کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
وبلاگ دیگر  من که در آن نوشته های خودم را قرار می دهم:






معرفی کتاب و برش هایی از کتاب



* صفحه ی اینستاگرام:

https://www.instagram.com/fly74book

** کانال تلگرام:
@fly74book





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: یه مرد 
نام نویسنده: اوریانا فالاچی
نام مترجم: یغما گلرویی
نام انتشارات: نشر دارینوش


داستان کتاب:  کتاب در مورد مرد مبارزیست که برای به دست آوردن آزادی سخت ترین شکنجه ها و تحقیر ها را تحمل می کند. برای این که کشور و مردمش را آزاد کند. عضو هیچ حذب و اتحادیه ای نمی شود. با نقشه های مختلف با اینکه در تبعید هست  برای نجات خود و مردمش تلاش می کند.
به دلیل اینکه مدت ها پیش این کتاب را خوانده ام  نام شخصیت های آن به درستی در  ذهنم نیست. این کتاب بر اساس زندگی واقعی یک فرد نوشته شده است.




بخش هایی از متن کتاب:

  • ... و ساعت ِ بی عقربه همچنان شماره می کند.
عبورِ سوزانِ خاطره ها را! ( صفحه ی 23 )
  • " -بهم کمک نکنین! منو تحویل اون جاسوسا بدین! آخه چرا باید ... "
" - ... رنج برد و مبارزه کرد؟ واسه زنده گی! پسرم! هر کس تسلیم شده زنده گی نمی کنه، فقط نفس می کشه! ... بهم بگو تو سرت  دنبال چی می گردی؟ "
" - فقط یه چیز: یه کم آزادی! "
" - نشونه گیری و تیرا نداختن بلدی؟ "
" - نه! "
" - بلدی بمب بسازی؟ "
" - نه! "
" -حاضری بمیری؟ " 
" -آره! "
"- خب! مردن از زنده گی کردن آسون تره ... اما من کمکت میکنم! " ( صفحه ی 30)
  • تو جنگ بعضی از سوالا معنی ندارن. تو جنگ  باید تیر بندازی، به هر کی خورد، خورده! تو جنگ دشمن یه آدم نیست، یه هدفه که باید بهش نشونه رفت. همین و بس! ( صفحه ی 35 )
  • چرا همه یه دفعه باهات مهربون شده بودن؟ آدما عجب دم دمی ان. وقتی ازشون توقع داری هیچی بهت نمی دن ولی وقتی ناامید شدی همه زنده گی رُ بهت می دن. همه ی زنده گی؟ آره! بعضی وقتا یه نخ سیگار همه ی زنده گیه. ( صفحه ی 81 )
  • عادت بدترین بیماریه! کاری می کنه که آدم به هر بدبختی و هر درد و هر نکبتی سر خم کنه و بتونه کنارِ آدمای نفرت انگیز دووم بیاره. زنجیراشو تحمل کنه و تسلیم بی عدالتی و تنهایی و رنج و عذاب بشه. عادت بی رحم ترین سم تموم دنیاس، چون آروم آروم تو مغزِ آدم میره و تا به خودت بحنبی میبینی که با تمومِ گوشت و پوستت اسیرش شدی. اون شب که از خیر فرار گذشتی درست همین اتفاق افتاده بود. ( صفحه ی 163 )
  • کشفِ نبودنِ خدا، کلمه سرنوشت رُ کشت ... اما بی خیالِ سرنوشت شدن یه جور شجاعته. گفتن ِ این که ما سرنوشت خودمونو می سازیم دوونه گیه ولی اگه سرنوشت رُ قبول نداشته باشی، زندگی بدل میشه به یه عالمه فرصت که از دست دادی شون! اون وقت تو حسرت چیزایی که نداشتی و می تونستی داشته باشی زمون ِ حالو ضایع می کنی. ( صفحه ی 185 )
  • مستی سه تا مرحله داره: مرحله ی بیداریِ ذهنه! زبونِ سرخ رُ به کار می ندازه و به قول ِ سقراط دواخوری رُ به محفلِ روشن فکری بدل می کنه! مرحله دوم شکستنِ سد های درونی آدمه! آدم با رها شدن از فکر و خیال، به مرز ِ فراموشی نزدیک میشه! مرحله ی سوم رسیدن به سرزمین ِ فراموشیه! فرو رفتنِ اسرار آمیزی به درون! یه استراحت مطلق! مرگِ موقت! ( صفحه ی 245 )




نوع مطلب : نشر دارینوش، 
برچسب ها : یه مرد، اوریانا فالاچی، یغما گلرویی، نشر دارینوش،
لینک های مرتبط :
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: یک عاشقانه آرام  
نام نویسنده: نادر ابراهیمی
نام انتشارات: نشر روزبهان




بخش هایی از متن کتاب:
  • عشق به دیگری ضرورت نیست، حادثه است.
عشق به وطن، ضرورت است،نه حادثه.
عشق به خدا ترکیبی ست از ضرورت و حادثه. (مقدمه)
  • تو از تصورِ مِه سخن می گویی، و این مِهِ خیالی تو، مثل کابوس است، و از کابوسِ مِه به بارونِ رویا نمی شود رسید چه رسد به بلورِ شفافِ واقعیت. ( صفحه ی 16 )
  • زمان نمی تواند بلور ِ اصل را کِدِر کند- مگر آنکه تو پیوسته برق انداختنِ آن را از یاد برده باشی. ( صفحه ی 17 )
  • همین قدر که مه را ساختیم، واقعیت را از صافی خودخواهانه یی گذرانده ییم. آنچه آن سوی صافی می مانَد، همه اش اندوه است و ناپاکی، و آنچه این سو، همه اش به ظاهر پاک. اصل، این سوی واقعیت نیست، تغییر دادنِ واقعیت است. سیب، در چرخشی کامل، سیب ِ سالم است یا بیمار. مِهِ ساختگی، مثل طهارتِ ساختگی ست. عمق و دوام ندارد. به بارآوردنِ درختان ِ سالم ِ سیب. به دور از جمیع ِ آفات. این، مساله ی ماست.( صفحه ی 18)
  • حرفه یی شدن، پایانِ قصه ی خواستن است.
عادت، ردِ تفکر است و ردِ تفکر، آغاز بلاهت است و ابتدای دَدی زیستن. ( صفحه ی 33)
  • -تو ... تو ... تو خطرناکی، گیله مرد کوچک!
-اعتقاد، خطرناک است آقا!
- و عشق، از آن هم خطرناک تر است. من می دانم. ( صفحه ی 34 )
  • عاشق، تَرکِ لبخند نمی کند، عسل!
لبخند، تذهیبِ زندگی ست.
و بوسه یی ست بر دست های نرم محبت.
با لبخند های کوتاه، گهگاه، این مُرصعِ زرنگار را شفافی ببخش، بانوی آذری من! ( صفحه ی 37 )
  • عشق، یک قطار مسافربری نیست تا تو اگر کمی دیر رسیدی، قطار رفته باشد و تو مانده باشی _با چمدان های سنگین ، با تاسف، با قطره های اشکی در چشمانِ حسرت.
پویشِ عشق، در خودِ عشق است نه در گُل ِ  عطرآگینی که به سینه ی عشق می زنی، یا گردنبند ِ مرواریدی که به گردنش می اندازی. ( صفحه ی 39 )
  • بانوی من! بسیاری از نخستین ها، توهم است؛ نخستین روز، نخستین ساعت؛ نخستین نگاه، نخستین کلماتِ عاشقانه ..
یاد، عینِ واقعه نیست، تخیل آن است، یا وَهمِ آن.
یاد، فریبمان می دهد. حتی عکس ها راست نمی گویند. حتی عکس ها ( صفحه ی 44 )
  • "نگذاریم شعله بمیرد. فریب حرارت را نخوریم. اصل، رقص شعله هاست نه گل های سرخی زیر قبای خاکستر" ( صفحه ی 44 )
  • مشکل، زندگی را زندگی می کند.
مشکل، به زندگی، معنی می دهد.
شیرینیِ زندگی از آنجا سرچشمه می گیرد که تو، بر مشکلات، غلبه کنی. بدونِ این غلبه، زندگی مان خالیِ خالی ست. گُل ها، حتی اگر بی آب بمانند، احساس ِ هیچ مشکلی نمی کنند، و به همین دلیل هم گُلِ خوشبخت وجود ندارد. ( صفحه ی 46 )
  • -خدای من! خدای من! چقدر کتاب! چقدر کتاب! تو، واقعا، همه ی این ها را خوانده یی؟
- بیشتر شان را.
- پس تو ... تو از پشتِ یک دیوارِ بلندِ کاغذی و مقوایی به زندگی نگاه کرده یی گیله مرد! از پشت یک دیوار ِ تنومند. تو هیچ چیز را به همان شکلی که هست ندیده یی. خدای من! چه عُمری را تلف کرده یی! چه عمری را باطل کرده یی ...
- این ها پنجره است عسل، دیوار نیست؛ عُصاره ی واقعیت است نه کاغذ و مقوا ... ( صفحه ی 47 )
  • بهترین دوست انسان، انسان است نه کتاب. کتاب ها، تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند، مُعتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند.
تو در کوچه ها انسان خواهی شد نه در لا به لای کتاب ها.( صفحه ی 47 )
  •  ما، همان گونه که به داشتن امید محکومیم، به تصرف خوشبختی نیز. ( صفحه ی 65 )
  • هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند.
و هیچ چیز همچون باورِ ساده دلانه و صمیمانه ی سعادت، سعادت را به محله ما، به کوچه ما، و به خانه ما نمی آوَرَد. ( صفحه ی  66)
  • هیچ وقت همه چیز درست نمی شود؛ چون توقعاتِ ما بیشتر می شود، و تغییر می کند. هیچ قله یی آخرین قله نیست. رسیدن، غم انگیز است. " راه، بهتر از منزلگاه است. " برویم بی آنکه به رسیدن بیندیشم؛ اما، واقعا، بریم. ( صفحه ی 67 )
  • اما بگذار خالصانه قبول کنیم کوچیکیم تا بتوانیم بزرگ شویم، عوض شویم، رُشد کنیم و دیگری شویم. بزرگ، جایی برای تغییر کردن ندارد. وقتی مظروف، درست به اندازه ی ظرف بشود، دیگر چگونه تغییری در مظروف ممکن می شود جُز ریختن بر زمین و تلف شدن؟ ( صفحه ی 70 )
  • حافظه، برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است.(صفحه ی 70 )
  • خاطره، ویران کردنِ حال است، و ویران کردنِ حال، از میان بردنِ تنها بخش کاملا زنده و پر خون ِ زندگی: عشق. ( صفحه ی 71)
  • در عشق، حرفه یی شدن ممکن نیست_مگر آنکه به بدکارترین ریاکارِ تَن پرستِ بی اندیشه تبدیل شده باشیم. تو ... تماِم این حرف ها را تو گفته یی ... ( صفحه ی72 )
  • یاد های بی صدایی که صدا را در ذهنِ فرسوده ی خویش_ونه در روح _به آن می افزاییم تا ریاکارانه باور کنیم که هنوز، فریاد های دوست داشتن را می شنویم. ( صفحه ی 74)
  • من تسلیم ِ این گردباد ِ کوبنده ی ضد زندگی که اسمش را " زندگی روزمره" گذاشته اند نمی شوم. ( صفحه ی 75 )
  • عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ِ دیگری نیست؛ پیوسته نو کردن ِ خواستنی ست که خود، پیوسته، خواهان ِ نو شدن است، و دگرگون شدن.
تازگی، ذاتِ عشق است، و طراوت، بافت ِ عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت، و عشق، همچنان، عشق بماند؟ ( صفحه ی 76 )
  • غروب. غرق شدن. عشق، نجات دادنِ غریقی ست که دیگر هیچ کس به نجاتش امیدی ندارد. عشق، رَجعت به آغازِ آغاز است؛ به شروع؛ به همان لبخند، همان نگاه، همان طعم؛ اما نه خاطره آنها، خودِ آنها. ( صفحه ی 86 )
  • -برای ما، عشق، هیچ یک از این ها نبود؛ اما زمان، با اقتدارِ خوفناکِ خویش، مصمم است آنها را که در وادی عشق، زمان را انکار می کنند، لگدمال کند. ما در جنگیدن با زمان، کمی کوتاه آمدیم و چنین شد که توانست بر ما مسلط شود. ( صفحه ی 93 )
  • - اما آن سوال بزرگ، پیوسته باقی می ماند: چرا به موجِ بلندِ زمان فرصت دادیم که قایق مان را در تن پیچانِ خویش بپیچد و فرو برد؟ و آیا دیگر، هیچ امیدی به نجات این قایق ِ کوچک ِ پریشان حال ِ در آستانه ی غرق نیست؟ ( صفحه ی 95 )
  • بی حرمتی، فرزند کهنگی ست، فرزند تکرار. ( صفحه ی 95 )
  • دوست ندارم که شنبه ها را روز آغاز بدانم. شنبه، عادتِ آغاز است نه شروعی مُدلل. عادت، اراده را نابود می کند. عشق، اوج ِ خواستن است؛ خواستن، اوج اقتدار ِ اراده. عادت، بازداشت ِ کارکرد ِ اندیشه است. هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است. مارکس را اگر گهگاهی محترم داشته ام، بیزارم از اینکه گفته است " روزی خواهی رسید که انسان، همه کار هایش را ، به عادت خواهد کرد." خودکارانه زیستن، پایانِ انسانی زیستن است؛ عادتِ هر روز صبح زود برخاستن _درست سرِ ساعت، سر دقیقه. سلامی به عادت نه از راه ارادت. چای به عادت. اداره.امضا. اتوبوس. آب. چای. زنگ ِ در. کتاب خواندن. خرید، خریدِ به عادت. هرگز چیزی به اندازه عادت، نفرت انگیز نبوده است. نمازت را هم، هر روز، با شعوری نو بخوان؛ با ارتباطی نو؛ با برداشتی نو. به آنچه که میکنی بیندیش: عبادت چرا؟ سخن گفتن با آن نیروی لایزال، چرا؟ عادت، فرسودگی ست. ماندگی. آب ِ راکد. مُرداب. تغییر بده! بیندیش و جا به جا کُن! مگر هزار راه تو رابه محل ِ کارِت نمی رساند؟ خُب هر روز، با اراده، یکی از این همه راه را انتخاب کُن. کمی دور، کمی نزدیک. کمی سخت، کمی آسان. مُشتری شدن، نوعی معتاد شدن است. فقط از یک میوه فروش خرید نکن. بگذار با تمام میوه فروشان ِ سر راهت آشنا شوی. لااقل سلام های تازه. معطر. نو. ضد عادت. آیا هرگز به پاسبان سر گذر سلام کرده یی؟ سلام کن! احوال پرسی کن! بگذار با تو، زمانی، درددل کند. مگر چه عیبی دارد؟ اما نگذار به این کار عادت کنی ... نان: بربری. سنگک. مشهدی. تافتون. لوله یی. لُقمه یی. لواش. جو. شیرمال. قزوینی. بهار. تنوع ِ حلال. چرا باید با شنبه آغاز کنیم - آنگونه که انگار شنبه ها رنگ شان، بوی شان، و طراوت شان بیشتر از پنج شنبه هاست؟ بهار، همه چیزش با تابستان، با زمستان، و با پاییز فرق دارد. حق است که بهار را با یک آغاز پُر شکوه  بدانیم. نه تنها به دلیل رویشی خیره کننده؛ امروز، بوته ی سبز روشن؛ فردا غرق ِ صورتیِ گلِ محمدی؛ امروز، یاس ِ بسته ی خاموش؛ فردا سیلاب ِ نوازنده ی عطر. نه فقط به دلیل این رویش ِ خیره کننده، بل به علت ِ حسی از خواستن، طلبیدن، عاشق شدن، بالا پریدن، فریاد کشیدن، خندیدن_ برادرت شادمانه می خندد و از تهِ دل فریاد می کشد_شکوفه کردن، باز شدن روح ... ( صفحه ی 101 )
  • بچه ها را با مهربانی بیدار کن! اگر دیر بر می خیزند، به خشم نیا! لذتی دارد که از این سو به آن سو غلتیدن و تَن به بیداری ِ اجباری نسپردن. ( صفحه ی 105 )
  • بعضی ها را دیده ام که از "وقت کم" شکایت می کنند. آنها می گویند: " حیف که نمی رسیم. گرفتاریم. وقت نداریم. عقبیم.." اینها واقعا بیمار خیالبافی های کاهلانه ی خود هستند. وقت، علی الاصول، بسیار بیش از نیاز انسان است. ما، وقت بی مصرف مانده و بوی ناگرفته ی بسیاری در کیسه های مان داریم: وقتی که تباه می کنیم، می سوزانیم، به بطالت می گذرانیم. بسیاری از ما می توانم پنج برابر؛ ده برابر، یا بیش برابرِ آنچه کار می کنیم، کار کنیم، یاد بگیریم، بیافرینیم، تغییر بدهیم. انسان شهری، عجیب در بیکارگی و بطالت فرورفته است؛ بهانه جویی، وراجی، شوخی های مبتذلِ خجالت آور، ولگردی های بدون عمق، وقت کشی، خواب های طولانی ِ پیر کننده ... و همیشه در انتظار حادثه یی غریب و دگرگون کننده: اگر نه معجزه یی، دست کم کرامتی ... و ناگهان حل شدنِ جمیع ِ مشکلات ... اما این نوع برخورد با زندگی، فقط تباه کردن ِ زندگی ست ...( صفحه ی 116 )
  • در کتابخانه ها همه ی آدم ها - حتی سطحی ترین شان - متفکر و عمیق به نظر می رسند، و شاگردان ِ مدرسه ها- که احتمالا برای رونویسی ِ یک مقاله، برای سخنرانی سر کلاس به آنجا می آمده اند- شبیه فلاسفه و دانشمندان ِ بزرگ می شوند. ( صفحه ی 125 )
  • - عشق خوب دیدن است؛ خوب چشیدن؛ خوب بوییدن؛ خوب زمزمه کردن؛ و خوب لمس کردن. عشق، مجموعه یی از تجربه های زنده ی دائمی طاهرانه است؛ و این همه، نه فقط تعریفِ عشق است، که تعریفِ زندگی هم هست، و از اینجاست که حس میکنی عشق و زندگی یک مساله بیش نیست. و عجیب است که هنر هم چیزی جز همین ها نیست. هنر، عشق، و زندگی، یک چیز است به سه صورت، یا، حتی، به یک صورت: دوامِ دلخواه ِ بی زمان. ( صفحه ی 133)
  • سه شنبه ، نه مُژده ی شروع دارد نه نشاطِ پایان؛ نه سهمی از ابتدا، نه دانگی از انتها. نه راهی ست سر بالا، که به امید رسیدن به قله یی بتوان نفس زنان و کوفته پیمودش، نه سرازیر است که شادی ترک ِ قله را با شوق رسیدن به خانه و زمین گذاشتن کوله و کندن پوتین های چسبیده به پا و باز کردن ِ دگمه های بادگیر و دراز کردن ِ آسوده ی پا ها را در خود داشته باشند. ( صفحه ی 139 )
  • ما اگر آفتاب را، یک لحظه، به دورن قلب های خاکستری شده ی بچه های دردمند بتابانیم، عشق، با قبای ارغوانی بلند، صوفیانه خواهد رقصید؛ " یک پا بر زمین خواهد کوفت، یک دست بر عرش؛ چنان که زمین، یک هفته، به ضربه ی پا بلرزد، عرش، به اشاره ی دست. ( صفحه ی 140 )
  • - شما ادبیات می بافید آقا! ادبیات، تقلیدِ زندگی ست نه عین زندگی.
- ادبیات ، نوع ِ تاب ِ زندگی ست، خانم! انسان، تا درد نکشیده باشد نمی تواند درد را بنویسد- آن طور که ادبیات نوشته باشد. شما میتوانید بگویید که ما هنوز به لحظه ی انطباق ِ آنچه که باید باشد بر آنچه هست نرسیده ییم؛ انطباق ِ هنر بر زندگی ِ جاری. ( صفحه ی 141 )
  • چیزی هست- یقینا هست- به نام وجدان که می توانی به آسانی با یک گلوله خلاصش کنی و برای  همیشه از شر ِ حضورش ِ ترش رویانه اش راحت شوی؛ اما در این حال، دیگر هیچ گاه عطر ِ شادیِ خالص را نیز استشمام نخواهی کرد، و صافی کمرنگ اما عمیق ِ آرامش - خواب ِ بی دغدغه یی در یک بعد از ظهر ِ بهاری- بر زندگی ات جای نخواهی گرفت و حتی روی یک قاب ِ کوچک ِ آن ...( صفحه ی 150 )
  • حتی بسیار قطعی و مُسلم، هیچ امیدی نیست که ذره یی از ناامیدی را در خود نداشته باشد، و هیچ خوش بینی ساده دلانه یی نیست که قدری بدبینی را چاشنی نکرده باشد.
عکس این واقعیت، اما، بسیار دلنشین تر از خود این واقعیت است؛ هیچ یاسِ مسلمی  نیست که قطره یی از امید را در قلب خود نگه ندارد ، و هیچ بدبینی مُفرطی نیست که مملو از ذرات ِ شناور ِ خوش بینی نباشد. اگر بپذیری که برای اغلب ِ انسان ها ، رویای نوعی معجزه وجود دارد، که وقوعش، آن را معجزگی می اندازد و تبدیل به محصولی ایمانی - ارادی که نهایتا، اتفاق نیز در آن سهمی دارد می کند، باید بپذیری که نمی توان، تحت هیچ شرایطی، تسلیم نگره های ناامیدی کننده ی بدبینانه شد. بنابراین، باید امید را باز گفت- حتی به صورت ِ ساده ترین انشای یک طفل مدرسه یی. ( صفحه ی 152)
  • پیوسته پُر و لَب به لَب نگه داشتن، فاسد کردن است. پُر کردن، خالی کردن و باز پُر کردن ، زندگی ست. ( صفحه ی  153 )
  • - صدا ، ادراک ِ حرکتِ ذراتِ هواست.
هنر ، اما، ادراکِ حرکت، زیبای ذراتِ تفکرات و عواطف ِ انسانی ست.
موسیقی، نوعی موزون و دلنشین از ذراتِ صداست.
گفتارِ خوب، نیز.
نقاشی، ادراکِ حرکتِ مناسبِ ذره های رنگینه هاست - حتی رنگینه های سیاه.
سینما، ادراک ِانواع ِ حرکت های اندیشمندانه و زیبایی شناسانه است.چاره یی نیست. ( صفحه ی 157 )
  • "دو کوزه ی بی جان را هم اگر یک عمر کنار بگذاری، گاهی سرهایشان به هم می خورد و درد می گیرد. مهم این است که هیچ سری نشکند و لب پَر نشود." ( صفحه ی 166 )
  • ایمان، باور قلبی ست، اعتقاد، ما حصل ِ تفکر و تحلیل. ( صفحه ی 171 )
  • عسل! هرگز به زمان و تاریخ فکر نکن! تنها شکست خوردگان به این دو عنصر باطل می اندیشند و " به شبیخون ِ ظالمانه ی زمان".
ما زمان را زمین زدیم و خنجر ِ ایمان و اعتقاد را، به ضرب ، در قلب سنگی اش فرو کردیم. ما فقط حرکتیم عسل! فقط ... ( صفحه ی 178 )
  • حوادث ِ ناب و زیبا به سروقت ِ ما نمی آیند. این ما هستیم که باید به جست و جوی این حوادث برخیزیم. هیچ قله یی، خود را به زیر پای هیچ کوهنوردی نمی کشد. صعود به قله های بلند، سفر به روستاهای پرت افتاده، حرکت در کویر، حرکت در اندیشه، و هزاران حرکت ِ دیگر ...این هاست که زندگی را ناب می کند؛  و همه ی این ها را از حکومت ها، حتی خوب ترین حکومت های آرمانی و محتمل جهان هم نمی توان توقع داشت. دست از بهانه جویی برداریم. ( صفحه ی 179 )
  • - شب انگار که فخرِ رازمندی می فروشد. کلماتش، گرچه به زمزمه می ماند، ذره یی متواضعانه نیست. غروری دارد که روز ندارد.
- حق است که چنین باشد. راز های درونِ شب، معجره نیست، اما زیباست. ( صفحه ی 182 )
  • زندگی را با کوه، با آسمان، با هدف، با ایمان و عشق، پُر باید کرد، یا باید خالی و پوک و ناقابل نگه اش داشت و نام ِ زندگی را از روی آن برداشت. ( صفحه ی 183 )
  • اما یادت نرود که خوشبختی، در بسیاری از اوقات، اضطراب انگیز است. من، در لحظه هایی، از خوشبخت بودن، سخت می ترسم. 
حتی خوشبختی هم مجازاتی دارد. روزی گفتی:" بهای هر چیزی را باید پرداخت، حتی بهای خوشبختی را" راست می گفتی؛ و به همین دلیل است که کسی گفته است: " خوشبختیِ فردی ، به تعبیری، در انتظار ِ بدبختی نشستن است". فقط خوشبختی همگانی ست که اضطراب را نفی می کند؛ و این، دقیقا یعنی سیاسی اندیشیدن و سیاسی گام برداشتن. ( صفحه ی 192 )
  • عظمت، در یکنواختی حرکت نیست، در تداوم حرکت است، در باقی ماندن میل به حرکت، در ایمان به حرکت و بازگشت به حرکت. ( صفحه ی  193 )
  • عشق به دیگری، ابزاری ست برای زیبا و زیباتر ساختن ِ زندگی. آنها که سوگنامه های عاشقانه می سازند،
نویسندگانند و اهل قلم.
و آن ها که عشق را مُستمسکی می کنند برای پنهان داشتن ناتوانی های خویش، درمانده و بیمارند.
عشق به میهن و ملت، ابزاری ست برای وصول به آزادی، عدالت و صلحی پایدار در سراسر جهان. ( صفحه ی 194 )
  • عشق به خدا ابزاری ست برای تزکیه ی نفس و تعالی بخشیدن به روح. ( صفحه ی  196 )
  • یاد گرفتیم که حرف های خودمان را فقط برای خودمان بزنیم - با کمترین ارتفاع. هیچ چیز همچون صدایی که به خانه ی همسایه می رود، همسایه را از سستی بنای خانه ما، و از واماندگی های طاقت سوزِ ما آگاه نمی کند. فریاد ، مثل گرد زغال، روی اشیای خانه می نشیند و زندگی را کدر و بد رنگ می کند. عاشق، زمزمه می کند، فریاد نمی کشد. ( صفحه ی  205 )
  • انسان ، چیزی جز اراده به اقدام و حرکت نیست؛ چیزی جز حضور ِ هدفِ ناب بر پیشانی ِ خانه ی آرزو هایش، انگیزه های پاک، عشق و ایمان ...( صفحه ی  209 )
  • سکوت، مثل نور، یک نیروست؛ سخنی ست یا صدایی که به علت سرعت حرکت زیاد، به سکوت تبدیل شده است؛ مثل چرخ رنگ هایی که در چرخش، سریع، سفیدِ سفید می شوند.
زیبایی سکوت، مثل زیبایی جایی ست که سکوت در آن فرود می آید:تمامی آسمان شب. ( صفحه ی 211 )
  • عزیز من! رسیدن به هیچ قله یی، ممکن و شدنی نیست. این تویی که با تمرین، برنامه، تدارکات، و ، میل و اراده به سوی قله حرکت می کنیی تا رسیدن را شدنی کنی. ( صفحه ی 213 )
  • نکند یک روز ارتفاع ِ صدایش از حقارتِ روحش خبر بدهد! ( صفحه ی 217 )
  • پناه، سپر است. عشق، جنگی ست بی سپر. عاشق، سپر انداخته می جنگد. ( صفحه ی  234 )






نوع مطلب : نشر روزبهان، 
برچسب ها : یک عاشقانه آرام، نادر ابراهیمی، نشر روزبهان،
لینک های مرتبط :
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: یازده دقیقه 
نام نویسنده: پائولو کوئلیو 
نام مترجم:  کیومرث پارسای 
نام انتشارات:  نشر نی نگار





بخش هایی از متن کتاب:
  • تجربه من در زندگی، اندک است، ولی به من می آموزد که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست ... همه چیز تنها نوعی توهم است و این توهم، در مسایل مادی و معنوی وجود دارد. اگر کسی چیزی را در شرف رسیدنم به آن باشد از دست بدهد( امری که بار ها برای خودم اتفاق افتاده)، در نهایت می آموزد که هیچ چیز به او تعلق ندارد ... 
 ... و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، پس نباید اوقاتم را صرف محافظت از چیزهایی کنم که مال من نیست. بهتر است به گونه ای زندگی کنم که انگار همین امروز، نخستین ( یا آخرین) روز زندگی من است ..." (صفحه ی 43 )
  • در واقع عشق می توانست یکی از چیزهایی باشد که انسان را تغییر می دهد. دومین پدیده ای که موجب تغییر انسان می شود و او را وادار می کند که در مسیری متفاوت با آنچه از پیش برنامه ریزی کرده بود، حرکت کند. ناامیدی است. بله، شاید عشق قادر به تغییر سریع انسان شود، ولی ناامیدی، همین کار را بسیار سریع تر انجام می دهد. (صفحه ی 78)
  • او یک مرد است، یک هنرمند. باید بفهمد که بزرگ ترین هدف بشر، درک عشق به صورت کامل است. باید بفهمد که عشق درون دیگران نیست، بلکه درون خود ما است. ما آن احساس را بیدار می کنیم، ولی برای اینکه بیدار شود، به دیگران نیاز داریم. دنیا  تنها زمانی برای ما معنا دارد که بتوانیم کسی را برای شرکت دادن در هیجاناتمان بیابیم. (صفحه ی 151)
  • "عشق موجب می شود که غذا خوردن، خوابیدن، کار کردن و آرامش یک فرد، دچار اختلال شود. بسیاری از مردم از داشتن چنین احساسی می ترسند؛ زیرا زمانی که عشق ظاهر شود، گذشته را ویران می کند.
هیچ کس نمی خواهد دنیایش دچار اختلال شود. به همین دلیل، مردم در برابر این احساس تهدید کننده مقاومت می کنند و از  ویرانی نجات می یابند. آنها سازندگان ویرانی هستند.
عده دیگری تصوری برخلاف این امر دارند. بدون تفکر خود را تسلیم می کنند و منتظر می مانند تا راهی برای حل همه مشکلات خود در عشق بیابند. مسئولیت خود را برای شاد کردن به دیگران واگذار می کنند و گناه خوشبخت نبودن احتمالی خود را به گردن دیگران می اندازد. همیشه در حالت خوشبینی به سر می برند، زیرا تصور می کنند اتفاق خوشایندی خواهد افتاد و یا همیشه افسرده هستند، زیرا رویدادی غیر منتظره همه چیز را ویران خواهد کرد. (صفحه ی 157)
  • ضرب المثلی تقریبا در تمام فرهنگ های دنیا وجود دارد که می گوید زمانی که چشم نمی بیند، قلب هم احساس نمی کند ... ولی من تاکید می کنم که این گفته اشتباه است. هر کس هرچه دور تر برود، به قلب نزدیک تر خواهد بود. حتی اگه بکوشیم او را به فراموشی بسپاریم. حتی اگه در غربت زندگی کنیم، باز هم کوچکترین خاطرات مربوط به اصل و نسب خود را به یاد می آوریم. اگر از کسی که دوست داریم، دور باشیم، حتی عبور رهگذران نیز ما را به یاد او می اندازد. همه کتاب های مقدس مربوط به همه ادیان، در غربت و تبعید نوشته شده اند ... (صفحه ی 273)




نوع مطلب : نشر نی نگار، 
برچسب ها : یازده دقیقه، پائولو کوئلیو، کیومرث پارسای، نشر نی نگار،
لینک های مرتبط :
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: وهم جدایی 
نام نویسنده: سایمون ون بوی
نام مترجم: عرفان مجیب 
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب: در جلد پشتی کتاب چنین نوشته شده است:
گاهی بیدار می شوم و آن قدر همین طور می مانم که صدای افتادن گلبرگی از گلدان را می شنوم. گاهی بیدار می مانم و آرزو می کنم کاش کسی بود و صدای فرو ریختنم را می شنید. در حریم امن تختم، بر این طناب بندبازی میان رویا و بیداری، تخیلاتم خیلی واقعی می نماید - فقط چند قدم آن طرف تر- همین نزدیکی هایی که هرچه میروی به آن نمی رسی.
پدرم پرده ها را آرام باز می کند تا از روز  پرده برداری کند. هر روز شاهکاری است، حتی اگر آدم را له کند.



بخش هایی از متن کتاب:
  • زندگی تکه تکه سراغ آدم می آید. بعضی تکه ها این قدر بزرگ هستند که نمی شود ازشان در رفت. (صفحه ی  35 )
  • باران گرفت اما من ادامه دادم.
بعد دیگر قطره ها از سرعتی که دست من می توانست بنویسد تندتر شد ولی من ادامه دادم، آن قدر ادامه دادم تا دیگر چیزی نماند که بشود دید، که بشود خواند؛ هیچ چیز نماند جز لحظه ای دلتنگی که آمد و رفت؛ بعدش هیچ نبود و قبلش هیچ نبود.
هدیه دنی بود این. ( صفحه ی 39 )
  • آن ها هم مثل ما هستند، فقط کوچک تر. مثل ما چیز هایی تو جیبشان دارند، حال خوب دارند و حال بد، گاهی بی اختیار عاشق می شوند یا بی رحم. خمیازه می کشند و آنها هم بی خواب دراز می کشند، نمی توانند بخوابند، از بس دارند بحث و جدل ها را مرور می کنند یا بیچاره ی تمنایی شده اند. بچه های پلاستیکی می زایند؛ بچه هایی که پدران شان در ایستگاه های قطار کار می کنند. قطار ها حتی شب ها هم تعمیر لازیم دارند. ( صفحه ی 45 )
  • باران هر چه را که ما نمی توانیم به هم بگوییم، می گوید. صدایی است باستانی که حیات را به هست شدن می خواند، اما مدت ها بر عدم می بارد. 
سکوت، بعد از باران همیشه بلند تر است. از آن پایین، از روی شاخه ها صدای پرنده ها می آید که دعای خیر می کنند. قلب هایشان را از ذهن می گذرانم و یکی شان را مثل دانه ای گرم در دستم احساس میکنم. ( صفحه ی 60 )
  • گاهی بیدار می شوم و آن قدر همین طور می مانم که صدای افتادن گلبرگی از گلدان را می شنوم. گاهی بیدار می مانم و آرزو می کنم کاش کسی بود و صدای فرو ریختنم را می شنید. در حریم امن تختم، بر این طناب بندبازی میان رویا و بیداری، تخیلاتم خیلی واقعی می نماید - فقط چند قدم آن طرف تر- همین نزدیکی هایی که هرچه می روی به آن نمی رسی.
پدرم پرده ها را آرام باز می کند تا از روز پرده برداری کند. هر روز شاهکاری است، حتی اگه آدم را له کند. نور می پاشد و روی صورتم. پلک می زنم اما چیزی نمی بینم. ( صفحه ی  63 )
  • به نظرم آدم ها خوشبخت تر می بودند اگر خیلی چیز ها را زودتر اعتراف می کردند. همه ی ما به تعبیری زندانی فلان خاطره، یا ترس، یا سرخوردگی هستیم - هویت ما ساخته ی آن چیز هایی است که نمی توانیم تغییر بدهیم. ( صفحه ی 75 )
  • خواب رفتن مثل راه رفتن روی دریاچه ای یخ زده است. یخ نازک و نازک تر می شود تا اینکه ناگهان فرو می روی. ( صفحه ی 76 )
  • به نفخه ی آخر خاموش خواهیم شد که دیگر هیچ- هیچ نخواهد ماند جز عطر حیات مان در این جهان؛ چون عطر گلی، به جا مانده بر دستی. ( صفحه ی 156 )





نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : سایمون ون بوی، وهم جدایی، عرفان مجیب، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
نام نویسنده:  پائولو کوئیلیو
نام مترجم: دل آرا قهرمان
نام انتشارات:  نشر فرزان


داستان کتاب:   ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد » روایتی ست که « پائولو کوئیلیو » نویسنده برزیلی آن را به صورت کتاب در آورده است.

در ایران این کتاب با چندین مترجم و توسط انتشارات مختلف به چاپ رسیده ، که برخی از آن ها عبارت اند از:
انتشارات کاروان با ترجمه آرش حجازی – انتشارات پر با ترجمه میترا میرشکار – انتشارات فرزان با ترجمه دل آرا قهرمان
فیلم این کتاب نیز در سال ۲۰۰۹، توسط امیلی یانگ ساخته شده است.
همان طور که در مقدمه کتاب که توسط پائولو کوئیلیو نوشته شده است خود او تجربه اقامت در بیمارستان روانی را داشته است .
همان طور که از نام کتاب پیداست، داستان درباره دختری به نام “ورونیکا” ست که پس از به پایان رساندن تحصیلش در دانشگاه در رشته حقوق در کتابخانه مشغول به کار می شود. او در سن 24 سالگی، در یک روز معمولی تصمیم می گیرد به خاطر معمولی و تکراری شدن زندگی اش دست به خودکشی بزند. او با خوردن تعدادی قرص خواب آور این تصمیمش را عملی می کند. بعد از مدتی به هوش می آید. زمانی که چشمانش را باز می کند متوجه می شود به دیوانه خانه ای به نام “ویلت” در “اسلووِنی” به سر می برد. ورونیکا در آن دیوانه خانه هم در فکر خودکشی کردن دوباره است تا زمانی که در آنجا دکتر به او می گوید که نهایتاً تا هفته آینده قلبش از پس تپیدن بر می آید زیرا قلب او دچار مشکل شده است. او با متوجه شدن این حقیقت سعی می کند در این یک هفته باقی مانده زندگی کند و کار هایی که دوست دارد و انجام نداده است را انجام دهد.در واقع از زاویه دیگر به زندگی اش در مدت باقی مانده نگاه کند. از آن پس دوست دار ِ زنده بودن می شود. او نگاهی به زندگی این مدتش می کند، می بیند همه مواردی که برای شادی و رضایت داشتن از زندگی باید وجود داشته باشد را داشته ولی چرا او راضی نبوده؟ انگاری همیشه در زندگی اش چیزی کم بوده است. در آن تیمارستان حس ترس را که نوع آن ترس از مرگ است را تجربه می کند و در کنار این حس، حس نفرت و کنجکاوی و عشق و … را نیز لمس می کند.

در اولین روز ورودش با کسی به نام زدکا هم کلام می شود و تجربه غیر مادی زندگی او را می شنود. افرادی را در آنجا ملاقات می کند که بی پروا و بدون توجه به نگاه هایی که به سمتشان هست کار های دلخواه شان را انجام می دهند. داستان زنده ماندن ورونیکا حداکثر تا هفت روز دیگر، بیشتر افراد آنجا را تحت تاثیر قرار می دهد. همه را به فکر وا می دارد .همین موضوع باعث می شود فردی که سالم بود ولی ترجیح می داد در آنجا بماند به دنیای بیرون از تیمارستان بازگردد. او شبی حس می کند نیاز به نواختن پیانو دارد. پای ساز می نشیند و شروع به نواختن می کند. پسری به نام ادوارد به نواختن او گوش فرا می دهد. مختصری از زندگی ادوارد هم نیز در طول داستان بیان می شود.این حس نواختن توسط ورونیکا و گوش دادن توسط ادوارد دو روز ادامه پیدا می کند. ورونیکا به وسیله او عشق را در آنجا تجربه می کند و چون فکر می کند او دچار بیماری است و درد جدایی را نمی تواند حس کند، بی پروا این عشق را به او ابراز می کند. در طول این یک هفته چند بار حمله قلبی به او دست می دهد. بر اثر همین حس علاقه شکل گرفته بین این دو به ادوارد شوک الکتریکی می دهند تا این عشق از سر او بی افتد
در پایان شب ششمین روز پس از تشخیص بیماری اش با ادوارد تصمیم به فرار از آنجا می گیرند تا روز آخر از زندگی ورونیکا را عاشقانه با هم سپری کنند. تمام داستان بیماری ورونیکا تنها داستانی ساختگی توسط دکترش بود تا تحقیق خود را بر روی اثر یک روش درمان بر روی او مشاهده کند. تئوری دکتر ایگور این بود که : آدمها با حرکت در جهت خلاف طبیعت و خلاف خواست حقیقی خویش ماده ای تلخ به نام ویتریول در بدن خود تولید می کنند که آن ها را به سمت نیستی می کشاند. آگاهی از مرگ و در مرحله نهایی آگاهی از زندگی درمان موثر مبارزه با ویتریول می باشد .
ورونیکا بهترین شاهد اثبات این تئوری دکتر ایگور بوده است.

 


بخش هایی از متن کتاب:

  • کافی بود که به قول یکی از افراد “جنون خود را تحت تسلط ” در آورد. می توانست گریه کند، نگران شود، آزرده شود مثل هر آدم به هنجار دیگری به شرط اینکه فراموش نکند که روحش، آن بالا، به همه این مشکلات می خندد. ( صفحه ی 56 )
  •   -می دانم ولی دلیلی برایش ندارم. یادت هست اولین سوالی که از من کردی یادت هست؟
-که یک دیوانه یعنی چه ؟
-دقیقا . این بار می توانم جوابت را بدهم بدون تقلب: دیوانگی، یعنی عدم توانایی انتقال باور ها و تصورات. انگار که تو در  سرزمینی بیگانه هستی: تو همه چیز را می بینی، هرچه در اطرافت می گذرد درک می کنی، اما ناتوان ازتوضیح دادن و کمک گرفتن هستی چون زبان مردم را نمی دانی.
-ما همه یک زمان چنین احساسی داریم.
-ما همه دیوانه ایم، هر کس به نوعی. )صفحه ی 64 )
  • آن سوی حفاظ پنجره ها، ستارگان در آسمان می درخشیدند، و ماه نیمه از پشت کوهستان سر بر می آورد،  شاعران ماه تمام را دوست می داشتند و بهترین اشعار را برای آن سروده بودند اما ورونیکا این ماه نیمه را ترجیح می داد چون برای بزرگ تر شدن هنوز جا داشت می توانست وسعت یابد و پیش از کاستی گرفتن به تمامیت نورش دست یابد.صفحه ی 65 )
  • - من هم برای همین گریه می کردم. وقتی آن قرص ها را خوردم برای کشتن کسی بود که ازش نفرت داشتم. نمی دانستم که ورونیکاهای دیگری هم هستند که می توانم دوستشان بدارم.
-چه چیزی باعث می شود که آدم از خودش بیزار شود؟
- شاید سستی و بی غیرتی. یا ترس مداوم از اشتباه کردن و طبق خواسته ی دیگران عمل نکردن. چند دقیقه پیش بی خیال بودم،محکومیت خودم به مرگ را فراموش کرده بودم. وقتی دوباره موقعیت خودم را به یاد آوردم وحشت برم داشت. ( صفحه ی 68 )

  • او از عشقی که ارزانی اش شده بود نفرت داشت، چون چیزی در عوض از او نخواسته بودند، و این احمقانه، غیر واقعی و خلاف قوانین طبیعت بود. ( صفحه ی 71 ) 
  • به آسمان پر ستاره نگاهی انداخت، ماه در ربع اولش بود _شکلی که او ترجیح می داد_ و تالار را با نور لطیفش روشن کرده بود. دوباره احساس کرد که بی نهایت و ابدیت دست در دست هم گام بر می دارند و کافیست به یکی نگاه کنی، کیهان بی انتها، تا بتوانی حضور آن دیگری را احساس کنی، زمان بی انتها، بی حرکت، لنگر انداخته در زمان حاضر، در حالی که حاوی همه ی اسرار حیات است . ( صفحه ی  72 )
  • دقیقا به همین دلیل او مدیر یک بیمارستان روانی بود و نه از بیماران آنجا: چون او پیش از گرفتن یک تصمیم مدت زیادی به آن فکر می کرد.(صفحه ی75)
  • در تلاش برای حفظ خویش از حملات بیرونی آنها رشد درونی خود را نیز محدود می کنند. آنها سر کار می روند، تلویزیون نگاه می کنند از ترافیک شکایت می کنند، بچه دار می شوند اما همه ی این کار ها را به طور اتوماتیک انجام می دهند بدون هیچ عاطفه ی درونی، چون همه چیز باید تحت کنترل باشد. ( صفحه ی 94)
  • آنقدر به این که مزاحم هستی فکر نکن! اگر کسی خوشش نیاید باید اعتراض کند، و اگر شهامت اعتراض ندارد مشکل اوست. ( صفحه ی 102)
  • به نظر من اگر زنی که فرصت زیادی برای زندگی ندارد، تصمیم میگیرد که وقت اندکش را در کنار تختی بگذراند و به مردی که روی آن خوابیده نگاه کند، یعنی اینجا عشق هست. حتی بیش از آن، اگر این زن یک حمله ی قلبی را پشت سر گذاشته و ساکت مانده است فقط برای اینکه از این مرد دور نشود یعنی این عشق می تواند بزرگ تر شود. ( صفحه ی 164 )
  • ما هر کدام در دنیای خودمان زندگی می کنیم. اما اگر تو به آسمان پر ستاره نگاه کنی می بینی که همه ی این دنیا ها با هم ترکیب  می شوند و منظومه های خورشیدی، صورت فلکی و کهکشان ها را می سازند. ( صفحه ی 164)
  •  حتی بدتر، فکر می کردم که نه تنها آهنگسازان رنج کشیده اند بلکه این دختر که با تمام روحش آنها را اجرا می کند چون می داند که دارد می میرد. و من، آیا من هم نخواهم مرد؟ من روحم را کجا جا گذاشته ام، اگر بخواهم موسیقی حیات خودم را با همین شور و شوق اجرا کنم؟ ( صفحه ی  175)

  •   "مثل یک چشمه جوشان باش و از خود سر ریز کن، نه مثل یک مرداب که همواره همان آب را در بر دارد.". ( صفحه ی 204)




نوع مطلب : نشر فرزان، 
برچسب ها : ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد، پائولو کوئیلیو، دل آرا قهرمان، نشر فرزان،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
نام نویسنده: اوریانا فلاچی 
نام مترجم: یغما گلرویی 
نام انتشارات: نشر دارینوش


داستان کتاب: کتاب “نامه به کودکی که هرگز زاده نشد” به قلم “اوریانا فلاچی” – نویسنده و خبرنگار ایتالیایی- نخستین بار در سال ۲۵۳۶ شاهنشاهی با عنوان ” به کودکی که هرگز زاده نشد” توسط مانی ارژنگی به فارسی ترجمه و توسط موسسه انتشارات امیر کبیر در ایران منتشر شد. دومین ترجمه کتاب با عنوان «نامه به کودکی که هرگز متولد نشد» توسط ویدا مشفق به فارسی ترجمه شد و انتشارات جاویدان آن را در سال ۱۳۵۵ منتشر کرد. در سال ۱۳۸۲ یغما گلرویی ترجمه چهارم این کتاب را انجام داد و انتشارات دارینوش آن را به چاپ رساند.

داستان این کتاب از زبان زنی ( زاویه دید اول شخص ) روایت می شود که در اثر هم خوابگی با مردی، باردار می شود . از روز اول که احساس می کند باردار است با کودک خود شروع به صحبت می کند. در ذهن خود در حال تصمیم گیری است که آیا کودکی که هنوز نطفه ای بیش نیست را نگه دارد یا نه؟ در صحبتش با کودک از او می خواهد که علامتی بدهد که نشان دهنده میل داشتن او برای پا به این دنیا گذاشتن باشد. با کودک از سختی های زندگی بر روی زمین در کنار آدم ها می گوید. گاهی از بابت باردار بودن و منع کردنش از جانب دکتر برای انجام کار ها و فعالیت هایی که دوست دارد شکایت می کند ولی در روز بعد بابت شکایتش از جنینی که درون بدنش جا خوش کرده است عذر خواهی می کند. در این بین وقتی سه ماه از طول عمر جنین در بدن این زن می گذرد او به یک سفر کاری می رود و بعد از برگشت از سفر به خاطر درد هایی که در ناحیه شکم خود حس می کند به دکتر مراجعه می کند. دکتر به او می گوید که فرزندش مدتی است رشد نکرده و سقط شده است. پس از آن دادگاهی پیش خود تجسم می کند که در آن دو دکتر خود، پدر آن بچه، پدر و مادرش رای صادر می کنند که آیا او قاتل به حساب می آید یا نه. این نویسنده نظر هایی که این افراد می دهند که در نهایت رای خود را اعلام کنند را به زیبایی به رشته تحریر در آورده است.



بخش هایی از متن کتاب:

  • زنده گی یعنی خسته گی! کوچولو! زنده گی یه جنگه که هر روز تکرار میشه و عوض شادی هاش _که تنها قد یه پلک به هم زدن دووم دارن – باید بهای زیادی بدی!( صفحه ی 12)
  • وقتی خوش حالم فکر می کنم کارش درست بوده و وقتی غمگینم فکر می کنم اشتباه کرده! (صفحه ی 12)
  • بازم می گم از درد نمی ترسم! درد با ما به دنیا میاد، با ما قد می کشه و باهامون اُخت میشه! جوری که حس می کنیم مث دستُ پا همیشه باید باهامون باشه(صفحه ی 12)
  • حتم دارم تازه از اولین موجودی که اسمشُ آدم گذاشتن پرسیده بودن: دوست داری به دنیا بیای؟ از ترس و دلهره به خودش می پیچیدُ جواب منفی می داد! ولی هیشکی از اون چیزی نپرسیدُ اون به دنیا اومدُ زنده گی کردُ بعد از این که موجودای دیگه یی_که کسی از اونا هم چیزی نپرسید_ رُ پس انداخت، مُرد! خلاصه همه همین کارُ کردنُ این ماجرا هزارون سال ادامه داشتُ لابد اگه اجباری نبود ماهم حالا زنده نبودیم
شجاع باش! کوچولو! به دنیا بیا! فکر میکنی تخم یه گیاه که زمینُ سوراخ می کنه وُ نم نمک جوونه می زنه شجاع نیست؟ کافیه یه نسیم بوزه و وجود اون جوونه رُ به هیچ بدل کنه، یا پای یه بچه موش یه کم محکم تر از حد معمول رو ساقه ش بره وُ دوباره برگردونتش زیرِ خاک! با تمومِ اینا اون نمی ترسه وُ قد می کشه و ُ تخمای دیگه درس می کنه و باهاشون یه جنگل می سازه!)صفحه ی 15)

  • مهم اینه که وقتی فهمیدیم انسان درخت نیست، وقتی فهمیدیم غصه ها وُ رنجایی که انسان می کشه هزارون بار بزرگ تر از دردِ درختاس، وقتی فهمیدیم ما نیازی نداریم که جنگل درست کنیم؛ وقتی فهمیدیم هر دونه یی بدل به درخت نمیشه و اکثر دونه ها قبلِ قد کشیدن گم میشن یا می میرن، نظرمونُ عوض نکنیم! ( صفحه ی 16)
  • مَردا که حامله نمی شن! راستی به نظرِ تو حامله نشدنِ مردا براشون یه نقصِ یا یه مزیت؟ تا دیروز گمان می کردم مزیته، ولی حالا می دونم یه بدبختیه! خیلی خوبه که آدم بتونه یه موجود زنده رُ تو شکمش داشته باشه وُ خودشُ جای یه نفر، دو نفر بدونه! تو حاملگی لحظه هایی هست که فکر می کنی دنیا رُ فتح کردی! نه دردایی که باید بکشیُ نه آزادیایی که با وجودِ بچه ازت سلب شده نمی تونن آرامشی که داریُ کم رنگ کنن!
تو دختری یا پسر؟ دلم می خواد دختر باشیُ یه روز چیزایی که من الان حس می کنمُ حس کنی! مادرم میگه: دختر دنیا اومدن یه بدبختیه بزرگه! و من اصلا حرفشُ قبول ندارم! وقتی خیلی دلش میگیره می گه" آخ! کاش مَرد به دنیا اومده بودم!" می دونم دنیای ما با دستِ مردا و برای مردا ساخته شده و زورگوییُ استبداد تو وجودش ریشه هایی قدیمی داره! تو قصه هایی که مردها برای توجیه کردنِ خودشون ساختن اولین موجود یه زن نیست، یه مردِ به اسمِ آدم! بعد ها سرُ کله ی حوا پیدا میشه تا آدمُ از تنهایی در بیاره و براش دردسر درست کنه! تو نقاشیای درُ دیوارِ کلیساها، خدا، یه پیرمردِ ریش سفیدِ نه یه پیره زن مو سفید! تمومِ قهرمانا هم مردن! از پرومته که آتیشُ اختراع کرد تا ایکار که دلش می خواس پرواز کنه! مادر مسیح هم که پسر روح القدسه، یه مادر ِ رضاعی بوده! با تمامِ این حرفا حتی اگه نقشِ یه مرغِ کرچ بازی کنی، زن بودن خیلی قشنگه! چیزیه که یه شجاعتِ تموم نشدنی می خواد! یه جنگ ِ که پایون نداره! اگه دختر به دنیا بیای خیلی چیزا رُ باید یاد بگیری! ( صفحه ی 17 )
  • بس که این حقُ فریاد می زنی خسته میشیُ تقریبا تمومِ مواقع شکست می خوری! ولی نباید دل سرد بشی! جنگیدن زیبا تر از پیروزیه! به سمت مقصد رفتن، از رسیدن به اون با ارزش تره! وقتی برنده می شی یا به مقصد می رسی یه خلا رُ تو خودت حس می کنی ! واسه پر کردنِ همین خلا باید دوباره راه بیفتیُ مقصدِ تازه یی پیدا کنی!( صفحه ی 18)
  • اگه پسر باشی باید یه جورِ دیگه از ستم ها وُ بردگی ها رُ تحمل کنی! خیال نکن زنده گی واسه مردا خیلی آسونه! اگه قوی باشی یه سری مسئولیتِ سنگین روسرت آوار میشه! چون ریش داری اگه نوازش بخوای یا گریه کنی همه بهت می خندن! بهت دستور میدن تو جنگا آدم بکشی یا خودت کشته بشی! چه بخوای و چه نخوای تو رُ تو ظلمُ ستمای عتیقه شون شریک می کنن! ولی شاید واسه تمومِ اینا مرد بودن یه ماجرای دوست داشتنی باشه! دلم می خواد اگه پسر بودی وقتی بزرگ شدی اون مردی بشی که من همیشه تو رویاهام داشتم! با ضعیفا مهربونُ با ظالما خشن، با کسایی که دوسش دارن نرمُ با حاکما، بی رحم! دشمن شماره ی یک کسایی که میگن مسیح پسرِ زنی که به دنیاش آورد نیست!
مرد بودن یعنی کسی شدن! برای من مهمه که تو کسی باشی! آدم بودن عبارتِ قشنگیِ چون فرقی بین زنُ مرد، بینِ اون که دُم داره وُ اون که دُم نداره نمی ذاره!قلبُ مغزِ آدما جنسیت نداره! هیچ وقت به زور از تو نمی خوام که چون مردی یا زنی باید فلان کارُ داشته باشی! فقط دو تا چیز از تو می خوام! یکی این که از معجزه ی به دنیا اومدن تموِ استفاده رُ ببری و ُ دومی این که هیچ وقت تن به پستی ندی! پستی به جونورِ خون خوارِ که همیشه سرِ راهمون کمین کرده! ناخوناشُ به بهونه هایی مثِ مصلحتُ عقلُ اِحتیاط تو تن تموم آدما فرو میکنه و کمتر کسی هست که جلوش تاب بیاره!. ( صفحه ی 19) 
  • شاید دلواپسیم از زنگای این تلفن باشه! زنگ تلفن تلخیا و ناراحتیایی که یادم رفته بودُ دوباره برام زنده می کنه! ناراحتیای که از یه مُش خیالِ خوش درس شده بودن که به من فهموند عشق یه نمایشِ پیچیده س! زخما خوب می شنُ جاشونم کم کم از بین میره ولی یه زنگ تلفن واسه برگردوندنِ تمومِ دردا بسه! دردِ شکستنای کهنه تو وقتی که زمان می گذره! ( صفحه ی 27)
  • هیچ وقت دو تا غریبه با یه سرنوشتِ مشترک اندازه ما از هم بی خبر نبودن!
هیچ وقت دو تا ناشناس که هر دو یه تن دارن به اندازه ما از هم دور نبودن! ( صفحه ی 32 )
  • زنگِ هزار تا زنگوله تو صدای خنده هاشه! هیچ وقت نفهمیدم چه طور این جوری می خنده ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادشه! فقط کسایی که زیاد گریه می کنن می تونن قدرِ قشنگیای زنده گی رُ بدوننُ خوب بخندن! ( صفحه ی  40 )
  • آدمِ تنها، زودتر طغیان می کنه وُ وقتی با کسای دیگه س  تن به سرنوشت می سپاره! ( صفحه ی 43 )
  • یه سری دل بسته گیا به وجود میانُ مثِ درختایی که جلو طوفان سینه سپر می کنن، تو وجود ِ ما ریشه می دن! مثِ گرسنه گی ُ تشنگی نمیشه باهاشون طرف شد! حتا با منطق ُ اراده نمیشه از دستشون فرار کرد! آدم گمون می کنه فراموش شون کرده ولی یهو می بینه دوباره زنده شدنُ بی رحم تراز هر جلادی یه طنابُ دور ِ گردنش انداختنُ نفسشُ گرفتن! ( صفحه ی 44 )
  • اینم یه حقیقت از بین حقایق زیادی که تو شانسِ فهمیدنشونُ از دست دادی: تو آتیشِ انتظارِ ثروت و عشقُ آزادی می سوزیُ ذوب میشی، واسه گرفتن حقت از پا در میای، ولی وقتی به دستش میاری دیگه برات لذتی نداره! پس هدرش می دیُ بیخیالش می شی، دلت می خواد برگردی عقبُ دوباره بجنگیُ و درد بکشی! وقتی به آرزوت می رسی، حس می کنی گمش کردی! خوش به حال کسایی که به خودشون می گن: دلم می خواد راه برم، نمی خوام به جایی برسم! بیچاره کسایی که به خودشون می گن: می خوام برسم اونجا! رسیدن یعنی مردن! آدم بین راه فقط می تونه لحظه های کوتاهیُ استراحت کنه!. )صفحه ی 108 )




نوع مطلب : نشر دارینوش، 
برچسب ها : نامه به کودکی که هرگز زاده نشد، اوریانا فلاچی، یغما گلرویی، نشر دارینوش،
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و دوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: موسیقی شانس
نام نویسنده:  پل استر 
نام مترجم: خجسته کیهان
نام انتشارات: نشر افق

داستان کتاب:  مرد آتش نشانی پس از جدایی از همسرش، دخترش را به خواهرش می سپارد تا همراه دیگر خواهر زاده هایش در محیط گرم و صمیمی خانواده رشد پیدا کند.
در این میان با دخترش هفته ای تنها دو بار تماس می گیرد تا مبادا دخترش او را فراموش کند.
ناگهان وکیلی با او تماس می گیرد و می گوید پدرش که تنها شاید فقط 3 بار طی این همه سال او را دیده بود، حالا فوت کرده است و تمام دارایی اش بین او و خواهرش تقسیم می شود. سپس به پیش خواهرش می رود تا دخترش را به پیش خود آورد و برای او پرستاری بگیرد اما می بیند دخترش با او همچون فرد ناشناس برخورد می کند و همسر خواهرش را پدر خود می داند.
او همراه با خواهرش تصمیم می گیرد  در بانک حسابی به نام دخترک باز کند و قسمتی از آن پول را برای او پس انداز کند. پس از آن بر می گردد و از آتش نشانی استعفا می دهد. خانه و وسایلش را همه را می فروشد و تنها یک چمدان از وسایل خود را بر می دارد. با ماشین شروع می کند راندن. راندنی که مقصدی برای آن تعیین نشده است.
هنگامی که تنها ده هزار دلار از  ارثش باقی مانده است. ( این مقدار را نقدی از بانک دریافت می کند تا مقدار خرجش را بتواند تنظیم کند) در پمپ بنزین پس از بنزین زدن با پسر جوانی آشنا می شود که تمام صورتش خونی و لباس هایش پاره است.
بعد ها برای آن دو اتفاق هایی رخ می دهد و اعتماد هایی میان آن دو  شکل می گیرد که ...







بخش هایی از متن کتاب:

  • لذت سرعت بالا تر از همه چیز بود، اشتیاقی که باید به هر قیمت ارضا می شد. هیچ چیز پیرامونش بیش از لحظه ای دوام نداشت، و در حالی که هر لحظه پشت لحظه ی دیگر می رسید، به نظر می آمد موجودیت اوست که دوام دارد. او نقطه ای ثابت در گرداب تغییرات بود، تنی کاملا ساکن که جهان شتابان از آن می گذشت و ناپدید می شد. اتومبیل به خلوتگاه مقدسی تبدیل شده بود که او را ضربه ناپذیر می کرد، مکانی که از آن پس در پناه آن هیچ چیز نمی توانست او را بیازارد. ( صفحه ی 21)




نوع مطلب : نشر افق، 
برچسب ها : موسیقی شانس، پل استر، خجسته کیهان، نشر افق،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: من نجود هستم، ده ساله و طلاق گرفته
نام نویسنده: دلفین مینویی
نام مترجم: عطیه سادات میرخانی
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب:  در جلد پشتی کتاب چنین نوشته شده است:
نجود در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کند. پدر که از پس مخارج فرزندان خود بر نمی آید، تصمیم می گیرد. دختر نه ساله اش را به عقد مردی بسیار بزرگ تر از خودش درآورد. نجود با تمام رویاهای کودکانه ای که در سر می پروراند، مجبور به ازدواج می شود. این داستان واقعی ست و می تواند الهام بخش تمام زنانی باشد که حتی برای به دست آوردن کوچک ترین حقوق شان هم مجبور به مبارزه هستند.


بخش هایی از متن کتاب:
  • راننده گفت: " قات ... تراژدیِ ملیِ ما! آن قدر آب این سرزمین را می خورد که ما در این کشور از تشنگی می میریم."
فکر کردم زندگی چقدر عجیب است. فقط آدم های بد نیستند که بدبختی را پخش می کنند، حتی چیز های زیبا هم می توانند مضر  باشند. چقدر فهمیدن آن سخت است! ( صفحه ی 52 )
  •  " خدا طبیعت را خشن آفریده، اما خوشبختانه مردان را حتی خشن تر." ( صفحه ی55)




نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : من نجود هستم، ده ساله و طلاق گرفته، دلفین مینویی، عطیه سادات میرخانی، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و دوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: لذتی که حرفش بود
نام نویسنده: پیمان هوشمندزاده 
نام انتشارات:نشر چشمه


داستان کتاب: کتاب نگرش متفاوت به عکس و عکاسی دارد. گوشه ای از حقایق واقعی زندگی انسا ن ها را بیان می کند. 
از شباهت بین عکس و انسان می گوید. از سکوت مشترک بین عکس ها همانند انسان ها.
از تفاوتی که عکس ها و عکاس ها با انسان های عادی دارند می گوید. 

نظر من: در کل از خواندنش لذت بردم. خواندنش را به همه توصیه می کنم به عکاسان و دوست داران رشته عکاسی بیشتر.




بخش هایی از متن کتاب:
  • متاسفانه همیشه یک نفر که قدش از همه تماشاچی ها بلند تر است جلوی من نشسته. یک آدم واقعی. نمی توانم این آدم را حذف کنم. نمی توانم نبینمش. او همیشه یکی از بازیگر هاست با این تفاوت که واقعی ست. هر جایی را که می خواهم ببینم سرش را همان طرف خم می کند. خودش را به زور وارد بازی می کند. به درک، به درک که یک لکه  ی سیاه متحرک جلوم کار گذاشته اند. به درک که همیشه هست. ( صفحه ی 14 )
  • عکس همیشه یک راوی دارد و آن اول شخص مفرد است. فراموش نکنیم؛ اول شخص مفرد. در عکس همیشه این جمله ی عکاس مستتر است: دیدم، ببین. و چیزی شبیه به دیدیم یا دیدند معنی ندارد. معنی ِ داستانی ِ این که عکاس نباید در عکس دیده شود یعنی عکاس باید برود در نقش دانای کل. به نظرم امکان چنین چیزی در عکاسی نیست.
 اگر بخواهیم روی استاد را زمین ننداخته باشیم و نزدیک ترین حالت به حرف او را هم حساب کرده باشیم، باید از فعلی استفاده کنیم که فاعلش مشخص نباشد، چیزی شبیه فعل مجهول. در نتیجه باید بگوییم: دیده شد. اما این تنها امکانی ست که در ادبیات می شود از آن استفاده کرد. در عکس از این بابت چیز مجهولی وجود ندارد، همه چیز کاملن مشخص است و خیلی زود می شود به جواب رسید. مگر این که بخواهیم سر خودمان را شیره بمالیم. جریان به همین راحتی ست: دیده شد. کی دید؟ عکاس.(صفحه  ی 15)
  • مگر غیر از این است که هر کدام از ما در موقعیت های متفاوت، آدم های متفاوتی می شویم؟ ما واقعن آدم دیگری می شویم. ما واقعن می رویم در نقش دیگری. و چه کسی می خواهد بگوید که این حالت مان طبیعی ست یا حالت قبلی؟ چه کسی می خواهد این وضعیت را تشخیص دهد؟ ما گاهی خوش حال ایم، گاهی ناراحت. و نمود بیرونی آن را از قبل یاد گرفته ایم. یک نمایش عمومی که همه با هم آن اجرا می کنیم.  (صفحه ی 22)
  • انسان واقعن موجود عجیبی ست، یکی در عالم فراموشی چیز هایی را حفظ می کند و یکی در عالم هوشیاری تمنای فراموشی. متاسفانه یا خوشبختانه هیچ فرمولی هم برای این زندگی کارساز نیست. و هر کس مجبور است به روش خودش آن را تمام کند. یکی دایم از گذشته فرار  می کند و دیگری فقط چسبیده به گذشته اش. ( صفحه ی 38 )
  • فراموشی همیشه یک حالت یا  صفت نیست، بیشتر اوقات یک موقعیت است. موقعیتی که گاه به نفع ماست و گاه به ضرر ما. موقعیتی که یا به آن آگاه ایم یا فراموش شده است. ( صفحه ی 43 )
  • اما سکوت، این چیزی که چیزی نیست، چیست؟ سکوت، چیزی که قابلیتی چندگانه دارد، منشا توهم است، منشا تفاهم است، گاهی آرام مان می کند و گاهی مضطرب، گاهی تهی ست و گاهی پر، پر از تناقض. این سکوت، سکوتی با وجوه بی نهایت، با ما چه می کند؟ ( صفحه ی50 )
  • عکس درست مثل آدم ها ساکت است. آدم هایی که همیشه با سکوت شان تا چند وقتی مشغول مان می کنند، بازی مان می دهند و یا سرمان شیره می مالند. آدم هایی که زمان می برد تا بفهمیم سکوت شان از داناییست، تعمق است یا نادانی. عکس ها را مثل آدم ها باید شناخت. آدم ها رازند، آدم ها زمان می برند. عکس ها زمان می برند.
هر عکس واژه  ای ست غیز قابل بیان، واژه ای که هیچ وقت ساخته نمی شود. واژه ای که راز می شود و پنهان می ماند. عکسساکت است و این بدیهی ست و این رمز است. عکس ساکت است و هر چه به ما نشان می دهد بدیهی ست. هر چند ما بدیهات را فراموش می کنیم ولی یادمان باشد که بدیهیات بزرگ ترین راز های جهان اند. ( صفحه ی 55)
  • اما سکوت جنس های مختلفی دارد. سکوت بی صدایی نیست، سکوت صدایی ست که شنیده نمی شود. نوایی ست که به گوش نمی رسد. سکوت پُر از صداست، صدایی که یا ما با آن همدل می شویم و یا نمی شویم. سکوت ِ عکس از همین جنس است، از جنس موسیقی. با این تفاوت که برای شنیدن موسیقی چه بخواهیم و چه نخواهیم باید زمانی طی شود. ولی عکس یک دفعه به ما هجوم می آورد، موسیقی ای ست که یک باره شنیده می شود. در عکس، برعکسِ خیلی از هنر ها، نقطه ی اوج همان لحظه ی اول است. تکلیف بیننده از همان لحظه ی اول روشن است؛ یا مرتبط می شود یا نمی شود، یا عکس را، و یا حتی، این نوع عکاسی را، می پسندد یا نمی پسندد، اتفاق میانه ای نداریم، حد وسطی وجود ندارد. ما، که بیننده باشیم، بی رحم و سخت گیریم. ( صفحه ی 58 )
  • چرا موقع دیدن عکس سکوت می کنیم؟ چرا همیشه، در لحظه ی دیدن عکس ها ساکت ایم؟ آیا این دو، عکس و سکوت، مکمل هم هستند؟ آیا ما با دیدن عکس ها آن ها را می خوانیم؟ و یا در عکس صدایی هست که ما را مجبور به شنیدن و یا وادار به سکوت می کند؟
ما عکس ها را بیش ازآ ن که ببینیم، می شنویم. عکس ها با زبان های بی نهایت متفاوتی شروع به حرف زدن می کنند. از خودشانمی گویند، از مکانشان ، از زمان شان، از ارتباط بین آدم ها، و در نهایت از ما. اما همه ی آن ها خوب حرف نمی زنند، همه ی آنها صدای خوبی ندارند، همه ی آن ها جذاب نیستند. کم پیش می آید که عکسی ما را کنار خودش نگه دارد، مختصر باشد و کامل.
عکس ها برای ما قصه می گویند، فقط قصه. سر و ته واقعیت را می زنند تا  باورشان کنیم. و ما باور می کنیم. اما درست بعد از آن که خود را به ما اثبات کردند، ما را رها می کنند و فقط باور ماست که همه چیز را می سازد. ولی رازی بین همه ی عکس های خوب هست که عکس های دیگر از آن بی خبرند. جمله ی اول همه ی آنها یکی ست: مرا ببین.
عکس ها، همین عکس های ساکت که فقط از بدیهیات می گویند، پُر از آواز هستند، پُر از موسیقی، پُر از واژه و پُر از کلام. کلام و ز آن مهم تر جهان، غرق در صدا و سکوت است. یکی که هست دیگری نیست، و همیشه آن که نیست مهم تر می شود.(صفحه ی 59 )
  • ما با تحقق بخشیدن به آرزو ها، رویا ها و تصورات مان، به این جهان وسعت می دهیم. بسیار خب، چه قدر عالی! اما تا کجا؟ تا چه حدی می شود دور شد؟
می توانیم کاملن در عالم خیال سیر کنیم، بسیار هم لذت بخش است، ولی نمی توانیم از همه توقع داشته باشیم که جهان ما را درک کنند. ما نمی توانیم از محیط جهان فاصله ی زیادی بگیریم و همچنان قابل فهم باشیم. و اگر دور شدیم باید بپذیریم که در اقلیت و غیر قابل درک خواهیم ماند. یادم هست نویسنده ای گفته بود تفاوت ما با دیوانه ها فقط در این است که آن ها در اقلیتاند. ( صفخه ی 74 ) 
  • این ها به تو یاد می دهند یا مجبورت می کنند که یاد بگیری همیشه حالت متضادی هم وجود دارد، همیشه منطق متضادی هم هست. گاهی از جز به کل می روی و گاهی بر عکس. گاهی در زیبایی زشتی را می بینی و گاهی بر عکس. و این بازی دائمی برعکس دیدن، متضاد دیدن، بازی را در بازی دیدن جهان، گاهی واقعا لذت بخش و گاهی واقعا زجر آور می شود. ( صفحه ی 80 )
  • لذت وقتی در مسیر طبیعی زندگی قرار می گیرد، به معنی واقعی، لذت است. اما همان اندازه که طبیعی ست، بی ارزش هم می شود. ما به آن عادت می کنیم و برای مان معمولی جلوه می کند، درست مثل لذت نوشیدن، دیدن، حرکت کردن. و هر کدام از این ها کافی ست از مسیر طبیعی خودش خارج شود، کافی ست سرعت مان به دویست کیلومتر در ساعت برسد، کافی ست مکان مان عوض شود، حرکت مان بالای ابر ها یا زیر اقیانوس باشد تا دوباره به شوق بیاییم، تا دوباره شگفتی به سراغ مان بیاید و لذت ببریم. ( صفحه ی 86 )
  • عکس ها درست مثل آدم ها، یک شکل یا یک ظرف دارد شبیه به بدن، و یک مظروف که جان عکس است. رفتار عکس عین آدم هاست، عین عکسی که می تواند در ظاهر تو را جذب کند و در باطن تو را دفع کند و یا برعکس، در ظاهر دافع و در باطن جذاب باشد. ( صفحه ی 88 )




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : لذتی که حرفش بود، پیمان هوشمندزاده، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و دوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: گتسبی بزرگ
نام نویسنده: اسکات فیتزجرالد
نام مترجم: رضا رضایی
نام انتشارات: نشر ماهی


داستان کتابداستان از زبان پسری جوان روایت میشود که برای زندگی به شهری مهاجرت می کند. او پس از اجاره کردن دومین خانه اش داستان جدیدی در زندگی او به تصویر کشیده می شود.  خانه  کوچک  و جمع و جور او در کنار  خانه ای بسیار بزرگ و گران هست.  صاحب آن خانه فردی جوان به نام گتسبی است. گتسبی هر هفته دو بار مراسم بزرگی می گیرد که ممکن است افراد حاضر در آن جا اصلا دعوت نشده باشند. گتسبی ثروتمند در دور دست ها به چراغ سبز خانه ای چشم امید دارد و منتظر است که روزی  آن خانه چراغش به خانه او منتقل شود  در این بین  داستان واقعی زندگی گتسبی روایت می شود.

پ.ن: این کتاب از برنامه فیدیبو خوانده شده است.


نظر من: خواندنش خالی از لطف نیست.







نوع مطلب : نشر ماهی، 
برچسب ها : گتسبی بزرگ، اسکات فیتزجرالد، رضا رضایی، نشر ماهی،
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و دوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: کیمیاگر 
نام نویسنده: پائلو کوئلیو
نام مترجم: دل آرا قهرمان
نام انتشارات: نشر دارینوش

داستان کتاب: در پشت جلد چنین نوشته شده است:
در میان نویسندگان آمریکای لاتین، فقط گابریل گارسیا مارکز است که از آثار پائولو کوئلیو خوانندگان بیشتری دارد. از کتاب هایی که او نوشته تا کنون 6 میلیون نسخه به فروش رفته است و از آن میان، کیمیاگر از همه محبوبیت بیشتری دارد.
اکونو میست، مارس 1995

برای نگارش یک اثر ممتاز دانش وسیع و ژرف نگری های بسیار لازم است ... قوت اندیشه کوئلیو آنقدر است که به یک فرهنگ و یک زبان محدود نشود.
همشهری، آبان 1374



بخش هایی از متن کتاب:
  • مرد جوان شگفت زده پرسید: و این بزرگ ترین دروغ عالم کدامست؟
 -اینست: در زندگی ما لحظه ای فرا می  رسد که تسلط بر زندگی را از دست می دهیم و از آن پس، سرنوشت، بر هستی ما مسلط می شود و این بزرگ ترین گزافه عالم است. ( صفحه ی 21 )
  • -منظور آن چیزیست که تو همیشه آرزو داری که انجام دهی. هر یک از ما از ابتدای جوانی می داند که " افسانه شخصی" اش چیست.
در آن سن و سال همه چیز روشن و واضح است، همه چیز امکان پذیر است و آدم نمی ترسد که خیالبافی کند و هر چه را که در زندگی دوست دارد مجسم کند و آرزو کند. معذالک با گذشتن زمان، نیرویی اسرارآمیز شروع به مداخله می کند تا ثابت کند که تحقق " افسانه شخصی" محال است. ( صفحه ی 24 )
  • اگر تو با وعده دادن آنچه که هنوز نداری براه افتی، میل به دست آوردن آن را از دست خواهی داد. ( صفحه ی 27 )
  • آیا من گنجینه ام را خواهم یافت؟
دستش را دوباره داخل خورجین کرد تا یکی از سنگ ها را بیرون بیاورد که آنها لغزیدند و از سوراخی که در پارچه ته خورجین بود به زمین افتادند. خم شد آنها را برداشت. اصلا متوجه سوراخ ته خورجین مشده بود. وقتی خواست "اوریم" و "تممیم" را دوباره در آن بگذارد به یاد یک جمله دیگر پیرمرد افتاد:
-سعی کن نشانه ها را بیابی و به آن ها احترام بگذاری.
این خودش یک علامت بود. مرد جوان خنده اش گرفت. آن ها را داخل خورجین گذاشت بدون آنکه  قصد دوختن آن را بکند، سنگ ها می توانستند هر وقت دلشان خواست از آن سوراخ بگریزند. فهمید که مطالبی هست که نباید درباره آنها کنجکاوی کرد چون نباید از سرنوشت گریخت. ( صفحه ی 42 )
  • ناگهان این حس به او دست داد که هم می تواند دنیا را با چشمان یک غارت شده بدبخت نگاه کند و هم با چشمان یک ماجراجوی در جستجوی گنج. ( صفحه ی 43 )
  • همه چیز در زندگی نشانه است. جهان به زبانی ساخته شده که همه می توانند بشنوند ولی آن را فراموش کرده اند. من به دنبال این زبان جهانی هستم، یعنی یکی از چیز هایی که به دنبالش هستم این است. برای همین هم اینجا هستم. ( صفحه ی 68 )
  • برای همه این ها فقط یک دلیل وجود داشت، پیچ و خم ها برای کاروان مهم نبود چون هدف همواره ثابت بود. هنگامی که از همه موانع عبور می کردند دوباره ستاره ای را در مقابل خود می یافتند که راه واحه را نشان می داد و هنگامی که کاروانیان این ستاره درخشان را در آسمان سحرگاه می دیدند در می یافتند به آنها جایی را نشان می دهد که در آن آب پیدا می شود و درخت خرما و زن. ( صفحه ی 73 )
  • من پیشگویی زندگی خود را تامین می کنم و دانش ترکه ها را آموخته ام و می توانم از آنها برای نفوذ در این فضایی که همه چیز قبلا در آن نوشته شده است؛استفاده کنم. من می توانم گذشته را بخوانم و آنچه را که فراموش شده است کشف کنم و علائم حال را دریابم. اما آینده را نمی توانم بخوانم. فقط میتوانم حدس بزنم. زیرا آینده به خدا تعلق دارد و تنها اوست که آن را آشکار می کند. پس من چطور آینده را حدس می زنم؟ به کمک نشانه های زمان حال. راز آینده در زمان حال است، اگر تو به حال توجه کنی، آن را بهتر خواهی کرد و اگر حال را بهتر کنی، آنچه پس از آن می آید، بهتر خواهد شد. آینده را فراموش کن و هر روز را مطابق با قوانین شرع، با اعتماد به عنایت خداوند به بندگانش بگذران . هر روز ابدیت را در خود دارد.
  • "تنها ترس ما اینست که آنچه را داریم از دست بدهیم، خواه زندگیمان باشد و خواه مزارعمان. اما این ترس زمانی از بین می رود که بفهمیم که داستان زندگی ما و داستان جهان هر دو را یک دست واحد رقم زده است." ( صفحه ی 74 )
  • -این همان اصلی ست که همه چیز را به حرکت در می آورد و در کیمیا به آن  " روح جهان " می گویند. وقتی که انسان با تمام وجود چیزی را آرزو می کند، به  "روح جهان" نزدیک تر است و " روح جهان" نیرویی همواره مثبت است.
سپس افزود: روح در انحصار آدمیان نیست و هر آنچه که روی زمین یافت می شود روح دارد، خواه سنگ باشد، خواه گیاه، خواه حیوان یا حتی اندیشه.
هر چه در سطح زمین است بطور مداوم در حال تغییر است، چون زمین هم زنده است و زمین هم روح دارد و ما به ندرت می دانیم که زمین در جهت منافع ما کار می کند. شما باید بفهمید که در مغازه بلور فروشی، حتی گلدان ها هم در جهت موفقیت شما حرکت می کردند. ( صفحه ی 76 )
  • من دارم می خورم تا وقتی که در حال خوردن هستم حواسم فقط به این کار است، وقتی راه می روم همین طور و اگر قرار شد یک روز بجنگم، خوب خواهم جنگید، برای مردن همه روز ها مثل هم هستند. چون من نه در گذشته ام زندگی می کنم و نه در آینده. من فقط زمان حال را دارم و تنها حال برایم جالب است. آن وقت می فهمی که در صحرا زندگی هست و در آسمان ستاره ها و اگر جنگجویان می جنگند این هم بخشی از زندگی انسان هاست. اگر در زمان حال باشی زندگی تبدیل به جشنی دائمی می شود، به عیدی بزرگ چون همیشه در لحظه ای که در آن زندگی می کنیم جریان دارد و فقط در آن لحظه. ( صفحه ی 82 )
  • برای موفق شدن نباید از شکست بترسم. ترس از شکست آن چیزی است که تاکنون مانع از آغاز کار من بوده است. ( صفحه ی 95 )
  • در حقیقت اشیا به خودی خود چیزی را آشکار نمی کنند، این انسان ها هستند که با نگاه کردن به اشیا طریقه ورود به روح جهان را در می یابند. ( صفحه ی  98 )
  • - شاید هم می خواهم آینده را بشناسم تا خود را برای آنچه که اتفاق خواهد افتاد آماده کنم.
- اگر چیز های خوبی باشند تو بطور خوشایندی غافلگیر خواهی شد، و اگر چیز های بدی باشند، خیلی پیش از آنکه اتفاق بیفتد رنج خواهی برد. ( صفحه ی 98 )
  • من با پیشگویی زندگی خود را تامین می کنم. و دانش ترکه ها را آموخته ام و می توانم از آن ها برای نفوذ در این فضایی که همه چیز قبلا در آن نوشته شده است، استفاده کنم. من می توانم گذشته را بخوانم و آنچه را که فراموش شده است کشف کنم و علایم حال را دریابم. اما آینده را نمی توانم بخوانم، فقط می توانم حدس بزنم. زیرا آینده به خدا تعلق دارد و تنها اوست که آن را آشکار می کند. پس من چطور آینده را حدس می زنم؟ به کمک نشانه های زمان حال. راز آینده در زمان حال است، اگر تو به حال توجه کنی، آن را بهتر خواهی کرد و اگر حال را بهتر کنی، آنچه پس از آن می آید، بهتر خواهد شد. آینده را فراموش کن و هر روز را مطابق با قوانین شرع، با اعتماد به عنایت خداوند به بندگانش بگذران. هر روز ابدیت را در خود دارد. ( صفحه ی 99)
  • دیگر چیزی نگو، آدم دوست دارد چون دوست دارد، همین هیچ دلیلی برای دوست داشتن وجود ندارد. ( صفحه ی  117)
  • - به آنچه که پشت سر گذاشته ای فکر نکن. همه چیز در روح جهان حک شده و برای همیشه در آن باقی خواهد ماند.( صفحه ی  118)
  • اگر آنچه یافته ای خالص باشد، هرگز فاسد نخواهدشد. و می توانی روزی به سوی آن بازگردی. ولی اگر درخششی ناپایدار باشد، مثل انفجار  یک ستاره، آن وقت در بازگشت چیزی نخواهی یافت. فقط یک انفجار نو دیده ای و خود این هم ارزش تجربه کردن داشته است. ( صفحه ی  119)




نوع مطلب : نشر دارینوش، 
برچسب ها : کیمیاگر، پائلو کوئلیو، دل آرا قهرمان، نشر دارینوش،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: قلبی به این سپیدی
نام نویسنده: خابیر ماریاس 
نام مترجم: مهسا ملک مرزبان
نام انتشارات: نشر چشمه


داستان کتاب: آقای مترجمی در میان یکی از ملاقات های افراد مهم دو کشور با مترجم دیگری آشنا می شود که در آینده مسیر زندگی این دو یکی میشود.
 آقای مترجم می دانست که خاله اش، همسر قبلی پدرش بوده. اما دلیل خودکشی او را نمی دانست. در واقع هیچ کس جز پدر آقای مترجم از دلیل  آن با خبر نبود.
زمانی که در رستورانی مشغول خوردن غذا بودند پسر سعی کرد از پدر در مورد زندگی گذشته اش برای اولین بار بپرسد. او با چنین پاسخی روبه رو شد: برای چه به چهل سال پیش بروم؟! اگر ادامه بدهی باید میز غذا را ترک کنی تا من بتوانم راحت غذا بخورم.
بعد از مدتی آقای مترجم با پسر دوست پدرش ملاقات میکند.  پسر دوست پدرش در میان حرف هایش بیان میکند که مادر  آقای مترجم سومین همسر  پدر آقای مترجم بودند و ...



                                                      


متن پشت جلد:
 قلبی به این سپیدی شاهکار خابیر ماریاس (1951) است. نویسنده ی اسپانیایی تحسین شده ی معاصر که به خاطر این رمان جایزه ی معتبر "دابلین ایمپک" را از آن خود کرد و شگفتی انبوهی از خوانندگان را همراه داشت. رمان با یک صحنه ی بینهایت تکان دهنده و بدیع آغاز می شود به نحوی که خواننده ی خود را شوکه می کند. قصه ی متن درباره ی مردی است مترجم که در سازمان های رده بالای بین اللملی کار ترجمه ی همزمان می کند و همان جا با زنی همکار آشنا می شود و ازدواج می کند و این تازه آغاز ماجرا ست. قهرمان ماریاس در این فرایند دچار بازخوانی گذشته ی مه آلودش می شود ... گذشته ای پر راز و رمز که جای پای ماجرا هایی در آن باقی مانده و او را عذاب می دهد، تا ناگهان با شنیدن اتفاقی صدای زنی در اتاق کناری هتل ماه عسلش به گذشته ی خود باز می گردد. صدای زنی که از مردی می خواهد اگر دوستش دارد زنش را به خاطر او بکشد ...
خابیر ماریاس در همه ی بخش های رمانش به تغییر جهان انسانی توجه می کند که از چیزی در دوردست ها می ترسد. رمان ریتم سریع و پر کششی دارد و در آن می توان تلفیقی از خشونت، عشق و ماجراجویی را دید. قلبی به این سپیدی روایتی است غیر منتظرانه مخاطب را تسخیر می کند ....





نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : قلبی به این سپیدی، خابیر ماریاس، مهسا ملک مرزبان، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
نام کتاب:عشق در زمستان آغاز می شود
نام نویسنده: سایمون ون بوی 
نام مترجم: عرفان مجیب
نام انتشارات: نشر هیرمند
 
توضیح کتاب: در پشت جلد چنین نوشته شده است:
مجموعه ی عشق در زمستان آغاز می شود متشکل از چهار داستان است که همگی حول زندگی شخصیت هایی جریان دارند که در زندگی تا آستانه ی استیصال پیش رفته اند ولی نیرویی درونی همچنان آن ها را به ادامه دادن واداشته است. داستان های این مجموعه درباره ی زخم های قدیمی آدم هاست؛ زخم هایی که با این که دیگر درد نمی کنند اما جایشان روی پوست مانده است و هنوز حس می شوند.



بخشی از متن کتاب:
  • هدایایِ در گذشتگان نه تنها خوشبختی مان را تقلیل نمی داد بلکه آن را هدایت می کرد و به آن ژرفا می بخشید، ما را از علاقه ای می انباشت که برای زنده نگه داشتن عشق مان در روز های رو به رو به آن احتیاج داشتیم.
یادآوری ملایم این نکته که هر آنچه داریم همین حالا هم از دست رفته است. ( صفحه ی 88 )





نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : عشق در زمستان آغاز می شود، سایمون ون بوی، عرفان مجیب، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و دوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: شب های روشن 
نام نویسنده:  فیودور داستایفسکی 
نام مترجم: سروش حبیبی
نام انتشارات: نشر ماهی


داستان کتاب: 


پ.ن: این کتاب از طریق برنامه فیدیبو خوانده شده است.

نظر من:کتاب خاصی نبود. البته احساس آدم تنها و ناامید را به زیابیی به تصویر می کشد ولی راستش را بگویم من از خواندن لذت خاصی نبردم!


بخش هایی از متن کتاب:
  • گوش کنید، ناستنکا، در این بیغوله ها آدم های عجیبی زندگی می کنند. این ها خیال پردازند، بله، خیال پرداز. اگر این کلمه برایتان کافی نباشد و تعریف دقیق تری بخواهید می گویم که این آدم ها آدم نیستند، بلکه موجوداتی هستند میان آدمها و حیوان. این ها اغلب اوقات در جایی، در گوشه ای، کنج و کنار پنهانی می خزند، انگاری می خواهند خود را از روشنایی روز هم پنهان کنند. وقتی به این کنج دنجشان رسیدند همان جا می چسبند، مثل یک حلزون. دست کم از این حیث شباهت زیادی دارند به جانور جالبی که هم جانور است هم لانه ی جانور و اسمش لاک پشت است. حالا شما خیال می کنید چرا این قدر به این لاکش دل بسته اند؟ چهار دیواری ای که رنگش حتما از کپک سبز شده و دود زده و به قدری غم انگیر است و به قدری پر از دود سیگار که آدم در آن خفه می شود؟
  • من بعضی وقت ها به قدری غصه دارم، به قدری ناامیدم که ... چون من در این اوقات به این فکر می افتم که هرگز نخواهم توانست درست زندگی کنم. چون این جور وقت ها فکر می کنم که توانایی سنجش و بینش و احساس واقعیت را از دست داده ام، چون خود را لعنت کرده ام، چون همیشه بعد از این شب های رویا هشیار می شوم و این هشیاری نمی دانید چه تلخ است! وقتی آدم هشیار می شود هیاهوی انبوه مردم را در اطراف خود می شنود که در گردباد زندگی حرکت می کنند، می بیند و می شنود که مردم زنده اند و بیدارند، می بیند که در زندگی بر آن ها بسته نیست. می بیند که زندگی مردم دیگر مثل خواب و خیال بر باد نمی رود و نابود نمی شود، زندگی شان پیوسته تازه می شود و همیشه جوان است، و هیچ لحظه ای از آن به لحظه ی دیگر نمی ماند، در حالی که خیال بازی های آمیخته با ترس غم انگیز و در نهایت فلاکت یکنواخت است، اسیر سایه است، بنده ی ذهن است و برده ی اولین قطعه ابری که ناگهان بر خورشید پرده بکشد و دل راستین اهالی پترزبورگ را که به آفتاب خود عشق می وزند در چنگال اندوه بچلاند ... در اندوه، کجا نقش خیال انگیزی یافت شدنی است؟
  • آدم احساس می کند که این مرغ خیال که همیشه در پرواز است عاقبت خسته می شود، با آن تنش دایمی اش رمق می بازد، زیرا آدم در عالم خیال بزرگ می شود و از آرمان گذشته اش در می گذرد، آرمان گذشته اذعان می شود و به صورت غبار در می آید و اگر زندگی تازه ای نباشد آدم باید با همین غبار مرده باز بسازد و در عین حال روح چیز دیگری لازم دارد و آن را می خواهد. مرد خیال باز بیهوده خاکستر خواب های کهنه را زیر و رو می کند و در آن ها شرارکی می جوید تا بر آن بدمد و آن را شعله ور کند و با آتش بازافروخته دل سردی گرفته ی خود را گرم کند و باز آنچه در گذشته آن قدر دلنشین و روح انگیز بود و خون را به جوش می آورد و چشم ها را پر اشک می کرد و فربش شیرین بود دوباره زنده کند. ناستنکا، هیچ می دانید کار من به کجا کشیده بود؟ می دانید من مجبور بودم سالگرد رویا های خود را جشن بگیرم، سالگرد آنچه را که زمانی برایم دلچسب بود، اما در واقع هرگز وجود نداشت، زیرا این جشن یادآور رویا پردازی های بی معنی و هم گونه ی گذشته است، رویا های احمقانه ای که دیگر وجود ندارند، زیرا چیزی ندارم که جایگزین آن ها کنم؛ آخر رویا را باید تجدید کرد. باورتان می شود که حالا دوست دارم در روز های معین جاهایی را که در آن ها به طریقی خوش بوده ام زیارت کنم و یادشان را گرامی بدارم؟ دوست دارم که امروز خود را در هماهنگی با دیروز بازنیامدنی نو بسازم و اغلب با دلی گرفته و غم زده در خیابان ها و کوچه پس کوچه های پترزبورگ مثل سایه پرسه می زنم بی آن که آن جا ها کاری داشته باشم یا هدفی را دنیال کنم.  
  • وای كه چقدر شادی و شیرین كامی انسان را خوشرو و زیبا می كند. عشق در دل می جوشد و آدم می خواهد كه هر چه در دل دارد در دل دیگری خالی كند. می خواهد همه شادمان باشند، همه بخندند، و این شادی بسیار مسری است.
  • …و آدم از روی بهت سر می جنباند و در دل می گوید كه عصر چه زود می گذرد! آدم از خود می پرسد كه تو با این سال ها كه گذشت چه كردی؟ بهترین سال های عمرت را كجا در خاك كردی؟ زندگی كردی یا نه؟ با خود می گویی نگاه كن، ببین دنیا چه سرد می شود. سال ها همچنان می گذرد و بعد از آن ها تنهایی غمبار است و عصای نا استوار پیری به دستت می دهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رویاهای رنگین رنگ می بازد، رویاهایت مثل گل های پژمرده گردن خم می كنند و مثل برگ های زرد از درخت خزان زده می ریزند. وای ناستنكا، تنها ماندن سخت محزون خواهد بود، محزون است كه حتی كاری نكرده باشی كه افسوسش را بخوری، هیچ، هیچ، هیچ، زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ، یك "هیچ" احمقانه و بی معنی، همه خواب بوده است.
  • آدم رؤیایی، خاکستر رویاهای گذشته‌اش را بیخودی بهم می زند، به این امید که در میانشان حداقل جرقهٔ کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند، تا این آتش احیا شده قلب سرمازدهٔ او را گرم کند و همهٔ آن‌هایی که برایش عزیز بودند، برگردند...




نوع مطلب : نشر ماهی، 
برچسب ها : شب های روشن، فیودور داستایفسکی، سروش حبیبی، نشر ماهی،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات