تبلیغات
کتاب هایی که من خواندم - متفرقه نوشت از خودم
 
کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان



  • برای مادر بعد از عکس گرفتن به زیر خیابان چتر ها در انقلاب:

همراه و همپای من

با دیدن لبخند و برق شادی در نگاهت

انگاری تمام سهم من از این دنیا به یک باره به من داده می شود.

14/11/1394


  • پس از رفتن با ملیکا به خانه مقدم در تعطیلات بین دو ترم:

روزا می گذرن، تو او نروزا کلی اتفاق که حالا یا خوب یا بد می تونن باشن رخ می دن، ولی میون اتفاق های اون روزا اتفاق خوب رو هم می تونیم از  عمد باعث رخ دادنشون بشیم! تا بگیم خوشی هم هست.


12/11/1394


  •  پس از تشکیل نشدن کلاس با ماهور به تیراژه رفتیم:

"دوستی" حرف ساده ایست ولی "دوستی کردن" کردن کار سختی ست.

ما کنار هم فعل "دوستی کردن" را صرف می کنیم.

8/11/1394


  • پس از کمک یکی از دوستانم در انجام پروژه درس ماشین 2:

 گاهی اوقات برای مهربونی کردن بی دلیل، نیاز به یک اتفاق خاص یا انجام یک کار خاص نیست.

میشه تنها فقط با به اشتراک گذاشتن اطلاعاتمون بی دلیل مهربونی کنیم.

مثل همون لبخندی که میشه بی دلیل به لب داشت تا با دیدنش آدماا لبخند بزنن، تا یادشون بیاد کنار این همه دلیلواسه اخم، دلیل واسه لبخند زدن هم وجود داره.

22/10/1394


  • پس از پایان کلاس با ماهور و سارا به شهر کتاب رفتم:

در مواقع شادی برای موژان خرید کتاب تجویز میک نم،
در مواقع اندوهگین بودن برای موژان خرید کتاب تجویز می کنم،
در هر موقعیتی _سراسر اندوه  و سراسر شادی و سرمست از خوشحالی و گونه های تر از اشک _ خواندن کتاب را برای موژان تجویز  می کنم.
در کتاب ها گم می شود، دیگر مثل زمان هایی که مشغول انجام کار دیگری هست حتی موقع خواب ذهنش به اتفاق ها نمی پردازد و برای خودش اتفاق ها و حرف ها و عکس ها و ... را مرور نمی کند.

آذر ماه 1394


  • پس از انتخاب میان اسباب بازی هایم برای دادنشان به نوه خانم خانی :


میون بزرگ شدن،میون فراموشی، میون درگیر شدن به زندگی، میون خیلی اتفاق  های خوب و بد ناخواسته
دیدن یه وسیله که تیکه ای کوچیک از خاطره دوران کوچیکی و بازی و آزادی خیال رو به همراه داشته باشه، کافیه برای مرور خاطره ها و آوردن لبخند به لب، برای برق زدن نوری درون چشما،
از هر لحظه ای به هر صورت که می شد من سعی کردم وسیله ای، نوشته ای، چیزی کنار بذارم که با خودش اون لحظه رو ثبت کرده باشه،
مثل عروسک سنج زن که همراه خاطره اصفهان  هنوز هم بعد این همه مدت و پیر شدنش، هنوزم با انرژی دستاشو به هم میزنه و لبخند به لب داره.
گهواره عروسکی که دوران دبستانم رو با هاش سپری کردم، اومدم از مدرسه و دیدم این روی تختمه و  ذوق کردم و تشکر بینهایت از مادر کردم که مدت ها اینو به کسی سپرده بود که برام درست کنه،
وسایلی که از تخم مرغ های شانسی که دورشون با شکلات گرفته شده بود و از لپ لپ ها در اورده بودم رو هنوزم دارم، هر بار به سوپر مارکت می رفتیم من یا مهرگان سریع دو تا از این ها رو جز وسایل خرید قرار می دادیم.
ال دذعغ غدیدن کوله پشتی کوچیکی که اون موقع تمام لذتم زمان بیرون رفتن بود، اونو به دوشم بندازم و دست در دست مامان راه برم،
همه رو دارم که هر موقع از فکر های این دوران خسته شدم، لحظه ای چند فقط مرور کنم، تا دوباره انرژیمو برگردونم.

آذر ماه 1394


  • در مسافرت تابستان به کردستان:

همین که دلت شاد باشه، تمام دنیا سعی در غرق کردنت بکنند، تو تنها گوشه چشمی نازک می کنی و می گذری.

شهریور ماه 1394


  • پس از عکی گرفتن در دریاچه زریوار از مادر و پدر:

زندگی من، در جریان  بودن لحظه لحظه نفس کشیدنم ، بودن شما  در کنارم هست،
زیباترین زمان ها، زمانی ست که هر دو با حسی سراسر لذت و سرور در کنارم هستید.

شهریور ماه 1394



چشم به راه برگشت تو بودم
 چشمانم را باز و بسته کردم تا به سراب نبودنش مهر تایید بزنم
ولی
رفته بودی و مجبور به شمارش قدم هایی که هر لحظه از من دور می شدند و به خاطره می پیوستند، شدم. 


  • برای تولد ملیکا میسوری:

.
لبخند هدیه ایست به دیگران که نمایانگر شاد بودنت هست.
مهربانی هدیه ایست به دیگران که نمایانگر پاکی دلت هست.
دستانت که به سمت فردی گرفته می شود  تا دست در دستش با هم قدم بزنی هدیه ایست به او که نمایانگر حس  دوستی ات هست .
چه چیزی از این بهتر که دارای این هدیه ها باشی .
تولدت مبارک دوست من . آغاز بیست سالگی ات از دقایق اولش تا آخرین ساعات به پایان رسیدنش غرق شادی و موفقیت و سلامتی باشه البته در کنار عزیزانت

مرداد ماه 1394


  •  پس از دیدن گوجه سبز ها ی باغ پدرجان:

"زندگی  کنار هم بودن غم و شادی ست
شادی اتفاق های کوچکی ست که بین دو غم رخ می دهد که باعث می شود قدرش را بیشتر بدانیم ."
وقتی ساعت 2:30 نصف شب به خونه پدر بزرگ می رسن و پدر بزرگ از خونه خارج میشه و منو می بره پای درخت و میگه: آلوچه ها رو نذاشتم کسی بچینه تا تو بیای،برای تو نگه شون داشتم.
دوست داشتن بیشتر از این ؟! خوشبختی یعنی همین!شکی هست مگه؟!
امروز هم صدام کردند. نردوون گذاشتن و رفتم بالا و با دستای خودم آلوچه رو با پدر بررگ عزیزم چیدم  و با کلی حس عالی نوش جانش کردم




  • نوشتن این متن پس خبر برنده شدن شعر ملیکا افتخاریان و چاپ شدنش در کتاب بر اساس عکس:

.دوستی ما از زمانی رنگ دگر گرفت که انتهای کلاس را دو نفری قرق کرده بودیم _ بالا رفتن از نردبان_.
آن جمله ی درون دفترچه در تازه ای بر روی دوستی مان باز کرد _ رفاقت شروع شد و ماه را برداشتیم _
نوشتی برای من :  طی کردن پله های طرقی "با هم".
مگر به غیر رفیق از کس دیگری می توان چنین جمله ای شنید ؟
می شود شنید ولی عمل نه ، تو عمل کردی .
بعد از آن مدت که سه سالی می گذرد ما ماه در دست به نشانه رفاقت و دوستی واقعی را معنا کردن کنار هم هستیم ، ماه در دستان دوتایی مان می ماند تا ابد .
من می دادنم چون ایمان دارم .





  • تبریک تولد ملیکا افتخاریان:

ستاره های آسمان نوبتی چشمک می زنند .
ماه بینشان حرکت می کند تا آنها را آرام کند و بخواباند . امان از دست شیطنت  ستارگان بازیگوش .
توجه ماه به ساختمانی در  نقطه ای از کره زمین جلب می شود . به ستارگانش نگاه می کند تا مبادا یکی فرار کرده باشد و به زمین پا گذاشته باشد. می شمارد یک، دو ، ... ،یک میلیارد و نهصد ،یک میلیارد و نهصد دو .دوباره می شمارد تا شاید یکی را در شمارش جای گذاشته باشد . نه جای نگذاشته . یکی کم است .همانی ست که در آن خانه که به نظر بیمارستان می آید در قالب انسان چشم به جهان گشوده . ماه آرزوی سلامتی و نیکویی و خاص بودن برایش می کند و ستاره حالا کودکی است که در بهار متولد شده پس می شود "ملکه بهار " .
در طی  بیست سالی که ملکه بهار بر روی زمین مهربانی به مردم هدیه می دهد  هر سال این موقع ماه با غرور به صورت زیبای ستاره اش چشم می دوزد  و تا سالیان سال چنین کاری را میخواهد انجام دهد.

25 خرداد 1394


  • اولین یلدا بدون حضور عزیزی:

هر سال یلدا از ساعت پنج آماده بودی تا ما به خانه ات بیاییم.
بعد ما هم چون برای شام می آمدیم ساعت هفت راه می افتادیم و اون موقع میگفتی : مهمونی ادم زود میره ؛ الان که دیر وقت هست اومدید ؛
تازه به عمه  هم  میگفتی تماس بگیره ببینه ما کجاییم ؛ نگرانمون میشدی که چرا نرسیدیم تا این ساعت
می امدیم و تو کنار در منتظر ما بودی و چهره ات غرق شادی و نور بود ؛
دیابت داشتی و شیرینی خوردن به حد چشیدن امشب مجاز بود ؛ به چه لذتی شیرینی رو میخوردید
امسال یلدا کنارمان نیستی ؛ سخت است ؛ جای خالی ات سخت حس میشه ؛
عید را چه گونه سپری کنیم ؟! لحظه تحویل سال چه کسی را اول از همه بغل کنم و تبریک عید بگم و در مقابل دعا کنی برام که دکتر بشم
+ رفته بودن دکتر اعصاب و دکتر ازشون سوال کرده بود که نگران چی هستی ؟! ناراحتی واسه کی ؟! پاسخی که دادن این بود : همه نوه هام دکتر شدن این یه دونه میخواد مهندس بشه ( مهندس هم هستند ولی به دلیل فراموشی فقط فکر میکردن من دارم مهندسی میخونم) ×روزی که قرار بود کنکور بدم ؛ اومدن خونه مون تا برام دعا کنن ؛ از امتحان که برگشتم اومدند در رو برامون فوری باز کردن و اولین چیزی که گفتن این بود : چی شد ؟! قبول شدی ؟
گفتم نه هنوز تا جواب بیاد طول میکشه و همه با هم غرق خنده بودیم
روحت شاد و غرق نور باشه عزیزی ، مطمینم الان جایی که ارمیده ای غرق نور و شادی ست  و تنها نیستی

30/9/1393


























آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :