کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: یک عاشقانه آرام  
نام نویسنده: نادر ابراهیمی
نام انتشارات: نشر روزبهان




بخش هایی از متن کتاب:
  • عشق به دیگری ضرورت نیست، حادثه است.
عشق به وطن، ضرورت است،نه حادثه.
عشق به خدا ترکیبی ست از ضرورت و حادثه. (مقدمه)
  • تو از تصورِ مِه سخن می گویی، و این مِهِ خیالی تو، مثل کابوس است، و از کابوسِ مِه به بارونِ رویا نمی شود رسید چه رسد به بلورِ شفافِ واقعیت. ( صفحه ی 16 )
  • زمان نمی تواند بلور ِ اصل را کِدِر کند- مگر آنکه تو پیوسته برق انداختنِ آن را از یاد برده باشی. ( صفحه ی 17 )
  • همین قدر که مه را ساختیم، واقعیت را از صافی خودخواهانه یی گذرانده ییم. آنچه آن سوی صافی می مانَد، همه اش اندوه است و ناپاکی، و آنچه این سو، همه اش به ظاهر پاک. اصل، این سوی واقعیت نیست، تغییر دادنِ واقعیت است. سیب، در چرخشی کامل، سیب ِ سالم است یا بیمار. مِهِ ساختگی، مثل طهارتِ ساختگی ست. عمق و دوام ندارد. به بارآوردنِ درختان ِ سالم ِ سیب. به دور از جمیع ِ آفات. این، مساله ی ماست.( صفحه ی 18)
  • حرفه یی شدن، پایانِ قصه ی خواستن است.
عادت، ردِ تفکر است و ردِ تفکر، آغاز بلاهت است و ابتدای دَدی زیستن. ( صفحه ی 33)
  • -تو ... تو ... تو خطرناکی، گیله مرد کوچک!
-اعتقاد، خطرناک است آقا!
- و عشق، از آن هم خطرناک تر است. من می دانم. ( صفحه ی 34 )
  • عاشق، تَرکِ لبخند نمی کند، عسل!
لبخند، تذهیبِ زندگی ست.
و بوسه یی ست بر دست های نرم محبت.
با لبخند های کوتاه، گهگاه، این مُرصعِ زرنگار را شفافی ببخش، بانوی آذری من! ( صفحه ی 37 )
  • عشق، یک قطار مسافربری نیست تا تو اگر کمی دیر رسیدی، قطار رفته باشد و تو مانده باشی _با چمدان های سنگین ، با تاسف، با قطره های اشکی در چشمانِ حسرت.
پویشِ عشق، در خودِ عشق است نه در گُل ِ  عطرآگینی که به سینه ی عشق می زنی، یا گردنبند ِ مرواریدی که به گردنش می اندازی. ( صفحه ی 39 )
  • بانوی من! بسیاری از نخستین ها، توهم است؛ نخستین روز، نخستین ساعت؛ نخستین نگاه، نخستین کلماتِ عاشقانه ..
یاد، عینِ واقعه نیست، تخیل آن است، یا وَهمِ آن.
یاد، فریبمان می دهد. حتی عکس ها راست نمی گویند. حتی عکس ها ( صفحه ی 44 )
  • "نگذاریم شعله بمیرد. فریب حرارت را نخوریم. اصل، رقص شعله هاست نه گل های سرخی زیر قبای خاکستر" ( صفحه ی 44 )
  • مشکل، زندگی را زندگی می کند.
مشکل، به زندگی، معنی می دهد.
شیرینیِ زندگی از آنجا سرچشمه می گیرد که تو، بر مشکلات، غلبه کنی. بدونِ این غلبه، زندگی مان خالیِ خالی ست. گُل ها، حتی اگر بی آب بمانند، احساس ِ هیچ مشکلی نمی کنند، و به همین دلیل هم گُلِ خوشبخت وجود ندارد. ( صفحه ی 46 )
  • -خدای من! خدای من! چقدر کتاب! چقدر کتاب! تو، واقعا، همه ی این ها را خوانده یی؟
- بیشتر شان را.
- پس تو ... تو از پشتِ یک دیوارِ بلندِ کاغذی و مقوایی به زندگی نگاه کرده یی گیله مرد! از پشت یک دیوار ِ تنومند. تو هیچ چیز را به همان شکلی که هست ندیده یی. خدای من! چه عُمری را تلف کرده یی! چه عمری را باطل کرده یی ...
- این ها پنجره است عسل، دیوار نیست؛ عُصاره ی واقعیت است نه کاغذ و مقوا ... ( صفحه ی 47 )
  • بهترین دوست انسان، انسان است نه کتاب. کتاب ها، تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند، مُعتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند.
تو در کوچه ها انسان خواهی شد نه در لا به لای کتاب ها.( صفحه ی 47 )
  •  ما، همان گونه که به داشتن امید محکومیم، به تصرف خوشبختی نیز. ( صفحه ی 65 )
  • هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند.
و هیچ چیز همچون باورِ ساده دلانه و صمیمانه ی سعادت، سعادت را به محله ما، به کوچه ما، و به خانه ما نمی آوَرَد. ( صفحه ی  66)
  • هیچ وقت همه چیز درست نمی شود؛ چون توقعاتِ ما بیشتر می شود، و تغییر می کند. هیچ قله یی آخرین قله نیست. رسیدن، غم انگیز است. " راه، بهتر از منزلگاه است. " برویم بی آنکه به رسیدن بیندیشم؛ اما، واقعا، بریم. ( صفحه ی 67 )
  • اما بگذار خالصانه قبول کنیم کوچیکیم تا بتوانیم بزرگ شویم، عوض شویم، رُشد کنیم و دیگری شویم. بزرگ، جایی برای تغییر کردن ندارد. وقتی مظروف، درست به اندازه ی ظرف بشود، دیگر چگونه تغییری در مظروف ممکن می شود جُز ریختن بر زمین و تلف شدن؟ ( صفحه ی 70 )
  • حافظه، برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است.(صفحه ی 70 )
  • خاطره، ویران کردنِ حال است، و ویران کردنِ حال، از میان بردنِ تنها بخش کاملا زنده و پر خون ِ زندگی: عشق. ( صفحه ی 71)
  • در عشق، حرفه یی شدن ممکن نیست_مگر آنکه به بدکارترین ریاکارِ تَن پرستِ بی اندیشه تبدیل شده باشیم. تو ... تماِم این حرف ها را تو گفته یی ... ( صفحه ی72 )
  • یاد های بی صدایی که صدا را در ذهنِ فرسوده ی خویش_ونه در روح _به آن می افزاییم تا ریاکارانه باور کنیم که هنوز، فریاد های دوست داشتن را می شنویم. ( صفحه ی 74)
  • من تسلیم ِ این گردباد ِ کوبنده ی ضد زندگی که اسمش را " زندگی روزمره" گذاشته اند نمی شوم. ( صفحه ی 75 )
  • عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ِ دیگری نیست؛ پیوسته نو کردن ِ خواستنی ست که خود، پیوسته، خواهان ِ نو شدن است، و دگرگون شدن.
تازگی، ذاتِ عشق است، و طراوت، بافت ِ عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت، و عشق، همچنان، عشق بماند؟ ( صفحه ی 76 )
  • غروب. غرق شدن. عشق، نجات دادنِ غریقی ست که دیگر هیچ کس به نجاتش امیدی ندارد. عشق، رَجعت به آغازِ آغاز است؛ به شروع؛ به همان لبخند، همان نگاه، همان طعم؛ اما نه خاطره آنها، خودِ آنها. ( صفحه ی 86 )
  • -برای ما، عشق، هیچ یک از این ها نبود؛ اما زمان، با اقتدارِ خوفناکِ خویش، مصمم است آنها را که در وادی عشق، زمان را انکار می کنند، لگدمال کند. ما در جنگیدن با زمان، کمی کوتاه آمدیم و چنین شد که توانست بر ما مسلط شود. ( صفحه ی 93 )
  • - اما آن سوال بزرگ، پیوسته باقی می ماند: چرا به موجِ بلندِ زمان فرصت دادیم که قایق مان را در تن پیچانِ خویش بپیچد و فرو برد؟ و آیا دیگر، هیچ امیدی به نجات این قایق ِ کوچک ِ پریشان حال ِ در آستانه ی غرق نیست؟ ( صفحه ی 95 )
  • بی حرمتی، فرزند کهنگی ست، فرزند تکرار. ( صفحه ی 95 )
  • دوست ندارم که شنبه ها را روز آغاز بدانم. شنبه، عادتِ آغاز است نه شروعی مُدلل. عادت، اراده را نابود می کند. عشق، اوج ِ خواستن است؛ خواستن، اوج اقتدار ِ اراده. عادت، بازداشت ِ کارکرد ِ اندیشه است. هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است. مارکس را اگر گهگاهی محترم داشته ام، بیزارم از اینکه گفته است " روزی خواهی رسید که انسان، همه کار هایش را ، به عادت خواهد کرد." خودکارانه زیستن، پایانِ انسانی زیستن است؛ عادتِ هر روز صبح زود برخاستن _درست سرِ ساعت، سر دقیقه. سلامی به عادت نه از راه ارادت. چای به عادت. اداره.امضا. اتوبوس. آب. چای. زنگ ِ در. کتاب خواندن. خرید، خریدِ به عادت. هرگز چیزی به اندازه عادت، نفرت انگیز نبوده است. نمازت را هم، هر روز، با شعوری نو بخوان؛ با ارتباطی نو؛ با برداشتی نو. به آنچه که میکنی بیندیش: عبادت چرا؟ سخن گفتن با آن نیروی لایزال، چرا؟ عادت، فرسودگی ست. ماندگی. آب ِ راکد. مُرداب. تغییر بده! بیندیش و جا به جا کُن! مگر هزار راه تو رابه محل ِ کارِت نمی رساند؟ خُب هر روز، با اراده، یکی از این همه راه را انتخاب کُن. کمی دور، کمی نزدیک. کمی سخت، کمی آسان. مُشتری شدن، نوعی معتاد شدن است. فقط از یک میوه فروش خرید نکن. بگذار با تمام میوه فروشان ِ سر راهت آشنا شوی. لااقل سلام های تازه. معطر. نو. ضد عادت. آیا هرگز به پاسبان سر گذر سلام کرده یی؟ سلام کن! احوال پرسی کن! بگذار با تو، زمانی، درددل کند. مگر چه عیبی دارد؟ اما نگذار به این کار عادت کنی ... نان: بربری. سنگک. مشهدی. تافتون. لوله یی. لُقمه یی. لواش. جو. شیرمال. قزوینی. بهار. تنوع ِ حلال. چرا باید با شنبه آغاز کنیم - آنگونه که انگار شنبه ها رنگ شان، بوی شان، و طراوت شان بیشتر از پنج شنبه هاست؟ بهار، همه چیزش با تابستان، با زمستان، و با پاییز فرق دارد. حق است که بهار را با یک آغاز پُر شکوه  بدانیم. نه تنها به دلیل رویشی خیره کننده؛ امروز، بوته ی سبز روشن؛ فردا غرق ِ صورتیِ گلِ محمدی؛ امروز، یاس ِ بسته ی خاموش؛ فردا سیلاب ِ نوازنده ی عطر. نه فقط به دلیل این رویش ِ خیره کننده، بل به علت ِ حسی از خواستن، طلبیدن، عاشق شدن، بالا پریدن، فریاد کشیدن، خندیدن_ برادرت شادمانه می خندد و از تهِ دل فریاد می کشد_شکوفه کردن، باز شدن روح ... ( صفحه ی 101 )
  • بچه ها را با مهربانی بیدار کن! اگر دیر بر می خیزند، به خشم نیا! لذتی دارد که از این سو به آن سو غلتیدن و تَن به بیداری ِ اجباری نسپردن. ( صفحه ی 105 )
  • بعضی ها را دیده ام که از "وقت کم" شکایت می کنند. آنها می گویند: " حیف که نمی رسیم. گرفتاریم. وقت نداریم. عقبیم.." اینها واقعا بیمار خیالبافی های کاهلانه ی خود هستند. وقت، علی الاصول، بسیار بیش از نیاز انسان است. ما، وقت بی مصرف مانده و بوی ناگرفته ی بسیاری در کیسه های مان داریم: وقتی که تباه می کنیم، می سوزانیم، به بطالت می گذرانیم. بسیاری از ما می توانم پنج برابر؛ ده برابر، یا بیش برابرِ آنچه کار می کنیم، کار کنیم، یاد بگیریم، بیافرینیم، تغییر بدهیم. انسان شهری، عجیب در بیکارگی و بطالت فرورفته است؛ بهانه جویی، وراجی، شوخی های مبتذلِ خجالت آور، ولگردی های بدون عمق، وقت کشی، خواب های طولانی ِ پیر کننده ... و همیشه در انتظار حادثه یی غریب و دگرگون کننده: اگر نه معجزه یی، دست کم کرامتی ... و ناگهان حل شدنِ جمیع ِ مشکلات ... اما این نوع برخورد با زندگی، فقط تباه کردن ِ زندگی ست ...( صفحه ی 116 )
  • در کتابخانه ها همه ی آدم ها - حتی سطحی ترین شان - متفکر و عمیق به نظر می رسند، و شاگردان ِ مدرسه ها- که احتمالا برای رونویسی ِ یک مقاله، برای سخنرانی سر کلاس به آنجا می آمده اند- شبیه فلاسفه و دانشمندان ِ بزرگ می شوند. ( صفحه ی 125 )
  • - عشق خوب دیدن است؛ خوب چشیدن؛ خوب بوییدن؛ خوب زمزمه کردن؛ و خوب لمس کردن. عشق، مجموعه یی از تجربه های زنده ی دائمی طاهرانه است؛ و این همه، نه فقط تعریفِ عشق است، که تعریفِ زندگی هم هست، و از اینجاست که حس میکنی عشق و زندگی یک مساله بیش نیست. و عجیب است که هنر هم چیزی جز همین ها نیست. هنر، عشق، و زندگی، یک چیز است به سه صورت، یا، حتی، به یک صورت: دوامِ دلخواه ِ بی زمان. ( صفحه ی 133)
  • سه شنبه ، نه مُژده ی شروع دارد نه نشاطِ پایان؛ نه سهمی از ابتدا، نه دانگی از انتها. نه راهی ست سر بالا، که به امید رسیدن به قله یی بتوان نفس زنان و کوفته پیمودش، نه سرازیر است که شادی ترک ِ قله را با شوق رسیدن به خانه و زمین گذاشتن کوله و کندن پوتین های چسبیده به پا و باز کردن ِ دگمه های بادگیر و دراز کردن ِ آسوده ی پا ها را در خود داشته باشند. ( صفحه ی 139 )
  • ما اگر آفتاب را، یک لحظه، به دورن قلب های خاکستری شده ی بچه های دردمند بتابانیم، عشق، با قبای ارغوانی بلند، صوفیانه خواهد رقصید؛ " یک پا بر زمین خواهد کوفت، یک دست بر عرش؛ چنان که زمین، یک هفته، به ضربه ی پا بلرزد، عرش، به اشاره ی دست. ( صفحه ی 140 )
  • - شما ادبیات می بافید آقا! ادبیات، تقلیدِ زندگی ست نه عین زندگی.
- ادبیات ، نوع ِ تاب ِ زندگی ست، خانم! انسان، تا درد نکشیده باشد نمی تواند درد را بنویسد- آن طور که ادبیات نوشته باشد. شما میتوانید بگویید که ما هنوز به لحظه ی انطباق ِ آنچه که باید باشد بر آنچه هست نرسیده ییم؛ انطباق ِ هنر بر زندگی ِ جاری. ( صفحه ی 141 )
  • چیزی هست- یقینا هست- به نام وجدان که می توانی به آسانی با یک گلوله خلاصش کنی و برای  همیشه از شر ِ حضورش ِ ترش رویانه اش راحت شوی؛ اما در این حال، دیگر هیچ گاه عطر ِ شادیِ خالص را نیز استشمام نخواهی کرد، و صافی کمرنگ اما عمیق ِ آرامش - خواب ِ بی دغدغه یی در یک بعد از ظهر ِ بهاری- بر زندگی ات جای نخواهی گرفت و حتی روی یک قاب ِ کوچک ِ آن ...( صفحه ی 150 )
  • حتی بسیار قطعی و مُسلم، هیچ امیدی نیست که ذره یی از ناامیدی را در خود نداشته باشد، و هیچ خوش بینی ساده دلانه یی نیست که قدری بدبینی را چاشنی نکرده باشد.
عکس این واقعیت، اما، بسیار دلنشین تر از خود این واقعیت است؛ هیچ یاسِ مسلمی  نیست که قطره یی از امید را در قلب خود نگه ندارد ، و هیچ بدبینی مُفرطی نیست که مملو از ذرات ِ شناور ِ خوش بینی نباشد. اگر بپذیری که برای اغلب ِ انسان ها ، رویای نوعی معجزه وجود دارد، که وقوعش، آن را معجزگی می اندازد و تبدیل به محصولی ایمانی - ارادی که نهایتا، اتفاق نیز در آن سهمی دارد می کند، باید بپذیری که نمی توان، تحت هیچ شرایطی، تسلیم نگره های ناامیدی کننده ی بدبینانه شد. بنابراین، باید امید را باز گفت- حتی به صورت ِ ساده ترین انشای یک طفل مدرسه یی. ( صفحه ی 152)
  • پیوسته پُر و لَب به لَب نگه داشتن، فاسد کردن است. پُر کردن، خالی کردن و باز پُر کردن ، زندگی ست. ( صفحه ی  153 )
  • - صدا ، ادراک ِ حرکتِ ذراتِ هواست.
هنر ، اما، ادراکِ حرکت، زیبای ذراتِ تفکرات و عواطف ِ انسانی ست.
موسیقی، نوعی موزون و دلنشین از ذراتِ صداست.
گفتارِ خوب، نیز.
نقاشی، ادراکِ حرکتِ مناسبِ ذره های رنگینه هاست - حتی رنگینه های سیاه.
سینما، ادراک ِانواع ِ حرکت های اندیشمندانه و زیبایی شناسانه است.چاره یی نیست. ( صفحه ی 157 )
  • "دو کوزه ی بی جان را هم اگر یک عمر کنار بگذاری، گاهی سرهایشان به هم می خورد و درد می گیرد. مهم این است که هیچ سری نشکند و لب پَر نشود." ( صفحه ی 166 )
  • ایمان، باور قلبی ست، اعتقاد، ما حصل ِ تفکر و تحلیل. ( صفحه ی 171 )
  • عسل! هرگز به زمان و تاریخ فکر نکن! تنها شکست خوردگان به این دو عنصر باطل می اندیشند و " به شبیخون ِ ظالمانه ی زمان".
ما زمان را زمین زدیم و خنجر ِ ایمان و اعتقاد را، به ضرب ، در قلب سنگی اش فرو کردیم. ما فقط حرکتیم عسل! فقط ... ( صفحه ی 178 )
  • حوادث ِ ناب و زیبا به سروقت ِ ما نمی آیند. این ما هستیم که باید به جست و جوی این حوادث برخیزیم. هیچ قله یی، خود را به زیر پای هیچ کوهنوردی نمی کشد. صعود به قله های بلند، سفر به روستاهای پرت افتاده، حرکت در کویر، حرکت در اندیشه، و هزاران حرکت ِ دیگر ...این هاست که زندگی را ناب می کند؛  و همه ی این ها را از حکومت ها، حتی خوب ترین حکومت های آرمانی و محتمل جهان هم نمی توان توقع داشت. دست از بهانه جویی برداریم. ( صفحه ی 179 )
  • - شب انگار که فخرِ رازمندی می فروشد. کلماتش، گرچه به زمزمه می ماند، ذره یی متواضعانه نیست. غروری دارد که روز ندارد.
- حق است که چنین باشد. راز های درونِ شب، معجره نیست، اما زیباست. ( صفحه ی 182 )
  • زندگی را با کوه، با آسمان، با هدف، با ایمان و عشق، پُر باید کرد، یا باید خالی و پوک و ناقابل نگه اش داشت و نام ِ زندگی را از روی آن برداشت. ( صفحه ی 183 )
  • اما یادت نرود که خوشبختی، در بسیاری از اوقات، اضطراب انگیز است. من، در لحظه هایی، از خوشبخت بودن، سخت می ترسم. 
حتی خوشبختی هم مجازاتی دارد. روزی گفتی:" بهای هر چیزی را باید پرداخت، حتی بهای خوشبختی را" راست می گفتی؛ و به همین دلیل است که کسی گفته است: " خوشبختیِ فردی ، به تعبیری، در انتظار ِ بدبختی نشستن است". فقط خوشبختی همگانی ست که اضطراب را نفی می کند؛ و این، دقیقا یعنی سیاسی اندیشیدن و سیاسی گام برداشتن. ( صفحه ی 192 )
  • عظمت، در یکنواختی حرکت نیست، در تداوم حرکت است، در باقی ماندن میل به حرکت، در ایمان به حرکت و بازگشت به حرکت. ( صفحه ی  193 )
  • عشق به دیگری، ابزاری ست برای زیبا و زیباتر ساختن ِ زندگی. آنها که سوگنامه های عاشقانه می سازند،
نویسندگانند و اهل قلم.
و آن ها که عشق را مُستمسکی می کنند برای پنهان داشتن ناتوانی های خویش، درمانده و بیمارند.
عشق به میهن و ملت، ابزاری ست برای وصول به آزادی، عدالت و صلحی پایدار در سراسر جهان. ( صفحه ی 194 )
  • عشق به خدا ابزاری ست برای تزکیه ی نفس و تعالی بخشیدن به روح. ( صفحه ی  196 )
  • یاد گرفتیم که حرف های خودمان را فقط برای خودمان بزنیم - با کمترین ارتفاع. هیچ چیز همچون صدایی که به خانه ی همسایه می رود، همسایه را از سستی بنای خانه ما، و از واماندگی های طاقت سوزِ ما آگاه نمی کند. فریاد ، مثل گرد زغال، روی اشیای خانه می نشیند و زندگی را کدر و بد رنگ می کند. عاشق، زمزمه می کند، فریاد نمی کشد. ( صفحه ی  205 )
  • انسان ، چیزی جز اراده به اقدام و حرکت نیست؛ چیزی جز حضور ِ هدفِ ناب بر پیشانی ِ خانه ی آرزو هایش، انگیزه های پاک، عشق و ایمان ...( صفحه ی  209 )
  • سکوت، مثل نور، یک نیروست؛ سخنی ست یا صدایی که به علت سرعت حرکت زیاد، به سکوت تبدیل شده است؛ مثل چرخ رنگ هایی که در چرخش، سریع، سفیدِ سفید می شوند.
زیبایی سکوت، مثل زیبایی جایی ست که سکوت در آن فرود می آید:تمامی آسمان شب. ( صفحه ی 211 )
  • عزیز من! رسیدن به هیچ قله یی، ممکن و شدنی نیست. این تویی که با تمرین، برنامه، تدارکات، و ، میل و اراده به سوی قله حرکت می کنیی تا رسیدن را شدنی کنی. ( صفحه ی 213 )
  • نکند یک روز ارتفاع ِ صدایش از حقارتِ روحش خبر بدهد! ( صفحه ی 217 )
  • پناه، سپر است. عشق، جنگی ست بی سپر. عاشق، سپر انداخته می جنگد. ( صفحه ی  234 )






نوع مطلب : نشر روزبهان، 
برچسب ها : یک عاشقانه آرام، نادر ابراهیمی، نشر روزبهان،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه بیست و هفتم مردادماه سال 1395 02:35 بعد از ظهر
نادر ابراهیمی همینجوری فوق العاده س، پای یك عاشقانه آرامش هم بیاد وسط كه دیگه خوب در خوب است
موژان تقوی

بله همین طوره


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic