کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
وبلاگ دیگر  من که در آن نوشته های خودم را قرار می دهم:






معرفی کتاب و برش هایی از کتاب



* صفحه ی اینستاگرام:

https://www.instagram.com/fly74book

** کانال تلگرام:
@fly74book





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و دوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: لذتی که حرفش بود
نام نویسنده: پیمان هوشمندزاده 
نام انتشارات:نشر چشمه


داستان کتاب: کتاب نگرش متفاوت به عکس و عکاسی دارد. گوشه ای از حقایق واقعی زندگی انسا ن ها را بیان می کند. 
از شباهت بین عکس و انسان می گوید. از سکوت مشترک بین عکس ها همانند انسان ها.
از تفاوتی که عکس ها و عکاس ها با انسان های عادی دارند می گوید. 

نظر من: در کل از خواندنش لذت بردم. خواندنش را به همه توصیه می کنم به عکاسان و دوست داران رشته عکاسی بیشتر.




بخش هایی از متن کتاب:
  • متاسفانه همیشه یک نفر که قدش از همه تماشاچی ها بلند تر است جلوی من نشسته. یک آدم واقعی. نمی توانم این آدم را حذف کنم. نمی توانم نبینمش. او همیشه یکی از بازیگر هاست با این تفاوت که واقعی ست. هر جایی را که می خواهم ببینم سرش را همان طرف خم می کند. خودش را به زور وارد بازی می کند. به درک، به درک که یک لکه  ی سیاه متحرک جلوم کار گذاشته اند. به درک که همیشه هست. ( صفحه ی 14 )
  • عکس همیشه یک راوی دارد و آن اول شخص مفرد است. فراموش نکنیم؛ اول شخص مفرد. در عکس همیشه این جمله ی عکاس مستتر است: دیدم، ببین. و چیزی شبیه به دیدیم یا دیدند معنی ندارد. معنی ِ داستانی ِ این که عکاس نباید در عکس دیده شود یعنی عکاس باید برود در نقش دانای کل. به نظرم امکان چنین چیزی در عکاسی نیست.
 اگر بخواهیم روی استاد را زمین ننداخته باشیم و نزدیک ترین حالت به حرف او را هم حساب کرده باشیم، باید از فعلی استفاده کنیم که فاعلش مشخص نباشد، چیزی شبیه فعل مجهول. در نتیجه باید بگوییم: دیده شد. اما این تنها امکانی ست که در ادبیات می شود از آن استفاده کرد. در عکس از این بابت چیز مجهولی وجود ندارد، همه چیز کاملن مشخص است و خیلی زود می شود به جواب رسید. مگر این که بخواهیم سر خودمان را شیره بمالیم. جریان به همین راحتی ست: دیده شد. کی دید؟ عکاس.(صفحه  ی 15)
  • مگر غیر از این است که هر کدام از ما در موقعیت های متفاوت، آدم های متفاوتی می شویم؟ ما واقعن آدم دیگری می شویم. ما واقعن می رویم در نقش دیگری. و چه کسی می خواهد بگوید که این حالت مان طبیعی ست یا حالت قبلی؟ چه کسی می خواهد این وضعیت را تشخیص دهد؟ ما گاهی خوش حال ایم، گاهی ناراحت. و نمود بیرونی آن را از قبل یاد گرفته ایم. یک نمایش عمومی که همه با هم آن اجرا می کنیم.  (صفحه ی 22)
  • انسان واقعن موجود عجیبی ست، یکی در عالم فراموشی چیز هایی را حفظ می کند و یکی در عالم هوشیاری تمنای فراموشی. متاسفانه یا خوشبختانه هیچ فرمولی هم برای این زندگی کارساز نیست. و هر کس مجبور است به روش خودش آن را تمام کند. یکی دایم از گذشته فرار  می کند و دیگری فقط چسبیده به گذشته اش. ( صفحه ی 38 )
  • فراموشی همیشه یک حالت یا  صفت نیست، بیشتر اوقات یک موقعیت است. موقعیتی که گاه به نفع ماست و گاه به ضرر ما. موقعیتی که یا به آن آگاه ایم یا فراموش شده است. ( صفحه ی 43 )
  • اما سکوت، این چیزی که چیزی نیست، چیست؟ سکوت، چیزی که قابلیتی چندگانه دارد، منشا توهم است، منشا تفاهم است، گاهی آرام مان می کند و گاهی مضطرب، گاهی تهی ست و گاهی پر، پر از تناقض. این سکوت، سکوتی با وجوه بی نهایت، با ما چه می کند؟ ( صفحه ی50 )
  • عکس درست مثل آدم ها ساکت است. آدم هایی که همیشه با سکوت شان تا چند وقتی مشغول مان می کنند، بازی مان می دهند و یا سرمان شیره می مالند. آدم هایی که زمان می برد تا بفهمیم سکوت شان از داناییست، تعمق است یا نادانی. عکس ها را مثل آدم ها باید شناخت. آدم ها رازند، آدم ها زمان می برند. عکس ها زمان می برند.
هر عکس واژه  ای ست غیز قابل بیان، واژه ای که هیچ وقت ساخته نمی شود. واژه ای که راز می شود و پنهان می ماند. عکسساکت است و این بدیهی ست و این رمز است. عکس ساکت است و هر چه به ما نشان می دهد بدیهی ست. هر چند ما بدیهات را فراموش می کنیم ولی یادمان باشد که بدیهیات بزرگ ترین راز های جهان اند. ( صفحه ی 55)
  • اما سکوت جنس های مختلفی دارد. سکوت بی صدایی نیست، سکوت صدایی ست که شنیده نمی شود. نوایی ست که به گوش نمی رسد. سکوت پُر از صداست، صدایی که یا ما با آن همدل می شویم و یا نمی شویم. سکوت ِ عکس از همین جنس است، از جنس موسیقی. با این تفاوت که برای شنیدن موسیقی چه بخواهیم و چه نخواهیم باید زمانی طی شود. ولی عکس یک دفعه به ما هجوم می آورد، موسیقی ای ست که یک باره شنیده می شود. در عکس، برعکسِ خیلی از هنر ها، نقطه ی اوج همان لحظه ی اول است. تکلیف بیننده از همان لحظه ی اول روشن است؛ یا مرتبط می شود یا نمی شود، یا عکس را، و یا حتی، این نوع عکاسی را، می پسندد یا نمی پسندد، اتفاق میانه ای نداریم، حد وسطی وجود ندارد. ما، که بیننده باشیم، بی رحم و سخت گیریم. ( صفحه ی 58 )
  • چرا موقع دیدن عکس سکوت می کنیم؟ چرا همیشه، در لحظه ی دیدن عکس ها ساکت ایم؟ آیا این دو، عکس و سکوت، مکمل هم هستند؟ آیا ما با دیدن عکس ها آن ها را می خوانیم؟ و یا در عکس صدایی هست که ما را مجبور به شنیدن و یا وادار به سکوت می کند؟
ما عکس ها را بیش ازآ ن که ببینیم، می شنویم. عکس ها با زبان های بی نهایت متفاوتی شروع به حرف زدن می کنند. از خودشانمی گویند، از مکانشان ، از زمان شان، از ارتباط بین آدم ها، و در نهایت از ما. اما همه ی آن ها خوب حرف نمی زنند، همه ی آنها صدای خوبی ندارند، همه ی آن ها جذاب نیستند. کم پیش می آید که عکسی ما را کنار خودش نگه دارد، مختصر باشد و کامل.
عکس ها برای ما قصه می گویند، فقط قصه. سر و ته واقعیت را می زنند تا  باورشان کنیم. و ما باور می کنیم. اما درست بعد از آن که خود را به ما اثبات کردند، ما را رها می کنند و فقط باور ماست که همه چیز را می سازد. ولی رازی بین همه ی عکس های خوب هست که عکس های دیگر از آن بی خبرند. جمله ی اول همه ی آنها یکی ست: مرا ببین.
عکس ها، همین عکس های ساکت که فقط از بدیهیات می گویند، پُر از آواز هستند، پُر از موسیقی، پُر از واژه و پُر از کلام. کلام و ز آن مهم تر جهان، غرق در صدا و سکوت است. یکی که هست دیگری نیست، و همیشه آن که نیست مهم تر می شود.(صفحه ی 59 )
  • ما با تحقق بخشیدن به آرزو ها، رویا ها و تصورات مان، به این جهان وسعت می دهیم. بسیار خب، چه قدر عالی! اما تا کجا؟ تا چه حدی می شود دور شد؟
می توانیم کاملن در عالم خیال سیر کنیم، بسیار هم لذت بخش است، ولی نمی توانیم از همه توقع داشته باشیم که جهان ما را درک کنند. ما نمی توانیم از محیط جهان فاصله ی زیادی بگیریم و همچنان قابل فهم باشیم. و اگر دور شدیم باید بپذیریم که در اقلیت و غیر قابل درک خواهیم ماند. یادم هست نویسنده ای گفته بود تفاوت ما با دیوانه ها فقط در این است که آن ها در اقلیتاند. ( صفخه ی 74 ) 
  • این ها به تو یاد می دهند یا مجبورت می کنند که یاد بگیری همیشه حالت متضادی هم وجود دارد، همیشه منطق متضادی هم هست. گاهی از جز به کل می روی و گاهی بر عکس. گاهی در زیبایی زشتی را می بینی و گاهی بر عکس. و این بازی دائمی برعکس دیدن، متضاد دیدن، بازی را در بازی دیدن جهان، گاهی واقعا لذت بخش و گاهی واقعا زجر آور می شود. ( صفحه ی 80 )
  • لذت وقتی در مسیر طبیعی زندگی قرار می گیرد، به معنی واقعی، لذت است. اما همان اندازه که طبیعی ست، بی ارزش هم می شود. ما به آن عادت می کنیم و برای مان معمولی جلوه می کند، درست مثل لذت نوشیدن، دیدن، حرکت کردن. و هر کدام از این ها کافی ست از مسیر طبیعی خودش خارج شود، کافی ست سرعت مان به دویست کیلومتر در ساعت برسد، کافی ست مکان مان عوض شود، حرکت مان بالای ابر ها یا زیر اقیانوس باشد تا دوباره به شوق بیاییم، تا دوباره شگفتی به سراغ مان بیاید و لذت ببریم. ( صفحه ی 86 )
  • عکس ها درست مثل آدم ها، یک شکل یا یک ظرف دارد شبیه به بدن، و یک مظروف که جان عکس است. رفتار عکس عین آدم هاست، عین عکسی که می تواند در ظاهر تو را جذب کند و در باطن تو را دفع کند و یا برعکس، در ظاهر دافع و در باطن جذاب باشد. ( صفحه ی 88 )




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : لذتی که حرفش بود، پیمان هوشمندزاده، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و دوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: گتسبی بزرگ
نام نویسنده: اسکات فیتزجرالد
نام مترجم: رضا رضایی
نام انتشارات: نشر ماهی


داستان کتابداستان از زبان پسری جوان روایت میشود که برای زندگی به شهری مهاجرت می کند. او پس از اجاره کردن دومین خانه اش داستان جدیدی در زندگی او به تصویر کشیده می شود.  خانه  کوچک  و جمع و جور او در کنار  خانه ای بسیار بزرگ و گران هست.  صاحب آن خانه فردی جوان به نام گتسبی است. گتسبی هر هفته دو بار مراسم بزرگی می گیرد که ممکن است افراد حاضر در آن جا اصلا دعوت نشده باشند. گتسبی ثروتمند در دور دست ها به چراغ سبز خانه ای چشم امید دارد و منتظر است که روزی  آن خانه چراغش به خانه او منتقل شود  در این بین  داستان واقعی زندگی گتسبی روایت می شود.

پ.ن: این کتاب از برنامه فیدیبو خوانده شده است.


نظر من: خواندنش خالی از لطف نیست.







نوع مطلب : نشر ماهی، 
برچسب ها : گتسبی بزرگ، اسکات فیتزجرالد، رضا رضایی، نشر ماهی،
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و دوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: کیمیاگر 
نام نویسنده: پائلو کوئلیو
نام مترجم: دل آرا قهرمان
نام انتشارات: نشر دارینوش

داستان کتاب: در پشت جلد چنین نوشته شده است:
در میان نویسندگان آمریکای لاتین، فقط گابریل گارسیا مارکز است که از آثار پائولو کوئلیو خوانندگان بیشتری دارد. از کتاب هایی که او نوشته تا کنون 6 میلیون نسخه به فروش رفته است و از آن میان، کیمیاگر از همه محبوبیت بیشتری دارد.
اکونو میست، مارس 1995

برای نگارش یک اثر ممتاز دانش وسیع و ژرف نگری های بسیار لازم است ... قوت اندیشه کوئلیو آنقدر است که به یک فرهنگ و یک زبان محدود نشود.
همشهری، آبان 1374



بخش هایی از متن کتاب:
  • مرد جوان شگفت زده پرسید: و این بزرگ ترین دروغ عالم کدامست؟
 -اینست: در زندگی ما لحظه ای فرا می  رسد که تسلط بر زندگی را از دست می دهیم و از آن پس، سرنوشت، بر هستی ما مسلط می شود و این بزرگ ترین گزافه عالم است. ( صفحه ی 21 )
  • -منظور آن چیزیست که تو همیشه آرزو داری که انجام دهی. هر یک از ما از ابتدای جوانی می داند که " افسانه شخصی" اش چیست.
در آن سن و سال همه چیز روشن و واضح است، همه چیز امکان پذیر است و آدم نمی ترسد که خیالبافی کند و هر چه را که در زندگی دوست دارد مجسم کند و آرزو کند. معذالک با گذشتن زمان، نیرویی اسرارآمیز شروع به مداخله می کند تا ثابت کند که تحقق " افسانه شخصی" محال است. ( صفحه ی 24 )
  • اگر تو با وعده دادن آنچه که هنوز نداری براه افتی، میل به دست آوردن آن را از دست خواهی داد. ( صفحه ی 27 )
  • آیا من گنجینه ام را خواهم یافت؟
دستش را دوباره داخل خورجین کرد تا یکی از سنگ ها را بیرون بیاورد که آنها لغزیدند و از سوراخی که در پارچه ته خورجین بود به زمین افتادند. خم شد آنها را برداشت. اصلا متوجه سوراخ ته خورجین مشده بود. وقتی خواست "اوریم" و "تممیم" را دوباره در آن بگذارد به یاد یک جمله دیگر پیرمرد افتاد:
-سعی کن نشانه ها را بیابی و به آن ها احترام بگذاری.
این خودش یک علامت بود. مرد جوان خنده اش گرفت. آن ها را داخل خورجین گذاشت بدون آنکه  قصد دوختن آن را بکند، سنگ ها می توانستند هر وقت دلشان خواست از آن سوراخ بگریزند. فهمید که مطالبی هست که نباید درباره آنها کنجکاوی کرد چون نباید از سرنوشت گریخت. ( صفحه ی 42 )
  • ناگهان این حس به او دست داد که هم می تواند دنیا را با چشمان یک غارت شده بدبخت نگاه کند و هم با چشمان یک ماجراجوی در جستجوی گنج. ( صفحه ی 43 )
  • همه چیز در زندگی نشانه است. جهان به زبانی ساخته شده که همه می توانند بشنوند ولی آن را فراموش کرده اند. من به دنبال این زبان جهانی هستم، یعنی یکی از چیز هایی که به دنبالش هستم این است. برای همین هم اینجا هستم. ( صفحه ی 68 )
  • برای همه این ها فقط یک دلیل وجود داشت، پیچ و خم ها برای کاروان مهم نبود چون هدف همواره ثابت بود. هنگامی که از همه موانع عبور می کردند دوباره ستاره ای را در مقابل خود می یافتند که راه واحه را نشان می داد و هنگامی که کاروانیان این ستاره درخشان را در آسمان سحرگاه می دیدند در می یافتند به آنها جایی را نشان می دهد که در آن آب پیدا می شود و درخت خرما و زن. ( صفحه ی 73 )
  • من پیشگویی زندگی خود را تامین می کنم و دانش ترکه ها را آموخته ام و می توانم از آنها برای نفوذ در این فضایی که همه چیز قبلا در آن نوشته شده است؛استفاده کنم. من می توانم گذشته را بخوانم و آنچه را که فراموش شده است کشف کنم و علائم حال را دریابم. اما آینده را نمی توانم بخوانم. فقط میتوانم حدس بزنم. زیرا آینده به خدا تعلق دارد و تنها اوست که آن را آشکار می کند. پس من چطور آینده را حدس می زنم؟ به کمک نشانه های زمان حال. راز آینده در زمان حال است، اگر تو به حال توجه کنی، آن را بهتر خواهی کرد و اگر حال را بهتر کنی، آنچه پس از آن می آید، بهتر خواهد شد. آینده را فراموش کن و هر روز را مطابق با قوانین شرع، با اعتماد به عنایت خداوند به بندگانش بگذران . هر روز ابدیت را در خود دارد.
  • "تنها ترس ما اینست که آنچه را داریم از دست بدهیم، خواه زندگیمان باشد و خواه مزارعمان. اما این ترس زمانی از بین می رود که بفهمیم که داستان زندگی ما و داستان جهان هر دو را یک دست واحد رقم زده است." ( صفحه ی 74 )
  • -این همان اصلی ست که همه چیز را به حرکت در می آورد و در کیمیا به آن  " روح جهان " می گویند. وقتی که انسان با تمام وجود چیزی را آرزو می کند، به  "روح جهان" نزدیک تر است و " روح جهان" نیرویی همواره مثبت است.
سپس افزود: روح در انحصار آدمیان نیست و هر آنچه که روی زمین یافت می شود روح دارد، خواه سنگ باشد، خواه گیاه، خواه حیوان یا حتی اندیشه.
هر چه در سطح زمین است بطور مداوم در حال تغییر است، چون زمین هم زنده است و زمین هم روح دارد و ما به ندرت می دانیم که زمین در جهت منافع ما کار می کند. شما باید بفهمید که در مغازه بلور فروشی، حتی گلدان ها هم در جهت موفقیت شما حرکت می کردند. ( صفحه ی 76 )
  • من دارم می خورم تا وقتی که در حال خوردن هستم حواسم فقط به این کار است، وقتی راه می روم همین طور و اگر قرار شد یک روز بجنگم، خوب خواهم جنگید، برای مردن همه روز ها مثل هم هستند. چون من نه در گذشته ام زندگی می کنم و نه در آینده. من فقط زمان حال را دارم و تنها حال برایم جالب است. آن وقت می فهمی که در صحرا زندگی هست و در آسمان ستاره ها و اگر جنگجویان می جنگند این هم بخشی از زندگی انسان هاست. اگر در زمان حال باشی زندگی تبدیل به جشنی دائمی می شود، به عیدی بزرگ چون همیشه در لحظه ای که در آن زندگی می کنیم جریان دارد و فقط در آن لحظه. ( صفحه ی 82 )
  • برای موفق شدن نباید از شکست بترسم. ترس از شکست آن چیزی است که تاکنون مانع از آغاز کار من بوده است. ( صفحه ی 95 )
  • در حقیقت اشیا به خودی خود چیزی را آشکار نمی کنند، این انسان ها هستند که با نگاه کردن به اشیا طریقه ورود به روح جهان را در می یابند. ( صفحه ی  98 )
  • - شاید هم می خواهم آینده را بشناسم تا خود را برای آنچه که اتفاق خواهد افتاد آماده کنم.
- اگر چیز های خوبی باشند تو بطور خوشایندی غافلگیر خواهی شد، و اگر چیز های بدی باشند، خیلی پیش از آنکه اتفاق بیفتد رنج خواهی برد. ( صفحه ی 98 )
  • من با پیشگویی زندگی خود را تامین می کنم. و دانش ترکه ها را آموخته ام و می توانم از آن ها برای نفوذ در این فضایی که همه چیز قبلا در آن نوشته شده است، استفاده کنم. من می توانم گذشته را بخوانم و آنچه را که فراموش شده است کشف کنم و علایم حال را دریابم. اما آینده را نمی توانم بخوانم، فقط می توانم حدس بزنم. زیرا آینده به خدا تعلق دارد و تنها اوست که آن را آشکار می کند. پس من چطور آینده را حدس می زنم؟ به کمک نشانه های زمان حال. راز آینده در زمان حال است، اگر تو به حال توجه کنی، آن را بهتر خواهی کرد و اگر حال را بهتر کنی، آنچه پس از آن می آید، بهتر خواهد شد. آینده را فراموش کن و هر روز را مطابق با قوانین شرع، با اعتماد به عنایت خداوند به بندگانش بگذران. هر روز ابدیت را در خود دارد. ( صفحه ی 99)
  • دیگر چیزی نگو، آدم دوست دارد چون دوست دارد، همین هیچ دلیلی برای دوست داشتن وجود ندارد. ( صفحه ی  117)
  • - به آنچه که پشت سر گذاشته ای فکر نکن. همه چیز در روح جهان حک شده و برای همیشه در آن باقی خواهد ماند.( صفحه ی  118)
  • اگر آنچه یافته ای خالص باشد، هرگز فاسد نخواهدشد. و می توانی روزی به سوی آن بازگردی. ولی اگر درخششی ناپایدار باشد، مثل انفجار  یک ستاره، آن وقت در بازگشت چیزی نخواهی یافت. فقط یک انفجار نو دیده ای و خود این هم ارزش تجربه کردن داشته است. ( صفحه ی  119)




نوع مطلب : نشر دارینوش، 
برچسب ها : کیمیاگر، پائلو کوئلیو، دل آرا قهرمان، نشر دارینوش،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: قلبی به این سپیدی
نام نویسنده: خابیر ماریاس 
نام مترجم: مهسا ملک مرزبان
نام انتشارات: نشر چشمه


داستان کتاب: آقای مترجمی در میان یکی از ملاقات های افراد مهم دو کشور با مترجم دیگری آشنا می شود که در آینده مسیر زندگی این دو یکی میشود.
 آقای مترجم می دانست که خاله اش، همسر قبلی پدرش بوده. اما دلیل خودکشی او را نمی دانست. در واقع هیچ کس جز پدر آقای مترجم از دلیل  آن با خبر نبود.
زمانی که در رستورانی مشغول خوردن غذا بودند پسر سعی کرد از پدر در مورد زندگی گذشته اش برای اولین بار بپرسد. او با چنین پاسخی روبه رو شد: برای چه به چهل سال پیش بروم؟! اگر ادامه بدهی باید میز غذا را ترک کنی تا من بتوانم راحت غذا بخورم.
بعد از مدتی آقای مترجم با پسر دوست پدرش ملاقات میکند.  پسر دوست پدرش در میان حرف هایش بیان میکند که مادر  آقای مترجم سومین همسر  پدر آقای مترجم بودند و ...



                                                      


متن پشت جلد:
 قلبی به این سپیدی شاهکار خابیر ماریاس (1951) است. نویسنده ی اسپانیایی تحسین شده ی معاصر که به خاطر این رمان جایزه ی معتبر "دابلین ایمپک" را از آن خود کرد و شگفتی انبوهی از خوانندگان را همراه داشت. رمان با یک صحنه ی بینهایت تکان دهنده و بدیع آغاز می شود به نحوی که خواننده ی خود را شوکه می کند. قصه ی متن درباره ی مردی است مترجم که در سازمان های رده بالای بین اللملی کار ترجمه ی همزمان می کند و همان جا با زنی همکار آشنا می شود و ازدواج می کند و این تازه آغاز ماجرا ست. قهرمان ماریاس در این فرایند دچار بازخوانی گذشته ی مه آلودش می شود ... گذشته ای پر راز و رمز که جای پای ماجرا هایی در آن باقی مانده و او را عذاب می دهد، تا ناگهان با شنیدن اتفاقی صدای زنی در اتاق کناری هتل ماه عسلش به گذشته ی خود باز می گردد. صدای زنی که از مردی می خواهد اگر دوستش دارد زنش را به خاطر او بکشد ...
خابیر ماریاس در همه ی بخش های رمانش به تغییر جهان انسانی توجه می کند که از چیزی در دوردست ها می ترسد. رمان ریتم سریع و پر کششی دارد و در آن می توان تلفیقی از خشونت، عشق و ماجراجویی را دید. قلبی به این سپیدی روایتی است غیر منتظرانه مخاطب را تسخیر می کند ....





نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : قلبی به این سپیدی، خابیر ماریاس، مهسا ملک مرزبان، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
نام کتاب:عشق در زمستان آغاز می شود
نام نویسنده: سایمون ون بوی 
نام مترجم: عرفان مجیب
نام انتشارات: نشر هیرمند
 
توضیح کتاب: در پشت جلد چنین نوشته شده است:
مجموعه ی عشق در زمستان آغاز می شود متشکل از چهار داستان است که همگی حول زندگی شخصیت هایی جریان دارند که در زندگی تا آستانه ی استیصال پیش رفته اند ولی نیرویی درونی همچنان آن ها را به ادامه دادن واداشته است. داستان های این مجموعه درباره ی زخم های قدیمی آدم هاست؛ زخم هایی که با این که دیگر درد نمی کنند اما جایشان روی پوست مانده است و هنوز حس می شوند.



بخشی از متن کتاب:
  • هدایایِ در گذشتگان نه تنها خوشبختی مان را تقلیل نمی داد بلکه آن را هدایت می کرد و به آن ژرفا می بخشید، ما را از علاقه ای می انباشت که برای زنده نگه داشتن عشق مان در روز های رو به رو به آن احتیاج داشتیم.
یادآوری ملایم این نکته که هر آنچه داریم همین حالا هم از دست رفته است. ( صفحه ی 88 )





نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : عشق در زمستان آغاز می شود، سایمون ون بوی، عرفان مجیب، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و دوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: شب های روشن 
نام نویسنده:  فیودور داستایفسکی 
نام مترجم: سروش حبیبی
نام انتشارات: نشر ماهی


داستان کتاب: 


پ.ن: این کتاب از طریق برنامه فیدیبو خوانده شده است.

نظر من:کتاب خاصی نبود. البته احساس آدم تنها و ناامید را به زیابیی به تصویر می کشد ولی راستش را بگویم من از خواندن لذت خاصی نبردم!


بخش هایی از متن کتاب:
  • گوش کنید، ناستنکا، در این بیغوله ها آدم های عجیبی زندگی می کنند. این ها خیال پردازند، بله، خیال پرداز. اگر این کلمه برایتان کافی نباشد و تعریف دقیق تری بخواهید می گویم که این آدم ها آدم نیستند، بلکه موجوداتی هستند میان آدمها و حیوان. این ها اغلب اوقات در جایی، در گوشه ای، کنج و کنار پنهانی می خزند، انگاری می خواهند خود را از روشنایی روز هم پنهان کنند. وقتی به این کنج دنجشان رسیدند همان جا می چسبند، مثل یک حلزون. دست کم از این حیث شباهت زیادی دارند به جانور جالبی که هم جانور است هم لانه ی جانور و اسمش لاک پشت است. حالا شما خیال می کنید چرا این قدر به این لاکش دل بسته اند؟ چهار دیواری ای که رنگش حتما از کپک سبز شده و دود زده و به قدری غم انگیر است و به قدری پر از دود سیگار که آدم در آن خفه می شود؟
  • من بعضی وقت ها به قدری غصه دارم، به قدری ناامیدم که ... چون من در این اوقات به این فکر می افتم که هرگز نخواهم توانست درست زندگی کنم. چون این جور وقت ها فکر می کنم که توانایی سنجش و بینش و احساس واقعیت را از دست داده ام، چون خود را لعنت کرده ام، چون همیشه بعد از این شب های رویا هشیار می شوم و این هشیاری نمی دانید چه تلخ است! وقتی آدم هشیار می شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می شنود که در گردباد زندگی حرکت می کنند، می بیند و می شنود که مردم زنده اند و بیدارند، می بیند که در زندگی بر آن ها بسته نیست. می بیند که زندگی مردم دیگر مثل خواب و خیال بر باد نمی رود و نابود نمی شود، زندگی شان پیوسته تازه می شود و همیشه جوان است، و هیچ لحظه ای از آن به لحظه ی دیگر نمی ماند، در حالی که خیال بازی های آمیخته با ترس غم انگیز و در نهایت فلاکت یکنواخت است، اسیر سایه است، بنده ی ذهن است و برده ی اولین قطعه ابری که ناگهان بر خورشید پرده بکشد و دل راستین اهالی پترزبورگ را که به آفتاب خود عشق می وزند در چنگال اندوه بچلاند ... در اندوه، کجا نقش خیال انگیزی یافت شدنی است؟
  • آدم احساس می کند که این مرغ خیال که همیشه در پرواز است عاقبت خسته می شود، با آن تنش دایمی اش رمق می بازد، زیرا آدم در عالم خیال بزرگ می شود و از آرمان گذشته اش در می گذرد، آرمان گذشته اذعان می شود و به صورت غبار در می آید و اگر زندگی تازه ای نباشد آدم باید با همین غبار مرده باز بسازد و در عین حال روح چیز دیگری لازم دارد و آن را می خواهد. مرد خیال باز بیهوده خاکستر خواب های کهنه را زیر و رو می کند و در آن ها شرارکی می جوید تا بر آن بدمد و آن را شعله ور کند و با آتش بازافروخته دل سردی گرفته ی خود را گرم کند و باز آنچه در گذشته آن قدر دلنشین و روح انگیز بود و خون را به جوش می آورد و چشم ها را پر اشک می کرد و فربش شیرین بود دوباره زنده کند. ناستنکا، هیچ می دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می دانید من مجبور بودم سالگرد رویا های خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت، زیرا این جشن یادآور رویا پردازی های بی معنی و هم گونه ی گذشته است، رویا های احمقانه ای که دیگر وجود ندارند، زیرا چیزی ندارم که جایگزین آن ها کنم؛ آخر رویا را باید تجدید کرد. باورتان می شود که حالا دوست دارم در روز های معین جاهایی را که در آن ها به طریقی خوش بوده ام زیارت کنم و یادشان را گرامی بدارم؟ دوست دارم که امروز خود را در هماهنگی با دیروز بازنیامدنی نو بسازم و اغلب با دلی گرفته و غم زده در خیابان ها و کوچه پس کوچه های پترزبورگ مثل سایه پرسه می زنم بی آن که آن جا ها کاری داشته باشم یا هدفی را دنیال کنم.  
  • وای كه چقدر شادی و شیرین كامی انسان را خوشرو و زیبا می كند. عشق در دل می جوشد و آدم می خواهد كه هر چه در دل دارد در دل دیگری خالی كند. می خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.
  • …و آدم از روی بهت سر می جنباند و در دل می گوید كه عصر چه زود می گذرد! آدم از خود می پرسد كه تو با این سال ها كه گذشت چه كردی؟ بهترین سال های عمرت را كجا در خاك كردی؟ زندگی كردی یا نه؟ با خود می گویی نگاه كن، ببین دنیا چه سرد می شود. سال ها همچنان می گذرد و بعد از آن ها تنهایی غمبار است و عصای نا استوار پیری به دستت می دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رویاهای رنگین رنگ می بازد، رویاهایت مثل گل های پژمرده گردن خم می كنند و مثل برگ های زرد از درخت خزان زده می ریزند. وای ناستنكا، تنها ماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است كه حتی كاری نكرده باشی كه افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یك "هیچ" احمقانه و بی معنی، همه خواب بوده است.
  • آدم رؤیایی، خاکستر رویاهای گذشته‌اش را بیخودی بهم می زند، به این امید که در میانشان حداقل جرقهٔ کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند، تا این آتش احیا شده قلب سرمازدهٔ او را گرم کند و همهٔ آن‌هایی که برایش عزیز بودند، برگردند...




نوع مطلب : نشر ماهی، 
برچسب ها : شب های روشن، فیودور داستایفسکی، سروش حبیبی، نشر ماهی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه بیستم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: سمفونی مردگان
نام نویسنده: عباس معروفی
نام انتشارات: نشر ققنوس

داستان کتاب: "سمفونی مردگان" کتابی ست که به قلم "عباس معروفی" نخستین بار در سال 6813  به چاپ رسیده است . بنیاد انتشارات ادبی فلسفی سور کامپ جایزه خود را در سال ۲۰۰۱ به کتاب سمفونی مردگان اعطا کرده استکتاب سمفونی مردگان به زبان انگلیسی با ترجمه لطف علی خنجی و نیز به آلمانی ترجمه و چاپ شده‌استاین داستان از دید راوی های متفاوت بیان می شود و این تغییر راوی به صورتی انجام می شود که رشته داستان از دست خواننده در نمی رود.

این کتاب، داستان خانواده ای شش نفره که در دوران جنگ جهانی دوم طی سال های ۱۳۱۰ تا ۱۳۳۰ در اردبیل زندگی می کنند، را به تصویر می کشد.

جابر اورخانی پدر این خانواده که همانند افراد همان موقع ایران دارای تعصب و غیرت خاصی ست. در حالی که پدر مهربانی هست ولی دید مذهبی و تعصب هایش اجازه نمی دهد تا نگرانی اش را به درستی بروز دهد. برای تصمیم گیری هایش در زمان روبه رو شدن با مشکل از دوست صمیمی اش -ایاز پاسبان- راهنمایی می گیرد. جابر در کاروان سرایی دارای حجره ای ست که در آن به آجیل فروشی مشغول می باشد.

یوسف  فرزند اول آنها ست. آیدا و آیدین دوقلو هستند. آخرین فرزند این خانواده اورهان نام دارد.

 از افراد دیگری که در این داستان حضور دارند، می توان از ایاز پاسبان نام برد که دوست صمیمی جابر-پدر خانواده- هست ؛فروزان زنی بیوه، که به آیدین علاقه مند می شود؛ سورمه دختری ست ارمنی که یک بار ازدواج کرده است و همسرش را در یک تصادف از دست داده و پس از آن  عشقی دو طرفه بین او و ایدین شکل می گیرد. آقای میرزایان - عموی سورمه- صاحب کارگاه چوب بری ست؛ عمو صابر، برادر جابر است. جابر با او  مدت زیادی ست به دلیل آنکه همیشه در میخانه سیر می کند و از کراوات استفاده می کند، قهر می باشد.

اورهان شباهت بسیار زیادی به پدر دارد و همیشه از حس حسادتش نسبت به آیدین در رنج است و برای همین هر کاری که پدر دوست دارد ،بی برو برگرد انجام می دهد.

آیدین پسری است که مطیع فرمان پدر نیست. به کتاب خواندن علاقه دارد. به پیش شاعری می رود و به سبب آن سرودن شعر را اغاز می کند. پدر به دلیل تعصب خاصی که دارد فکر می کند سرودن شعر،  نشان دهنده از راه به در شدن فرزندش هست و چندین بار کتاب های او را که دم دستش قرار می گیرد را  به آتش می کشد. باری دیگر اتاق او را از درون خانه به زیر زمین منتقل می کند. زمانی که شعر پسر خود را در روزنامه می بیند، از ایاز پاسبان راهنمایی می گیرد.پس از راهنمایی به اورهان می گوید که پیت نفت را بیاورد و به درون اتاق ایدین برود و تمام اتاق را به اتش بکشد. که همین باعث وارد شدن شوک به آیدین می شود و خانه را برای همیشه ترک می کند. یوسف  آیدین را سوجی –زمان عصبانیت پدر آیدین را این گونه صدا می زد- صدا می زند .

یوسف در اوایل داستان پسری با هوش بالا که در زمان حمله هوایی روس ها به پرواز های هواپیما و افرادی که با چتر نجات از آن به پایین می پرند، چشم می دوزد. آنگاه سعی می کند این موقعیت را برای خود با چتر پدر از بام خانه شبیه سازی کند. بر اثر لمس این رویا در واقعیت دچار اسیب می شود، به صورتی که دیگر قادر به حرکت کردن نیست. همانند یک تیکه گوشت می باشد که تنها می خورد و دفع می کند. به همین دلیل همیشه دارای بوی بدی ست و از جمع خانواده ترد می شود . پس از مدتی بودن او دیگر حس نمی شود و در نهایت طرح اخر داستان زندگی اش توسط اورهان رقم می خورد.

آیدین پس از ترک خانه ، توسط فیروزه در کارگاه چوب بری مشغول به کار می شود. پدر او برای اینکه او را پیش خود برگرداند بر خلاف جذبه و غیرتی که دارد، به کارگاه چوب بری می رود و از او می خواهد که به خانه برگردد ولی ایدین به دلیل آن که تصمیم دارد فرد مستقلی بشود،  قبول نمی کند.پس از ان به کمک هم فکری ایاز پاسبان تصمیم میگیرد به دنبال او بگردند تا به سربازی رهسپارش کنند.در این میان آقای میرزایان که فردی ارمنی ست، به او کمک می کند تا دست گیر نشود. او را به خانه خود که در کنار کلیسا هست می برد. زیر زمین خانه را به او می دهد تا دور از چشم دیگران چند سالی را سپری کند.در اولین شب حضور آیدین در خانه او ، حس خاصی به برادر زاده میرزایان پیدا می کند که در ادامه داستان معلوم می شود این حس دو طرفه هست.آیدین در زیر زمین به ساختن قاب که ابزارش توسط اقای میرزایان تهیه شده است، مشغول می شود. آیدین صمیم دارد پول حاصل از فروش قاب هایش را جمع کند تا به تهران برود و به ادامه تحصیل بپردازد. عشق آنها منجر به ازدواج می شود . حاصل این ازدواج دختری ست که برای ارث پدری که به آیدین می رسد ، خطر بزرگی برای اورهان به حساب می اید. اورهان همه جا در پی آیدین که پس از خودسوزی آیدا و فوت سورمه به فرد دیوانه ای تبدیل شده است ، می گردد.که در پی همین گشتن ها در آن سرمای استخوان سوز نفس هایش دیگر یکی پی دیگری نمی آید.

شخصیت ایدا مانند دختران آن دوران و شاید هم بعضی از دختران این زمان هست.او که با کسی برخورد نکرده بود و در داستان یک بار از زبان پدرش بیان می شود که : "کاش هیچ وقت دختر به دنیا نمی آوردی".مردی به نام آبادانی که ثروتمند بود، به خاستگاری او می اید. جابر مخالفت می کند. آیدا چون تا به حال کسی را ندیده بود ، به او دل می بندد. با او ازدواج می کند و پدر او در مراسم انها شرکت نمی کند و پس از  آن هر زمانی که ابادانی در آن خانه حضور می یافت ، او خانه را ترک می کرد. پس از ازدواج به شهر دیگری برای سکونت می روند. جابر به همسر خود اجازه نمی دهد تا به دیدن دخترش برود. ایدا و ابادانی دارای فرزند پسری می شوند. نام او را سهراب می گذارند.او  پس از متوجه شدن اتفاقی که برای ایدین افتاده است و اتفاق های دیگری که ما به عنوان خواننده بی اطلاع هستیم، در جلوی چشم تنها فرزندش خود را به اتش می کشد. متن خود سوزی ایدا را ایدین در روزنامه می خواند. چون این دو دو قلو بودند، شوک عظیمی به او وارد می شود. در ادامه آبادانی با سهراب به آمریکا نقل مکان می کند.

مادر که آیدین را طور دیگر نسبت به بقیه فرزندانش دوست دارد ، پس از دیوانه شدن او  بر اثر بیماری اسم از دنیا می رود. 

اورهان با کسی به نام آذر ازدواج می کند و پس از مدتی متوجه می شود که نمی تواند بچه دار بشود و از آذر جدا می شود . پس از جدا شدن اذر را با دو بچه می بیند و متوجه می شود مشکل از خودش بوده است.

در واقع تمام مشکلات اورهان با ایدین حس حسادتش است. در داستان از زبان اورهان بیان می شود که" ایدین هر زمان در حجره حضور پیدا می کند ، دختران برای خرید  اجیل صف می کشند" و بار ها از زیبایی ایدین حرف می زند.

تمام غم مادر برای ایدین این است که در آینده تمام حجزه به اورهان برسد و ایدین با این که بزرگ تر از اورهان هست بی نصیب بماند.

اورهان با این که برادر کوچک تر است بار ها به آیدین حرف های نادرست زده و او را مورد ضرب و شتم قرار داده.

پدر پس از ان اتفاقی که برای یوسف می افتد می خواهد ایدین راه او را ادامه دهد ولی ایدین سر در کتاب و شاعری دارد.

ایدین  پس از ترک خانه بار ها دلش برای خانه تنگ  می شود حتی برای پدرش ولی به خاطر تصمیمی که گرفته است، به دیدار آن ها حتی دیدن خانه از دور هم نمی رود.پس از ان اتفاقی که برای آیدا و سورمه می افتد هر لحظه در ذهن خود به حرف های آن دو فکر می کند و هر لحظه یکی از ان ها را در برابر خود تصور می کند. تمام ساعت های عمرش گاهی با خواندن متنی در روزنامه های تاریخ گذشته سپری می شود. این روزنامه ها را در لای جوراب خود با خود حمل می کند.

مادر ایدین بار ها به دنبال ردی از او می گردد حتی یک بار از سورمه درخواست می کند، خبری از او دهد چون حس می کند او عطر پسرش را می دهد و حتی شبیه پسرش هست. ولی اقای میرزایان و سورمه به دلیل قولی که به ایدین داده اند تا مکان مخفی شدنش را به کسی نگویند، به او خبری از ایدین نمی دهند.


نظر من: (کتابی که در عرض یه روز تمومش کردم. این کتاب با این که پر از بار منفی بود از دید من ولی وقتی دستم می گرفتمش به خاطر کششی که داشت نمی تونستم زمین بذارمش، از ساعت یازده تا الان که دو باشه بدون وقفه خوندم تا ببینم تهش آیدین چیکاره میشه؟! به شعر سرودنش می رسه؟! می تونه تحصیلاتش رو ادامه بده؟! پدرش دست از تعصب و غرورش بر می داره؟! دست از خوروندن عقاید و خواسته هاش به حلق بچه هاش دست می کشه؟! اون مادر رنگ خوشبختی رو می بینه؟! لحظه ای شادی از عمق وجود رو می تونه لمس کنه؟!آیدا چی؟! آیدا از تعصب پدر بر روی خودش خلاص می شه؟! حالا که شاده تا ته دنیا شادی باهاشه؟! مرد !! آتیش زد خودشو ؟! واسه چی ؟! چرا معلوم نیست دلیلش ؟! اون برادر می تونه با وجدان آروم بمیره ؟! این همه پی پول دویدن به نتیجه ای رسیده؟! سورملینایی که معلوم نیست چه فرشته ای بود با ایدین یک سرنوشت پیدا میکنه ؟! که نویسنده اون رو کشت و دلیلش رو بیان نکرد تا این سوال ها پس از به پایان رسوندن کتاب هم بازم تو سرم گردش کنند و تو ذهنم چند روز با خودم این کتاب رو باید حلاجی کنم ،این داستان اگر یک درصد واقعی بوده باشه ، زندگی اونها مثل جهنم  بود ، پوچ بود ، رنجش غیر قبل وصف بود ... کم پیش میاد کتابی  دستم بگیرم. از اول تا آخر کتاب تحت تاثیرم  قرار بده ، نویسنده توانایی هست ولی خب کاش اتفاق ناگوارش بیش از حد زیاد نبود)





بخش هایی از متن کتاب:

     ·       آدمیزاد باید بگوید آب، و بخورد. بگوید نفس، و بکشد. وگرنه مرده است. (صفحه ی 14)

·       چه تنهایی عجیبی! پدر خیال می کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد. (صفحه ی 32)

·       به او گفتم که عشق را باید با تمام گستردگی اش پذیرفت، تنها در جسم نمی توان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا. در آینه، در خواب، در نفس کشیدن ها انگار به ریه میرود، آدم مدام احساس می کند که دارد بزرگ می شود. (صفحه ی 228)

·       گفتم: " دنیا مثل آتشگردان است. هرچه سرعتش را تندتر می کند، آدم زودتر به بیرون پرت می شود."

گفت: "بله. آنقدر سریع است که ادم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد."

گفتم: "پس چه باید کرد؟"

گفت: "تحمل و سکوت."

گفت: " وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد." (صفحه ی 233)

·       گفته بود: "کاش آدم می تواسنت با مرگ مبارزه کند."

گفتم: "چه جوری؟"

گفت: "جوری که نخواهد بمیرد. یک تقلای حسابی."

گفتم: "ممکن نیست. مرگ هم همیشه یک جور نیست. هر دفعه شکل تازه ای دارد." (صفحه ی 258)

·       به روز های اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد، به روز های ملال، و به روز هایی که هزاران نفرین حتی لحظه ای را بر نمی گرداند. (صفحه ی 289 )

·       احساس می کردم وقتی آدم تنها می شود، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه می زند. احساس می کند آن قدر از دیگران دور شده که دیگر هیچ وقت نمی تواند به آن ها نزدیک شود. می بیند میان این همه آدم، حسابی تنهاست. یعنی هیچ کس را ندارد. 

 





نوع مطلب : نشر ققنوس، 
برچسب ها : سمفونی مردگان، عباس معروفی، نشر ققنوس،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه بیستم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب:  سلوک
نام نویسنده: محمود دولت آبادی 
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب:   رمانی است که توسط “انتشارات چشمه” به قلم محمود دولت آبادی به چاپ رسیده است. به گفته نویسنده نوشتن این کتاب چهار سال به طول انجامید .در ابتدا کتابی با ششصد صفحه بود که نویسنده آن را به دویست و ده صفحه تبدیل کرد به گفته خود نویسنده پس از انتخاب هفت نام، اسم سلوک برای این رمان انتخاب شد
داستان توسط راوری های مختلف از جمله سایه قیس، دانای کل ( نویسنده )، دست نوشته ها و … روایت می شود.

شخصیت های اصلی رمان مرد مسنی به نام قیس است که هفتاد سال سن دارد و دیگری دختری است هفده ساله به نام نیلوفر که قیس شیفته او شده است و به دلیل کهولت سن نام او را هر بار فراموش می کند و با نام های متفاوت او را مورد خطاب قرار می دهد . در این رمان دست نوشته هایی که حاصل یک ذهن پریشان است در قسمت های مختلف برای پیشبرد داستان به چشم می خورد . 
داستان به صورتی آغاز می شود که قیس در گورستانی قرار دارد و از زبان سایه قیس داستان روایت می شود. در متن این چنین بیان می شود 

یک حس گنگ و ناشناخته به او می گوید آن مرد باید برایش آشنا باشد. اما هرچه به ذهن فشار می آورد، نمی تواند تصویر روشنی از او برای خود بسازد، یا حتی چیز هایی از او در خاطرش بازسازی کند.
پیر مرد حالا برخاسته است و … به یقین می داند که دیگری متوجه دسته ورق های کاغذی هست که او با بیزاری می گذارد رو نیمکت سنگی، خم می شود به دشواری و مشتی سنگ ریزه از زمین جمع می کند و می گذارد روی دسته اوراق و سپس دور می شود… قیس می کوشد تند و سریع خود را برساند به کاغذ ها، اما رفتنش ضرباهنگ گام های او را دارد، نه کند تر و نه تند تر.”

داستان به صورتی است که پیر مرد بعد از یازده سال رابطه عاشقانه با نیلوفر به اروپا سفر می کند. دلیل سفر او این است که آن دختر به بلوغی رسیده که داشتن خانه و ثروت را به بودن عشق در زندگی اش ترجیح می دهد و پیر مرد را پس می زند. در آنجا به خانه دوستش به نام آصف می رود و به دلیل آن که بی خبر به این سفر آمده است باید منتظر بماند تا دوستش به خانه باز گردد. در زمانی که انتظار بازگشت آصف را می کشد به فکر کردن و خواندن دست نوشته هایش می پردازد و در خیابان نزدیک خانه دوستش و کافه ای که آن نزدیکی است تردد می کند. در آنجا در خیالاتش به نحوه کشتن معشوقه اش با تیغی که خون بر آن نشسته است و پاک نمی شود می پردازد تا بتواند او را در ذهنش نابود کند. به صورتی که در کتاب این چنین می گوید:
” آن را مقابل آینه می گیرم. تکرار می شود در آینه. شوشکه واری ست ظریف، اما شوشکه نیست. سرنیزه واری، اما سرنیزه نیست. تیز است و برق می زند.

این کتاب به دلیل داشتن راوی های مختلف کمی خواندنش سخت است و نیاز به دقت دارد تا رشته ارتباط از دست خارج نشود . 

نیلوفر فرزند خانواده ای است که بزرگ آن خانواده ( پدر نیلوفر) سنمار نام دارد که در گذشته به کار معماری مشغول بوده است سنمار سال های زیادی است که با همسرش قهر است
نام برادرش اردی دا است که بسیار غیرتی ست و خواهر های او به نام های آزاده که بیوه است ، فخیمه و فزه که از سن ازدواجشان گذشته است و تنها هستند ، هستند.



بخش هایی از متن کتاب:

  • "من و تو دو نیمه یک انسانیم."
"نه ، تو و  من یکی هستیم، یکی. بی تو من نبودم ، این که هستم نمی  بودم."
"از زبان من حرف می  زنی؛ بی تو شاید من نبودم!"( صفحه ی 16 )
  • "آی آدم ... زیبایی یک وصف است، یک صفت، تو وصف و صفت نبودی ، تو معنا ... _نه!_ تو خود حیات بودی. نفس  تو، نفس تو، نفس های تو... "
ای ... هی! زندگی چه نامرئی از انسان عبور می کند و می گذرد و تو را با خود می برد  غرق در جاذبه ای نفسگیر؛ و اکنون چه عقوبتی، چه عقوبتی، چه عقوبتی. نفرین اگر کارساز می بود شاید تا سطح خوار شده ترین مردمان فرود می آمد به امید کارساز افتادن آن، که من حرام شدم و دریغا ... .)صفحه ی 18 )
  • باید با متن در آمیزد، باید بتواند نشانه های پریشانی و بی قراری یک آدمیزاد را در خطوط کج و مج، در تکه_پاره های یک صفحه ، یا حواشی یک صفحه آن جور بفهمد که در پشت و در ورای حروف و کلمات نهفته بوده و نهفته هست. از خیلی زمان های پیش، شاید از روزگاری که در کتابت با کلمه آشنا شده بود به این درک رسیده بود که کلمه_کلمات ظرف های بسیار کوچکی هستند برای بیان آن وجد یا مهابتی که در ذهن و در روح گذر دارند. و دانسته بود کلمات و زبان کمترین امکانی است که آدمیزاد برای بیان بی نهایت خود در اختیار دارد.)صفحه 23)
  • انسان چگونه حسی است؟! من چگونه حسی هستم وقتی خودم را، بارانی ام، شال گردن و چمدانم را با خود حمل می کنم از جایی که نمیشناسم به جایی که فقط یک احتمال است برای آسودن؟ من چگونه حسی هستم وقتی ذهنم شاخه، شاخه، شاخه است که من در هر شاخه اش اسیر و اسیر و اسیرم به جستجوی نیافتن و نبود آنچه در جستجویش هستم؟
آری ...انسان در ذهنش زندگی می کند، انسان در ذهنش می میرد، قیس در ذهنش هست که هست.(صفحه ی 34)
  • پس از خود پرسیده است " تو این جا چه میکنی؟ چگونه و چرا به این سوی دنیا پرت شده ای و چه می جویی؟" در این سوال خود در می ماند، نمیشد آیا، ممکن نبود  به تن بمیرم پیش از آنکه شاهد مرگ جان و باور خود باشم؟ اندکی بردباری ممکن نبود؟ (صفحه ی 38)
  • در پاره شعری از قیس عامر که:
"روزم چون روز دیگران می گذرد، اما شب که در می رسد یاد ها پریشانم می کنند، چه اضطرابی!
 روز را به سر می برم اما ... شبانگاه من و غم یکجا می شویم
 همانا عشق در قلب ما جا یافته و ثابت است، چنان چون پیوست انگشتان با دست!" (صفحه ی 39)
  • گویی آدمیزاد مجموعه ای از اعداد است که چون لازم افتاد ارقامی از آن کسر کنی و بیندیشی باقی مانده اش بجا خواهد ماند تا در جای دیگری به کار بسته شود؛ و اعداد که زبان ندارند و چرا باید عدد زبان داشته باشد؟ ( صفحه ی 41)
  • سه-چهار سال پیش که پای آن پسر مافنگی پیش آمده بود برای تو، با قیس صحبت کردم که شما چه می کنید اگر مها برود؟! نایستاد و نگاهم نکرد؛ همانجور که راه می رفتیم گفت پیر می شوم، ناگهان پیر می شوم و پشتم خم بر می دارد. آن روز ها هنوز به پنجاه هم نرسیده بود. شاید پنجاه، اما نه بیشتر. اما حالا ...حالا؟( صفحه ی 52)
  • چه آرام بودم و چه بی قرار شدم، چه بی قرار! و دردمندانه تر این که نمی توانم خود را برای خودم توضیح بدهم. (صفحه ی 59)
  •  این نبود آن برکه زلال که می درخشید در پرتو آفتاب نگاه من و خود درخشان ترین انات من بود و بی هیچ کاستی مرا در خود باز می تابانید و خود را در من، نه؛ او حقیقت محض و تمام بود، ناب بود و خود همان بود که عمری _بی که بدانم_ به جستجویش پوییده بودم( صفحه ی 61 )
  • همه آن کسانی را که داشتم، کمتر از شمار انگشتان یک دست، زیر چهل سالگی از دست دادم. بله، چنین است. به همین بی تفاوتی زمان می بردشان، می بردشان. تنها، تنها، تنها می مانیم؛ تنها می مانیم، تنها ماندم، مانده بودم. جاهای خالی در مغزم، در قلبم، و در زبانم که سخن نمی گفت. با که بگوید چه شد؛ و برای چه بگوید؟ انسان مادامی که در بطن فاجعه گرفتار است، گمان می برد که نزدیکان او را می بینند، و همه چیز پیرامون او را می شناسند. پس تصور من هم این بود که نیست کسی که نداند چه بر من گذشته است،که چگونه وجین شده ام، هرس شده؛ عریان و برهنه در زمستان.)صفحه ی  66 )
  • اما زبان عشق همیشه گنگ است، چون برهان نمی شناسد. پس خاموش و آرام می ماند با امید همزبان دیرینه خود، اما شگفتا زبان نهان و نهفته عشق ناگهان به چرخشی حیرت انگیز در می آید و سر از هنجار های عادت و عرف در می آورد و تو دیگر لال می شوی، لال و مرگبار.)صفحه ی 69)
  • یک لحظه پلک ها را بسته است و فقط به صدای زنگ تلفن اندیشیده و عطش پایان ناپذیر جنازه ای که باور دارد فقط یک صدا؛ فقط شنیدن صدای یک انسان هست که می تواند موقتاً او را از لبه گور برگرداند. آری ... باور دارد که به اندازه یک جنازه تکیده شده است. ( صفحه ی 74)
  • عشق؟! شکفتن و روییدن و لحظه ای کشف شدن. نه، پیش از لحظه؛ چندان که می توانم به یاد بیارمش، گل به گونه آدمیزاد! زبان بند می آید و کام و زبان خشک می ماند و اندرون تن کوره ای ست که می سوزد و می سوزد بی قرار و بی آرام، اما خاموش و گویی در سکونی ابدی. هیچ حرکتی نه، نه نیز کمترین جُنبه ای. عشق در آن میانه چه شلنگ انداز ترقصی خوش را به جولان در آمده است. ( صفحه ی  84)
  • تنها او بود که می توانست، که حق یافته بود و من پنداشته بودم شایستگی آن دارد تا روح مرا عریان و بی شائبه بنگرد؛  زیرا در نظر من، بس او بود که " خودم" بود و آدمی هرگز روح خود را پنهان نمی دارد از نگاه خود اگر با دل در ریا نباشد؛ و آدمی مگر چند چشم محرم می شناسد تا بتواند خود را، روح خود را، بی پوشش و پرهیز در پرتو نگاهش بدارد؟(صفحه ی 90)
  • "حالا یک لبخند ... و به چشم هایم نگاه کن!"
"چشمانی که همیشه پرده ای از اندوه برآن ها کشیده شده است!"
"بله، و چه نیک دریافته ای شان! چشمانی که بس لحظه ای که تو را می نگرند درخشان می شوند."
"چشمانی که دوستشان دارم."
"باید هم، چون تو در آن ها شناوری."
"من در آن ها و تو در من. در جز جز ذرات وجود من. تو تمام هستی مرا تصرف کرده ای."
"من تو را تصرف نکرده ام؛ من خود را در تو جسته ام از آن دمی که تو را باز یافته ام."(صفحه ی 97)
  • -"من عاشق تو ام."
-"نه فقط تو، ما."
-"من دارم مثل تو می شوم!"
-چون من مثل تو بوده ام پیش از تو."
-من کمی دیر به دنیا آمده ام. نه؟"
-اما به موقع آمده ای و خوش آمدی! عمریست من به جستجوی تو بوده ام بی آن که دیده یا دانسته باشم ات، حال که تو را یافته ام یقین دارم که "خود"ش هستی، همان که لحظه ای غافل نبوده ام از جستجویت. و تو در تمام سالیان ... حتی پیش از آن که به دنیا بیایی ... وه که چه خوش آمدی، و چه به هنگام. که من  از پناه پشته های مرگ باز می آیم و اکنون برمی آیم با تو به روی زندگی، به وجد و اشتیاق. من مرگ را با تو پشت سر می گذارم و باز متولد می شوم. وه که چه خوش آمدی  و چه به هنگام و گاه. من تو را لمس نمی کنم. من تو را زیارت می کنم. تو بوی بهشت با خود داری."
-دلم می خواهد سرم را بگذارم روی سینه ات، بازویت، و پلک هایم را ببنندم."
-و من نگاهت کنم وقتی آرام و با اطمینان نفس می کشی. عطر نفس ات را دوست می دارم و چهره ات را ، وقتی معصومانه به خواب می روی."
"آرام می گیرم، آرام می گیرم وقتی حتی در خیالم سر بربازوی امنِ ِتو به خواب می روم."
"بخواب کبوتر."( صفحه  98)
  • در کودکی هم دچار چنان تردیدی نشده بودم که چرا ستاره ها از آن بالا نمی افتند؛ نه. فقط هر شب نگاه شان می کردم و چندی به صرافت افتاده بودم که بشمارم شان. البته خیلی زود متوجه شدم شمردن آسمان امری ناممکن است. اما نگریستن به آن ... چه عادت زیبایی بود. تا نیمه های عمر. در شهر ها هم، هر شب که مقدور بود سر پشت بام می خوابیدم تا غرق در نگریستن، آرام شوم و می شدم هم، اما نشد. نه آسمان باقی ماند و نه پشت بام، و به جای هر دو قرص های آرام کننده آمد. (صفحه ی 176)
  • روی از عالمی برگردانیده و دیگر در مردمک چشمان هیچ انسانی نشان از حقیقت مهر نمی تواند ببیند و گمان می برد شاید که دیگر نیست، که دیگ حقیقی نبوده است. او بود و او همه عالم از آن پس که قیس مکدر شده بود از غدر زمانه و زمان، از شقاوتی که رواج یافته بود و از سمومی که پاشیده میشد بر جهانی که دوست می داشت و بر آدمیانی که مایه چنان بودنش بودند و ناگهان در مقطع مرگ یافت خود را و ... (صفحه ی186)
  • شاید لازم نباشد انسان همه چیز را در عمل آزموده باشد تا آنچه می گوید نزدیک به واقع باشد. خاصه در واقعه مرگ انسان نمی تواند آنچه می گوید مبتنی بر تجربه باشد. اما من به یک حقیقت مهم در امر مرگ اطمینان دارم و آن این است که انسان تا به زندگی پشت نکرده باشد، مرگ بر او چیره نمی شود. این که چه عواملی سبب می شوند شخص روی از زندگانی برگرداند و پشت کند به آن، می توانند بی نهایت باشند. اما این اتفاق باید بیفتد؛ یعنی انسان به هر دلیل و علل باید دست رد بر سینه زندگی بگذارد تا مرگ مجال وارد شدن بیابد و بر شخص چیره شود .(صفحه ی 192)
  • این کرامت او داغی بود که گذاشته شد بر دل همه کسانی که عشق می ورزند تا در مرگ دیگری، در مرگ دیگر- عزیز خود شیون کنند. معمار سنمار که به وجود روح در تن باور نداشت، شگفتا که خود به روح تبدیل شده بود در گذار از دریچه مرگ! ( صفحه ی 193(
  • چگونه خواهم توانست خود را در کلمات بگنجانم، مهار کنم، بیان دارم؟ چگونه می توانم خود را شکار کنم در دام بی دوام کلمات؟ پس هیچ نخواهم توانست این روح یا هر آن نام دیگری که می توان به او داد را در درون جام آینه ای جای دهم و در آن بنگرم به باور دیدار خود. نه؛ بیهوده است و چنین تلاش بی ثمری را نباید برخود تحمیل کنم که می دانم تمام کتاب های عالم در توضیح همین نکته ناتمام مانده اند. و چه سود از نوشتن، از سپردن راهی که پایانی ش نیست؟ و نرفتن چه؟ ایستادن؟ ماندن! نه؛ این یکی دیگر غیر عملی تر است از آن یک. از آن که نمی شود ماند و کی شدنی تواند بود اگر آدمی فلج شده باشد حتی؟(صفحه ی 197)
  • نگفت با دم خود بغض بسته روح مرا ترکاندی و در کمرگاه عمرم یک بار دیگر از درون منفجر شدم تا باز به هم در آیم ، انسجام دوباره بیابم و نو شوم در پرتو رخسار تو ای جمیل که از مردمک چشمانت زندگی تتق می کشد.
  •  چون عشق جای تهی کند ، تهیگاه آن را مرگ می تواند پر کند یا نفرت ، و بعضا هر دو با هم .
  • اما زن ... زن حقیقت عشق را زود تشخیص می دهد با حس نیرومند زنی، و اگر دبه در آورد از آن است که عشق هم برایش کافی نیست، او بیش از عشق می طلب، جان تو را.




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه هجدهم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: دنیای سوفی
نام نویسنده: یوستین گردر
نام مترجم: حسن کامشاد
نام انتشارات: نشر چشمه


داستان کتاب: دنیای سوفی اثر “یوستین گردر” نویسنده نروژی رمانیست فلسفی که اولین چاپ آن در سال ۱۹۹۱ میلادی در نروژ انتشار یافت. این اثر تاریخ فلسفه را به زبان ساده تشریح می‌کند. این کتاب تاکنون به ۵۴ زبان برگردانده شده. این کتاب را نخستین بار “حسن کامشاد” به فارسی ترجمه کرد و توسط “نشر نیلوفر” منتشر شد. چهار ترجمۀ دیگر از این کتاب و نسخه‌ای با خط بریل برای نابینایان و نسخه‌ای صوتی از آن نیز منتشر شده‌است و فیلمی به همین نام نیز ساخته شده است.
بر روی جلد پشت کتاب نوشته شده است :نویسندۀ این کتاب، یوستین گُردر، در ۱۹۵۲ در نروژ به دنیا آمد. سالها در برگن فلسفه تدریس کرد؛ و پیوسته در فکر متن فلسفی ساده ای بود که به درد شاگردان جوانش بخورد: چون متن مناسبی نیافت خود نشست و دنیای سوفی ( 1991) را نوشت.کتاب با استقبال غیر منتظره ای رو به رو گردید و در همان چند سال اول انتشار به بیش از سی زبان ترجمه شد و تا کنون میلیون ها نسخه در جهان فروش رفته است.
گرد استاد ساده نویسی و ایجاز است.سه هزار سال اندیشه را در600 صفحه می گنجاند، و زیرکانه از قول گوته می گوید :”کسی که از سه هزار سال بهره نگیرد تنگدست به سر می برد.” و چه راحت مباحث پیچیده فلسفه غرب را، بی آنکه مبتذل شود، به زبان ساده و شیوا و همه فهم بیان می کند: از جمله بهره جویی مسیحیت را از نظریه های افلاطون و ارسطو ، ریشه گرفتن فرهنگ اروپایی را از فرهنگ سامی و هند – اروپایی ، هگل را و بحث آنچه عقلی است ماندنی است، و دوران خود ما را و انسان محکوم به آزادی را و غیره و غیره.
توجه داشته باشید که دنیای سوفی رمان است ، رمانی خودآموز ، با طرح و بسطی گیرا و دلنشین درباره هستی ، و علت محبوبیت عجیب و پیگیر آن در سراسر جهان همین است.

نویسنده این کتاب برای آن که کسل بودن یادگیری فلسفه را از بین ببرد، داستان را طوری می نویسد که در میان اتفاق هایی که برای شخصیت اصلی داستان به نام سوفی می افتد -داستان سوفی کشش خاصی دارد- فلسفه نیز در آن میان تدریس شود. 
کتاب با روایت سوم شخص به ماجراهای «سوفی آموندسن»، دختر چهارده ساله نروژی که در آستانه آن است که جشن تولد پانزده سالگی خود را بگیرد ، می‌پردازد . او به دلیل آنکه پدرش ملوان هست ، بیشتر مواقع با مادرش روزش را شب می کند.
در ابتدای داستان، سوفی نامه‌هایی با پاکت کوچک به رنگ سفید از یک فردِ ناشناس دریافت می‌کند که در آن‌ها سوال‌هایی مانند «تو کیستی؟» و «جهان چگونه به وجود آمده؟» نوشته شده‌ است. مدتی بعد او پاکت های بزرگتر از قبل به رنگ قهوه ای دریافت می‌کند که نشانه شروع یک دوره آموزش فلسفه هستند. سوفی به زودی پی می‌برد که تمام بسته‌ها توسط «آلبرتو ناکس» برای وی ارسال می‌شوند. آلبرتو سوفی را قدم به قدم با تمدن یونان باستان، ظهور مسیحیت و تاثیر آن روی فلسفهٔ یونانی، قرون وسطی و نیز دوران رنسانس و روشن فکری، باروک و رمانتیسیسم آشنا می‌کند. 
واقع ماجراهایی بین سوفی و مادرش و دوستش به اسم یووانا رخ می‌دهد، که این ماجراها همان اتفاق هایی ست که در دنیای واقعی برای هر نوجوانی رخ می دهد یا شاید درباره این اتفاق ها در اطراف خود شنیده باشد.این اتفاق ها به خوبی توسط این نویسنده انتخاب شده و یوستین گرد با کشش خاصی برای نوجوانان این مطالب را به رشته تحریر در آورده است. این کتاب ، تاریخ فلسفه را به‌صورت طبقه‌بندی شده به خواننده آموزش می دهد.
در بین این اتفاق ها و تدریس فلسفه ، سوفی کارت هایی دریافت می کند از ارسال کننده آن ناشناس است و روی آن نوشته می شود از طرف سوفی به هیلده ،که او را هم نمی شناسد .
در اواسط داستان معلوم می شود که تولد سوفی و هیلده در یک روز است و کارت های ارسالی توسط پدر هیلده که سرگردی ست در لبنان در حال خدمت ، ارسال می شود.
در انتهای داستان معلم فلسفه سوفی به همراه سوفی تصمیم می گیرد که کاری کنند تا از دست تحت کنترل بودن پدر هیلده رهایی یابند. در انتهای داستان معلوم می شود که سوفی و آلبرتو ناکس تنها شخصیتی بودند برای هدیه تولد هیلده از طرف پدرش.


بخش هایی از متن کتاب:

  • عجیب نبود که نمی دانست کیست؟ و بی انصافی نیست که انسان در قیافه خود دستی ندارد. این قیافه را به او قالب کرده بودند. آدم می تواند دوستانش را خود انتخاب کند، اما انتخاب خودش دست خودش نیست. حتی بشر بودنش هم دست خودش نیست. (صفحه ی 14)
  • به محض آنکه به زنده بودن فکر می کرد فکر مردن نیز به ذهنش می آمد، و برعکس: زیرا زمانی که غرق فکر مرگ بود، به ارزش زندگی پی می برد. مرگ و زندگی دو روی یک سکه بودند که دائم در ذهن می چرخاند. و هرچه یک روی سکه بزرگ تر و روشن تر می شد، روی دیگر هم بزرگ تر و روشن تر جلوه می نمود.
فکر کرد، اگر ندانیم که می میریم طعم زنده بودن را نمی توانیم بچشیم. و بدون دریافت شگفتی شگرف زندگی ، تصور مرگ ناممکن است. (صفحه ی 15 )
  • ما سیاره ای زنده ایم، سوفی! ما کشتی بزرگی هستیم که در جهان کائنات بر گرد خورشیدی سوزان بادبان کشیده است. ولی هر کدام ما در عین حال نوعی کشتن حامل ژن بر پهنه زندگی هستیم. چنانچه این محموله را ایمن در بندر بعدی برسانیم- بیهوده نزیسته ایم ... ( صفحه ی 501 )

 





نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
برچسب ها : دنیای سوفی، یوستین گردر، حسن کامشاد، نشر نیلوفر،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: داستان های پس از مرگ 
نام نویسنده: جی.دی.سلینجر
نام مترجم: بابک تبرایی 
نام انتشارات: نشر چشمه


داستان کتاب: داستان های پس از مرگ به نوشته جی.دی.سلینجر آمریکایی توسط بابک تبرایی ترجمه شده است و انتشارات زاوش ( زیر مجموعه نشر چشمه ) آن را به چاپ رسانیده است.

کتابی ست که سه داستان کوتاه نوشته شده توسط ” جی.دی.سلینجر” در آن آمده است.این سه داستان داستان هایی است که برخلاف خواسته خود نویسنده، به طوری که اجازه چاپ اش را نویسنده نداده بود، به چاپ رسیدند.
داستان اول ” اقیانوس پر از گوی های بولینگ” نام دارد که در مورد گذر یک روز زندگی پسری در کنار برادرش هست که در انتها اتفاقی به وقوع می پیوندد. پایان غیر قابل پیش بینی ای دارد.
داستان دوم به نام “پسری که روز تولدش بود” است . در مورد پسری بیمار است که به احتمال زیاد در حال ترک مواد مخدر یا از این قبیل موارد است، هست. قرار است با کسی ازدواج کند. از معشوقه اش درخواستی می کند و …
داستان سوم به نام”پائولا” به چاپ رسیده است. در مورد زن و شوهری است که بچه دار نمی شوند و بعد از مدتی زن احساس می کند حامله است. بچه که به دنیا می آید در اتاقش را می بندد و اجازه دیدن نوزاد را به همسرش نمی دهد( …)




متن پشت جلد:

سه داستان اقیانوس پر از گوی های بولینگ، پسری که روز تولدش بود و پائولا ابتدا قرار بود در دهه ی 1940 در نشریات مختلف آمریکایی منتشر شوند، اما جی.دی سلینجر در آخرین لحظات اجازه انتشار آن ها را نداد.

گمانه زنی ها در مورد زمان انتشار این داستان ها تا پس از مرگ سلینجر در سال 2010 نیز ادامه یافت، و آن طور از قرائن بر می آمد، تا دهه ها بعد از این هم امکان انتشارشان وجود نداشت. اما ، سرانجام ، در روز 27 نوامبر 2013، نسخه ای از سه داستان بر روی اینترنت و در دسترس همگان قرار گرفت. اولین داستان، حکایت برادران هولدن کالفیلد، قهرمان ناتور دشت است؛ دومی، داستانی ساده اما کماکان سلینجری و سومی، همچون طرحی از داستان بلندتری که احتمالا هرگز نوشته نشد: اولین و آخرین داستان ترسناک جی.دی.سلینجر.

او آن شب ساعت هشت و ده دقیقه مرد.

شاید ثبت همه این ها او را از این جا بیرون برد. او با هولدن رفت ایتالیا، و با من آمد فرانسه و بلژیک و لوکزامبورگ و قسمتی از آلمان. من طاقتش را ندارم. او این روز ها نباید بماند.





نوع مطلب : نشر چشمه، نشر زاوش، 
برچسب ها : داستان های پس از مرگ، جی.دی.سلینجر، بابک تبرایی، نشر زاوش، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: دختری در قطار
نام نویسنده: پائولا هاوکینز
نام مترجم: مهرآیین اخوت
نام انتشارات: نشر هیرمند


داستان کتاب: دختری به نام ریچل که دایم الخمر هست و این دائم الخمری اش زمانی شروع شد که متوجه شد نمی تواند بچه دار شود. او هر روز و هر شب در قطاری که بین راه محل کارش تا خانه اش هست، از کنار خانه قدیمی خود که با همسر سابقش به نام تام در آن زندگی می کرد میگذرد. چهار خانه آن طرف تر هر بار زوجی را می بیند که بینهایت هم را دوست دارند و برای آن ها اسم های مستعار می گذارد تا اینکه ...

نظر من: می تونم بگم نه از خوندنش پشیمونم نه ذوق زدم اسم کتاب جالب و مناسب داستانی که نقل میشه هست. نوع نوشتار داستان که هر بخش از زبان افراد مهم  داستان نقل می شه جالب و انتخاب درستیه به نظرم. تا نزدیکی های انتهای داستان از متن کتاب من نتونستم حدس بزنم که گره داستان به دست کدوم شخصیت باز میشه این خودش یه امتیاز مهمه.
نویسنده به طوری کتاب رو نوشته که گیرایی و کشش خواستی داره. هر لحظه منتظری ادامه اش رو ببینی کی چیکار  کرده و چی شده. 
به نظرم این ترجمه درست و خوبی هست.






متن پشت جلد:
دختری در قطار کتابی است سراسر عاطفی از زبان شخصیت هایی قربانی و مهاجم و بینهایت عادی. داستانی است تعلیقی با پایان پیش بینی ناپذیر و شخصیت هایی چنان ملموس و حقیقی که از همه شان متنفر می شوید؛ حتا از قربانی ها.





نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : دختری در قطار، پائولا هاوکینز، مهرآیین اخوت، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: سلاخ خانه ی شماره ی پنج
نام نویسنده: کورت ونه گات جونیر
نام مترجم: ع.ا.بهرامی
نام انتشارات: نشر روشنگران و مطالعات زنان

داستان کتاب: رمان "سلاخ‌خانه شماره پنج" توسط "کرت وانه¬گت" نویسنده معاصر آمریکایی در سال 1969  به رشته تحریر درآمده است. این کتاب نخستین بار در سال ۱۳۸۳ توسط "علی اصغر بهرامی"  به فارسی ترجمه و توسط "انتشارات روشنگران و مطالعات زنان " منتشر شد. 
 از روی این کتاب نیز فیلمی ساخته شده است. عنوان فرعی کتاب " جنگ صلیبی کودکان " است که به واقعه ای تاریخی در دوران جنگ های صلیبی اشاره دارد.
کتاب در دسته رمان‌های پست‌مدرنیستی قرن بیستم است. این کتاب دارای رویکردی علمی-تخیلی و در عین حال گزارش دهنده واقعیت‌های تاریخی است.
اتفاق ها دراین کتاب در زمان های متفاوت روایت می شود از جمله: دوران بچگی، دوران ازدواج، دوران زندگی در سیاره ای دیگر، دوران جنگ و دوران پس از جنگ.
زمینه تاریخی خلق این رمان، واقعه تاریخی بمباران شهر درسدن آلمان در اواخر جنگ جهانی دوم است. این واقعه تاریخی، بین روزهای ۱۳ تا ۱۵ فوریه سال ۱۹۴۵ رخ داد و در طی این بمباران‌های سهمگین، ۱۳۰۰ بمب‌افکن نیروی هوایی انگلیس و آمریکا، حدود ۳۹۰۰ تن بمب روی این شهر ریختند. تخمین زده می‌شود که بین ۲۴ تا ۴۰ هزار نفر در طی این ۳ روز کشته شده‌اند. ولی در منابعی هم به عدد ۱۳۴ هزار نفر اشاره شده است.  کرت وانه‌گت در این دوران توسط نازی ها  به عنوان اسیر جنگی در شهر درسدن حضور داشته و از نزدیک شاهد این واقعه بوده است. وی این رمان را بعدها تحت تاثیر این واقعه نوشت.
ونه‌گات کتاب را بر اساس تجارب شخصی خویش در جنگ جهانی دوم درباره واقعه بمباران درسدن آلمان توسط متفقین نوشته‌است. شخصیت اصلی این کتاب "بیلی پیل گریم"، سرباز آمریکایی است که در زمان جنگ جهانی دوم در شهر درسدن حضور دارد و در زمان بمباران، در سلاخ‌خانه‌ای در زیرزمین پناه می‌گیرد. 
داستان این رمان از این قرار است که: بیلی پیلگریم، قهرمان داستان، در زمان خدمت خود در ارتش آمریکا در جنگ جهانی دوم، قابلیت حرکت در زمان را پیدا می‌کند و از آن لحظه به‌طور همزمان در زمین و یک سیاره دور به نام ترالفامادور زندگیش را پی می‌گیرد. او به فلسفه سرنوشت ترالفامادوری ها باور پیدا می‌کند. آنها قادر به دیدن محیط خود در چهار بعد هستند؛ بنابراین از تمام اتفاقات گذشته و آینده باخبرند. پس واکنش او به تمام اتفاقات ناخوشایندی که اتفاق می افتد، گفتن این جمله است:  بله! رسم روزگار چنین است.  
 حضور نویسنده و شخصیت اصلی داستان در آن شهر درواقع به این صورت بوده است که آن ها را برای انجام کار به این شهر می فرستند و زمانی که صدای خطر بمباران زده می شود آنها را به انباری که در زیر زمین محل نگه داری لاشه های گوشت هست منتقل می کنند. پس از بمباران آن شهر توسط متفقین تنها بازماندگان آنجا همین اسرا به همراه چهار نگهبان آلمانی آنها هستند.  آنها برای زنده ماندن نیاز به غذا داشتند برای همین همگی از تپه ای گذر می کنند تا به مهمانخانه ای می رسند. در اسطبل آنجا شب را روز می کنند و  سپس بر می گردند تا اجساد کشته شدگان را از زیر آوار بیرون بیاورند.
بیلی پیل گریم انسانی بی ارده در گذر زمان است. طوری که خودش می گوید بارها تولد و مرگ خود را دیده است و از سر اتفاق به دیدار حوادث بین مرگ و تولد خود رفته است. مثلا در گذشته یک سرباز آمریکایی دست و پا چلفتی درون گراست که در جنگ جهانی دوم اسیر نازی ها شده و بمباران شهر درسدن را از نزدیک دیده است. در زمان حال پیر شده و همسرش را از دست داده و دخترش باربارا از او نگهداری می کند. و در زمان آینده در باغ وحش ترالفامادوری ها با یک زن هنرپیشه زندگی می کند.
ترالفامادور سیاره ای ست که موجودات آن از طریق تله پاتی با هم ارتباط برقرار می کنند و میلیون ها کیلومتر از زمین دور است. بیلی معتقد است که در برهه ای از زمان توسط موجودات این سیاره ربوده شده است . سیاره ای که در صلح و صفا با هم زندگی می کنند و دلیل نداشتن جنگ را در این می دانند که باید جنگ را نادیده گرفت و ساعتها را صرف تماشای لحظه های خوب کرد.
شروع کتاب در زمانی  است که نویسنده در پی نوشتن اتفاق های زمان جنگ هست و می گوید که توسط بنیاد خیریه گوگنهایم  در سال 1967 به درسدن برگشته است. او برای نوشتن کتاب با یکی از دوستان زمان جنگش به نام برنارد وی اوهار ارتباط برقرار می کند اما او دوست ندارد آن خاطرات را مرور کند. اوهار او را به شهر محل سکونتش دعوت می کند. وقتی نویسنده به اونجا می رود با برخورد بد همسر او رو به رو می شود که پس از پرسیدن متوجه می شود که او از جنگ متنفر است..
بیلی کسی است که دانشگاه را پس از شش ماه تحصیل در رشته مردم شناسی رها کرد. در آینده بینایی سنج می شود. در سال های آینده او در محلی دارای چندین مغازه بینایی سنجی بوده است. هواپیما در حالی که تعدادی از بینایی سنج ها از جمله بیلی را به سمت مکانی که کنفرانس برگزار می شد می برد دچار سانحه می شود و سقوط می کند. .او از آن حادثه جان سالم بدر می برد . همسر او فردی زشت بود که  به جز بیلی کسی حاضر به ازدواج با او نبوده . همسرش به این دلیل او را بسیار دوست دارد. با شنیدن این خبر درحالی که گریه می کند سوار ماشین می شود و به سمت بیمارستانی که بیلی در آن بستری است می رود. در راه چنان تصادفی می کند که پشت ماشین از جمله قسمت اگزوز کامل از بین می رود. ولی او بدون توجه به این واقعیت سوار همان ماشین می شود و با سرو صدای زیاد ماشین به بیمارستان می رود اما به دلیل گازگرفتی شدید پس از رسیدن به بیمارستان در می گذرد. دختر آنها سعی می کند در کنار غم از دست دادن مادر و اتفاقی که برای پدر افتاده امور را به دست بگیرد. 
در سال های آتی دختر او به دلیل آنکه خود را خانم خانه می داند احترام پدر فرزندی را  زیر پا می گذارد و سعی می کند از این طریق از پدر مواظبت کند. به عنوان مثال  اولین باری که پدر او در مورد موجودات سیاره ای دیگر در روزنامه مطلبی چاپ می کند او  با عصبانیت به خانه پدرش می رود و در را بار ها می زند ولی بیلی به دلیل آن که در زیر زمین مشغول نوشتن کتابش بوده است صدای در را نمی شنود. او با کلید خود وارد می شود. سپس با کلی گشتن او را در زیر زمین پیدا می کند و متوجه می شود که همه جا سرد است . به او میگوید چرا پاسخ من را نمی دادی؟ و او را تهدید می کند که با او رفتار بچگانه (بردن به خانه سالمندان) انجام می دهد در صورتی که او دست از این کار بچه گانه اش ( حرف زدن در مورد سیاره ای دیگر) بر ندارد. دخترش به شوفاژ کار زنگ  زنگ می زند تا به شوفاژ خانه رسیدگی کند. 
او روزی توسط بشقاب پرنده به سیاره ای دیگر می رود که موجودات در آنجا به رنگ سبز هستند. در آنجا او را در باغ وحشی به معرض دید همگان قرار می دهند. او را در محیطی که تمام وسایل زندگی یک انسان در آن قرار داده شده است محبوس می کنند. البته بیلی می داند در صورت خارج شدن از آنجا با هوایی که از گاز سیاه نور پر شده است روبه رو می شود. او که دارای بدن زیبایی نبوده اما در آنجا مورد تحسین آن موجودات قرار می گیرد و باعث می شود کلی انگیزه بگیرد. برای او از زمین زنی هنر پیشه می آورند تا چگونگی ارتباط زناشویی بر روی زمین را متوجه شوند. برای اینکه برای آنها محیط شب را فراهم کنند بر روی مکان زندگی آنها چادری سیاه می اندازند تا آنها شب را تجربه کنند و به امور شب خود بپردازند. در نهایت آنها دارای فرزندی می شوند و مدت ها در آن سیاره زندگی می کنند.
در زمان جنگ بیلی وارد دسته سه تفنگدار می شود. آنها بار ها جان او را نجات دادند. دو نفر از آنها کشته می شوند و تنها و او یکی دیگر به نام ویری به اسارت در می ایند. آنها را سوار قطاری می کنند که حتی جای ایستادن هم به تعداد آنها وجود ندارد. به آنها غذا داده نمی شود و در آن میان شاهد فوت تعدادی از هم نوعان خود می شوند. سپس به محلی برده می شوند. در آنجاپالتو هایی که متعلق به افراد فوت شده بود را تن آنها می کنند. سپس آنها را به زیر دوش آب با دمای بالا می برند تا میکروب های آنها از بین برود. سپس به قرارگاهی می روند که در آنجا افسران آمریکایی به خیال اینکه گروهی افسر دارند به جمع آنها می پیوندند نمایش سیندرلا را برایشان تدارک  می بینند. بعد ها متوجه می شوند تنها با تعدادی سرباز صفر هم اتاق شده اند. بیلی به دلیل سردی هوا کفش های نقره ای با پارچه آبی سیندرلا را به عنوان لباس تن خود می کند که در همه جا او را مسخره می کنند. دوباره آنها را سوار ماشین می کنند و به شهر سندن می فرستند. در آنجا آنها هر کدام به کاری مشغول بودند. یکی از کار های آنها کار در کارخانه شربت سازی بود. آن شربت ها که حاوی  مقداری از چند نوع ویتامین و مواد معدنی بود برای خانم های باردار تهیه میشد. بیلی بر اثر خوردن بدون اجازه مقدار زیادی شربت دچار سوزش و درد معده شده بود. در آنجا بار ها آژیر های مربوط به بمب باران به صدا در آمده بود ولی هیچ وقت بمب ها در آنجا فرود نیامده بود. هر بار آنها به زیر زمینی رهسپار می شدند تا از خطر بمباران در امان باشند.  در یکی از روز ها این بمب باران صورت گرفت به مدت یک روز و نیم آنها در آن زیر زمین که محل نگه داری لاشه های گوشت بود زندانی شده بودند.  پس از آن که بیرون آمدند متوجه شدند تنها بازماندگان آنجا خودشان هستند. آنها تپه ای را مجبور به عبور کردن شدند تا به آبادی برسند. سپس به مهمانخانه ای رسیدند که آن صد و خورده ای اسیر را در اسطبل سکنا دادند و پس از خوردن مقداری غذا به آن شهر برگشتند. مشغول دراوردن اجساد شدند. پس از آن انها را به مکانی بردند و در آنجا زندانی کردند. یکی از روز ها دیدند که در آن محل قفل نیست و  متوجه شدند که جنگ به پایان رسیده است . 
او از زمان فوت خود به دلیل گذر در زمان به درستی آگاه بود. داستان مرگ او به این صورت بود ویری در واگن قطاری که به سمت قرارگاه در حرکت بود  فوت کرد. او در لحظات پایانی  از دوستش قول گرفت که باعث و بانی مردن او که بیلی باشد را بکشد. بیلی دراقع با سفر خود در زمان و بی دست و پا بودنش در مواقع خطر باعث شد او اسیر شود.  دوست او قسم میخورد پس از اتمام جنگ و زندگی کردن چند سال با شادی، همانند فرد دیگری که کشته بود کسی را اجیر می کند تا در خانه او را بزند و او را بکشد. او که در آینده دارای کلی طرفدار است، یکی از سخنرانی هایش در محلی ست که بیری زندگی می کند. پس از پایان سخنرانی برای حفظ جان او اطرافش را تعدادی پلیس احاطه کرده اند. تفنگی پیشونی او را نشونه می گیرد و او فوت می کند.




بخش هایی از متن کتاب:
  • در طی این سال ها، همه کسانی که مرا دیده اند، اغلب درمورد کار نویسندگیک سوال کرده اند. من هم معمولا جواب می دهم کار اصلی من در اطراف درسدن دور می زند.
یک روز همین حرف را به هاریسون استار که فیلم ساز است زدم. او هم پشت چشمی نازک کرد و پرسید: " این کتاب ضد جنگ است؟"
گفتم: " بله، حتما."
"میدانی وقتی می شنوم کسی کتاب ضد جنگ می نویسند، چه می گویم؟"
"نه.، چه می گویید، آقای هاریسون استار؟"
می گویم:" چرا به جای آن، کتابی ضد رودخانه های یخ نمی نویسی؟"
البته منظور ایشان این بود که جنگ همیشه وجود دارد و جلوگیری از جنگ همان قدر آسان است که جلوگیری از رودخانه یخ. من هم حرف او را قبول دارم. تازه اگر جنگ هم مثل رودخانه های ِ یخ پشت سرهم راه نمی افتاد، باز هم آدم ها راست راست می مردند!(صفحه ی 16)
  • گاه گاهی به فکر سوابق تحصیلیم می افتم. بعد از جنگ دوم جهانی، مدتی به دانشگاه شیکاگو رفتم و مردم شناسی خواندم. آن روز ها، به همه یاد می دادند که بین آدم ها مطلقا تفاوتی وجود ندارد. هنوز هم ممکن است همین چیز ها را یاد بدهند.
چیز دیگری که یادمان دادند این بود که در دنیا آدم بد یا مضحک و یا نفرت انگیز پیدا نمی شود. پدرم قبل از مرگ، به من گفت:" می دانی توی قصه های تو هیچ وقت آدم بد پیدا نمی شود."
به او گفتم این همان چیزی است که بعد از جنگ در دانشگاه یاد گرفتم. ( صفحه ی 21)
  •  و من از خودم درباره زمان حال سوال کردم، که وسعتش چقدر است، عمقش چقدر است و چقدرش سهم من می شود. ( صفحه ی 33)
  • کاری از دست من ساخته نبود. من یک زمینی هستم و مجبورم به ساعت و تقویم ایمان داشته باشم. ( صفحه ی 35)
  • این دعا آنها را در ادامه زندگی یاری داده است. دعا چنین بود: خدایا مرا صفایی عطا کن تا آنچه را توانایی تغییر ندارم بپذیرم؛ مرا شجاعتی عطا کن تا آنچه را توانایی تغییر دارم تغییر دهم؛ و خردی، تا آن دو را از هم باز شناسم. ( صفحه ی 83)
  • “لحظه های زشت را نادیده بگیرند و ذهن خود را روی لحظه های زیبا متمرکز کنند”
  • که وقتی کسی می میرد تنها به ظاهر مرده است. در زمان گذشته خیلی هم زنده است، بنابراین گریه و زاری مردم در مراسم تشییع جنازه بسیار احمقانه است. تمام لحظات گذشته، حال و آینده همیشه وجود داشته اند و وجود خواهند داشت. ما خیال می کنیم لحظات زمان مثل دانه های تسبیح پشت سر هم می آیند و وقتی لحظه ای گذشت دیگر گذشته است اما این طرز فکر وهمی بیش نیست.
  • وقتی کسی می میرد، تنها شانه هایم را بالا می اندازم و جمله ای را که ترالفامادوری ها درباره ی مردگان می گویند به زبان می آورم . می گویند : بله، رسم روزگار چنین است.
  • بیلی پیل گریم می‌گوید جهان از نظر موجودات ترالفامادور، مجموعه تعدادی نقطه‌های کوچک نورانی نیست. این موجودات نقطه حرکت هر ستاره و مسیر حرکت آنرا می‌بینند، بطوریکه آسمان پر از رشته‌های نورانی و باریک ماکارونی است و ترالفامادوری‌ها انسان‌ها را هم بصورت موجوداتی دو پا نمی‌بینند. آنها را به شکل هزارپاهای بزرگ می‌بینند و یا به گفته بیلی: “یک سمت بدنشان پاهای نوزادان و سمت دیگر، پاهای سالمندان قرار دارد.”
  • بیلی پیل گریم می‌گوید در ترالفامادور کسی علاقهٔ چندانی به مسیح ندارد.  می‌گوید تنها شخصیت زمینی که ذهن ترالفامادوری‌ها را بیش از همه به خود مشغول داشته‌است چارلز داروین است، که می‌آموزاند کسانی که می‌میرند راهی به جز مرگ ندارند و هر جنازه‌ای حرکتی به پیش است. بله، رسم روزگار چنین است.  
  • یک نفر از میان جمعیت داخل باغ وحش از طریق سخنران از او پرسید با ارزش ترین چیزى که تا کنون در ترالفامادور یاد گرفته است چیست و بیلى پاسخ داد اینکه ساکنان یك سیاره چگونه مى توانند با صلح و صفا با هم زندگى کنند همان طور که مى دانید من از سیاره اى مى ایم که از روز ازل درگیر یک سلاخى بى معنى شده است.




نوع مطلب : نشر روشنگران و مطالعات زنان، 
برچسب ها : سلاخ خانه ی شماره ی پنج، کورت ونه گات جونیر، ع.ا.بهرامی، نشر روشنگران و مطالعات زنان،
لینک های مرتبط :
شنبه شانزدهم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب:  چهل نامه ی کوتاه به همسرم
نام نویسنده: نادر ابراهیمی
نام انتشارات: نشر روزبهان



بخش هایی از متن کتاب:
  • کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان، تو را سخت و طولانی و عمیق بخندانم...
کاش می توانستم همچون مهربان تریم مادران، رد اشک را از گونه هایت بزدایم...
کاش نامه یی بودم، حتی یک بار، با خوب ترین اخبار ...
کاش بالشی بودم، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت...
کاش ای کاش اشاره یی داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی ...
آه که این قناعت تو، این قناعت تو دل مرا عجب می شکند. (صفحه ی 16 )
  • من، هرگز، ضرورتِ اندوه را انکار نمی کنم؛ چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمی کند و الماس ِ عاطفه را صیقل نمی دهد؛ اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم؛ چرا که غم ، حریص است و بیشتر خواه و مرزناپذیر، طاغی  و سرکش و بد لِگام.
هر قدر که به غم میدان  بدهی، میدان می طلبد، و باز هم بیشتر، و بیشتر ...
هر قدر در برابرش کوتاه بیایی، قد می کشد، سلطه می طلبد، و له می کند ...
غم، عقب نمی نشیند مگر آنکه به عقب برانی اش، نمی گریزد مگر آنکه بگریزانی اش، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سرکوبش کنی ...
غم ، هرگز از تهاجم خسته نمی شود.
و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی دهد. (صفحه ی 20 )
  • قهر، زبان استیصال است.
قهر، پرتاب کدورت هاست به ورطه ی سکوت موقت؛ و این کاری ست که به کدورت ، ضخامتی آزارنده می دهد.
قهر، دو قفله کردن دری ست که به اجبار، زمانی بعد، باید گشوده شود، و هرچه تعدادِ قفل ها بیشتر باشد و چفت و بست ها محکمتر، در، ناگریز، با خشونتِ بیشتر گشوده خواهد شد. ( صفحه ی 33 )
  • از قدیم گفته اند، و خوب هم، که: عظیم ترین دروازه های ابرشهر های جهان را می توان بست؛ اما دهان حقیر آن موجودی را که نتوانسته نیروهایش را در راستای تولیدِ مفید یا در خدمت به ملت، میهن، فرهنگ، جامعه، و آرمان به کارگیرد، حتی برای لحظه یی نمی توان بست. ( صفحه ی 39)
  • زمانی که اندوه به عنوان یک مهاجمِ بد قصد ِ سخت جان می آید نه یک شاعرِ تلطیف کننده ی روان، حق است که چنین مهاجمی را به رگبار خنده ببندی ...
عزیز من!
قایق کوچک دل به دست دریای پهناورِ اندوه مسپار! لااقل بادبانی برافراز، پارویی بزن، و بر خلاف جهتِ باد، تقلایی کُن! ( صفحه ی 45)





نوع مطلب : نشر روزبهان، 
برچسب ها : چهل نامه کوتاه به همسرم، نادر ابراهیمی، نشر روزبهان،
لینک های مرتبط :
شنبه شانزدهم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: جین ایر
نام نویسنده: شارلوت برونته
نام مترجم: هانیه چوپانی
نام انتشارات: نشر فراروی

داستان کتاب: داستان زندگی دختر یتیمی است که چند هفته ای پس از تولدش پدر و مادرش بر اثر بیماری  به فاصله یک هفته از دنیا می روند.
دخترک که جین ایر نام دارد نزد دایی خود فراخوانده می شود. دایی او هم پس از چند سال به دیار باقی می رود. یک روز قبل از فوتش از همسر خود می خواهد که از او  همچون دو دختر خود نگه داری کند. اما همسرش میان آنها  تفاوت بسیاری میگذارد. جین ایر را بچه ای فریب کار و بی ادب می داند. پس از مدتی جین ایر ده ساله را به مدرسه ای که توسط خیرین مدیریت می شود می فرستد. اما در طول حضور او در آن مدرسه هیچ اثری از سرکشی و تندخویی در جین ایر نیست. او پس از تمام شدن دوران مدرسه به معلمی در آنجا می پردازد ولی بعد از مدتی به دنبال کار جدیدی در روزنامه آگهی میدهد  که ...

نظر من: کتابی بود که داستانش کشش خاصی داشت، در طول میشه گفت 3 روز کتاب 450 صفحه جین ایر رو به اتمام رسوندم. البته قابل ذکره از وسط های کتاب دیگه داستان رو می تونستم پیش بینی کنم و از اون هیجان  و کشش داستان کاسته شد. البته شاید این ترجمه ای که من خواندم این حس رو به من منتقل کرد و از یه جایی به بعد داستان لو رفت.




بخشی از متن کتاب:
  • این سخنی پوچ است که می گویند سکوت و آرامش موجب رضایت خاطر انسان می شود. این عقیده برای من قابل قبول نیست؛ انسان ها باید تحرک داشته باشند، و اگر نمی توانند به آن دسترسی پیدا کنند باید آن را خلق نمایند. میلیون ها نفر محکوم به زندگی هایی هستند که از زندگی من آرام تر و بی تحرک تر است، و میلیون ها نفر هم در مقابل چنین سرنوشتی عصیان کرده اند. هیچ کس نمی داند علاوه بر انقلاب های سیاسی چند انقلاب در دورن توده هایی که بر روی زمین زندگی می کنند جوش و خروش انداخته است. مردم از زنان انتظار دارند که به طور کلی افرادی آرام و بدون شور و اشتیاق باشند اما زنان نیز مانند مردان دارای احساس می باشند، آنان نیاز به تمرین و تجربه دارند تا استعداد های خود را به کار بیاندازند و نیز برای آن که پا به پای مردان بکوشند به زمینه ای گسترده احتیاج دارند. آنان از موانعی که آزارشان می دهد مانند مردان به عصیان کشده می شوند و این کوتاهی فکری برخی از اشخاص است که می گویند زن می بایست در خانه بنشیند، جوراب ببافد، تمرین پیانو کند و روسری بدوزد. اگر زنی را که خواستار بیشتر آموختن و بیشتر کوشیدن جهت داشتن امکانات فرهنگی و فکری بیشتر از حد متعارف است بر مبنای جنسیت و معیار زن و مرد بودن  محکوم و سرزنش کنیم این ناشی از کوتاه فکری و تعصب است ( صفحه ی  98)





نوع مطلب : نشر فرارُوی، 
برچسب ها : جین ایر، شارلوت برونته، هانیه چوپانی، نشر فرارُوی،
لینک های مرتبط :
شنبه شانزدهم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: جیرجیرک
نام نویسنده:  احمد غلامی
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب: داستان پسری تک فرزند است که پدرش عاشق پیشه فوتبال است، میخواهد هر آنچه که خود نتوانسته است از طریق پسرش محقق بشود. 
داستان پسری است که سربازی اش با دوران جنگ با عراق یکی شده است.
داستان پسری است که  میان روزنامه نگاری با بنفشه ای دلباخته می شود. 
میان بازجویی زندان بنفشه ...
میان جنگ ...

نظر من: اونقدری متنش کشش داشت که بدون کنار گذاشتنش پشت هم بخوانمش، اوایلش یکم یه جوری بود ولی در ادامه اش جالب و زیبا بود، اینکه هر قسمت ناگهان  به صحنه و اتفاق دیگه ای میره جالبه و به دل میشینه، از خواندنش لذت بردم.




بخش هایی از متن کتاب:
    • پایان هر چیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آن را تجربه نکند، نمی فهمد و وقتی تجربه کرد، تجربه اش برای خودش و دیگران فایده ای ندارد. ( صفحه ی 1 )
    • بنفشه گفت: "خیلی کیف داشت. رگمو زدم، احساس سبکی کردم. انگار خونی که از رگ هام بیرون  می زد باعث همه ی بدبختی هام بود. داشتم سبک می شدم، مادرم نذاشت. وگرنه الان مثل پر کلاغ سبک شده و رفته  بودم بالا به آسمون."
    همیشه  مادر ها هستند که  نمی گذارند ما سبک بشویم و به آسمان برویم. آن قدر ما را دوست دارند که نخ ما را می بندند به انگشت خودشان تا باد ما را نبرد. ( صفحه ی 33 )
    • انفرادی اتاق کوچکی است که کفش پتوی سربازی انداخته اند با دست شویی و توالت و سکوت. و زمانی بسیار طولانی که تا هر چقدر دلت می خواهد خیال را جولان بدهی تا به همه جا سرک بکشد. یاد چیز ها، حرف ها و کسانی می افتی که تعجب می کنی آن ها را چه طور فراموش کرده بودی. من در  انفرادی دنبال خود گشتم. هر کس که ساختن زندانی انفرادی به کله اش زده، آدم جالبی بوده و خوب می دانسته با آدم ها چه طور بازی کند. یعنی درست تر آن است که بگویم می دانسته آدم بهترین دشمن ِ خودش است. لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لت و پارش کنند. بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دخل ِ خودش را بیاورد. ( صفحه ی 38)
    • خنده ی کم رمقی روی لب هاش دوید. گفت: "نمی دونم چرا کار ما فقیر بیچاره ها همه ش به خدا می افته." ( صفحه ی 63 )




    نوع مطلب : نشر چشمه، 
    برچسب ها : جیرجیرک، احمد غلامی، نشر چشمه،
    لینک های مرتبط :


    ( کل صفحات : 9 )    ...   5   6   7   8   9   
    آمار وبلاگ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
     
     
     
    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic