کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
جمعه بیست و دوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: شب های روشن 
نام نویسنده:  فیودور داستایفسکی 
نام مترجم: سروش حبیبی
نام انتشارات: نشر ماهی


داستان کتاب: 


پ.ن: این کتاب از طریق برنامه فیدیبو خوانده شده است.

نظر من:کتاب خاصی نبود. البته احساس آدم تنها و ناامید را به زیابیی به تصویر می کشد ولی راستش را بگویم من از خواندن لذت خاصی نبردم!


بخش هایی از متن کتاب:
  • گوش کنید، ناستنکا، در این بیغوله ها آدم های عجیبی زندگی می کنند. این ها خیال پردازند، بله، خیال پرداز. اگر این کلمه برایتان کافی نباشد و تعریف دقیق تری بخواهید می گویم که این آدم ها آدم نیستند، بلکه موجوداتی هستند میان آدمها و حیوان. این ها اغلب اوقات در جایی، در گوشه ای، کنج و کنار پنهانی می خزند، انگاری می خواهند خود را از روشنایی روز هم پنهان کنند. وقتی به این کنج دنجشان رسیدند همان جا می چسبند، مثل یک حلزون. دست کم از این حیث شباهت زیادی دارند به جانور جالبی که هم جانور است هم لانه ی جانور و اسمش لاک پشت است. حالا شما خیال می کنید چرا این قدر به این لاکش دل بسته اند؟ چهار دیواری ای که رنگش حتما از کپک سبز شده و دود زده و به قدری غم انگیر است و به قدری پر از دود سیگار که آدم در آن خفه می شود؟
  • من بعضی وقت ها به قدری غصه دارم، به قدری ناامیدم که ... چون من در این اوقات به این فکر می افتم که هرگز نخواهم توانست درست زندگی کنم. چون این جور وقت ها فکر می کنم که توانایی سنجش و بینش و احساس واقعیت را از دست داده ام، چون خود را لعنت کرده ام، چون همیشه بعد از این شب های رویا هشیار می شوم و این هشیاری نمی دانید چه تلخ است! وقتی آدم هشیار می شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می شنود که در گردباد زندگی حرکت می کنند، می بیند و می شنود که مردم زنده اند و بیدارند، می بیند که در زندگی بر آن ها بسته نیست. می بیند که زندگی مردم دیگر مثل خواب و خیال بر باد نمی رود و نابود نمی شود، زندگی شان پیوسته تازه می شود و همیشه جوان است، و هیچ لحظه ای از آن به لحظه ی دیگر نمی ماند، در حالی که خیال بازی های آمیخته با ترس غم انگیز و در نهایت فلاکت یکنواخت است، اسیر سایه است، بنده ی ذهن است و برده ی اولین قطعه ابری که ناگهان بر خورشید پرده بکشد و دل راستین اهالی پترزبورگ را که به آفتاب خود عشق می وزند در چنگال اندوه بچلاند ... در اندوه، کجا نقش خیال انگیزی یافت شدنی است؟
  • آدم احساس می کند که این مرغ خیال که همیشه در پرواز است عاقبت خسته می شود، با آن تنش دایمی اش رمق می بازد، زیرا آدم در عالم خیال بزرگ می شود و از آرمان گذشته اش در می گذرد، آرمان گذشته اذعان می شود و به صورت غبار در می آید و اگر زندگی تازه ای نباشد آدم باید با همین غبار مرده باز بسازد و در عین حال روح چیز دیگری لازم دارد و آن را می خواهد. مرد خیال باز بیهوده خاکستر خواب های کهنه را زیر و رو می کند و در آن ها شرارکی می جوید تا بر آن بدمد و آن را شعله ور کند و با آتش بازافروخته دل سردی گرفته ی خود را گرم کند و باز آنچه در گذشته آن قدر دلنشین و روح انگیز بود و خون را به جوش می آورد و چشم ها را پر اشک می کرد و فربش شیرین بود دوباره زنده کند. ناستنکا، هیچ می دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می دانید من مجبور بودم سالگرد رویا های خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت، زیرا این جشن یادآور رویا پردازی های بی معنی و هم گونه ی گذشته است، رویا های احمقانه ای که دیگر وجود ندارند، زیرا چیزی ندارم که جایگزین آن ها کنم؛ آخر رویا را باید تجدید کرد. باورتان می شود که حالا دوست دارم در روز های معین جاهایی را که در آن ها به طریقی خوش بوده ام زیارت کنم و یادشان را گرامی بدارم؟ دوست دارم که امروز خود را در هماهنگی با دیروز بازنیامدنی نو بسازم و اغلب با دلی گرفته و غم زده در خیابان ها و کوچه پس کوچه های پترزبورگ مثل سایه پرسه می زنم بی آن که آن جا ها کاری داشته باشم یا هدفی را دنیال کنم.  
  • وای كه چقدر شادی و شیرین كامی انسان را خوشرو و زیبا می كند. عشق در دل می جوشد و آدم می خواهد كه هر چه در دل دارد در دل دیگری خالی كند. می خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.
  • …و آدم از روی بهت سر می جنباند و در دل می گوید كه عصر چه زود می گذرد! آدم از خود می پرسد كه تو با این سال ها كه گذشت چه كردی؟ بهترین سال های عمرت را كجا در خاك كردی؟ زندگی كردی یا نه؟ با خود می گویی نگاه كن، ببین دنیا چه سرد می شود. سال ها همچنان می گذرد و بعد از آن ها تنهایی غمبار است و عصای نا استوار پیری به دستت می دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رویاهای رنگین رنگ می بازد، رویاهایت مثل گل های پژمرده گردن خم می كنند و مثل برگ های زرد از درخت خزان زده می ریزند. وای ناستنكا، تنها ماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است كه حتی كاری نكرده باشی كه افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یك "هیچ" احمقانه و بی معنی، همه خواب بوده است.
  • آدم رؤیایی، خاکستر رویاهای گذشته‌اش را بیخودی بهم می زند، به این امید که در میانشان حداقل جرقهٔ کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند، تا این آتش احیا شده قلب سرمازدهٔ او را گرم کند و همهٔ آن‌هایی که برایش عزیز بودند، برگردند...




نوع مطلب : نشر ماهی، 
برچسب ها : شب های روشن، فیودور داستایفسکی، سروش حبیبی، نشر ماهی،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic