کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
دوشنبه بیستم دیماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: مادر
نام نویسنده: ماکسیم گورکی
نام مترجم: علی اصغر سروش
نام انتشارات: نشر هیرمند


داستان کتاب: مادری به اشتباه همسر خود را انتخاب کرد و بر اساس این اشتباه در هر لحظه مورد ضرب و شتم او قرار می گرفت. آنها دارای فرزند پسری بودند. پس از فوت همسرش، پسر او عضو گروهی می شود که در آن به خواندن کتاب می پردازند تا دانسته هایی برای دفاع از حقوق خود که حقوق کارگر باشد به دست آورند. پس از آن پسرش شروع به مدیریت این گروه که توده باشد در روستای خود میکند. ابتدا او تعدادی از جلسه ها را در خانه برگزار میکند و مادر در این مدت به پسرش ایمان می آورد و به همراهی او می پردازد. در این داستان بیشتر به روایت فعالیت آنها در راه توده پرداخته می شود.

نظر من: اگر به توده و فعالیت این گروه علاقه دارید داستان جالبیست، یکم چون حجم کتاب زیاد هست در صورت علاقه نداشتن کسل کننده می شود. البته قابل ذکر هست کشش مناسب را دارد و داستان این مادر و فداکاری هایش جالب است.


متن پشت جلد:
رمان مادر گورکی، نه فقط در روسیه پیش از انقلاب 1917، که در شوروی پس از آن و دو چندین دهه، در بیشتر کشور های جهان سومی آن روزگار و پیرامونی این روزگار، با هر نسل تازه و نوپایی که در عرصه فرهنگ و سیاست می نهاد، این روند نقی در نقی را زیسته است. هم از این روست که گرچه بر قله ی ادبیات روسیه غول هایی چون تولستوی، داستایوسفکی و چخوف سر بر آسمان نمی سایند، اما تاریخ ادبیات شوروی را بدون رمان گورکی نمی توان نوشت.
در داستان گورکی، مادر، زنی است میان سال با غباری از غم و اندوه بر چهره و تحمل رنج و تحقیری که سال هاست بر جسم و روحش تازیانه می زند و اما هنوز پر توان و مقاوم است. در برابر ناملایمات زندگی هم دوش پاول - پسرش- مبارزه می کند، اعلامیه ها را مخفیانه میان کارگران و کشاورزان پخش می کند و ... همواره چشمان نگرانش مراقب پاول و دوستان هم رزم اوست. مادر ممنوعه بود اما دست به دست می گشت و رونویس می شد. داستان پاول و مادر در خلوت خانه ها، هسته های سازمانی، کنج زندان ها و ... خوانده می شد و مادر با آن نگاه مهربان و درد کشیده همیشه برنده بود.
مخاطب گورکی ذهن های بیدار و جواتی ست که تشنه ی حقیقت اند. سرکوب گران می پندارند، ستم همواره ماندنی است اما گورکی آرام و مطمین به جوانان می گوید : " آنچه می نماید بدین قرار نخواهد ماند ... در این عشق سوزانی که بچه های ما به جهان دارند، زندگی نویی آفریده می شود."




نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : مادر، ماکسیم گورکی، علی اصغر سروش، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: جستار هایی در باب عشق
نام نویسنده: آلن دو باتن
نام مترجم: گلی امامی
نام انتشارات: نشر نیلوفر


داستان کتاب: روایت داستان دو مسافر است که کنار هم در هواپیما می نشینند. از آنجا دوست داشتن شروع می شود و به عاشق شدن می رسد ولی پس از یک فراز  و رسیدن به قله فرودی در پی دارد و این رابطه به پایان می‌رسد. پس از به پایان رسیدن این ماجرا افسردگی گریبان مرد را میگیرد. اما در یک جلسه کاری می بیند که می تواند دوباره عاشق یک فرد جدید شود. 
داستان از زبان یک مرد روایت می شود. در هر فصل که با شماره پاراگراف هایی جدا شده است ،در جایی خود داستان نقل می شود و در جایی دیگر از دید روانشناسی  به تحلیل آن پرداخته می شود.

نظر من: ابتداش گیرا و خوب بود ولی پس از مدتی گفته ها حوصله سر بر میشود ولی گفته های جالبی در کل در کتاب آمده است.



بخش هایی از متن کتاب:
  • وقتی عاشق میشویم، تصادف های طبیعی زندگی را، پشت حجابی از هدفمندی پنهان می کنیم. هرچند اگر منصفانه قضاوت کنیم، ملاقات با ناجی مان کاملاً تصادفی و ناگزیر غیرممکن است، اما باز اصرار می ورزیم که این رخداد از ازل در طوماری ثبت شده بوده و اینک در زیر گنبد مینایی به آهستگی از هم باز می شود. (با دست خودمان) سرنوشتی می بافیم تا از اضطراب ناشی از این واقعیت که 
  • هر حکمتی در زندگی مان هرچند اندک، ساختهٔ خود ماست، نجات پیدا کنیم، ( فراموش می کنیم) که طوماری (و طبعاً سرنوشت از پیش مقرر شده ای) وجود ندارد؛ اینکه چه کسی را در هواپیما ملاقات بکنیم یا نکنیم حکمتی جز آنچه خودمان به آن اطلاق میکنیم ندارد - به عبارت دیگر می خواهیم از اضطراب ناشی از اینکه کسی زندگینامهٔ ما را ننوشته و عشق های ما را بیمه نکرده است 
  • پرهیز کنیم. ( صفحه ی 18)
  • الیاس کانتی میگوید: "دیدن ورای آدم ها آسان است، ولی ما را به جایی نمی رساند." به عبارت دیگر چه آسان و چه بی فایده در افراد عیب می یابیم. آیا وقتی عاشق می شویم بعضا به این دلیل نیست که ، حتی به بهای کوری خودمان در این فرایند و آن لحظه خواسته ایم، دیدن ورای آدم ها را نفی کنیم؟ اگر بدبینی و عشق دو گزینه متقابل باشند، آیا عاشق شدن ما به این دلیل نیست که می خواهیم از موضع ضعف بدبینی، نجات یابیم؟ آیا در هر " عشق در نگاه اول" نوعی گزافه پردازی نیست به خصوصیات معشوق وجود ندارد؟ نوعی گزافه پردازی که ما را از منفی نگری معمول مان منفک می کند و تمرکز و نیرویمان را معطوف کسی می کند که چنان باورش داریم که هرگز حتی خود را چنین باور نداشته ایم. ( صفحه ی 20)
  • به این نتیجه رسیده بودم که کشش و جذابیت، مترادف از دست دادن هر گونه خصوصیات شخصی بود، خود واقعی ام، لزوما در مقابل کمال معشوق، با خود در جدال بود و اصولا ارزشی نداشت. ( صفحه ی 43 )
  • مدتها پیش از آنکه فرصت پیدا کنیم واقعا با معشوق مان آشنا شویم، ممکن است براین باور باشیم که او را به خویی می شناسیم. احتمالا به نظر می رسد که حتی قبلا او را جایی دیده ایم، شاید در زندگی پیشین یا در رویای مان. در "ضیافت " افلاطون، اریستوفانس به این حس آشنایی اشاره می کند و مدعی می شود که معشوق "نیمه" از مدت ها پیش گم شده خود ماست که بدن ما را در اصل به آن متصل بوده. در آغاز تمام موجودات "نر- ماده" هایی با دو پشت، دو تهیگاه، چهار دست و پا و دو صورت در جهت مخالف هم بوده اند. این موجودات نر-ماده چنان قدرتمند و از خود راضی بودند که زئوس مجبور شد آنان را از میان دو نیمه کند، دو نیمه نر وماده - و از آن روز به بعد، هر مرد و زنی در غم غربت مبهمی برای وصل شدن به نیمه جداشده اش به سر می برد. ( صفحه ی 60)
  • منظور من از این داستان چیست؟ فقط نشان می دهد، اگرچه ممکن است دچار توهم شویم ( عاشق، یا تخم مرغ بودن) ، اگر بخش مکمل آن را بیابیم (دلداده ای مانند کلوئه که دچار توهمی مشابهی بود، یا یک تکه نان برشته) احتمالا همه چیز به خوشی می انجامید. توهم ها به خودی خود زیان آور نیستند، فقط وقتی آزار می دهند که در باور آنها تنها باشیم، و زمانی که نتوانیم حال و هوایی به وجود بیاوریم که آن را حفظ کنیم . تا زمانی که کلوئه و من می توانستیم زرده تخم مرغ عشقمان را سالم نگه داریم، چه اهمیتی داشت واقعیت چه بود؟ ( صفحه ی 110)
  • "انسان می تواند در تنهایی همه چیز به دست آورد، الا شخصیت"، منظورش این بود که شخصیت در ذاتش، واکنش دیگران است به گفتار و اعمال ما. "خود" های ما سیال هستند و به مرز پیرامونی محدود کننده ای نیزا دارند که توسط افراد اطرافمان حاصل می شود. ( صفحه ی 122)
  • چرا ما چنین زندگی می کردیم؟ شاید به این دلیل بود که، لذت بردن در زمان حال، به عوض پنهان شدن پشت باور «دست یابی به خوشبختی در زندگی بعدی»، ما را درگیر واقعیتی ناقص و به نحو خطرناکی فرار می کرد. زندگی در زمان آینده کامل، بدین معنی است که زندگی ای آرمانی، خلاف ِ زندگیِ زمان حال داشته باشیم، زندگی ای که ما را از متعهد شدن به موقعیت مان نجات می دهد. الگویی مشابه دستورات برخی از مذاهب، که معتقدند زندگی در کرهٔ زمین فقط پیش درآمدی است به زندگی ای بهشتی و دلپذیر و ابدی در جهانی دیگر. دیدگاه ما نسبت به تعطیلات، میهمانی ها، کار، و چه بسا عشق، خاصیتی فناناپذیر دارد، گویی آنقدر زنده می مانیم که مجبور نخواهیم شد. این حقارت را بپذیریم که این (فعالیت)ها عمر محدودی دارند_ و ناگزیر مجبوریم بیشترین ارزش را از آنها کسب کنیم. ( صفحه ی 151)
  • روزی به همراه کلوئه از کنار زنی فقیر رد شدیم، کلوئه از من پرسید، «اگر یک ماه گرفتگی بزرگ روی صورتم داشتم، مثل مال این زن، باز هم دوستم می داشتی؟» توقع این است که پاسخ مثبت باشد - پاسخی که عشق را فراتر از نقص های پیش پا افتاده جسمی قرار می دهد یا به ویژه نقص هایی که غیرقابل تغییر است. من ترا دوست خواهم داشت نه برای هوشمندی، استعداد و زیبایی ات، بلکه به سادگی چون تو خودت هستی، بدون هر گونه قید و شرطی. ترا دوست دارم برای آن کسی که در عمق وجودت هست، نه برای رنگ چشمانت یا میزان دارایی ات. نیاز درونی، خواستار آن است که معشوق ما را بدون در نظر گرفتن حسن های ظاهری امان، و فقط برای جوهر وجودمان تحسین کند، و آماده باشد همان عشقی را عرضه کند که گفته می شود میان پدر و مادرها و فرزندانشان وجود دارد. خود واقعی، چیزی است که شخص انتخاب می کند که باشد، حال اگر خال درشتی روی پیشانی مان درآمد یا به دلیل بالارفتن سن پژمرده شدیم. یا تورم ورشکست مان کند، باید به دلیل حوادثی که فقط ظاهرمان را خدشه دار کرده، بخشوده بشویم. و حتی اگر زیبا یا ثروتمند هستیم، نمیخواهیم که ما را به دلیل این چیزها دوست بدارند، چون اگر این خصوصیات از بین بروند، عشق هم به همراهش می رود. من ترجیح می دهم که شما از ذهنم تعریف کنید و نه از چهره ام، و اگر مجبور باشید در آن صورت ترجیح می دهم در مورد لبخندم اظهارنظر بکنید تا دماغم. ما محتاجیم که دوست داشته شویم، حتی اگر همه چیزمان را از دست بدهیم: همه چیز ترک شود جز "من" ، این "من" اسرارآمیز در ضعیف ترین و آسیب پذیر ترین وضع اش.
آیا اگر حتی در مقابلت ضعیف باشم دوستم خواهی داشت؟ همه قوی بودن را دوست دارند، اما آیا تو مرا برای ضعف هایم دوست می داری؟ این آزمایش واقعی است. آیا اگر تمام چیز هایی که از دست می روند را از دست بدهم، باز هم مرا به خاطر چیز هایی که همیشه خواهم داشت، دوست می داری؟ ( صفحه ی 161)
  • هر انسان آن چیزی را نیک می پندارد که به او لذت و شعف می بخشد، و آن چیزی را بد که خوش آیندش نیست: از آنجا که ذات هر فرد متفاوت از دیگری است، تشخیص ساده نیک و بد نیز با هم تفاوت دارند. و اصولا مقوله ای با عنوان "آگاتون هپلوس" یا به سادگی نیک( مطلق) وجود ندارد." ( صفحه ی 189 )




                نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
                برچسب ها : جستار هایی در باب عشق، آلن دو باتن، گلی امامی، نشر نیلوفر،
                لینک های مرتبط :
                نام کتاب: مامان و معنی زندگی
                نام نویسنده: اروین د یالوم
                نام مترجم: سپیده حبیب
                نام انتشارات: نشر قطره


                داستان کتاب: کتاب از ۶ داستان کوتاه تشکیل شده است که توسط یک روانشناس نوشته شده است. اسم داستان به این دلیل مامان و معنی زندگی است که نام یکی از داستان های این کتاب هست و در مورد مرگ و رویارویی با آن نوشته شده است. داستان های دیگر هم در مورد زندگی و افراد مختلف و نوع نگرش آنها نوشته شده است.
                در مقدمه کتاب چنین آمده است: شخصیت ها و موضوع داستان های اول، دوم، سوم و چهارن واقعی اند، ولی نام، خصوصیات و موقعیتشان تغییر یافته است. داستان سوم بر اساس وقایع حقیقی نوشته شده، ولی جزئیات شخصیتی و موقعیت ها تغییر داده شده است. داستان های پنجم و ششم تخیلی اند و هرگونه شباهت شخصیت ها با اشخاص حقیقی زنده یا مرده کاملا اتفاقی است.

                پ.ن: این کتاب از برنامه فیدیبو خوانده شده است.

                نظر من:خیلی جالب بود. باید حتما یه دور این کتاب رو خواند. پیشنهاد می شود مخصوصا اگر درگیر فکر به مرگ و زندگی و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات هستید. ین کتاب از برنامه فیدبو خوانده شده است.



                بخش هایی از متن کتاب:
                • "ولی تو متوجه نشدی. مامان ما باید از هم جدا بشیم. نباید همدیگه رو به زنجیر بکشیم. انسان شدن این جوریه. این درست همون چیزیه که درباره اش در این کتابا نوشته ام. این همون چیزیه که میخواهم بچه های خودم و همه ی بچه  ها باشند. استقلال یافته."
                "یعنی چی؟ چی چی یافته؟"
                " نه، نه، استقلال یافتن، به معنی آزاد و رها شدن. متوجه منظورم نمی شوی، مامان. این جوری بگم: در اصل هر آدمی تو دنیا تنهاست. این سخت است. ولی این جوریه دیگه و ما باید با این مساله رو به رو بشیم. "
                • او بودکه به من آموخت پذیرش مشتاقانه و صادقانه مرگ، اجازه می دهد زندگی را به شیوه ای غنی تر و راضی تر سپری کنی، من شک داشتم. صحبتش از دوران طلایی را مبالغه آمیز و ناشی از اغراق معنوی خاص خودش می دانستم. " طلایی؟ آخر به چیز طلایی ای می تواند در مردن باشد. پائولا؟"
                سرزنشم می کرد: " ارو. این سوال نادرست است! سعی کن بفهمی چیزی که طلایی است، نه مرگ، که به تمامی زیستن زندگی به رغم رویا رویی بت مرگ است. فکر کن هر آخرین باری، چقدر اندوهبار و در عین حال با ارزش است. آخرین بهار، آخرین پرواز کرک قاصدک و آخرین بار شکفتن گل های گلیسین."
                • آهسته و در حالی که با ادای هر کلمه انگشتش را برایم تکان می داد، تکرار می کرد: " درسته! هیچ بی خدایی در سنگر نیست. خدای مسیحی، خدای یهودی، خدای چینی، هر خدای دیگری. بالاخره یک خدایی لازمه!بدون خدا نمیشه جنگید."
                آن تصویر چروک خورده که غریبه ای به من بخشیده بود. جادویم کرد. این عکس از نورماندی و خدا می داند چند جنگ دیگر جان به در برده بود. شاید فکر می کردم شگون دارد، شاید هم فکر می کردم بتعث می شود، بالاخره خدا به من توجه کند. آن عکس دو سال تمام در کیفم بود. هر چند وقت یک بار بیرون می کشیدمش و به آن فکر می کردم. تا اینکه یک روز از خودم پرسیدم: " خب؟ اگر درست باشد که هیچ بی خدایی در سنگر نیست، چه می شود؟ این فقط شک گرایی  را تقویت می کند.: البته که جایی که ترس شدیدتر است، ایمان بیشتر می شود. نکته همین جاست: ترس ایمان را به وجود می آورد، ما نیازمند خداییم و می طلبیمش، ولی طلب به تنهایی کاری از پیش نمی برد. ایمان هر قدر محکم، هر قدر خالص و هر قدر هم که کارآمد باشد حقیقت وجود خدا را اثبات نمی کند." روز بعد عکس را که حالا دیگر قدرتش را از دست داده بود، در یک کتاب فروشی از کیفم بیرون کشیدم - هنوز مراقبش بودم. چون لایق احترام بود- و لای اوراق کتابی بهنامش آرامش ذهن گذاشتم تا شاید روح جنگجوی دیگری پیدایش کند و استفاده ی بهتری از آن بکند.
                • ارنست جلو رفت و همان طور که با پنجه ی بزرگ میرجش را نوازش می کرد، گفت: " در کارم یاد گرفته ام آن هایی که بیش از بقیه از  مرگ می ترسند، کسانی هستند که با حجم زیادی از زندگی نزیسته به مرگ نزدیک می شوند. بهتر است از همه ی زندگی استفاده کنیم. برای مرگ چیزی جز تفاله باقی نگذاریم، هیچ چیز جز یک قلعه ی سوخته."




                نوع مطلب : نشر قطره، 
                برچسب ها : مامان و معنی زندگی، اروین د یالوم، سپیده حبیب، نشر قطره،
                لینک های مرتبط :


                آمار وبلاگ
                • کل بازدید :
                • بازدید امروز :
                • بازدید دیروز :
                • بازدید این ماه :
                • بازدید ماه قبل :
                • تعداد نویسندگان :
                • تعداد کل پست ها :
                • آخرین بازدید :
                • آخرین بروز رسانی :
                 
                 
                 
                شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات