تبلیغات
کتاب هایی که من خواندم - ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد = پائولو کوئیلیو + دل آرا قهرمان + نشر فرزان
 
کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
نام کتاب: ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
نام نویسنده:  پائولو کوئیلیو
نام مترجم: دل آرا قهرمان
نام انتشارات:  نشر فرزان


داستان کتاب:   ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد » روایتی ست که « پائولو کوئیلیو » نویسنده برزیلی آن را به صورت کتاب در آورده است.

در ایران این کتاب با چندین مترجم و توسط انتشارات مختلف به چاپ رسیده ، که برخی از آن ها عبارت اند از:
انتشارات کاروان با ترجمه آرش حجازی – انتشارات پر با ترجمه میترا میرشکار – انتشارات فرزان با ترجمه دل آرا قهرمان
فیلم این کتاب نیز در سال ۲۰۰۹، توسط امیلی یانگ ساخته شده است.
همان طور که در مقدمه کتاب که توسط پائولو کوئیلیو نوشته شده است خود او تجربه اقامت در بیمارستان روانی را داشته است .
همان طور که از نام کتاب پیداست، داستان درباره دختری به نام “ورونیکا” ست که پس از به پایان رساندن تحصیلش در دانشگاه در رشته حقوق در کتابخانه مشغول به کار می شود. او در سن 24 سالگی، در یک روز معمولی تصمیم می گیرد به خاطر معمولی و تکراری شدن زندگی اش دست به خودکشی بزند. او با خوردن تعدادی قرص خواب آور این تصمیمش را عملی می کند. بعد از مدتی به هوش می آید. زمانی که چشمانش را باز می کند متوجه می شود به دیوانه خانه ای به نام “ویلت” در “اسلووِنی” به سر می برد. ورونیکا در آن دیوانه خانه هم در فکر خودکشی کردن دوباره است تا زمانی که در آنجا دکتر به او می گوید که نهایتاً تا هفته آینده قلبش از پس تپیدن بر می آید زیرا قلب او دچار مشکل شده است. او با متوجه شدن این حقیقت سعی می کند در این یک هفته باقی مانده زندگی کند و کار هایی که دوست دارد و انجام نداده است را انجام دهد.در واقع از زاویه دیگر به زندگی اش در مدت باقی مانده نگاه کند. از آن پس دوست دار ِ زنده بودن می شود. او نگاهی به زندگی این مدتش می کند، می بیند همه مواردی که برای شادی و رضایت داشتن از زندگی باید وجود داشته باشد را داشته ولی چرا او راضی نبوده؟ انگاری همیشه در زندگی اش چیزی کم بوده است. در آن تیمارستان حس ترس را که نوع آن ترس از مرگ است را تجربه می کند و در کنار این حس، حس نفرت و کنجکاوی و عشق و … را نیز لمس می کند.

در اولین روز ورودش با کسی به نام زدکا هم کلام می شود و تجربه غیر مادی زندگی او را می شنود. افرادی را در آنجا ملاقات می کند که بی پروا و بدون توجه به نگاه هایی که به سمتشان هست کار های دلخواه شان را انجام می دهند. داستان زنده ماندن ورونیکا حداکثر تا هفت روز دیگر، بیشتر افراد آنجا را تحت تاثیر قرار می دهد. همه را به فکر وا می دارد .همین موضوع باعث می شود فردی که سالم بود ولی ترجیح می داد در آنجا بماند به دنیای بیرون از تیمارستان بازگردد. او شبی حس می کند نیاز به نواختن پیانو دارد. پای ساز می نشیند و شروع به نواختن می کند. پسری به نام ادوارد به نواختن او گوش فرا می دهد. مختصری از زندگی ادوارد هم نیز در طول داستان بیان می شود.این حس نواختن توسط ورونیکا و گوش دادن توسط ادوارد دو روز ادامه پیدا می کند. ورونیکا به وسیله او عشق را در آنجا تجربه می کند و چون فکر می کند او دچار بیماری است و درد جدایی را نمی تواند حس کند، بی پروا این عشق را به او ابراز می کند. در طول این یک هفته چند بار حمله قلبی به او دست می دهد. بر اثر همین حس علاقه شکل گرفته بین این دو به ادوارد شوک الکتریکی می دهند تا این عشق از سر او بی افتد
در پایان شب ششمین روز پس از تشخیص بیماری اش با ادوارد تصمیم به فرار از آنجا می گیرند تا روز آخر از زندگی ورونیکا را عاشقانه با هم سپری کنند. تمام داستان بیماری ورونیکا تنها داستانی ساختگی توسط دکترش بود تا تحقیق خود را بر روی اثر یک روش درمان بر روی او مشاهده کند. تئوری دکتر ایگور این بود که : آدمها با حرکت در جهت خلاف طبیعت و خلاف خواست حقیقی خویش ماده ای تلخ به نام ویتریول در بدن خود تولید می کنند که آن ها را به سمت نیستی می کشاند. آگاهی از مرگ و در مرحله نهایی آگاهی از زندگی درمان موثر مبارزه با ویتریول می باشد .
ورونیکا بهترین شاهد اثبات این تئوری دکتر ایگور بوده است.

 


بخش هایی از متن کتاب:

  • کافی بود که به قول یکی از افراد “جنون خود را تحت تسلط ” در آورد. می توانست گریه کند، نگران شود، آزرده شود مثل هر آدم به هنجار دیگری به شرط اینکه فراموش نکند که روحش، آن بالا، به همه این مشکلات می خندد. ( صفحه ی 56 )
  •   -می دانم ولی دلیلی برایش ندارم. یادت هست اولین سوالی که از من کردی یادت هست؟
-که یک دیوانه یعنی چه ؟
-دقیقا . این بار می توانم جوابت را بدهم بدون تقلب: دیوانگی، یعنی عدم توانایی انتقال باور ها و تصورات. انگار که تو در  سرزمینی بیگانه هستی: تو همه چیز را می بینی، هرچه در اطرافت می گذرد درک می کنی، اما ناتوان ازتوضیح دادن و کمک گرفتن هستی چون زبان مردم را نمی دانی.
-ما همه یک زمان چنین احساسی داریم.
-ما همه دیوانه ایم، هر کس به نوعی. )صفحه ی 64 )
  • آن سوی حفاظ پنجره ها، ستارگان در آسمان می درخشیدند، و ماه نیمه از پشت کوهستان سر بر می آورد،  شاعران ماه تمام را دوست می داشتند و بهترین اشعار را برای آن سروده بودند اما ورونیکا این ماه نیمه را ترجیح می داد چون برای بزرگ تر شدن هنوز جا داشت می توانست وسعت یابد و پیش از کاستی گرفتن به تمامیت نورش دست یابد.صفحه ی 65 )
  • - من هم برای همین گریه می کردم. وقتی آن قرص ها را خوردم برای کشتن کسی بود که ازش نفرت داشتم. نمی دانستم که ورونیکاهای دیگری هم هستند که می توانم دوستشان بدارم.
-چه چیزی باعث می شود که آدم از خودش بیزار شود؟
- شاید سستی و بی غیرتی. یا ترس مداوم از اشتباه کردن و طبق خواسته ی دیگران عمل نکردن. چند دقیقه پیش بی خیال بودم،محکومیت خودم به مرگ را فراموش کرده بودم. وقتی دوباره موقعیت خودم را به یاد آوردم وحشت برم داشت. ( صفحه ی 68 )

  • او از عشقی که ارزانی اش شده بود نفرت داشت، چون چیزی در عوض از او نخواسته بودند، و این احمقانه، غیر واقعی و خلاف قوانین طبیعت بود. ( صفحه ی 71 ) 
  • به آسمان پر ستاره نگاهی انداخت، ماه در ربع اولش بود _شکلی که او ترجیح می داد_ و تالار را با نور لطیفش روشن کرده بود. دوباره احساس کرد که بی نهایت و ابدیت دست در دست هم گام بر می دارند و کافیست به یکی نگاه کنی، کیهان بی انتها، تا بتوانی حضور آن دیگری را احساس کنی، زمان بی انتها، بی حرکت، لنگر انداخته در زمان حاضر، در حالی که حاوی همه ی اسرار حیات است . ( صفحه ی  72 )
  • دقیقا به همین دلیل او مدیر یک بیمارستان روانی بود و نه از بیماران آنجا: چون او پیش از گرفتن یک تصمیم مدت زیادی به آن فکر می کرد.(صفحه ی75)
  • در تلاش برای حفظ خویش از حملات بیرونی آنها رشد درونی خود را نیز محدود می کنند. آنها سر کار می روند، تلویزیون نگاه می کنند از ترافیک شکایت می کنند، بچه دار می شوند اما همه ی این کار ها را به طور اتوماتیک انجام می دهند بدون هیچ عاطفه ی درونی، چون همه چیز باید تحت کنترل باشد. ( صفحه ی 94)
  • آنقدر به این که مزاحم هستی فکر نکن! اگر کسی خوشش نیاید باید اعتراض کند، و اگر شهامت اعتراض ندارد مشکل اوست. ( صفحه ی 102)
  • به نظر من اگر زنی که فرصت زیادی برای زندگی ندارد، تصمیم میگیرد که وقت اندکش را در کنار تختی بگذراند و به مردی که روی آن خوابیده نگاه کند، یعنی اینجا عشق هست. حتی بیش از آن، اگر این زن یک حمله ی قلبی را پشت سر گذاشته و ساکت مانده است فقط برای اینکه از این مرد دور نشود یعنی این عشق می تواند بزرگ تر شود. ( صفحه ی 164 )
  • ما هر کدام در دنیای خودمان زندگی می کنیم. اما اگر تو به آسمان پر ستاره نگاه کنی می بینی که همه ی این دنیا ها با هم ترکیب  می شوند و منظومه های خورشیدی، صورت فلکی و کهکشان ها را می سازند. ( صفحه ی 164)
  •  حتی بدتر، فکر می کردم که نه تنها آهنگسازان رنج کشیده اند بلکه این دختر که با تمام روحش آنها را اجرا می کند چون می داند که دارد می میرد. و من، آیا من هم نخواهم مرد؟ من روحم را کجا جا گذاشته ام، اگر بخواهم موسیقی حیات خودم را با همین شور و شوق اجرا کنم؟ ( صفحه ی  175)

  •   "مثل یک چشمه جوشان باش و از خود سر ریز کن، نه مثل یک مرداب که همواره همان آب را در بر دارد.". ( صفحه ی 204)




نوع مطلب : نشر فرزان، 
برچسب ها : ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد، پائولو کوئیلیو، دل آرا قهرمان، نشر فرزان،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :