تبلیغات
کتاب هایی که من خواندم - لذتی که حرفش بود = پیمان هوشمندزاده +نشر چشمه
 
کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
جمعه بیست و دوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: لذتی که حرفش بود
نام نویسنده: پیمان هوشمندزاده 
نام انتشارات:نشر چشمه


داستان کتاب: کتاب نگرش متفاوت به عکس و عکاسی دارد. گوشه ای از حقایق واقعی زندگی انسا ن ها را بیان می کند. 
از شباهت بین عکس و انسان می گوید. از سکوت مشترک بین عکس ها همانند انسان ها.
از تفاوتی که عکس ها و عکاس ها با انسان های عادی دارند می گوید. 

نظر من: در کل از خواندنش لذت بردم. خواندنش را به همه توصیه می کنم به عکاسان و دوست داران رشته عکاسی بیشتر.




بخش هایی از متن کتاب:
  • متاسفانه همیشه یک نفر که قدش از همه تماشاچی ها بلند تر است جلوی من نشسته. یک آدم واقعی. نمی توانم این آدم را حذف کنم. نمی توانم نبینمش. او همیشه یکی از بازیگر هاست با این تفاوت که واقعی ست. هر جایی را که می خواهم ببینم سرش را همان طرف خم می کند. خودش را به زور وارد بازی می کند. به درک، به درک که یک لکه  ی سیاه متحرک جلوم کار گذاشته اند. به درک که همیشه هست. ( صفحه ی 14 )
  • عکس همیشه یک راوی دارد و آن اول شخص مفرد است. فراموش نکنیم؛ اول شخص مفرد. در عکس همیشه این جمله ی عکاس مستتر است: دیدم، ببین. و چیزی شبیه به دیدیم یا دیدند معنی ندارد. معنی ِ داستانی ِ این که عکاس نباید در عکس دیده شود یعنی عکاس باید برود در نقش دانای کل. به نظرم امکان چنین چیزی در عکاسی نیست.
 اگر بخواهیم روی استاد را زمین ننداخته باشیم و نزدیک ترین حالت به حرف او را هم حساب کرده باشیم، باید از فعلی استفاده کنیم که فاعلش مشخص نباشد، چیزی شبیه فعل مجهول. در نتیجه باید بگوییم: دیده شد. اما این تنها امکانی ست که در ادبیات می شود از آن استفاده کرد. در عکس از این بابت چیز مجهولی وجود ندارد، همه چیز کاملن مشخص است و خیلی زود می شود به جواب رسید. مگر این که بخواهیم سر خودمان را شیره بمالیم. جریان به همین راحتی ست: دیده شد. کی دید؟ عکاس.(صفحه  ی 15)
  • مگر غیر از این است که هر کدام از ما در موقعیت های متفاوت، آدم های متفاوتی می شویم؟ ما واقعن آدم دیگری می شویم. ما واقعن می رویم در نقش دیگری. و چه کسی می خواهد بگوید که این حالت مان طبیعی ست یا حالت قبلی؟ چه کسی می خواهد این وضعیت را تشخیص دهد؟ ما گاهی خوش حال ایم، گاهی ناراحت. و نمود بیرونی آن را از قبل یاد گرفته ایم. یک نمایش عمومی که همه با هم آن اجرا می کنیم.  (صفحه ی 22)
  • انسان واقعن موجود عجیبی ست، یکی در عالم فراموشی چیز هایی را حفظ می کند و یکی در عالم هوشیاری تمنای فراموشی. متاسفانه یا خوشبختانه هیچ فرمولی هم برای این زندگی کارساز نیست. و هر کس مجبور است به روش خودش آن را تمام کند. یکی دایم از گذشته فرار  می کند و دیگری فقط چسبیده به گذشته اش. ( صفحه ی 38 )
  • فراموشی همیشه یک حالت یا  صفت نیست، بیشتر اوقات یک موقعیت است. موقعیتی که گاه به نفع ماست و گاه به ضرر ما. موقعیتی که یا به آن آگاه ایم یا فراموش شده است. ( صفحه ی 43 )
  • اما سکوت، این چیزی که چیزی نیست، چیست؟ سکوت، چیزی که قابلیتی چندگانه دارد، منشا توهم است، منشا تفاهم است، گاهی آرام مان می کند و گاهی مضطرب، گاهی تهی ست و گاهی پر، پر از تناقض. این سکوت، سکوتی با وجوه بی نهایت، با ما چه می کند؟ ( صفحه ی50 )
  • عکس درست مثل آدم ها ساکت است. آدم هایی که همیشه با سکوت شان تا چند وقتی مشغول مان می کنند، بازی مان می دهند و یا سرمان شیره می مالند. آدم هایی که زمان می برد تا بفهمیم سکوت شان از داناییست، تعمق است یا نادانی. عکس ها را مثل آدم ها باید شناخت. آدم ها رازند، آدم ها زمان می برند. عکس ها زمان می برند.
هر عکس واژه  ای ست غیز قابل بیان، واژه ای که هیچ وقت ساخته نمی شود. واژه ای که راز می شود و پنهان می ماند. عکسساکت است و این بدیهی ست و این رمز است. عکس ساکت است و هر چه به ما نشان می دهد بدیهی ست. هر چند ما بدیهات را فراموش می کنیم ولی یادمان باشد که بدیهیات بزرگ ترین راز های جهان اند. ( صفحه ی 55)
  • اما سکوت جنس های مختلفی دارد. سکوت بی صدایی نیست، سکوت صدایی ست که شنیده نمی شود. نوایی ست که به گوش نمی رسد. سکوت پُر از صداست، صدایی که یا ما با آن همدل می شویم و یا نمی شویم. سکوت ِ عکس از همین جنس است، از جنس موسیقی. با این تفاوت که برای شنیدن موسیقی چه بخواهیم و چه نخواهیم باید زمانی طی شود. ولی عکس یک دفعه به ما هجوم می آورد، موسیقی ای ست که یک باره شنیده می شود. در عکس، برعکسِ خیلی از هنر ها، نقطه ی اوج همان لحظه ی اول است. تکلیف بیننده از همان لحظه ی اول روشن است؛ یا مرتبط می شود یا نمی شود، یا عکس را، و یا حتی، این نوع عکاسی را، می پسندد یا نمی پسندد، اتفاق میانه ای نداریم، حد وسطی وجود ندارد. ما، که بیننده باشیم، بی رحم و سخت گیریم. ( صفحه ی 58 )
  • چرا موقع دیدن عکس سکوت می کنیم؟ چرا همیشه، در لحظه ی دیدن عکس ها ساکت ایم؟ آیا این دو، عکس و سکوت، مکمل هم هستند؟ آیا ما با دیدن عکس ها آن ها را می خوانیم؟ و یا در عکس صدایی هست که ما را مجبور به شنیدن و یا وادار به سکوت می کند؟
ما عکس ها را بیش ازآ ن که ببینیم، می شنویم. عکس ها با زبان های بی نهایت متفاوتی شروع به حرف زدن می کنند. از خودشانمی گویند، از مکانشان ، از زمان شان، از ارتباط بین آدم ها، و در نهایت از ما. اما همه ی آن ها خوب حرف نمی زنند، همه ی آنها صدای خوبی ندارند، همه ی آن ها جذاب نیستند. کم پیش می آید که عکسی ما را کنار خودش نگه دارد، مختصر باشد و کامل.
عکس ها برای ما قصه می گویند، فقط قصه. سر و ته واقعیت را می زنند تا  باورشان کنیم. و ما باور می کنیم. اما درست بعد از آن که خود را به ما اثبات کردند، ما را رها می کنند و فقط باور ماست که همه چیز را می سازد. ولی رازی بین همه ی عکس های خوب هست که عکس های دیگر از آن بی خبرند. جمله ی اول همه ی آنها یکی ست: مرا ببین.
عکس ها، همین عکس های ساکت که فقط از بدیهیات می گویند، پُر از آواز هستند، پُر از موسیقی، پُر از واژه و پُر از کلام. کلام و ز آن مهم تر جهان، غرق در صدا و سکوت است. یکی که هست دیگری نیست، و همیشه آن که نیست مهم تر می شود.(صفحه ی 59 )
  • ما با تحقق بخشیدن به آرزو ها، رویا ها و تصورات مان، به این جهان وسعت می دهیم. بسیار خب، چه قدر عالی! اما تا کجا؟ تا چه حدی می شود دور شد؟
می توانیم کاملن در عالم خیال سیر کنیم، بسیار هم لذت بخش است، ولی نمی توانیم از همه توقع داشته باشیم که جهان ما را درک کنند. ما نمی توانیم از محیط جهان فاصله ی زیادی بگیریم و همچنان قابل فهم باشیم. و اگر دور شدیم باید بپذیریم که در اقلیت و غیر قابل درک خواهیم ماند. یادم هست نویسنده ای گفته بود تفاوت ما با دیوانه ها فقط در این است که آن ها در اقلیتاند. ( صفخه ی 74 ) 
  • این ها به تو یاد می دهند یا مجبورت می کنند که یاد بگیری همیشه حالت متضادی هم وجود دارد، همیشه منطق متضادی هم هست. گاهی از جز به کل می روی و گاهی بر عکس. گاهی در زیبایی زشتی را می بینی و گاهی بر عکس. و این بازی دائمی برعکس دیدن، متضاد دیدن، بازی را در بازی دیدن جهان، گاهی واقعا لذت بخش و گاهی واقعا زجر آور می شود. ( صفحه ی 80 )
  • لذت وقتی در مسیر طبیعی زندگی قرار می گیرد، به معنی واقعی، لذت است. اما همان اندازه که طبیعی ست، بی ارزش هم می شود. ما به آن عادت می کنیم و برای مان معمولی جلوه می کند، درست مثل لذت نوشیدن، دیدن، حرکت کردن. و هر کدام از این ها کافی ست از مسیر طبیعی خودش خارج شود، کافی ست سرعت مان به دویست کیلومتر در ساعت برسد، کافی ست مکان مان عوض شود، حرکت مان بالای ابر ها یا زیر اقیانوس باشد تا دوباره به شوق بیاییم، تا دوباره شگفتی به سراغ مان بیاید و لذت ببریم. ( صفحه ی 86 )
  • عکس ها درست مثل آدم ها، یک شکل یا یک ظرف دارد شبیه به بدن، و یک مظروف که جان عکس است. رفتار عکس عین آدم هاست، عین عکسی که می تواند در ظاهر تو را جذب کند و در باطن تو را دفع کند و یا برعکس، در ظاهر دافع و در باطن جذاب باشد. ( صفحه ی 88 )




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : لذتی که حرفش بود، پیمان هوشمندزاده، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :