کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
وبلاگ دیگر  من که در آن نوشته های خودم را قرار می دهم:






معرفی کتاب و برش هایی از کتاب



* صفحه ی اینستاگرام:

https://www.instagram.com/fly74book

** کانال تلگرام:
@fly74book





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه هفدهم اسفندماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: کیمیا خاتون
نام نویسنده: سعیده قدس
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب: کتاب روایتگر زندگی دختری به نام کیمیا خاتون فرزند محمد شاه ایرانی و کراخاتون هست. آنها در باغ بزرگی همراه با کلی خدمه  زندگی میکنند تا اینکه مدت ها پس از فوت محمد شاه ایرانی، کراخاتون همسر دوم محمد جلال الدین بلخی معروف به مولانا می شود. کیمیا خاتون زندگی پر فراز و نشیبی را تجربه میکند. او و پسر کوچک مولانا دلباخته هم می شوند. کیمیا خاتون قبل از ازدواج  دوباره مادرش یک برادر داشت و پس از ازدواج مادرش دارای دو  برادر بزرگ تر  میشود و پس از آن یک برادر و یک خواهر دیگر  به جمع آنها اضافه می شود. ولی عشق کیمیا خاتون و پسر کوچک مولانا به جایی نمی رسد و کیمیا خاتون با شمس که سنش از مولانا هم بیشتر است ازدواج میکند. ولی در انتها ....

نظر من: نمیدونم باید بگم از خواندش خوش حال شدم یا نه. اگر یه کتابی بود که داستانش ساخته و پرداخته ذهن نویسنده بود از خواندنش ناراحت می شدم ولی خب فعلا که زندگی مولانا و شمس رو خواندم! اینکه مولانا با اون همه عشق به همسر دومش بعد از پیدا شدن شمس چند ماهی خانه  و کاشانه رو رها میکنه  و خبر نمیده کجا میره و بعدش تازه فقط با پسر بزرگش از 6 فرزندی  که داره در ارتباط هست و بعد از بازگشتشم  فقط دنبال و همراه شمس و سیر و سلوکش هست میشه به حساب سیر و سلوک عرفانی گذاشت؟! رنجوندن  تعداد زیادی ادم اصلا درسته؟!
حالا بگذریم از این قسمت، قسمت بعدی شمس با آن همه سن  عاشق و شیفته کسی میشه که هنوز میشه حدس زد به 17 سالگی هم نرسیده! شایدم میشه به این نتیجه رسید که  عشق صوفی و پیر و دین دار نمی شناسه! در ادامه میشه گفت حسادت و سوء ظن هم خانه برانداز  هست ولی خب از شمسی با آن همه ویژگی بعید هست!
حالا این ها هم به کنار میرسیم به  خار و خفیف شمردن  زن! باز هم میگذریم چون اون دوران بوده و انتظار بیشتری نمیرفته!
در نهایت هیچ وقت هیچ کس در همه موضوع ها  موفق و قابل تحسین نیست. مولانا رو به خاطر اشعارش و شمس رو به خاطر درجه ای که در عرفان و سلوک داشت تحسین میکنم! و شروع میکنم اشعار مولانا رو خواندن ولی خب

پ.ن:
۱) خواندنش رو توصیه میکنم
۲ )کتاب "الفت عشق"  هم در این باره هست اما داستانی که در آن روایت می شود بسیار با این کتاب متفاوت است.


متن پشت جلد:
کیمیا خاتون  دختر محمد شاه ایرانی و کرا خاتون، زیباروی اکدشانی، که پس از مرگ شوهرش به عنوان همسر دوم به عقد و ازدواج محمد جلال الدین بلخی در آمده بود، پس از ازدواج مادرش ساکن حرم مولانا شد، و داستان حیرت انگیز زندگی وی بالمال نگاهی نیز به بخشی از زندگی واقعی، خانوادگی و به عبارت دیگر بعد انسانی حیات مولانا دارد یعنی آن بخش از زندگی او که همواره در سایه عظمت ابعاد روحانی، عرفانی و فراانسانی شخصیتش به محاق فراموشی سپرده شده. از همین روی است که هر چند این رمان تاریخی برداشتی خیال پردازانه از یک ماجرای واقعی می باشد سعی بسیار رفته تا واقعی ترین تصویر خیالی ارایه گردد
- مولف-

"...نویسنده  در این رمان تلاش می کند نهایت وفاداری خود به تاریخ و دین خود را نسبت به شخصیت های به شدت مقبول و اسطوره گون ادا کند ... هر چند برخورد نویسنده با تاریخ به رغم توجه به درستی و دقت در منابع تاریخی که حکایت از اشراف او بر منابع تاریخی دارد، در بسیاری موارد مانع تخیل آزاد وی نیست؛ بخصوص هنگامی که نویسنده به شخصیت کیمیا می پردازد و از تخیلی پویا استفاده می کند. در جایی که تاریخ به نفع داستان عقب می نشیند، حظ خواندن داستان دو چندان می شود ... مشاهده می کنیم که با رمان تاریخی ای متفاوت با رمان های تاریخی موجود مواجهیم ... اما مهم ترین امتیاز این رمان نسبت به رمان های تاریخی موجود، آشنایی زدایی از یک موضوع مالوف تاریخی و نیز شکل و ساختار و درآمیزی تکنیک های روایی سنتی و مدرن و شیوه پرداخت رمان است ... اما نگاه رمان مدرن امروز دور از قداست ها و توهم ها به طور مستقیم فردیت فرد را نشانه می رود ..."
 بهناز علی پور گسکری
جهان کتاب، سال دهم، شماره نهم

"... همه این اخبار، دستمایه خانم سعیده قدس در نگارش رمان خواندنی کیمیا خاتون شده که به نثری پاکیزه و روان نگارش یافته است. در رمان خانم سعیده قدس که بر مقالات عرفانی، وقوفی روان شناختی دارد. کیمیا، دختر کراخاتون از همسر متوفایش محمد شاه ایرانی است که پس از مرگ همسر به عقد ازدواج مولانا درآمده و وی نادختریش را به زنی شمس داد ..."
کتاب عشق نوازی های مولانا
نوشته جلال ستاری؛ نشر مرکز





نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : کیمیا خاتون، سعیده قدس، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
سه شنبه هفدهم اسفندماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: شازده کوچولو
نام نویسنده:  آنتوان دو سنت اگزوپری
نام مترجم: احمد شاملو


 


 بخش هایی از متن کتاب:

  • شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترستان بر می‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟

نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد. آن وقت برای فهم بزرگ‌ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن‌ها توضیحات داد.

  • هر وقت یکی‌شان را گیر آورده‌ام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شماره‌ی یکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «این یک کلاه است». آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌های بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها. خودم را تا حد او آورده‌ام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده‌ام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوش‌وقت شده.
  • به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل می‌کنم یا شماره‌اش را می‌گویم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌ تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیچ وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟» و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.
اگر به آدم بزرگ‌ها بگویید یک خانه‌ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً به‌شان گفت یک خانه‌ی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که:
-وای چه قشنگ!
یا مثلا اگر به‌شان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تو دل‌برو بود و می‌خندید و دلش یک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچه ها رفتار می‌کنند! اما اگر بهشان بگویید «سیاره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی‌پرسند. این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است!
  • -پس خارها فایده‌شان چیست؟
شهریار کوچولو وقتی سوالی را می‌کشید وسط دیگر به این مفتی‌ها دست بر نمی‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که:
- خارها به درد هیچ کوفتی نمی‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گل‌ها هستند.
- دِ!
و پس از لحظه‌یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
- حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعیف اند. بی شیله‌پیله‌اند. سعی می‌کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند...
  • -اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره‌ را تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده.
او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
  • نمی‌دانستم چه‌طور باید خودم را بهش برسانم یا بهش بپیوندم... چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!
  • اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه ‌کند. رنگ‌هایش را با وسواس تمام انتخاب می‌کرد سر صبر لباس می‌پوشید و گلبرگ‌ها را یکی یکی به خودش می‌بست. دلش نمی‌خواست مثل شقایق‌ها با جامه‌ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.
نمی‌خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...
  • با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خود پسندیش که بفهمی‌نفهمی از ضعفش آب می‌خورد دل او را شکسته بود
  • یک روز دیگر هم به من گفت: " آن روز ها نتوانستم چیزی بفهمم، من بایست روی کرد و کار او درباره اش قضاوت می کردم نه روی گفتارش ... عطرآگینم می کرد. دلم را روشن می کرد. نمی باست ازش بگریزم. می باست به مهر و محبتی که پشت ِ آن کلک های معصومانه اش پنهان بود پی می بردم، گل ها پُرَند از این جور تضاد ها. اما خب دیگر، من خام تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!"
  •  -دلم می خواست یک غروب آفتاب تماشا کنم ... در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.
اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شب پره از این گل به آن گل بپرد یا قصه ی سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکی مان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: - شما.
پادشاه گفت: - حرف ندارد. باید از هر کس چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیاندازند تو دریا انقلاب می کنند.
  • -نرو! نرو! وزیرت می کنم.
وزیر چی؟
-وزیر دادگستری!
-آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت: -معلوم نیست. ما که هنوز گشتی در قلمرومان نزده ایم. خیلی پیر شده ایم، برای کالسکه جا نداریم. پیاده روی هم خسته مان می کند.
شهریار کوچولو که خم شده بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت: -بّه! من نگاه کرده ام، آن طرف هم دیار البشری نیست.
پادشاه به اش جواب داد: - خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می شود یک فرزانه ی تمام عیاری.
  • دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: - آدم ها کجایند؟ آدم تو کویر یک خورده احساس تنهایی می کند.
مار گفت: -پیش آدم ها هم احساس تنهایی می کنی.
 شهریار کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: - سلام.
شهریار کوچولو با ادب پرسید: -آدم ها کجایند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود. این بود که گفت: -آدم ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال ها پیش دیدم شان. منتها خدا می داند کجا می شود پیدایشان کرد. باد این ور و آن ور می بردشان؛ مه این که ریشه نداردن؟ بی ریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهریار کوچولو گفت: - خداحافظ.
گل گفت: - خداحافظ.
  •  روباه گفت: - خدانگه دار! ... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سَر نمی بیند.
ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای.
  • سریع السیر دیگری با چراغ های روشن غرید و در جهت مخالف گذشت.
شهریار کوچولو پرسید: - برگشتند که؟
سوزن بان گفت: -این ها اولی ها نیستند. آن ها رفتند این ها بر می گردند.
-جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزن بان گفت: - آدمی زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعد ِ سریع السیر نورانی ِ ثالثی غرید.
شهریار کوچولو پرسید: - این ها دارند مسافر های اولی را دنبال می کنند؟
سوزن بان گفت: - این ها هیچ چیزی را دنبال نمی کنند. آن تو یا خوابشان می برد یا دهن دره می کنند. فقط بچه هاند که دماغ شان را فشار می دهند به شیشه ها.
شهریار کوچولو گفت: - فقط بچه هاند که می دانند پی چی می گردند.
  •  همه ی مردم ستاره دارند اما همه ی ستاره ها یک جور نیست: واسه آن هایی که به سفر می روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشنایی سوسوزن اند. برای بعضی ها که اهل دانشند هر ستاره یک معما است آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره ها همه شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکی ستاره هایی خواهی داشت که تنابنده ای مِثلش را ندارد.
  •  -راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه می دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می کند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا این جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می توانی هر قدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-یک  روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
-و کمی بعد گفت:
-خودت که می دانی ... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می برد.
-پس خدا می داند آن روز چهل و سه غروبه چه قدر دلت گرفته بوده.
-اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.
  •  شهریار کوچولو گفت:- پی آدم ها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: - آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می گردی؟
شهریار کوچولو گفت:- نَه، پی دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: - یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: - معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو واسه من میان همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: - کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: - بعید نیست. روی این کره ی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: - اوه نه! آن روی کره ی زمین نیست.
  •   شهریار کوچولو جواب داد: - دلم خیلی می خواهد، اما وقت ِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیز ها سر در آرم.
روباه گفت: - آدم فقط از چیز هایی که اهلی کند می تواند سر درآرد. انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیز ها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست ... تو اگر دوست می خواهی خب مرا اهلی کن!
شهریار کوچولو گفت: - راهش چیست؟
روباه جواب داد: - باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علف ها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی، چون تقصیر همه ی سوتفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی یک خرده نزدیک تر بشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: - کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد ظهر  بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود  و هر چه ساعت جلوتر برود بیش تر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم رابرای دیدارت آماده کنم؟ ... هر چیزی برای خودش قاعدع ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: - قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: - این هم از آن چیز هایی است که پاک از خاطر ها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روز ها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند. مثلا شکارچی  هلی ما میان خودشان رسم دارند و آن این است که پنج شنبه ها را با دختر های ده می روند رقص.  پس پنج شنبه ها بِره کشان ِ من است: برای خودم  گردش کنان می روم تا دم موستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رقصیدند همه روز ها شبیه هم می شد و من بیچاره دیگر فزصت و فراغتی نداشتم.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : شازده کوچولو، احمد شاملو، آنتوان دو سنت اگزوپری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و یکم بهمنماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: خاطرات
نام نویسنده: دیوید فوئنکینوس
نام مترجم: ساناز فلاح فر
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب:‌  پشت جلد این کتاب چنین نوشته شده است:
می‌خواستم به پدر بزرگم بگویم که دوستش دارم ولی نمی توانستم. اغلب در بیان احساسات و کلماتی که می خواستم بگویم ضعیف بودم. هرگز قادر نخواهم بود به عقب برگردم. غیر از حالا که شاید با نوشتن می‌توانم به او ابراز علاقه کنم.
 دیوید فوئنکینوس در داستانی که با ظرافت؛ شوخ طبعی و با روش های ساده و شاعرانه تعریف می کند، ما را به اندیشیدن در مورد پیری، خانه سالمندان، سختی ارتباط با والدین، عشق زناشویی و لذت رویارویی با ماجراجویی دعوت می نماید. او نویسنده ۱۳ رمان از جمله شارلوت، جدایی های ما، خاطرات ،لطافت و ... و یک نمایشنامه به نام مجردهاست.کتاب های او تاکنون به زبان های بسیاری ترجمه شده اند و ترجمه فارسی آثار را برای اولین بار از این با مترجم می خوانید.


بخشی از متن کتاب:
  •  آن ها هشت سال کنار هم زندگی کردند. وقتی به سنی رسید که می توانست تراژدی خانوادگی را درک کند، پدربزرگش به او گفت:" ما از مرگ جستیم، پس این ما را مجبور می کنه همدیگه رو دوست داشته باشیم." چهل و پنج سال بعد، او این خاطره را به یاد داشت و وقتی یک روزنامه نگار دانمارکی درمورد مرگ در آثارش از او پرسید این گونه جواب داد:" مرگ، ما را مجبور به دوست داشتن میکند." ( صفحه ی 123)




نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : خاطرات، دیوید فوئنکینوس، ساناز فلاح فر، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و یکم بهمنماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب:جغرافیای من و تو
نام نویسنده: جنیفر اسمیت
نام مترجم: مهرآیین اخوت
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب:‌  پشت جلد این کتاب چنین نوشته شده است:
لوسی در طبقه ی بیست و چهارم زندگی می‌کند. ایوان در زیر زمین. در نتیجه طبیعی است که جایی در این میانه یک دیگر را ببینند: در آسانسوری که به علت رفتن برق در تمام شهر نیویورک گیر کرده. بعد از این که نجات پیدا می کنند در خیابان های تاریک با هم قدم می زنند و غرق تماشای ستاره های آسمان می شون که منظره ای نادر در نیویورک است. همان ساعات اندک تاریکی آن ها را به دنیایی خیال انگیز می کشاند. اما وقتی برق می آید،  واقعیت‌های تلخ هم همراهش  هست. لوسی و خانواده اش به خارج از کشور می روند و ایوان هم همراه با پدرش به سمت دیگر آمریکا.
اما مدت کوتاهی که با هم سپری کرده اند ردی در زندگی شان باقی گذاشته. آیا فاصله مرگِ دوستی ها نیست؟ چون فاصله یا با غم پر می شود ...  یا با تردید


متن پشت جلد:
لوسی در طبقه ی بیست و چهارم زندگی می کند. ایوان در زیر زمین. در نتیجه طبیعی است که جایی در این میانه یک دیگر را ببینند: در آسانسوری که به علت رفتن برق در تمامی شهر نیویورک گیر کرده. بعد از اینکه نجات پیدا می کنند در خیابان های تاریک با هم قدم می زنند و غرق تماشای ستاره های آسمان می شوند که منظره ای نادر در نیویورک است. همان ساعات اندک تاریکی آن ها را به دنیایی خیال انگیر می کشاند. اما وقتی برق می آید، واقعیت های تلخ هم همراهش هست. لوسی و خانواده اش به خارج از کشور می روند و ایوان هم همراه با پدرش به سمت دیگر آمریکا.
اما مدت کوتاهی که با هم سپری کرده اند ردی در زندگی شان باقی گذاشته.
آیا فاصله مرگ دوستی ها نیست؟ چون فاصله یا با غم پر می شود ... یا با تردید.





نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : جغرافیای من و تو، جنیفر اسمیت، مهرآیین اخوت، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: اولین تماس تلفنی ازبهشت
نام نویسنده: میچ البوم
نام مترجم: مهرآیین اخوت
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب:‌  پشت جلد این کتاب چنین نوشته شده است:
یک روز صبح در شهر کوچک به نام کلدواتر، چند تلفن زنگ میخورد. آن طرف خط کسانی هستند که می‌گویند از بهشت تماس گرفته اند؛ یکی با مادرش حرف می زند و  یکی با خواهرش، هر کسی با عزیزی از دست رفته، آیا معجزه ای غریب رخ داده؟ یا فریبی بزرگ در کار است؟ وقتی اخبار این تماس های عجیب پخش می‌شود ، غریبه ها دست به دسته به شهر سرازیر می شوند تا آن ها هم بخشی از این معجزه باشند.
شهر کوچک و حتا دنیای انسانها با این معجزه زیر و زبر شده؛ اما همیشه در هر معجزه ی شادی بخش اندکی اندوه هم هست. همیشه در معجزه ای که مردم را به هم نزدیک میکند، اندکی تنهایی هست. مردی هست که دوست ندارد بپذیرد چنین معجزه ای رخ  داده، چون همسرش با او  تماس نمی گیرد تا مرهمی بر زخم دوری اش باشد؛ مادری از یادآوری اندوه فقدان پسرش دوباره افسرده می‌شود ...  امام معجزه مسیر خود را دارد: خبرنگاری که به معجزه باور ندارد، بیش از هر کس دیگری زندگی اش از نو تعریف می شود؛ مردی که با دیگران تلخ است یاد می‌گیرد محبت کند؛ مردی هم یاد می گیرد معجزه حقیقت دارد ...
 اولین تماس تلفنی از بهشت اثری دیگر از نویسنده کتاب‌هایی محبوب مثل سه شنبه ها با موری و در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند و شاید جادویی ترین و پر هیجان ترین کتاب میچ البوم باشد_ کتاب اسرار آمیز و مراقبه ای از جنس قدرت پیوند انسانی. روایت این کتاب حرکتی نرم و دلنشین دارد میان ماجراهای اختراع تلفن و روابط عاشقانه ی گراهام بل تا دنیای امروز ما که این اندازه درگیر این اختراع است. اولین تماس تلفنی از بهشت داستانی است غریب از عشق و تاریخ و ایمان.







نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : اولین تماس تلفنی از بهشت، میچ البوم، مهرآیین اخوت، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و یکم بهمنماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
از کتاب هایی که خوانده ام و برای آن ها معرفی ننوشته ام در ادامه  اسامی آن ها را ذکر می کنم:

نشر هیرمند
  • ناگازاکی = اِریک فی + محمود گودرزی
  • در پناه هیچ = اولیویه آدام + راحله فاضلی
  • عقده ی اُدیپ من = فرانک اُکانر + نسرین طباطبایی
نشر آموت
  • یک جفت چکه برای هزار پا = فرانتس هولر + علی عبداللهی
نشر افق
  • داستان هایی برای شب و چند تایی برای روز = بن لوری+ اسد الله امرایی
  • بابا لنگ دراز= جین وبستر + محسن سلیمانی
  • تام سایر= مارک توین+ محسن سلیمانی
  • سرود کریسمس= چارلز دیکنز + محسن سلیمانی
نشر خرم
  • سنگی بر گوری= جلال آل احمد
نشر ژکان
  • مدیر مدرسه = جلال آل احمد
  • زن زیادی= جلال آل احمد
  • پنح داستان = جلال آل احمد
نشر چشمه
  • بیا با جغد ها درباره ی دیابت تحقیق کنیم = دیوید سدارس + پیمان خاکسار
  • هیاهوی زمان= جولین بارنز+ پیمان خاکسار
  • مثل خون در رگ های من= نامه های احمد شاملو به آیدا
  • ناشناخته ماندگان= پاتریک مُدیانو + ناهید فروغان
  • فرار از اردوگاه 14= بلین هاردن + مسعود یوسف حصیرچین
نشر نیکا
  •  کتابخانه ی عجیب = هاروکی موراکامی+ مهدی غبرایی
نشر ثالث
  • خاکستر گرم = شاندور مارائی + مینو مشیری
  • دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل = هاروکی موراکامی + محمود مرادی
نشر ماهی
  • مجموعه بچه های بد شانس ( 13 جلد) = لمونی اسنیگت + رضا دهقان
  • زندگی نامه لمونی اسنیگت
  • مجموعه سرزمین سایه های دلتورا + امیلی رودا + محبوبه نجف خانی
  • دوست بازیافته = فرد اولمن+ مهدی سحابی
  • داستان ملال انگیز= آنتوان چخوف + آبتین گلکار
  • مترجم درد ها= جومپا لاهیری+ امیر مهدی حقیقت
نشر مشکی
  • مجموعه داستان های مینیمال گلوله= اسدالهه امرایی( برگردان)
  • احمق! ما مرده ایم= داستانک های رسول یونان
نشر ققنوس
  • شروع یک زن= فریبا وفی
نشر بهجت
  • جاناتان مرغ دریایی= ریچارد باخ + لادن جهان سوز
نشر تخت جمشید
  • بخارای من، ایل من= محمد بهمن بیگی
نشر دارینوش
  • هدیه پرواز= ریچارد باخ+ فرنوش گیوه کی
نشر قطره
  • نوه ی آقای لین= فیلیپ کلودل+ سوسن ضیا
  • دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد= آنا گاوالدا+ الهام دار چینیان
  • داستان مکاشقه= فرحناز علیزاده
نشر مرکز
  • روی ماه خدا را ببوس= مصطفی مستور
نشر ثالث
  • داستانک ها= روبرت والزر و یورگن بکر و ... + ناصر غیاثی
؟؟
قلندر و قلعه

نشر 360
  • بایکوت= علی قاضی نظام

    شعر ها

    نشر نون
    • کتابِ نیست= علیرضا روشن
    نشر  نگاه
    • تقدیر= مونا برزویی
    نشر شانی
    • با من برقص= نیکی فیروزکوهی
    • رفته ام از خویش= صنم نافع




    نوع مطلب :
    برچسب ها :
    لینک های مرتبط :
    چهارشنبه بیستم بهمنماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: 1984
    نام نویسنده: جورج اورول
    نام مترجم: صالح حسینی
    نام انتشارات: نشر نیلوفر

    داستان کتاب:‌ بیشتر دنیا در دست کسی است به نام ناظر کبیر که از طریق تله اسکرین هر حرکت و هر حرفی حتی نجوا ها را زیر نظر می گیرد. در این جامعه غذا ها بر اساس رتبه افراد سرو می شود. وزارت آنها از وزارت حقیقت، وزارت عشق، وزارت فراوانی و ... تشکیل شده است. در صورتی که حرفی خلاف حکومت زده شود توسط وزارت عشق دستگیر می شود. این حکومت همیشه درگیر جنگ برای به تصرف در آوردن کشور های بیشتری هست. در صورتی که خطایی از کسی سر بزن او را تبخیر می کنند و اسم او را از همه جا پاک میکنند انگاری چنین فردی اصلا متولد نشده است. کودکان را چنان تحت تاثیر قرار می دهند که آنها پدر و مادرشان را در صورتی که اعمال و کار های آنها بر خلاف قوانین حکومت باشد به پلیس گزارش می دهند.
    مردی به نام وینستون که شخصیت اصلی داستان هست در یکی از وزارت خانه ها به تصحیح هر خبر، هر اتفاق‌تاریخی و پیش بینی قبلی که اکنون اشتباه از آب  در آمده است مشغول می باشد. او ازدواج میکند اما بر اساس خواست حکومت که به دلیل تفاوتشان از هم بدون گرفتن طلاق جدا می شوند( در این حکومت گرفتن طلاق مجاز نیست) . در آنجا به این فکر می افتد که در گذشته چنین نبوده است و سعی میکند علیه ناظر کبیر به پا خیزد که اولین اقدام او نوشتن متن هایی در دفتری چرمی همراه با خود نویس که با رتبه او در تناقض بود در خارج از تیرس تله اسکرین است.
    در موقع حرکت در راهرو زنی به نام جولیا به او برخورد می کند و در میان دستانش پنهانی کاغذی میگذارد و این ابتدای شروع قانون شکنی است.
    در سایت گود ریدز در قسمت معرفی این کتاب چنین نوشته شده است:
    "این کتاب بیانیه سیاسی شاخصی در رد نظام‌های تمامیت‌خواه (توتالیتر) و نیز کمونیسم شمرده می‌شود. ۱۹۸۴ کتابی پاد آرمانشهری به شمار می‌آید. جرج اورول در این کتاب، آینده ای را برای جامعه به تصویر می‌کشد که در آن خصوصیاتی همچون تنفر نسبت به دشمن و علاقهٔ شدید نسبت به برادر بزرگ (ناظر کبیر) (رهبر حزب با شخصیت دیکتاتوری فرهمند) وجود دارد. در جامعه‌ی تصویرشده گناه‌کاران به راحتی اعدام می‌شوند و آزادی‌های فردی و حریم خصوصی افراد به‌شدت توسط قوانین حکومتی پایمال می‌شوند، به نحوی که حتی صفحات نمایش در خانه‌ها از شهروندان جاسوسی می‌کنند."

    نظر من: قسمت هایی از متن کتاب رو می‌شد از روش پرید. ولی داستان جالبی از این نظر هست که چگونه می شود یک نفر به خاطر جاه و مقامش مردم را به تصرف خودش در بیاورد و با حضور در همه جا  آن ها را در استفاده کردن از قدرت تفکر و عقلشان منع کند.


    متن پشتت جلد:
    ... اورول در 1984 بی صبرانه درصدد پیش بینی امری ناگزیر بود، ایمان داشت که مردم عادی اگر بخواهند، هر چیزی را می توانند تغییر بدهند... مصمم و مطمین بود که ما به این باور راسخ باز می گردیم: جهان در آخرین دم به نیکی می گراید و شفقت آدمی همچون محبت پدر و مادر  به وقوع خواهد پیوست. باوری چنان شکوهمند که حالا کم و بیش می توانیم اورول، و شاید خودمان را نیز تصور کنیم، که سوگند می خوریم تا دست به هرکاری بزنیم تا مگر ممانعت کنیم از آنچه حالا پیشاپیش از وقوع آن مطلع شده ایم.
    توماس پینچون




    نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
    برچسب ها : 1984، جورح اورول، صالح حسینی، نشر نیلوفر،
    لینک های مرتبط :
    دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: تاکسی نوشت ها
    نام نویسنده: ناصر غیاثی
    نام انتشارات: نشر کندر

    داستان کتاب:هر تاکسی نوشت از دو صفحه می توان گفت تشکیل شده است. تاکسی نوشت روایت هر مسافری است که راننده ایرانی در آلمان سوار میکند. مسافر می تواند آلمانی یا ایرانی و ... باشد و در مکالماتی که بین این دو نفر صورت می گیرد تاکسی نوشت نوشته  می شود. 

    نظر من:  خیلی جالب نبود اما نوع نگارش و داستان همان چند لحظه ای که مسافری‌ سوار ماشین هست جالب است.


     متن پشت جلد:
    ناصر غیاثی، یکی از وبلاگ های بسیار پر مخاطب اینترنت را به نام رقص بر بام اضطراب دارد. این نویسنده مجموعه خاطراتش را به عنوان تاکسی نوشت ها در وبلاگ شخصی اش منتشر می کرد که استقبال زیادی از آن شد. اکنون وی تاکسی نوشت هایش را در مجموعه ای گردآورده است.
    تاکسی نوشت ها، آمیزه ی خیال و واقعیت ناصر غیاثی، نویسنده و مترجم ایرانی است که بیش از بیست و اندی سال در آلمان زندگی و کار می کند. او در مقاله ای می نویسد: اگر توانسته باشم در داستان های این کتاب، ضمن سرگرم کردن و برانگیختن حس کنجکاوی خواننده و بعد ارضای آن، برخی از ویژگی های فرهنگی آلمانی ها و ایرانی های مقیم آلمان و همزیستی یا تقابل آن را نشان بدهم، به مقصودم از نوشتن تاکسی نوشت ها دست یافته ام.
    تاکسی نوشت ها را که یکی از آثار داستانی ادبیات مهاجرت است، هم می شود مجموعه داستان تلقی کرد و هم کلیتی به هم پیوسته دارد از وقایعی که میان یک راننده ی تاکسی و مسافرانش اتفاق می افتد. راننده، مثل دنیای واقعیت، خود ایرانی است و مسافرانش اما از همه جای دنیا، از ایران یا خود آلمان و یا حتی آمریکای جنوبی. داستان هایی که در این کتاب آمده ملغمه ای از واقعیت و رویا است برخی بیانگر مشکلات ایرانیان مهاجر در آلمان و برخی به مسایل دیگر می پردازند. در این کتاب نویسنده برشی از ظاهر مسافر یا حرف های او به خواننده می دهد تا خواننده بتواند با دانستن همان برش به درون شخصیت های داستان نقب بزند.





    نوع مطلب : نشر کندر، 
    برچسب ها : تاکسی نوشت ها، ناصر غیاثی، نشر کندر،
    لینک های مرتبط :
    دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: چقدر خوبیم ما!
    نام نویسنده: ابراهیم رها
    نام انتشارات: نشر مروارید

    داستان کتاب:این کتاب درباره ویژگی اشتباه مردم ایران  هست که به حالت طنز نوشته شده است. در مورد مواردی همچون تعارف، فضای مجازی، مد، رانندگی، خارج از ایران، کتاب خواندن  و ... در آن صحبت شده است.

    نظر من: خواندنش جالب است. واقعیت شخصیت بیشتر ایرانی ها را روایت کرده است.


    متن پشت جلد:
    ما مردم عین دسته گلیم. لااقل بخش اول این عبارت دو قسمتی را مطمینم. رفتار ما، واکنش های ما، اطوار ما، برخورد های ما ... یکی از یکی بهتر. ما مردمانی زیبا جادار مطمئن هستیم که اعتماد به نفس مان یک جاهایی از آسمان را انشقاق داده است.
    حالا من در این کتاب سعی کرده ام به زبانی که به هیچ جای هیچ کس مان بر نخورد، رفتار های اجتماعی و فراگیرمان را که تبعاتش صاف می رود توی ... توی چشم خودمان مرور کنیم. اگر از دسته گل بودن خود، اطرافیان، فامیل دوست،راننده ی خطی دور میدان یا سوپر مارکت محله تان به تنگ آمده اید ( یا به هر چیز دیگر آمده اید) این کتاب را بخوانید.




    نوع مطلب : نشر مروارید، 
    برچسب ها : چه قدر خوبیم ما!، ابراهیم رها، نشر مروارید،
    لینک های مرتبط :
    دوشنبه یازدهم بهمنماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: کوری
    نام نویسنده: ژوزه ساراماگو
    نام مترجم: زهره روشنفکر
    نام انتشارات: نشر مجید

    داستان کتاب:یک مرد در حالی که رانندگی  می کند، دچار کوری می شود اما کوری متفاوت؛ کوری که به جای سیاهی سراسر سفیدی است. کسی در آن بین او را به خانه می رساند. او به خانه می رود و منتظر می شود که به همراه همسرش به دکتر بروند. دکتر تا به حال به این نوع کوری برخورد نکرده بود. او در خانه بین کتاب های خود به دنبال دلیل این بیماری میگردد که ناگهان کور می شود کوری همچون کوری سفید آن مرد راننده. در پی‌این اتفاق ها ادامه داستان روایت می شود.

    نظر من: داستان جالبی بود ولی یکم حوصله سر بر بود شاید من ترجمه اشتباهی رو انتخاب کرده بودم .  در پی این داستان  کتاب بینایی هم هست که من فعلا تهیه اش نکردم.


    متن پشت جلد:
    انتقاد ژوزه ساراماگو در این رمان از نشناختن آدم ها نسبت به وجود خود و قدرت تعقل و توانایی های درونی خودشان است. کوری ای که در این رمان شیوع پیدا می کند و در مدت کمی گریبانگیر تمام اقشار می شود بر خلاف بیماری کوری، یک مرض نامتعارف است. کور های این رمان به جای آن که در یک تاریکی مطلق غرق شوند، در یک سفیدی بی پایان و بسیار نورانی غرق شده اند و به جای آن که سیاهی باعث کوری آن ها شود، نور شدید مانع از قدرت دید آن هاست. بی شک چنین مرضی یک نوع تمثیل است و اشاره ی انتقاد آمیزی به آدم هایی دارد که با وجود روشنایی و نور کافی راه خود را گم می کنند.
    ساراماگو در این رمان مسایل اجتماعی زیادی را به باد انتقاد می گیرد. بی تحرکی و خمودگی آدم ها، اطاعت های کورکورانه، رکود در برابر فشار های اجتماعی و سیاسی، سکوت در برابر زورگویی افراد زورمدار و ... جنبه هایی انتقادی است که در این رمان به خوبی مشخص و بارز است.
    از مقدمه مترجم






    نوع مطلب : نشر مجید، 
    برچسب ها : کوری، ژوزه ساراماگو، زهره روشنفکر،
    لینک های مرتبط :
    نام کتاب: عقاید یک دلقک
    نام نویسنده: هاینزیش بل
    نام مترجم: محمد اسماعیل زاده
    نام انتشارات: نشر چشمه

    داستان کتاب:داستان دلقکی روایت می شود که پس از زمین خوردن که به شکل عمد شبیه بود از کار دلقکی برای مدتی کناره گیری می کند تا به دنبال همسرش، ماری برود. او پس از مدت ها در هتل های شهر های مختلف از برای کار دلقکی  صبح را شب کردن به خانه خودش بر میگردد و به چگونه و از چه کسی پول قرض گرفتن می اندیشد. تمام  داستان که تقریبا از ۳۵۰ صفحه تشکیل شده است حکایت چند ساعت از زندگی این دلقک است. در این چند ساعت افرادی معرفی می شوند و از شخصیتشان پرده برداری می شود که زمانی خاطره ای در ذهن این دلقک ثبت کرده اند و اکنون دلقک در حال مرور کردنشان است. 
    دلقک خود را بی دین میداند ولی همیشه بین گرایش های دینی افراد دور و برش در حال جست و جو است. از سر استمرار این بی دین بودن ماری را میتوان گفت از دست داد و در پی این مخالف و موافق بودنش نسبت به دینِ افراد در برقراری ارتباط دچار مشکل بود زیرا در هر مکالمه بر اساس دینشان حرفی به آن ها میزد.
    از دوری و نبود ماری در غم به سر میبرد اما تنها در میان مرور خاطرات فکر میکرد، دنبال راه حل مناسبی نبود. او اعتقاد به تک همسری داشت.

    نظر من:انتهاش به دلم ننشست شاید به دلیل اینکه تصور دیگه ای میکردم حس کردم این همه خوندن در انتها بهتر باید نوشته می شد البته در زیبایی کتاب شکی نیست ولی خب.




    بخش هایی از متن کتاب :
    • هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه آهن، هزاران نفر داخل شهر می شوند تا به سر کار های خود بروند و یا در همین حال هزاران نفر دیگر از شهر خارج می شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل های کارشان را با یکدیگر عوض نمی کنند؟ صف های طویل اتومبیل ها و راه بندان های ناشی از آن در ساعت های پر رفت وآمد از روز، خود معضلی بزرگ است. اگر این دو دسته از مردم محل کار و یا سکونت شان را با یکدیگر عوض کنند، می توان از تمام مسائلی چون آلودگی هوا، درگیری های روانی و فعالیت پلیس های راهنمایی بر سر چهار راه ها اجتناب کرد: آنگاه خیابان ها آن قدر خلوت و ساکت خواهند شد که می توان بر سر تقاطع ها نشست و منچ بازی کرد. ( صفحه ی 136)
    • در زندگی یک کودک، پوچی و بیهودگی خیلی از مسائل مشاهده می گردد، چیزی که برای ما بزرگ تر ها غریب است، زندگی بدون نظم و ترتیب است، و همیشه حزن انگیز. این بچه ها، هرگز به عنوان یک طفل، آشنایی با واژه ای به نام اوقات فراغت ندارند؛ فقط زمانی که "اصول انضباطی" از طرف آن ها پذیرفته شوند می توان صحبت از تعطیلات  و اوقات فراغت کرد. من با تعصبی خاص به اوقات فراغت انسان ها که به اشکال مختلف نیز هست، می نگرم: اینکه چگونه کارگری که پاکت حقوقش را در جیب می گذارد و روی موتور سیکلت خود سوار می شود، بورس بازی که بالاخره گوشی تلفن را به زمین می گذارد، دفتر یادداشت خود را در کشوی میز می گذارد، یک خانم فروشنده ی مواد غذایی پیش بند خود را باز می کند، دست و رویش را میشوید، موهایش را مرتب می کند و به لبانش ماتیک می زند، کیف دستی اش را بر می دارد و به راه می افتد، تمام این صحنه ها آن قدر انسانی هستند که به نظر می رسد من اصلا انسان نیستم، چون من اوقات فراغت را فقط به صورت نمایش می توانم به اجرا در آورم. ( صفحه ی 137) 
    • ماری قادر است با سرعت و مهارتی خاص کاری کند که یک اتاق به نظر مرتب و منظم برسد، گرچه او به آن صورت کار خاصی انجام نمی دهد. نمی دانم، فکر می کنم رمز آن در دست های اوست. فکر درباره ی دست های ماری- تنها تصور اینکه او دست هایش را دور گردن تسوپفنر خواهد انداخت- حالت مالیخولیایی را در من تا نهایت آن افزایش می داد. یک زن قادر است خیلی چیز ها را با دست هایش بیان کند یا اینکه با آن ها تظاهر به انجام کاری کند، در حالی که وقتی به دست های یک مرد فکر می کنم، همچون کنده ی درخت بی حرکت و خشک به نظر می رسند. دست های مردان فقط به درد دست دادن، کتک زدن، طبیعتا تیراندازی و چکاندن ماشه تفنگ و امضا می خورند. فشردن دست، کتک زدن، تیراندازی کردن، امضای چک های غیر نقدی، کار هایی به حساب می آیند که دست یک مرد توانایی انجام آن را دارد، و البته: کار کردن. اما به دستان زنان در مقایسه با دست های مردان باید به گونه ای دیگر نگاه کرد: چه موقعی که کره بر روی نان می مالند و چه موقعی که مو ها را از پیشانی کنار می زنند. هنوز هیچ فقیهی به این فکر نیفتاده است که درباره ی دست های زنان در آیین پروتستان صحبت کند: در حالی که دستان زنانی چون  ورونیکا، ماگدالنا، ماریا، و مارتا - همه از جمله دستانی هستند که در آیین پروتستان با استفاده از آن ها ظرافت، لطف و مهربانی مسیحیت را به بهترین شکل ممکن نشان داده و به اثبات رسانیده اند. ( صفجه ی280)
    • هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آن ها را همان گونه که یک بار اتفاق افتاده اند، فقط تنها به خاطر آورد. ( صفحه ی 290)




    نوع مطلب : نشر چشمه، 
    برچسب ها :
    لینک های مرتبط :
    دوشنبه بیستم دیماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: مادر
    نام نویسنده: ماکسیم گورکی
    نام مترجم: علی اصغر سروش
    نام انتشارات: نشر هیرمند


    داستان کتاب: مادری به اشتباه همسر خود را انتخاب کرد و بر اساس این اشتباه در هر لحظه مورد ضرب و شتم او قرار می گرفت. آنها دارای فرزند پسری بودند. پس از فوت همسرش، پسر او عضو گروهی می شود که در آن به خواندن کتاب می پردازند تا دانسته هایی برای دفاع از حقوق خود که حقوق کارگر باشد به دست آورند. پس از آن پسرش شروع به مدیریت این گروه که توده باشد در روستای خود میکند. ابتدا او تعدادی از جلسه ها را در خانه برگزار میکند و مادر در این مدت به پسرش ایمان می آورد و به همراهی او می پردازد. در این داستان بیشتر به روایت فعالیت آنها در راه توده پرداخته می شود.

    نظر من: اگر به توده و فعالیت این گروه علاقه دارید داستان جالبیست، یکم چون حجم کتاب زیاد هست در صورت علاقه نداشتن کسل کننده می شود. البته قابل ذکر هست کشش مناسب را دارد و داستان این مادر و فداکاری هایش جالب است.


    متن پشت جلد:
    رمان مادر گورکی، نه فقط در روسیه پیش از انقلاب 1917، که در شوروی پس از آن و دو چندین دهه، در بیشتر کشور های جهان سومی آن روزگار و پیرامونی این روزگار، با هر نسل تازه و نوپایی که در عرصه فرهنگ و سیاست می نهاد، این روند نقی در نقی را زیسته است. هم از این روست که گرچه بر قله ی ادبیات روسیه غول هایی چون تولستوی، داستایوسفکی و چخوف سر بر آسمان نمی سایند، اما تاریخ ادبیات شوروی را بدون رمان گورکی نمی توان نوشت.
    در داستان گورکی، مادر، زنی است میان سال با غباری از غم و اندوه بر چهره و تحمل رنج و تحقیری که سال هاست بر جسم و روحش تازیانه می زند و اما هنوز پر توان و مقاوم است. در برابر ناملایمات زندگی هم دوش پاول - پسرش- مبارزه می کند، اعلامیه ها را مخفیانه میان کارگران و کشاورزان پخش می کند و ... همواره چشمان نگرانش مراقب پاول و دوستان هم رزم اوست. مادر ممنوعه بود اما دست به دست می گشت و رونویس می شد. داستان پاول و مادر در خلوت خانه ها، هسته های سازمانی، کنج زندان ها و ... خوانده می شد و مادر با آن نگاه مهربان و درد کشیده همیشه برنده بود.
    مخاطب گورکی ذهن های بیدار و جواتی ست که تشنه ی حقیقت اند. سرکوب گران می پندارند، ستم همواره ماندنی است اما گورکی آرام و مطمین به جوانان می گوید : " آنچه می نماید بدین قرار نخواهد ماند ... در این عشق سوزانی که بچه های ما به جهان دارند، زندگی نویی آفریده می شود."




    نوع مطلب : نشر هیرمند، 
    برچسب ها : مادر، ماکسیم گورکی، علی اصغر سروش، نشر هیرمند،
    لینک های مرتبط :
    نام کتاب: جستار هایی در باب عشق
    نام نویسنده: آلن دو باتن
    نام مترجم: گلی امامی
    نام انتشارات: نشر نیلوفر


    داستان کتاب: روایت داستان دو مسافر است که کنار هم در هواپیما می نشینند. از آنجا دوست داشتن شروع می شود و به عاشق شدن می رسد ولی پس از یک فراز  و رسیدن به قله فرودی در پی دارد و این رابطه به پایان می‌رسد. پس از به پایان رسیدن این ماجرا افسردگی گریبان مرد را میگیرد. اما در یک جلسه کاری می بیند که می تواند دوباره عاشق یک فرد جدید شود. 
    داستان از زبان یک مرد روایت می شود. در هر فصل که با شماره پاراگراف هایی جدا شده است ،در جایی خود داستان نقل می شود و در جایی دیگر از دید روانشناسی  به تحلیل آن پرداخته می شود.

    نظر من: ابتداش گیرا و خوب بود ولی پس از مدتی گفته ها حوصله سر بر میشود ولی گفته های جالبی در کل در کتاب آمده است.



    بخش هایی از متن کتاب:
    • وقتی عاشق میشویم، تصادف های طبیعی زندگی را، پشت حجابی از هدفمندی پنهان می کنیم. هرچند اگر منصفانه قضاوت کنیم، ملاقات با ناجی مان کاملاً تصادفی و ناگزیر غیرممکن است، اما باز اصرار می ورزیم که این رخداد از ازل در طوماری ثبت شده بوده و اینک در زیر گنبد مینایی به آهستگی از هم باز می شود. (با دست خودمان) سرنوشتی می بافیم تا از اضطراب ناشی از این واقعیت که 
    • هر حکمتی در زندگی مان هرچند اندک، ساختهٔ خود ماست، نجات پیدا کنیم، ( فراموش می کنیم) که طوماری (و طبعاً سرنوشت از پیش مقرر شده ای) وجود ندارد؛ اینکه چه کسی را در هواپیما ملاقات بکنیم یا نکنیم حکمتی جز آنچه خودمان به آن اطلاق میکنیم ندارد - به عبارت دیگر می خواهیم از اضطراب ناشی از اینکه کسی زندگینامهٔ ما را ننوشته و عشق های ما را بیمه نکرده است 
    • پرهیز کنیم. ( صفحه ی 18)
    • الیاس کانتی میگوید: "دیدن ورای آدم ها آسان است، ولی ما را به جایی نمی رساند." به عبارت دیگر چه آسان و چه بی فایده در افراد عیب می یابیم. آیا وقتی عاشق می شویم بعضا به این دلیل نیست که ، حتی به بهای کوری خودمان در این فرایند و آن لحظه خواسته ایم، دیدن ورای آدم ها را نفی کنیم؟ اگر بدبینی و عشق دو گزینه متقابل باشند، آیا عاشق شدن ما به این دلیل نیست که می خواهیم از موضع ضعف بدبینی، نجات یابیم؟ آیا در هر " عشق در نگاه اول" نوعی گزافه پردازی نیست به خصوصیات معشوق وجود ندارد؟ نوعی گزافه پردازی که ما را از منفی نگری معمول مان منفک می کند و تمرکز و نیرویمان را معطوف کسی می کند که چنان باورش داریم که هرگز حتی خود را چنین باور نداشته ایم. ( صفحه ی 20)
    • به این نتیجه رسیده بودم که کشش و جذابیت، مترادف از دست دادن هر گونه خصوصیات شخصی بود، خود واقعی ام، لزوما در مقابل کمال معشوق، با خود در جدال بود و اصولا ارزشی نداشت. ( صفحه ی 43 )
    • مدتها پیش از آنکه فرصت پیدا کنیم واقعا با معشوق مان آشنا شویم، ممکن است براین باور باشیم که او را به خویی می شناسیم. احتمالا به نظر می رسد که حتی قبلا او را جایی دیده ایم، شاید در زندگی پیشین یا در رویای مان. در "ضیافت " افلاطون، اریستوفانس به این حس آشنایی اشاره می کند و مدعی می شود که معشوق "نیمه" از مدت ها پیش گم شده خود ماست که بدن ما را در اصل به آن متصل بوده. در آغاز تمام موجودات "نر- ماده" هایی با دو پشت، دو تهیگاه، چهار دست و پا و دو صورت در جهت مخالف هم بوده اند. این موجودات نر-ماده چنان قدرتمند و از خود راضی بودند که زئوس مجبور شد آنان را از میان دو نیمه کند، دو نیمه نر وماده - و از آن روز به بعد، هر مرد و زنی در غم غربت مبهمی برای وصل شدن به نیمه جداشده اش به سر می برد. ( صفحه ی 60)
    • منظور من از این داستان چیست؟ فقط نشان می دهد، اگرچه ممکن است دچار توهم شویم ( عاشق، یا تخم مرغ بودن) ، اگر بخش مکمل آن را بیابیم (دلداده ای مانند کلوئه که دچار توهمی مشابهی بود، یا یک تکه نان برشته) احتمالا همه چیز به خوشی می انجامید. توهم ها به خودی خود زیان آور نیستند، فقط وقتی آزار می دهند که در باور آنها تنها باشیم، و زمانی که نتوانیم حال و هوایی به وجود بیاوریم که آن را حفظ کنیم . تا زمانی که کلوئه و من می توانستیم زرده تخم مرغ عشقمان را سالم نگه داریم، چه اهمیتی داشت واقعیت چه بود؟ ( صفحه ی 110)
    • "انسان می تواند در تنهایی همه چیز به دست آورد، الا شخصیت"، منظورش این بود که شخصیت در ذاتش، واکنش دیگران است به گفتار و اعمال ما. "خود" های ما سیال هستند و به مرز پیرامونی محدود کننده ای نیزا دارند که توسط افراد اطرافمان حاصل می شود. ( صفحه ی 122)
    • چرا ما چنین زندگی می کردیم؟ شاید به این دلیل بود که، لذت بردن در زمان حال، به عوض پنهان شدن پشت باور «دست یابی به خوشبختی در زندگی بعدی»، ما را درگیر واقعیتی ناقص و به نحو خطرناکی فرار می کرد. زندگی در زمان آینده کامل، بدین معنی است که زندگی ای آرمانی، خلاف ِ زندگیِ زمان حال داشته باشیم، زندگی ای که ما را از متعهد شدن به موقعیت مان نجات می دهد. الگویی مشابه دستورات برخی از مذاهب، که معتقدند زندگی در کرهٔ زمین فقط پیش درآمدی است به زندگی ای بهشتی و دلپذیر و ابدی در جهانی دیگر. دیدگاه ما نسبت به تعطیلات، میهمانی ها، کار، و چه بسا عشق، خاصیتی فناناپذیر دارد، گویی آنقدر زنده می مانیم که مجبور نخواهیم شد. این حقارت را بپذیریم که این (فعالیت)ها عمر محدودی دارند_ و ناگزیر مجبوریم بیشترین ارزش را از آنها کسب کنیم. ( صفحه ی 151)
    • روزی به همراه کلوئه از کنار زنی فقیر رد شدیم، کلوئه از من پرسید، «اگر یک ماه گرفتگی بزرگ روی صورتم داشتم، مثل مال این زن، باز هم دوستم می داشتی؟» توقع این است که پاسخ مثبت باشد - پاسخی که عشق را فراتر از نقص های پیش پا افتاده جسمی قرار می دهد یا به ویژه نقص هایی که غیرقابل تغییر است. من ترا دوست خواهم داشت نه برای هوشمندی، استعداد و زیبایی ات، بلکه به سادگی چون تو خودت هستی، بدون هر گونه قید و شرطی. ترا دوست دارم برای آن کسی که در عمق وجودت هست، نه برای رنگ چشمانت یا میزان دارایی ات. نیاز درونی، خواستار آن است که معشوق ما را بدون در نظر گرفتن حسن های ظاهری امان، و فقط برای جوهر وجودمان تحسین کند، و آماده باشد همان عشقی را عرضه کند که گفته می شود میان پدر و مادرها و فرزندانشان وجود دارد. خود واقعی، چیزی است که شخص انتخاب می کند که باشد، حال اگر خال درشتی روی پیشانی مان درآمد یا به دلیل بالارفتن سن پژمرده شدیم. یا تورم ورشکست مان کند، باید به دلیل حوادثی که فقط ظاهرمان را خدشه دار کرده، بخشوده بشویم. و حتی اگر زیبا یا ثروتمند هستیم، نمیخواهیم که ما را به دلیل این چیزها دوست بدارند، چون اگر این خصوصیات از بین بروند، عشق هم به همراهش می رود. من ترجیح می دهم که شما از ذهنم تعریف کنید و نه از چهره ام، و اگر مجبور باشید در آن صورت ترجیح می دهم در مورد لبخندم اظهارنظر بکنید تا دماغم. ما محتاجیم که دوست داشته شویم، حتی اگر همه چیزمان را از دست بدهیم: همه چیز ترک شود جز "من" ، این "من" اسرارآمیز در ضعیف ترین و آسیب پذیر ترین وضع اش.
    آیا اگر حتی در مقابلت ضعیف باشم دوستم خواهی داشت؟ همه قوی بودن را دوست دارند، اما آیا تو مرا برای ضعف هایم دوست می داری؟ این آزمایش واقعی است. آیا اگر تمام چیز هایی که از دست می روند را از دست بدهم، باز هم مرا به خاطر چیز هایی که همیشه خواهم داشت، دوست می داری؟ ( صفحه ی 161)
    • هر انسان آن چیزی را نیک می پندارد که به او لذت و شعف می بخشد، و آن چیزی را بد که خوش آیندش نیست: از آنجا که ذات هر فرد متفاوت از دیگری است، تشخیص ساده نیک و بد نیز با هم تفاوت دارند. و اصولا مقوله ای با عنوان "آگاتون هپلوس" یا به سادگی نیک( مطلق) وجود ندارد." ( صفحه ی 189 )




                  نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
                  برچسب ها : جستار هایی در باب عشق، آلن دو باتن، گلی امامی، نشر نیلوفر،
                  لینک های مرتبط :
                  نام کتاب: مامان و معنی زندگی
                  نام نویسنده: اروین د یالوم
                  نام مترجم: سپیده حبیب
                  نام انتشارات: نشر قطره


                  داستان کتاب: کتاب از ۶ داستان کوتاه تشکیل شده است که توسط یک روانشناس نوشته شده است. اسم داستان به این دلیل مامان و معنی زندگی است که نام یکی از داستان های این کتاب هست و در مورد مرگ و رویارویی با آن نوشته شده است. داستان های دیگر هم در مورد زندگی و افراد مختلف و نوع نگرش آنها نوشته شده است.
                  در مقدمه کتاب چنین آمده است: شخصیت ها و موضوع داستان های اول، دوم، سوم و چهارن واقعی اند، ولی نام، خصوصیات و موقعیتشان تغییر یافته است. داستان سوم بر اساس وقایع حقیقی نوشته شده، ولی جزئیات شخصیتی و موقعیت ها تغییر داده شده است. داستان های پنجم و ششم تخیلی اند و هرگونه شباهت شخصیت ها با اشخاص حقیقی زنده یا مرده کاملا اتفاقی است.

                  پ.ن: این کتاب از برنامه فیدیبو خوانده شده است.

                  نظر من:خیلی جالب بود. باید حتما یه دور این کتاب رو خواند. پیشنهاد می شود مخصوصا اگر درگیر فکر به مرگ و زندگی و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات هستید. ین کتاب از برنامه فیدبو خوانده شده است.



                  بخش هایی از متن کتاب:
                  • "ولی تو متوجه نشدی. مامان ما باید از هم جدا بشیم. نباید همدیگه رو به زنجیر بکشیم. انسان شدن این جوریه. این درست همون چیزیه که درباره اش در این کتابا نوشته ام. این همون چیزیه که میخواهم بچه های خودم و همه ی بچه  ها باشند. استقلال یافته."
                  "یعنی چی؟ چی چی یافته؟"
                  " نه، نه، استقلال یافتن، به معنی آزاد و رها شدن. متوجه منظورم نمی شوی، مامان. این جوری بگم: در اصل هر آدمی تو دنیا تنهاست. این سخت است. ولی این جوریه دیگه و ما باید با این مساله رو به رو بشیم. "
                  • او بودکه به من آموخت پذیرش مشتاقانه و صادقانه مرگ، اجازه می دهد زندگی را به شیوه ای غنی تر و راضی تر سپری کنی، من شک داشتم. صحبتش از دوران طلایی را مبالغه آمیز و ناشی از اغراق معنوی خاص خودش می دانستم. " طلایی؟ آخر به چیز طلایی ای می تواند در مردن باشد. پائولا؟"
                  سرزنشم می کرد: " ارو. این سوال نادرست است! سعی کن بفهمی چیزی که طلایی است، نه مرگ، که به تمامی زیستن زندگی به رغم رویا رویی بت مرگ است. فکر کن هر آخرین باری، چقدر اندوهبار و در عین حال با ارزش است. آخرین بهار، آخرین پرواز کرک قاصدک و آخرین بار شکفتن گل های گلیسین."
                  • آهسته و در حالی که با ادای هر کلمه انگشتش را برایم تکان می داد، تکرار می کرد: " درسته! هیچ بی خدایی در سنگر نیست. خدای مسیحی، خدای یهودی، خدای چینی، هر خدای دیگری. بالاخره یک خدایی لازمه!بدون خدا نمیشه جنگید."
                  آن تصویر چروک خورده که غریبه ای به من بخشیده بود. جادویم کرد. این عکس از نورماندی و خدا می داند چند جنگ دیگر جان به در برده بود. شاید فکر می کردم شگون دارد، شاید هم فکر می کردم بتعث می شود، بالاخره خدا به من توجه کند. آن عکس دو سال تمام در کیفم بود. هر چند وقت یک بار بیرون می کشیدمش و به آن فکر می کردم. تا اینکه یک روز از خودم پرسیدم: " خب؟ اگر درست باشد که هیچ بی خدایی در سنگر نیست، چه می شود؟ این فقط شک گرایی  را تقویت می کند.: البته که جایی که ترس شدیدتر است، ایمان بیشتر می شود. نکته همین جاست: ترس ایمان را به وجود می آورد، ما نیازمند خداییم و می طلبیمش، ولی طلب به تنهایی کاری از پیش نمی برد. ایمان هر قدر محکم، هر قدر خالص و هر قدر هم که کارآمد باشد حقیقت وجود خدا را اثبات نمی کند." روز بعد عکس را که حالا دیگر قدرتش را از دست داده بود، در یک کتاب فروشی از کیفم بیرون کشیدم - هنوز مراقبش بودم. چون لایق احترام بود- و لای اوراق کتابی بهنامش آرامش ذهن گذاشتم تا شاید روح جنگجوی دیگری پیدایش کند و استفاده ی بهتری از آن بکند.
                  • ارنست جلو رفت و همان طور که با پنجه ی بزرگ میرجش را نوازش می کرد، گفت: " در کارم یاد گرفته ام آن هایی که بیش از بقیه از  مرگ می ترسند، کسانی هستند که با حجم زیادی از زندگی نزیسته به مرگ نزدیک می شوند. بهتر است از همه ی زندگی استفاده کنیم. برای مرگ چیزی جز تفاله باقی نگذاریم، هیچ چیز جز یک قلعه ی سوخته."




                  نوع مطلب : نشر قطره، 
                  برچسب ها : مامان و معنی زندگی، اروین د یالوم، سپیده حبیب، نشر قطره،
                  لینک های مرتبط :
                  جمعه نوزدهم آذرماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
                  نام کتاب: هشت و چهل و چهار
                  نام نویسنده: کاوه فولاد نسب
                  نام انتشارات: نشر چشمه

                  توضیح کتاب: شخصیت اول داستان مردی به نام نیسان است که مغازه ساعت فروشی و تعمیر ساعت داره. این شغل، شغل پدر و پدر بزرگش نیز بود. پدر بزرگ داستان عاشقانه ای برایش رخ میدهد و متاسفانه پایان خوشی ندارد و این خاطره را با نوه اش در میان می گذارد. نیسان پس از فوت پدرش، دکور مغازه را تغییر میدهد و همیشه در خیالاتش در حال گفت و گو با پدر، مادر و پدر بزرگش هست. این کتاب دو زمان را روایت می کند. یکی زمان قبل از تصادف و یکی بعد از تصادف نیسان.

                  نظر من: کتاب رو وقتی دستم گرفتم نتونستم زمینش بذارم و در عرض یک روز خوندمش، ولی آخرش برام گنگ بود و اگه این گنگی رو نداشت جز بهترین کتاب ها برام می شد ولی این گنگی و سوال موندنش از درجه محبوبیتش کم کرد
                  پ.ن: کسی اگه این کتاب رو خونده میشه لطف کنه بگه نظرش در مورد ارتباط نیسان با زنی که باهاش تو بیماستان بود بگه؟ آخر داستان حس میشه اون همسرشه ولی بعد بدر به خونه اش زنگ میزنه؟! بدر مگه همون زنه نبود تو بیمارستان؟ چون داستان آشنایی شون شبیه همون آنا بدر بود ،من متوجه نشدم.



                  متن پشت جلد:
                  هشت و چهل و چهار اولین رمان کاوه فولاد نسب (1359) است. او که چندین سال است به عنوان منتقد، مترجم و مدرس داستان نویسی فعالیت های فراوانی انجام داده است، این رمان را با درون مایه ای اجتماعی- تاریخی نوشته است. رمان درباره ی یک ساعت ساز و ساعت فروش تنهاست که عاشقه  پرسه زدن در خیابان ها و کوچه های قدیمی تهران است. مردی منظم و دقیق که دوستان اندکی دارد و جهانی مملو از خاطرات. اما یک اتفاق عجیب این آرامش را بر هم می زندو منطق روزمره زمان را به هم می ریزد.اتفاقی که باعث ماجرا های تازه ای می شود ... رمان کاوه فولادی نسب با توجه به وابستگی های زمانی و مکانی ای که نوشته شده که ناگهان و طی یک فرایند تکنیکی از هم می پاشند و اجازه می دهند مخاطب او در چند وجه از تاریخ کمی دورتر ایران و تکه هایی از آن سفر کند. از سویی سوالی مهم نیز پیش روی این خواننده قرار می گیرد که اوج رمان محسوب می شود: آیا می توان به عقب بازگشت؟ با این رویه رمان هشت و چهل و چهار خواننده اش را به یک پرسه زنی پر اتفاق و غافلگیری دعوت می کند.




                  نوع مطلب : نشر چشمه، 
                  برچسب ها : هشت و چهل و چهار، کاوه فولاد نسب، نشر چشمه،
                  لینک های مرتبط :


                  ( کل صفحات : 9 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   
                  آمار وبلاگ
                  • کل بازدید :
                  • بازدید امروز :
                  • بازدید دیروز :
                  • بازدید این ماه :
                  • بازدید ماه قبل :
                  • تعداد نویسندگان :
                  • تعداد کل پست ها :
                  • آخرین بازدید :
                  • آخرین بروز رسانی :
                   
                   
                   
                  شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات