تبلیغات
کتاب هایی که من خواندم - کافکا در کرانه = هاروکی موراکامی + مهدی غبرائی+ نشر نیلوفر
 
کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشتماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب:کافکا در کرانه
نام نویسنده: هاروکی موراکامی
نام مترجم: مهدی غبرائی
نام انتشارات: نشر نیلوفر

داستان کتاب:  پسری به نام کافکا در سن پانزده سالگی از خانه فرار می کند. او زمانی که کودکی چهار ساله بود مادر و خواهرش او و پدرش را ترک کردند.
در زمان جنگ در روستایی دور زمانی که معلمی بچه های دبستانی را میبرد در جنگل تا قارچ خوراکی بچینندناگهان همگی با هم به کما می روند اما دقایقی بعد به هوش می آیند به جز یک نفر که داستان زندگی او در زمان بزرگ سالی که آدم متفاوتی ست، متفاوت است.
داستان این دو شخصیت در کنار هم روایت می شود. شروع، داستان و پایان بسیار زیبایی دارد.

نظر من:  شش صد صفحه ارزش خواندن را داشت. داستان کشش دارد و به زیبایی اتفاق ها روایت می شود و شروع و پایان عالی دارد.



برش هایی از متن کتاب:
  • اوشیما می گوید: " در ضیافت افلاتون از قول اریستوفان نقل شده است که در جهان باستان سه دسته مردم وجود داشتند. این موضوع را شندیدی؟"
" نه."
" در زمان باستان مردم فقط مذکر یا مونث نبودند، بلکه سه قسم بودند: مذکر/ مذکر، مذکر/ مونث و مونث/ مونث. به عبارت دیگر هر کس از اجزا دو نفر ساخته شده بود. همه از این نظم و نسق خوشحال بودند و واقعا چندان به فکرش نبودند. اما بعد خدا کاردی برداشت و هر یک را درست از وسط به دو نیم کرد. از آن پس دنیا به مرد و زن تقسیم شد، نتیجه اش این شد که مردم این در و آن در بزنند تا نیمه گمشده خود را بیابند."
" چرا خدا این کار را کرد؟"
" تقسیم مردم به دو قسمت؟ مچم را گرفتی. از اسرار خدا که نمی شود سر درآورد. یک چیزی هم به اسم خشم خداوند داریم، تمام آن ایده آلیسم افراطی و غیره. حدس من این است که مجازات کاری بود. بنا به قول کتاب مقدس. آدم و حوا و هبوط و الی آخر."
می گویم: " گناه اولیه."
" درست است، گناه اولیه." اوشیما مداد را لای انگشت وسط و انگشت اشاره می گیرد، کمی تاب می دهد، انگار که بخواهد تعادل آن را بسنجد. "بهرحال، منظورم این است که مردم واقعا نمی توانند تنها به سربرند." ( صفحه ی 63)
  • " درست است. اسمم ناکاتاست. و اسم شما؟"
گربه گفت: " اسمم یادم رفته. یکی داشتم، می دانم، اما یک جایی وسط راه گفتم دیگر لازمش ندارم. بنابراین یادم رفته."
پیرمرد که سر می خاراند،  گفن: " میدانم. فراموش کردن چیز هایی که دیگر نمی خواهی راحت است. ناکاتا دقیقا همین جور است. پس آقا گربه، حرفت این است که مال خانواده ای، جایی، نیستی؟" ( صفحه ی 73)
  • اوشیما می گوید: " من صد ها تبعیض را تجربه کرده ام. فقط کسانی که طعم تبعیض را چشیده اند، واقعا می دانند که چقدر آزاردهنده است. هرکس درد را به شیوه خودش حس می کند و هرکس زخم های خودش را دارد. بنابراین من هم مثل همه دغدغه انصاف و عدالت را دارم. اما آنچه بیشتر مایه انزجارم می شود، آدم هایی هستند که قوه تخیل ندارند. همان جور آدم هایی که تی.اس.الیوت به آن ها می گوید " انسان پوک" . آنهایی که فقدان تخیل را با چیز بی جانی مثل پَر کاه پُر می کنند و از کار خودشان بی خبرند. آدم های بی عاطفه ای که خرواری کلمه تو خالی نثارت می کنند و می کوشند تو را به کاری که نمی خواهی وادارندو مثل همان جفت پُر غَمیشی که دیدیم." ( صفحه ی 243)
  • " پس خدا شلوارک می پوشد، سوتی به گردنش آویزان است و چشمش به ساعت؟"
هوشینو گفت: " میدانی که منظورم این نیست."
" خدای ژاپنی با خدای خارجی قوم و خویش است، یا شاید دشمن؟"
"از کجا بدانم؟"
" گوش کن- خدا فقط در ذهن مردم هست. بخصوص در ژاپن خدا همیشه یک جور مفهوم انعطاف پذیر بوده. ببین بعد از جنگ چه اتفاقی افتاد. داگلس مک آرتور به امپراتور آسمانی دستور داد از ادعای خدایی دست بکشد و او هم همین کار را کرد و طی نطقی گفت که او فقط یک آدم عادی است. پس بعد از 1946 او دیگر خدا نیست.خدایان ژاپنی همین جورند - می توان گوششان را کشید و اصلاحشان کرد. یک آمریکایی با چوبدست جادویش اشاره ای می کند و به طرفه العینی خدا دیگر خدا نیست. کاری خیلی پست مدرنیستی. اگر فکر کنی خدا هست، پس هست. اگر فکر کنی نیست، نیست. و اگر خدا همین جور باشد، من از این بابت نگرانی ندارم." ( صفحه ی 376)
  • " هرکس عاشق بشود، دنبال نیمه گمشده خودش می گردد. پس عاشق که به معشوق فکر می کند، غمگین می شود. مثل قدم گذاشتن در اتاقی است که از آن خاطرات خوشی داری و سال ها آن را ندیده باشی. این احساس طبیعی است. تو تنها کسی نیستی که این احساس را کشف کرده ای، پس سعی نکن به خودت امتیاز بدهی، باشد؟" ( صفحه ی 389)
  • اوشیما پکر می گوید:" شاید. شاید بیشتر آدم های دنیا سعی نمی کنند آزاد باشند، کافکا. فقط فکر می کنند که آزادند. همه اش توهم است. بیشتر آدم های دنیا اگر آزادشان بگذاری ، بدجوری تو هچل می افتند. بهتر است که یادت باشد. مردم عملا ترجیح می دهند آزاد نباشند."
" خودت هم همین طور؟"
" آره. خودم هم ترجیح می دهم آزاد نباشم. ژان ژاک روسو می گوید تمدن از وقتی شروع شد که مردم نرده ها را ساختند. نظری بسیار هوشمندانه. درست هم هست- همه تمدن محصول فقدان آزادی است که دورش نرده کشیده اند. هر چند بومیان استرالیا استثنا هستند. آنها تا سده هفدهم میلادی تمدنی بدون نرده و حصار فراهم آورده بودند. آن ها در آزادی کامل بودند.می توانستند هر وقت به هر جا که دلشان بخواهد بروند و هر چه دلشان خواست بکنند. زندگیشان سفر دایمی بود. سفر صحرا استعاره کاملی برای زندگیشان است. بریتانیایی ها که از راه رسیدند و برای گله های خود نرده درست کردند، بومیان از فهم آن درماندند. این است که با نادیده گرفتن اصول رایج آن ها را در مقوله خطرناک و ضد اجتماعی  گنجاندند و به بر وبیابان راندند. پس من میخواهم احتیاط کنم. آن هایی که نرده های بلند و محکم می سازند، بهتر باقی می مانند. اگر این واقعیت را انکار کنی، خودت را در معرض خطر رانده شدن به بیابان گذاشته ای ..." ( صفحه ی  412)
  • از او می پرسم: " باید کمکم کنی. چه کار کنم؟"
به سادگی می گوید: " هیچ کاری نباید بکنی."
"هیچی؟ "
سر می جنباند. " به همین دلیل می برمت کوهستان."
" ولی آنجا که رسیدیم، چه کنم؟"
می گوید: " فقط به صدای باد گوش بده. کم همیشه همین کار را می کنم."
به حرفش خوب فکر می کنم.
به ملایمت دست روی دستم می گذارد. "خیلی چیز ها هست که تقصیر تو نیست. یا تقصیر من. تقصیر پیشگویی ها هم نیست، یا نفرین ها یا DNA ، یا پوچی. تقصیر ساختارگرایی یا سومین انقلاب صنعتی هم نیست. همه می میریم و ناپدید می شویم، ولی علتش این است که نظام خود دنیا را بر پایه ویرانی و فقدان گذاشته اند. زندگی ما سایه هایی از این اصل رهنماست. مثلا باد می وزد. می تواند باد شدید و خشن باشد. یا نسیم ملایم. اما سرانجام هر بادی فرو می رود و ناپدید می شود. باد شکل ندارد. فقط حرکت هواست. باید به دقت گوش بدهی، بعد استعاره را میفهمی." ( صفحه ی 439)
  • " آهنگساز کر مثل آشپزی است که حس چشایی خود را از  دست داده باشد. یا قورباغه ای که پاهای پرده دارش از بین رفته باشد. یا راننده کامیونی که گواهینامه اش باطل شده باشد. این موضوع هر کسی را خلع سلاح می کند. اما بتهوون نگذاشت چنین چیزی او را از پا درآورد. طبعا در اول کار کمی افسرده شد، اما نگذاشت این بدبختی حریفش شود. این مشکل بود؟ کدام مشکل؟ بیش از همیشه آهنگ ساخت و بهترین آثارش را در موسیقی نوشت. من این آدم را از ته دل تحسین می کنم. مثل این " ارکستر سه نفره آرشیدوک" - داشت کر می شد که آهنگش را نوشت، باورت می شود؟ چیزی که می خواهم بگویم، این است که بیسواد بودن شاید برایت سخت باشد، اما دنیا که به آخر نرسیده. شاید نتوانی بخوانی، اما کار هایی هست که تنها خودت به انجام دادنش قادری. باید روی آن متمرکز شوی - روی نقطه قوتت. مثل توانایی صحبت با سنگ."
" آره، حالا می توانم کمی با آن حرف بزنم. ناکاتا به صحبت با گربه ها عادت داشت."
"دیگر هیچ کس قادر به این کار نیست، درست؟ دیگران می توانند هر کتابی را که دلشلن بخواهد بخوانند، با این حال نمی دانند چطور با سنگ ها یا گربه ها حرف بزنند."
" اما این روز ها ناکاتا خیلی خواب می بیند. تو این خواب ها، به دلیلی که برایم روشن نیست می توانم بخوانم. مثل حالا دیگر کودن نیستم. خیلی خوشحالم و به کتابخانه می روم و کتاب زیاد می خوانم. فکر می کنم اگر آدم بتواند بخواند چقدر معرکه است. کتاب ها را یکی پس از دیگری می خوانم، اما بعد چراغ کتابخانه خاموش می شود و همه جا تاریک است. یکی چراغ را خاموش کرده است و من چیزی نمی بینم. دیگر نمی توانم کتاب بخوانم. بعد بیدار می شوم. با اینکه این خواب است، اما خواندن چه معرکه است."
هوشینو گفت: " جالب است ... مرا ببین که می توانم بخوانم و کمتر کتابی دستم می گیرم. دنیا جای شلم شوربایی است، در این موضوع شک نیست." ( صفحه ی 467)
  • میس سائه کی گفت: " من هم سال هاست که دوستی نداشته ام، جز در خاطراتم."
"میس سائه کی؟"
"بله؟"
" در واقع من خاطره ای هم ندارم. من کودنم. متوجهید؟ پس می شود به من بگویید خاطره، چه جوری است؟"
میس سائه کی به دست های خود روی میز زل می زد، بعد سر برداشت و باز به ناکاتا نگاه کرد. " خاطرات از درون گرمت می کنند. اما در عین حال دو پاره ات می کنند."
ناکاتا سری تکان داد. " پس چیز خشنی است. ناکاتا هنوز چیزی از آن سر در نمی آورد. تنها چیزی که می فهمم حال است."
میس سائه کی گفت: " من درست برعکسم." ( صفجه ی 508)
  • پس از اینکه زنگ تلفن قطع می شود، می گوید: " هر یک از ما چیزی را از دست می دهیم که برایمان عزیز است. فرصت های از دست رفته، امکانات از دست رفته، احساساتی که هرگز نمی توانیم برشان گردانیم. این قسمتی از آن چیزی است که به آن می گویند زنده بودن. اما در درون کله ما - دست کم این جایی است  که من تصور می کنم - جای کمی هست که این خاطرات را در آن بیانباریم. اتاقی با قفسه هایی نظیر این کتابخانه. برای فهم کارکرد قلب مان باید مثل کتابخانه فیش درست کنیم. باید چندی به چندی از همه چیز گردگیری کنیم، بگذاریم هوای تازه وارد شود و آب گلدان های گل را عوض کنیم. به عبارت دیگر، همیشه در کتابخانه خصوصی خودت به سر می بری. " ( صفحه ی 602)




نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
برچسب ها : کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی، مهدی غبرائی، نشر نیلوفر،
لینک های مرتبط :
جمعه چهارم اسفندماه سال 1396 07:28 قبل از ظهر
من قادر به پیدا کردن اطلاعات خوب از مطالب شما بودم.
چهارشنبه دهم آبانماه سال 1396 12:52 قبل از ظهر
ممنون از وبلاگ خوبتون
چهارشنبه دوازدهم مهرماه سال 1396 04:37 بعد از ظهر
بسیار وبلاگ خوبی دارید، لذت بردم، براتون آرزوی موفقیت و پیروزی دارم و
امیدوارم همیشه سلامت و شاداب باشید.
جمعه هفتم مهرماه سال 1396 03:25 بعد از ظهر
ممنون از وبلاگ خوبتون. به سایت ما هم حتما سر
بزنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :