تبلیغات
کتاب هایی که من خواندم - شازده کوچولو = آنتوان دو سنت اگزوپری + احمد شاملو
 
کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
سه شنبه هفدهم اسفندماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: شازده کوچولو
نام نویسنده:  آنتوان دو سنت اگزوپری
نام مترجم: احمد شاملو


 


 بخش هایی از متن کتاب:

  • شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترستان بر می‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟

نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد. آن وقت برای فهم بزرگ‌ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن‌ها توضیحات داد.

  • هر وقت یکی‌شان را گیر آورده‌ام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شماره‌ی یکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «این یک کلاه است». آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌های بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها. خودم را تا حد او آورده‌ام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده‌ام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوش‌وقت شده.
  • به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل می‌کنم یا شماره‌اش را می‌گویم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌ تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیچ وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟» و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.
اگر به آدم بزرگ‌ها بگویید یک خانه‌ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً به‌شان گفت یک خانه‌ی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که:
-وای چه قشنگ!
یا مثلا اگر به‌شان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تو دل‌برو بود و می‌خندید و دلش یک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچه ها رفتار می‌کنند! اما اگر بهشان بگویید «سیاره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی‌پرسند. این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است!
  • -پس خارها فایده‌شان چیست؟
شهریار کوچولو وقتی سوالی را می‌کشید وسط دیگر به این مفتی‌ها دست بر نمی‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که:
- خارها به درد هیچ کوفتی نمی‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گل‌ها هستند.
- دِ!
و پس از لحظه‌یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
- حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعیف اند. بی شیله‌پیله‌اند. سعی می‌کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند...
  • -اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره‌ را تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده.
او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
  • نمی‌دانستم چه‌طور باید خودم را بهش برسانم یا بهش بپیوندم... چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!
  • اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه ‌کند. رنگ‌هایش را با وسواس تمام انتخاب می‌کرد سر صبر لباس می‌پوشید و گلبرگ‌ها را یکی یکی به خودش می‌بست. دلش نمی‌خواست مثل شقایق‌ها با جامه‌ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.
نمی‌خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...
  • با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خود پسندیش که بفهمی‌نفهمی از ضعفش آب می‌خورد دل او را شکسته بود
  • یک روز دیگر هم به من گفت: " آن روز ها نتوانستم چیزی بفهمم، من بایست روی کرد و کار او درباره اش قضاوت می کردم نه روی گفتارش ... عطرآگینم می کرد. دلم را روشن می کرد. نمی باست ازش بگریزم. می باست به مهر و محبتی که پشت ِ آن کلک های معصومانه اش پنهان بود پی می بردم، گل ها پُرَند از این جور تضاد ها. اما خب دیگر، من خام تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!"
  •  -دلم می خواست یک غروب آفتاب تماشا کنم ... در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.
اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شب پره از این گل به آن گل بپرد یا قصه ی سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکی مان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: - شما.
پادشاه گفت: - حرف ندارد. باید از هر کس چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیاندازند تو دریا انقلاب می کنند.
  • -نرو! نرو! وزیرت می کنم.
وزیر چی؟
-وزیر دادگستری!
-آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت: -معلوم نیست. ما که هنوز گشتی در قلمرومان نزده ایم. خیلی پیر شده ایم، برای کالسکه جا نداریم. پیاده روی هم خسته مان می کند.
شهریار کوچولو که خم شده بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت: -بّه! من نگاه کرده ام، آن طرف هم دیار البشری نیست.
پادشاه به اش جواب داد: - خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می شود یک فرزانه ی تمام عیاری.
  • دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: - آدم ها کجایند؟ آدم تو کویر یک خورده احساس تنهایی می کند.
مار گفت: -پیش آدم ها هم احساس تنهایی می کنی.
 شهریار کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: - سلام.
شهریار کوچولو با ادب پرسید: -آدم ها کجایند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود. این بود که گفت: -آدم ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال ها پیش دیدم شان. منتها خدا می داند کجا می شود پیدایشان کرد. باد این ور و آن ور می بردشان؛ مه این که ریشه نداردن؟ بی ریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهریار کوچولو گفت: - خداحافظ.
گل گفت: - خداحافظ.
  •  روباه گفت: - خدانگه دار! ... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سَر نمی بیند.
ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای.
  • سریع السیر دیگری با چراغ های روشن غرید و در جهت مخالف گذشت.
شهریار کوچولو پرسید: - برگشتند که؟
سوزن بان گفت: -این ها اولی ها نیستند. آن ها رفتند این ها بر می گردند.
-جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزن بان گفت: - آدمی زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعد ِ سریع السیر نورانی ِ ثالثی غرید.
شهریار کوچولو پرسید: - این ها دارند مسافر های اولی را دنبال می کنند؟
سوزن بان گفت: - این ها هیچ چیزی را دنبال نمی کنند. آن تو یا خوابشان می برد یا دهن دره می کنند. فقط بچه هاند که دماغ شان را فشار می دهند به شیشه ها.
شهریار کوچولو گفت: - فقط بچه هاند که می دانند پی چی می گردند.
  •  همه ی مردم ستاره دارند اما همه ی ستاره ها یک جور نیست: واسه آن هایی که به سفر می روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشنایی سوسوزن اند. برای بعضی ها که اهل دانشند هر ستاره یک معما است آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره ها همه شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکی ستاره هایی خواهی داشت که تنابنده ای مِثلش را ندارد.
  •  -راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه می دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می کند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا این جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می توانی هر قدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-یک  روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
-و کمی بعد گفت:
-خودت که می دانی ... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می برد.
-پس خدا می داند آن روز چهل و سه غروبه چه قدر دلت گرفته بوده.
-اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.
  •  شهریار کوچولو گفت:- پی آدم ها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: - آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می گردی؟
شهریار کوچولو گفت:- نَه، پی دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: - یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: - معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو واسه من میان همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: - کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: - بعید نیست. روی این کره ی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: - اوه نه! آن روی کره ی زمین نیست.
  •   شهریار کوچولو جواب داد: - دلم خیلی می خواهد، اما وقت ِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیز ها سر در آرم.
روباه گفت: - آدم فقط از چیز هایی که اهلی کند می تواند سر درآرد. انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیز ها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست ... تو اگر دوست می خواهی خب مرا اهلی کن!
شهریار کوچولو گفت: - راهش چیست؟
روباه جواب داد: - باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علف ها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی، چون تقصیر همه ی سوتفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی یک خرده نزدیک تر بشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: - کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد ظهر  بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود  و هر چه ساعت جلوتر برود بیش تر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم رابرای دیدارت آماده کنم؟ ... هر چیزی برای خودش قاعدع ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: - قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: - این هم از آن چیز هایی است که پاک از خاطر ها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روز ها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند. مثلا شکارچی  هلی ما میان خودشان رسم دارند و آن این است که پنج شنبه ها را با دختر های ده می روند رقص.  پس پنج شنبه ها بِره کشان ِ من است: برای خودم  گردش کنان می روم تا دم موستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رقصیدند همه روز ها شبیه هم می شد و من بیچاره دیگر فزصت و فراغتی نداشتم.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : شازده کوچولو، احمد شاملو، آنتوان دو سنت اگزوپری،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :