تبلیغات
کتاب هایی که من خواندم - متن های منتخب من
 
کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان

مانند روباه
همراه شكار شدگان مى دوم
و اگر خوش بخت ترین انسان روى زمین نباشم
بدون شك خوش شانس ترین آدم زنده
هستم.


چارلز بوكفسكى


خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید

آمدی؟ وه که چه مشتاق و پریشان بودم ...!


سعدی


خسته َم از هر چی رسیدن

اگه پشتش سفری نیست

برکه ی امنُ نمی خوام

وقتی موج ِ خطری نیست


گروه دنگ شو


امروز چه روزی است؟

ما خود تمامی روز هاییم ای دوست

ما خود زندگی ایم به تمامی ای یار

یکدیگر را دوست می داریم و زندگی می کنیم

زندگی می کنیم و یکدیگر را دوست می داریم و

نه می دانیم زندگی چیست و

نه می دانیم روز چیست و

نه می دانیم عشق چیست ...


ژاک پرور


قول دادم که در اندیشه ی خود حبس شوم

دل به بالا و بلندای خیالی ندهم

دوست دارم که خودم پُشت خودم باشم و بس

به تن هیچ عقابی پرو بالی ندهم


علیرضا آذر


من اون اتفاقی که برام افتاده نیستم!

من اون چیزی هستم که انتخاب کرده باشم


ز تلخی های پایان، می رسیدم

به شیرینی ِ شگفتی های آغاز!


فریدون مشیری


.
اگر امروز چیزی از خود باقی نگذارم چه کسی در آینده از وجود من در گذشته با خبر خواهد شد؟ اگر جای پای مرا دیگران نببیند، من دیگر نیستم.اما من خواهم نباشم.نمی خواهم آمده باشم و رفته باشم و هیچ غلطی نکرده باشم. نمی خواهم مثل بیشتر آدم ها که می آیند و می روند و هیچ غلطی نمی کنند، در تاریخ بی خاصیت باشم. نمی خواهم عضو خنثی تاریخ بشریت باشم.


کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد که بمیرد-پائولو کوئلیو-ترجمه دل آرا قهرمان-نشر فرزان


دامن شادی چو غم آسان نمی آید به دست

پسته را خون می شود دل، تا لبی خندان کند


صائب تبریزی


در آن تنگنایی که اندوه و رنج

دلت را فرا گیرد از هر کنار


به گل فکر کن!

به پهنای یک آسمان گل

به دریای تا بیکران گل

رها کن تنه خسته ات را

در آن باغ بی نهایت بهار

شنا کن!

سبکبال،

پروانه بار


مگر ساعتی دور از آن کارزار

بیاسایی از گردش روزگار


فریدون مشیری


سکوت، مثل نور، یک نیروست؛سخنی ست یا صدایی که به علت سرعت حرکت زیاد، به سکوت تبدیل شده است؛ مثل چرخ رنگ هایی که در چرخش، سریع، سفید سفید می شوند.
زیبایی سکوت، مثل زیبایی جایی ست که سکوت در آن فرو می آید:تمامی آسمان  شب.


یک عاشقانه  آرام-نادر ابراهیمی-نشر روزبهان



ما نه سقراط ، نه افلاطونیم
منطق و فلسفه ی اکنونیم
هر چه همرنگ جماعت بشویم
باز هم وصله ی ناهمگونیم
به طوافم مبر ای سرگردان
ما از این دایره ها بیرونیم


فاضل نظری


آسمان را بارها
با ابرهای تیره تر از این
دیده ام
اما بگو
ای برگ
در افق این ابر شبگیران
کاین چنین دلگیر و
بارانی ست
پاره اندوه کدامین یار زندانی ست؟


محمدرضا شفیعى كدكنى


باید روزهای خیلی سخت رو تجربه کنی، روزهای خیلی خوش و روزهای تلخ رو.
تا به این نتیجه برسی هیچی اندازه لذت بردن از روزهای معمولی به دل نمیشینه.


...پدرم پرده ها را آرام باز می کند تا از روز پرده برداری کند. هر روز شاهکاری است، حتی اگر آدم را له کند.


وهم جدایی-سایمون ون بوی-عرفان مجیب-انتشارات هیرمند


آدم رویایی، خاکستر رویاهای گذشته اش را بیخودی بهم می زند، به این امید که در میانشان حداقل جرقهء کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند، تا این آتش احیا شده قلب سرمازدهء او را گرم کند و همهء آنهایی که برایش عزیز بودند، برگردند...


شب‌های_‌روشن-فیودور_داستایفسکی


چون طفل
که از خوردنِ داروست
پریشان

با دوست پری‌شَأنم و
بی دوست پریشان


علیرضا بدیع


كار ما نیست شناساییِ رازِ گل سرخ
كار ما شاید این است
كه در افسونِ گلِ سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
كار ما شاید این است
كه میانِ گل نیلوفر و قرن
پى آواز حقیقت بدویم


سهراب سپهری


هواى پنجم مهرماه
چقدر روشن و رویایى ست

تو دورى از من و یادت
چقدر اینجایى ست


محمدرضا عبدالملكیان


آن‌چنان زی که بمیری، برهی
نه چنان زی که بمیری، برهند


سنایی


عطر تو در هواست
می آیی
یا رفته ای؟


علیرضا روشن


"ما، همان گونه که به داشتن امید محکومیم، به تصرف خوشبختی نیز."
"زمان نمی تواند بلور اصل را کدر کند. مگر آنکه تو پیوسته برق انداختن آن را از یاد برده باشی"


یک عاشقانه آرام-نادر ابراهیمی-نشر روزبهان


ای همه مردم، درین جهان به چه کارید؟
عمر گرانمایه را چگونه گزارید؟
هر چه به عالم بود اگر به کف آرید
هیچ ندارید اگر که عشق ندارید.

وایِ شما دل به عشق اگر نسپارید
گر به ثریا رسید هیچ نیرزید
عشق بورزید
دوست بدارید!

فریدون مشیری


پس از خود پرسیده است " تو این جا چه می کنی؟ چگونه و چرا به این سوی دنیا پرت شده ای و چه می جویی؟" در این سوال خود در می ماند ، نمی شد آیا،  ممکن نبود  به تن بمیرم پیش از آنکه شاهد  مرگ جان و باور خود باشم؟ اندکی بردباری ممکن نبود؟


سلوک - محمود دولت آبادی


وحشت از عشق که نه...
ترس ما فاصله هاست
وحشت از غصه که نه...
ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم...
صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست
گله از دست کسی نیست...
مقصر دل دیوانه ی ماست!


قیصر امین پور


کار من از ستاره شمردن گذشته
برای خواب
مدتهاست
نشسته ام
شب ها را می شمارم...


فارسی
زبان دوم من است
که با آن می نویسم
و حرف می زنم با تو
زبان مادری ام اما
زبانی ست که با آن سکوت می کنم
در اداره
در بی آر تی و مترو


عبدالصابر کاکایی


سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گل دان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، اورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان ، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهی بخواهی اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سر بلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم


قیصر امین پور


دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای می‌خواند،
رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد، و هر دانه برفی
به اشکی نریخته می‌ماند.
سکوت، سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشق‌های نهان
و شگفتی‌های بر زبان نیامده.
در این سکوت،
حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو و من.


مارگوت بیکل


به تو فکر می کنم
مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت،
به تو فکر می کنم
مثل کوچه به روز
مثل نوشتن به نی
مثل خدا به کافر خویش و
مثل زندان به زندگی


سید على صالحى


غم زمانه به پایان نمی رسد، برخیز!
به شوق یک نفس تازه در هوای بهار


فریدون مشیری


یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب  زمین میرسد
و باز می شود بسوی و سعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم
سرشار می کند .
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.


فروغ فروخزاد


کبوتر جان، دلیری کن، خطر کن
شبی با آدمی زادان سحر کن
که شب عاشق، سحر فارغ ز عشقند
جز این دیدی اگر ، مارا خبر کن


سیمین بهبهانی


تب و تابی ست در موسیقی آب
کجا پنهان شده ست این روح بی تاب؟
فرازش، شوق هستی، شور پرواز
فرودش، غم، سکوتش، مرگ و مرداب


فریدون مشیری


"فردا ، فردا !" مگو، که من نفروشم
عشرت امروز را به حسرت فردا.


فریدون مشیری


همه اجزایم با مهر تو آمیخته است
همه ذراتم با جان تو آمیخته باد
خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس


*فریدون مشیری*


دلواپسی ام نیست، چه باشی چه نباشی
احساس تو کافی ست، چه متن و چه حواشی


محمد علی بهمنی


بیا نور نگاهت را چراغ شامگاهم کن!
بیا آن دست های گرم را
پشت و پناهم کن!
بیا در این سیاهی ها نگاهم کن
نگاهم کن


فریدون مشیری


ساعت وعده سر رسید و گذشت
مانده چشمم هنوز خیره به دشت
او نیامد، ولی هزاران بار
جان من بر لب آمد و گذشت


محمد علی بهمنی


تو را دارم ای گل، جهان با من است
تو تا با منی، جان جان با من است

چو می تابد از دور پیشانی ات
کران تا کران آسمان با من است

چو خندان به سوی من آیی به مهر
بهاری پر از ارغوان با من است

کنار تو هر لحظه گویم به خویش
که خوشبختی بی کران با من است

روانم بیاساید از هر غمی
چو بینم که مهرت روان با من است

چه غم دارم از تلخی روزگار
شکر خنده آن دهان با من است


فریدون مشیری


خنده باید زد به ریش روزگار
ورنه دیر یا زود پیرت می کند
سنگ اگر باشی خمیرت می کند
شیر اگر باشی پنیرت می کند

باغ اگر باشی کویرت می کند
شاه اگر باشی حقیرت می کند

ثروت ار داری فقیرت می کند
گاز را بگرفته زیرت می کند

عاقبت از عمر سیرت می کند
گر زدی قهقه به ریش روزگار

ریش را چرخانده شیرت می کند
دل به تو داده دلیرت می کند

خویشتن فرش مسیرت می کند
عشق را نور ضمیرت می کند

خاک اگر باشی حریرت می کند
کورش ار باشی کبیرت می کند

رستم ار باشی امیرت می کند
آشپز باشی وزیرت می کند
"پس بخندید و بخندانید هم
خنده دنیا را اسیرت می کند "


روزگارم این است:
دلخوشم با غزلی
...تکه نانی، آبی
......جمله ی کوتاهی
.........یا به شعر نابی
و اگر باز بپرسی گویم:
...دلخوشم با نفسی
......حبه قندی، چایی
.........صحبت اهل دلی
............فارغ از همهمه ی دنیایی
دلخوشی ها کم نیست، دیده ها نابیناست


مانند پرنده ای  باش که روی شاخه ای  سست و ضعیف می نشیند و آواز می خواند احساس می کند که شاخه می لرزد اما با این حال به خواندن ادامه می دهد چون می داند و مطمئن است که بال و پر دارد


 ویکتور هوگو


روزگار عجیبی شده است،
حتی وقتی می‌خندیم
منظورمان چیز دیگریست،
وقتی همه چیز خوب است می‌ترسیم،
 ما به لنگیدن یک جای کار عادت کرده‌ایم!


هوشنگ ابتهاج


...
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
...
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم. 


 سهراب سپهری


دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ  از کف ِ دنیا برود
هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد
دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟
گله ها را بگذار!
ناله ها را بس كن!
تا بجنبیم تمام است تمام!!
مهر دیدی كه به برهم زدن چشم گذشت
یا همین سال جدید!!
باز كم مانده به عید!!
این شتاب عمراست ...
من و تو باورمان نیست كه نیست!!
زندگی گاه به كام است و بس است؛
زندگی گاه به نام است و كم است؛
زندگی گاه به دام است و غم است؛
چه به كام و
چه به نام و
چه به دام...
زندگی معركه همت ماست...زندگی میگذرد...
زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه به ساز
و چه به ناز...
زندگی لحظه بیداری ماست زندگی میگذرد


یغما گلرویی


حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد
زمانه را سند و دفتری و دیوانی است


پروین اعتصامی



فکر کن توی یک جزیره گیر کردی، نه ساعت داری، نه قطب نما، نه کسی که ازش تاریخ رو بپرسی؛

اگه بخوای بدونی چند شنبه هست، می دونی باید چی کار کنی؟

باید هفت تا غروب خورشید رو در نظر بگیری، گندترینش فرداش میشه شنبه!


قهوه سرد آقای نویسنده / روزبه معین


وقتی راه رفتن آموختی،
دویدن بیاموز.
وقتی دویدن آموختی،
پرواز را

راه رفتن بیاموز،
زیرا راههایی که میروی 
جزئی از تو میشود
و سرزمینهایی که می پیمایی 
بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز،
چون هر چیز را که بخواهی دور است 
و هر قدر که زود باشی دیر.


و پرواز را یاد بگیر  
نه برای اینکه از زمین جدا باشی،
برای آن که 
به اندازه فاصله زمین تا آسمان 
گسترده شوی... 

عرفان نظرآهاری

ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮔﻔﺖ: ‏«ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺗﻮ ﺍﺯ ﮐﯽ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻋﺎﻟﻢ ﻭ ﻓﯿﻠﺴﻮﻑ ﺷﺪﯼ ﻭ ﻣﺎ ﺭو ﺧﺒﺮ ﻧﮑﺮﺩﯼ؟ ‏»
ﻣﺎﻫﯽ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﮔﻔﺖ: ‏«ﺧﺎﻧﻢ! ﻣﻦ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ﺷﻤﺎ ‏"ﻋﺎﻟﻢ ﻭ ﻓﯿﻠﺴﻮﻑ‏" ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﯿﺪ. ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﺩﺵﻫﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩﺍﻡ ﻭ ﻧﻤﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﺩﺵﻫﺎﯼ ﺧﺴﺘﻪﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﺍﻟﮑﯽ ﺧﻮﺵ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻓﻌﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﺎﻫﺎ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩﺍﻡ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺎﻫﯽ ﭼﺸﻢ ﻭ ﮔﻮﺵ ﺑﺴﺘﻪﺍﻡ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ.»

ماهی سیاه کوچولو / صمد بهرنگی

من آدولف هیتلر هستم!
اما نه اون هیتلری که جنگ جهانی رو به راه انداخت، نه اون هیتلری که باعث مرگ هزاران نفر شد، راستش من نه طرفدار فاشیسم هستم، نه نازیسم؛
من فقط همونم که یه شب به سرم زد فاتح قلب کسی بشم که همه دنیا می گفتن هیچ وقت نمی تونی این کار رو بکنی، ولی من با تموم قدرت شروع کردم، خوب هم پیش رفتم، خیلی هم بهش نزدیک شدم، اما درست لحظه ای که خواستم تصاحبش کنم، اسیر سرما شدم، سرمای نگاهش، مثل هیتلر که اسیر سرمای زمستون شوروی شد!
هیچ فرقی نداره سرمای نگاه کسی که دوسش داری با سرمای زمستون شوروی، جفتش باعث میشه یه ارتش تلف بشه و یه جنگ جهانی رو ببازی...
می دونی اگه آدولف هیتلر اسیر سرمای وحشتناک شوروی نشده بود چه اتقافی می افتاد؟
اون می تونست کل دنیا رو بگیره!

قهوه سرد آقای نویسنده/ روزبه معین

برای نافذ‌کردن پیام 
شلوغیِ واژه‌ها را خلوت کن 
و برای پویا‌سازی کلام 
از تبِ تکرار اشباع‌کنندۀ آن بکاه. 

ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ 
ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ 
ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳـــﺖﺩﺍﺭﻡ …
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﻧﮕﯽ ﺭﻧﮕﯽ ﺳﺮﺧﻮﺵ
ﻣﯿﺸﻮﻡ ...
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ
ﺑﻠﻨﺪ …. ﮐﻭﺗــﺂﻩ ﮐـــﻮﺗــﺂﻩ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﭼﯿﺰ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥﻫﺎ ….
همین که با یک موزیک شاد برقصم
با یک ترانه ملایم در اوج احساس روم
وهمنوایی کنم با دلنواز ترین سرود زندگی
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻭﺁﺑﯽ ﻭﺯﺭﺩ
ﻭﺻﻮﺭﺗﯽ ﻭﻗﺮﻣﺰ ﺑﭙﻮﺷﻢ 
ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ 
ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻨﻢ
ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺷــﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ
 ﺁﺳﺎﻥ ﺑﺨﻨــــﺪﻡ
ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ 

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ...
واگر تو هم مانند من یک زنی...
خودت را به صرف قهوه ای در یک خلوت دنج میهمان کن !
برای خودت گاهی هدیه ای بخر !
وقتی به خودت و روحت احترام می گذاری
احساس سربلندی می کند
آنوقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه نمی بری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی
یادت باشد ....
برای یک زن عزت نفس غوغا میکند! ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ ..

تهمینه میلانی

صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود، با خودش گفت: "هییم! مثل این که امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!
فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو روی سرش مونده بود "هیییم! امروز فرق وسط باز می کنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت!
پس فردای اون روز تنها یک تار مو روی سرش بود "اوکی، امروز دم اسبی می بندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد!
روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود! فریاد زد: ایول! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!
همه چیز به نگاه تو بر می گرده! می تونی از زندگی لذت ببری یا ازش ناامید بشی

هیچكس از آینده خبر ندارد ، مردی كه امروز با عجله توی مترو از تو ساعت پرسید شاید یك ماه بعد به نام كوچكش او را صدا بزنی ، شاید دختری كه امروز با او قدم میزنی و بستنی میخوری ، چند سال بعد خسته و كالسكه به دست از روبه‌رو به سمتت بیاید و تو سرت توی كیفت باشد و با تنه از كنارش رد شوی ، شاید او برگردد تو هم برگردی یك ثانیه به هم خیره شوید و یك سال خاطره زنده شود ، اصلا شاید هم او از خستگی برنگردد و به پسرش توی كالسكه خیره شود و اطمینان پیدا كند كه بیدار نشده باشد ، تو هم همچنان دنبال كاغذ حساب های شركت توی كیف ات باشی ، امروز شاید علاقه ی عجیب و شدیدی به موهای بلوند داشته باشی و چند سال بعد موهای مشكی ات را با دست از جلوی صورتت كنار بزنی و ظرفی كه اب كشیدی را توی ابچكان بگذاری ، هیچكس از آینده خبر ندارد [شاید امروز از این كه دیگر نیست ، از این كه رفته است توی تاریكی هق هق كنی و دو سال بعد روی نیمكت‌های پارك ملت به آمدنش از دور با لبخند نگاه كنی ، نزدیك كه شد با خنده بگویی : باز كه دیر كردی]، شاید هم همچنان توی اتاقت باشی و فكر كنی حست چقدر شبیه دو سال پیش همین موقع است ، فهمیدی می خواهم چی بگویم ؟ نه ، نمی خواهم بگویم همه دردها فراموش می شود ، نمی خواهم بگویم حتما زمان كسی كه امروز دوست داری را از یادت می برد ، نمی خواهم بگویم كسی كه امروز كنار توست دو سال بعد می رود ، خواستم بگویم تغییر شاید نام دیگر زندگی باشد ، خواستم بگویم : بس كن ، دست بردار از این كه فكر كنی همه چیز را باید تو درست كنی ، دست بردار از این مه فكر كنی همیشه تو مدیر زندگی ات هستی ، انقدر برای فردا ، برای یك سال بعد ، برای اینده با فلانی ، برنامه نریز و نخواه كه همه چیز همان طوری پیش برود كه می خواهی ، خواستم بگویم خیلی چیزها دست تو نیست و اصلا این چیز بدی نیست ، اینطوری می توانی با خیال راحت تری چای ات را كنار پنجره بنوشی و مطمئن باشی زندگی هم انقدرها دست و پا چلفتی نیست تو را می برد آنجایی كه باید ، خواستم بگویم انقدر مطمئن نباش به حس و حال امروزت كه همیشگی خواهد ماند ، خواستم بگویم شاید تغییر نام دیگر زندگی است پس ، بهترین اهنگ و بهترین لباست را برای همین ثانیه از زندگی ات اماده كن چون هیچكس از آینده خبر ندارد.

مرآ_جان

هرگاه با قضاوتی ناعادلانه روبرو می شوم
و یا کسی که به او اعتماد دارم
شرایطم را درک نمی کند؛
کمی بیشتر از حد معمول می دوم.
انگار بخواهم آن بخش از نارضایتی درونی را
از راه خستگی جسم از خود دور کنم.

#هاروکی_موراکامی
از کتاب : از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم


من این رو خیلی خوب می دونم که آدم ها وقتی بزرگ میشن اگه کسی رو دوست داشته باشن، اون دوست داشتن خیلی ارزشمند میشه، منظور من از بزرگ شدن بالا رفتن سن نیست، این فهمیدن هست که آدم ها رو بزرگ می کنه!
اونی که تنها می مونه و فکر می کنه بزرگ میشه،
اونی که سفر می کنه و از هر جایی چیزی یاد می گیره بزرگ میشه،
اونی که با آدم های مختلف حرف می زنه و سعی می کنه اون ها رو درک کنه بزرگ میشه،
برای همین همیشه به این اعتقاد دارم که کسانی که زیاد کتاب می خونن می تونن آدم های بزرگی بشن، چون اون ها تنها می مونن و فکر می کنن، با داستان ها به سفر میرن، چیزهای مختلف یاد میگیرن و سعی می کنن بقیه رو درک کنن.
به نظر من زن ها و مردهایی که کتاب می خونن و می فهمن، واسه دوست داشتن و دل بستن ارزش زیادی میذارن.
~
قهوه سرد آقای نویسنده / #روزبه_معین

عکس است دیگر ،
 جان که ندارد ،
حرف که نمیتواند بزند..
چون فقط یک عکس است..
مدت بسیار زیادی است که عکس ملاک خیلی چیزها نیست ،
ملاکِ خوب بودن ،
ملاکِ اوضاع بر وقف مراد است ،
ملاکِ همه چیز خوب و خوش است فقط جای شما خالی ،
اصلا دلم میخواهد آن کسی را که همه ی این تصورات را انداخت گردن یک عکس بی جان پیدا کنم و بگویمش ، قربانت گردم آخر تو این همه تصورات را گذاشتی بر عهده ی یک عکس ؟
یعنی یک عکس باید این همه مسئولیت بر گردنش باشد ؟
از من میشنوید آدم ها را هرگز با عکس هایشان قضاوت نکنید ،
عکس ها گاهی اوقات دروغگو ترین موجودات روی زمین میشوند ،
روزهایی از زندگی شروع میشود که تو دقیقه به دقیقه اش خودت را به خودت میبازی
روزهایی آنقدر کلافه ای که دلت میخواهد خودت را بسته بندی کنی و با یک پست پیشتاز بفرستی جایی که اثری از هیچ موجود زنده ای نباشد..
،،روزهایی که بغض راهه گلوتو بسته و  نفس کشیدن رو واست سخت کرده!
روزهایی که انگار لحظه به لحظه اش پر است از سرگیجه..
پشته سر گذاشتنه این روزها فقط یک آدم آهنی میخواهد!،،
روزهایی که میدانی جواب احوال پرسی گریه است و بس
و در همه ی این روزها که میگذرد عکس تو همانطور آرام میماند
آرام میماند
آرام میماند و دروغ میگوید
آدم ها را با عکس هایشان قضاوت نکنید 

#پویان_اوحدی





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :