کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: فراتر از بودن
نام نویسنده: کریستین بوبن
نام مترجم: سید حبیب گوهری راد
نام انتشارات: نشر رادمهر

موضوع کتاب: همسر نویسنده  فوت کرده و او در دنیای واقعی  همسرش را در کنار خود میبیند و لحظه ها را با حضور او سپری‌میکند. کتاب مانند نامه هایی می ماند که به همسرش نوشته و در آن به جای استفاده از فعل هایی با زمان گذشته  از فعل هایی با زمان حال استفاده میکند. 

نظر من: کم حجم هست ( حدود ۹۰ صفحه هست) و نوشته های درونش جالبه و خوندش خالی از لطف نیست.


بخش هایی از متن کتاب:
  • برای صحبت کردن با مرده ها هزاران راه وجود دارد؛ ولی رفتار یک دخترک چهار سال و نیمه، باید به ما بیاموزد که برای برقراری ارتباط با مرده ها، ابتدا لازم است به آن ها گوش دهیم؛ و مرده ها تنها یک مطلب را به ما گوشزد می کنند: باز هم زندگی کنید و خودتان را آزار  ندهید و همیشه خندان باشید.
  • امروز صبح از خود می پرسیدم که من به چه چیزی نیاز دارم؟ شاید به سکوت، سکوتی که به ساحلی شنی می ماند و در قلب آن، تمام سخن ها و موسیقی ها می تپند؛ پس می نویسم تا به این سکوت دست یابم.
  • به نظر من ما انسان ها بر روی کره ی زمین زندگی نمی کنیم، بلکه سرزمین واقعی ما، قلب کسانی است که به آن ها علاقه داریم.
  • من به این دعای قدیمی علاقه مندم، چرا که در این دعا، زمان فقط از همین دو لحظه تشکیل شده است: لحظه ی حال و لحظه ی مرگ، و گذشته اهمیتی ندارد ... فقط زمان حال وجود دارد، تا زمانی که با لحظه ی مرگ، برخورد کند.




نوع مطلب : نشر رادمهر، 
برچسب ها : فراتر از بودن، کریستین بوبن، سید حبیب گوهری راد، نشر رادمهر،
لینک های مرتبط :
یکشنبه بیست و دوم اسفندماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: و نیچه گریه کرد
نام نویسنده: اروین یالوم
نام مترجم: مهشید میر معزی
نام انتشارات: نشر نی

داستان کتاب: دکتر برویر دکتر عمومی ست و دارای همسری با پنج فرزند است. یکی از پزشکان معروف در وین هست و دلیل آن پی بردن به مایع درون گوش که باعث تعادل می شود از طریق تحقیق بر روی کبوتران بود. زمانی که به تعطیلات می رود نامه ای دریافت میکند که در آن خبر از ملاقات در یک کافه با کسی به نام لو سالومه میدهد. دکتر به این قرار می رود و تحت تاثیر لو سالومه قرار میگیرد و درخواست او را برای مداوای نیچه قبول میکند. نیچه و لو سالومه به همراه  فیلسوف دیگری که دوست صمیمی نیچه هست مثلث دوستی رو تشکیل میدهند که پس‌از عنوان کردن درخواست ازدواج توسط نیچه به لو سالومه و رد آن توسط این زن باعث از هم گسستن این مثلث می شود.  لو سالومه بر اساس نامه هایی که از نیچه دریافت می کند متوجه می شود که نیچه  در فکر دست زدن به خودکشی ست به همین دلیل به دیدن این  پزشک چیره دست می آید. از او میخواهد از طریق بیان‌درمانی به مداوای او دست بزند بدون آنکه نیچه متوجه شود این درخواست لو سالومه هست. ملاقات با نیچه شکل می گیرد و در این بین اتفاق هایی می افتد که بسیار جالب هست و انتهای جالبی دارد.
لازم به ذکر هست که در انتهای کتاب پی گفتاری نوشته شده هست که در آن چه قسمت هایی از داستان واقعی و چه قسمت هایی ساخته ذهن نویسنده هست آمده هست که بر اساس آن میتوان گفت حدود ۸۰ درصد داستان و شخصیت ها واقعی است.

نظر من: کتاب حدود ۴۶۰ صفحه هست و این مقدار صفحه یکم حوصله سر بر برای من هست.  خیلی قسمت هاش  حوصله ام رو سر برد ولی این که چه تدبیری در قدم بعدی هر دو دکتر و بیمار برای هم می اندیشند برام ایجاد کشش و ادامه دادن کتاب رو میکرد. بابت خوندنش از خودم راضی ام.


بخش هایی از متن کتاب:
  • "امیدواری؟ امیدواری بدترین بدهاست!" نیچه صدایش را بلند کرد: " من در کتابم، انسانی، زیادی انسانی چنین ادعایی کرده ام: هنگامی که پاندورا در خمره را گشود و شرارت هایی که زئوس در آن گذاشته بود در جهان انسان ها به پرواز در آمد، یکی از شرارت ها یعنی امیدواری، توجه کسی را جلب نکرد. از آن زمان انسان ها، آن خمره را که پر از امیدواری است، گنج و بزرگ ترین سرمایه خوشبختی می دانند و این بزرگ ترین اشتباه است. در حالی که فراموش کرده ایم که آرزوی زئوس برای انسان ها رنج کشیدن بود. امیدواری بدترین بدهاست، زیرا رنج انسان ها را تمدید می کند." ( صفحه ی 110)
  • نیچه عاقلانه برای تمام آن چیز هایی که برویر می گفت سرش را تکان داد و خواب های او را در دفتر یادداشتش نوشت: " میدانید من اینگونه شب ها را خوب می شناسم. دیشب من فقط یک گرم کلرال خوردم و پنج ساعت بی وقفه خوابیدم. اما چنین شب هایی بسیار نادر است. اغلب اوقات مانند شما می شوم. خواب می بینم که از وحشت شبانه خفه می شوم. من هم اغلب از خود می پرسم که چرا ترس بر شب حکومت می کند؟ پس از بیست سال اندیشیدن به این نتیجه رسیده ام که شب زائیده تاریکی نیست بلکه بیش تر شبیه ستارگان است. همواره هست و فقط در نور قابل رویت نیست." ( صفحه ی 259)
  • نیچه داد زد: " نه! من این را تعلیم می دهم که هرگز نباید به خاطر وعده های پوچ یک زندگی دیگر در آینده، زندگی کرد یا زندگی را خراب کرد. تنها این زندگی و این لحظه ابدی است. دیگر بعد از آن زندگی وجود ندارد، هدفی نیست که این زندگی به طرف آن متمایل باشد و محکمه ای هم وجود ندارد. این لحظه تا ابد به طول خواهد انجامید و شما تنها تماشاچی خود هستید." ( صفحه ی 369)




نوع مطلب : نشر نی، 
برچسب ها : و نیچه گریه کرد، اروین یالوم، مهشید میر معزی، نشر نی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه هفدهم اسفندماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب:کافه پیانو
نام نویسنده: فرهاد جعفری
نام انتشارات: نشر چشمه



بخش هایی از متن کتاب:
  • آن وقت ازم پرسید: بابایی ما پولداریم؟
گفتم: نه. ما طبقه ی متوسط رو به پایینیم.
پرسید: یعنی چی؟
گفتم: یعنی نه آنقدر داریم که ندونینم باهاش چی کار کنیم؛ نه آن قدر ندار و بدبخت بیچاره ایم که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون.
آن وقت بهش گفتم: متوسط بودن؛ حال به هم زنه گل گیسو. تا می تونی ازش فرار کن. پشت سرت جا بذارش. خب؟ ... نزار دستش بهت برسه. ( صفحه ی 18)
  • ازش پرسیدم می دونی بزرگ ترین لطفی که در حقت کردم چی یه بابایی؟
سرش را طوری تکان داد که همان معنی را می داد. در عین حال گفت: نه. چی یه؟
یک لحظه ایستادم و همین که او هم ایستاد بهش گفتم: اسمی واست انتخاب کردم که هیشکی جز خودت نداره. تو این شانسو داری که نفر اول باشی ... به اسمت یه جوری قالب بده که همه دل شون بخاد اسم بچه شونو بذارن گل گیسو ... بهم قول بده. باشه؟ ( صفحه ی 20)
  • همین طور که داشت شکلاتش را هم می زد و بدون آن که هیچ نظمی توی کارش باشد، برداشت و گفت: مبادا زندگی تونو هدر بدین. چون به خاطرش، اون دنیا به سختی تنبیه می شین. طوری که فکرشم نمی تونین بکنین.
وقتی ازش پرسیدم از کجا این طور خبر دقیقی دارد؛ گفت که دیشب آمده بودند تا او را با خودشان ببرند. اما مقاومت کرد و توانست فریب شان بدهد.
پرسیدم: کی اومده بود شما رو با خودش ببره؟
گفت اسم شان را نمی داند. فقط همین قدر می داند که آن ها ماموریت دارند تا بی مصرف ها یا آن طور که خودش می گوید یوزلس ها را از چرخه ی زندگی حذف کنند. همین طور چرخ می زنند و همین که کسی دارد زندگی اش را مفت و مسلم هدر می دهد؛ می آیند و او را با خودشان می برند. ( صفحه ی 56)
  • ازش پرسیدم وقتی پدرش مرده چه حالی داشته.
پرسید: چطور مگه؟
گفتم: هیچی. همین جوری ... می خام بدونم.
گفت که وقتی پدر پیرش داشته از بیماری کبدی می مرده؛ دستش را گرفته بوده توی دستش. داشته یواش یواش می مرده و بدنش هی سرد و سردتر می شده. برای همین، خیال می کند که دست او - یعنی پسرش که پدر من باشد- از حد معمول داغ تر است و نکند تب دارد. این است که بر می گردد و بهش می گوید تب داری بابا جان. ( صفحه ی 76)
  • که گفته بودم شب هایی که ماه کامل است؛ فکر می کنم دارم از ته یک چاه سیاه و تاریک؛ به دهانه ی چاه که خود ماه باشد نگاه می کنم. یعنی فکر می کنم شب نیست. بلکه من ته یک چاهم . آن بیرون روز است. و بعد که این طور فکر می کنم؛ دائم خدا از خودم می پرسم من این ته چیکار می کنم و حالا چطور باید خودم را برسانم آن بالا؟ این است که می ترسم بهش نگاه کنم و تا خوابم ببرد، دلشوره دارم که مبادا برای همیشه این ته بمانم و هیچ وقت خدا نتوانم خودم را برسانم آن بالا. و او مرا گرفته بود بغلش و به خودش فشار داده بود و بهم گفته بود نترس عزیز دلم. هر وقت که باشه ازش می یای بیرون.
برداشت و ازم پرسید از کارم راضی هستم یا نه. لابد می خواست از آن حال و هوایی که حس می کرد درش گی افتادم، بیرونم بیاورد.
گفتم: یه خورده سخته. نه از این جهت که کار سختی یهو از این بابت که یه کم طول می کشه تا آدم از یه نقشی که داره و بهش عادت کرده، بره تو یه نقش دیگه و اون جام احساس راحتی بکنه. درس مث اینه که یه کفش تازه خریده باشی. تا جا بیفته واسه پات که باید باهاش سر کنه. یعنی به خودش بگه همینه که هست، باید باهاش بسازی کلی طول می کشه ... بعضی وقتا سختمه که باور کنم قهوه چی ام. اما مهم نیست ... بهش عادت می کنم ( صفحه ی 79)




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : کافه پیانو، فرهاد جعفری، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
سه شنبه هفدهم اسفندماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: ته خیار
نام نویسنده: هوشنگ مرادی کرمانی
نام انتشارات: نشر معین

توضیح کتاب: مجموعه ای از داستان های کوتاه نوشته شده توسط هوشنگ مرادی کرمانی در این کتاب گردآوری شده است.

نظر من: دو داستان آن بسیار زیبا بود : تا پیچ کوچه و ته خیار


بخش هایی از متن کتاب:
  • "زندگی به خیار می ماند، ته اش تلخ است." ( صفحه ی 1)
  • - این یعنی پایان خیار. باور ندارید. اسیر عادتتان شده اید. این گل هم مثل همان گل هایی است که روز آخر برای مان می آورند. از گل درآمده استو با گل تمام می شود، همین.
سرش را انداخت پایین و عصا زد و رفت. همسایه صدایش کرد:
- استاد، یک چیز بگویم، ناراحت نشوید. همه ی این فکر ها مال این است که شما تنها هستید. کسی را ندارید انیس و مونس تان باشد. مادرتان که به رحمت خدا رفت تنهاتر شدید. به خودتان بیشتر برسید. شب به خیر.
- ببینید.من فکر میکنم:" زندگی خیاری است که باید آغازش را کند و انداخت دور. چون دست ما نبوده." ( صفحه ی 13)




نوع مطلب :
برچسب ها : ته خیار، هوشنگ مرادی کرمانی، نشر معین،
لینک های مرتبط :
سه شنبه هفدهم اسفندماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: کیمیا خاتون
نام نویسنده: سعیده قدس
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب: کتاب روایتگر زندگی دختری به نام کیمیا خاتون فرزند محمد شاه ایرانی و کراخاتون هست. آنها در باغ بزرگی همراه با کلی خدمه  زندگی میکنند تا اینکه مدت ها پس از فوت محمد شاه ایرانی، کراخاتون همسر دوم محمد جلال الدین بلخی معروف به مولانا می شود. کیمیا خاتون زندگی پر فراز و نشیبی را تجربه میکند. او و پسر کوچک مولانا دلباخته هم می شوند. کیمیا خاتون قبل از ازدواج  دوباره مادرش یک برادر داشت و پس از ازدواج مادرش دارای دو  برادر بزرگ تر  میشود و پس از آن یک برادر و یک خواهر دیگر  به جمع آنها اضافه می شود. ولی عشق کیمیا خاتون و پسر کوچک مولانا به جایی نمی رسد و کیمیا خاتون با شمس که سنش از مولانا هم بیشتر است ازدواج میکند. ولی در انتها ....

نظر من: نمیدونم باید بگم از خواندش خوش حال شدم یا نه. اگر یه کتابی بود که داستانش ساخته و پرداخته ذهن نویسنده بود از خواندنش ناراحت می شدم ولی خب فعلا که زندگی مولانا و شمس رو خواندم! اینکه مولانا با اون همه عشق به همسر دومش بعد از پیدا شدن شمس چند ماهی خانه  و کاشانه رو رها میکنه  و خبر نمیده کجا میره و بعدش تازه فقط با پسر بزرگش از 6 فرزندی  که داره در ارتباط هست و بعد از بازگشتشم  فقط دنبال و همراه شمس و سیر و سلوکش هست میشه به حساب سیر و سلوک عرفانی گذاشت؟! رنجوندن  تعداد زیادی ادم اصلا درسته؟!
حالا بگذریم از این قسمت، قسمت بعدی شمس با آن همه سن  عاشق و شیفته کسی میشه که هنوز میشه حدس زد به 17 سالگی هم نرسیده! شایدم میشه به این نتیجه رسید که  عشق صوفی و پیر و دین دار نمی شناسه! در ادامه میشه گفت حسادت و سوء ظن هم خانه برانداز  هست ولی خب از شمسی با آن همه ویژگی بعید هست!
حالا این ها هم به کنار میرسیم به  خار و خفیف شمردن  زن! باز هم میگذریم چون اون دوران بوده و انتظار بیشتری نمیرفته!
در نهایت هیچ وقت هیچ کس در همه موضوع ها  موفق و قابل تحسین نیست. مولانا رو به خاطر اشعارش و شمس رو به خاطر درجه ای که در عرفان و سلوک داشت تحسین میکنم! و شروع میکنم اشعار مولانا رو خواندن ولی خب

پ.ن:
۱) خواندنش رو توصیه میکنم
۲ )کتاب "الفت عشق"  هم در این باره هست اما داستانی که در آن روایت می شود بسیار با این کتاب متفاوت است.


متن پشت جلد:
کیمیا خاتون  دختر محمد شاه ایرانی و کرا خاتون، زیباروی اکدشانی، که پس از مرگ شوهرش به عنوان همسر دوم به عقد و ازدواج محمد جلال الدین بلخی در آمده بود، پس از ازدواج مادرش ساکن حرم مولانا شد، و داستان حیرت انگیز زندگی وی بالمال نگاهی نیز به بخشی از زندگی واقعی، خانوادگی و به عبارت دیگر بعد انسانی حیات مولانا دارد یعنی آن بخش از زندگی او که همواره در سایه عظمت ابعاد روحانی، عرفانی و فراانسانی شخصیتش به محاق فراموشی سپرده شده. از همین روی است که هر چند این رمان تاریخی برداشتی خیال پردازانه از یک ماجرای واقعی می باشد سعی بسیار رفته تا واقعی ترین تصویر خیالی ارایه گردد
- مولف-

"...نویسنده  در این رمان تلاش می کند نهایت وفاداری خود به تاریخ و دین خود را نسبت به شخصیت های به شدت مقبول و اسطوره گون ادا کند ... هر چند برخورد نویسنده با تاریخ به رغم توجه به درستی و دقت در منابع تاریخی که حکایت از اشراف او بر منابع تاریخی دارد، در بسیاری موارد مانع تخیل آزاد وی نیست؛ بخصوص هنگامی که نویسنده به شخصیت کیمیا می پردازد و از تخیلی پویا استفاده می کند. در جایی که تاریخ به نفع داستان عقب می نشیند، حظ خواندن داستان دو چندان می شود ... مشاهده می کنیم که با رمان تاریخی ای متفاوت با رمان های تاریخی موجود مواجهیم ... اما مهم ترین امتیاز این رمان نسبت به رمان های تاریخی موجود، آشنایی زدایی از یک موضوع مالوف تاریخی و نیز شکل و ساختار و درآمیزی تکنیک های روایی سنتی و مدرن و شیوه پرداخت رمان است ... اما نگاه رمان مدرن امروز دور از قداست ها و توهم ها به طور مستقیم فردیت فرد را نشانه می رود ..."
 بهناز علی پور گسکری
جهان کتاب، سال دهم، شماره نهم

"... همه این اخبار، دستمایه خانم سعیده قدس در نگارش رمان خواندنی کیمیا خاتون شده که به نثری پاکیزه و روان نگارش یافته است. در رمان خانم سعیده قدس که بر مقالات عرفانی، وقوفی روان شناختی دارد. کیمیا، دختر کراخاتون از همسر متوفایش محمد شاه ایرانی است که پس از مرگ همسر به عقد ازدواج مولانا درآمده و وی نادختریش را به زنی شمس داد ..."
کتاب عشق نوازی های مولانا
نوشته جلال ستاری؛ نشر مرکز





نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : کیمیا خاتون، سعیده قدس، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
سه شنبه هفدهم اسفندماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: شازده کوچولو
نام نویسنده:  آنتوان دو سنت اگزوپری
نام مترجم: احمد شاملو


 


 بخش هایی از متن کتاب:

  • شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترستان بر می‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟

نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد. آن وقت برای فهم بزرگ‌ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن‌ها توضیحات داد.

  • هر وقت یکی‌شان را گیر آورده‌ام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شماره‌ی یکم که هنوز هم دارمش محکش زده‌ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «این یک کلاه است». آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کرده‌ام نه از جنگل‌های بکر دست نخورده نه از ستاره‌ها. خودم را تا حد او آورده‌ام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده‌ام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوش‌وقت شده.
  • به خاطر آدم بزرگ‌هاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل می‌کنم یا شماره‌اش را می‌گویم چون که آن‌ها عاشق عدد و رقم‌اند. وقتی با آن‌ها از یک دوست تازه‌ تان حرف بزنید هیچ وقت ازتان درباره‌ی چیزهای اساسی‌اش سوال نمی‌کنند که هیچ وقت نمی‌پرسند «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند یا نه؟» -می‌پرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گیرد؟» و تازه بعد از این سوال‌ها است که خیال می‌کنند طرف را شناخته‌اند.
اگر به آدم بزرگ‌ها بگویید یک خانه‌ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجره‌هاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً به‌شان گفت یک خانه‌ی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که:
-وای چه قشنگ!
یا مثلا اگر به‌شان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تو دل‌برو بود و می‌خندید و دلش یک بره می‌خواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا می‌اندازند و باتان مثل بچه ها رفتار می‌کنند! اما اگر بهشان بگویید «سیاره‌ای که ازش آمده‌بود اخترک ب۶۱۲ است» بی‌معطلی قبول می‌کنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمی‌پرسند. این جوری‌اند دیگر. نباید ازشان دل‌خور شد. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگ‌ها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می‌کنیم می‌خندیم به ریش هرچه عدد و رقم است!
  • -پس خارها فایده‌شان چیست؟
شهریار کوچولو وقتی سوالی را می‌کشید وسط دیگر به این مفتی‌ها دست بر نمی‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که:
- خارها به درد هیچ کوفتی نمی‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گل‌ها هستند.
- دِ!
و پس از لحظه‌یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
- حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعیف اند. بی شیله‌پیله‌اند. سعی می‌کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند...
  • -اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره‌ را تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده.
او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
  • نمی‌دانستم چه‌طور باید خودم را بهش برسانم یا بهش بپیوندم... چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!
  • اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر جلوه ‌کند. رنگ‌هایش را با وسواس تمام انتخاب می‌کرد سر صبر لباس می‌پوشید و گلبرگ‌ها را یکی یکی به خودش می‌بست. دلش نمی‌خواست مثل شقایق‌ها با جامه‌ی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.
نمی‌خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...
  • با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خود پسندیش که بفهمی‌نفهمی از ضعفش آب می‌خورد دل او را شکسته بود
  • یک روز دیگر هم به من گفت: " آن روز ها نتوانستم چیزی بفهمم، من بایست روی کرد و کار او درباره اش قضاوت می کردم نه روی گفتارش ... عطرآگینم می کرد. دلم را روشن می کرد. نمی باست ازش بگریزم. می باست به مهر و محبتی که پشت ِ آن کلک های معصومانه اش پنهان بود پی می بردم، گل ها پُرَند از این جور تضاد ها. اما خب دیگر، من خام تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!"
  •  -دلم می خواست یک غروب آفتاب تماشا کنم ... در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.
اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شب پره از این گل به آن گل بپرد یا قصه ی سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکی مان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: - شما.
پادشاه گفت: - حرف ندارد. باید از هر کس چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیاندازند تو دریا انقلاب می کنند.
  • -نرو! نرو! وزیرت می کنم.
وزیر چی؟
-وزیر دادگستری!
-آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت: -معلوم نیست. ما که هنوز گشتی در قلمرومان نزده ایم. خیلی پیر شده ایم، برای کالسکه جا نداریم. پیاده روی هم خسته مان می کند.
شهریار کوچولو که خم شده بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت: -بّه! من نگاه کرده ام، آن طرف هم دیار البشری نیست.
پادشاه به اش جواب داد: - خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می شود یک فرزانه ی تمام عیاری.
  • دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: - آدم ها کجایند؟ آدم تو کویر یک خورده احساس تنهایی می کند.
مار گفت: -پیش آدم ها هم احساس تنهایی می کنی.
 شهریار کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: - سلام.
شهریار کوچولو با ادب پرسید: -آدم ها کجایند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود. این بود که گفت: -آدم ها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سال ها پیش دیدم شان. منتها خدا می داند کجا می شود پیدایشان کرد. باد این ور و آن ور می بردشان؛ مه این که ریشه نداردن؟ بی ریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهریار کوچولو گفت: - خداحافظ.
گل گفت: - خداحافظ.
  •  روباه گفت: - خدانگه دار! ... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سَر نمی بیند.
ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای.
  • سریع السیر دیگری با چراغ های روشن غرید و در جهت مخالف گذشت.
شهریار کوچولو پرسید: - برگشتند که؟
سوزن بان گفت: -این ها اولی ها نیستند. آن ها رفتند این ها بر می گردند.
-جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزن بان گفت: - آدمی زاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعد ِ سریع السیر نورانی ِ ثالثی غرید.
شهریار کوچولو پرسید: - این ها دارند مسافر های اولی را دنبال می کنند؟
سوزن بان گفت: - این ها هیچ چیزی را دنبال نمی کنند. آن تو یا خوابشان می برد یا دهن دره می کنند. فقط بچه هاند که دماغ شان را فشار می دهند به شیشه ها.
شهریار کوچولو گفت: - فقط بچه هاند که می دانند پی چی می گردند.
  •  همه ی مردم ستاره دارند اما همه ی ستاره ها یک جور نیست: واسه آن هایی که به سفر می روند حکم راهنما را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشنایی سوسوزن اند. برای بعضی ها که اهل دانشند هر ستاره یک معما است آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستاره ها همه شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکی ستاره هایی خواهی داشت که تنابنده ای مِثلش را ندارد.
  •  -راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه می دانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب می کند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا این جا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همین قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می توانی هر قدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-یک  روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
-و کمی بعد گفت:
-خودت که می دانی ... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می برد.
-پس خدا می داند آن روز چهل و سه غروبه چه قدر دلت گرفته بوده.
-اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.
  •  شهریار کوچولو گفت:- پی آدم ها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: - آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می گردی؟
شهریار کوچولو گفت:- نَه، پی دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: - یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: - معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو واسه من میان همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: - کم کم دارد دستگیرم می شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: - بعید نیست. روی این کره ی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: - اوه نه! آن روی کره ی زمین نیست.
  •   شهریار کوچولو جواب داد: - دلم خیلی می خواهد، اما وقت ِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیز ها سر در آرم.
روباه گفت: - آدم فقط از چیز هایی که اهلی کند می تواند سر درآرد. انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیز ها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست ... تو اگر دوست می خواهی خب مرا اهلی کن!
شهریار کوچولو گفت: - راهش چیست؟
روباه جواب داد: - باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علف ها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی، چون تقصیر همه ی سوتفاهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی یک خرده نزدیک تر بشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: - کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد ظهر  بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود  و هر چه ساعت جلوتر برود بیش تر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم رابرای دیدارت آماده کنم؟ ... هر چیزی برای خودش قاعدع ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: - قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: - این هم از آن چیز هایی است که پاک از خاطر ها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روز ها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند. مثلا شکارچی  هلی ما میان خودشان رسم دارند و آن این است که پنج شنبه ها را با دختر های ده می روند رقص.  پس پنج شنبه ها بِره کشان ِ من است: برای خودم  گردش کنان می روم تا دم موستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رقصیدند همه روز ها شبیه هم می شد و من بیچاره دیگر فزصت و فراغتی نداشتم.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : شازده کوچولو، احمد شاملو، آنتوان دو سنت اگزوپری،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات