کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
چهارشنبه بیستم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب:  سلوک
نام نویسنده: محمود دولت آبادی 
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب:   رمانی است که توسط “انتشارات چشمه” به قلم محمود دولت آبادی به چاپ رسیده است. به گفته نویسنده نوشتن این کتاب چهار سال به طول انجامید .در ابتدا کتابی با ششصد صفحه بود که نویسنده آن را به دویست و ده صفحه تبدیل کرد به گفته خود نویسنده پس از انتخاب هفت نام، اسم سلوک برای این رمان انتخاب شد
داستان توسط راوری های مختلف از جمله سایه قیس، دانای کل ( نویسنده )، دست نوشته ها و … روایت می شود.

شخصیت های اصلی رمان مرد مسنی به نام قیس است که هفتاد سال سن دارد و دیگری دختری است هفده ساله به نام نیلوفر که قیس شیفته او شده است و به دلیل کهولت سن نام او را هر بار فراموش می کند و با نام های متفاوت او را مورد خطاب قرار می دهد . در این رمان دست نوشته هایی که حاصل یک ذهن پریشان است در قسمت های مختلف برای پیشبرد داستان به چشم می خورد . 
داستان به صورتی آغاز می شود که قیس در گورستانی قرار دارد و از زبان سایه قیس داستان روایت می شود. در متن این چنین بیان می شود 

یک حس گنگ و ناشناخته به او می گوید آن مرد باید برایش آشنا باشد. اما هرچه به ذهن فشار می آورد، نمی تواند تصویر روشنی از او برای خود بسازد، یا حتی چیز هایی از او در خاطرش بازسازی کند.
پیر مرد حالا برخاسته است و … به یقین می داند که دیگری متوجه دسته ورق های کاغذی هست که او با بیزاری می گذارد رو نیمکت سنگی، خم می شود به دشواری و مشتی سنگ ریزه از زمین جمع می کند و می گذارد روی دسته اوراق و سپس دور می شود… قیس می کوشد تند و سریع خود را برساند به کاغذ ها، اما رفتنش ضرباهنگ گام های او را دارد، نه کند تر و نه تند تر.”

داستان به صورتی است که پیر مرد بعد از یازده سال رابطه عاشقانه با نیلوفر به اروپا سفر می کند. دلیل سفر او این است که آن دختر به بلوغی رسیده که داشتن خانه و ثروت را به بودن عشق در زندگی اش ترجیح می دهد و پیر مرد را پس می زند. در آنجا به خانه دوستش به نام آصف می رود و به دلیل آن که بی خبر به این سفر آمده است باید منتظر بماند تا دوستش به خانه باز گردد. در زمانی که انتظار بازگشت آصف را می کشد به فکر کردن و خواندن دست نوشته هایش می پردازد و در خیابان نزدیک خانه دوستش و کافه ای که آن نزدیکی است تردد می کند. در آنجا در خیالاتش به نحوه کشتن معشوقه اش با تیغی که خون بر آن نشسته است و پاک نمی شود می پردازد تا بتواند او را در ذهنش نابود کند. به صورتی که در کتاب این چنین می گوید:
” آن را مقابل آینه می گیرم. تکرار می شود در آینه. شوشکه واری ست ظریف، اما شوشکه نیست. سرنیزه واری، اما سرنیزه نیست. تیز است و برق می زند.

این کتاب به دلیل داشتن راوی های مختلف کمی خواندنش سخت است و نیاز به دقت دارد تا رشته ارتباط از دست خارج نشود . 

نیلوفر فرزند خانواده ای است که بزرگ آن خانواده ( پدر نیلوفر) سنمار نام دارد که در گذشته به کار معماری مشغول بوده است سنمار سال های زیادی است که با همسرش قهر است
نام برادرش اردی دا است که بسیار غیرتی ست و خواهر های او به نام های آزاده که بیوه است ، فخیمه و فزه که از سن ازدواجشان گذشته است و تنها هستند ، هستند.



بخش هایی از متن کتاب:

  • "من و تو دو نیمه یک انسانیم."
"نه ، تو و  من یکی هستیم، یکی. بی تو من نبودم ، این که هستم نمی  بودم."
"از زبان من حرف می  زنی؛ بی تو شاید من نبودم!"( صفحه ی 16 )
  • "آی آدم ... زیبایی یک وصف است، یک صفت، تو وصف و صفت نبودی ، تو معنا ... _نه!_ تو خود حیات بودی. نفس  تو، نفس تو، نفس های تو... "
ای ... هی! زندگی چه نامرئی از انسان عبور می کند و می گذرد و تو را با خود می برد  غرق در جاذبه ای نفسگیر؛ و اکنون چه عقوبتی، چه عقوبتی، چه عقوبتی. نفرین اگر کارساز می بود شاید تا سطح خوار شده ترین مردمان فرود می آمد به امید کارساز افتادن آن، که من حرام شدم و دریغا ... .)صفحه ی 18 )
  • باید با متن در آمیزد، باید بتواند نشانه های پریشانی و بی قراری یک آدمیزاد را در خطوط کج و مج، در تکه_پاره های یک صفحه ، یا حواشی یک صفحه آن جور بفهمد که در پشت و در ورای حروف و کلمات نهفته بوده و نهفته هست. از خیلی زمان های پیش، شاید از روزگاری که در کتابت با کلمه آشنا شده بود به این درک رسیده بود که کلمه_کلمات ظرف های بسیار کوچکی هستند برای بیان آن وجد یا مهابتی که در ذهن و در روح گذر دارند. و دانسته بود کلمات و زبان کمترین امکانی است که آدمیزاد برای بیان بی نهایت خود در اختیار دارد.)صفحه 23)
  • انسان چگونه حسی است؟! من چگونه حسی هستم وقتی خودم را، بارانی ام، شال گردن و چمدانم را با خود حمل می کنم از جایی که نمیشناسم به جایی که فقط یک احتمال است برای آسودن؟ من چگونه حسی هستم وقتی ذهنم شاخه، شاخه، شاخه است که من در هر شاخه اش اسیر و اسیر و اسیرم به جستجوی نیافتن و نبود آنچه در جستجویش هستم؟
آری ...انسان در ذهنش زندگی می کند، انسان در ذهنش می میرد، قیس در ذهنش هست که هست.(صفحه ی 34)
  • پس از خود پرسیده است " تو این جا چه میکنی؟ چگونه و چرا به این سوی دنیا پرت شده ای و چه می جویی؟" در این سوال خود در می ماند، نمیشد آیا، ممکن نبود  به تن بمیرم پیش از آنکه شاهد مرگ جان و باور خود باشم؟ اندکی بردباری ممکن نبود؟ (صفحه ی 38)
  • در پاره شعری از قیس عامر که:
"روزم چون روز دیگران می گذرد، اما شب که در می رسد یاد ها پریشانم می کنند، چه اضطرابی!
 روز را به سر می برم اما ... شبانگاه من و غم یکجا می شویم
 همانا عشق در قلب ما جا یافته و ثابت است، چنان چون پیوست انگشتان با دست!" (صفحه ی 39)
  • گویی آدمیزاد مجموعه ای از اعداد است که چون لازم افتاد ارقامی از آن کسر کنی و بیندیشی باقی مانده اش بجا خواهد ماند تا در جای دیگری به کار بسته شود؛ و اعداد که زبان ندارند و چرا باید عدد زبان داشته باشد؟ ( صفحه ی 41)
  • سه-چهار سال پیش که پای آن پسر مافنگی پیش آمده بود برای تو، با قیس صحبت کردم که شما چه می کنید اگر مها برود؟! نایستاد و نگاهم نکرد؛ همانجور که راه می رفتیم گفت پیر می شوم، ناگهان پیر می شوم و پشتم خم بر می دارد. آن روز ها هنوز به پنجاه هم نرسیده بود. شاید پنجاه، اما نه بیشتر. اما حالا ...حالا؟( صفحه ی 52)
  • چه آرام بودم و چه بی قرار شدم، چه بی قرار! و دردمندانه تر این که نمی توانم خود را برای خودم توضیح بدهم. (صفحه ی 59)
  •  این نبود آن برکه زلال که می درخشید در پرتو آفتاب نگاه من و خود درخشان ترین انات من بود و بی هیچ کاستی مرا در خود باز می تابانید و خود را در من، نه؛ او حقیقت محض و تمام بود، ناب بود و خود همان بود که عمری _بی که بدانم_ به جستجویش پوییده بودم( صفحه ی 61 )
  • همه آن کسانی را که داشتم، کمتر از شمار انگشتان یک دست، زیر چهل سالگی از دست دادم. بله، چنین است. به همین بی تفاوتی زمان می بردشان، می بردشان. تنها، تنها، تنها می مانیم؛ تنها می مانیم، تنها ماندم، مانده بودم. جاهای خالی در مغزم، در قلبم، و در زبانم که سخن نمی گفت. با که بگوید چه شد؛ و برای چه بگوید؟ انسان مادامی که در بطن فاجعه گرفتار است، گمان می برد که نزدیکان او را می بینند، و همه چیز پیرامون او را می شناسند. پس تصور من هم این بود که نیست کسی که نداند چه بر من گذشته است،که چگونه وجین شده ام، هرس شده؛ عریان و برهنه در زمستان.)صفحه ی  66 )
  • اما زبان عشق همیشه گنگ است، چون برهان نمی شناسد. پس خاموش و آرام می ماند با امید همزبان دیرینه خود، اما شگفتا زبان نهان و نهفته عشق ناگهان به چرخشی حیرت انگیز در می آید و سر از هنجار های عادت و عرف در می آورد و تو دیگر لال می شوی، لال و مرگبار.)صفحه ی 69)
  • یک لحظه پلک ها را بسته است و فقط به صدای زنگ تلفن اندیشیده و عطش پایان ناپذیر جنازه ای که باور دارد فقط یک صدا؛ فقط شنیدن صدای یک انسان هست که می تواند موقتاً او را از لبه گور برگرداند. آری ... باور دارد که به اندازه یک جنازه تکیده شده است. ( صفحه ی 74)
  • عشق؟! شکفتن و روییدن و لحظه ای کشف شدن. نه، پیش از لحظه؛ چندان که می توانم به یاد بیارمش، گل به گونه آدمیزاد! زبان بند می آید و کام و زبان خشک می ماند و اندرون تن کوره ای ست که می سوزد و می سوزد بی قرار و بی آرام، اما خاموش و گویی در سکونی ابدی. هیچ حرکتی نه، نه نیز کمترین جُنبه ای. عشق در آن میانه چه شلنگ انداز ترقصی خوش را به جولان در آمده است. ( صفحه ی  84)
  • تنها او بود که می توانست، که حق یافته بود و من پنداشته بودم شایستگی آن دارد تا روح مرا عریان و بی شائبه بنگرد؛  زیرا در نظر من، بس او بود که " خودم" بود و آدمی هرگز روح خود را پنهان نمی دارد از نگاه خود اگر با دل در ریا نباشد؛ و آدمی مگر چند چشم محرم می شناسد تا بتواند خود را، روح خود را، بی پوشش و پرهیز در پرتو نگاهش بدارد؟(صفحه ی 90)
  • "حالا یک لبخند ... و به چشم هایم نگاه کن!"
"چشمانی که همیشه پرده ای از اندوه برآن ها کشیده شده است!"
"بله، و چه نیک دریافته ای شان! چشمانی که بس لحظه ای که تو را می نگرند درخشان می شوند."
"چشمانی که دوستشان دارم."
"باید هم، چون تو در آن ها شناوری."
"من در آن ها و تو در من. در جز جز ذرات وجود من. تو تمام هستی مرا تصرف کرده ای."
"من تو را تصرف نکرده ام؛ من خود را در تو جسته ام از آن دمی که تو را باز یافته ام."(صفحه ی 97)
  • -"من عاشق تو ام."
-"نه فقط تو، ما."
-"من دارم مثل تو می شوم!"
-چون من مثل تو بوده ام پیش از تو."
-من کمی دیر به دنیا آمده ام. نه؟"
-اما به موقع آمده ای و خوش آمدی! عمریست من به جستجوی تو بوده ام بی آن که دیده یا دانسته باشم ات، حال که تو را یافته ام یقین دارم که "خود"ش هستی، همان که لحظه ای غافل نبوده ام از جستجویت. و تو در تمام سالیان ... حتی پیش از آن که به دنیا بیایی ... وه که چه خوش آمدی، و چه به هنگام. که من  از پناه پشته های مرگ باز می آیم و اکنون برمی آیم با تو به روی زندگی، به وجد و اشتیاق. من مرگ را با تو پشت سر می گذارم و باز متولد می شوم. وه که چه خوش آمدی  و چه به هنگام و گاه. من تو را لمس نمی کنم. من تو را زیارت می کنم. تو بوی بهشت با خود داری."
-دلم می خواهد سرم را بگذارم روی سینه ات، بازویت، و پلک هایم را ببنندم."
-و من نگاهت کنم وقتی آرام و با اطمینان نفس می کشی. عطر نفس ات را دوست می دارم و چهره ات را ، وقتی معصومانه به خواب می روی."
"آرام می گیرم، آرام می گیرم وقتی حتی در خیالم سر بربازوی امنِ ِتو به خواب می روم."
"بخواب کبوتر."( صفحه  98)
  • در کودکی هم دچار چنان تردیدی نشده بودم که چرا ستاره ها از آن بالا نمی افتند؛ نه. فقط هر شب نگاه شان می کردم و چندی به صرافت افتاده بودم که بشمارم شان. البته خیلی زود متوجه شدم شمردن آسمان امری ناممکن است. اما نگریستن به آن ... چه عادت زیبایی بود. تا نیمه های عمر. در شهر ها هم، هر شب که مقدور بود سر پشت بام می خوابیدم تا غرق در نگریستن، آرام شوم و می شدم هم، اما نشد. نه آسمان باقی ماند و نه پشت بام، و به جای هر دو قرص های آرام کننده آمد. (صفحه ی 176)
  • روی از عالمی برگردانیده و دیگر در مردمک چشمان هیچ انسانی نشان از حقیقت مهر نمی تواند ببیند و گمان می برد شاید که دیگر نیست، که دیگ حقیقی نبوده است. او بود و او همه عالم از آن پس که قیس مکدر شده بود از غدر زمانه و زمان، از شقاوتی که رواج یافته بود و از سمومی که پاشیده میشد بر جهانی که دوست می داشت و بر آدمیانی که مایه چنان بودنش بودند و ناگهان در مقطع مرگ یافت خود را و ... (صفحه ی186)
  • شاید لازم نباشد انسان همه چیز را در عمل آزموده باشد تا آنچه می گوید نزدیک به واقع باشد. خاصه در واقعه مرگ انسان نمی تواند آنچه می گوید مبتنی بر تجربه باشد. اما من به یک حقیقت مهم در امر مرگ اطمینان دارم و آن این است که انسان تا به زندگی پشت نکرده باشد، مرگ بر او چیره نمی شود. این که چه عواملی سبب می شوند شخص روی از زندگانی برگرداند و پشت کند به آن، می توانند بی نهایت باشند. اما این اتفاق باید بیفتد؛ یعنی انسان به هر دلیل و علل باید دست رد بر سینه زندگی بگذارد تا مرگ مجال وارد شدن بیابد و بر شخص چیره شود .(صفحه ی 192)
  • این کرامت او داغی بود که گذاشته شد بر دل همه کسانی که عشق می ورزند تا در مرگ دیگری، در مرگ دیگر- عزیز خود شیون کنند. معمار سنمار که به وجود روح در تن باور نداشت، شگفتا که خود به روح تبدیل شده بود در گذار از دریچه مرگ! ( صفحه ی 193(
  • چگونه خواهم توانست خود را در کلمات بگنجانم، مهار کنم، بیان دارم؟ چگونه می توانم خود را شکار کنم در دام بی دوام کلمات؟ پس هیچ نخواهم توانست این روح یا هر آن نام دیگری که می توان به او داد را در درون جام آینه ای جای دهم و در آن بنگرم به باور دیدار خود. نه؛ بیهوده است و چنین تلاش بی ثمری را نباید برخود تحمیل کنم که می دانم تمام کتاب های عالم در توضیح همین نکته ناتمام مانده اند. و چه سود از نوشتن، از سپردن راهی که پایانی ش نیست؟ و نرفتن چه؟ ایستادن؟ ماندن! نه؛ این یکی دیگر غیر عملی تر است از آن یک. از آن که نمی شود ماند و کی شدنی تواند بود اگر آدمی فلج شده باشد حتی؟(صفحه ی 197)
  • نگفت با دم خود بغض بسته روح مرا ترکاندی و در کمرگاه عمرم یک بار دیگر از درون منفجر شدم تا باز به هم در آیم ، انسجام دوباره بیابم و نو شوم در پرتو رخسار تو ای جمیل که از مردمک چشمانت زندگی تتق می کشد.
  •  چون عشق جای تهی کند ، تهیگاه آن را مرگ می تواند پر کند یا نفرت ، و بعضا هر دو با هم .
  • اما زن ... زن حقیقت عشق را زود تشخیص می دهد با حس نیرومند زنی، و اگر دبه در آورد از آن است که عشق هم برایش کافی نیست، او بیش از عشق می طلب، جان تو را.




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic