تبلیغات
کتاب هایی که من خواندم - نامه به کودکی که هرگز زاده نشد = اوریانا فلاچی + یغما گلرویی + نشر دارینوش
 
کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
نام کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
نام نویسنده: اوریانا فلاچی 
نام مترجم: یغما گلرویی 
نام انتشارات: نشر دارینوش


داستان کتاب: کتاب “نامه به کودکی که هرگز زاده نشد” به قلم “اوریانا فلاچی” – نویسنده و خبرنگار ایتالیایی- نخستین بار در سال ۲۵۳۶ شاهنشاهی با عنوان ” به کودکی که هرگز زاده نشد” توسط مانی ارژنگی به فارسی ترجمه و توسط موسسه انتشارات امیر کبیر در ایران منتشر شد. دومین ترجمه کتاب با عنوان «نامه به کودکی که هرگز متولد نشد» توسط ویدا مشفق به فارسی ترجمه شد و انتشارات جاویدان آن را در سال ۱۳۵۵ منتشر کرد. در سال ۱۳۸۲ یغما گلرویی ترجمه چهارم این کتاب را انجام داد و انتشارات دارینوش آن را به چاپ رساند.

داستان این کتاب از زبان زنی ( زاویه دید اول شخص ) روایت می شود که در اثر هم خوابگی با مردی، باردار می شود . از روز اول که احساس می کند باردار است با کودک خود شروع به صحبت می کند. در ذهن خود در حال تصمیم گیری است که آیا کودکی که هنوز نطفه ای بیش نیست را نگه دارد یا نه؟ در صحبتش با کودک از او می خواهد که علامتی بدهد که نشان دهنده میل داشتن او برای پا به این دنیا گذاشتن باشد. با کودک از سختی های زندگی بر روی زمین در کنار آدم ها می گوید. گاهی از بابت باردار بودن و منع کردنش از جانب دکتر برای انجام کار ها و فعالیت هایی که دوست دارد شکایت می کند ولی در روز بعد بابت شکایتش از جنینی که درون بدنش جا خوش کرده است عذر خواهی می کند. در این بین وقتی سه ماه از طول عمر جنین در بدن این زن می گذرد او به یک سفر کاری می رود و بعد از برگشت از سفر به خاطر درد هایی که در ناحیه شکم خود حس می کند به دکتر مراجعه می کند. دکتر به او می گوید که فرزندش مدتی است رشد نکرده و سقط شده است. پس از آن دادگاهی پیش خود تجسم می کند که در آن دو دکتر خود، پدر آن بچه، پدر و مادرش رای صادر می کنند که آیا او قاتل به حساب می آید یا نه. این نویسنده نظر هایی که این افراد می دهند که در نهایت رای خود را اعلام کنند را به زیبایی به رشته تحریر در آورده است.



بخش هایی از متن کتاب:

  • زنده گی یعنی خسته گی! کوچولو! زنده گی یه جنگه که هر روز تکرار میشه و عوض شادی هاش _که تنها قد یه پلک به هم زدن دووم دارن – باید بهای زیادی بدی!( صفحه ی 12)
  • وقتی خوش حالم فکر می کنم کارش درست بوده و وقتی غمگینم فکر می کنم اشتباه کرده! (صفحه ی 12)
  • بازم می گم از درد نمی ترسم! درد با ما به دنیا میاد، با ما قد می کشه و باهامون اُخت میشه! جوری که حس می کنیم مث دستُ پا همیشه باید باهامون باشه(صفحه ی 12)
  • حتم دارم تازه از اولین موجودی که اسمشُ آدم گذاشتن پرسیده بودن: دوست داری به دنیا بیای؟ از ترس و دلهره به خودش می پیچیدُ جواب منفی می داد! ولی هیشکی از اون چیزی نپرسیدُ اون به دنیا اومدُ زنده گی کردُ بعد از این که موجودای دیگه یی_که کسی از اونا هم چیزی نپرسید_ رُ پس انداخت، مُرد! خلاصه همه همین کارُ کردنُ این ماجرا هزارون سال ادامه داشتُ لابد اگه اجباری نبود ماهم حالا زنده نبودیم
شجاع باش! کوچولو! به دنیا بیا! فکر میکنی تخم یه گیاه که زمینُ سوراخ می کنه وُ نم نمک جوونه می زنه شجاع نیست؟ کافیه یه نسیم بوزه و وجود اون جوونه رُ به هیچ بدل کنه، یا پای یه بچه موش یه کم محکم تر از حد معمول رو ساقه ش بره وُ دوباره برگردونتش زیرِ خاک! با تمومِ اینا اون نمی ترسه وُ قد می کشه و ُ تخمای دیگه درس می کنه و باهاشون یه جنگل می سازه!)صفحه ی 15)

  • مهم اینه که وقتی فهمیدیم انسان درخت نیست، وقتی فهمیدیم غصه ها وُ رنجایی که انسان می کشه هزارون بار بزرگ تر از دردِ درختاس، وقتی فهمیدیم ما نیازی نداریم که جنگل درست کنیم؛ وقتی فهمیدیم هر دونه یی بدل به درخت نمیشه و اکثر دونه ها قبلِ قد کشیدن گم میشن یا می میرن، نظرمونُ عوض نکنیم! ( صفحه ی 16)
  • مَردا که حامله نمی شن! راستی به نظرِ تو حامله نشدنِ مردا براشون یه نقصِ یا یه مزیت؟ تا دیروز گمان می کردم مزیته، ولی حالا می دونم یه بدبختیه! خیلی خوبه که آدم بتونه یه موجود زنده رُ تو شکمش داشته باشه وُ خودشُ جای یه نفر، دو نفر بدونه! تو حاملگی لحظه هایی هست که فکر می کنی دنیا رُ فتح کردی! نه دردایی که باید بکشیُ نه آزادیایی که با وجودِ بچه ازت سلب شده نمی تونن آرامشی که داریُ کم رنگ کنن!
تو دختری یا پسر؟ دلم می خواد دختر باشیُ یه روز چیزایی که من الان حس می کنمُ حس کنی! مادرم میگه: دختر دنیا اومدن یه بدبختیه بزرگه! و من اصلا حرفشُ قبول ندارم! وقتی خیلی دلش میگیره می گه" آخ! کاش مَرد به دنیا اومده بودم!" می دونم دنیای ما با دستِ مردا و برای مردا ساخته شده و زورگوییُ استبداد تو وجودش ریشه هایی قدیمی داره! تو قصه هایی که مردها برای توجیه کردنِ خودشون ساختن اولین موجود یه زن نیست، یه مردِ به اسمِ آدم! بعد ها سرُ کله ی حوا پیدا میشه تا آدمُ از تنهایی در بیاره و براش دردسر درست کنه! تو نقاشیای درُ دیوارِ کلیساها، خدا، یه پیرمردِ ریش سفیدِ نه یه پیره زن مو سفید! تمومِ قهرمانا هم مردن! از پرومته که آتیشُ اختراع کرد تا ایکار که دلش می خواس پرواز کنه! مادر مسیح هم که پسر روح القدسه، یه مادر ِ رضاعی بوده! با تمامِ این حرفا حتی اگه نقشِ یه مرغِ کرچ بازی کنی، زن بودن خیلی قشنگه! چیزیه که یه شجاعتِ تموم نشدنی می خواد! یه جنگ ِ که پایون نداره! اگه دختر به دنیا بیای خیلی چیزا رُ باید یاد بگیری! ( صفحه ی 17 )
  • بس که این حقُ فریاد می زنی خسته میشیُ تقریبا تمومِ مواقع شکست می خوری! ولی نباید دل سرد بشی! جنگیدن زیبا تر از پیروزیه! به سمت مقصد رفتن، از رسیدن به اون با ارزش تره! وقتی برنده می شی یا به مقصد می رسی یه خلا رُ تو خودت حس می کنی ! واسه پر کردنِ همین خلا باید دوباره راه بیفتیُ مقصدِ تازه یی پیدا کنی!( صفحه ی 18)
  • اگه پسر باشی باید یه جورِ دیگه از ستم ها وُ بردگی ها رُ تحمل کنی! خیال نکن زنده گی واسه مردا خیلی آسونه! اگه قوی باشی یه سری مسئولیتِ سنگین روسرت آوار میشه! چون ریش داری اگه نوازش بخوای یا گریه کنی همه بهت می خندن! بهت دستور میدن تو جنگا آدم بکشی یا خودت کشته بشی! چه بخوای و چه نخوای تو رُ تو ظلمُ ستمای عتیقه شون شریک می کنن! ولی شاید واسه تمومِ اینا مرد بودن یه ماجرای دوست داشتنی باشه! دلم می خواد اگه پسر بودی وقتی بزرگ شدی اون مردی بشی که من همیشه تو رویاهام داشتم! با ضعیفا مهربونُ با ظالما خشن، با کسایی که دوسش دارن نرمُ با حاکما، بی رحم! دشمن شماره ی یک کسایی که میگن مسیح پسرِ زنی که به دنیاش آورد نیست!
مرد بودن یعنی کسی شدن! برای من مهمه که تو کسی باشی! آدم بودن عبارتِ قشنگیِ چون فرقی بین زنُ مرد، بینِ اون که دُم داره وُ اون که دُم نداره نمی ذاره!قلبُ مغزِ آدما جنسیت نداره! هیچ وقت به زور از تو نمی خوام که چون مردی یا زنی باید فلان کارُ داشته باشی! فقط دو تا چیز از تو می خوام! یکی این که از معجزه ی به دنیا اومدن تموِ استفاده رُ ببری و ُ دومی این که هیچ وقت تن به پستی ندی! پستی به جونورِ خون خوارِ که همیشه سرِ راهمون کمین کرده! ناخوناشُ به بهونه هایی مثِ مصلحتُ عقلُ اِحتیاط تو تن تموم آدما فرو میکنه و کمتر کسی هست که جلوش تاب بیاره!. ( صفحه ی 19) 
  • شاید دلواپسیم از زنگای این تلفن باشه! زنگ تلفن تلخیا و ناراحتیایی که یادم رفته بودُ دوباره برام زنده می کنه! ناراحتیای که از یه مُش خیالِ خوش درس شده بودن که به من فهموند عشق یه نمایشِ پیچیده س! زخما خوب می شنُ جاشونم کم کم از بین میره ولی یه زنگ تلفن واسه برگردوندنِ تمومِ دردا بسه! دردِ شکستنای کهنه تو وقتی که زمان می گذره! ( صفحه ی 27)
  • هیچ وقت دو تا غریبه با یه سرنوشتِ مشترک اندازه ما از هم بی خبر نبودن!
هیچ وقت دو تا ناشناس که هر دو یه تن دارن به اندازه ما از هم دور نبودن! ( صفحه ی 32 )
  • زنگِ هزار تا زنگوله تو صدای خنده هاشه! هیچ وقت نفهمیدم چه طور این جوری می خنده ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادشه! فقط کسایی که زیاد گریه می کنن می تونن قدرِ قشنگیای زنده گی رُ بدوننُ خوب بخندن! ( صفحه ی  40 )
  • آدمِ تنها، زودتر طغیان می کنه وُ وقتی با کسای دیگه س  تن به سرنوشت می سپاره! ( صفحه ی 43 )
  • یه سری دل بسته گیا به وجود میانُ مثِ درختایی که جلو طوفان سینه سپر می کنن، تو وجود ِ ما ریشه می دن! مثِ گرسنه گی ُ تشنگی نمیشه باهاشون طرف شد! حتا با منطق ُ اراده نمیشه از دستشون فرار کرد! آدم گمون می کنه فراموش شون کرده ولی یهو می بینه دوباره زنده شدنُ بی رحم تراز هر جلادی یه طنابُ دور ِ گردنش انداختنُ نفسشُ گرفتن! ( صفحه ی 44 )
  • اینم یه حقیقت از بین حقایق زیادی که تو شانسِ فهمیدنشونُ از دست دادی: تو آتیشِ انتظارِ ثروت و عشقُ آزادی می سوزیُ ذوب میشی، واسه گرفتن حقت از پا در میای، ولی وقتی به دستش میاری دیگه برات لذتی نداره! پس هدرش می دیُ بیخیالش می شی، دلت می خواد برگردی عقبُ دوباره بجنگیُ و درد بکشی! وقتی به آرزوت می رسی، حس می کنی گمش کردی! خوش به حال کسایی که به خودشون می گن: دلم می خواد راه برم، نمی خوام به جایی برسم! بیچاره کسایی که به خودشون می گن: می خوام برسم اونجا! رسیدن یعنی مردن! آدم بین راه فقط می تونه لحظه های کوتاهیُ استراحت کنه!. )صفحه ی 108 )




نوع مطلب : نشر دارینوش، 
برچسب ها : نامه به کودکی که هرگز زاده نشد، اوریانا فلاچی، یغما گلرویی، نشر دارینوش،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :