کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
پنجشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: بار دیگر، شهری که دوست می داشتم 
نام نویسنده:  نادر ابراهیمی
نام انتشارات: نشر روزبهان

توضیح کتاب: این کتاب شامل سه بخش به نام های “باران رویای پاییز” ، “پنج نامه از ساحل چمخاله به ستاره آباد” و “پایان باران رویا” است.
بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، داستان پسر مردی کشاورز است که سخت دلباخته دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت می کند که معشوقه اش به نام هلیا پس از گذر روزها از فرارشان از روستایی که در آن کودکی خود را به دست جوانی سپرده بودند، او را تنها رها کرده و به خانه بازگشته است. مرد ِ عاشق پس از یازده سال طی کردن فراز و نشیب زندگی داستان عاشقانه شان از به دست آوردن هم و با هم زندگی کردن تا تنها رها کردن مرد، به روستای شان که روزگاری به خاطر علاقه اش از آن گریخته بود باز میگردد.
این کتاب کوچک، همراه با گلایه ها و واگویه های مردی عاشق است که محبوبش رهاییش کرده است.مواردی همچون عادات و معضلات اجتماعی را در چارچوب یک جامعه کوچک مورد اشاره قرار داده است.


بخش هایی از متن کتاب:

  •  هلیا. بدان که من به سوی تو بازنخواهم گشت. تو بیدار می نشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند. بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد، زیرا که نفرین بی ریا ترین پیام آور درماندگی ست.   (صفحه ی 16 )
  • آنها که تا سپیدِ صبح بیدار می نشینند ستایشگران بیداری نیستند. (صفحه ی 16 )
  • من پیش از این بار ها گفته بودم که التماس شکوه زندگی را فرو می ریزد. تمنا، بودن را بی رنگ می کند. و آنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است. (صفحه ی 19)

  • هلیا میان بیگانگی و دوگانگی هزار خانه است. آن کس که غریب نیست شاید که دوست نباشید. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند ، می گویند و می خندند. “شما” را به “تو”، “تو” را به هیچ بدل می کنند. آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرا رسنده ی نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است.(صفحه ی 21 )
  • از یاد مران این گونه شناسایی ها بیشتر از عدوات، انسان را خاک می کند. مگذار که در میان حصار گذشت ها و اندرز ها خاکسترت کنند. (صفحه ی 22 )
  • مهر، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربه یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد. عشق، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت، باز آن ها را زیر هم نوشت و باز آن ها را جمع کرد. آنچه من می شنیدم آنچه می گفتند نبود. کلمات در فضا دگرگون می شد و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهر ها آلوده بود. در برابر من، زنان، مردان، کودکان و ابزار ها سخن می گفتند. (صفحه ی 22)
  • آنها دوامِ محدود ِ شادی هایشان را باور نمی کنند. آنها به لحظه های سنگین ندامت نمی اندیشند. برای کودکان، مرگ سوغاتی ست که تنها به پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها می رسد. (صفحه ی 33 )
  • تو از صدای غربت، از فریاد قدرت، و از رنگ مرگ می ترسی؟هلیا! برای دوست داشتن ِ هر نَفَس ِ زندگی، دوست داشتن ِ هر دَم ِ مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز ِ نو، خراب کردن هر چیز ِ کهنه را و برای عاشق ِ عشق بودن، عاشق ِ مرگ بودن را. ( صفحه ی 44 )
  • افسوسهلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد. امکان، فرمانروای نیرومندترین سپاهیانی ست که پیروزی را بالای کلاه خود های خود چون آسمان احساس می کرده اند. هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشید و آن را نفرین می کند. هر فاتحی در درون ِ خویش ستایشگر بی ریای امکان است. امکان می آفریند و خراب می کند. امکانات ناشناس، در طول جاده ها و چون زنبوران ولگرد، به روی گمنام ترین گل های وحشی خانه می سازند. دروازه های هر امکان انتخاب را محدود کرده است. (صفحه ی 45 )
  • زندگی طغیانی ست بر تمامی ِ درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. (صفحه ی 54 )
  • آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه ی پایان آن جدایی ست. زندگی، تنهایی را نفی می کند، و عشق، بارورترین ِ تمام ِ میوه های زندگی ست. ( صفحه ی 56 )
  • اما یاد، انسان را بیمار می کند. (صفحه ی 56 )
  • در آن لحظه هایی که تو یک "آری" را با تمام زندگی تعویض می کنی، در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند، در آن لحظه  ها یی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریاد های دیگران احساس می کنی، در آن لحظه یی که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن اختتام ِ تمام ِ اندیشه ها و رویا هاست، در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش که روز ها و لحظه ها هیچ گاه باز نمی گردند. به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان. ( صفحه ی 60 )
  • ایمان من به تو ایمان من به خاک است.ایمان من به  رَجعت ِهر شوکتی ست که در تخریب بنای پوسیده ی اقتدارِ دیگران نهفته است. تو چون دست های من، چون اندیشه های سوگوار این روز های تلخ و چون تمام یاد ها از من جدا نخواهی شد. هلیای، به من بازگرد. و مرا در محبس بازوانت نگه دار. و به اسارت زنجیر های انگشتانت درآور که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است. سپر باش در میان من و دنیا که دنیا  در تو تجلی خواهد کرد. بر من ببند چون سدی عظیم که در سایه ی تو من دریاچه یی نخواهد بود. ( صفحه ی 65 )
  •  هلیا! تو زیستن در لحظه ها را بیاموز. و از جمیع ِ فردا ها پیکر کینه توز ِ بطالت را میافرین. ( صفحه ی 68 )
  • در پایدار ترین شادی ها نیز غمی نهفته است، و در پاک ترین اعمال قطره یی از ناپاکی. ( صفحه ی 84 )
  • ما در روزگاری هستیم، هلیا، که بسیاری چیز ها را می توان دید و باور نکرد و بسیاری چیز ها را ندیده باور کرد. (صفحه ی 89 )
  • در هر سر انجام، مفهوم یک آغاز نهفته است. (صفحه ی 91 ) 




نوع مطلب : نشر روزبهان، 
برچسب ها : بار دیگر، شهری که دوست می داشتم، نادر ابراهیمی، نشر روزبهان،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic