تبلیغات
کتاب هایی که من خواندم - سلاخ خانه ی شماره ی پنج = کورت ونه گات جونیر + ع.ا.بهرامی + نشر روشنگران و مطالعات زنان
 
کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
نام کتاب: سلاخ خانه ی شماره ی پنج
نام نویسنده: کورت ونه گات جونیر
نام مترجم: ع.ا.بهرامی
نام انتشارات: نشر روشنگران و مطالعات زنان

داستان کتاب: رمان "سلاخ‌خانه شماره پنج" توسط "کرت وانه¬گت" نویسنده معاصر آمریکایی در سال 1969  به رشته تحریر درآمده است. این کتاب نخستین بار در سال ۱۳۸۳ توسط "علی اصغر بهرامی"  به فارسی ترجمه و توسط "انتشارات روشنگران و مطالعات زنان " منتشر شد. 
 از روی این کتاب نیز فیلمی ساخته شده است. عنوان فرعی کتاب " جنگ صلیبی کودکان " است که به واقعه ای تاریخی در دوران جنگ های صلیبی اشاره دارد.
کتاب در دسته رمان‌های پست‌مدرنیستی قرن بیستم است. این کتاب دارای رویکردی علمی-تخیلی و در عین حال گزارش دهنده واقعیت‌های تاریخی است.
اتفاق ها دراین کتاب در زمان های متفاوت روایت می شود از جمله: دوران بچگی، دوران ازدواج، دوران زندگی در سیاره ای دیگر، دوران جنگ و دوران پس از جنگ.
زمینه تاریخی خلق این رمان، واقعه تاریخی بمباران شهر درسدن آلمان در اواخر جنگ جهانی دوم است. این واقعه تاریخی، بین روزهای ۱۳ تا ۱۵ فوریه سال ۱۹۴۵ رخ داد و در طی این بمباران‌های سهمگین، ۱۳۰۰ بمب‌افکن نیروی هوایی انگلیس و آمریکا، حدود ۳۹۰۰ تن بمب روی این شهر ریختند. تخمین زده می‌شود که بین ۲۴ تا ۴۰ هزار نفر در طی این ۳ روز کشته شده‌اند. ولی در منابعی هم به عدد ۱۳۴ هزار نفر اشاره شده است.  کرت وانه‌گت در این دوران توسط نازی ها  به عنوان اسیر جنگی در شهر درسدن حضور داشته و از نزدیک شاهد این واقعه بوده است. وی این رمان را بعدها تحت تاثیر این واقعه نوشت.
ونه‌گات کتاب را بر اساس تجارب شخصی خویش در جنگ جهانی دوم درباره واقعه بمباران درسدن آلمان توسط متفقین نوشته‌است. شخصیت اصلی این کتاب "بیلی پیل گریم"، سرباز آمریکایی است که در زمان جنگ جهانی دوم در شهر درسدن حضور دارد و در زمان بمباران، در سلاخ‌خانه‌ای در زیرزمین پناه می‌گیرد. 
داستان این رمان از این قرار است که: بیلی پیلگریم، قهرمان داستان، در زمان خدمت خود در ارتش آمریکا در جنگ جهانی دوم، قابلیت حرکت در زمان را پیدا می‌کند و از آن لحظه به‌طور همزمان در زمین و یک سیاره دور به نام ترالفامادور زندگیش را پی می‌گیرد. او به فلسفه سرنوشت ترالفامادوری ها باور پیدا می‌کند. آنها قادر به دیدن محیط خود در چهار بعد هستند؛ بنابراین از تمام اتفاقات گذشته و آینده باخبرند. پس واکنش او به تمام اتفاقات ناخوشایندی که اتفاق می افتد، گفتن این جمله است:  بله! رسم روزگار چنین است.  
 حضور نویسنده و شخصیت اصلی داستان در آن شهر درواقع به این صورت بوده است که آن ها را برای انجام کار به این شهر می فرستند و زمانی که صدای خطر بمباران زده می شود آنها را به انباری که در زیر زمین محل نگه داری لاشه های گوشت هست منتقل می کنند. پس از بمباران آن شهر توسط متفقین تنها بازماندگان آنجا همین اسرا به همراه چهار نگهبان آلمانی آنها هستند.  آنها برای زنده ماندن نیاز به غذا داشتند برای همین همگی از تپه ای گذر می کنند تا به مهمانخانه ای می رسند. در اسطبل آنجا شب را روز می کنند و  سپس بر می گردند تا اجساد کشته شدگان را از زیر آوار بیرون بیاورند.
بیلی پیل گریم انسانی بی ارده در گذر زمان است. طوری که خودش می گوید بارها تولد و مرگ خود را دیده است و از سر اتفاق به دیدار حوادث بین مرگ و تولد خود رفته است. مثلا در گذشته یک سرباز آمریکایی دست و پا چلفتی درون گراست که در جنگ جهانی دوم اسیر نازی ها شده و بمباران شهر درسدن را از نزدیک دیده است. در زمان حال پیر شده و همسرش را از دست داده و دخترش باربارا از او نگهداری می کند. و در زمان آینده در باغ وحش ترالفامادوری ها با یک زن هنرپیشه زندگی می کند.
ترالفامادور سیاره ای ست که موجودات آن از طریق تله پاتی با هم ارتباط برقرار می کنند و میلیون ها کیلومتر از زمین دور است. بیلی معتقد است که در برهه ای از زمان توسط موجودات این سیاره ربوده شده است . سیاره ای که در صلح و صفا با هم زندگی می کنند و دلیل نداشتن جنگ را در این می دانند که باید جنگ را نادیده گرفت و ساعتها را صرف تماشای لحظه های خوب کرد.
شروع کتاب در زمانی  است که نویسنده در پی نوشتن اتفاق های زمان جنگ هست و می گوید که توسط بنیاد خیریه گوگنهایم  در سال 1967 به درسدن برگشته است. او برای نوشتن کتاب با یکی از دوستان زمان جنگش به نام برنارد وی اوهار ارتباط برقرار می کند اما او دوست ندارد آن خاطرات را مرور کند. اوهار او را به شهر محل سکونتش دعوت می کند. وقتی نویسنده به اونجا می رود با برخورد بد همسر او رو به رو می شود که پس از پرسیدن متوجه می شود که او از جنگ متنفر است..
بیلی کسی است که دانشگاه را پس از شش ماه تحصیل در رشته مردم شناسی رها کرد. در آینده بینایی سنج می شود. در سال های آینده او در محلی دارای چندین مغازه بینایی سنجی بوده است. هواپیما در حالی که تعدادی از بینایی سنج ها از جمله بیلی را به سمت مکانی که کنفرانس برگزار می شد می برد دچار سانحه می شود و سقوط می کند. .او از آن حادثه جان سالم بدر می برد . همسر او فردی زشت بود که  به جز بیلی کسی حاضر به ازدواج با او نبوده . همسرش به این دلیل او را بسیار دوست دارد. با شنیدن این خبر درحالی که گریه می کند سوار ماشین می شود و به سمت بیمارستانی که بیلی در آن بستری است می رود. در راه چنان تصادفی می کند که پشت ماشین از جمله قسمت اگزوز کامل از بین می رود. ولی او بدون توجه به این واقعیت سوار همان ماشین می شود و با سرو صدای زیاد ماشین به بیمارستان می رود اما به دلیل گازگرفتی شدید پس از رسیدن به بیمارستان در می گذرد. دختر آنها سعی می کند در کنار غم از دست دادن مادر و اتفاقی که برای پدر افتاده امور را به دست بگیرد. 
در سال های آتی دختر او به دلیل آنکه خود را خانم خانه می داند احترام پدر فرزندی را  زیر پا می گذارد و سعی می کند از این طریق از پدر مواظبت کند. به عنوان مثال  اولین باری که پدر او در مورد موجودات سیاره ای دیگر در روزنامه مطلبی چاپ می کند او  با عصبانیت به خانه پدرش می رود و در را بار ها می زند ولی بیلی به دلیل آن که در زیر زمین مشغول نوشتن کتابش بوده است صدای در را نمی شنود. او با کلید خود وارد می شود. سپس با کلی گشتن او را در زیر زمین پیدا می کند و متوجه می شود که همه جا سرد است . به او میگوید چرا پاسخ من را نمی دادی؟ و او را تهدید می کند که با او رفتار بچگانه (بردن به خانه سالمندان) انجام می دهد در صورتی که او دست از این کار بچه گانه اش ( حرف زدن در مورد سیاره ای دیگر) بر ندارد. دخترش به شوفاژ کار زنگ  زنگ می زند تا به شوفاژ خانه رسیدگی کند. 
او روزی توسط بشقاب پرنده به سیاره ای دیگر می رود که موجودات در آنجا به رنگ سبز هستند. در آنجا او را در باغ وحشی به معرض دید همگان قرار می دهند. او را در محیطی که تمام وسایل زندگی یک انسان در آن قرار داده شده است محبوس می کنند. البته بیلی می داند در صورت خارج شدن از آنجا با هوایی که از گاز سیاه نور پر شده است روبه رو می شود. او که دارای بدن زیبایی نبوده اما در آنجا مورد تحسین آن موجودات قرار می گیرد و باعث می شود کلی انگیزه بگیرد. برای او از زمین زنی هنر پیشه می آورند تا چگونگی ارتباط زناشویی بر روی زمین را متوجه شوند. برای اینکه برای آنها محیط شب را فراهم کنند بر روی مکان زندگی آنها چادری سیاه می اندازند تا آنها شب را تجربه کنند و به امور شب خود بپردازند. در نهایت آنها دارای فرزندی می شوند و مدت ها در آن سیاره زندگی می کنند.
در زمان جنگ بیلی وارد دسته سه تفنگدار می شود. آنها بار ها جان او را نجات دادند. دو نفر از آنها کشته می شوند و تنها و او یکی دیگر به نام ویری به اسارت در می ایند. آنها را سوار قطاری می کنند که حتی جای ایستادن هم به تعداد آنها وجود ندارد. به آنها غذا داده نمی شود و در آن میان شاهد فوت تعدادی از هم نوعان خود می شوند. سپس به محلی برده می شوند. در آنجاپالتو هایی که متعلق به افراد فوت شده بود را تن آنها می کنند. سپس آنها را به زیر دوش آب با دمای بالا می برند تا میکروب های آنها از بین برود. سپس به قرارگاهی می روند که در آنجا افسران آمریکایی به خیال اینکه گروهی افسر دارند به جمع آنها می پیوندند نمایش سیندرلا را برایشان تدارک  می بینند. بعد ها متوجه می شوند تنها با تعدادی سرباز صفر هم اتاق شده اند. بیلی به دلیل سردی هوا کفش های نقره ای با پارچه آبی سیندرلا را به عنوان لباس تن خود می کند که در همه جا او را مسخره می کنند. دوباره آنها را سوار ماشین می کنند و به شهر سندن می فرستند. در آنجا آنها هر کدام به کاری مشغول بودند. یکی از کار های آنها کار در کارخانه شربت سازی بود. آن شربت ها که حاوی  مقداری از چند نوع ویتامین و مواد معدنی بود برای خانم های باردار تهیه میشد. بیلی بر اثر خوردن بدون اجازه مقدار زیادی شربت دچار سوزش و درد معده شده بود. در آنجا بار ها آژیر های مربوط به بمب باران به صدا در آمده بود ولی هیچ وقت بمب ها در آنجا فرود نیامده بود. هر بار آنها به زیر زمینی رهسپار می شدند تا از خطر بمباران در امان باشند.  در یکی از روز ها این بمب باران صورت گرفت به مدت یک روز و نیم آنها در آن زیر زمین که محل نگه داری لاشه های گوشت بود زندانی شده بودند.  پس از آن که بیرون آمدند متوجه شدند تنها بازماندگان آنجا خودشان هستند. آنها تپه ای را مجبور به عبور کردن شدند تا به آبادی برسند. سپس به مهمانخانه ای رسیدند که آن صد و خورده ای اسیر را در اسطبل سکنا دادند و پس از خوردن مقداری غذا به آن شهر برگشتند. مشغول دراوردن اجساد شدند. پس از آن انها را به مکانی بردند و در آنجا زندانی کردند. یکی از روز ها دیدند که در آن محل قفل نیست و  متوجه شدند که جنگ به پایان رسیده است . 
او از زمان فوت خود به دلیل گذر در زمان به درستی آگاه بود. داستان مرگ او به این صورت بود ویری در واگن قطاری که به سمت قرارگاه در حرکت بود  فوت کرد. او در لحظات پایانی  از دوستش قول گرفت که باعث و بانی مردن او که بیلی باشد را بکشد. بیلی دراقع با سفر خود در زمان و بی دست و پا بودنش در مواقع خطر باعث شد او اسیر شود.  دوست او قسم میخورد پس از اتمام جنگ و زندگی کردن چند سال با شادی، همانند فرد دیگری که کشته بود کسی را اجیر می کند تا در خانه او را بزند و او را بکشد. او که در آینده دارای کلی طرفدار است، یکی از سخنرانی هایش در محلی ست که بیری زندگی می کند. پس از پایان سخنرانی برای حفظ جان او اطرافش را تعدادی پلیس احاطه کرده اند. تفنگی پیشونی او را نشونه می گیرد و او فوت می کند.




بخش هایی از متن کتاب:
  • در طی این سال ها، همه کسانی که مرا دیده اند، اغلب درمورد کار نویسندگیک سوال کرده اند. من هم معمولا جواب می دهم کار اصلی من در اطراف درسدن دور می زند.
یک روز همین حرف را به هاریسون استار که فیلم ساز است زدم. او هم پشت چشمی نازک کرد و پرسید: " این کتاب ضد جنگ است؟"
گفتم: " بله، حتما."
"میدانی وقتی می شنوم کسی کتاب ضد جنگ می نویسند، چه می گویم؟"
"نه.، چه می گویید، آقای هاریسون استار؟"
می گویم:" چرا به جای آن، کتابی ضد رودخانه های یخ نمی نویسی؟"
البته منظور ایشان این بود که جنگ همیشه وجود دارد و جلوگیری از جنگ همان قدر آسان است که جلوگیری از رودخانه یخ. من هم حرف او را قبول دارم. تازه اگر جنگ هم مثل رودخانه های ِ یخ پشت سرهم راه نمی افتاد، باز هم آدم ها راست راست می مردند!(صفحه ی 16)
  • گاه گاهی به فکر سوابق تحصیلیم می افتم. بعد از جنگ دوم جهانی، مدتی به دانشگاه شیکاگو رفتم و مردم شناسی خواندم. آن روز ها، به همه یاد می دادند که بین آدم ها مطلقا تفاوتی وجود ندارد. هنوز هم ممکن است همین چیز ها را یاد بدهند.
چیز دیگری که یادمان دادند این بود که در دنیا آدم بد یا مضحک و یا نفرت انگیز پیدا نمی شود. پدرم قبل از مرگ، به من گفت:" می دانی توی قصه های تو هیچ وقت آدم بد پیدا نمی شود."
به او گفتم این همان چیزی است که بعد از جنگ در دانشگاه یاد گرفتم. ( صفحه ی 21)
  •  و من از خودم درباره زمان حال سوال کردم، که وسعتش چقدر است، عمقش چقدر است و چقدرش سهم من می شود. ( صفحه ی 33)
  • کاری از دست من ساخته نبود. من یک زمینی هستم و مجبورم به ساعت و تقویم ایمان داشته باشم. ( صفحه ی 35)
  • این دعا آنها را در ادامه زندگی یاری داده است. دعا چنین بود: خدایا مرا صفایی عطا کن تا آنچه را توانایی تغییر ندارم بپذیرم؛ مرا شجاعتی عطا کن تا آنچه را توانایی تغییر دارم تغییر دهم؛ و خردی، تا آن دو را از هم باز شناسم. ( صفحه ی 83)
  • “لحظه های زشت را نادیده بگیرند و ذهن خود را روی لحظه های زیبا متمرکز کنند”
  • که وقتی کسی می میرد تنها به ظاهر مرده است. در زمان گذشته خیلی هم زنده است، بنابراین گریه و زاری مردم در مراسم تشییع جنازه بسیار احمقانه است. تمام لحظات گذشته، حال و آینده همیشه وجود داشته اند و وجود خواهند داشت. ما خیال می کنیم لحظات زمان مثل دانه های تسبیح پشت سر هم می آیند و وقتی لحظه ای گذشت دیگر گذشته است اما این طرز فکر وهمی بیش نیست.
  • وقتی کسی می میرد، تنها شانه هایم را بالا می اندازم و جمله ای را که ترالفامادوری ها درباره ی مردگان می گویند به زبان می آورم . می گویند : بله، رسم روزگار چنین است.
  • بیلی پیل گریم می‌گوید جهان از نظر موجودات ترالفامادور، مجموعه تعدادی نقطه‌های کوچک نورانی نیست. این موجودات نقطه حرکت هر ستاره و مسیر حرکت آنرا می‌بینند، بطوریکه آسمان پر از رشته‌های نورانی و باریک ماکارونی است و ترالفامادوری‌ها انسان‌ها را هم بصورت موجوداتی دو پا نمی‌بینند. آنها را به شکل هزارپاهای بزرگ می‌بینند و یا به گفته بیلی: “یک سمت بدنشان پاهای نوزادان و سمت دیگر، پاهای سالمندان قرار دارد.”
  • بیلی پیل گریم می‌گوید در ترالفامادور کسی علاقهٔ چندانی به مسیح ندارد.  می‌گوید تنها شخصیت زمینی که ذهن ترالفامادوری‌ها را بیش از همه به خود مشغول داشته‌است چارلز داروین است، که می‌آموزاند کسانی که می‌میرند راهی به جز مرگ ندارند و هر جنازه‌ای حرکتی به پیش است. بله، رسم روزگار چنین است.  
  • یک نفر از میان جمعیت داخل باغ وحش از طریق سخنران از او پرسید با ارزش ترین چیزى که تا کنون در ترالفامادور یاد گرفته است چیست و بیلى پاسخ داد اینکه ساکنان یك سیاره چگونه مى توانند با صلح و صفا با هم زندگى کنند همان طور که مى دانید من از سیاره اى مى ایم که از روز ازل درگیر یک سلاخى بى معنى شده است.




نوع مطلب : نشر روشنگران و مطالعات زنان، 
برچسب ها : سلاخ خانه ی شماره ی پنج، کورت ونه گات جونیر، ع.ا.بهرامی، نشر روشنگران و مطالعات زنان،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :