تبلیغات
کتاب هایی که من خواندم
 
کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
وبلاگ دیگر  من که در آن نوشته های خودم را قرار می دهم:






معرفی کتاب و برش هایی از کتاب



* صفحه ی اینستاگرام:

https://www.instagram.com/fly74book

** کانال تلگرام:
@fly74book





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نام کتاب: درمان شوپنهاور
نام نویسنده: اروین د.یالوم
نام مترجم: سپیده حبیب
نام انتشارات: نشر قطره 

داستان کتاب:  روان شناسی در چکاپ هر ساله اش متوجه  وجود خالی مشکوک بر روی بدنش می شود. در پی نمونه گیری های انجام شده مشخص می شود که غده ای بدخیم است و نهایتا تا یک سال دیگر زنده می ماند. او برای اینکه پی ببرد در این مدت طبابتش چه کمک هایی کرده با یکی از بیمارانش تماس می گیرد و می بیند که او با اینکه بیمار بوده به روان شناسی می پردازد. در ادامه روان شناس در پی درخواست بیمار برای گذراندن دوره کارآموزی به او پیشنهاد می کند در دوره های گروه درمانگر او شرکت کند. در این جلسه ها داستان نقل می شود.

نظر من: حتما بخوانید. خیلی زیباست. همانند وقتی نیچه گریست و مامان و معنای زندگی.



برش هایی از متن کتاب:
  • هر نفسی که فرو می بریم، مرگی را که مدام به ما دست اندازی می کند، پس می زند .... در نهایت این مرگ است که باید پیروز شود زیرا از هنگام تولد، بخشی از سرنوشت ما شده و فقط مدت کوتاهی پیش از بلعیدن طعمه اش، با آن بازی می کند. با این همه، ما تا آنجا که ممکن است، با علاقه ی فراوان و دلواپسی زیاد به زندگی ادامه می دهیم، همان جور که تا آنجا که ممکن است طولانی تر در یک حباب صابون می دمیم تا بزرگتر شود، 
  • گرچه با قطعیتی تمام می دانیم که خواهد ترکید. ( صفحه ی 15)
  • " هر "چنان بود" را به صورت "من آن را چنین خواستم" بازآفریدن: این است آنچه من نجات می نامم." جولیوس کلمات نیچه را این طور معنا می کرد که باید زندگی اش را برگزیند: باید آن را زندگی کند به جای آنکه با آن زنده باشد. به عبارت دیگر، باید سرنوشتش را دوست بدارد. و بالاتر از همه، پرسش تکرارشونده ی زرتشت است در این باره که آیا می خواهیم دقیقاً همان زندگی زیسته مان را بارها و بارها و تا ابد زندگی کنیم؟ آزمون فکری غریبی ست: با این حال هرچه بیشتر به آن می اندیشید، بیشتر راهنمایی اش می کرد: پیام نیچه به ما این بود که چنان زندگی کنیم که مشتاق تکرار ابدی همان زندگی باشیم. ( صفحه ی 32)
  • با استعداد، هم چون تیراندازی ست که هدفی را می زند که دیگران قادر به زدنش نیستند؛ نابغه، هم چون تیراندازی ست که هدفی را می زند که دیگران قادر به دیدنش نیستند. ( صفحه ی 62)
  • زندگی شاد ممکن نیست؛ بهتر آنکه فرد به حیاتی قهرمانانه دست یابد. ( صفحه ی 67)
  • بنیان های استوار جهان بینی ما و در نتیجه ژرف یا سطحی بودنش در سال های کودکی شکل می گیرد. چنین دیدگاهی بعد ها پیچیده تر، مفصل تر و کامل تر می شود ولی بنیادش تغییر نمی کند. ( صفحه ی 76)
  • دوران کودکی، تنها به این دلیل که فعالیت هولناک دستگاه تناسلی هنوز در خواب است ولی مغز به بالاترین میزان فعالیتش رسیده، دوران بی گناهی و شادی ست، پردیس زندگانی و بهشت گمشده ای که در باقی عمر با حسرت و آرزو به آن می نگریم.( صفحه ی 119)
  • برترین خرد آن است که لذت بردن از زمان اکنون را والاترین هدف زندگی قرار دهیم، زیرا این تنها واقعیتی ست که وجود دارد و مابقی چیزی نیست جز بازی های فکر، ولی می شود آن را بزرگترین بی خردی هم نامید زیرا آنچه تنها برای یک لحظه هست و بعد همچون رویایی ناپدید می شود، هرگز به کوششی جانفرسا نمی ارزد. ( صفحه ی 123)
  • فیلیپ دست به سینه، با گردنی خمیده به عقب و نگاهی خیره به سقف گفت: "مشاهداتی دارم و چند توصیه. نیچه یک بار گفته تفاوت اصلی انسان و گاو این بود که گاو می دونست چطور وجود داشته باشه، چطور بدون بیم - یعنی ترس - در زمان مقدس اکنون، بدون سنگینی بار گذشته و بی خبر از وحشت های آینده زندگی کنه. ولی ما انسان های بدبخت چنان در تسخیر گذشته و آینده ایم که فقط می تونیم مدت کوتاهی در اکنون پرسه بزنیم. می دونین چرا تا این حد در حسرت روزهای طلایی کودکی هستیم؟ نیچه می گه چون روزهای کودکی، روزهای بی خیالی بوده اند، روزهایی عاری از دلواپسی، روز هایی که هنوز آوار گذشته ها و خاطرات دردناک و محزون بر ما سنگینی نمی کرده اند. اجازه بدین به یک نکته ی حاشیه ای هم اشاره کنم: من از یکی از نوشته های نیچه نقل قول کردم ولی این اندیشه متعلق به او نیست: اینو هم مثل بسیاری از اندیشه هاش، از آثار شوپنهاور غنیمت برده." ( صفحه ی 140)
  • فیلیپ با لحنی موقر و با پرهیز از تماس چشمی گفت: "وقتی هفته ی پیش با گیل حرف می زدم، اشاره کردم که هرچی دلبستگی های فرد بیشتر باشه، زندگی کمرشکن تر می شه و رنجی که فرد موقع جدایی از این دلبستگی ها باید تحمل کنه هم بیشتر می شه. شوپنهاور و بودایی ها هر دو معتقدن فرد باید خود رو از دلبستگی هاش جدا کنه و..." ( صفحه ی 164)
  • فردی با استعداد های والا و نادر ذهنی که به حرفه ای صرفا مفید گمارده شود، مانند یک ظرف با ارزش تزئین شده با زیبا ترین نقش هاست که به جای دیگ آشپزخانه استفاده می شود. ( صفحه ی 174)
  • "یعنی ھمیں کاری که یک دقیقه ی پیش کردید؟ امیدوارم من باعت ناراحتی تان نشده باشم.» و جای سرش را به نرمی تکان داد و لبخندی زد: "یک بار معلمم به من گفت کسی نمی تواند دیگری را ناراحت کند. این تنھا خود فرد است که قادر است آرامش خود را بر هم زند." ( صفحه ی 190)
  • "نباید به این مسئله فکر کنیم. گونکا به ما یاد خواهد داد که باید تنها در زمان حال زندگی کنیم. دیروز و فردا وجود ندارند. یادگارهای گذشته و آرزوهای آینده فقط ناآرامی و تشویش به همراه می آورند. راه رسیدن به تعادل از مشاهده ی زمان حال می گذرد: باید اجازه دهیم بدون پریشانی در رودخانه ی آگاهی مان غوطه ور شود و پایین رود." و جای بی آنکه نگاهی به پشت سر بیندازد، بند کیفش را بر شانه انداخت، در کوپه را باز کرد و خارج شد. ( صفحه ی 193)
  • رنج های عظیم موجب می شوند رنج های کوچک تر دیگر احساس نشوند و برعکس، در نبود رنج های عظیم، حتا کوچک ترین دردسر ها و مزاحمت ها مایه عذابند. ( صفحه ی 204)
  • فیلیپ به میان صحبت دوید: " نیچه جایی چیزی گفته به این معنا که وقتی نیمه شب با ترس از خواب می پریم، دشمنانی که مدت ها پیش شکست داده ایم، بر می گردند و به سراغمان می آیند." ( صفحه ی 206)
  • در راه هند در هواپیما، متنی ابتدایی خوانده بود و تحت تاثیر قدرت و درستی چهار حقیقت برتر بودا قرار گرفته بودک
  1.  زندگی، رنج است.
  2. رنج حاصل دلبستگی هاست ( دلبستگی به اشیا ، عقاید، افراد و به زنده ماندن.)
  3. پادزهری برای رنج وجود دارد: ترک آرزو، دلبستگی و ترک خویشتن.
  4. طریقی ویزه برای رسیدن به حیاتی عاری از رنج وجود دارد: هشت مرحله ای به سوی وارستگی. ( صفحه ی 242)
  • گل پاسخ داد: ای ابله! تصور کرده ای من می شکفم تا دیده شوم؟ من برای خودم می شکفم نه برای دیگران، چون شکوفایی خرسندم می کند. سر چشمه ی شادی من در وجود خودم و در شکوفایی ام است. ( صفحه ی 245)
  • فیلیپ حرفش را قطع کرد: " افلاطون به این نتیجه رسیده که عشق در درون کسی ست که عاشقانه، نه در درون کسی که مورد عشقه." ( صفحه ی 260)
  • " همیشه سعی می کنم به خاطر بسپرم که مه ی ما محکومیم به یک زندگی سرشار از بدبختی های گریزناپذیر: زندگی ای که اگر از واقعیت هاش خبر داشتیم، هیچ کدوم مون حاضر نمی شدیم انتخابش کنیم. از این نگاه همه ی ما - به قول شوپنهاور-  همتایانی رنجوریم و همگی در طول زندگی، در نیاز به مدارا و دریافت عشق از همسایه هامون شریکیم." ( صفحه ی 266)
  • سرور و شادمانی جوانی ما بخش به این دلیل است که در حال بالا رفتن از تپه ی زندگی هستیم و مرگ را که در آن سوی کوهپایه جا خوش کرده، نمی بینیم. ( صفحه ی 269)
  • در کنار عشق به زندگی، میل جنسی خود را به صورت نیرومندترین و پابرجاترین انگیزه آشکار می کند و نیمی از نیروها و افکار بخش جوان جامعه را بی وقفه به خود اختصاص می دهد. این میل، هدف غایی تقریباً تمامی کوشش های انسانی ست. تأثیری ناخوشایند بر مهمترین روابط بشری دارد، جدی ترین دل مشغولی ها را به وقفه می اندازد و گاه برترین اذهان بشرى را برای مدتی سرگشته و حیران می کند.... میل جنسی حقیقتا بخش نامرئی هر کردار و رفتاری ست و به رغم همه ی حجاب ها و پرده هایی که بر آن می افکنند، خود را آشکار می سازد. دلیل جنگ است و هدف و مقصود صلح،... منبع بی پایان ذکاوت و شوخ طبیعی ، کلید تمامی کنایه ها و تلمیح ها، معنای همه ی اشارات رازآمیز و پیشنهادهای بر زبان نیامده و نگاه های دزدیده شده است. مایه ی خلسه ی جوانان و نیز اغلب پیران است؛ فکر همیشگی غیر پرهیزکاران است حتی بر خلاف اراده شان. ( صفحه ی 296)
  • پاسخ آرتور به پرسش خویش، بیشتر از 150 سال بعد در رشته ی روان شناسی و روان کاوی تکاملی روی داد پیش بینی می کند. او می گوید آنچه حقیقتا ما را هدایت می کند، نیاز ما نیست، بلکه نیاز بشر است. این طور ادامه میدهد که: " پایان حقیقی هر داستان عاشقانه ای- گرچه طرفین ذینفع از آن غافلند- این است که کودکی پس انداخته شود. پس آنچه بشر را در اینجا هدایت می کند، در واقع غریزه ای ست معطوف به آنچه برای گونه بهترین است در حالی که انسان تصور می کند تنها در جست و جوی اوج لذت خویش است."
او  اصول حاکم بر انتخاب جفت رابا جزئیات فراوان شرح می دهد " هرکس بر آنچه خود ندارد عاشق می شود"  ولی بارها تاکید می کند که انتخاب در واقع از قبل و به دست نبوغ گونه ی بشر انجام شده است. " انسان به وسیله ی روح گونه ی زیست شناختی اش تسخیر شده و اکنون تحت فرمانروایی این روح قرار دارد؛ دیگر متعلق به خود نیست... زیرا در نهایت، علائق خود را نمی جوید بلکه در پی علائق فرد سومی ست که قرار است به دنیا بیاید." 
بارها تأکید می کند که نیروی جنسی مقاومت ناپذیر است. "زیرا بشر تحت تاثیر تکانه ای ست نظیر همان غریزه ای که بر حشرات حاکم است و او را وامی دارد اهدافش را بی چون و چرا و به رغم همه ی استدلال های منطقی اش دنبال کند..... نمی تواند از چنگ این تکانه رها شود." و عقل و منطق را در آن راه نیست. اغلب پیش می آید که فرد خواهان کسی می شود که منطق می گوید باید از او دوری کند، ولی ندای عقل در برابر نیروی شهوت جنسی ناتوان است. او از ترنس، نمایشنامه نویس لاتینی، نقل قول می کند که: " آنچه با منطق به دست نمی آید، به حرف منطق عمل نمی کند." ( صفحه ی 296)
  • اگر رازم را مسکوت نگه دارم، آن راز زندانی من است؛ اگر بگذارم از دهانم خارج شود، این منم که زندانی آنم. بار درخت سکوت، میوه ی آرامش است. ( صفحه ی 299)
  • اگر نمیخواهیم بازیچه ی دست هر فرومایه ای و مایه ی ریشخند هر تهی مغزی باشیم، اصل اول این است که محتاط و دست نیافتنی بمانیم. ( صفحه ی 319)
  • باید برای آرزو هایمان مرزی قائل شویم، اشتیاقمان را مهار کنیم، بر خشم مان چیره شویم و همواره این واقعیت را در نظر داشته باشیم که هر کس قادر است تنها به سهم بسیار کوچکی از آنچه ارزش داشتن را دارد، دست یابد ... ( صفحه ی 352)
  • هیچ گل سرخی بی خار نیست. ولی خار های بی گل فراوانند. ( صفحه ی 358)
  • کار، دلهره، جان کندن و گرفتاری، سرنوشت همه ی انسان ها در طول زتدگی شان است. پس اگر همه ی اشتیاق ها به محض سربرآوردن، برآورده شوند، مردم چگونه زندگی شان را پر کنند و وقت بگذراند؟ فرض کنید نژاد انسان به آرمانشهر برده می شد، به جایی که همه چیز خود به خود می رویید و کبوتر ها کباب شده پرواز می کردند؛ جایی که هرکس در جای معشوقش را می یافت و در حفظ او همم مشکلی نداش؛ آن وقت مردم از ملال می مردند و خود را حلق آویز می کردند؛ یا باید می جنگیدند و همدیگر را خفه می کردند و می کشتند و در نتیجه رنجی بیش از آنچه اکنون طبیعت برایشان تدارم دیده، برای خویش فراهم می کردند. ( صفحه ی 362)
  • وقتی در یک سفر دریایی، کشتی لنگر می اندازد، از کشتی خارج می شوی تا نفسی تازه کنی و گیاه و صدفی جمع کنی. ولی همواره باید ذهنت را معطوف به کشتی نگاه داری و مدام مراقب باشی مبادا ناخدای کشتی فراخوان دهد، و باید به آن فراخوان گوش دهی و همه ی آن چیز ها را رها کنی و باز گردی و گر نه با تو هم چون گوسفندی رفتار می شود که با ریسمان می بندندش و به درون انبار کشتی می افکنند.
زندگی انسان نیز چنین است. اگر زن وفرزند جای گیاه و صدف را بگیرند، هیچ چیز نباید برای حفظشان جلودارمان باشد. ولی آن گاه که ناخدا فرا بخواندمان، باید به سوی کشتی دوید، همه ی آن چیز ها را گذاشت و رفت، و پشت سر را هم نگاه نکرد. و اگر در کهن سالی باشی، هرگز از کشتی زیاد دور مشو، مبادا که ناخدا فرا بخواندت و تو آماده نباشی. ( صفحه ی 383)
  • زندگی را می توان به تکه پارچه ای گلدوزی شده تشبیه کرد هر کس در نیمه ی نخست عمر، به تماشای رویه ی آن می نشیند و در نیمه ی دوم، پشت آن را می نگرد. پشتش چندان زیبا نیست ولی آموزنده است زیرا بیننده را قادر می سازد ببیند که چگونه رشته های نخ به هم پیوسته اند. ( صفحه ی 385)
  • " چیزای خیلی بیشتری بود. شوپنهاور متوجهم کرد که ما محکوم شده ایم تا ابد با چرخ امالمون بچرخیم: چیزی رو آرزو می کنیم، به دستش می یاریم و از لحظه ی گذرای خشنودی لذت می بریم، لحظه ای که خیلی زود به دلزدگی ختم می شه و بعد بی چون و چرا آرزوی بعدی و " می خواهم" بعدی از راه میر سه. راه برون رفت، برآورده سازی و فرونشانی آرزو ها نیست. باید به طور کامل از چرخ پایین جهید. این کاری بود که شوپنهاور کرد و کاری بود که من کردم." ( صفحه ی 444)
  • باید در برابر هر نابخردی، کاستی و پلیدی انسانی گذشت داشته باشیم و به خاطر بسپاریم که آنچه در پیش روی داریم، در واقع نابخردی ها، کاستی ها و پلیدی های خود ماست( صفحه ی 475)
  • شوپنهاور در سراسر زندگی اش با حضور همه جایی مرگ دست به گریبان بود. در نخستین کتابش که بیست و چند سالگی نوشته است، می گوید: " زندگی تن های ما، صرفا مرگی ست که مدام باز داشته شده و همواره به تاخیر انداخته شده است ... هر نفسی که فرو می بریم، مرگی را که مدام به ما دست اندازی می کند، پس می زند و  به این ترتیب هر لحظه با آن دست به گریبانیم."
مرگ را چگونه تصویر می کرد؟ استعاره های رویارویی با مرگ در نوشته هایش فراوان است؛ ما گوسفندانی هستیم که مزرعه به جست و حیز مشغولیم و مرگ، قصابی ست که هوسبازانه ما را یک به یک برای سلاخی بر می گزیند. یا کودکانی هستیم که مشتاقانه در انتظار آغاز نمایش در تماشاخانه  ایم و خوشبختانه نمی دانیم قرار است چه بلایی بر سرمان بیاید. یا دریانوردانی هستیم که کشتی هایمان را با اشتیاق  و حرارت هدایت می کنیم تا از صخره ها و گرداب ها در امان بمانند در حالی که مستقیم و بدون خطا به سوی کشتی شکستگی مصیبت بار نهایی پیش می رویم. 
توصیفش از چرخه ی زندگی همواره سفری به شدت نومیدانه را به تصویر می کشد:
 چه تفاوتی ست میان آغار و پایانمان! آغازمان با جنون اشتیاق و خلسه ی لذت جسمانی ست؛ پایانمان در ویرانی همه اجزا و بوی تعفن اجساد در مسیر تولد تا مرگ، سلام و لذت زندگی همواره در سراشیبی ست؛ کودکی رویایی سرشار از شادی و شعف، نوجوانی سرخوشانه، بزرگسالی شاق و پر زحمت، پیری رنجورانه و اغلب ترحم انگیز، عذاب آخرین بیماری و سرانجام سکرات موت. آیا دقیقا مثل این نیست که هستی گامی نادرست است که پیامد هایش به تدریج بیشتر و بیشتر نمایان می شود؟ ( صفحه ی 519)








    نوع مطلب : نشر قطره، 
    برچسب ها : درمان شوپنهاور، اروین دی.یالوم، سپیده حبیب، نشر قطره،
    لینک های مرتبط :
    سه شنبه ششم تیرماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: منِ او
    نام نویسنده: رضا امیرخانی
    نام انتشارات: نشر افق

    داستان کتاب: حاج فتاح ارباب محل و شهرستان خودشان بود. پسرش در یک سفر تجاری کشته می شود.  از تنها فرزندش دو نوه ، که یکی دختر و دیگری پسر است به یادگار می ماند. حاج فتاح کوره آجر پزی دارد. در خانه حاج فتاح که عروس و نوه هایش هم در آن سکونت دارند خانواده ای به عنوان خدمتکار در اتاقکی بغل خانه آن ها زندگی می کند.آن ها نیز پسر و دختری دارند که آن ها را گودو می نامند. پسر دوست صمیمی نوه ی حاج فتاح می شود. پسرک نیز دلباخته دختر گودویی می شود. قسمتی از داستان در این زمان سپری می شود.
    در قسمت دیگر داستان در پاریس اگر اشتباه نکنم هست که نوه های حاج فتاح به همراه دختر گودویی در کافی شاپی نشسته اند و زندگی شان روایت می شود.
    نظر من:  داستان جالب و پر کششی است. خواندنش را توصیه می کنم.



    برش هایی از متن کتاب:
    • بابا جون سر گوسفند سیاه را به علی نشون داد ... اما سر سیاه با چشم های باز به لاشه ی سمت راستی خیره شده بود.
    - میبینی؟ غرق تماشاست.
    - اما به سمت ِ راستی نگاه می کنه. شما گفتین طرف ِ چپی مال ِ منه.
    - هیچ سری به خودش، به تنِ خودش نگاه نمی کنه. همیشه به رفیقش، نگاه می کنه. این اول لوطی گریه. ( صفحه ی 16)
    • دروغ را می گفتم. خدا نیافریده کاری را که دروغ تویش راه نداشته باشد. البته نه این که نیافریده ... آفریده، ولی کم. مثلا گریه. گریه، زیاد دیده ام. از گریه ی نوزاد تا گریه ی بعد از مرگ  متوفا. هر گریهای یک جور است. ولی همه ی گریه ها از یک نظر مثل هم هستند. گریه ی دروغی نداریم. نمی شود کسی دروغی گریه کند. از نوزاد بگیر تا آدم بزرگ. این درست که هر گریه یک جور است، اما گریه ی دروغی هیچ جوری نمی شود. اصلش دروغ گفتنی است. مثلا می گویند دروغ گفت. نمی گویند دروغ رفت. نمی گویند دروغ گریه کرد. به قواره ی جمله نمی آید. یا دروغ گریست. - خیلی ادبی شد؟ نه!  ...  بی ادبی می شود : می گویند ... خورد ، اما نمی گویند دروغ ... ، می گویند دروغ گفت. یعنی - حکما- دروغ گفتنی است.
    گریه را می گفتم. من گریه زیاد دیده ام. گریه ی نوزاد... این را گفتم؟ نه؟! حالا یک جور دیگر، گریه ی نوزاد رنگ و بویی ندارد. مثل غذایی است که نپخته باشندش. مثلاً سیب زمینی و برنج و گوشت نپخته را بگذاری کنار هم و بگویی خورشِ قیمه. با آن بوی زُخم گوشت و سفتی ِبرنج و لیزیِ سیب زمینی، خب! رنگ و بو ندارد، اما همین ها را وقتی توی دیگ گذاشتی و روی در دیگ هم کمی خاکه زغال ریختی - که خوب دم بکشد و سیب زمینی را سرخ کردی - رنگ زعفران، می شود خورش قیمه... قیمه را می گفتم یا گریه را؟ آهان! ( صفحه ی 65)
    • - این فنجان را یک نفر خورده که خیلی دوست داشتنی است ... نه! دو نفر خوردند ... دو یا شاید هم سه وقت دیگر به هم می رسند. آن دو نفر ... نه! همان یک نفر ... این دو نفر، یک نفرند! شاید هم کم تر. چرا از هم این قدر دورند؟ در حالی که این قدر نزدیکند. حالا  نیتش. یا نیت شان. نمی دانم... اما خودشان که می دانند. مگر دو خط عربی خواندن و یک قبلت گفتن چه کار شاقی است،  آقای علی ِ فتاح خان! من نمی دانم تو چرا این جوری هستی، اما ... اما همین جوری هم ... ( صفحه ی 79)
    • - تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم تر می شود، دل است! دلِ آدمی زاد. باید مثل ِ اناز چلاندش، تا شیره اش در بیاید ... حکما شیره اش هم مطبوعه؟
    کریم نمی دانست " مطبوع" یعنی چه، اما سری تکان داد. درویش مصطفا دوباره به علی نگاه کرد. دستی به سر علی کشید و گفت: " تبرکا" بعد دستش را به مو ها و ریش های سپیدش کشید.
    - قبول ِ حق ... عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه، حکما عاشقه، نفسش هم تبرکه ... یا علی مددی! ( صفحه ی 138)
    • - حیوان ضاحک ... این که می گویند حیوان ناطق، عوضی است. خیالت موچه ها با هم حرف نمی زنند؟ ندیده ای وقتی توی صف به هم می رسند، دو ساعت می ایستند و حال و احوال می کنند؟ پایانه های عصبی و گیرنده های شیمیایی! حرف مفت است. می ایستند و حال و احوال می کنند. آن ها هم نطق دارند ... آدم و حیوان فقط در خندیدن توفیر می کنند. آدم ها - اگر آدم باشند- می فهمند که به همه چیز بایست خندید. انما الحیوه الدنیا لعب و لهو ... به همه چیز بایست خندید؛ حتا به رفتن ِ هفت کور تا پاریس ...(  صفحه ی 163)
    • - حکمی نمی شود گفت که آدمی زاد از چیز هایی که می داند بیش تر تقه خورده یا از چیز هایی که نمی داند. دانستن، همیشه هم به ندانستن نمی ارزد، لا علم لنا الا ما علمتنا ... یا علی مددی! ( صفحه ی 503)
    • این بار نوبت درویش بود که بخندد.
    - شیخنا که نبود؛ شیخهم! می گویی اشتباه گفت، می گوییم باشد. حکماً می گوییم صدق الله و صدق الرسول، نمی گوییم صدق الشیخ ! اما بدان على من هم با تو هم رأى هستم. مه تاب را دوست بدار! موقعش که شد با او وصلت کن، اما همیشه دوستش بدار!
     - کی با او وصلت کنم؟ امروز او آن سر دنیاست...
    - دنیا سری ندارد. مشارق و مغار بش روی هم اند. دنیا خیلی کوچک تر از این حرف هاست... رسیدنت به مه تاب، زمان می خواهد، مکان نمی خواهد.
    - کی؟!
    - هر زمانی که فهمیدی مه تاب را فقط به خاطر مهتاب دوست داری با او وصلت کن! آن موقع، حكماً خودم خبرت می کنم.
    - یعنی چه که مه تاب را به خاطر مه تاب دوست بدارم؟
    - یعنی در مهتاب هیچ نبینی به جز مه تاب. اسمش را نبینی؛ رسمش را هم. همان چیزهایی را که آن ملعون می گفت، نبینی ...
    - مه تاب بدون رسم که چیزی نیست. مه تاب موهایش باید آب شار قهوه ای باشد، بوی یاس بدهد...
    -اینها درست! اما اگر این مهتاب را این گونه دوست بداری،یک بار که تنگ در آغوشش بگیری، می فهمی که همه ی زن ها مه تاب هستند ... یا این که حکما خواهی فهمید که هیچ زنی مه تاب نیست . از ازدواج با مه تاب همان قدر پشیمان خواهی شد که از ازدواج نکردن با او.
    - پس  روابط انسانی چه ؟
    - چه نقل هایی یاد گرفته ای! اگر عشقت انسانی است، انسانی هم فکر کن، انسان و حیوان نداریم که! زن بگیر اما یکی دیگر را.
    - مه تاب است که دوستش دارم... مه تاب است که بوی یاس ...
    - این ها درست، اما هر وقت مه تاب فقط مه تاب بود، با او وصلت کن!
    - مه تاب بدون این چیزها چیزی نیست، هیچ است...
    - احسنت! هر وقت مه تاب چیزی نبود و هیچ بود، با او وصلت کن! آن روز خودت هم چیزی نیستی، آینه اگر نقش داشته باشد، می شود نقاشی، کانه همان پرت و پلاهایی که هم شیره ات می کشید و می کشد. آینه هر وقت هیچ نداشت، آن وقت نقش خورشید را درست و بی نقص برمی گرداند... آن روز خبرت می کنم تا با آینه وصلت کنی ! ( صفحه ی 555)




    نوع مطلب : نشر افق، 
    برچسب ها : منِ او، رضا امیرخانی، نشر افق،
    لینک های مرتبط :
    دوشنبه پنجم تیرماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: جز از کل
    نام نویسنده: استیو تولتز
    نام مترجم: پیمان خاکسار
    نام انتشارات: نشر چشمه

    داستان کتاب:  زندگی پسر و مادری را به تصویر می کشد که در آن پسر در پی تنبلی و کنکاش درونی به سر کار نمی رود و مادر او خرج اش را می کشد. زمانی مادر او را مجبور به سر کار رفتن می کند اما در آنجا دست به کار های عجیب می زند .....

    نظر من: یکمحجم زیاد کتاب جذابیتش را کم می کرد. خیلی به دلم ننشست ولی خوب بود.



    برش هایی از متن کتاب:
    • پوچی تلاشش کاملا آشکار بود، وقتی این همه تلاش می کنی یک نفر را فراموش کنی، خود این تلاش تبدیل به خاطره می شود. بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطر می ماند. ( صفحه ی  24)
    •  گفت: گوش کن جسپر. غرور اولینچچیزیه که باید تو زندگی از شرش خلاص بشی. غرور برای اینه که حس خوبی نسبت  به  خودت داشته باشی.  مثل این می مونه که کت تن یه هویج پلاسیده کنی و ببریش تئاتر و وانمود کنی آدم  مهمیه. اولین قدم آزاد کردن خود، رهایی از احترام به خوده. می فهمم چرا برای بعضی ها مفیده. اگر کسی همه چیزش رو از دست بده هنوز می تونه غرورش رو داشته باشه. برای همینه که فقرا اسطوره ی شریف بودن اعطا شده، چون قفسه ها لخت بودن. به حرفم گوش می دی؟ این مهمه جسپر. دلم نمی خواد خودت رو درگیر شرافت، غرور یا احترام  به خود کنی. تمام اینها یه مشت وسیله هستن برای این  که بهت کمک کنن سر خودت رو برنزه کنی.  ( صفحه ی 25)
    • مردم میگن شخصیت هر آدمی تغییرناپذیره ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی می مونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیر قابل تغییر موجودی هست که دیوانه وار در حال تکامله و به شکل غیر قابل کنترلی ماهیتش تغییر می کنه. ببین چی بهت می گم، راسخ ترین آدمی که می شناسی به احتمال قوی با تو کاملا بیگانه ست و همین طور ازش بال و شاخه و چشم سوم رشد میکنه.ممکنه ده سال توی اتاق اداره کنارش بشینی و تمام این جوانه زدن ها بغل گوشت اتفاق بیفته و روحت هم خبردار نشه. هر کسی ادعا می کنه یکی از دوستانش در طول سال ها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره ی واقعی رو نمی فهمه. ( صفحه ی  27)
    • رفتم بالای درخت. دیگر می رفتم آنجا. مخفیگاهم شده بود. چیز جالبی فهمیده بودم: مردم تقریبا هیچ وقت بالا را نگاه نمی کنند. چرایش را کی می داند؟ شاید زمین را به دنبال پیش نمایشی از برنامه های آینده تماشا می کنند. باید هم نگاه کنند. فکر می کنم هر کسی که می گوید برای آینده برنامه دارد و یک چشمش به خاک نیست، کوته نظر است. ( صفحه ی 60)
    • کاش می شد تصاویر چشم های ذهن همه رو انداخت روی پرده و بلیت فروخت. به نظرم ارزش واقعی آدم همون مقداریه که از بقیه انتظار داری بابتش پول بدن. ( صفحه ی 228)
    • ببخشید ببخشید ببخشید که چه فردا های وحشتناکی با هم خواهیم داشت، چه اقبال غیر منصفانه ای باعث شد روح تو به بدن پسر من حلول کند، پسرم پدرت از کار افتاده ی تنها عشق است. به تو یاد خواهم داد چه طور با چشم بسته معنای تمام چهره های سردرگم را درک کنی و این که هرگاه کسی گفت " نسل تو" چه طور چهره درهم کنی. به تو یاد می دهم از دشمنانت شیطان نسازی و وقتی گله ی آدم ها به قصد بلعیدنت آمدنت خودت را بدمزه ترین خوردنی روی زمین نشان بدهی. به تو یاد می دهم با دهان بسته فریاد بززنی و شادی بدزدی و تنها شادی حقیقی آواز خواندن برای خود با صدای گرفته است و دختر ها. به تو خواهم آموخت هرگز نباید در یک رستوران خالی غذا بخوری و نباید وقتی احتمال باران هست پنجره های قلبت را باز کنی و وقتی عصوی لازم قطع می شود بر جایش نشانه ی قطع شدن باقی می ماند. به تو یاد خواهم داد چه طور بفهمی چیزی از کف رفته. ( صفحه ی 275)
    • همان طور که خودتان می دانید، لازم نیست برای دعا کردن لزوما مذهبی باشید. دعا دیگر یک باور محکم نیست، چیزی است که فرهنگش از فیلم و تلویزیون به ما ارث می رشد، مثل بوسیدن در باران. ( صفحه ی 308)
    • ساده است زندگی مطابق نظر دنیا، ساده است در انزوا زندگی کردن مطابق میل شخصی، ولی مرد بزرگ کسی است که در میانه ی جمع، قادر است از استقلال و تنهایی اش لذت ببرد.( صفحه ی 325)
    • " عاشق شو جسپر. هیچ لذتی بالاتر از عشق نیست."
    " لذت؟ یعنی یه چیزی مثل یه وان پر از آب داغ توی زمستون؟"
    " آره."
    " دیگه چی؟"
    " احساس میکنی زنده ای، با تمام وجود زندگی رو حس می کنی."
    " به نظر جالب ی آد. دیگه چی؟"
    " اینقدر مست و ملنگ می شیکه دستت رو با باسنت اشتباه میگیری."
     بهش فکر کیردم. گفتم: " بابا، تا حالا عشق رو به عنوان لذت و محرک و عامل حواس پرتی تشریح کرده ی. چیز دیگه ای هم هست؟"
    " دیگه چی می خوای؟"
    " نمی دونم. یه چیزی والا تر یا عمیق تر شاید."
    " والا تر و عمیق تر؟"
    " یه چیز با معنا تر؟"
    " مثل چی؟"
    " نمی دونم." ( صفحه ی 390)
    • " من با تمام مغزم تو رو دوست دارم." تقصیر من بود که درک نمی کرد قلب اعتبار سر را دزدیده و منشا احساسات وحشی و سودایی در واقع سیستم پیچیده ی اعصاب مغز است و من به این دلیل از نام بردن از قلب به عنوان انبار تمام احساساتم اجتناب کردم چون قلب چیزی نیست جز تلمبه و تصفیه کننده ای خیس و خونین؟ تقصیر من است که مردم قادر نیستند نماد را در نهایت به واقعیت بدل نکنند؟ برای همین است که هرگز نباید وقت خود را با گفتن قصه های تمثیلی برای نژاد بشر تلف کنید _ در کمتر از یک نسل، آن را تبدیل می کنند به داده ای تاریخی با تعداد زیادی شاهد عینی. ( صفحه ی 410)
    • ند دستش را گذاشت روی شانه ام. " الان پیش خداست."
    " عجب چیزی گفتی."
    " پدرت هرگز نفهمید چه حسی داره که آدم بخشی از چیزی بزرگ تر از خودش باشه."
    اعصابم خرد شد. مردم همیشه می گویند:" خیلی خوب است بخشی از چیزی عظیم تر از خودت باشی."  ولی از اول بوده ایم. ما بخشی از چیزی عظیم هستیم. کل بشریت. خیلی عظیم است. ولی نمی توانیم آن را ببینیم. پس انتخاب با خودتان، چی؟ یک سازمان؟ یک فرهنگ؟ یک مرام و مسلک؟ این ها بزرگ تر از ما نیستند. خیلی خیلی کوچک ترند! ( صفحه ی 623)

    • از ورق  سفید خوشم می آید، من را در رودربایسی پر کردنش می گذارد. ( صفحه ی 632)
    • " جسپر، من اعتقاد دارم اساس زندگی عشقه. و این که عشق سازمان یافته قانون بنیادی جهانه." 
    " این جهانی که می گی کجاست؟ بدم نمی آد یه سری بهش بزنم و سلامی بکنم." انوک لبه ی یک بشکه ی خالی آبجو نشست. تمام وجودش اشتیاق و شعف ناب بود. شاید ادا در می آورد که از دست اتفاقاتی که او را بدل به زنی قدرتمند و پولدار کرده بود شاکی است، ولی من را نمی توانست گول بزند.
    من اعتقاد دارم افکار انسان اغلب بالفعل میشن - یعنی ما با تفکر باعث به وجود اومدن بعضی چیزها می شیم. درست؟ خب، به این فکر کن: یکی از بیماری هایی که توی دنیای غرب اپیدمی شده اعتیاد به اخباره. روزنامه، اینترنت، شبکه های خبر بیست و چهار ساعته. و این اخبار چی هستن؟ اخبار یعنی تاریخ در حال شکل گیری. پس اعتیاد به اخبار یعنی اعتیاد به حاصل تاریخ. تا حالا متوجه شدی چی گفتم؟"
    " بله. ادامه بده."
    "توی چند دهه ی گذشته اخبار به عنوان سرگرمی ارائه شده. پس اعتیاد مردم به اخبار، اعتیاد به عملکردشون به عنوان سرگرمیه. اگه قدرت تفکر رو با اعتیاد به اخبار سرگرم کننده ترکیب کنی، بخشی از وجود صدها میلیون بیننده که آرزوی برقراری صلح روی زمین رو داره، روی بخشی که فصل بعدی داستان رو میخواد سایه میندازه. هر کس که اخبار رو بگیره و ببینه که هیچ اتفاقی نیفتاده سرخورده می شه. آدمها روزی دو سه بار اخبار روچک میکنن. اونها حادثه میخوان و حادثه نه تنها یعنی مرگ، یعنی هزاران مرگ. پس بخش پنهان وجود معتادهای اخبار، آرزوی فجایع بزرگتر داره، جسدهای بیشتر، جنگ های وسیع تر، حملات وحشتناک تر دشمن، و این آرزوها هر روز وارد دنیا می شن، نمی بینی؟ الان بیشتر از هر دوره ی دیگه ی تاریخ، آرزوی بین المللی تاریک و سیاهه." ( صفحه ی 644)




    نوع مطلب : نشر چشمه، 
    برچسب ها : جز از کل، استیو تولتتز، پیمان خاکسار، نشر چشمه،
    لینک های مرتبط :
    یکشنبه چهارم تیرماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: سال بلوا
    نام نویسنده: عباس معروفی
    نام انتشارات: نشر ققنوس

    داستان کتاب: پدر خانواده که در ارتش دارای منصب بود فوت می کند. این خانواده تنها یک دختر داشت که آن هم  پس از مدت ها چشم انتظاری به این خانواده داده میشود. او دلباخته پسر کوزه سازی می شود که اصل و نسب آن مشخص نیست. در این اثنا پزشکی به خانه آن ها می آید و او را خواستگاری می کند ...

    نظر من:  داستان جالب و پر کششی است اما بین این کتاب و سمفونی مردگان، سمفونی مردگان با تفاوت بسیار در رتبه اول قرار دارد.



    برش هایی از متن کتاب:
    • من به اتاقم برگشتم، در اتاق را از تو چفت کردم و دراز کشیدم، اما نمی توانستم بخوابم، فکر او آسوده ام نمی گذاشت. گفتم اگر پنجره را باز کنم، و اگر آدمها مثل مه می توانستند به هر جا سر بکشند، اگر، اگر، مدام می آمد و می رفت. و آن شب فهمیدم که به همین سادگی آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد. نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید. همین جوری دو تا نگاه در هم گره میخورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند، میخواهد پر بکشد. ( صفحه ی 48)
    • چیزی نگفتم، حتی خداحافظی هم نکردم. از مطب زدم بیرون و همه اس به این فکر کردم که چرا این جور شد؟ من چرا مثل خروس جنگی ام؟ چرا این قدر زن ها بدبختند که همیشه باید انتظار بکشند؟ چطور یک ازدواج پا میگیرد، و این مردها چقدر خودخواهند، انگار میخواهند جنس بنجلی را بخرند، هی نگاه می کنند و پا پس میکشند. ( صفحه ی 176)
    • "افسانه نامزد نوروز را نشنیده اید؟ حتماً شنیده اید. به هر حال من برای شما می گویم."
    می دانستم.
    نامزد نوروز تمام سال را به انتظار نوروز می نشیند، میگوید چه کار کنم، چه کار نکنم؟ می گوید یک شال گردن سبز برای نوروز می بافم که وقتی آمد بهش بدهم. اما موقع سال تحویل خوابش می برد. نوروز از راه می رسد، همه جا را سبز می کند و می رود. نامزدش از خواب بیدار می شود میبیند که نوروز آمده و رفته. میگوید ای وای چه خاکی به سرم شد! تا سه روز از غصه گریه می کند، روز سوم، اگر خودش را بیندازد توی آتش، آن سال هوا آفتابی و گرم است. اگر خودش را به خاک بیندازد، آن سال باد و خاک می آید، و اگر خودش را پرت کند توی دریا، سال بارانی و خوبی در پیش است. (صفحه ی 182)
    • چه حرفی ؟ هیچ آدمی آدم دیگری نیست. عمر باخته ها، عاشق عمر دیگران می شوند، همان جور که خودشان قربانی شده اند، دیگران را هم نابود میکنند، با حرف های قشنگ، وعده های فریبنده، سلیقه های یکنواخت، زبان بازی، زبان بازی و همه اش دروغ، ظاهر دروغ، خوشگلی های دروغ، عنوان دروغی دکتر ناخن خشکی که بعدها غیرت و مردانگی نشان میداد تا رسم را به جا آورده باشدو ( صفحه ی 183)
    •  این هم غم انگیز است. مگر آدمهای نخستین چه می کرده اند که گناهشان را می شوریم و بهشان می گوییم وحشی ؟ آدم ها از ترس وحشی می شوند، از ترس به قدرت رو می آورند که چرخ آدم های دیگر را از کار بیندازند، وگرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هم هست، اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟ چرا هیچ چیز از تاریخ نمی دانند؟ چرا ما این همه در تیره بختی تکرار می شویم؟ این همه جنگ، این همه آدم برای چیزی کشته شده اند که آن چیز حالا دستشان نیست، دست فرزندانشان هم نیست. فقط می جنگیده اند که چند سالی جنگیده باشند. حالا ما حسرت چی را می خوریم؟ همان چیزهایی که در گذشته ها خون هزاران نفر را به خاطرش ریخته اند؟ خاک بر سر همه شان کند! پس چه غلطی کرده اند؟ پدر میگفت که هر جنگی به خاطر صلح در می گیرد، و هر صلحی  مقدمه ای است برای جنگ. چه کسی جلوی جنگ ها را می گیرد؟ چه کسی مانع از آدم کشی می شود؟ چه کسی صلح می آورد؟ آن آدمی که از هیچ چیز نمی ترسد و شمشیر ها را کج می کند و تفنگ ها را از کار می اندازد کیست؟ مادر می گفت: " امام زمان، اما اگر بیاید." ( صفحه ی 259)




    نوع مطلب : نشر ققنوس، 
    برچسب ها : سال بلوا، عباس معروفی،
    لینک های مرتبط :
    پنجشنبه چهاردهم اردیبهشتماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب:کافکا در کرانه
    نام نویسنده: هاروکی موراکامی
    نام مترجم: مهدی غبرائی
    نام انتشارات: نشر نیلوفر

    داستان کتاب:  پسری به نام کافکا در سن پانزده سالگی از خانه فرار می کند. او زمانی که کودکی چهار ساله بود مادر و خواهرش او و پدرش را ترک کردند.
    در زمان جنگ در روستایی دور زمانی که معلمی بچه های دبستانی را میبرد در جنگل تا قارچ خوراکی بچینندناگهان همگی با هم به کما می روند اما دقایقی بعد به هوش می آیند به جز یک نفر که داستان زندگی او در زمان بزرگ سالی که آدم متفاوتی ست، متفاوت است.
    داستان این دو شخصیت در کنار هم روایت می شود. شروع، داستان و پایان بسیار زیبایی دارد.

    نظر من:  شش صد صفحه ارزش خواندن را داشت. داستان کشش دارد و به زیبایی اتفاق ها روایت می شود و شروع و پایان عالی دارد.



    برش هایی از متن کتاب:
    • اوشیما می گوید: " در ضیافت افلاتون از قول اریستوفان نقل شده است که در جهان باستان سه دسته مردم وجود داشتند. این موضوع را شندیدی؟"
    " نه."
    " در زمان باستان مردم فقط مذکر یا مونث نبودند، بلکه سه قسم بودند: مذکر/ مذکر، مذکر/ مونث و مونث/ مونث. به عبارت دیگر هر کس از اجزا دو نفر ساخته شده بود. همه از این نظم و نسق خوشحال بودند و واقعا چندان به فکرش نبودند. اما بعد خدا کاردی برداشت و هر یک را درست از وسط به دو نیم کرد. از آن پس دنیا به مرد و زن تقسیم شد، نتیجه اش این شد که مردم این در و آن در بزنند تا نیمه گمشده خود را بیابند."
    " چرا خدا این کار را کرد؟"
    " تقسیم مردم به دو قسمت؟ مچم را گرفتی. از اسرار خدا که نمی شود سر درآورد. یک چیزی هم به اسم خشم خداوند داریم، تمام آن ایده آلیسم افراطی و غیره. حدس من این است که مجازات کاری بود. بنا به قول کتاب مقدس. آدم و حوا و هبوط و الی آخر."
    می گویم: " گناه اولیه."
    " درست است، گناه اولیه." اوشیما مداد را لای انگشت وسط و انگشت اشاره می گیرد، کمی تاب می دهد، انگار که بخواهد تعادل آن را بسنجد. "بهرحال، منظورم این است که مردم واقعا نمی توانند تنها به سربرند." ( صفحه ی 63)
    • " درست است. اسمم ناکاتاست. و اسم شما؟"
    گربه گفت: " اسمم یادم رفته. یکی داشتم، می دانم، اما یک جایی وسط راه گفتم دیگر لازمش ندارم. بنابراین یادم رفته."
    پیرمرد که سر می خاراند،  گفن: " میدانم. فراموش کردن چیز هایی که دیگر نمی خواهی راحت است. ناکاتا دقیقا همین جور است. پس آقا گربه، حرفت این است که مال خانواده ای، جایی، نیستی؟" ( صفحه ی 73)
    • اوشیما می گوید: " من صد ها تبعیض را تجربه کرده ام. فقط کسانی که طعم تبعیض را چشیده اند، واقعا می دانند که چقدر آزاردهنده است. هرکس درد را به شیوه خودش حس می کند و هرکس زخم های خودش را دارد. بنابراین من هم مثل همه دغدغه انصاف و عدالت را دارم. اما آنچه بیشتر مایه انزجارم می شود، آدم هایی هستند که قوه تخیل ندارند. همان جور آدم هایی که تی.اس.الیوت به آن ها می گوید " انسان پوک" . آنهایی که فقدان تخیل را با چیز بی جانی مثل پَر کاه پُر می کنند و از کار خودشان بی خبرند. آدم های بی عاطفه ای که خرواری کلمه تو خالی نثارت می کنند و می کوشند تو را به کاری که نمی خواهی وادارندو مثل همان جفت پُر غَمیشی که دیدیم." ( صفحه ی 243)
    • " پس خدا شلوارک می پوشد، سوتی به گردنش آویزان است و چشمش به ساعت؟"
    هوشینو گفت: " میدانی که منظورم این نیست."
    " خدای ژاپنی با خدای خارجی قوم و خویش است، یا شاید دشمن؟"
    "از کجا بدانم؟"
    " گوش کن- خدا فقط در ذهن مردم هست. بخصوص در ژاپن خدا همیشه یک جور مفهوم انعطاف پذیر بوده. ببین بعد از جنگ چه اتفاقی افتاد. داگلس مک آرتور به امپراتور آسمانی دستور داد از ادعای خدایی دست بکشد و او هم همین کار را کرد و طی نطقی گفت که او فقط یک آدم عادی است. پس بعد از 1946 او دیگر خدا نیست.خدایان ژاپنی همین جورند - می توان گوششان را کشید و اصلاحشان کرد. یک آمریکایی با چوبدست جادویش اشاره ای می کند و به طرفه العینی خدا دیگر خدا نیست. کاری خیلی پست مدرنیستی. اگر فکر کنی خدا هست، پس هست. اگر فکر کنی نیست، نیست. و اگر خدا همین جور باشد، من از این بابت نگرانی ندارم." ( صفحه ی 376)
    • " هرکس عاشق بشود، دنبال نیمه گمشده خودش می گردد. پس عاشق که به معشوق فکر می کند، غمگین می شود. مثل قدم گذاشتن در اتاقی است که از آن خاطرات خوشی داری و سال ها آن را ندیده باشی. این احساس طبیعی است. تو تنها کسی نیستی که این احساس را کشف کرده ای، پس سعی نکن به خودت امتیاز بدهی، باشد؟" ( صفحه ی 389)
    • اوشیما پکر می گوید:" شاید. شاید بیشتر آدم های دنیا سعی نمی کنند آزاد باشند، کافکا. فقط فکر می کنند که آزادند. همه اش توهم است. بیشتر آدم های دنیا اگر آزادشان بگذاری ، بدجوری تو هچل می افتند. بهتر است که یادت باشد. مردم عملا ترجیح می دهند آزاد نباشند."
    " خودت هم همین طور؟"
    " آره. خودم هم ترجیح می دهم آزاد نباشم. ژان ژاک روسو می گوید تمدن از وقتی شروع شد که مردم نرده ها را ساختند. نظری بسیار هوشمندانه. درست هم هست- همه تمدن محصول فقدان آزادی است که دورش نرده کشیده اند. هر چند بومیان استرالیا استثنا هستند. آنها تا سده هفدهم میلادی تمدنی بدون نرده و حصار فراهم آورده بودند. آن ها در آزادی کامل بودند.می توانستند هر وقت به هر جا که دلشان بخواهد بروند و هر چه دلشان خواست بکنند. زندگیشان سفر دایمی بود. سفر صحرا استعاره کاملی برای زندگیشان است. بریتانیایی ها که از راه رسیدند و برای گله های خود نرده درست کردند، بومیان از فهم آن درماندند. این است که با نادیده گرفتن اصول رایج آن ها را در مقوله خطرناک و ضد اجتماعی  گنجاندند و به بر وبیابان راندند. پس من میخواهم احتیاط کنم. آن هایی که نرده های بلند و محکم می سازند، بهتر باقی می مانند. اگر این واقعیت را انکار کنی، خودت را در معرض خطر رانده شدن به بیابان گذاشته ای ..." ( صفحه ی  412)
    • از او می پرسم: " باید کمکم کنی. چه کار کنم؟"
    به سادگی می گوید: " هیچ کاری نباید بکنی."
    "هیچی؟ "
    سر می جنباند. " به همین دلیل می برمت کوهستان."
    " ولی آنجا که رسیدیم، چه کنم؟"
    می گوید: " فقط به صدای باد گوش بده. کم همیشه همین کار را می کنم."
    به حرفش خوب فکر می کنم.
    به ملایمت دست روی دستم می گذارد. "خیلی چیز ها هست که تقصیر تو نیست. یا تقصیر من. تقصیر پیشگویی ها هم نیست، یا نفرین ها یا DNA ، یا پوچی. تقصیر ساختارگرایی یا سومین انقلاب صنعتی هم نیست. همه می میریم و ناپدید می شویم، ولی علتش این است که نظام خود دنیا را بر پایه ویرانی و فقدان گذاشته اند. زندگی ما سایه هایی از این اصل رهنماست. مثلا باد می وزد. می تواند باد شدید و خشن باشد. یا نسیم ملایم. اما سرانجام هر بادی فرو می رود و ناپدید می شود. باد شکل ندارد. فقط حرکت هواست. باید به دقت گوش بدهی، بعد استعاره را میفهمی." ( صفحه ی 439)
    • " آهنگساز کر مثل آشپزی است که حس چشایی خود را از  دست داده باشد. یا قورباغه ای که پاهای پرده دارش از بین رفته باشد. یا راننده کامیونی که گواهینامه اش باطل شده باشد. این موضوع هر کسی را خلع سلاح می کند. اما بتهوون نگذاشت چنین چیزی او را از پا درآورد. طبعا در اول کار کمی افسرده شد، اما نگذاشت این بدبختی حریفش شود. این مشکل بود؟ کدام مشکل؟ بیش از همیشه آهنگ ساخت و بهترین آثارش را در موسیقی نوشت. من این آدم را از ته دل تحسین می کنم. مثل این " ارکستر سه نفره آرشیدوک" - داشت کر می شد که آهنگش را نوشت، باورت می شود؟ چیزی که می خواهم بگویم، این است که بیسواد بودن شاید برایت سخت باشد، اما دنیا که به آخر نرسیده. شاید نتوانی بخوانی، اما کار هایی هست که تنها خودت به انجام دادنش قادری. باید روی آن متمرکز شوی - روی نقطه قوتت. مثل توانایی صحبت با سنگ."
    " آره، حالا می توانم کمی با آن حرف بزنم. ناکاتا به صحبت با گربه ها عادت داشت."
    "دیگر هیچ کس قادر به این کار نیست، درست؟ دیگران می توانند هر کتابی را که دلشلن بخواهد بخوانند، با این حال نمی دانند چطور با سنگ ها یا گربه ها حرف بزنند."
    " اما این روز ها ناکاتا خیلی خواب می بیند. تو این خواب ها، به دلیلی که برایم روشن نیست می توانم بخوانم. مثل حالا دیگر کودن نیستم. خیلی خوشحالم و به کتابخانه می روم و کتاب زیاد می خوانم. فکر می کنم اگر آدم بتواند بخواند چقدر معرکه است. کتاب ها را یکی پس از دیگری می خوانم، اما بعد چراغ کتابخانه خاموش می شود و همه جا تاریک است. یکی چراغ را خاموش کرده است و من چیزی نمی بینم. دیگر نمی توانم کتاب بخوانم. بعد بیدار می شوم. با اینکه این خواب است، اما خواندن چه معرکه است."
    هوشینو گفت: " جالب است ... مرا ببین که می توانم بخوانم و کمتر کتابی دستم می گیرم. دنیا جای شلم شوربایی است، در این موضوع شک نیست." ( صفحه ی 467)
    • میس سائه کی گفت: " من هم سال هاست که دوستی نداشته ام، جز در خاطراتم."
    "میس سائه کی؟"
    "بله؟"
    " در واقع من خاطره ای هم ندارم. من کودنم. متوجهید؟ پس می شود به من بگویید خاطره، چه جوری است؟"
    میس سائه کی به دست های خود روی میز زل می زد، بعد سر برداشت و باز به ناکاتا نگاه کرد. " خاطرات از درون گرمت می کنند. اما در عین حال دو پاره ات می کنند."
    ناکاتا سری تکان داد. " پس چیز خشنی است. ناکاتا هنوز چیزی از آن سر در نمی آورد. تنها چیزی که می فهمم حال است."
    میس سائه کی گفت: " من درست برعکسم." ( صفجه ی 508)
    • پس از اینکه زنگ تلفن قطع می شود، می گوید: " هر یک از ما چیزی را از دست می دهیم که برایمان عزیز است. فرصت های از دست رفته، امکانات از دست رفته، احساساتی که هرگز نمی توانیم برشان گردانیم. این قسمتی از آن چیزی است که به آن می گویند زنده بودن. اما در درون کله ما - دست کم این جایی است  که من تصور می کنم - جای کمی هست که این خاطرات را در آن بیانباریم. اتاقی با قفسه هایی نظیر این کتابخانه. برای فهم کارکرد قلب مان باید مثل کتابخانه فیش درست کنیم. باید چندی به چندی از همه چیز گردگیری کنیم، بگذاریم هوای تازه وارد شود و آب گلدان های گل را عوض کنیم. به عبارت دیگر، همیشه در کتابخانه خصوصی خودت به سر می بری. " ( صفحه ی 602)




    نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
    برچسب ها : کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی، مهدی غبرائی، نشر نیلوفر،
    لینک های مرتبط :
    نام کتاب:عطر سنبل عطر کاج
    نام نویسنده: فیروزه جزایری دوما
    نام مترجم: محمد سلیمانی نیا
    نام انتشارات: نشر قصه

    داستان کتاب:  گلچینی از خاطرات زندگی خانواده ایست که به دلیل شغل پدر از ایران به شهر فرانکفورت آلمان برای زندگی کوچ می کنند. فیروزه آن زمان 7 سال سن داشت ( سال 1972). آن ها پیش از آن بسیار در مورد خاطرات پدر در د آن کشور زمانی که برای تحصیل رفته بود شنیده اند. زمانی که به انجا می روند اما هیچ کدام حتیاندکی برای رفع و رجوع زبانی غیر از فارسی نمی دانند ...

    نظر من: جالب بود برای تغییر روحیه. 



    متن پشت جلد:
    عطر سنبل، عطر کاج ترجمه کتاب Funny in farsi است که با اجازه و تایید نویسنده در ایران منتشر می شود. این اثر یکی از کتاب های پر فروش آمریکا در دو سال گذشته بوده و جوایز متعددی کسب کرده است از جمله یکی از سه کاندیدای نهایی جایزه ی تربر ( معتبر ترین جایزه کتاب های طنز آمریکا) در سال2005 و کاندیدای جایزه  PEN  آمریکا در بخش آثار خلاقه غیر تخیلی.






    نوع مطلب : نشر قصه، 
    برچسب ها : عطر سنبل عطر کاج، فیروزه جزایری دوما، محمد سلیمانی نیا، نشر قصه،
    لینک های مرتبط :
    دوشنبه بیست و هشتم فروردینماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: مزرعه حیوانات
    نام نویسنده: جورج اورول
    نام مترجم: احمد کسایی پور
    نام انتشارات: نشر ماهی

    موضوع کتاب: حیوانات "مزرعه اربابی" روزی تصمیم به قیام علیه ارباب شان می گیرند و او را از مزرعه اش بیرون می کنند. نام مزرعه را به "مزرعه حیوانات" تغییر می دهند  و خودشان مزرعه را مدیریت می کنند. البته مدیر اصلی خوک ها هستند که دستورات را صادر می کنند و برنامه ریزی انجام میدهند و در آخر ...

    نظر من:  جالب و زیباست. خواندنش توصیه می شود.


    متن پشت جلد:
    مزرعه حیوانات هجویه ای ویرانگر درباره ی اتحاد جماهیر شوروی است و کسی آن را نوشته که برخی او را وجدان بیدار نسل خود نامیده اند. داستان این کتاب داستان مزرعه ای است که به امید آزادی بر ضد ارباب خود شورش میکنند، اما این شورش نظام استبدادی تازه ای را به جای استبداد قدیم می نشاند. اورول در این کتاب نمادین به خوبی نشان می دهد که قدرت چگونه می تواند حتی عالی ترین و ناب ترین آرمان ها را هم به فساد بکشاند.





    نوع مطلب : نشر ماهی، 
    برچسب ها : مزرعه حیوانات، جورج اورول، احمد کسایی پور، نشر ماهی،
    لینک های مرتبط :
    دوشنبه بیست و هشتم فروردینماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: قلب سگی
    نام نویسنده: میخاییل بولگاکف
    نام مترجم: آبتین گلکار
    نام انتشارات: نشر ماهی

    موضوع کتاب: دکتری‌ در حال تحقیق کردن بر روی اصلاح حیوانات همچون سگ هست. تصمیم می گیرد قسمتی از مغز انسان را جایگزین مغز سگ کند و روند این اتفاق به زببایی در کتاب بیان می شود.

    نظر من: جالب هست و بسیار توصیه  می شود.


    متن پشت جلد:
    داستان بلند قلب سگی مشهور ترین اثر طنز انتقادی میخاییل بولگاکف است. این اثر سال ها پس از مرگ نویسنده انتشار یافت، زیرا در زمان حیات او به هیچ وجه قابل انتشار نبود و هر که آن را می خواند از صراحت ضد کمونیستی اش به هراس می افتاد. بواگاکف در قلب سگی اسطوره ی ایدئولوژیک آفرینش " انسان نو" یا "انسان شوروی" را نفی می کند و نشان می دهد انسانی که بدو نخواندن رابینسون کروزو سرگرم خواندن مکاتبات انگلس و کائئوتسکی شود، چه ذهن خام و گمراهی پیدا می کند.




    نوع مطلب : نشر ماهی، 
    برچسب ها : قلب سگی، میخاییل بولگاکف، آبتین گلکار، نشر ماهی،
    لینک های مرتبط :
    دوشنبه بیست و هشتم فروردینماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: ناتور دشت
    نام نویسنده: جی.دی.سلینجر
    نام مترجم: محمد نجفی
    نام انتشارات: نشر نیلا

    موضوع کتاب: پسری ۱۲ ساله که طی این سال ها چندین مدرسه عوض کرده است و دلیلش علاقه نداشتن به درس و افراد مدرسه هست. در این مدرسه هم به دلیل نیاوردن نمره قابل قبول در همه دروس به جز یک درس از مدرسه اخراج می شود. از زمان اخراج تا بازگشت چند روزه اش به خانه اتفاق هایی رخ می دهد که در داستان بیان می شود.
    در آخر  ....

    نظر من: خیلی عالی نبود. یعنی اونقدری که ازش تعریف می کردن به نظرم نبود.







    نوع مطلب : نشر نیلا، 
    برچسب ها : ناتور دشت، جی.دی.سلینجر، محمد نجفی، نشر نیلا،
    لینک های مرتبط :
    شنبه بیست و ششم فروردینماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: اتحادیه ابلهان
    نام نویسنده: جان کندی تول
    نام مترجم: پیمان خاکسار
    نام انتشارات: نشر چشمه

    موضوع کتاب:  پسری ۳۰ ساله که با مادرش زندگی میکند، پس از به پایان رساندن تحصیلش در مقطع لیسانس در خانه می نشیند و مادرش خرج او را می کشد. نوع نگاه و تفکر این پسر منحصر به فرد هست. مادر او با خانه فردی تصادف میکند. باید جبران خسارت بکنند و مادر در پی به دست آوردن پول پسر خود  را مجبور به سر کار رفتن می کند ...

    نظر من:  کتاب خاصی نبود. یعنی درواقع اونقدری که تعریف کردن خوب نبود.


    متن پشت جلد:
    داستان انتشار اتحادیه ابلهان نوشته ی جان کندی تول داستان غریبی است. جان کندی کتاب را در سی سالگی نوشت و بعد از این که هیچ ناشری زیر بار چاپ آن نرفت به زندگی خود پایان داد. مادرش یازده سال تلاش کرد تا بالاخره دانشگاه لوییزیانا راضی به انتشار کتاب شد. کتاب به محض انتشار غوغا به پا کرد و همان سال -۱۹۸۱- جایزه ی پولیتزر را ربود و پس‌از آن تبدیل به یک کالت شد. شاید بتوان محبوبیت کتاب را با ناطور دشت سلنجیر مقایسه کرد. ایگنیشس جی رایلی قهرمان کتاب یک دن کیشوت امروزی است که وادار می شود از خلوت خود بیرون بیاید و با جامعه ای که از آن متنفر  است روبه رو شود و به شیوه ی دیوانه وار خود با آن بستیزد. بسیاری از منتقدان، اتحادیه ی ابلهان را بزرگ ترین رمان کمدی قرن می دانند.

    "تو اصلا تو خیابون سن ژوزف چی کار داشتی؟ اون جا که فقط انباره و اسکله. اصلا آدم از اون جا رد نمیشه. اون جا اصلا جز مسیرای ما نیست."
    "راستش این رو نمی دونستم. از سر ناتوانی اونجا توقف کردم تا خستگی در کنم. گاه گداری هم رهگذری عبور می کرد که متاسفانه میلی به هات داگ نداشت."
    "پس اونجا بودی. واسه همینه که هیچی نمی فروشی‌ شک ندارم که داشتی با اون گربه ی لعنتی بازی می کردی."
    "حالا که اشاره کردید یاد یک و یا شاید دو حیوان اهلی افتادم که اون حوالی پرسه می زدن."
    " پس داشتی با گربه هه بازی می کردی."
    " نه. من با گربه بازی نمی کردم. من فقط گربه رو برداشتم تا کمی ناز و نوازشش کنم. گربه ی گل باقلی بسیار ملوسی بود. بهش یک هات داگ تعارف کردم ولی از خوردنش امتناع کرد. حیوانی بود با سلیقه  و نجیب."





    نوع مطلب : نشر چشمه، 
    برچسب ها : اتحادیه ابلهان، جان کندی تول، پیمان خاکسار، نشر چشمه،
    لینک های مرتبط :
    شنبه بیست و ششم فروردینماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: مارک و پلو
    نام نویسنده: منصور ضابطیان
    نام انتشارات: نشر مثلث

    موضوع کتاب: نویسنده این کتاب خبرنگار هستند و به کشور های مختلف یا بر اساس انتخاب خودشان یا موقعیت های کاری که برایشان پیش می آید سفر میکنند. اتفاق هایی که در آن کشور برایشان رخ میدهد یا مناظر و دیدار هایی که به وقوع می پیوندد که نشان دهنده ی آن کشور از نظر آداب و رسوم و نوع برخورد و رفتار های مردمانش هست را بازگو می کنند. در این کتاب سفر هایی همچون هند، ارمنستان، لبنان، کره جنوبی، ایالات متحده، ژاپن و ... آمده است. در جلد دیگر این کتاب به نام مارک و دو پلو سفر های دیگری بازگو شده است.

    نظر من: بر اساس تعریف تعدادی از افراد خریداریش کردم، موقع خرید هم اندکی فکر کردم آخر چگونه خواندن گزارش سفر یکی ‌دیگر میتواند دلنشین و لذت بخش باشد؟
    جالب بود و خواندنش در عرض یک روز بسیار چسبید. حسابی لذت بخش و دلنشین بود، از خواندنش لذت بردم، میرم که مارک و دو پلو رو خریداری کنم و بخوانم.


    بخش هایی از متن کتاب:
    • فرانسه: با دوستم تاکسی می گیریم تا ما را به مقصد برساند. راننده صندوق عقب را بالا می زند تا چمدان های ما را داخل آن بگذارد. یک نمایشگر دیجیتال توی صندوق عقب است که با گذاشتن هر چمدان، عددی روی آن ثبت می شود. اینجا دیگر کجاست؟ توی صندوق عقب تاکسی های شان هم باسکول می گذارند که همه چیز حساب و کتاب داشته باشد! عجب جای مزخرفی! ( صفحه ی 13)
    • فرانسه: کتاب خواندن در پاریس حسابی حرص آدم را در می آورد. هر کسی را می بینی، یک کتاب در دست دارد و تند تند مشغول مطالعه است. سن و سال هم نمی شناسد، سیاه و سفید و مرد و زن و بچه نمی شناسد. انگار همه در یک مارتن عجیب درگیر شده اند و زمان در حال گذر است. واگن های مترو گاهی واقعا آدم را یاد قرائت خانه می اندازند، مخصوصا اینکه ناگهان در یک مقطع خاص کتابی گل می کند و همه مشغول خواندن آن می شوند. آن هایی هم که اهل کتاب نیستند حتما مجله یا روزنامه ای پر شال شان دارند که وقت شان به بیهودگی نگذرد و اگر حتی این را هم نداشته باشند، می توانند از چندین عنوان مجله و روزنامه ای که به لطف آگهی های فراوان شان به طور رایگان در مترو توزیع می شوند، استفاده کنند. فضای پاریس هیچ بهانه ای برای مطالعه نکردن باقی نمی گذارد. شاید برای همین است که پاریسی ها معنای انتظار را چندان نمی فهمند، آن ها لحظه های انتظار را با کلمه ها پر می کنند. ( صفحه ی 21)
    • فرانسه: اما یکی از راهکار های دولت فرانسه برای جلوگیری از این اتفاق، ایجاد فروشگاه هایی است که همین جنس ها را با بسته بندی های ارزان قیمت تر عرضه می کنند. در این نوع فروشگاه ها که عمدتا در مناطق کارگری برپا شده، دیگر رنگارنگی فروشگاه هایی مثل کافور را نمی شود دید، اما کیفیت آنچه داخل بسته بندی هاست یکسان است. با این روش، سیستم اقتصادی بسیاری از کشور ها، اقلام ضروری تغذیه را از زندگی اقشار فرودست جامعه حذف نمی کنند، بلکه تجملات را از آن می زدایند تا کودکی که پدری فقیر دارد با نخوردن گوشت و میوه و شیر دچار سو تغذیه نشود. شاید بزرگان جامعه چندان عاشق چشم و ابروی آن بچه های فقیر نباشند اما دست کم این را می دانند که نسلی که با سوتغذیه رشد کند، نمی توانند فردای کشورشان را بسازد. ( صفحه ی 24)
    • فرانسه: وقت ورود به موزه ی لوور، کارت بین المللی خبرنگاری ام را به مسئولی که در یکی از گیت های ورودی نشسته، نشان میدهم. او که با دیدن این کارت احتمالا تصور کرده علی آباد هم دهی است، به نشانه ی احترام با یک روزنامه نگار از جا بر می خیزد و می پرسد که دوست دارم کدام بخش موزه را ببینم. طبیعی است که برای من گنجینه های ربوده شده از ایران دیدنی تر است و البته تماشای تابلوی معروف "لبخند ژوکوند". مسئول موزه مرا به بخش ایران راهنمایی می کند و رهایم می کند میان یک شگفتی بی انتها. تعداد آثار ایرانی موجود در موزه چنان زیاد است و اندازه ی بعضی از آن ها چنان عظیم است که حیرت می کنم چطور این همه اثر را از ایران به اینجا آورده اند. ستون های تخت جمشید به اندازه ی واقعی و سالم تر از آنچه که ما در موزه ی ایران باستان خودمان داریم! دیوارنگاره های هخامنشی، گاو بالدار آشوری، لوح حمورابی ... حرصم حسابی در می آید، اما کمی که می گذرد و تعداد فراوان بازدیدگنندگان را می بینم و بچه مدرسه ای هایی که مرتب از مربیان شان درباره ی جایی به اسم ایران می پرسند، حالم بهتر می شود. دردناک است که آدم از دزدیده شدن دارایی اش خوش حال شود، اما یک لحظه می گویم اگر اینها همچنان پیش ما بود، آیا تا این حد مراقبش بودیم و آیا مردم جهان می توانستند از این گنجینه استفاده کنند؟ حالا باز وضع ایران خوب است. در سالن مربوط به مصر باستان فکر می کنم فرانسوی ها فقط اهرام ثلاثه را نتوانسته اند به اینجا منتقل کنند. در زیر زمینی که مربوط به مصر است؛ احساس می کنید همین الان فرعون آخمیتوس سر و کله اش پیدا می شود و یقه تان را می گیرد. ( صفحه ی 25)
    • اسپانیا: سنت هدیه دادن همراه با نشریات در اروپا و به خصوص اسپاینا سنتی رایج است. صرفنظر از جنبه های تبلیغاتی که در این کار برای خود نشریه دارد و جدا از معرفی محصولی که از این طریق عرضه می شود، باید دانست که بسیاری از کارخانجات و موسسات در اروپا ، چه بر اساس قوانین دولتی و چه بر اساس یک رفتار اجتماعی، درصدی از درآمد سالیانه ی خود را باید به امور فرهنگی اختصاص دهند و این نوع کار ها در همین راستا ارزیابی می شود تا به گسترش فرهنگ مطالعه کمک کرده باشد. آنچه در این میان برای من به عنوان یک روزنامه نگار جالب تر است، مسئله ی توزیع این نشریات است که به عنوان یک امر عادی تلقی می شود. در هیمن روز ها است که مرتب یاد ایران می افتم و دردسر هایی که در توزیع مجلات و روزنامه ها باید تحمل کنیم. ( صفحه ی 52)
    • کره جنوبی: حتی مرگ هم در کره فرایند گران قیمتی است. هزینه ی کفن و دفن یک مرده حدود  10 تا 15 میلیون تومان است. مرده ای که در بیمارستان می میرد تا سه روز توی سردخانه نگه داری می شود. در همان بیمارستان، سالن های کوچکی است که شکل عبادتگاه دارد و در آن سه روز فک و فامیل مرده برایش عزاداری می کنند. رسم است که هر کدام از اقوام که به مجلس ختم می آیند، یک پاکت پول هم بیاورند تا هزینه های خانواده ی مرده تامین شود.( صفحه ی 137)
    • ایالات متحده: نزدیک کاخ سفید، یک هتل قدیمی هست به نام هتل willard که لابی نسبتا بزرگی دارد. اتفاقا آنچه که این هتل را معروف کرده، همین لابی آن است. سال ها پیش  نمی دانم دقیقا چند سال) رئیس جمهوری وقت آمریکا، عصر ها که می خواسته خستگی در کند، از کاخ سفید قدم زنان به هتل می رفته، در لابی مینشسته و یک قهوه سفارش می داده. بسیاری از مردم و صاحبان صنایع یا هنرمندان که مشکل داشته اند و دست شان به رئیس جمهور نمی رسیده، این ماجرا را می دانستند. آن ها میز های اطراف رئیس جمهور را رزرو می کردند و دوتا دوتا درباره ی مسائل مملکت طوری حرف می زدند که صدایشان به گوش رئیس جمهور برسد و غیر مستقیم روی او اثر بگذارد. حتی بعضی ها هم پیشتر می رفته اند و مستقیما با خود رئیس جمهور گفت و گو می کردند و اصطلاح " لابی کردن" دقیقا از همین جا ریشه گرفته است. ( صفحه ی 148)
    • ایالات متحده: با هر کس که در واشنگتن صحبت می کنم، می گوید خیلی خوش شانسی که در این موقع سال به اینجا آمده ای. راست هم می گویند؛ از اواخر ماه مارس تا اواخر آوریل جشن بزرگی به افتخار گل کردن شکوفه های گیلاس در واشنگتن برپا ست که به آن cherry blossom می گیوند. درخت های گیلاس هدیه ی ژاپنی ها به آمریکایی هاست. سال ها پیش، آن ها ده ها درخت گیلاس را از منطقه ی فوجی یاما به واشنگتن آوردند تا به نشانه ی دوستی در آنجا بکارند. همه ی درخت ها خشک شدند، چون آمریکایی ها نمی دانستند که در سرمای سخت واشنگتن باید با آن ها چه رفتاری کنند. سال بعد با شرمندگی پیش ژاپنی ها رفتند و ماجرا را گفتند. ژاپنی ها دوباره درخت های جدیدی فرستاند و این بار خودشان چند سالی کار حفاظت از آن ها را به عهده گرفتند تا درختان پا گرفتند و رفته رفته همه ی شهر را پوشاندند.
    در بعضی خیابان ها، تابلو های راهنما و چراغ های خطر با شکوفه های گیلاس پوشیده شده، مجسمه ها زیر شکوفه ها گم شده اند و همه چیز رنگی از یک صورتی آرام دارد. شکوفه های گیلاس درست شبیه شکوفه های گیلاس در ایران هستند. خورشید هم همان شکلی است و همان قدر می تابد، آسمان هم همین رنگ است و لکه های ابر که در آسمان خودنمایی می کند، اینجا هم مردم مهربانند و نمی خواهند جنگ باشد و نمی خواهند ملتی با ملت دیگر دشمن باشد و اینجا هم سیاست مداران ... ( صفحه ی 150)
    • ایالات متحده: لس آنجلس دومین شهر پر جمعیت و سومین شهر بزرگ ایالات متحده آمریکاست. شهر در سال 1781 توسط یک سرهنگ اسپانیایی بنا شذه. او اسم شهر را به اسپانیایی می گذارد:
    El pueblo do Nuestra senora La Reina de Los Angeles
    که معنی آن می شود:" دهکده ی بانوی ما، ملکه فرشتگان"
    هر عقل سلیمی می فهمد که این اسم برای این شهر کمی طولانی است، اما نمی دانم چرا ساکنان آن موقع تا 66 سال بعد متوجه این مسئله نشدند. شهر در سال 1847 به لس آنجلس تغییر نام داد ... شهر فرشته ها! ( صفحه ی 154)







    نوع مطلب : نشر مثلث، 
    برچسب ها : مارک و پلو، منصور ضابطیان، نشر مثلث،
    لینک های مرتبط :
    یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: فراتر از بودن
    نام نویسنده: کریستین بوبن
    نام مترجم: سید حبیب گوهری راد
    نام انتشارات: نشر رادمهر

    موضوع کتاب: همسر نویسنده  فوت کرده و او در دنیای واقعی  همسرش را در کنار خود میبیند و لحظه ها را با حضور او سپری‌میکند. کتاب مانند نامه هایی می ماند که به همسرش نوشته و در آن به جای استفاده از فعل هایی با زمان گذشته  از فعل هایی با زمان حال استفاده میکند. 

    نظر من: کم حجم هست ( حدود ۹۰ صفحه هست) و نوشته های درونش جالبه و خوندش خالی از لطف نیست.


    بخش هایی از متن کتاب:
    • برای صحبت کردن با مرده ها هزاران راه وجود دارد؛ ولی رفتار یک دخترک چهار سال و نیمه، باید به ما بیاموزد که برای برقراری ارتباط با مرده ها، ابتدا لازم است به آن ها گوش دهیم؛ و مرده ها تنها یک مطلب را به ما گوشزد می کنند: باز هم زندگی کنید و خودتان را آزار  ندهید و همیشه خندان باشید.
    • امروز صبح از خود می پرسیدم که من به چه چیزی نیاز دارم؟ شاید به سکوت، سکوتی که به ساحلی شنی می ماند و در قلب آن، تمام سخن ها و موسیقی ها می تپند؛ پس می نویسم تا به این سکوت دست یابم.
    • به نظر من ما انسان ها بر روی کره ی زمین زندگی نمی کنیم، بلکه سرزمین واقعی ما، قلب کسانی است که به آن ها علاقه داریم.
    • من به این دعای قدیمی علاقه مندم، چرا که در این دعا، زمان فقط از همین دو لحظه تشکیل شده است: لحظه ی حال و لحظه ی مرگ، و گذشته اهمیتی ندارد ... فقط زمان حال وجود دارد، تا زمانی که با لحظه ی مرگ، برخورد کند.




    نوع مطلب : نشر رادمهر، 
    برچسب ها : فراتر از بودن، کریستین بوبن، سید حبیب گوهری راد، نشر رادمهر،
    لینک های مرتبط :
    یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: و نیچه گریه کرد
    نام نویسنده: اروین یالوم
    نام مترجم: مهشید میر معزی
    نام انتشارات: نشر نی

    داستان کتاب: دکتر برویر دکتر عمومی ست و دارای همسری با پنج فرزند است. یکی از پزشکان معروف در وین هست و دلیل آن پی بردن به مایع درون گوش که باعث تعادل می شود از طریق تحقیق بر روی کبوتران بود. زمانی که به تعطیلات می رود نامه ای دریافت میکند که در آن خبر از ملاقات در یک کافه با کسی به نام لو سالومه میدهد. دکتر به این قرار می رود و تحت تاثیر لو سالومه قرار میگیرد و درخواست او را برای مداوای نیچه قبول میکند. نیچه و لو سالومه به همراه  فیلسوف دیگری که دوست صمیمی نیچه هست مثلث دوستی رو تشکیل میدهند که پس‌از عنوان کردن درخواست ازدواج توسط نیچه به لو سالومه و رد آن توسط این زن باعث از هم گسستن این مثلث می شود.  لو سالومه بر اساس نامه هایی که از نیچه دریافت می کند متوجه می شود که نیچه  در فکر دست زدن به خودکشی ست به همین دلیل به دیدن این  پزشک چیره دست می آید. از او میخواهد از طریق بیان‌درمانی به مداوای او دست بزند بدون آنکه نیچه متوجه شود این درخواست لو سالومه هست. ملاقات با نیچه شکل می گیرد و در این بین اتفاق هایی می افتد که بسیار جالب هست و انتهای جالبی دارد.
    لازم به ذکر هست که در انتهای کتاب پی گفتاری نوشته شده هست که در آن چه قسمت هایی از داستان واقعی و چه قسمت هایی ساخته ذهن نویسنده هست آمده هست که بر اساس آن میتوان گفت حدود ۸۰ درصد داستان و شخصیت ها واقعی است.

    نظر من: کتاب حدود ۴۶۰ صفحه هست و این مقدار صفحه یکم حوصله سر بر برای من هست.  خیلی قسمت هاش  حوصله ام رو سر برد ولی این که چه تدبیری در قدم بعدی هر دو دکتر و بیمار برای هم می اندیشند برام ایجاد کشش و ادامه دادن کتاب رو میکرد. بابت خوندنش از خودم راضی ام.


    بخش هایی از متن کتاب:
    • "امیدواری؟ امیدواری بدترین بدهاست!" نیچه صدایش را بلند کرد: " من در کتابم، انسانی، زیادی انسانی چنین ادعایی کرده ام: هنگامی که پاندورا در خمره را گشود و شرارت هایی که زئوس در آن گذاشته بود در جهان انسان ها به پرواز در آمد، یکی از شرارت ها یعنی امیدواری، توجه کسی را جلب نکرد. از آن زمان انسان ها، آن خمره را که پر از امیدواری است، گنج و بزرگ ترین سرمایه خوشبختی می دانند و این بزرگ ترین اشتباه است. در حالی که فراموش کرده ایم که آرزوی زئوس برای انسان ها رنج کشیدن بود. امیدواری بدترین بدهاست، زیرا رنج انسان ها را تمدید می کند." ( صفحه ی 110)
    • نیچه عاقلانه برای تمام آن چیز هایی که برویر می گفت سرش را تکان داد و خواب های او را در دفتر یادداشتش نوشت: " میدانید من اینگونه شب ها را خوب می شناسم. دیشب من فقط یک گرم کلرال خوردم و پنج ساعت بی وقفه خوابیدم. اما چنین شب هایی بسیار نادر است. اغلب اوقات مانند شما می شوم. خواب می بینم که از وحشت شبانه خفه می شوم. من هم اغلب از خود می پرسم که چرا ترس بر شب حکومت می کند؟ پس از بیست سال اندیشیدن به این نتیجه رسیده ام که شب زائیده تاریکی نیست بلکه بیش تر شبیه ستارگان است. همواره هست و فقط در نور قابل رویت نیست." ( صفحه ی 259)
    • نیچه داد زد: " نه! من این را تعلیم می دهم که هرگز نباید به خاطر وعده های پوچ یک زندگی دیگر در آینده، زندگی کرد یا زندگی را خراب کرد. تنها این زندگی و این لحظه ابدی است. دیگر بعد از آن زندگی وجود ندارد، هدفی نیست که این زندگی به طرف آن متمایل باشد و محکمه ای هم وجود ندارد. این لحظه تا ابد به طول خواهد انجامید و شما تنها تماشاچی خود هستید." ( صفحه ی 369)




    نوع مطلب : نشر نی، 
    برچسب ها : و نیچه گریه کرد، اروین یالوم، مهشید میر معزی، نشر نی،
    لینک های مرتبط :
    سه شنبه هفدهم اسفندماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب:کافه پیانو
    نام نویسنده: فرهاد جعفری
    نام انتشارات: نشر چشمه



    بخش هایی از متن کتاب:
    • آن وقت ازم پرسید: بابایی ما پولداریم؟
    گفتم: نه. ما طبقه ی متوسط رو به پایینیم.
    پرسید: یعنی چی؟
    گفتم: یعنی نه آنقدر داریم که ندونینم باهاش چی کار کنیم؛ نه آن قدر ندار و بدبخت بیچاره ایم که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون.
    آن وقت بهش گفتم: متوسط بودن؛ حال به هم زنه گل گیسو. تا می تونی ازش فرار کن. پشت سرت جا بذارش. خب؟ ... نزار دستش بهت برسه. ( صفحه ی 18)
    • ازش پرسیدم می دونی بزرگ ترین لطفی که در حقت کردم چی یه بابایی؟
    سرش را طوری تکان داد که همان معنی را می داد. در عین حال گفت: نه. چی یه؟
    یک لحظه ایستادم و همین که او هم ایستاد بهش گفتم: اسمی واست انتخاب کردم که هیشکی جز خودت نداره. تو این شانسو داری که نفر اول باشی ... به اسمت یه جوری قالب بده که همه دل شون بخاد اسم بچه شونو بذارن گل گیسو ... بهم قول بده. باشه؟ ( صفحه ی 20)
    • همین طور که داشت شکلاتش را هم می زد و بدون آن که هیچ نظمی توی کارش باشد، برداشت و گفت: مبادا زندگی تونو هدر بدین. چون به خاطرش، اون دنیا به سختی تنبیه می شین. طوری که فکرشم نمی تونین بکنین.
    وقتی ازش پرسیدم از کجا این طور خبر دقیقی دارد؛ گفت که دیشب آمده بودند تا او را با خودشان ببرند. اما مقاومت کرد و توانست فریب شان بدهد.
    پرسیدم: کی اومده بود شما رو با خودش ببره؟
    گفت اسم شان را نمی داند. فقط همین قدر می داند که آن ها ماموریت دارند تا بی مصرف ها یا آن طور که خودش می گوید یوزلس ها را از چرخه ی زندگی حذف کنند. همین طور چرخ می زنند و همین که کسی دارد زندگی اش را مفت و مسلم هدر می دهد؛ می آیند و او را با خودشان می برند. ( صفحه ی 56)
    • ازش پرسیدم وقتی پدرش مرده چه حالی داشته.
    پرسید: چطور مگه؟
    گفتم: هیچی. همین جوری ... می خام بدونم.
    گفت که وقتی پدر پیرش داشته از بیماری کبدی می مرده؛ دستش را گرفته بوده توی دستش. داشته یواش یواش می مرده و بدنش هی سرد و سردتر می شده. برای همین، خیال می کند که دست او - یعنی پسرش که پدر من باشد- از حد معمول داغ تر است و نکند تب دارد. این است که بر می گردد و بهش می گوید تب داری بابا جان. ( صفحه ی 76)
    • که گفته بودم شب هایی که ماه کامل است؛ فکر می کنم دارم از ته یک چاه سیاه و تاریک؛ به دهانه ی چاه که خود ماه باشد نگاه می کنم. یعنی فکر می کنم شب نیست. بلکه من ته یک چاهم . آن بیرون روز است. و بعد که این طور فکر می کنم؛ دائم خدا از خودم می پرسم من این ته چیکار می کنم و حالا چطور باید خودم را برسانم آن بالا؟ این است که می ترسم بهش نگاه کنم و تا خوابم ببرد، دلشوره دارم که مبادا برای همیشه این ته بمانم و هیچ وقت خدا نتوانم خودم را برسانم آن بالا. و او مرا گرفته بود بغلش و به خودش فشار داده بود و بهم گفته بود نترس عزیز دلم. هر وقت که باشه ازش می یای بیرون.
    برداشت و ازم پرسید از کارم راضی هستم یا نه. لابد می خواست از آن حال و هوایی که حس می کرد درش گی افتادم، بیرونم بیاورد.
    گفتم: یه خورده سخته. نه از این جهت که کار سختی یهو از این بابت که یه کم طول می کشه تا آدم از یه نقشی که داره و بهش عادت کرده، بره تو یه نقش دیگه و اون جام احساس راحتی بکنه. درس مث اینه که یه کفش تازه خریده باشی. تا جا بیفته واسه پات که باید باهاش سر کنه. یعنی به خودش بگه همینه که هست، باید باهاش بسازی کلی طول می کشه ... بعضی وقتا سختمه که باور کنم قهوه چی ام. اما مهم نیست ... بهش عادت می کنم ( صفحه ی 79)




    نوع مطلب : نشر چشمه، 
    برچسب ها : کافه پیانو، فرهاد جعفری، نشر چشمه،
    لینک های مرتبط :
    سه شنبه هفدهم اسفندماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: ته خیار
    نام نویسنده: هوشنگ مرادی کرمانی
    نام انتشارات: نشر معین

    توضیح کتاب: مجموعه ای از داستان های کوتاه نوشته شده توسط هوشنگ مرادی کرمانی در این کتاب گردآوری شده است.

    نظر من: دو داستان آن بسیار زیبا بود : تا پیچ کوچه و ته خیار


    بخش هایی از متن کتاب:
    • "زندگی به خیار می ماند، ته اش تلخ است." ( صفحه ی 1)
    • - این یعنی پایان خیار. باور ندارید. اسیر عادتتان شده اید. این گل هم مثل همان گل هایی است که روز آخر برای مان می آورند. از گل درآمده استو با گل تمام می شود، همین.
    سرش را انداخت پایین و عصا زد و رفت. همسایه صدایش کرد:
    - استاد، یک چیز بگویم، ناراحت نشوید. همه ی این فکر ها مال این است که شما تنها هستید. کسی را ندارید انیس و مونس تان باشد. مادرتان که به رحمت خدا رفت تنهاتر شدید. به خودتان بیشتر برسید. شب به خیر.
    - ببینید.من فکر میکنم:" زندگی خیاری است که باید آغازش را کند و انداخت دور. چون دست ما نبوده." ( صفحه ی 13)




    نوع مطلب :
    برچسب ها : ته خیار، هوشنگ مرادی کرمانی، نشر معین،
    لینک های مرتبط :


    ( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   
    آمار وبلاگ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :