کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
وبلاگ دیگر  من که در آن نوشته های خودم را قرار می دهم:






معرفی کتاب و برش هایی از کتاب



* صفحه ی اینستاگرام:

https://www.instagram.com/fly74book

** کانال تلگرام:
@fly74book





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه بیست و سوم شهریورماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی

نام کتاب:ارکستر شبانه چوب ها

نام نویسنده: رضا قاسمی

نام انتشارات: نشر نیلوفر

داستان کتاب: داستان زندگی مردی در یک خانه ی چند اتاقه در طبقه پنجم هست که همسایه هایی دارد که هر کدام زندگی و داستان خاص خود را دارند. داستان در دو زمان روایت می شود که بعد از اتفاق و قبل از آن است. 
انتخاب اسم کتاب  جالب و به زیبایی در داستان به کار رفته است.

پ.ن: این کتاب از برنامه فیدیبو خوانده شده است.

نظر من: نوع روایتش جالب بود. خیلی خاص نبود ولی جالب بود. 











نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
برچسب ها : همنوایی شبانه ارکستر چوب ها، رضا قاسمی، نشر نیلوفر،
لینک های مرتبط :

نام کتاب: دختر پرنغالی

نام نویسنده: یوستاین گاردر
نام مترجم: مهرنوش خرمی پور
نام انتشارات: نشر کتابسرای تندیس

داستان کتاب: جورج از مدرسه به خانه می آید که متوجه می شود جو خانه سنگین است،  دلیل آن پیدا کردن نامه پدرش بعد از یازده سال فوت کردن او بود توسط مادر زرگش در کالسکه قرمز جورج.
پدرش که متوجه می شود مریض است و مدتی دیگر همسر و فرزندش را در این دنیا  جا میگذارد تصمیم میگیرد برای کودکش نامه ای به یادگار بگذارد تا در آینده حضور او را حس کند. پسر به اتاقش می رود تا نامه را بخواند که...

پ.ن: از طریق برنامه فیدبو  این کتاب را خواندم و عکس را از صفحه این کتاب اسکرین شات گرفتم.

نظر من:  جالب و سرگرم کننده بود و در انتها جالب، ارزش خوندن داره به نظر من.











نوع مطلب : نشر کتابسرای تندیس، 
برچسب ها : دختر پرتغالی، یوستاین گاردر، مهرنوش خرمی پور، نشر کتابسرای تندیس،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: پادشاه گدا و راز شادمانی
نام نویسنده: جوئل بن ایزدی
نام مترجم: مهرآیین اخوت
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب: داستان زندگی مردی است که پیشه اش قصه گویی ست، زمانی متوجه شد در قصه گویی مهارت دارد که توانست با آن مادرش را از غم رها کند و پدرش را چند لحظه ای از فکر بیماری اش بیرون آورد. یک روز متوجه میشود که سرطان تیروئید  دارد و باید غده را بردارد، با برداشتن غده صدای او می رود و او ...

نظر من: به شدت خواندنش را پیشنهاد میکنم، من که کیفور شدم از خواندنش.


بخش هایی از متن کتاب:
  • آرام گفت: "رها کردن ... زندگی فقط یعنی همین. همه مون با مشت های گره کرده و محکم به دنیا می آییم . اما با دست های باز می میریم." کفِ دستِ راستش را بالا گرفت. " موقع ِ مردن همه خوب عمل می کنیم ؛ به همین خاطر هر روز یک ذره می میریم و تمرین می کنیم." ( صفحه ی  99)
  • " هیچ چیز به اندازه توقعات ِ ما از زندگی، زندگی رو به گند نمی کشه. دوست داریم تظاهر کنیم از خدا هم باهوش تریم که بزرگ ترین قصه گوی عالمه. به همین خاطر چه اتفاقی میوفته؟ خدا به ما نگاه می کنه و چند تایی ابله می بینه که خیال می کنند فهمیده ند زندگی یعنی چی؛ در نتیجه حتما تیپای جانانه ای نوش ِ جان می کنیم." ( صفحه ی 109)
  • خندید. "مجبور شدم موج سواری رو بگذارم کنار. اون همه وقت رفتم بیمارستان و اومدم، فقط یک سوال توی ذهنم بود ... چرا؟ چرا همچین بلایی به سرم اومد؟" دیگر قدم نزد و برگشت روی صندلی نشست. " خوب ظاهرا بقیه هم همین سوال رو دارند؛ من به اون حادثه فکر می کنم، تو به صدات. نکته همینه: همه به همچین سوالی فکر می کنند. واسه همین شاید بهتر باشه به جاش بپرسی < چرا ما؟ > جوابش هم اینه که زندگی همینه. زندگی پر از بدبختی و رنج و حرمان پشتِ حرمانه تا این که آخر سر همه چیز رو از دست بدی" ( صفحه ی 111)
  • آینده از چنگت در رفته و گذشته تموم شده و الان دیگه چیزی برات نمونده جز همین لحظه، همین اینجا، همین الان." ( صفحه ی 111)
  • " مردم خیال می کنند قصه گویی یعنی حرف زدن؛ این طور نیست. مسئله ی اصلی سکوته و شکل دادن به اون سکوت. سکوت بوم ِ نقاشیِ ماست. سکوت گِلِ ماست که باهاش دنیامون رو شکل می دیم، سنگِ مرمریه که می تراشیمش. اون وقت چطور  می تراشیمش؟ با کلمات مون! در سکوت قصه رو شروع می کنیم؛ هرچی ناب تر بهتر. ( صفحه ی 123)







نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : پادشاه گدا و راز شادمانی، جوئل بن ایزدی، مهرآیین اخوت، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :

نام کتاب: نان سال های جوانی

نام نویسنده: هاینریش بل
نام مترجم: محمد اسماعیل زاده
نام انتشارات: نشرچشمه


داستان کتاب: پسری جوان در سن ۱۶ سالگی مدرسه را پس از بار ها کلاس چهارم را افتادن کنار گذاشت و به شهر رفت تا حرفه ای را در پیش بگیرد. پدر او که با فکس رابطه خوبی نداشت تنها دو بار برای او فکس ارسال کرد: یک بار زمانی که خبر فوت همسرش را به پسرش میخواست بدهد و باری دیگر زمانی که دو پایش در تصادفی ( اگه اشتباه نکنم) شکسته بود. این بار نیز نامه ای دریافت کرد که در آن خبر یاداوری زمان رسیدن قطار دختر همکار پدرش آمده  بود. دخترک برای معلم شدن به شهر می آید که ...

نظر من: کتاب خاصی نبود.


                                                   


متن پشت جلد:
... گرسنگی قیمت ها را به من یاد داد. فکر نان تازه مرا کاملا از خود بی خود می کرد، من غروب ها ساعت های متمادی بی هدف در شهر پرسه می زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم به جز نان.
چشم هایم می سوخت، زانو هایم از ضعف خم می شد و حس می کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان.




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : نان سال های جوانی، هاینریش بل، محمد اسماعیل زاده، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: شیطان و دوشیزه پریم
نام نویسنده: پائولو کوئلیو
نام مترجم: آرش حجازی
نام انتشارات: نشر کارون

داستان کتاب: 
مردی ثروتمند که کارخانه تفنگ سازی داشت، گروهی همسر و دخترانش را گروگان می گیرند تا به آن ها خلاف قوانین انسانیت و کار تفنگ بدهد اما او که مرد نیکو ای بود این مورد را قبول نمی کند. او هم مانند همه انسان ها  با پلیس تماس حاصل می کند. هنگامی که پلیس تعدادی از افراد دون پایه در آن دستگاه را می کشند، آنها تا متوجه می شوند دختران و همسر آن مرد ثروتمند را می کشند. مرد به این نتیجه  می رسید که نیکی در دنیا معنا ندارد و دنیا فقط پلیدی و بدیست. بر اساس این دستاورد شیطان با او همنشین می شود و نور وجودی اش را کامل خاموش می کند. او برای مهر تایید زدن بر این دستاوردش یک روستا را شانسی انتخاب می کند و با هفت شمش طلا به آنجا می رود. در آنجا دختری به نام دوشیزه پریم  در هتلی کار می کند. او در زمان تولدش مادرش را از دست داده و چندی بعد پدرش را. تنها با مادر بزرگش زندگی می کرد که او را هم از دست می دهد. مرد ثروتند روستای او را انتخاب می کند ...

نظر من: یکم شاید بعضی مواقع حوصله سر برود ولی ارزش خواندن دارد.




بخش هایی از متن کتاب:

  • نخستین اسطوره شکاف، در ایران باستان زاده شد: ایزدِ زمان _زُروان_ پس از خلق گیتی، هماهنگی گردا گردش را دریافت، اما کمبود بسیار مهمی را احساس کرد_ یک همراه، که در این زیبایی با او سهیم شود.

    یک هزار سال، برای آوردن پسری نیایش کرد. داستان نمی گوید به کدام درگاه نیایش کرد، چرا که او قادر متعال بود، پروردگار یگانه و اعلی؛ هر چه بود، نیایش کرد، تا سرانجام باردار شد.

    آن گاه که ایزد زمان به تمنای دلش دست یافت، پشیمان شد، زیرا دریافت تعادل جهان بسیار ناپایدار شده است. اما دیگر بسیار دیر شده بود و پسرش در راه بود. پشیمانی اش تنها به یک نتیجه انجامید، پسر دیگری نیز از زهدانش پدید آمد.

    اسطوره می‌گوید از نیایش آغازین خدای زمان، نیکی (هورمزد ) پدید آمد و از پشیمانی اش، بدی ( اهریمن ) جفت همزاد هورمزد شد.

    پدر،نگران، همه چیز را چنان نظم داد تا هرمزد پیش از برادرش از زهدان بیرون بیاید، تا اهریمن را از شر رساندن به جهان باز دارد. اما، از آنجا که بدی چیره دست و تواناست، اهریمن توانست به نیرنگی، پیش از هورمزد زاده شود و پیش از او ستارگان رخشان را ببینند.

    خدای زمان، برآشفت و تصمیم گرفت هورمزد را یاری کند: پس زمان را کرانه‌مند کرد و نبرد میان هورمزد و اهریمن را در این زمان کرانه‌مند مقدر کرد. سپس، هورمزد تصمیم گرفت در این نبرد، برایخویش یارانی بیافریند؛ پس انسان را خلق کرد تا در پیروزی بر اهریمن یاری اش کند، تا اهریمن نتواند بر سراسر گیتی استیلا یابد.

    در اسطوره ایرانی، انسان پدید آمد تا یار نیکی باشد، و سنت میگوید که نیکی سرانجام پیروز خواهد شد. اما، سده ها بعد، داستان دیگری نیز از این شکاف عظیم شکل گرفت؛ با دیدگاهی متفاوت: در این داستان، انسان ابزار بدی بود. گمان می‌کنم همه بدانند منظورم چیست: مرد و زنی در باغ عدن می‌زیند، غرق در تمام نعمت های تصور پذیر. اما یک چیز ممنوع است: این زوج، هرگز نباید معنای نیک و بد را درک کنند. خدای متعال می گوید اما زنهار، از درخت شناخت نیک و بد نخوری.

    و روزی زیبا، مار از راه می‌رسد، و سوگند می خورد که اهمیت این شناخت، از خود بهشت، بیش تر است و باید به آن دست یابند.

    زن سر باز می‌زند و می گوید خداوند او را به مرگ تهدید کرده است، اما مار سوگند می خورد که چنین نیست: برعکس، روزی که تفاوت میان نیک و بد را بشناسند، با خدا برابر خواهند شد‌.

    حوا سرانجام می پذیرد و میوه ممنوع را می خورد و از آن به آدم نیز می‌دهد. از آن به بعد، تعادل آغازین بهشت بر هم می خورد، و این زن و شوهر گرفتار نفرین، و از بهشت رانده می‌شوند. اما خداوند، جمله بهت آوری بر زبان می‌آورد که ادعای ما را تایید می‌کند: و خداوند خدا گفت: همانا انسان همچون یکی از ما شده است که شناسای نیک و بد گردیده است

    این جا نیز، همانند خدای ایرانی زمان که هر چند خود پروردگار مطلق بود، اما به درگاه چیزی نیایش می کرد، کتاب مقدس توضیح نمی‌دهد که منظور خدای یگانه چیست، و _ اکر او یکتا است_ پس چرا می گوید یکی ار ما؟

    پاسخ هرچه باشد، نوع بشر از همان آغاز، محووم به حرکت در شکاف ابدی میان دو ضد است‌ هدف از این کتاب، پرداختن به این موضوع است؛ در بخش هایی از داستان، از اساطیر چهارگوشه زمین یاری گرفته شده است.

    با شیطان و دوشیزه پریم، سه گانه " و در روز هفتم" تکمیل می شود. دو بخش نخستین این سه گانه، رمان های کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم و ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد بوده اند.در هر سه کتاب، به یک هفته زندگی انسان هایی معمولی پرداخته می‌شود، که هر کدام، به یک باره خود را پیش‌روی عشق، مرگ، یا قدرت می یابند. همواره اعتقاد داشته ام که در هر انسان و چه در سراسر جامعه، دگرگونی های ژرف در دوره های زمانی بسیار کوتاهی رخ می دهند درست آنگاه که هیچ انتظارش را نداریم، زندگی پیش روی ما مبارزه ای می نهد تا شهامت و ارادا مان را برای دگرگونی بیازماید. از آن لحظه به بعد، حاصلی ندارد که وانمود کنیم چیزی رخ نداده است، یا بهانه بیاوریم که هنوز آماده نیستیم. این مبارزه منتظر ما نمی‌ماند. زندگی به پشت سر نمی نگرد. یک هفته فرصت زیادی است تا تصمیم بگیریم که سرنوشت خود را بپذیریم یا نه. ( یادداشت نویسنده)

  • سالخورده ها معمولا همین کار را می کنند: رویای گذشته و جوانی را می بینند، به جهانی می اندیشند که دیگر در آن سهمی ندارند، موضوعی برای گفت و گو با همسایگان می جویند. (صفحه ی 19)
  • -"به من قول دادی که اگر بیایم، به سوال هایم جواب می دهی."
-" اول آن که، به وعده ها اعتماد نکن. جهان پر از وعده است: وعده ثروت، رستگاری ابدی، عشق مطلق. بعضی فکر می کنند می توانند وعده هر چیزی را بدهند، دیگران هر وعده ای را که روزگار بهتری را برای آن ها تضمین کند، می پذیرند. این که چطور، مشکل خودشان است. کسانی که وعده می دهند و وفا نمی کنند، به اختگی و ناتوانی می رسند؛ و همین بلا به سر آن هایی می آید که دلشان را به وعده ها خوش می کنند." ( صفحه ی 32)
  • -"می خواهم معمایی برایت بگویم: از روزهای زندگی، کدام روز هرگز نمی رسد؟"
پاسخی نبود.
خارجی گفت: " فردا. اما ظاهرا تو خیال می کنی فردا می رسد، و مدام انجام کاری را که از تو خواستم، به تاخیر می اندازی. امروز آخربن روز هفته است؛ اگر چیزی نگویی، من خودم این کار را می کنم." ( صفحه ی 89)
  • آوا گفت: " نیکی وجود ندارد: پارسایی فقط یکی از چهره های وحشت است. اگر انسان این را بفهمد، پی می برد که این دنیا چیزی فراتر از یک شوخی خدا نیست." ( صفحه ی 116)
  •  - " تلاش برای کشف دلیل وجودی ات بی فایده است. اگر توضیحی می خواهی، می توانی به خودت بگویی من روشی هستم که خدا برای تنبیه خودش به خاطر این که در یک لحظه غفلت، تصمیم گرفت جهان را خلق کند." ( صفحه ی 119)
  • کشیش فکر کرد:" همیشه ترس. برای غلبه بر هر کس، کاری کن تا بترسند." (صفحه ی 195)




نوع مطلب : نشر کاروان، 
برچسب ها : نشرکاروان، آرش حجازی، پائولو کوئلیو، شیطان و دوشیزه پریم،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: یوزپلنگانی که با من دویده اند
نام نویسنده: بیژن نجدی 
نام انتشارات: نشر مرکز


موضوع کتاب:  مجموعه ای از داستان های کوتاه که توسط بیژن نجدی نوشته شده است می باشد. 

نظر من: داستان های ابتدای کتاب چندان به دلم ننشست اما داستان های انتهایی بسیار زیبایی بودند.  نکته مهم در داستان های این کتاب پایان های جالب و زیبا هست. از داستان های "سه شنبه خیس" و  "مرا بفرستید به تونل" به طور ویژه لذت برم. 


بخش های از متن کتاب:  
  • چتر صدای مچاله شدن فنر هایش را نمی شنید. داشت می مرد و دیگر نمی توانست هیچ بارانی را به یاد آورد. فقط خاطره ای دور و کمی گرم از کف دست ملیحه، هنوز در چتر بود که آن هم آرام، آهسته، آهسته و آرام، آرام و آهسته فراموش می شد.( صفحه ی 70)
  • خانم مهران گفت: شما مرا می ترسانید دکتر.
دکتر گفت: نه اصلا ترسناک نیست. غم انگیز است. همین صداهای مغز مرتضی است که بعد از مردن او هنوز مثل نبض می زند.  صدا هایی که این کامپیوتر های احمق را ترسانده، اسم ها، اعتقادات، عشق های دفن شده توی کله مرتضی حالا مثل روح او دارد از  تنش جدا می شود. گوش کنید!
....
خانم مهران گفت: بس کنید دکتر، چراغ ها، چراغ ها، روشنش کن!
بعد از روشن شدن چراغ ها، آن ها به صدای ذهن از دست رفته مرتضی گوش دادند و مرتضی از لای پلک های نیمه بازش به آن ها نگاه نکرد.
دکتر گفت: دلتان نمی خواهد بفهمید توی سرتان چه خبر است؟!
خانم مهران گفت: نه!
دکتر گفت: چرا؟ می ترسید که بفهمید یک خانم مهران غریبه توی سرتان راه می رود؟
خانم مهران گفت: نه؟
دکتر گفت: همه ما توی کله خودمان  دفن شده ایم!
خانم مهران  به دستگاه کنترل کننده ماشین ها خیره شد و گفت: من نمی فهمم!
دکتر گفت: چه چیزی را نمی فهمید؟
خانم مهران گفت: ما با این دستگاه مدت هاست داریم کار میکنیم، چرا امروز؟
دکتر گفت: برای اینکه من این طور خواستم. خودم به اینها برنامه داده ام. نگاه کنید! ( صفحه ی 56)
  •  بعد از والیوم، پدر بزرگ، بعد از لیوان آب، پدر بزرگ، بعد از سرمایی که در گلویش پایین می رفت، پدر بزرگ گفت: واقعیت اینه که اون مرده.
ملیحه گفت: واقعیت اینه که من امروز اونجا بودم ...
_که چی؟
_نمیدونم، فقط با همین چشمهام دیدم که مردم بچه ها شونو، شوهراشونو بغل کردن و رفته ن... بعد من دستهامو باز کردم، دنبال یه کسی بودم، یه چیزی ... دیدم یه چتر توی دستمه، اونو بغلش کردم، یه رویا رو که آبی بود، اون خیلی آبی بود، با خودم بردمش خونه، ما با هم حرف زدیم ...
_پس تو حالا یه چتر داری که هم واقعیت توست، هم رویاس ...
_نه ... یه ساعت پیش که از خونه می اومدم، بیرون بد طوری بارون می بارید، چتر وارونه شده بود، من هم ولش کردم.
_ چرا؟
_ واسه این که اون واقعا یه چتر بود، می فهمین پدربزرگ؟ دوباره شده بود یه چتر. (صفحه ی76)





نوع مطلب : نشر مرکز، 
برچسب ها : یوزپلنگانی که با من دویده اند، نشر مرکز، بیژن نجدی،
لینک های مرتبط :
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: یه مرد 
نام نویسنده: اوریانا فالاچی
نام مترجم: یغما گلرویی
نام انتشارات: نشر دارینوش


داستان کتاب:  کتاب در مورد مرد مبارزیست که برای به دست آوردن آزادی سخت ترین شکنجه ها و تحقیر ها را تحمل می کند. برای این که کشور و مردمش را آزاد کند. عضو هیچ حذب و اتحادیه ای نمی شود. با نقشه های مختلف با اینکه در تبعید هست  برای نجات خود و مردمش تلاش می کند.
به دلیل اینکه مدت ها پیش این کتاب را خوانده ام  نام شخصیت های آن به درستی در  ذهنم نیست. این کتاب بر اساس زندگی واقعی یک فرد نوشته شده است.




بخش هایی از متن کتاب:

  • ... و ساعت ِ بی عقربه همچنان شماره می کند.
عبورِ سوزانِ خاطره ها را! ( صفحه ی 23 )
  • " -بهم کمک نکنین! منو تحویل اون جاسوسا بدین! آخه چرا باید ... "
" - ... رنج برد و مبارزه کرد؟ واسه زنده گی! پسرم! هر کس تسلیم شده زنده گی نمی کنه، فقط نفس می کشه! ... بهم بگو تو سرت  دنبال چی می گردی؟ "
" - فقط یه چیز: یه کم آزادی! "
" - نشونه گیری و تیرا نداختن بلدی؟ "
" - نه! "
" - بلدی بمب بسازی؟ "
" - نه! "
" -حاضری بمیری؟ " 
" -آره! "
"- خب! مردن از زنده گی کردن آسون تره ... اما من کمکت میکنم! " ( صفحه ی 30)
  • تو جنگ بعضی از سوالا معنی ندارن. تو جنگ  باید تیر بندازی، به هر کی خورد، خورده! تو جنگ دشمن یه آدم نیست، یه هدفه که باید بهش نشونه رفت. همین و بس! ( صفحه ی 35 )
  • چرا همه یه دفعه باهات مهربون شده بودن؟ آدما عجب دم دمی ان. وقتی ازشون توقع داری هیچی بهت نمی دن ولی وقتی ناامید شدی همه زنده گی رُ بهت می دن. همه ی زنده گی؟ آره! بعضی وقتا یه نخ سیگار همه ی زنده گیه. ( صفحه ی 81 )
  • عادت بدترین بیماریه! کاری می کنه که آدم به هر بدبختی و هر درد و هر نکبتی سر خم کنه و بتونه کنارِ آدمای نفرت انگیز دووم بیاره. زنجیراشو تحمل کنه و تسلیم بی عدالتی و تنهایی و رنج و عذاب بشه. عادت بی رحم ترین سم تموم دنیاس، چون آروم آروم تو مغزِ آدم میره و تا به خودت بحنبی میبینی که با تمومِ گوشت و پوستت اسیرش شدی. اون شب که از خیر فرار گذشتی درست همین اتفاق افتاده بود. ( صفحه ی 163 )
  • کشفِ نبودنِ خدا، کلمه سرنوشت رُ کشت ... اما بی خیالِ سرنوشت شدن یه جور شجاعته. گفتن ِ این که ما سرنوشت خودمونو می سازیم دوونه گیه ولی اگه سرنوشت رُ قبول نداشته باشی، زندگی بدل میشه به یه عالمه فرصت که از دست دادی شون! اون وقت تو حسرت چیزایی که نداشتی و می تونستی داشته باشی زمون ِ حالو ضایع می کنی. ( صفحه ی 185 )
  • مستی سه تا مرحله داره: مرحله ی بیداریِ ذهنه! زبونِ سرخ رُ به کار می ندازه و به قول ِ سقراط دواخوری رُ به محفلِ روشن فکری بدل می کنه! مرحله دوم شکستنِ سد های درونی آدمه! آدم با رها شدن از فکر و خیال، به مرز ِ فراموشی نزدیک میشه! مرحله ی سوم رسیدن به سرزمین ِ فراموشیه! فرو رفتنِ اسرار آمیزی به درون! یه استراحت مطلق! مرگِ موقت! ( صفحه ی 245 )




نوع مطلب : نشر دارینوش، 
برچسب ها : یه مرد، اوریانا فالاچی، یغما گلرویی، نشر دارینوش،
لینک های مرتبط :
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: یک عاشقانه آرام  
نام نویسنده: نادر ابراهیمی
نام انتشارات: نشر روزبهان




بخش هایی از متن کتاب:
  • عشق به دیگری ضرورت نیست، حادثه است.
عشق به وطن، ضرورت است،نه حادثه.
عشق به خدا ترکیبی ست از ضرورت و حادثه. (مقدمه)
  • تو از تصورِ مِه سخن می گویی، و این مِهِ خیالی تو، مثل کابوس است، و از کابوسِ مِه به بارونِ رویا نمی شود رسید چه رسد به بلورِ شفافِ واقعیت. ( صفحه ی 16 )
  • زمان نمی تواند بلور ِ اصل را کِدِر کند- مگر آنکه تو پیوسته برق انداختنِ آن را از یاد برده باشی. ( صفحه ی 17 )
  • همین قدر که مه را ساختیم، واقعیت را از صافی خودخواهانه یی گذرانده ییم. آنچه آن سوی صافی می مانَد، همه اش اندوه است و ناپاکی، و آنچه این سو، همه اش به ظاهر پاک. اصل، این سوی واقعیت نیست، تغییر دادنِ واقعیت است. سیب، در چرخشی کامل، سیب ِ سالم است یا بیمار. مِهِ ساختگی، مثل طهارتِ ساختگی ست. عمق و دوام ندارد. به بارآوردنِ درختان ِ سالم ِ سیب. به دور از جمیع ِ آفات. این، مساله ی ماست.( صفحه ی 18)
  • حرفه یی شدن، پایانِ قصه ی خواستن است.
عادت، ردِ تفکر است و ردِ تفکر، آغاز بلاهت است و ابتدای دَدی زیستن. ( صفحه ی 33)
  • -تو ... تو ... تو خطرناکی، گیله مرد کوچک!
-اعتقاد، خطرناک است آقا!
- و عشق، از آن هم خطرناک تر است. من می دانم. ( صفحه ی 34 )
  • عاشق، تَرکِ لبخند نمی کند، عسل!
لبخند، تذهیبِ زندگی ست.
و بوسه یی ست بر دست های نرم محبت.
با لبخند های کوتاه، گهگاه، این مُرصعِ زرنگار را شفافی ببخش، بانوی آذری من! ( صفحه ی 37 )
  • عشق، یک قطار مسافربری نیست تا تو اگر کمی دیر رسیدی، قطار رفته باشد و تو مانده باشی _با چمدان های سنگین ، با تاسف، با قطره های اشکی در چشمانِ حسرت.
پویشِ عشق، در خودِ عشق است نه در گُل ِ  عطرآگینی که به سینه ی عشق می زنی، یا گردنبند ِ مرواریدی که به گردنش می اندازی. ( صفحه ی 39 )
  • بانوی من! بسیاری از نخستین ها، توهم است؛ نخستین روز، نخستین ساعت؛ نخستین نگاه، نخستین کلماتِ عاشقانه ..
یاد، عینِ واقعه نیست، تخیل آن است، یا وَهمِ آن.
یاد، فریبمان می دهد. حتی عکس ها راست نمی گویند. حتی عکس ها ( صفحه ی 44 )
  • "نگذاریم شعله بمیرد. فریب حرارت را نخوریم. اصل، رقص شعله هاست نه گل های سرخی زیر قبای خاکستر" ( صفحه ی 44 )
  • مشکل، زندگی را زندگی می کند.
مشکل، به زندگی، معنی می دهد.
شیرینیِ زندگی از آنجا سرچشمه می گیرد که تو، بر مشکلات، غلبه کنی. بدونِ این غلبه، زندگی مان خالیِ خالی ست. گُل ها، حتی اگر بی آب بمانند، احساس ِ هیچ مشکلی نمی کنند، و به همین دلیل هم گُلِ خوشبخت وجود ندارد. ( صفحه ی 46 )
  • -خدای من! خدای من! چقدر کتاب! چقدر کتاب! تو، واقعا، همه ی این ها را خوانده یی؟
- بیشتر شان را.
- پس تو ... تو از پشتِ یک دیوارِ بلندِ کاغذی و مقوایی به زندگی نگاه کرده یی گیله مرد! از پشت یک دیوار ِ تنومند. تو هیچ چیز را به همان شکلی که هست ندیده یی. خدای من! چه عُمری را تلف کرده یی! چه عمری را باطل کرده یی ...
- این ها پنجره است عسل، دیوار نیست؛ عُصاره ی واقعیت است نه کاغذ و مقوا ... ( صفحه ی 47 )
  • بهترین دوست انسان، انسان است نه کتاب. کتاب ها، تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند، مُعتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند.
تو در کوچه ها انسان خواهی شد نه در لا به لای کتاب ها.( صفحه ی 47 )
  •  ما، همان گونه که به داشتن امید محکومیم، به تصرف خوشبختی نیز. ( صفحه ی 65 )
  • هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند.
و هیچ چیز همچون باورِ ساده دلانه و صمیمانه ی سعادت، سعادت را به محله ما، به کوچه ما، و به خانه ما نمی آوَرَد. ( صفحه ی  66)
  • هیچ وقت همه چیز درست نمی شود؛ چون توقعاتِ ما بیشتر می شود، و تغییر می کند. هیچ قله یی آخرین قله نیست. رسیدن، غم انگیز است. " راه، بهتر از منزلگاه است. " برویم بی آنکه به رسیدن بیندیشم؛ اما، واقعا، بریم. ( صفحه ی 67 )
  • اما بگذار خالصانه قبول کنیم کوچیکیم تا بتوانیم بزرگ شویم، عوض شویم، رُشد کنیم و دیگری شویم. بزرگ، جایی برای تغییر کردن ندارد. وقتی مظروف، درست به اندازه ی ظرف بشود، دیگر چگونه تغییری در مظروف ممکن می شود جُز ریختن بر زمین و تلف شدن؟ ( صفحه ی 70 )
  • حافظه، برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است.(صفحه ی 70 )
  • خاطره، ویران کردنِ حال است، و ویران کردنِ حال، از میان بردنِ تنها بخش کاملا زنده و پر خون ِ زندگی: عشق. ( صفحه ی 71)
  • در عشق، حرفه یی شدن ممکن نیست_مگر آنکه به بدکارترین ریاکارِ تَن پرستِ بی اندیشه تبدیل شده باشیم. تو ... تماِم این حرف ها را تو گفته یی ... ( صفحه ی72 )
  • یاد های بی صدایی که صدا را در ذهنِ فرسوده ی خویش_ونه در روح _به آن می افزاییم تا ریاکارانه باور کنیم که هنوز، فریاد های دوست داشتن را می شنویم. ( صفحه ی 74)
  • من تسلیم ِ این گردباد ِ کوبنده ی ضد زندگی که اسمش را " زندگی روزمره" گذاشته اند نمی شوم. ( صفحه ی 75 )
  • عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ِ دیگری نیست؛ پیوسته نو کردن ِ خواستنی ست که خود، پیوسته، خواهان ِ نو شدن است، و دگرگون شدن.
تازگی، ذاتِ عشق است، و طراوت، بافت ِ عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت، و عشق، همچنان، عشق بماند؟ ( صفحه ی 76 )
  • غروب. غرق شدن. عشق، نجات دادنِ غریقی ست که دیگر هیچ کس به نجاتش امیدی ندارد. عشق، رَجعت به آغازِ آغاز است؛ به شروع؛ به همان لبخند، همان نگاه، همان طعم؛ اما نه خاطره آنها، خودِ آنها. ( صفحه ی 86 )
  • -برای ما، عشق، هیچ یک از این ها نبود؛ اما زمان، با اقتدارِ خوفناکِ خویش، مصمم است آنها را که در وادی عشق، زمان را انکار می کنند، لگدمال کند. ما در جنگیدن با زمان، کمی کوتاه آمدیم و چنین شد که توانست بر ما مسلط شود. ( صفحه ی 93 )
  • - اما آن سوال بزرگ، پیوسته باقی می ماند: چرا به موجِ بلندِ زمان فرصت دادیم که قایق مان را در تن پیچانِ خویش بپیچد و فرو برد؟ و آیا دیگر، هیچ امیدی به نجات این قایق ِ کوچک ِ پریشان حال ِ در آستانه ی غرق نیست؟ ( صفحه ی 95 )
  • بی حرمتی، فرزند کهنگی ست، فرزند تکرار. ( صفحه ی 95 )
  • دوست ندارم که شنبه ها را روز آغاز بدانم. شنبه، عادتِ آغاز است نه شروعی مُدلل. عادت، اراده را نابود می کند. عشق، اوج ِ خواستن است؛ خواستن، اوج اقتدار ِ اراده. عادت، بازداشت ِ کارکرد ِ اندیشه است. هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است. مارکس را اگر گهگاهی محترم داشته ام، بیزارم از اینکه گفته است " روزی خواهی رسید که انسان، همه کار هایش را ، به عادت خواهد کرد." خودکارانه زیستن، پایانِ انسانی زیستن است؛ عادتِ هر روز صبح زود برخاستن _درست سرِ ساعت، سر دقیقه. سلامی به عادت نه از راه ارادت. چای به عادت. اداره.امضا. اتوبوس. آب. چای. زنگ ِ در. کتاب خواندن. خرید، خریدِ به عادت. هرگز چیزی به اندازه عادت، نفرت انگیز نبوده است. نمازت را هم، هر روز، با شعوری نو بخوان؛ با ارتباطی نو؛ با برداشتی نو. به آنچه که میکنی بیندیش: عبادت چرا؟ سخن گفتن با آن نیروی لایزال، چرا؟ عادت، فرسودگی ست. ماندگی. آب ِ راکد. مُرداب. تغییر بده! بیندیش و جا به جا کُن! مگر هزار راه تو رابه محل ِ کارِت نمی رساند؟ خُب هر روز، با اراده، یکی از این همه راه را انتخاب کُن. کمی دور، کمی نزدیک. کمی سخت، کمی آسان. مُشتری شدن، نوعی معتاد شدن است. فقط از یک میوه فروش خرید نکن. بگذار با تمام میوه فروشان ِ سر راهت آشنا شوی. لااقل سلام های تازه. معطر. نو. ضد عادت. آیا هرگز به پاسبان سر گذر سلام کرده یی؟ سلام کن! احوال پرسی کن! بگذار با تو، زمانی، درددل کند. مگر چه عیبی دارد؟ اما نگذار به این کار عادت کنی ... نان: بربری. سنگک. مشهدی. تافتون. لوله یی. لُقمه یی. لواش. جو. شیرمال. قزوینی. بهار. تنوع ِ حلال. چرا باید با شنبه آغاز کنیم - آنگونه که انگار شنبه ها رنگ شان، بوی شان، و طراوت شان بیشتر از پنج شنبه هاست؟ بهار، همه چیزش با تابستان، با زمستان، و با پاییز فرق دارد. حق است که بهار را با یک آغاز پُر شکوه  بدانیم. نه تنها به دلیل رویشی خیره کننده؛ امروز، بوته ی سبز روشن؛ فردا غرق ِ صورتیِ گلِ محمدی؛ امروز، یاس ِ بسته ی خاموش؛ فردا سیلاب ِ نوازنده ی عطر. نه فقط به دلیل این رویش ِ خیره کننده، بل به علت ِ حسی از خواستن، طلبیدن، عاشق شدن، بالا پریدن، فریاد کشیدن، خندیدن_ برادرت شادمانه می خندد و از تهِ دل فریاد می کشد_شکوفه کردن، باز شدن روح ... ( صفحه ی 101 )
  • بچه ها را با مهربانی بیدار کن! اگر دیر بر می خیزند، به خشم نیا! لذتی دارد که از این سو به آن سو غلتیدن و تَن به بیداری ِ اجباری نسپردن. ( صفحه ی 105 )
  • بعضی ها را دیده ام که از "وقت کم" شکایت می کنند. آنها می گویند: " حیف که نمی رسیم. گرفتاریم. وقت نداریم. عقبیم.." اینها واقعا بیمار خیالبافی های کاهلانه ی خود هستند. وقت، علی الاصول، بسیار بیش از نیاز انسان است. ما، وقت بی مصرف مانده و بوی ناگرفته ی بسیاری در کیسه های مان داریم: وقتی که تباه می کنیم، می سوزانیم، به بطالت می گذرانیم. بسیاری از ما می توانم پنج برابر؛ ده برابر، یا بیش برابرِ آنچه کار می کنیم، کار کنیم، یاد بگیریم، بیافرینیم، تغییر بدهیم. انسان شهری، عجیب در بیکارگی و بطالت فرورفته است؛ بهانه جویی، وراجی، شوخی های مبتذلِ خجالت آور، ولگردی های بدون عمق، وقت کشی، خواب های طولانی ِ پیر کننده ... و همیشه در انتظار حادثه یی غریب و دگرگون کننده: اگر نه معجزه یی، دست کم کرامتی ... و ناگهان حل شدنِ جمیع ِ مشکلات ... اما این نوع برخورد با زندگی، فقط تباه کردن ِ زندگی ست ...( صفحه ی 116 )
  • در کتابخانه ها همه ی آدم ها - حتی سطحی ترین شان - متفکر و عمیق به نظر می رسند، و شاگردان ِ مدرسه ها- که احتمالا برای رونویسی ِ یک مقاله، برای سخنرانی سر کلاس به آنجا می آمده اند- شبیه فلاسفه و دانشمندان ِ بزرگ می شوند. ( صفحه ی 125 )
  • - عشق خوب دیدن است؛ خوب چشیدن؛ خوب بوییدن؛ خوب زمزمه کردن؛ و خوب لمس کردن. عشق، مجموعه یی از تجربه های زنده ی دائمی طاهرانه است؛ و این همه، نه فقط تعریفِ عشق است، که تعریفِ زندگی هم هست، و از اینجاست که حس میکنی عشق و زندگی یک مساله بیش نیست. و عجیب است که هنر هم چیزی جز همین ها نیست. هنر، عشق، و زندگی، یک چیز است به سه صورت، یا، حتی، به یک صورت: دوامِ دلخواه ِ بی زمان. ( صفحه ی 133)
  • سه شنبه ، نه مُژده ی شروع دارد نه نشاطِ پایان؛ نه سهمی از ابتدا، نه دانگی از انتها. نه راهی ست سر بالا، که به امید رسیدن به قله یی بتوان نفس زنان و کوفته پیمودش، نه سرازیر است که شادی ترک ِ قله را با شوق رسیدن به خانه و زمین گذاشتن کوله و کندن پوتین های چسبیده به پا و باز کردن ِ دگمه های بادگیر و دراز کردن ِ آسوده ی پا ها را در خود داشته باشند. ( صفحه ی 139 )
  • ما اگر آفتاب را، یک لحظه، به دورن قلب های خاکستری شده ی بچه های دردمند بتابانیم، عشق، با قبای ارغوانی بلند، صوفیانه خواهد رقصید؛ " یک پا بر زمین خواهد کوفت، یک دست بر عرش؛ چنان که زمین، یک هفته، به ضربه ی پا بلرزد، عرش، به اشاره ی دست. ( صفحه ی 140 )
  • - شما ادبیات می بافید آقا! ادبیات، تقلیدِ زندگی ست نه عین زندگی.
- ادبیات ، نوع ِ تاب ِ زندگی ست، خانم! انسان، تا درد نکشیده باشد نمی تواند درد را بنویسد- آن طور که ادبیات نوشته باشد. شما میتوانید بگویید که ما هنوز به لحظه ی انطباق ِ آنچه که باید باشد بر آنچه هست نرسیده ییم؛ انطباق ِ هنر بر زندگی ِ جاری. ( صفحه ی 141 )
  • چیزی هست- یقینا هست- به نام وجدان که می توانی به آسانی با یک گلوله خلاصش کنی و برای  همیشه از شر ِ حضورش ِ ترش رویانه اش راحت شوی؛ اما در این حال، دیگر هیچ گاه عطر ِ شادیِ خالص را نیز استشمام نخواهی کرد، و صافی کمرنگ اما عمیق ِ آرامش - خواب ِ بی دغدغه یی در یک بعد از ظهر ِ بهاری- بر زندگی ات جای نخواهی گرفت و حتی روی یک قاب ِ کوچک ِ آن ...( صفحه ی 150 )
  • حتی بسیار قطعی و مُسلم، هیچ امیدی نیست که ذره یی از ناامیدی را در خود نداشته باشد، و هیچ خوش بینی ساده دلانه یی نیست که قدری بدبینی را چاشنی نکرده باشد.
عکس این واقعیت، اما، بسیار دلنشین تر از خود این واقعیت است؛ هیچ یاسِ مسلمی  نیست که قطره یی از امید را در قلب خود نگه ندارد ، و هیچ بدبینی مُفرطی نیست که مملو از ذرات ِ شناور ِ خوش بینی نباشد. اگر بپذیری که برای اغلب ِ انسان ها ، رویای نوعی معجزه وجود دارد، که وقوعش، آن را معجزگی می اندازد و تبدیل به محصولی ایمانی - ارادی که نهایتا، اتفاق نیز در آن سهمی دارد می کند، باید بپذیری که نمی توان، تحت هیچ شرایطی، تسلیم نگره های ناامیدی کننده ی بدبینانه شد. بنابراین، باید امید را باز گفت- حتی به صورت ِ ساده ترین انشای یک طفل مدرسه یی. ( صفحه ی 152)
  • پیوسته پُر و لَب به لَب نگه داشتن، فاسد کردن است. پُر کردن، خالی کردن و باز پُر کردن ، زندگی ست. ( صفحه ی  153 )
  • - صدا ، ادراک ِ حرکتِ ذراتِ هواست.
هنر ، اما، ادراکِ حرکت، زیبای ذراتِ تفکرات و عواطف ِ انسانی ست.
موسیقی، نوعی موزون و دلنشین از ذراتِ صداست.
گفتارِ خوب، نیز.
نقاشی، ادراکِ حرکتِ مناسبِ ذره های رنگینه هاست - حتی رنگینه های سیاه.
سینما، ادراک ِانواع ِ حرکت های اندیشمندانه و زیبایی شناسانه است.چاره یی نیست. ( صفحه ی 157 )
  • "دو کوزه ی بی جان را هم اگر یک عمر کنار بگذاری، گاهی سرهایشان به هم می خورد و درد می گیرد. مهم این است که هیچ سری نشکند و لب پَر نشود." ( صفحه ی 166 )
  • ایمان، باور قلبی ست، اعتقاد، ما حصل ِ تفکر و تحلیل. ( صفحه ی 171 )
  • عسل! هرگز به زمان و تاریخ فکر نکن! تنها شکست خوردگان به این دو عنصر باطل می اندیشند و " به شبیخون ِ ظالمانه ی زمان".
ما زمان را زمین زدیم و خنجر ِ ایمان و اعتقاد را، به ضرب ، در قلب سنگی اش فرو کردیم. ما فقط حرکتیم عسل! فقط ... ( صفحه ی 178 )
  • حوادث ِ ناب و زیبا به سروقت ِ ما نمی آیند. این ما هستیم که باید به جست و جوی این حوادث برخیزیم. هیچ قله یی، خود را به زیر پای هیچ کوهنوردی نمی کشد. صعود به قله های بلند، سفر به روستاهای پرت افتاده، حرکت در کویر، حرکت در اندیشه، و هزاران حرکت ِ دیگر ...این هاست که زندگی را ناب می کند؛  و همه ی این ها را از حکومت ها، حتی خوب ترین حکومت های آرمانی و محتمل جهان هم نمی توان توقع داشت. دست از بهانه جویی برداریم. ( صفحه ی 179 )
  • - شب انگار که فخرِ رازمندی می فروشد. کلماتش، گرچه به زمزمه می ماند، ذره یی متواضعانه نیست. غروری دارد که روز ندارد.
- حق است که چنین باشد. راز های درونِ شب، معجره نیست، اما زیباست. ( صفحه ی 182 )
  • زندگی را با کوه، با آسمان، با هدف، با ایمان و عشق، پُر باید کرد، یا باید خالی و پوک و ناقابل نگه اش داشت و نام ِ زندگی را از روی آن برداشت. ( صفحه ی 183 )
  • اما یادت نرود که خوشبختی، در بسیاری از اوقات، اضطراب انگیز است. من، در لحظه هایی، از خوشبخت بودن، سخت می ترسم. 
حتی خوشبختی هم مجازاتی دارد. روزی گفتی:" بهای هر چیزی را باید پرداخت، حتی بهای خوشبختی را" راست می گفتی؛ و به همین دلیل است که کسی گفته است: " خوشبختیِ فردی ، به تعبیری، در انتظار ِ بدبختی نشستن است". فقط خوشبختی همگانی ست که اضطراب را نفی می کند؛ و این، دقیقا یعنی سیاسی اندیشیدن و سیاسی گام برداشتن. ( صفحه ی 192 )
  • عظمت، در یکنواختی حرکت نیست، در تداوم حرکت است، در باقی ماندن میل به حرکت، در ایمان به حرکت و بازگشت به حرکت. ( صفحه ی  193 )
  • عشق به دیگری، ابزاری ست برای زیبا و زیباتر ساختن ِ زندگی. آنها که سوگنامه های عاشقانه می سازند،
نویسندگانند و اهل قلم.
و آن ها که عشق را مُستمسکی می کنند برای پنهان داشتن ناتوانی های خویش، درمانده و بیمارند.
عشق به میهن و ملت، ابزاری ست برای وصول به آزادی، عدالت و صلحی پایدار در سراسر جهان. ( صفحه ی 194 )
  • عشق به خدا ابزاری ست برای تزکیه ی نفس و تعالی بخشیدن به روح. ( صفحه ی  196 )
  • یاد گرفتیم که حرف های خودمان را فقط برای خودمان بزنیم - با کمترین ارتفاع. هیچ چیز همچون صدایی که به خانه ی همسایه می رود، همسایه را از سستی بنای خانه ما، و از واماندگی های طاقت سوزِ ما آگاه نمی کند. فریاد ، مثل گرد زغال، روی اشیای خانه می نشیند و زندگی را کدر و بد رنگ می کند. عاشق، زمزمه می کند، فریاد نمی کشد. ( صفحه ی  205 )
  • انسان ، چیزی جز اراده به اقدام و حرکت نیست؛ چیزی جز حضور ِ هدفِ ناب بر پیشانی ِ خانه ی آرزو هایش، انگیزه های پاک، عشق و ایمان ...( صفحه ی  209 )
  • سکوت، مثل نور، یک نیروست؛ سخنی ست یا صدایی که به علت سرعت حرکت زیاد، به سکوت تبدیل شده است؛ مثل چرخ رنگ هایی که در چرخش، سریع، سفیدِ سفید می شوند.
زیبایی سکوت، مثل زیبایی جایی ست که سکوت در آن فرود می آید:تمامی آسمان شب. ( صفحه ی 211 )
  • عزیز من! رسیدن به هیچ قله یی، ممکن و شدنی نیست. این تویی که با تمرین، برنامه، تدارکات، و ، میل و اراده به سوی قله حرکت می کنیی تا رسیدن را شدنی کنی. ( صفحه ی 213 )
  • نکند یک روز ارتفاع ِ صدایش از حقارتِ روحش خبر بدهد! ( صفحه ی 217 )
  • پناه، سپر است. عشق، جنگی ست بی سپر. عاشق، سپر انداخته می جنگد. ( صفحه ی  234 )






نوع مطلب : نشر روزبهان، 
برچسب ها : یک عاشقانه آرام، نادر ابراهیمی، نشر روزبهان،
لینک های مرتبط :
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: یازده دقیقه 
نام نویسنده: پائولو کوئلیو 
نام مترجم:  کیومرث پارسای 
نام انتشارات:  نشر نی نگار





بخش هایی از متن کتاب:
  • تجربه من در زندگی، اندک است، ولی به من می آموزد که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست ... همه چیز تنها نوعی توهم است و این توهم، در مسایل مادی و معنوی وجود دارد. اگر کسی چیزی را در شرف رسیدنم به آن باشد از دست بدهد( امری که بار ها برای خودم اتفاق افتاده)، در نهایت می آموزد که هیچ چیز به او تعلق ندارد ... 
 ... و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، پس نباید اوقاتم را صرف محافظت از چیزهایی کنم که مال من نیست. بهتر است به گونه ای زندگی کنم که انگار همین امروز، نخستین ( یا آخرین) روز زندگی من است ..." (صفحه ی 43 )
  • در واقع عشق می توانست یکی از چیزهایی باشد که انسان را تغییر می دهد. دومین پدیده ای که موجب تغییر انسان می شود و او را وادار می کند که در مسیری متفاوت با آنچه از پیش برنامه ریزی کرده بود، حرکت کند. ناامیدی است. بله، شاید عشق قادر به تغییر سریع انسان شود، ولی ناامیدی، همین کار را بسیار سریع تر انجام می دهد. (صفحه ی 78)
  • او یک مرد است، یک هنرمند. باید بفهمد که بزرگ ترین هدف بشر، درک عشق به صورت کامل است. باید بفهمد که عشق درون دیگران نیست، بلکه درون خود ما است. ما آن احساس را بیدار می کنیم، ولی برای اینکه بیدار شود، به دیگران نیاز داریم. دنیا  تنها زمانی برای ما معنا دارد که بتوانیم کسی را برای شرکت دادن در هیجاناتمان بیابیم. (صفحه ی 151)
  • "عشق موجب می شود که غذا خوردن، خوابیدن، کار کردن و آرامش یک فرد، دچار اختلال شود. بسیاری از مردم از داشتن چنین احساسی می ترسند؛ زیرا زمانی که عشق ظاهر شود، گذشته را ویران می کند.
هیچ کس نمی خواهد دنیایش دچار اختلال شود. به همین دلیل، مردم در برابر این احساس تهدید کننده مقاومت می کنند و از  ویرانی نجات می یابند. آنها سازندگان ویرانی هستند.
عده دیگری تصوری برخلاف این امر دارند. بدون تفکر خود را تسلیم می کنند و منتظر می مانند تا راهی برای حل همه مشکلات خود در عشق بیابند. مسئولیت خود را برای شاد کردن به دیگران واگذار می کنند و گناه خوشبخت نبودن احتمالی خود را به گردن دیگران می اندازد. همیشه در حالت خوشبینی به سر می برند، زیرا تصور می کنند اتفاق خوشایندی خواهد افتاد و یا همیشه افسرده هستند، زیرا رویدادی غیر منتظره همه چیز را ویران خواهد کرد. (صفحه ی 157)
  • ضرب المثلی تقریبا در تمام فرهنگ های دنیا وجود دارد که می گوید زمانی که چشم نمی بیند، قلب هم احساس نمی کند ... ولی من تاکید می کنم که این گفته اشتباه است. هر کس هرچه دور تر برود، به قلب نزدیک تر خواهد بود. حتی اگه بکوشیم او را به فراموشی بسپاریم. حتی اگه در غربت زندگی کنیم، باز هم کوچکترین خاطرات مربوط به اصل و نسب خود را به یاد می آوریم. اگر از کسی که دوست داریم، دور باشیم، حتی عبور رهگذران نیز ما را به یاد او می اندازد. همه کتاب های مقدس مربوط به همه ادیان، در غربت و تبعید نوشته شده اند ... (صفحه ی 273)




نوع مطلب : نشر نی نگار، 
برچسب ها : یازده دقیقه، پائولو کوئلیو، کیومرث پارسای، نشر نی نگار،
لینک های مرتبط :
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: وهم جدایی 
نام نویسنده: سایمون ون بوی
نام مترجم: عرفان مجیب 
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب: در جلد پشتی کتاب چنین نوشته شده است:
گاهی بیدار می شوم و آن قدر همین طور می مانم که صدای افتادن گلبرگی از گلدان را می شنوم. گاهی بیدار می مانم و آرزو می کنم کاش کسی بود و صدای فرو ریختنم را می شنید. در حریم امن تختم، بر این طناب بندبازی میان رویا و بیداری، تخیلاتم خیلی واقعی می نماید - فقط چند قدم آن طرف تر- همین نزدیکی هایی که هرچه میروی به آن نمی رسی.
پدرم پرده ها را آرام باز می کند تا از روز  پرده برداری کند. هر روز شاهکاری است، حتی اگر آدم را له کند.



بخش هایی از متن کتاب:
  • زندگی تکه تکه سراغ آدم می آید. بعضی تکه ها این قدر بزرگ هستند که نمی شود ازشان در رفت. (صفحه ی  35 )
  • باران گرفت اما من ادامه دادم.
بعد دیگر قطره ها از سرعتی که دست من می توانست بنویسد تندتر شد ولی من ادامه دادم، آن قدر ادامه دادم تا دیگر چیزی نماند که بشود دید، که بشود خواند؛ هیچ چیز نماند جز لحظه ای دلتنگی که آمد و رفت؛ بعدش هیچ نبود و قبلش هیچ نبود.
هدیه دنی بود این. ( صفحه ی 39 )
  • آن ها هم مثل ما هستند، فقط کوچک تر. مثل ما چیز هایی تو جیبشان دارند، حال خوب دارند و حال بد، گاهی بی اختیار عاشق می شوند یا بی رحم. خمیازه می کشند و آنها هم بی خواب دراز می کشند، نمی توانند بخوابند، از بس دارند بحث و جدل ها را مرور می کنند یا بیچاره ی تمنایی شده اند. بچه های پلاستیکی می زایند؛ بچه هایی که پدران شان در ایستگاه های قطار کار می کنند. قطار ها حتی شب ها هم تعمیر لازیم دارند. ( صفحه ی 45 )
  • باران هر چه را که ما نمی توانیم به هم بگوییم، می گوید. صدایی است باستانی که حیات را به هست شدن می خواند، اما مدت ها بر عدم می بارد. 
سکوت، بعد از باران همیشه بلند تر است. از آن پایین، از روی شاخه ها صدای پرنده ها می آید که دعای خیر می کنند. قلب هایشان را از ذهن می گذرانم و یکی شان را مثل دانه ای گرم در دستم احساس میکنم. ( صفحه ی 60 )
  • گاهی بیدار می شوم و آن قدر همین طور می مانم که صدای افتادن گلبرگی از گلدان را می شنوم. گاهی بیدار می مانم و آرزو می کنم کاش کسی بود و صدای فرو ریختنم را می شنید. در حریم امن تختم، بر این طناب بندبازی میان رویا و بیداری، تخیلاتم خیلی واقعی می نماید - فقط چند قدم آن طرف تر- همین نزدیکی هایی که هرچه می روی به آن نمی رسی.
پدرم پرده ها را آرام باز می کند تا از روز پرده برداری کند. هر روز شاهکاری است، حتی اگه آدم را له کند. نور می پاشد و روی صورتم. پلک می زنم اما چیزی نمی بینم. ( صفحه ی  63 )
  • به نظرم آدم ها خوشبخت تر می بودند اگر خیلی چیز ها را زودتر اعتراف می کردند. همه ی ما به تعبیری زندانی فلان خاطره، یا ترس، یا سرخوردگی هستیم - هویت ما ساخته ی آن چیز هایی است که نمی توانیم تغییر بدهیم. ( صفحه ی 75 )
  • خواب رفتن مثل راه رفتن روی دریاچه ای یخ زده است. یخ نازک و نازک تر می شود تا اینکه ناگهان فرو می روی. ( صفحه ی 76 )
  • به نفخه ی آخر خاموش خواهیم شد که دیگر هیچ- هیچ نخواهد ماند جز عطر حیات مان در این جهان؛ چون عطر گلی، به جا مانده بر دستی. ( صفحه ی 156 )





نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : سایمون ون بوی، وهم جدایی، عرفان مجیب، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
نام نویسنده:  پائولو کوئیلیو
نام مترجم: دل آرا قهرمان
نام انتشارات:  نشر فرزان


داستان کتاب:   ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد » روایتی ست که « پائولو کوئیلیو » نویسنده برزیلی آن را به صورت کتاب در آورده است.

در ایران این کتاب با چندین مترجم و توسط انتشارات مختلف به چاپ رسیده ، که برخی از آن ها عبارت اند از:
انتشارات کاروان با ترجمه آرش حجازی – انتشارات پر با ترجمه میترا میرشکار – انتشارات فرزان با ترجمه دل آرا قهرمان
فیلم این کتاب نیز در سال ۲۰۰۹، توسط امیلی یانگ ساخته شده است.
همان طور که در مقدمه کتاب که توسط پائولو کوئیلیو نوشته شده است خود او تجربه اقامت در بیمارستان روانی را داشته است .
همان طور که از نام کتاب پیداست، داستان درباره دختری به نام “ورونیکا” ست که پس از به پایان رساندن تحصیلش در دانشگاه در رشته حقوق در کتابخانه مشغول به کار می شود. او در سن 24 سالگی، در یک روز معمولی تصمیم می گیرد به خاطر معمولی و تکراری شدن زندگی اش دست به خودکشی بزند. او با خوردن تعدادی قرص خواب آور این تصمیمش را عملی می کند. بعد از مدتی به هوش می آید. زمانی که چشمانش را باز می کند متوجه می شود به دیوانه خانه ای به نام “ویلت” در “اسلووِنی” به سر می برد. ورونیکا در آن دیوانه خانه هم در فکر خودکشی کردن دوباره است تا زمانی که در آنجا دکتر به او می گوید که نهایتاً تا هفته آینده قلبش از پس تپیدن بر می آید زیرا قلب او دچار مشکل شده است. او با متوجه شدن این حقیقت سعی می کند در این یک هفته باقی مانده زندگی کند و کار هایی که دوست دارد و انجام نداده است را انجام دهد.در واقع از زاویه دیگر به زندگی اش در مدت باقی مانده نگاه کند. از آن پس دوست دار ِ زنده بودن می شود. او نگاهی به زندگی این مدتش می کند، می بیند همه مواردی که برای شادی و رضایت داشتن از زندگی باید وجود داشته باشد را داشته ولی چرا او راضی نبوده؟ انگاری همیشه در زندگی اش چیزی کم بوده است. در آن تیمارستان حس ترس را که نوع آن ترس از مرگ است را تجربه می کند و در کنار این حس، حس نفرت و کنجکاوی و عشق و … را نیز لمس می کند.

در اولین روز ورودش با کسی به نام زدکا هم کلام می شود و تجربه غیر مادی زندگی او را می شنود. افرادی را در آنجا ملاقات می کند که بی پروا و بدون توجه به نگاه هایی که به سمتشان هست کار های دلخواه شان را انجام می دهند. داستان زنده ماندن ورونیکا حداکثر تا هفت روز دیگر، بیشتر افراد آنجا را تحت تاثیر قرار می دهد. همه را به فکر وا می دارد .همین موضوع باعث می شود فردی که سالم بود ولی ترجیح می داد در آنجا بماند به دنیای بیرون از تیمارستان بازگردد. او شبی حس می کند نیاز به نواختن پیانو دارد. پای ساز می نشیند و شروع به نواختن می کند. پسری به نام ادوارد به نواختن او گوش فرا می دهد. مختصری از زندگی ادوارد هم نیز در طول داستان بیان می شود.این حس نواختن توسط ورونیکا و گوش دادن توسط ادوارد دو روز ادامه پیدا می کند. ورونیکا به وسیله او عشق را در آنجا تجربه می کند و چون فکر می کند او دچار بیماری است و درد جدایی را نمی تواند حس کند، بی پروا این عشق را به او ابراز می کند. در طول این یک هفته چند بار حمله قلبی به او دست می دهد. بر اثر همین حس علاقه شکل گرفته بین این دو به ادوارد شوک الکتریکی می دهند تا این عشق از سر او بی افتد
در پایان شب ششمین روز پس از تشخیص بیماری اش با ادوارد تصمیم به فرار از آنجا می گیرند تا روز آخر از زندگی ورونیکا را عاشقانه با هم سپری کنند. تمام داستان بیماری ورونیکا تنها داستانی ساختگی توسط دکترش بود تا تحقیق خود را بر روی اثر یک روش درمان بر روی او مشاهده کند. تئوری دکتر ایگور این بود که : آدمها با حرکت در جهت خلاف طبیعت و خلاف خواست حقیقی خویش ماده ای تلخ به نام ویتریول در بدن خود تولید می کنند که آن ها را به سمت نیستی می کشاند. آگاهی از مرگ و در مرحله نهایی آگاهی از زندگی درمان موثر مبارزه با ویتریول می باشد .
ورونیکا بهترین شاهد اثبات این تئوری دکتر ایگور بوده است.

 


بخش هایی از متن کتاب:

  • کافی بود که به قول یکی از افراد “جنون خود را تحت تسلط ” در آورد. می توانست گریه کند، نگران شود، آزرده شود مثل هر آدم به هنجار دیگری به شرط اینکه فراموش نکند که روحش، آن بالا، به همه این مشکلات می خندد. ( صفحه ی 56 )
  •   -می دانم ولی دلیلی برایش ندارم. یادت هست اولین سوالی که از من کردی یادت هست؟
-که یک دیوانه یعنی چه ؟
-دقیقا . این بار می توانم جوابت را بدهم بدون تقلب: دیوانگی، یعنی عدم توانایی انتقال باور ها و تصورات. انگار که تو در  سرزمینی بیگانه هستی: تو همه چیز را می بینی، هرچه در اطرافت می گذرد درک می کنی، اما ناتوان ازتوضیح دادن و کمک گرفتن هستی چون زبان مردم را نمی دانی.
-ما همه یک زمان چنین احساسی داریم.
-ما همه دیوانه ایم، هر کس به نوعی. )صفحه ی 64 )
  • آن سوی حفاظ پنجره ها، ستارگان در آسمان می درخشیدند، و ماه نیمه از پشت کوهستان سر بر می آورد،  شاعران ماه تمام را دوست می داشتند و بهترین اشعار را برای آن سروده بودند اما ورونیکا این ماه نیمه را ترجیح می داد چون برای بزرگ تر شدن هنوز جا داشت می توانست وسعت یابد و پیش از کاستی گرفتن به تمامیت نورش دست یابد.صفحه ی 65 )
  • - من هم برای همین گریه می کردم. وقتی آن قرص ها را خوردم برای کشتن کسی بود که ازش نفرت داشتم. نمی دانستم که ورونیکاهای دیگری هم هستند که می توانم دوستشان بدارم.
-چه چیزی باعث می شود که آدم از خودش بیزار شود؟
- شاید سستی و بی غیرتی. یا ترس مداوم از اشتباه کردن و طبق خواسته ی دیگران عمل نکردن. چند دقیقه پیش بی خیال بودم،محکومیت خودم به مرگ را فراموش کرده بودم. وقتی دوباره موقعیت خودم را به یاد آوردم وحشت برم داشت. ( صفحه ی 68 )

  • او از عشقی که ارزانی اش شده بود نفرت داشت، چون چیزی در عوض از او نخواسته بودند، و این احمقانه، غیر واقعی و خلاف قوانین طبیعت بود. ( صفحه ی 71 ) 
  • به آسمان پر ستاره نگاهی انداخت، ماه در ربع اولش بود _شکلی که او ترجیح می داد_ و تالار را با نور لطیفش روشن کرده بود. دوباره احساس کرد که بی نهایت و ابدیت دست در دست هم گام بر می دارند و کافیست به یکی نگاه کنی، کیهان بی انتها، تا بتوانی حضور آن دیگری را احساس کنی، زمان بی انتها، بی حرکت، لنگر انداخته در زمان حاضر، در حالی که حاوی همه ی اسرار حیات است . ( صفحه ی  72 )
  • دقیقا به همین دلیل او مدیر یک بیمارستان روانی بود و نه از بیماران آنجا: چون او پیش از گرفتن یک تصمیم مدت زیادی به آن فکر می کرد.(صفحه ی75)
  • در تلاش برای حفظ خویش از حملات بیرونی آنها رشد درونی خود را نیز محدود می کنند. آنها سر کار می روند، تلویزیون نگاه می کنند از ترافیک شکایت می کنند، بچه دار می شوند اما همه ی این کار ها را به طور اتوماتیک انجام می دهند بدون هیچ عاطفه ی درونی، چون همه چیز باید تحت کنترل باشد. ( صفحه ی 94)
  • آنقدر به این که مزاحم هستی فکر نکن! اگر کسی خوشش نیاید باید اعتراض کند، و اگر شهامت اعتراض ندارد مشکل اوست. ( صفحه ی 102)
  • به نظر من اگر زنی که فرصت زیادی برای زندگی ندارد، تصمیم میگیرد که وقت اندکش را در کنار تختی بگذراند و به مردی که روی آن خوابیده نگاه کند، یعنی اینجا عشق هست. حتی بیش از آن، اگر این زن یک حمله ی قلبی را پشت سر گذاشته و ساکت مانده است فقط برای اینکه از این مرد دور نشود یعنی این عشق می تواند بزرگ تر شود. ( صفحه ی 164 )
  • ما هر کدام در دنیای خودمان زندگی می کنیم. اما اگر تو به آسمان پر ستاره نگاه کنی می بینی که همه ی این دنیا ها با هم ترکیب  می شوند و منظومه های خورشیدی، صورت فلکی و کهکشان ها را می سازند. ( صفحه ی 164)
  •  حتی بدتر، فکر می کردم که نه تنها آهنگسازان رنج کشیده اند بلکه این دختر که با تمام روحش آنها را اجرا می کند چون می داند که دارد می میرد. و من، آیا من هم نخواهم مرد؟ من روحم را کجا جا گذاشته ام، اگر بخواهم موسیقی حیات خودم را با همین شور و شوق اجرا کنم؟ ( صفحه ی  175)

  •   "مثل یک چشمه جوشان باش و از خود سر ریز کن، نه مثل یک مرداب که همواره همان آب را در بر دارد.". ( صفحه ی 204)




نوع مطلب : نشر فرزان، 
برچسب ها : ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد، پائولو کوئیلیو، دل آرا قهرمان، نشر فرزان،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
نام نویسنده: اوریانا فلاچی 
نام مترجم: یغما گلرویی 
نام انتشارات: نشر دارینوش


داستان کتاب: کتاب “نامه به کودکی که هرگز زاده نشد” به قلم “اوریانا فلاچی” – نویسنده و خبرنگار ایتالیایی- نخستین بار در سال ۲۵۳۶ شاهنشاهی با عنوان ” به کودکی که هرگز زاده نشد” توسط مانی ارژنگی به فارسی ترجمه و توسط موسسه انتشارات امیر کبیر در ایران منتشر شد. دومین ترجمه کتاب با عنوان «نامه به کودکی که هرگز متولد نشد» توسط ویدا مشفق به فارسی ترجمه شد و انتشارات جاویدان آن را در سال ۱۳۵۵ منتشر کرد. در سال ۱۳۸۲ یغما گلرویی ترجمه چهارم این کتاب را انجام داد و انتشارات دارینوش آن را به چاپ رساند.

داستان این کتاب از زبان زنی ( زاویه دید اول شخص ) روایت می شود که در اثر هم خوابگی با مردی، باردار می شود . از روز اول که احساس می کند باردار است با کودک خود شروع به صحبت می کند. در ذهن خود در حال تصمیم گیری است که آیا کودکی که هنوز نطفه ای بیش نیست را نگه دارد یا نه؟ در صحبتش با کودک از او می خواهد که علامتی بدهد که نشان دهنده میل داشتن او برای پا به این دنیا گذاشتن باشد. با کودک از سختی های زندگی بر روی زمین در کنار آدم ها می گوید. گاهی از بابت باردار بودن و منع کردنش از جانب دکتر برای انجام کار ها و فعالیت هایی که دوست دارد شکایت می کند ولی در روز بعد بابت شکایتش از جنینی که درون بدنش جا خوش کرده است عذر خواهی می کند. در این بین وقتی سه ماه از طول عمر جنین در بدن این زن می گذرد او به یک سفر کاری می رود و بعد از برگشت از سفر به خاطر درد هایی که در ناحیه شکم خود حس می کند به دکتر مراجعه می کند. دکتر به او می گوید که فرزندش مدتی است رشد نکرده و سقط شده است. پس از آن دادگاهی پیش خود تجسم می کند که در آن دو دکتر خود، پدر آن بچه، پدر و مادرش رای صادر می کنند که آیا او قاتل به حساب می آید یا نه. این نویسنده نظر هایی که این افراد می دهند که در نهایت رای خود را اعلام کنند را به زیبایی به رشته تحریر در آورده است.



بخش هایی از متن کتاب:

  • زنده گی یعنی خسته گی! کوچولو! زنده گی یه جنگه که هر روز تکرار میشه و عوض شادی هاش _که تنها قد یه پلک به هم زدن دووم دارن – باید بهای زیادی بدی!( صفحه ی 12)
  • وقتی خوش حالم فکر می کنم کارش درست بوده و وقتی غمگینم فکر می کنم اشتباه کرده! (صفحه ی 12)
  • بازم می گم از درد نمی ترسم! درد با ما به دنیا میاد، با ما قد می کشه و باهامون اُخت میشه! جوری که حس می کنیم مث دستُ پا همیشه باید باهامون باشه(صفحه ی 12)
  • حتم دارم تازه از اولین موجودی که اسمشُ آدم گذاشتن پرسیده بودن: دوست داری به دنیا بیای؟ از ترس و دلهره به خودش می پیچیدُ جواب منفی می داد! ولی هیشکی از اون چیزی نپرسیدُ اون به دنیا اومدُ زنده گی کردُ بعد از این که موجودای دیگه یی_که کسی از اونا هم چیزی نپرسید_ رُ پس انداخت، مُرد! خلاصه همه همین کارُ کردنُ این ماجرا هزارون سال ادامه داشتُ لابد اگه اجباری نبود ماهم حالا زنده نبودیم
شجاع باش! کوچولو! به دنیا بیا! فکر میکنی تخم یه گیاه که زمینُ سوراخ می کنه وُ نم نمک جوونه می زنه شجاع نیست؟ کافیه یه نسیم بوزه و وجود اون جوونه رُ به هیچ بدل کنه، یا پای یه بچه موش یه کم محکم تر از حد معمول رو ساقه ش بره وُ دوباره برگردونتش زیرِ خاک! با تمومِ اینا اون نمی ترسه وُ قد می کشه و ُ تخمای دیگه درس می کنه و باهاشون یه جنگل می سازه!)صفحه ی 15)

  • مهم اینه که وقتی فهمیدیم انسان درخت نیست، وقتی فهمیدیم غصه ها وُ رنجایی که انسان می کشه هزارون بار بزرگ تر از دردِ درختاس، وقتی فهمیدیم ما نیازی نداریم که جنگل درست کنیم؛ وقتی فهمیدیم هر دونه یی بدل به درخت نمیشه و اکثر دونه ها قبلِ قد کشیدن گم میشن یا می میرن، نظرمونُ عوض نکنیم! ( صفحه ی 16)
  • مَردا که حامله نمی شن! راستی به نظرِ تو حامله نشدنِ مردا براشون یه نقصِ یا یه مزیت؟ تا دیروز گمان می کردم مزیته، ولی حالا می دونم یه بدبختیه! خیلی خوبه که آدم بتونه یه موجود زنده رُ تو شکمش داشته باشه وُ خودشُ جای یه نفر، دو نفر بدونه! تو حاملگی لحظه هایی هست که فکر می کنی دنیا رُ فتح کردی! نه دردایی که باید بکشیُ نه آزادیایی که با وجودِ بچه ازت سلب شده نمی تونن آرامشی که داریُ کم رنگ کنن!
تو دختری یا پسر؟ دلم می خواد دختر باشیُ یه روز چیزایی که من الان حس می کنمُ حس کنی! مادرم میگه: دختر دنیا اومدن یه بدبختیه بزرگه! و من اصلا حرفشُ قبول ندارم! وقتی خیلی دلش میگیره می گه" آخ! کاش مَرد به دنیا اومده بودم!" می دونم دنیای ما با دستِ مردا و برای مردا ساخته شده و زورگوییُ استبداد تو وجودش ریشه هایی قدیمی داره! تو قصه هایی که مردها برای توجیه کردنِ خودشون ساختن اولین موجود یه زن نیست، یه مردِ به اسمِ آدم! بعد ها سرُ کله ی حوا پیدا میشه تا آدمُ از تنهایی در بیاره و براش دردسر درست کنه! تو نقاشیای درُ دیوارِ کلیساها، خدا، یه پیرمردِ ریش سفیدِ نه یه پیره زن مو سفید! تمومِ قهرمانا هم مردن! از پرومته که آتیشُ اختراع کرد تا ایکار که دلش می خواس پرواز کنه! مادر مسیح هم که پسر روح القدسه، یه مادر ِ رضاعی بوده! با تمامِ این حرفا حتی اگه نقشِ یه مرغِ کرچ بازی کنی، زن بودن خیلی قشنگه! چیزیه که یه شجاعتِ تموم نشدنی می خواد! یه جنگ ِ که پایون نداره! اگه دختر به دنیا بیای خیلی چیزا رُ باید یاد بگیری! ( صفحه ی 17 )
  • بس که این حقُ فریاد می زنی خسته میشیُ تقریبا تمومِ مواقع شکست می خوری! ولی نباید دل سرد بشی! جنگیدن زیبا تر از پیروزیه! به سمت مقصد رفتن، از رسیدن به اون با ارزش تره! وقتی برنده می شی یا به مقصد می رسی یه خلا رُ تو خودت حس می کنی ! واسه پر کردنِ همین خلا باید دوباره راه بیفتیُ مقصدِ تازه یی پیدا کنی!( صفحه ی 18)
  • اگه پسر باشی باید یه جورِ دیگه از ستم ها وُ بردگی ها رُ تحمل کنی! خیال نکن زنده گی واسه مردا خیلی آسونه! اگه قوی باشی یه سری مسئولیتِ سنگین روسرت آوار میشه! چون ریش داری اگه نوازش بخوای یا گریه کنی همه بهت می خندن! بهت دستور میدن تو جنگا آدم بکشی یا خودت کشته بشی! چه بخوای و چه نخوای تو رُ تو ظلمُ ستمای عتیقه شون شریک می کنن! ولی شاید واسه تمومِ اینا مرد بودن یه ماجرای دوست داشتنی باشه! دلم می خواد اگه پسر بودی وقتی بزرگ شدی اون مردی بشی که من همیشه تو رویاهام داشتم! با ضعیفا مهربونُ با ظالما خشن، با کسایی که دوسش دارن نرمُ با حاکما، بی رحم! دشمن شماره ی یک کسایی که میگن مسیح پسرِ زنی که به دنیاش آورد نیست!
مرد بودن یعنی کسی شدن! برای من مهمه که تو کسی باشی! آدم بودن عبارتِ قشنگیِ چون فرقی بین زنُ مرد، بینِ اون که دُم داره وُ اون که دُم نداره نمی ذاره!قلبُ مغزِ آدما جنسیت نداره! هیچ وقت به زور از تو نمی خوام که چون مردی یا زنی باید فلان کارُ داشته باشی! فقط دو تا چیز از تو می خوام! یکی این که از معجزه ی به دنیا اومدن تموِ استفاده رُ ببری و ُ دومی این که هیچ وقت تن به پستی ندی! پستی به جونورِ خون خوارِ که همیشه سرِ راهمون کمین کرده! ناخوناشُ به بهونه هایی مثِ مصلحتُ عقلُ اِحتیاط تو تن تموم آدما فرو میکنه و کمتر کسی هست که جلوش تاب بیاره!. ( صفحه ی 19) 
  • شاید دلواپسیم از زنگای این تلفن باشه! زنگ تلفن تلخیا و ناراحتیایی که یادم رفته بودُ دوباره برام زنده می کنه! ناراحتیای که از یه مُش خیالِ خوش درس شده بودن که به من فهموند عشق یه نمایشِ پیچیده س! زخما خوب می شنُ جاشونم کم کم از بین میره ولی یه زنگ تلفن واسه برگردوندنِ تمومِ دردا بسه! دردِ شکستنای کهنه تو وقتی که زمان می گذره! ( صفحه ی 27)
  • هیچ وقت دو تا غریبه با یه سرنوشتِ مشترک اندازه ما از هم بی خبر نبودن!
هیچ وقت دو تا ناشناس که هر دو یه تن دارن به اندازه ما از هم دور نبودن! ( صفحه ی 32 )
  • زنگِ هزار تا زنگوله تو صدای خنده هاشه! هیچ وقت نفهمیدم چه طور این جوری می خنده ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادشه! فقط کسایی که زیاد گریه می کنن می تونن قدرِ قشنگیای زنده گی رُ بدوننُ خوب بخندن! ( صفحه ی  40 )
  • آدمِ تنها، زودتر طغیان می کنه وُ وقتی با کسای دیگه س  تن به سرنوشت می سپاره! ( صفحه ی 43 )
  • یه سری دل بسته گیا به وجود میانُ مثِ درختایی که جلو طوفان سینه سپر می کنن، تو وجود ِ ما ریشه می دن! مثِ گرسنه گی ُ تشنگی نمیشه باهاشون طرف شد! حتا با منطق ُ اراده نمیشه از دستشون فرار کرد! آدم گمون می کنه فراموش شون کرده ولی یهو می بینه دوباره زنده شدنُ بی رحم تراز هر جلادی یه طنابُ دور ِ گردنش انداختنُ نفسشُ گرفتن! ( صفحه ی 44 )
  • اینم یه حقیقت از بین حقایق زیادی که تو شانسِ فهمیدنشونُ از دست دادی: تو آتیشِ انتظارِ ثروت و عشقُ آزادی می سوزیُ ذوب میشی، واسه گرفتن حقت از پا در میای، ولی وقتی به دستش میاری دیگه برات لذتی نداره! پس هدرش می دیُ بیخیالش می شی، دلت می خواد برگردی عقبُ دوباره بجنگیُ و درد بکشی! وقتی به آرزوت می رسی، حس می کنی گمش کردی! خوش به حال کسایی که به خودشون می گن: دلم می خواد راه برم، نمی خوام به جایی برسم! بیچاره کسایی که به خودشون می گن: می خوام برسم اونجا! رسیدن یعنی مردن! آدم بین راه فقط می تونه لحظه های کوتاهیُ استراحت کنه!. )صفحه ی 108 )




نوع مطلب : نشر دارینوش، 
برچسب ها : نامه به کودکی که هرگز زاده نشد، اوریانا فلاچی، یغما گلرویی، نشر دارینوش،
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و دوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: موسیقی شانس
نام نویسنده:  پل استر 
نام مترجم: خجسته کیهان
نام انتشارات: نشر افق

داستان کتاب:  مرد آتش نشانی پس از جدایی از همسرش، دخترش را به خواهرش می سپارد تا همراه دیگر خواهر زاده هایش در محیط گرم و صمیمی خانواده رشد پیدا کند.
در این میان با دخترش هفته ای تنها دو بار تماس می گیرد تا مبادا دخترش او را فراموش کند.
ناگهان وکیلی با او تماس می گیرد و می گوید پدرش که تنها شاید فقط 3 بار طی این همه سال او را دیده بود، حالا فوت کرده است و تمام دارایی اش بین او و خواهرش تقسیم می شود. سپس به پیش خواهرش می رود تا دخترش را به پیش خود آورد و برای او پرستاری بگیرد اما می بیند دخترش با او همچون فرد ناشناس برخورد می کند و همسر خواهرش را پدر خود می داند.
او همراه با خواهرش تصمیم می گیرد  در بانک حسابی به نام دخترک باز کند و قسمتی از آن پول را برای او پس انداز کند. پس از آن بر می گردد و از آتش نشانی استعفا می دهد. خانه و وسایلش را همه را می فروشد و تنها یک چمدان از وسایل خود را بر می دارد. با ماشین شروع می کند راندن. راندنی که مقصدی برای آن تعیین نشده است.
هنگامی که تنها ده هزار دلار از  ارثش باقی مانده است. ( این مقدار را نقدی از بانک دریافت می کند تا مقدار خرجش را بتواند تنظیم کند) در پمپ بنزین پس از بنزین زدن با پسر جوانی آشنا می شود که تمام صورتش خونی و لباس هایش پاره است.
بعد ها برای آن دو اتفاق هایی رخ می دهد و اعتماد هایی میان آن دو  شکل می گیرد که ...







بخش هایی از متن کتاب:

  • لذت سرعت بالا تر از همه چیز بود، اشتیاقی که باید به هر قیمت ارضا می شد. هیچ چیز پیرامونش بیش از لحظه ای دوام نداشت، و در حالی که هر لحظه پشت لحظه ی دیگر می رسید، به نظر می آمد موجودیت اوست که دوام دارد. او نقطه ای ثابت در گرداب تغییرات بود، تنی کاملا ساکن که جهان شتابان از آن می گذشت و ناپدید می شد. اتومبیل به خلوتگاه مقدسی تبدیل شده بود که او را ضربه ناپذیر می کرد، مکانی که از آن پس در پناه آن هیچ چیز نمی توانست او را بیازارد. ( صفحه ی 21)




نوع مطلب : نشر افق، 
برچسب ها : موسیقی شانس، پل استر، خجسته کیهان، نشر افق،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: من نجود هستم، ده ساله و طلاق گرفته
نام نویسنده: دلفین مینویی
نام مترجم: عطیه سادات میرخانی
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب:  در جلد پشتی کتاب چنین نوشته شده است:
نجود در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کند. پدر که از پس مخارج فرزندان خود بر نمی آید، تصمیم می گیرد. دختر نه ساله اش را به عقد مردی بسیار بزرگ تر از خودش درآورد. نجود با تمام رویاهای کودکانه ای که در سر می پروراند، مجبور به ازدواج می شود. این داستان واقعی ست و می تواند الهام بخش تمام زنانی باشد که حتی برای به دست آوردن کوچک ترین حقوق شان هم مجبور به مبارزه هستند.


بخش هایی از متن کتاب:
  • راننده گفت: " قات ... تراژدیِ ملیِ ما! آن قدر آب این سرزمین را می خورد که ما در این کشور از تشنگی می میریم."
فکر کردم زندگی چقدر عجیب است. فقط آدم های بد نیستند که بدبختی را پخش می کنند، حتی چیز های زیبا هم می توانند مضر  باشند. چقدر فهمیدن آن سخت است! ( صفحه ی 52 )
  •  " خدا طبیعت را خشن آفریده، اما خوشبختانه مردان را حتی خشن تر." ( صفحه ی55)




نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : من نجود هستم، ده ساله و طلاق گرفته، دلفین مینویی، عطیه سادات میرخانی، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 9 )    ...   4   5   6   7   8   9   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic