تبلیغات
کتاب هایی که من خواندم - یوزپلنگانی که با من دویده اند = بیژن نجدی + نشر مرکز
 
کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
نام کتاب: یوزپلنگانی که با من دویده اند
نام نویسنده: بیژن نجدی 
نام انتشارات: نشر مرکز


موضوع کتاب:  مجموعه ای از داستان های کوتاه که توسط بیژن نجدی نوشته شده است می باشد. 

نظر من: داستان های ابتدای کتاب چندان به دلم ننشست اما داستان های انتهایی بسیار زیبایی بودند.  نکته مهم در داستان های این کتاب پایان های جالب و زیبا هست. از داستان های "سه شنبه خیس" و  "مرا بفرستید به تونل" به طور ویژه لذت برم. 


بخش های از متن کتاب:  
  • چتر صدای مچاله شدن فنر هایش را نمی شنید. داشت می مرد و دیگر نمی توانست هیچ بارانی را به یاد آورد. فقط خاطره ای دور و کمی گرم از کف دست ملیحه، هنوز در چتر بود که آن هم آرام، آهسته، آهسته و آرام، آرام و آهسته فراموش می شد.( صفحه ی 70)
  • خانم مهران گفت: شما مرا می ترسانید دکتر.
دکتر گفت: نه اصلا ترسناک نیست. غم انگیز است. همین صداهای مغز مرتضی است که بعد از مردن او هنوز مثل نبض می زند.  صدا هایی که این کامپیوتر های احمق را ترسانده، اسم ها، اعتقادات، عشق های دفن شده توی کله مرتضی حالا مثل روح او دارد از  تنش جدا می شود. گوش کنید!
....
خانم مهران گفت: بس کنید دکتر، چراغ ها، چراغ ها، روشنش کن!
بعد از روشن شدن چراغ ها، آن ها به صدای ذهن از دست رفته مرتضی گوش دادند و مرتضی از لای پلک های نیمه بازش به آن ها نگاه نکرد.
دکتر گفت: دلتان نمی خواهد بفهمید توی سرتان چه خبر است؟!
خانم مهران گفت: نه!
دکتر گفت: چرا؟ می ترسید که بفهمید یک خانم مهران غریبه توی سرتان راه می رود؟
خانم مهران گفت: نه؟
دکتر گفت: همه ما توی کله خودمان  دفن شده ایم!
خانم مهران  به دستگاه کنترل کننده ماشین ها خیره شد و گفت: من نمی فهمم!
دکتر گفت: چه چیزی را نمی فهمید؟
خانم مهران گفت: ما با این دستگاه مدت هاست داریم کار میکنیم، چرا امروز؟
دکتر گفت: برای اینکه من این طور خواستم. خودم به اینها برنامه داده ام. نگاه کنید! ( صفحه ی 56)
  •  بعد از والیوم، پدر بزرگ، بعد از لیوان آب، پدر بزرگ، بعد از سرمایی که در گلویش پایین می رفت، پدر بزرگ گفت: واقعیت اینه که اون مرده.
ملیحه گفت: واقعیت اینه که من امروز اونجا بودم ...
_که چی؟
_نمیدونم، فقط با همین چشمهام دیدم که مردم بچه ها شونو، شوهراشونو بغل کردن و رفته ن... بعد من دستهامو باز کردم، دنبال یه کسی بودم، یه چیزی ... دیدم یه چتر توی دستمه، اونو بغلش کردم، یه رویا رو که آبی بود، اون خیلی آبی بود، با خودم بردمش خونه، ما با هم حرف زدیم ...
_پس تو حالا یه چتر داری که هم واقعیت توست، هم رویاس ...
_نه ... یه ساعت پیش که از خونه می اومدم، بیرون بد طوری بارون می بارید، چتر وارونه شده بود، من هم ولش کردم.
_ چرا؟
_ واسه این که اون واقعا یه چتر بود، می فهمین پدربزرگ؟ دوباره شده بود یه چتر. (صفحه ی76)





نوع مطلب : نشر مرکز، 
برچسب ها : یوزپلنگانی که با من دویده اند، نشر مرکز، بیژن نجدی،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :