تبلیغات
کتاب هایی که من خواندم - جز از کل= استیو تولتتز + پیمان خاکسار + نشر چشمه
 
کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
دوشنبه پنجم تیرماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: جز از کل
نام نویسنده: استیو تولتز
نام مترجم: پیمان خاکسار
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب:  زندگی پسر و مادری را به تصویر می کشد که در آن پسر در پی تنبلی و کنکاش درونی به سر کار نمی رود و مادر او خرج اش را می کشد. زمانی مادر او را مجبور به سر کار رفتن می کند اما در آنجا دست به کار های عجیب می زند .....

نظر من: یکمحجم زیاد کتاب جذابیتش را کم می کرد. خیلی به دلم ننشست ولی خوب بود.



برش هایی از متن کتاب:
  • پوچی تلاشش کاملا آشکار بود، وقتی این همه تلاش می کنی یک نفر را فراموش کنی، خود این تلاش تبدیل به خاطره می شود. بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطر می ماند. ( صفحه ی  24)
  •  گفت: گوش کن جسپر. غرور اولینچچیزیه که باید تو زندگی از شرش خلاص بشی. غرور برای اینه که حس خوبی نسبت  به  خودت داشته باشی.  مثل این می مونه که کت تن یه هویج پلاسیده کنی و ببریش تئاتر و وانمود کنی آدم  مهمیه. اولین قدم آزاد کردن خود، رهایی از احترام به خوده. می فهمم چرا برای بعضی ها مفیده. اگر کسی همه چیزش رو از دست بده هنوز می تونه غرورش رو داشته باشه. برای همینه که فقرا اسطوره ی شریف بودن اعطا شده، چون قفسه ها لخت بودن. به حرفم گوش می دی؟ این مهمه جسپر. دلم نمی خواد خودت رو درگیر شرافت، غرور یا احترام  به خود کنی. تمام اینها یه مشت وسیله هستن برای این  که بهت کمک کنن سر خودت رو برنزه کنی.  ( صفحه ی 25)
  • مردم میگن شخصیت هر آدمی تغییرناپذیره ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی می مونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیر قابل تغییر موجودی هست که دیوانه وار در حال تکامله و به شکل غیر قابل کنترلی ماهیتش تغییر می کنه. ببین چی بهت می گم، راسخ ترین آدمی که می شناسی به احتمال قوی با تو کاملا بیگانه ست و همین طور ازش بال و شاخه و چشم سوم رشد میکنه.ممکنه ده سال توی اتاق اداره کنارش بشینی و تمام این جوانه زدن ها بغل گوشت اتفاق بیفته و روحت هم خبردار نشه. هر کسی ادعا می کنه یکی از دوستانش در طول سال ها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره ی واقعی رو نمی فهمه. ( صفحه ی  27)
  • رفتم بالای درخت. دیگر می رفتم آنجا. مخفیگاهم شده بود. چیز جالبی فهمیده بودم: مردم تقریبا هیچ وقت بالا را نگاه نمی کنند. چرایش را کی می داند؟ شاید زمین را به دنبال پیش نمایشی از برنامه های آینده تماشا می کنند. باید هم نگاه کنند. فکر می کنم هر کسی که می گوید برای آینده برنامه دارد و یک چشمش به خاک نیست، کوته نظر است. ( صفحه ی 60)
  • کاش می شد تصاویر چشم های ذهن همه رو انداخت روی پرده و بلیت فروخت. به نظرم ارزش واقعی آدم همون مقداریه که از بقیه انتظار داری بابتش پول بدن. ( صفحه ی 228)
  • ببخشید ببخشید ببخشید که چه فردا های وحشتناکی با هم خواهیم داشت، چه اقبال غیر منصفانه ای باعث شد روح تو به بدن پسر من حلول کند، پسرم پدرت از کار افتاده ی تنها عشق است. به تو یاد خواهم داد چه طور با چشم بسته معنای تمام چهره های سردرگم را درک کنی و این که هرگاه کسی گفت " نسل تو" چه طور چهره درهم کنی. به تو یاد می دهم از دشمنانت شیطان نسازی و وقتی گله ی آدم ها به قصد بلعیدنت آمدنت خودت را بدمزه ترین خوردنی روی زمین نشان بدهی. به تو یاد می دهم با دهان بسته فریاد بززنی و شادی بدزدی و تنها شادی حقیقی آواز خواندن برای خود با صدای گرفته است و دختر ها. به تو خواهم آموخت هرگز نباید در یک رستوران خالی غذا بخوری و نباید وقتی احتمال باران هست پنجره های قلبت را باز کنی و وقتی عصوی لازم قطع می شود بر جایش نشانه ی قطع شدن باقی می ماند. به تو یاد خواهم داد چه طور بفهمی چیزی از کف رفته. ( صفحه ی 275)
  • همان طور که خودتان می دانید، لازم نیست برای دعا کردن لزوما مذهبی باشید. دعا دیگر یک باور محکم نیست، چیزی است که فرهنگش از فیلم و تلویزیون به ما ارث می رشد، مثل بوسیدن در باران. ( صفحه ی 308)
  • ساده است زندگی مطابق نظر دنیا، ساده است در انزوا زندگی کردن مطابق میل شخصی، ولی مرد بزرگ کسی است که در میانه ی جمع، قادر است از استقلال و تنهایی اش لذت ببرد.( صفحه ی 325)
  • " عاشق شو جسپر. هیچ لذتی بالاتر از عشق نیست."
" لذت؟ یعنی یه چیزی مثل یه وان پر از آب داغ توی زمستون؟"
" آره."
" دیگه چی؟"
" احساس میکنی زنده ای، با تمام وجود زندگی رو حس می کنی."
" به نظر جالب ی آد. دیگه چی؟"
" اینقدر مست و ملنگ می شیکه دستت رو با باسنت اشتباه میگیری."
 بهش فکر کیردم. گفتم: " بابا، تا حالا عشق رو به عنوان لذت و محرک و عامل حواس پرتی تشریح کرده ی. چیز دیگه ای هم هست؟"
" دیگه چی می خوای؟"
" نمی دونم. یه چیزی والا تر یا عمیق تر شاید."
" والا تر و عمیق تر؟"
" یه چیز با معنا تر؟"
" مثل چی؟"
" نمی دونم." ( صفحه ی 390)
  • " من با تمام مغزم تو رو دوست دارم." تقصیر من بود که درک نمی کرد قلب اعتبار سر را دزدیده و منشا احساسات وحشی و سودایی در واقع سیستم پیچیده ی اعصاب مغز است و من به این دلیل از نام بردن از قلب به عنوان انبار تمام احساساتم اجتناب کردم چون قلب چیزی نیست جز تلمبه و تصفیه کننده ای خیس و خونین؟ تقصیر من است که مردم قادر نیستند نماد را در نهایت به واقعیت بدل نکنند؟ برای همین است که هرگز نباید وقت خود را با گفتن قصه های تمثیلی برای نژاد بشر تلف کنید _ در کمتر از یک نسل، آن را تبدیل می کنند به داده ای تاریخی با تعداد زیادی شاهد عینی. ( صفحه ی 410)
  • ند دستش را گذاشت روی شانه ام. " الان پیش خداست."
" عجب چیزی گفتی."
" پدرت هرگز نفهمید چه حسی داره که آدم بخشی از چیزی بزرگ تر از خودش باشه."
اعصابم خرد شد. مردم همیشه می گویند:" خیلی خوب است بخشی از چیزی عظیم تر از خودت باشی."  ولی از اول بوده ایم. ما بخشی از چیزی عظیم هستیم. کل بشریت. خیلی عظیم است. ولی نمی توانیم آن را ببینیم. پس انتخاب با خودتان، چی؟ یک سازمان؟ یک فرهنگ؟ یک مرام و مسلک؟ این ها بزرگ تر از ما نیستند. خیلی خیلی کوچک ترند! ( صفحه ی 623)

  • از ورق  سفید خوشم می آید، من را در رودربایسی پر کردنش می گذارد. ( صفحه ی 632)
  • " جسپر، من اعتقاد دارم اساس زندگی عشقه. و این که عشق سازمان یافته قانون بنیادی جهانه." 
" این جهانی که می گی کجاست؟ بدم نمی آد یه سری بهش بزنم و سلامی بکنم." انوک لبه ی یک بشکه ی خالی آبجو نشست. تمام وجودش اشتیاق و شعف ناب بود. شاید ادا در می آورد که از دست اتفاقاتی که او را بدل به زنی قدرتمند و پولدار کرده بود شاکی است، ولی من را نمی توانست گول بزند.
من اعتقاد دارم افکار انسان اغلب بالفعل میشن - یعنی ما با تفکر باعث به وجود اومدن بعضی چیزها می شیم. درست؟ خب، به این فکر کن: یکی از بیماری هایی که توی دنیای غرب اپیدمی شده اعتیاد به اخباره. روزنامه، اینترنت، شبکه های خبر بیست و چهار ساعته. و این اخبار چی هستن؟ اخبار یعنی تاریخ در حال شکل گیری. پس اعتیاد به اخبار یعنی اعتیاد به حاصل تاریخ. تا حالا متوجه شدی چی گفتم؟"
" بله. ادامه بده."
"توی چند دهه ی گذشته اخبار به عنوان سرگرمی ارائه شده. پس اعتیاد مردم به اخبار، اعتیاد به عملکردشون به عنوان سرگرمیه. اگه قدرت تفکر رو با اعتیاد به اخبار سرگرم کننده ترکیب کنی، بخشی از وجود صدها میلیون بیننده که آرزوی برقراری صلح روی زمین رو داره، روی بخشی که فصل بعدی داستان رو میخواد سایه میندازه. هر کس که اخبار رو بگیره و ببینه که هیچ اتفاقی نیفتاده سرخورده می شه. آدمها روزی دو سه بار اخبار روچک میکنن. اونها حادثه میخوان و حادثه نه تنها یعنی مرگ، یعنی هزاران مرگ. پس بخش پنهان وجود معتادهای اخبار، آرزوی فجایع بزرگتر داره، جسدهای بیشتر، جنگ های وسیع تر، حملات وحشتناک تر دشمن، و این آرزوها هر روز وارد دنیا می شن، نمی بینی؟ الان بیشتر از هر دوره ی دیگه ی تاریخ، آرزوی بین المللی تاریک و سیاهه." ( صفحه ی 644)




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : جز از کل، استیو تولتتز، پیمان خاکسار، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :