کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
نام کتاب: پیشانی شکسته مجسمه ها 
نام نویسنده: فرهاد خاکیان دهکردی
نام انتشارات: نشر نگاه

داستان کتاب: داستان  دو دوست به نام های  امیر و بهزاد  هست که در یک ساختمان با هم همسایه هستند. دختری به نام بهار در یکی از واحد های آن ساختمان زندگی می کند.  بهزاد دل در گرو بهار دارد. یک شب که امیر و بهزاد به پشت بام می روند تا دور از چشم خانواده شان سیگار بکشند ناگهان بهار می آید  در حالی که با تلفن در حال مکالمه هست. بهار بر روی دیوار شماره ای را یادداشت می کند.  توجه بهزاد به آن شماره جلب می شود. فردا صبح برای سر در آوردن از اینکه آن شماره مال چه کسی ست دروغی به امیر می گوید و آنگاه ...

نظر من: دقیق اطلاع ندارم کتاب اول این نویسنده هست یا نه ولی فرض می گیرم کتاب اول این نویسنده هست. به عنوان  کتاب اول نوشته خوبی بود. از خواندنش لذت بردم.  
نکته ای که می تونم بگم این هست اگه خیلی از اتفاق ها رو دقیق تر و ریز تر بیان می کرد یا بیشتر محیط اطراف رو توصیف می کرد، دلچسبی نوشته بیشتر می شد. بعضی قسمت ها انگار در حد همون طرح داستان مونده. فقط یکم بیشتر وقت صرف میکرد می تونست کتاب اول بسیار بهتری داشته باشه ولی باز هم خوب بود، ایشالا که کتاب  های برجسته و عالی در آینده  از ایشون بخونم.

پ.ن: در نمایشگاه کتاب سال ۹۵  به نشر نگاه سر زدم. نویسنده  این کتاب  در میان معرفی کتاب های مختلف این کتاب را به من معرفی کردند. دلیل معرفی کردن این کتاب را زمانی که ازشان پرسیدم برگشتند گفتند : همین جوری.
چند روز بعد، از  اینستاگرام نویسنده کتاب دیگری  عکس ایشان در غرفه انتشارات نگاه را به اشتراک گذاشته بودند،  تازه متوجه شدم نویسنده  این کتاب خودشان بودند.
جالب اینجاست از کتاب و نویسنده که حرف می زدیم ایشان سن من را پرسیدند و قبول نمی کردند بنده بیست و یک سال سن دارم.




متن پشت جلد:
از دور تر ها، از جایی بین طاقی های کوچه ی باریک، آسمان پیدا بود. می دید که روشنایی صبح، انگار چنگ انداخته باشد به تاریکی، جای خودش را در آسمان باز می کند. هوا روشن می شد. باید زودتر راه می افتادند تا به اولین سرویس شهرکرد می رسیدند.
رو به امیر گفت: "پاشو! غلط نکنم این شب لعنتی با همه ی نحسی ش تموم شد."
" تو که می گفتی نحسی مار خرافاته."
جواب امیر را نداد، ایستاد، لباسش را تکاند و راه افتاد سمت خیابان که حالا داشت روشن تر می شد.





نوع مطلب : نشر نگاه، 
برچسب ها : نشر نگاه، پیشانی شکسته مجسمه ها، فرهاد خاکیان دهکردی،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic