کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
وبلاگ دیگر  من که در آن نوشته های خودم را قرار می دهم:






معرفی کتاب و برش هایی از کتاب



* صفحه ی اینستاگرام:

https://www.instagram.com/fly74book

** کانال تلگرام:
@fly74book





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه شانزدهم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: جای خالی سلوچ
نام نویسنده: محمود دولت آبادی
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب: “جای خالی سلوچ” نام رمانی است که به دست “محمود دولت آبادی” توسط “انتشارات چشمه” در (441) صفحه به رشته تحریر در آمده است. 

این کتاب روایتگر زندگی واقعی دسته ای از افراد در روستاهای کشورمان ( ایران ) هست.
داستان به صورت دانای کل روایت می شود.
سلوچ نام یکی از شخصیت های این کتاب هست که همسری به نام مرگان دارد. عباس و ابراو و هاجر فرزندان این دو فرد هستند. آنها در روستایی به نام زمینج زندگی می کنند.
مردم روستا سلوچ را مردی صنعتگر می شناسند و او را به نام های سلوچ تنورمال، سلوچ مقنی، سلوچ لاروب، سلوچ دروگر، سلوچ تاق زن، سلوچ پشته کش، سلوچ نجار و سلوچ نعل بند صدا می زدند. مرگان زنی ست که در برابر سختی ها و ناملایمات های زندگی بردباری می کند و با مشكلات زندگی مبارزه می کند .
عباس پسر بزرگ این خانواده است . او تا پولی به دست می آورد به قمار بازی می پردازد. برعکس عباس، ابراو فردی کاری ست و دارای روحیه تلاش گر هست. این تفاوت بین این دو باعث می شود که با هم سر ناسازگاری داشته باشند.
این رمان داستان زنی روستایی به نام مرگان را به تصویر می کشد که یک روز صبح بلند می شود، می بیند همسرش نیست . در واقع هنگامی که کتاب را در دست می گیرید و ورقش می زنید، اولین جمله ای که با آن رو به رو می شوید این است:
“مرگان سر از بالین برداشت، سلوچ نبود.”

سلوچ به دلیل مشکلات مالی، نداشتن کار مناسب و ناتوان در اداره خانه و خانواده اش ناگهان در یکی از شب ها بدون آگاه کردن کسی از تصمیمش، خانواده را رها کرده و در جستجوی کار از روستا خارج می شود. با اینکه بار ها سلوچ خانه را ترک کرده و شبانه به خانه بازگشته ولی حسی به مرگان می گوید این رفتن بازگشت شبانه ای را در پی ندارد. مرگان با تلاش زیاد سعی در حفظ خانواده دارد.

در این میان، مرگان دخترش را که تنها سیزده سال از سال های زندگی اش سپری شده بود، به همسری یکی از افراد روستا به نام علی گناو که مردی میان سال است در می آورد. در صورتی که هاجر از علاقه پسری جوان به خودش آگاه هست. علی گناو مادرش را به دلایلی که همسر اولش باعث شده بود از خانه بیرون می کند و پس از این که برف سنگینی می آید، سقف خانه فرو می ریزد و او از دنیا می رود. علی گناو زن خود را طوری می زند که او دچار مشکل در راه رفتن و انجام کار هایش می شود. در آخر مرگان قبول می کند با این که زن اول آن مرد زنده است هاجر را به همسری او در آورد. 
عباس مدتی به شتربانی شتر های سردار می پردازد. یکی از این روز ها به یکی از شتر ها به نام لوك سیاه ، حالت مستی در بهار دست می دهد که عباس برای زنده ماندن راهی جز پریدن در چاه ندارد. در آن هنگام ماری را کنار خود می بیند. مار از روی بدن و سر او رد می شود و همین ترس باعث می شود موهای عباس در جوانی سفید شود. در نهایت مار آن شتر را که بالای چاه ایستاده است را نیش می زند. او پس از یک شبانه روز سپری کردن در آن چاه توسط مردم روستا پیدا می شود. از آن پس او فردی شوک زده می شود که تا مدت ها حرفی نمی زند و تنها در خانه می نشیند و به نقطه ای خیره می شود . درواقع در دوران جوانی پیر می شود. 
افراد آن روستا هر کدام تکه زمینی را برداشته و برای خود زراعتی راه انداخته بودند. آن زمین ها سندی نداشت. تنها راه درآمد خانواده سلوچ پس از رفتنش و درواقع تنها امید مرگان این زمین بود که بعضی از ساکنین آن روستا برای زمین های کشاورزی روستا نقشه کشیده بودند که این زمین هم جز آن دسته بود.این یکی از اتفاق هایی است که مرگان با آن دست و پنجه نرم می کند.
با رفتن سلوچ افراد زیادی برای اینکه به مرگان دست یابند به فرزندان او می رسند و پیشنهاد های خاصی به مرگان می دهند ولی مرگان که دل در گرو سلوچ دارد تن به قبول کردن هیچ کدام از پیشنهاد ها نمی دهد. در آخر تلاش های مرگان برای این که بتواند زندگی را حفظ کند بی نتیجه می ماند و چشمان منتظرش برای بازگشت سلوچ خسته می شود. آنگاه عباس و هاجر را رها می کند و به بیرون روستا می رود تا شاید بتواند سلوچ را در صورتی که زنده باشد پیدا کند.


بخش هایی از متن کتاب:
  • مرگان در گوش او نجوا می کرد. صدایش آهنگی ملایم داشت. نرم و ملایم. خوشایند گوش و دل:

"روزگار همیشه بر یک قرار نمی‌ماند. روز و شب است. روشنی دارد، تاریکی دارد. پایین دارد، بالا دارد. کم دارد، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده. تمام می‌شود. بهار می‌آید. هوا ملایم می‌شود. دست و دل مردم باز می‌شود. کار، دست می‌دهد. دست‌تنگی نمی‌ماند. می‌رود. پایمان به دشت و صحرا باز می‌شود. بیابان خدا پر علف می‌شود. شیر و ماست دست می‌دهد. گرچه ما گوسفندی نداریم، اما دیگران که کم و بیش دارند. بالاخره نیم من دوغی هم گیر ما می‌آید که نانمان را تر کنیم و بخوریم.” (صفحه ی 127 )
  • دو برادر دوش به دوش هم می‌رفتند و خواهرشان به دنبال. می‌رفتند تا به دشت پا بگذارند. علفه بود. ماه نوروز. آفتاب دیگر سرد نبود. می‌شد به آن دل بست. زمین دیگر کف پاها را نمی‌گزید. چهره‌ها دیگر کدر نبودند یا -دست‌کم- چندان که پیشتر، کدر نبودند. آسمان فراخ بود. آسمان دیگر آن تنگی و کوتاهی را نداشت. روزها بازتر بودند. دشت و بیابان گشاده‌تر می‌نمودند؛ و این همه در دل فرزندان سلوچ، واتاب و جای خود داشتند. دل‌ها روشن‌تر بود. بازتاب زلالی بهار. پاها بی‌بیم نه، کم بیم‌تر می‌رفتند.سر ها باد داشت.بهار و جوانی! باد  مست بهار، در کله های خام. حلقه چشم ها بازتر، روشن تر و براق تر. بازی شوخ بهارانه در آهوی چشم ها. بازی شوخ آهوان در بهار دشت.(صفحه ی187)
  • روی گشاده مرگان در کار، نه برای خوشایند صاحب کار، بلکه برای به زانو در آوردن کار بود. مرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو در خواهد آمد و کار بر او سوار خواهد شد. پس با روی گشاده و دل باز به کار می پیچید. طبیعت کار چنین است که می‌خواهد تو را به زمین بزند، از پا در آورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا در بیایی. مرگان نمی خواست خود را ذلیل، ذلیل کار ببیند. مرگان کار را درو می کرد. ( صفحه ی 217 )
  • گرچه به ظاهر مرگان شکسته و پیر می‌نمود، اما در باطن این جور نبود.. زن هایی به عمر مرگان، اگر دقمصه های او را نداشتند، تازه اوج زنی شان بود. اما دریغ؛ بعضی‌ها هستند که زودتر از طبیعتشان پیر می‌شوند. مرگان هم یکی از همین‌ها بود. اما باور نباید کرد که جوانی، پیش از وقت در اینجور آدم‌ها می‌میرد. نه، جوانی پنهان می‌شود و می‌ماند. مثل چیزی که شرمنده شده باشد در دهلیزهای پیچاپیچ روح، رخ پنهان می‌کند. چهره نشان نمی‌دهد اما هست. هست و همیشه در کمین است و پی فرصتی است. یا مهلتی، تا خود را بروز دهد. چشم به راه است و همین که روزگار نقاب عبوس را از چهره آدم پس بزند، جوانی هم زبانه می‌کشد و نقاب کدورت را بی‌باقی می‌درد. جوانی دیگر مهلتی به دل‌افسردگی و پریشانی نمی‌دهد. غوغا می‌کند. آشوب. همه چیز را به هم می‌ریزد.سفالینه را می ترکاند. همه دیوارهایی را که بر گرد روح سر برآورده‌اند، در هم می‌شکند. ویران می‌کند! ( صفحه ی 219 )
  • عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می‌شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می‌گریاند. می چزاند. می‌کوباند و می‌دواند. دیوانه به صحرا!
گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده . شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق،گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گِل آلوده تو که دیواری را سفید می کنند. عشق، خود مرگان است! پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق می‌جنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد .(صفحه ی 220)
  • پیراهن ترس، از گنگی پیرامون. ترس تردید. تردیدهای ناشناختن. اگر بدانی که چیست، که چه چیز دارد جانت را می‌گیرد؛ دست‌کم از همین که می‌دانی، که وسیله مرگ خود را می‌شناسی، دست به گونه‌ای دفاع می‌زنی. شاید تن به تسلیم بدهی. شاید هم چاره‌ای جز آرام گرفتن نجویی. شاید غش کنی و پیش از مرگ بمیری! دیگر دلت به هزار راه پر وهم نیست. دیگر هزار جلوه پریشانی نیشت نمی‌زند. اگر وسیله مرگ را بشناسی پریشان هستی، اما این پریشانی تو یک جایی‌ست. و آنچه تو را می‌کشد این پریشانی نیست، خود مرگ است. … اما حال، این پریشانی تار و پود تاریک عذاب بود. آدم درد را از یاد می‌برد، اما خطر نزول درد را هرگز.(صفحه ی 284 )
  • مرگان بی‌تفاوت می‌نمود. دنیا را بگذار آب ببرد. وقتی تو در توفان گرفتار می‌آیی، چه خیالی که دکمه یقه‌ات را بسته باشی یا که نبسته باشی. چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند. چه خیالی!؟ تو در توفان گرفتار آمده‌ای، می‌خواهی که گلویت خشک نشود؟ تو در خود رسوا شده‌ای، … حال که چنین است، گو باشد! چه اهمیتی؟ دیگران هر چه خواه، گو بگویند. چه خواهند گفت؟ هیچ. هیچ نمی‌توانند بگویند. … رهایی از دیگران آسان است. رهایی از خود دشوار است. بسا ناممکن.(صفحه ی 333 )




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : محمود دولت آبادی، نشر چشمه، جای خالی سلوچ،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: یادداشت های یک پزشک جوان
نام نویسنده: میخاییل بولگاکف 
نام مترجم: آبتین گلکار
نام انتشارات: نشر ماهی

داستان کتاب:پزشکی که تنها شش ماه از فارغ التحصیلی  اش میگذرد به روستایی فرستاده می شود تا دورانی را برای کسب تجربه بگذراند ( شاید همان دوران طرح باشد) در روز های اول آنجا ترس از آن دارد که بیمارانی به جز سرماخوردگی به او مراجعه کنند. زمانی که به آن محل می رود در آنجا با تکمیل ترین وسایل جراحی روبه رو می شود و ترس  از جراحی و کشتن بیمار او  را فرا می گیرد.  ولی با گذشتن چند روز و موفق شدن در تشخیص بیماری و درمان بیمار ها تا حدودی اعتماد به نفس به دست می آورد. این کتاب روایت گرد داستان زندگی روز ها و ماه های اولیه طبابت خود نویسنده است و خواندنش خالی از لطف نیست.

نظر من: برای کسانی که هم رشته این نویسنده هستند به احتمال خیلی زیاد از خواندنش لذت زیادی می برند چون حس های او را تا حدودی تجربه کرده اند.





متن پشت جلد:
میخاییل بولگاکف، نویسنده ی بزرگ روس که پزشک نیز بود، در این کتاب به روایت نحستین تجربیات پزشکی خود می پردازد، هنگامی که بلافاصله پس از پایان تحصیلاتش به قصبه ای دورافتاده منتقل شد و ناچار بود در آن جا به تنهایی با بیماری های روستاییان دست و پنجه نرم کند.
علاوه بر یادداشت های یک پزشک جوان، داستان مورفین نیز در این کتاب گنجانده شده است که بولگاکف در آن چگونگی اعتیاد یک پزشک به این ماده ی مخدر را به شکل بدیع و تکان دهنده ای به تصویر می کشد.




نوع مطلب : نشر ماهی، 
برچسب ها : میخاییل بولگاکف، یادداشت های یک پزشک جوان، نشر ماهی، آبتین گلکار،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: پیشانی شکسته مجسمه ها 
نام نویسنده: فرهاد خاکیان دهکردی
نام انتشارات: نشر نگاه

داستان کتاب: داستان  دو دوست به نام های  امیر و بهزاد  هست که در یک ساختمان با هم همسایه هستند. دختری به نام بهار در یکی از واحد های آن ساختمان زندگی می کند.  بهزاد دل در گرو بهار دارد. یک شب که امیر و بهزاد به پشت بام می روند تا دور از چشم خانواده شان سیگار بکشند ناگهان بهار می آید  در حالی که با تلفن در حال مکالمه هست. بهار بر روی دیوار شماره ای را یادداشت می کند.  توجه بهزاد به آن شماره جلب می شود. فردا صبح برای سر در آوردن از اینکه آن شماره مال چه کسی ست دروغی به امیر می گوید و آنگاه ...

نظر من: دقیق اطلاع ندارم کتاب اول این نویسنده هست یا نه ولی فرض می گیرم کتاب اول این نویسنده هست. به عنوان  کتاب اول نوشته خوبی بود. از خواندنش لذت بردم.  
نکته ای که می تونم بگم این هست اگه خیلی از اتفاق ها رو دقیق تر و ریز تر بیان می کرد یا بیشتر محیط اطراف رو توصیف می کرد، دلچسبی نوشته بیشتر می شد. بعضی قسمت ها انگار در حد همون طرح داستان مونده. فقط یکم بیشتر وقت صرف میکرد می تونست کتاب اول بسیار بهتری داشته باشه ولی باز هم خوب بود، ایشالا که کتاب  های برجسته و عالی در آینده  از ایشون بخونم.

پ.ن: در نمایشگاه کتاب سال ۹۵  به نشر نگاه سر زدم. نویسنده  این کتاب  در میان معرفی کتاب های مختلف این کتاب را به من معرفی کردند. دلیل معرفی کردن این کتاب را زمانی که ازشان پرسیدم برگشتند گفتند : همین جوری.
چند روز بعد، از  اینستاگرام نویسنده کتاب دیگری  عکس ایشان در غرفه انتشارات نگاه را به اشتراک گذاشته بودند،  تازه متوجه شدم نویسنده  این کتاب خودشان بودند.
جالب اینجاست از کتاب و نویسنده که حرف می زدیم ایشان سن من را پرسیدند و قبول نمی کردند بنده بیست و یک سال سن دارم.




متن پشت جلد:
از دور تر ها، از جایی بین طاقی های کوچه ی باریک، آسمان پیدا بود. می دید که روشنایی صبح، انگار چنگ انداخته باشد به تاریکی، جای خودش را در آسمان باز می کند. هوا روشن می شد. باید زودتر راه می افتادند تا به اولین سرویس شهرکرد می رسیدند.
رو به امیر گفت: "پاشو! غلط نکنم این شب لعنتی با همه ی نحسی ش تموم شد."
" تو که می گفتی نحسی مار خرافاته."
جواب امیر را نداد، ایستاد، لباسش را تکاند و راه افتاد سمت خیابان که حالا داشت روشن تر می شد.





نوع مطلب : نشر نگاه، 
برچسب ها : نشر نگاه، پیشانی شکسته مجسمه ها، فرهاد خاکیان دهکردی،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: پسری با پیژامه ی راه راه 
نام نویسنده:  جان بوین
نام مترجم: پروانه فتاحی
نام انتشارات: نشر هیرمند

در سال ۲۰۰۶ «جان بوین» نویسنده‌ ایرلندی با رمان جمع‌وجور “پسرکی با پیژامه‌ راه‌راه” به جدول پرفروش‌ترین رمان‌های دنیای ادبیات انگلیسی‌ زبان راه یافت. رمانی که نوشتنش برای «جان بوین» تنها یک هفته و چند روز طول کشیده بود، از سوی بنیاد کودکان و جنگ جایزه‌ اثر برگزیده‌ سال را دریافت کرد و کمی بعدتر دستمایه‌ فیلمی به کارگردانی “مارک هرمن” انگلیسی در سال ۲۰۰۸ شد.
در انتهای کتاب حاضر، علاوه بر گفتگوی ناشر کتاب با نویسنده رمان و یادداشتی کوتاه از جان بوین، نوشته ای تحت عنوان راهنمای خوانندگان منتشر شده که جان بوین در آن سولاتی درباره محتوا و شخصیت های کتاب برای خواننده مطرح کرده است، سوالاتی که در واقع حکم تلنگری برای فعال کردن ذهن خواننده برای اندیشیدن درباره درونمایه رمان، مطرح شده است و این تمهید در نوع خود کاری متفاوت و جالب توجه محسوب می شود. .

داستان کتاب:  شخصیت اصلی داستان پسری ۹ ساله به نام “برونو” است که همراه پدر و مادرش و خواهری به نام "گرتل "در برلین زندگی می کند. 
برونو در مور شغل پدر تنها می داند که شغل مهمی دارد و فرد مهمی است.
او در خانه ای بزرگ که از پنج طبقه تشکیل شده است زندگی می کند و می تواند از روی نرده های طبقه پنجم سُر بخورد تا به جلوی در ورودی خانه برسد. او می خواهد در آینده کاشف بشود.
گرتل با اینکه تنها نزدیک به 4 سال از برونو بزرگ تر است ولی خود را آدمی بالغ می داند و برونو را بچه ای نادان فرض می کند.
یک شب کشیش با همسرش به خانه آنها می آید و پدرش را به فرمانداری مکانی منصوب می کند.
آنها از آن خانه به جایی که مایل ها از برلین فاصله دارد نقل مکان می کنند. آنجا را برونو “پرت” می نامد ولی گرتل می گوید نام درستش”اردوگاه” است. 
در آنجا نه خبر از بچه ای هست، نه خبر از میوه فروشی و نه خبر از مکانی سر سبز. تنها آنها هستند با مردمی که در آن طرف حصار با پیژامه و کلاهی راه راه زندگی می کنند.
برونو سر در نمی آورد که شغل پدر چیست و افراد آن طرف حصار چرا چنین لباسی می پوشند؟! چرا با حصاری از آنها جدا شده اند؟!
به دلیل آنکه پدر او نظامی ست در نتیجه فرد سخت گیری هست، نمی تواند این سوال ها را در خانه از کسی بپرسد.
برای پاسخ دادن به این سوال ها به دنبال علاقه اش که اکتشاف هست می رود، در امتداد حصار قدم می زند تا به پسر بچه ای بر می خورد که آن را کشف خود می داند. با هم دوست می شوند، اما دوستی آنها متفاوت است زیرا بر عکس تمامی دوستی های قبلی شان نمی توانند بازی کنند تنها می توانند با هم به گفت و گو بپردازند. برونو از نارضایتی اش از زندگی در این جا می گوید و پسرک به درد و رنجی که در آن طرف حصار در حال دست و پنجه نرم کردن است تنها اشاره ای می کند و از زندگی آرامشان در قدیم که پدرش ساعت سازی داشت می گوید.
برونو آلمانی است و پدرش از دستورات هیتلر پیروی می کند. برونو بر روی بازو بندهای دوستان پدرش علامت فاشیسم را می بیند. دوست برونو اهل لهستان و یهودی است و بر روی لباس های یک شکل آنها ستاره ای پنج پر با رنگ های متفاوت وجود دارد.
آنها هر روز بعدظهر هم دیگر را می بینند و تا یک سال می گذرد، بعد از یک سال مادر برونو از زندگی در آنجا شکایت می کند و تصمیم به بازگشت می گیرد ولی روز آخر چند ساعت قبل از رفتن، در قرار بین برونو و دوستش حادثه ای رقم می خورد...

نظر من: پیشنهاد میکنم حتما مطالعه اش کنید. فیلم این کتاب هم هست. البته داستات تلخی ست و پایان تلخ تری دارد.


                                                     پسری با پیژامه‌ی راه راه


متن پشت جلد:
  • ” بعضی چیز ها نشسته اند و منتظرند تا کشف شوند، بعضی دیگر را هم بهتر است به حال خود رها کرد.”
    برونوی نه ساله پرسش های زیادی در ذهن دارد. پیشوا کیست؟ چرا آنها را مجبور کرد خانه ی قشنگشان را در برلین ترک کرده و به جای پرت بروند؟ آدم های پیژامه پوش آن طرف سیم های خاردار که هستند؟
    بزرگ تر ها توضیح قانع کننده ای نمی دهند. بنابراین برونو تصمیم می گیرد به تنهایی دست به اکتشاف بزند و پاسخ سوالاتش را پیدا کند. یک دوست جدید کشف می کند. پسری با تاریخ تولد یکسان با خودش، پسری پیژامه پوش.
    اما چرا آنها هیچ وقت نمی توانند با هم بازی کنند؟




نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : پسری با پیژامه راه راه، جان بوین، پروانه فتاحی، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
یکشنبه دهم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: پاییز فصل آخر است
نام نویسنده: نسیم مرعشی
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب: داستان زندگی سه تا دوست هست. اولین آشنایی آنها با یک دیگر موقع ثبت نام در دانشگاهی در شهر تهران بود. یکی از آنها ساکن تهران‌ بود و دوتای دیگر  ساکن اهواز و رشت بودند.
لیلا در دوران دانشجویی با پسری به نام میثاق آشنا می شود و بعد ها با او ازدواج می کند اما میثاق قصد ادامه تحصیل در خارج از ایران دارد.  لیلی (میثاق او را لیلی صدا می کرد ) دوست ندارد از ایران برود و در ادامه، زندگی او به تصویر کشیده می شود.
شبانه در شرکتی همراه روجا مشغول به کار می شود. شبانه در آن شرکت با کسی به نام ارسلان آشنا می شود اما به دلیل شرایط زندگی که یکی از آنها ماهان (برادرش) هست نمی داند چه تصمیمی درست است ...
روجا از دانشگاهی در فرانسه بورسیه گرفته است و درگیر گرفتن ویزا هست اما  ...

نظر من: داستان در پاراگراف های مختلف از زبان سه دوست بیان می شود. کتابی ست که  صد در صد ارزش خواندن دارد. به زیبایی احساس هایی که  یک زن  می تواند داشته باشد در موقعیت های متفاوت را بیان می کند. داستان به صورتی نگارش شده است که  می توان کامل در موقعیت آن حضور داشت. پایان کتاب هم بسیار زیباست.




بخش هایی از متن کتاب:
  • بالاخره باید عادت کند به شب ها تنها ماندن. اصلا مگر قانون طبیعت این نیست؟ هزار سال است که بچه ها می رودند. هزار سال هم هست که مادر ها تنها می مانند. باید یک وقتی کنده شوم از مامان. نباید هی فکر کنم غصه خورده، گم شده، پایش شکسته، سکته کرده. من که نمی توانم تا ابد پیش اش بمانم. این همه آدمی که می روند نه خودشان از غصه مُرده اند، نه مادر هایشان. شاید هم به قول شبانه باید یک خانه بگیریم و مامان و ماهان را بگذاریم تویش تا هیچ کدام تنها نمانند. (صفحه ی 75 )
  • هر چیز بدی را می شود تحمل کرد، اگر یواش یواش آن را بفهمی. ( صفحه ی 85 )
  • چرا همیشه همه چیز با هم به هم می ریزد؟ نمی شود بدی ها یکی یکی بیایند تا وقت کنم تکه پاره های خودم را از گوشه و کنار دشت بزرگ پُر از گرگ جمع کنم؟ ( صفحه ی 135 )
  • ما دختران ناقص الخلقه ای هستیم شبانه. از زندگی مادر هایمان در آمده ایم و به زندگی دختر هایمان نرسیده ایم. قلب مان مال گذشته است و مغزمان مال آینده و هر کدام آن قدر ما را از دو طرف می کشند تا دو تکه می شویم. اگر ناقص نبودیم الان هر سه تای مان نشسته بودیم توی خانه، بچه هایمان را بزرگ می کردیم. همه ی عشق و هدف و آینده مان بچه های مان بودند، مثل همه ی زن ها توی تمام تاریخ. و این قدر دنبال چیز های عجیب و بی ربط نمی دویدیم. ( صفحه ی 155 )
  • نمی دانم این "چیزی شدن" را چه کسی توی دهان ما انداخت؟ از کِی فکر کردیم باید کسی شویم یا کاری کنیم. این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می کنند. بیدار می شوند و می خورند و می دوند و می خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن بعد از تو آدم ها تو را یادشان بیاید. ( صفحه ی 168)
  • بلوز را می پوشم و با همین بلوز بنفش راه می افتم در خیابان های فرانسه. همان هایی که خانه ام را وصل می کنند به دانشگاه. راه می روم و دلم تنگ می شود. آن جا غریبم. مثل مرد کُرد ساعت فروش. نه که بهم خوش نگذرد، نه. اما دلم تنگ می شود. سنگ که نیستم. زندگی آنجا سخت است.حسرت همه چیزِ  اینجا را می خورم. حسرت خیابان ها و ترافیک و گند و کثافت را حتی حسرت روز هایی که از دست شبانه حرص خورده ام. حسرت کلاس با شاگرد های خنگم را. معلم که نمی توانم بشوم آن جا. فوقش گارسون می شوم یا ظرف شور. خسته می شوم، تحقیر می شوم. عصر ها، بی پول و تنها در اتاقم گریه می کنم. هیچ کس صدایم را نمی شنود. از یاد همه می روم. شاگرد هایم، بچه های شرکت، رامین، لیلا و شبانه. لیلا و شبانه. مگر چقدر بعد از رفتن، یادشان می مانم؟ یک هفته، یک ماه، شش ماه؟ آخرش تنها می مانم. هر شب در سرمای زمستان های دلگیر تولوز، برای لیلا و شبانه ایمیل می فرستم. نمی گویم زندگی چقدر بهم سخت می گذرد. نمی گویم دلم چه قدر تنگ شده. اگر بگویم هم باور نمی کنند. به جایش چیزی می گویم که بخندند. می گویم من اینجا خوبم. همه چیز عالی ست. از دانشگاهم تعریف می کنم و کلاس های رنگ و وارنگش. از کار جدیدم که مثلا در یک اتاق شیک در دانشگاه است. از همکلاسی های سیاه و عرب و فلیپینی ام می گویم. همه اش دروغ می گویم. ته همه ی جمله هایم، علامت خنده می گذارم. دو نقطه دی، دونقطه دی. آخرش هم می نویسم هوای مامان و هوای هم دیگر را داشته باشند. می گویم این چندین هزار کیلومتر فاصله، عمرا بتواند بین من و آن ها جدایی بیندازد. دروغ می گویم. مگر می شود جدایی نیندازد؟ ( صفحه ی 179 )




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : پاییز فصل آخر سال است، نسیم مرعشی، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و پنجم تیرماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: برفک
نام نویسنده: دان دلیو
نام مترجم: پبمان خاکسار 
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب: داستان حول زندگی مردی که سه بار ازدواج ناموفق داشته و آن دو زن در کار جاسوسی بودند( با یک نفر دو بار ازدواج می کند) می چرخد. از هر کدام فرزندانی دارد که تعدادی از آنها با مادرانشان و باقی آنها با "جک" زندگی می کنند. با همسر چهارمش که مربی آموزش چگونه نشستن و برخاستن است دچار یک ترس مشترک هستند. این ترس را جک تنها با خودش نجوا میکند اما همسرش دنبال درمان این ترس هست که...
قابل ذکر است نام برفک به خاطر حضور مردیست که جک در اواخر داستان از حضورش با خبر می شود اما چون از چهره اش باخبر نیست، نام برفک را بر روی  آن می گذارد.
پایان کتاب هم جالب هست.

نظر من: از روی خیلی از توصیف هاش و قسمت هایی که احساس می کردم با نخواندش به داستان لطمه ای نمیخورد میپریدم، به جز دو قسمت از کل داستان ِکتاب دیگر در طول خواندن کتاب منتظر نبودم که ببینم چه اتفاقی قرار است رخ دهد. بد نبود اما خوب هم نمیشه گفت.



بخش هایی از متن کتاب:
  • وقتی آگهی های ترحیم را می خوانم همیشه سن متوفی را نگاه می کنم. ناخودآگاه عدد را به سن خودم مقایسه میکنم. فکر می کنم، چهار سال مانده. نُه سال دیگر. دو سال دیگرمی میرم. قدرت اعداد هیچگاه به اندازه ی وقتی که برای محاسبه ی زمان مرگ مان ازشان استفاده می کنیم نمایان نمی شود. بعضی اوقات با خودم چانه می زنم. دوست دارم شصت و پنج سالگی بمیرم؟ چنگیز خان هم شصت و پنج سالگی مرد. سلیمان محتشم هفتاد و شش سال عمر کرد. بد هم نیست، خصوصا با حال و روز الانم، ولی وقتی به هفتاد و سه سالگی  برسم نظرم چه خواهد بود؟ ( صفحه ی  107)
  • کدام مان اول می میریم؟ می گوید دوست دارد اول بمیرد چون بدون من بدجور تنها و افسرده خواهد شد، اگر بچه ها بزرگ شده و از خانه رفته باشند. تعارف نمی کند. واقعا دوست دارد زودتر از من بمیرد. چنان پر شور راجع به این موضوع با من بحث می کند انگار واقعا حق انتخاب داریم. ضمنا اعتقاد دارد تا وقتی بچه های وابسته به ما در خانه حضور دارند هیچ اتفاقی برای ما نمی افتد. بچه ها ضمانت طول عمر نسبی آدم هستند. تا وقتی دور و برمان هستند ایمن ایم. ولی وقتی بزرگ شوند و بروند، دوست دارد اول بمیرد. ( صفحه ی 109)




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : برفک، نشر چشمه، پیمان خاکسار، دان دلیو،
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و پنجم تیرماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: بخت پریشان
نام نویسنده: جان گرین
نام مترجم: مریم فرادی
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب:  داستان دختری است 16 ساله به نام "هیزل" که در اولین تشخیص دارای سرطان تیرویید  بود ولی بعدا به دلیل متاستاز، آن غده ها به ریه های او نیز رسوخ کردند. او امکان  رهایی از این بیماری را نداشت و تنها شانس بیشتری برای زندگی با استفاده یک سری از دارو ها را داشت.

به دلیل اصرار مادرش در گروه خودیاری شرکت میکند.گروهی که کودکان بهبود یافته یا کودکانی که در حال دست و پنجه نرم کردن با این بیماری هستند در آن شرکت می کنند.

در این گروه با پسری 17 ساله به نام "گوس" آشنا  میشود که پایش را به خاطر داشتن سرطان استخوان از دست داده است و پای مصنوعی دارد. پس از قطع پایش دکتر ها به او گفتند که به احتمال 75 درصد دیگر از غده ها به هیچ عنوان خبری نمی شود. 

هیزل تنها یک کتاب را به دلیل علاقه اش بار هامیخواند، و به دلیل داشتن پایان باز دلش میخواهد ادامه داستان را بداند. بار ها به نویسنده  کتاب نامه ارسال  میکند ولی پاسخی دریافت نمیکند. آنها لحظه های بسیار خوبی را با هم سپری کردند.

آنها با جور کردن شرایطی به دیدن نویسنده آن کتاب میروند و ...


پ.ن: از روی این کتاب فیلم "the fault in our stars " ساخته شده است.


نظر منچند مدت پیش به شهر کتاب بوستان رفتم تا کتاب هایی رو بر عکس همیشه بدون انتخاب و فکر قبلی تهیه  کنم ، 

تنها  دلیل این کارمم گرفتن کارت باشگاه اعضای شهر کتاب بوستان بود. چون برای گرفتن اون کارت باید اولین بار حداقل صد هزار تومن خرید می شد.
کتاب هایی که خریدم همشون مال نشر هیرمند بودند. میتونم بگم کتاب های عالی بودن بهتر از اون کتاب هایی که با فکر قبلی سراغ تهیه شون رفتم.
کتابی که بعد از کتاب اگر بمانم خوندم کتاب دیگری از این نشر بود. 
اون کتاب اسمش بخت پریشان هست و برای من تداعی گر هیچ  فیلمی نبود، ولی بعد از خوندن دو صفحه متوجه شدم این کتاب همان فیلمی (the fault in our stars ) ست که بسیار تحت تاثیرم قرار داد. 
پس  از متوجه شدن این واقعیت باز هم کتاب رو تا انتها خوندم و باز هم به نویسنده اش غبطه خوردم. داستانش تلخه ولی زیبایی خاصی داره.




بخش هایی از متن کتاب:

  •  در خانه ی گاس جمله ی قشنگی بود که به نظر من و او همیشه تسلی بخش می آمد: "بدون درد هرگز نمی دانستیم، شادی چیست."
  • چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم دوباره روی برگه ی رو به رویم تمرکز کنم. " نمیتوانم از عشقمان بگویم، پس از ریاضی می گویم. من ریاضی دان نیستم ، اما می دانم بی نهایت عدد بین ۰ و ۱ وجود دارد. ۰.۱ ، ۰.۱۲ ، ۰.۱۱۲ و مجموعه ای نامتناهی از دیگر اعداد. بعضی بینهایت ها بزرگ تر از بعضی دیگرند. نویسنده ای که قبل ها دوستش داشتیم، این را به ما یاد داد. روز هایی هستند، بسیاری از روز ها، که در آن ها افسوس کوچک بودن اندازه ی مجموعه اعداد نامتناهی ام را می خوردم. دوست داشتم نسبت به آن چیزی که در اختیارم قرار داده شده ، اعداد بیشتری می داشتم و خدای بزرگ، دوست داشتم آگوستوس واترز هم نسبت به آن چیزی که در اختیارش قرار داده شد، اعداد بیشتری می داشت. اما، گوس، عشق من، نمی توانم بگویم چقدر برای ابدیت کوتاهی که با هم داشتیم، شکرگزارم. آن را با هیچ چیز در این دنیا عوض نمی کنم. تو در خلال روز های انگشت شماری که داشتی، به من ابدیت را هدیه دادی، از تو سپاسگزارم." ( صفحه ی ۲۳۷)







نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : بخت پریشان، نشر هیرمند، جان گرین، مریم فرادی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: بار دیگر، شهری که دوست می داشتم 
نام نویسنده:  نادر ابراهیمی
نام انتشارات: نشر روزبهان

توضیح کتاب: این کتاب شامل سه بخش به نام های “باران رویای پاییز” ، “پنج نامه از ساحل چمخاله به ستاره آباد” و “پایان باران رویا” است.
بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، داستان پسر مردی کشاورز است که سخت دلباخته دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت می کند که معشوقه اش به نام هلیا پس از گذر روزها از فرارشان از روستایی که در آن کودکی خود را به دست جوانی سپرده بودند، او را تنها رها کرده و به خانه بازگشته است. مرد ِ عاشق پس از یازده سال طی کردن فراز و نشیب زندگی داستان عاشقانه شان از به دست آوردن هم و با هم زندگی کردن تا تنها رها کردن مرد، به روستای شان که روزگاری به خاطر علاقه اش از آن گریخته بود باز میگردد.
این کتاب کوچک، همراه با گلایه ها و واگویه های مردی عاشق است که محبوبش رهاییش کرده است.مواردی همچون عادات و معضلات اجتماعی را در چارچوب یک جامعه کوچک مورد اشاره قرار داده است.


بخش هایی از متن کتاب:

  •  هلیا. بدان که من به سوی تو بازنخواهم گشت. تو بیدار می نشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند. بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد، زیرا که نفرین بی ریا ترین پیام آور درماندگی ست.   (صفحه ی 16 )
  • آنها که تا سپیدِ صبح بیدار می نشینند ستایشگران بیداری نیستند. (صفحه ی 16 )
  • من پیش از این بار ها گفته بودم که التماس شکوه زندگی را فرو می ریزد. تمنا، بودن را بی رنگ می کند. و آنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است. (صفحه ی 19)

  • هلیا میان بیگانگی و دوگانگی هزار خانه است. آن کس که غریب نیست شاید که دوست نباشید. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند ، می گویند و می خندند. “شما” را به “تو”، “تو” را به هیچ بدل می کنند. آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرا رسنده ی نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است.(صفحه ی 21 )
  • از یاد مران این گونه شناسایی ها بیشتر از عدوات، انسان را خاک می کند. مگذار که در میان حصار گذشت ها و اندرز ها خاکسترت کنند. (صفحه ی 22 )
  • مهر، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربه یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد. عشق، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت، باز آن ها را زیر هم نوشت و باز آن ها را جمع کرد. آنچه من می شنیدم آنچه می گفتند نبود. کلمات در فضا دگرگون می شد و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهر ها آلوده بود. در برابر من، زنان، مردان، کودکان و ابزار ها سخن می گفتند. (صفحه ی 22)
  • آنها دوامِ محدود ِ شادی هایشان را باور نمی کنند. آنها به لحظه های سنگین ندامت نمی اندیشند. برای کودکان، مرگ سوغاتی ست که تنها به پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها می رسد. (صفحه ی 33 )
  • تو از صدای غربت، از فریاد قدرت، و از رنگ مرگ می ترسی؟هلیا! برای دوست داشتن ِ هر نَفَس ِ زندگی، دوست داشتن ِ هر دَم ِ مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز ِ نو، خراب کردن هر چیز ِ کهنه را و برای عاشق ِ عشق بودن، عاشق ِ مرگ بودن را. ( صفحه ی 44 )
  • افسوسهلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد. امکان، فرمانروای نیرومندترین سپاهیانی ست که پیروزی را بالای کلاه خود های خود چون آسمان احساس می کرده اند. هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشید و آن را نفرین می کند. هر فاتحی در درون ِ خویش ستایشگر بی ریای امکان است. امکان می آفریند و خراب می کند. امکانات ناشناس، در طول جاده ها و چون زنبوران ولگرد، به روی گمنام ترین گل های وحشی خانه می سازند. دروازه های هر امکان انتخاب را محدود کرده است. (صفحه ی 45 )
  • زندگی طغیانی ست بر تمامی ِ درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. (صفحه ی 54 )
  • آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه ی پایان آن جدایی ست. زندگی، تنهایی را نفی می کند، و عشق، بارورترین ِ تمام ِ میوه های زندگی ست. ( صفحه ی 56 )
  • اما یاد، انسان را بیمار می کند. (صفحه ی 56 )
  • در آن لحظه هایی که تو یک "آری" را با تمام زندگی تعویض می کنی، در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند، در آن لحظه  ها یی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریاد های دیگران احساس می کنی، در آن لحظه یی که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن اختتام ِ تمام ِ اندیشه ها و رویا هاست، در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش که روز ها و لحظه ها هیچ گاه باز نمی گردند. به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان. ( صفحه ی 60 )
  • ایمان من به تو ایمان من به خاک است.ایمان من به  رَجعت ِهر شوکتی ست که در تخریب بنای پوسیده ی اقتدارِ دیگران نهفته است. تو چون دست های من، چون اندیشه های سوگوار این روز های تلخ و چون تمام یاد ها از من جدا نخواهی شد. هلیای، به من بازگرد. و مرا در محبس بازوانت نگه دار. و به اسارت زنجیر های انگشتانت درآور که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است. سپر باش در میان من و دنیا که دنیا  در تو تجلی خواهد کرد. بر من ببند چون سدی عظیم که در سایه ی تو من دریاچه یی نخواهد بود. ( صفحه ی 65 )
  •  هلیا! تو زیستن در لحظه ها را بیاموز. و از جمیع ِ فردا ها پیکر کینه توز ِ بطالت را میافرین. ( صفحه ی 68 )
  • در پایدار ترین شادی ها نیز غمی نهفته است، و در پاک ترین اعمال قطره یی از ناپاکی. ( صفحه ی 84 )
  • ما در روزگاری هستیم، هلیا، که بسیاری چیز ها را می توان دید و باور نکرد و بسیاری چیز ها را ندیده باور کرد. (صفحه ی 89 )
  • در هر سر انجام، مفهوم یک آغاز نهفته است. (صفحه ی 91 ) 




نوع مطلب : نشر روزبهان، 
برچسب ها : بار دیگر، شهری که دوست می داشتم، نادر ابراهیمی، نشر روزبهان،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: انسان ها هیچ جا خانه نمی شود
نام نویسنده: مت هیگ
نام مترجم: گیتا گرکانی
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب: ریاضیدانی مساله ریاضی که قابل حل نبود را حل می کند و چون حل این مساله باعث پیشرفت وسیع دنیا می شود، موجوداتی در سیاره ای بسیار دور از زمین متوجه این دستاورد می شوند.
آنها  چون در پی جلوگیری از پیشرفت کردن موجوات زمینی هستند ریاضیدان را می کشند و فردی را با چهره او به زمین می فرستند تا هر کسی را که از حل آن مساله با خبر است بکشد. او با این دید به زمین می آید که انسان ها موجودات بسیار بدی از هر لحاظ هستند. بعد از مدتی با معاشرت با دیگران و زندگی در خانواده که قبلا "خانواده داشتن" برای او معنا نداشت متوجه اشتباهش می شود و دست از کشتن آنها می کشد ولی ...

نظر من: در این کتاب به نظر من آن کشش خاصی که هر رمانی باید داشته باشد تا خواننده را تشویق کند برای به انتها رساندنش، وجود ندارد.
در این کتاب به  اخلاق های کلی انسان و رفتار های خوب و بدشان اشاره می شود. کتاب خیلی خوبی نیست ولی بد هم نیست.



بخش هایی از متن کتاب:
    • بعداً متوجه شدم این سیاره ای از چیزهایی پیچیده در چیز های دیگر است. غذا ها داخل لایه ها. بدن ها داخل لباس ها. رضایت داخل لبخند ها. همه چیز پنهان شده بود.( صفحه ی 30)
    • انسان ها قابل اعتماد نیستند. آن ها حتی به خودشان اعتماد ندارند. ( صفحه ی 151 )
    • گوش کنید، احساسات منطقی دارند. بدون احساسات انسان ها از همدیگر مواظبت نمی کنند، این موجودات اگر از هم مواظبت نکنند، می میرند.
    مواظبت از دیگران حفظ خود است. شما از کسی مواظبت می کنید و او هم از شما. ( صفحه ی 219 )
    • دلیل وجود داشتن عشق این بود که به تو کمک کند تا جان به در ببری. برای این بود که معنا را فراموش کنی. دست از جست و جو برداری و شروع کنی به زندگی کردن. معنی اش این بود که دست کسی را بگیری که برایش اهمیت قائلی و در  زمان حال زندگی کنی. گذشته و آینده توهم بود. گذشته فقط زمان حال مرده بود و آینده به هر حال هرگز وجود نداشت، برای اینکه هر بار ما به آن آینده می رسیدیم، به زمان حال بدل می شد. زمان حال تنها چیزی بود که وجود داشت. ( صفحه ی 269)
    • آنها می توانند اتومبیلی را هر روز سی مایل برانند و به خاطر بازیافت چند قوطی خالی مربا نسبت به خودشان احساس خوبی داشته باشند. آن ها نمی توانند در مورد اینکه صلح چیز خوبی است، حرف بزنند، با این حال جنگ را با شکوه ندانند. آن ها می توانند مردی را سرزنش کنند که زنش را بر اثر خشم کشته اما سرباز بی تفاوتی را که با انداختن یک بمب صد بچه را می کشد، ستایش کنند. ( صفحه ی 297 )
    • فکر می کنند خدا همیشه طرف آن هاست، حتی اگر طرف آن ها در تضاد با بقیه ی هم نوعان شان باشد. آن ها نمی توانند در مورد دو واقعه بسیار مهم که به صورت زیستی برایشان اتفاق می افتد - تولید مثل و مرگ- به توافق برسند. تظاهر می کنند می دانند پول برایشان خوشبختی نمی خرد، با این حال هر بار پول را ترجیح می دهند. در هر فرصت ممکن چیز های معمولی را می ستایند و عاشق این اند که شاهد بدشانسی دیگران باشند. آن ها بیشتر از صد هزار نسل روی این سیاره زندگی کرده اند و با این حال هنوز نمی دانند واقعا کی هستند و واقعا چطور باید زندگی کنند. در حقیقت، آنها حالا کمتر از گذشته می دانند.( صفحه ی 298)
    • در هر زندگی یک لحظه است. یک بحران. بحرانی که می گوید: آنچه من به آن اعتقاد دارم اشتباه است. این برای هر کس اتفاق می افتد، تنها تفاوت این است که این آگاهی چطور آدم ها را تغییر می دهد. در بیشتر موارد، نتیجه اش به سادگی دفن آن آگاهی و تظاهر به این است  که آنجا نیست. انسان ها این طوری پیر می شوند. این چیزی ست که در نهایت چهره شان را چروکیده و پشت شان را خمیده می کند و دهان و جاه طلبی شان را تحلیل می برد. سنگینی انکار. اضطراب ناشی از آن. این در انسان ها منحصر به فرد نیست. بزرگ ترین اقدام شجاعانه یا دیوانگی که هر کس قادر است انجام بدهد، تغییر است. ( صفحه ی 312)




    نوع مطلب : نشر هیرمند، 
    برچسب ها : انسان ها هیچ جا خانه نمی شود، مت هیگ، گیتا گرکانی، نشر هیرمند،
    لینک های مرتبط :
    دوشنبه بیست و یکم تیرماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: احتمالا گم شده ام
    نام نویسنده: سارا سالار
    نام انتشارات: نشر چشمه

    داستان کتاب: دختری زاهدانی(فکر کنم) در دوران دبیرستان با کسی به نام گندم آشنا می شود. آن دختر پدرش را از دست داده است و مادری معتاد همراه با دو برادر کوچکتر از خودش دارد. گندم تک فرزند است و پدری پولدار دارد و مادرش از پدرش جدا شده است. گندم دوست صمیمی او می شود. با هم دانشگاه تهران قبول می شوند. با هم در یک اتاق در خوابگاه زندگی می کنند. در آن زمان پسری به نام فرید رهدار با گندم قصد آشنا شدن دارد.  آن دختر با فردی به نام کیوان که او هم از بچه های دانشگاه شان هست ازدواج  میکند. پس از آن دیگر دوستی اش را به خاطر دختر درستی نبودن گندم، به پایان می رساند. اما در طول این هشت سال یک لحظه هم نشده است که همراه او نباشد و ....

    نظر من: در طول یک روز این کتاب را خواندم. از خواندش لذت بردم. توضیحاتش به جا بود و حوصله سر نمی رفت . انتهای آن اگر من درست متوجه شده باشم آن دختر خود گندم است یعنی خودش را گم کرده است. اسم کتاب هم با این رابطه جور در می آید اما چند درصد احساس می کنم چنین چیزی شاید اشتباه باشه.



    بخش هایی از متن کتاب:
      • اَه، اَه، اَه، مرده شور هر چه معذرت خواهی است توی دنیا ببرند، چرا آدم می توانند به این راحتی به نقش خودشان توی زندگی فاتحه بخوانند؟ اصلا حاضر نیستم یک کلمه ی دیگر گوش کنم، ( صفحه ی 103)
      • فرید رهدار عاشق راه رفتن بود، توی خیابان ها، توی کوچه و پس کوچه ها، توی پارک ها، توی اتوبان ها، توی کوه ها، توی بیابان ها ... میگفت آدم تا وقتی راه می رود وجود دارد، تا وقتی این دوتا پا را محکم می کوبد روی زمین و زمینی را زیر پاش له می کند.... ( صفحه ی 104)
      • و چه عجیب است این ته دل که وقتی چیزی را ازش بخواهی به همان طرف می کشاندت، که وقتی چیزی را ازش تمنا می کنی به همان سمت می چرخاندت، که اگر از ته دل احساس کنی تنهایی، که اگر از ته دل بخواهی دوستی را، دوستی که فقط مال خودت باشد که مثل خودت نباشد ... ( صفحه ی 107)





      نوع مطلب : نشر چشمه، 
      برچسب ها :
      لینک های مرتبط :
      نام کتاب: عشق در زمان وبا
      نام نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
      نام مترجم: بهمن فرزانه
      نام انتشارات: نشر ققنوس

      داستان کتاب: زندگی اش عادی و ساده است. در تلگراف خانه ای مشغول به کار می شود. این پسر عاشق دختری می شود که زندگی اش با او تفاوت دارد. او در پارک نزدیک ِ مدرسه ِ دخترک خود را مشغول خواندن روزنامه نشان می دهد. در فضای رو به روی خانه شان می نشیند تا از خاموش و روشن شدن نور اتاقش یا انجام گلدوزی در حیاط همراه عمه دخترک را ببیند. عمه دخترک متوجه توجه آن پسر به برادرزاده اش می شود. کم کم پسرک به دخترک نامه همراه با امضای خود می دهد و جواب می گیرد. سپس همراه نامه گل نیز ارسال می کند که چندین بار اول  با نامه بعدی برگشت داده می شد. سپس دیگر نامه هایشان از حالت معمولی به نامه های عاشقانه تبدیل می شود. یک روز پدر نامه ای را که باید به دست دخترش می رسید را می بیند. با دخترک حرف میزند و میبیند اصلا راه گریزی نیست. به دیدن پسرک  میرود و از او میخواهد تا به این نامه نویسی  ها ادامه ندهد ولی این دو عاشقانه همدیگر را می خواهند. پس پدر به بهانه دیدن اقوام زن فوت شده اش به مسافرتی یک ساله می رود تا فکر این پسر از سر دخترش برود اما در آنجا توسط دختر خاله اش ( اگر درست یادم باشد) راهی پیدا می کند تا به پسرک نامه بنویسد. پس از برگشت دخترک دست به حرکتی میزند که آن ...

      نظر من:  داستان جالبی دارد. در فصل اول زمانی در جریان است که ادامه آن در فصل پنجم گفته می شود. پایان جالبی دارد البته نسبتا قابل حدس است اما جزییات آن قابل پیش بینی نیست.




      بخش هایی از متن کتاب:
      • هر چه متعلق به شوهرش بود گریه اش را شدت می داد. دمپایی های چرمی نازک  او، پیژامای تا شده اش را در زیر نازبالش، جای خالی اش در آینه میز توالت و بوی مخصوصش روی پوست او. از فکری مبهم بر خود لرزید " کسانی که آدم دوستشان دارد باید همراه اشیای خود جهات را ترک کنند."(صفحه ی 88)
      • " ما مرد ها برده های عقاید قدیمی خود هستیم، ولی  وقتی یک زن تصمیمش  را بگیرد، هیچ سدی وجود نخواهد  داشت. قلعه های نظامی را جلوی پای خود نابود می کند، اصول اخلاقی را زیر پا می گذارد و ریشه کن می کند. خداوند هم جلودارش نیست." (صفحه ی513)






      نوع مطلب : نشر ققنوس، 
      برچسب ها :
      لینک های مرتبط :
      دوشنبه بیست و یکم تیرماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
      نام کتاب: امید آفتابی من!
      نام نویسنده: نامه های احمد شاملو به پسرش، سامان
      نام انتشارات: نشر چشمه

      توضیح کتاب: همان طور که از اسم کتاب پیداست مجموعه ای از نامه های نوشته شده توسط احمد شاملو به پسرش به نام سامان است که برای تحصیل به خارج از ایران رفته بود.


      بخش هایی از متن کتاب:
      • در عین حال دلم میخواهد واقعا دنیا را بشناسی و با چشم باز و عقل سلیم در مسایل نگاه کنی و در حالی که جسماً و روحاً جوانی ( و حتی کودکی) خود را حفظ می کنی و از زندگی کوتاهی که آدمیزاد در این چهار صباح عمر خود دارد لذت می بری و هر ساعت زندگیت را غنیمتی بازیافته تلقی می کنی، از لحاظ فکر و معرفت هر ساعت پیر تر و جهان دیده تر بشوی. (صفحه ی 14 )
      • دوری از تو را تحمل می کنیم به امید سعادت آینده ات؛ و همین امید است که به همه ما قدرت و غرور می دهد، که وقتی اسمت به زبان می آید سرمان را بالا نگه داریم و چشم هامان برق بزند. ( صفحه ی 23 )
      • سعی کن زندگی کنی. سعی کن. طلبه نشو. هم چیز یاد بگیر و هم زندگی کن. این دو تا با هم خوب است. لازم نیست فقط آدم به یکیش بچسبد. ( صفحه ی 25 )




      نوع مطلب : نشر چشمه، 
      برچسب ها : امید آفتابی من، نامه های احمد شاملو به پسرش، نشر چشمه،
      لینک های مرتبط :
      دوشنبه بیست و یکم تیرماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
      نام کتاب: اگر بمانم
      نام نویسنده: گیل فورمن
      نام مترجم: مهرآیین اخوت
      نام انتشارات: نشر هیرمند

      گیل فورمن از نویسندگان قرن بیستم آمریکا است. از روی این رمان فیلم هم ساخته شده است. 

      داستان کتاب: "دختری به نام "میا" که فرزند اول خانواده­ای راک­باز است. او در کمال ناباوری و تفاوت، به ساز ویولن­ سل که سازی کلاسیک است علاقه ­مند می­شود. او در دوران دبیرستان با کسی به نام "آدام" دوست  می­شود. کم کم به هم علاقه ­مند می ­شوند. آدام برای متوجه کردن میا از علاقه­ اش نسبت به او با دستمزد حاصل از دو هفته پیتزا رساندن به در منازل، او را به کنسرت بهترین ویولن ­سل زن که "یویو " نام دارد می­برد. در روز برفی که تدی_ برادر کوچک مایا_ غرق خوشحالی از تعطیل شدن مدارس است، پدر مایا هم به تبع چون معلم است آن روز روز تعطیلی او به شمار می­رود. در نتیجه مادر او هم با مدیرش تماس می­گیرد و اعلام می­کند که به سر کار نمی رود تا همه در کنار هم این روز را بگذرانند. آنها تصمیم می­گیرند به یکی از دوستانشان سر بزنند و سپس در آخر برای شام به پیش مادر­بزرگ و پدر­بزرگ بچه­ ها بروند. در راه برای گوش دادن به موسیقی هر کس با سلیقه خودش موسیقی مختلفی را انتخاب می­کند و به نوبت آنها پخش می­شوند ولی ناگهان در حالی که اولین موسیقی پخش می­شود ...

      داستان در دو زمان مختلف روایت می­شود ولی در هر دو زمان راوی "مایا" هست. یکی در زمانیست که مایا از جسم خود جدا است و شاهد اتفاق­های دور و برش برای تصمیم­ گیری درباره بودن یا نبودنش هست و دیگری در خاطرات گذشته که شامل به دنیا آمدن او و تدی، داستان آشنایی او با آدام و  رفتن او به دانشکده موسیقی مشهور در نیویورک است.

      داستان به صورتی نوشته و ترجمه شده است که میتوان صحنه ها را تصور  کرد. هنگام خواندن این کتاب احساسات خواننده تحریک می­شود.


      نظر من: خواندنش را پیشنهاد می کنم. همانند کتاب بخت پریشان برای من بود. در ضمت قابل گفتن است که فیلم این کتاب نیز بسیار زیباست.





      متن پشت جلد:
      هر چیز خوب و کاملی، مثل خانواده یا عشق، ممکن است در چشم به هم زدنی زیر و رو شود.
      میا هیچ خاطره ای از آن تصادف ندارد؛ تنها پس از آن را به خاطر می آورد: بدن آسیب دیده و غرق در خون خود را می بیند، می بیند که او را سوار آمبولانس می کنند، خانواده اش را هم می بیند که ...
      اندک اندک باید خود را باز یابد، باید بفهمد چه وضعیتی دارد، باید بفهمد چه از دست داده و زندگی اش چگونه خواهد بود؛ اما بدنش روی تخت بیمارستان است و خود او سرگردان و نامریی، مهم تر از همه آن که می فهمد خود او باید تصمیم بگیرد بماند یا برود.
      داستانی زیبا که بی شک دل خواننده را به درد می آورد اما شاید نگاه ما را به زندگی و خانواده و عشق تغییر دهد.




        نوع مطلب : نشر هیرمند، 
        برچسب ها : اگر بمانم، نشر هیرمند، گیل فورمن، مهرآیین اخوت،
        لینک های مرتبط :
        نام کتاب: استخوان خوک و دست های جذامی
        نام نویسنده: مصطفی مستور
        نام انتشارات: نشر چشمه

        داستان کتاب:  زندگی تعدادی از خانواده هایی که در هر یک از واحد های یک برج زندگی می کنند را بیان می کند.

        نظر من: تا قبل از خواندن صفحه پایانی متنش کشش داره و ذهن آدم درگیر این میشه که داستان زندگی این خانواده چی میشه؟! به کجا میرسه؟! اون یکی خانواده چطور؟! ولی در انتها بدون اتمام و نتیجه تموم میشه و آن همه کشش برای دیدن آب به سرابی بدل میشه.
        سمت این کتاب رفتم چون اسمش رو زیاد شنیده بودم! ولی رضایت بخش نبود.



        بخشی از متن کتاب:
        • "فرض دوم:  زنی در کار نیست."
        تلویزیون  برنامه کودک پخش می کرد. " اگر زنی در کار نباشه، عشقی هم در کار نیست. شکسپیر و حافظ و رومئو و ژولیت و شیرین و فرهاد ول معطل اند. اگه روزی زن ها بخواند از اینجا برند، تقریبا همه ادبیات و سینما  و هنر دنیا رو باید با خودشون ببرند. اما اگه قرار باشه مرد ها برند چی؟"
        رو به آشپزخانه  فریاد کشید:" بیا این رو گوش کن که واسه تو خیلی خوبه."
        از توی آشپزخانه پاسخی نیامد.
        " اگه قرار باشه مرد ها از این دنیا گورشون رو گم کنند و برند، بهت قول میدم که هر چی جنگ و کشتار و کثافت کاری های دیگه ست رو با خودشون می برند. دنیا عینهو گوشت خرگوش می مونه. نصف حلال، نصف حرام. زن نصفه حلال دنیاست. هر چی کثافت کاری و گند کاری هست توی مرد هاست. هر کی قبول نداره ور داره آمار رو بخونه. تاریخ رو بخونه. تلویزیون تماشا کنه."( صفحه ی ۳۹)





        نوع مطلب : نشر چشمه، 
        برچسب ها : استخوان خوک و دست های جذامی، مصطفی مستور، نشر چشمه،
        لینک های مرتبط :


        ( کل صفحات : 9 )    ...   6   7   8   9   
        آمار وبلاگ
        • کل بازدید :
        • بازدید امروز :
        • بازدید دیروز :
        • بازدید این ماه :
        • بازدید ماه قبل :
        • تعداد نویسندگان :
        • تعداد کل پست ها :
        • آخرین بازدید :
        • آخرین بروز رسانی :
         
         
         
        شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic