کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
نام کتاب: زنان کوچک
نام نویسنده: لوییزا می آلکوت
نام مترجم: کیوان عبیدی آشتیانی
نام انتشارات: نشر افق

زنان کوچک نام رمان بلندی از لوییزا می الکات (زاده ۱۸۳۲، درگذشت ۱۸۸۸)، نویسنده آمریکایی است که در سال 1880 اولین بار منتشر شده است.فیلم‌های زیادی براساس این کتاب ساخته شده است که معروف­ترین آن‌ها فیلم " Little Women " محصول سال ۱۹۹۴ آمریکاست.

داستان کتاب: داستان در مورد زندگی چهار خواهر به نام­های مگی، ایمی، بت و جو است.آن­ها در خانه ­ای با مادر خود برعکس گذشته زندگی فقیرانه ­ای دارند زندگیمی کنند. پدر خانواده به جنگ رفته است. هر یک از این دختر­ها براساس سن­ شان مسئولیتی را بر عهده دارند.

ژوزفین که "جو" صدایش می­ کنند دختری 15 ساله است. او به عنوان همدم در خانه عمه ­ی مسن خود کار می­ کند. به خواندن و نوشتن  علاقه­ مند است. او دوست دارد که پسر باشد.

مارگارت که به نام "مگ" فراخوانده می­ شود بزرگ­ترین دختر خانواده است. شغل او معلمی ست. او که زندگی قبلا­شان را به یاد دارد دوستدار ثروت و تجمل است. زیبا ترین دختر در آن خانواده است.

بت که فرزند سوم خانواده است به نواختن پیانو علاقه دارد و با نواختن پیانو می­ تواند آرامش بگیرد و بر ذهنش تسلط پیدا کند. به دلیل آن که فردی خجالتی ست  درس را  تا زمانی که پدرش بود با او و پس از آن به تنهایی در خانه می­خواند.

ایمی کوچکترین دختر خانواده است.

علاوه بر این چهار خواهر شخصیت­ هایی همچون لاری، آقای لاری، آقای بروک ، هانا، خانم مارچ و مادرشان نیز حضور دارند.

لاریکه نام واقعی او تئودور است پسر ایتالیایی است که در همسایگی آن­ها زندگی می­کند و به دلیل از دست دادن والدینش پیش پدربزرگ پدری­ اش زندگی می­کند و دوست مورد علاقه جو است. او به نواختن موسیقی ـ به خصوص پیانو ـ علاقه زیادی دارد ولی پدربزرگ او به دلیل خاطره­ای که از پسرش دارد، دوست ندارد لاری هنرمند شود و می‌خواهد او را وادار کند تا همچون خودش بازرگان شود.

آقای بروک معلم خصوصی لاری است که به مرور دلباخته یکی از چهار خواهر می­شود.

خانم مارچ همان عمه پدر دختران است که جو در خانه او کار می­کند.

داستان این کتاب روایتگر اتفاق­­ های یک سال زندگی آن­ها است. درس چگونه گذشت کردن و مهربان بودن در کنار خوش­گذرانی را آموزش می­دهد. این کتاب برای رده سنی نو جوانان نوشته شده است.


پ.ن: این کتاب از طریق برنامه فیدیبو خوانده شده است.


نظر من: در سن کمتر این کتاب رو می خواندم لذت بیشتری مطمینا می بردم.










نوع مطلب : نشر افق، 
برچسب ها : زنان کوچک، لوییزا می آلکوت، کیوان عبیدی آشتیانی، نشر افق،
لینک های مرتبط :
سه شنبه بیست و سوم شهریورماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی

نام کتاب: دوستش داشتم

نام نویسنده: آنا گاوالدا
نام مترجم: ناهید فروغان
نام انتشارات: نشر ماهی

آنا گاوالدا رمان‌نویس قرن بیستم میلادی اهل فرانسه است.

داستان کتاب: این کتاب از مکالمات زنی با پدرشوهرش تشکیل شده است. کلوئه با دو دخترش به همراه پدر­شوهرش به نام پی­یر به خانه­ ی ییلاقی می­ روند تا او بار آخر آنجا را ببیند. شوهر او به نام آدرین به دلیل اینکه دلباخته زن دیگری شده همسر و فرزندانش را رها می­ کند.

پی.یر که مردی جدی، کم حرف و خشکی بود با دیدن حال و روز عروسش و رک و راست بودن او با خودش شروع می­کند داستان دلباخته شدن خودش به زنی دیگر وقتی دارای همین خانواده بود را می­گوید ...










نوع مطلب : نشر ماهی، 
برچسب ها : دوستش داشتم، آنا گاوالدا، ناهید فروغان، نشر ماهی،
لینک های مرتبط :
سه شنبه بیست و سوم شهریورماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی

نام کتاب:ارکستر شبانه چوب ها

نام نویسنده: رضا قاسمی

نام انتشارات: نشر نیلوفر

داستان کتاب: داستان زندگی مردی در یک خانه ی چند اتاقه در طبقه پنجم هست که همسایه هایی دارد که هر کدام زندگی و داستان خاص خود را دارند. داستان در دو زمان روایت می شود که بعد از اتفاق و قبل از آن است. 
انتخاب اسم کتاب  جالب و به زیبایی در داستان به کار رفته است.

پ.ن: این کتاب از برنامه فیدیبو خوانده شده است.

نظر من: نوع روایتش جالب بود. خیلی خاص نبود ولی جالب بود. 











نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
برچسب ها : همنوایی شبانه ارکستر چوب ها، رضا قاسمی، نشر نیلوفر،
لینک های مرتبط :

نام کتاب: دختر پرنغالی

نام نویسنده: یوستاین گاردر
نام مترجم: مهرنوش خرمی پور
نام انتشارات: نشر کتابسرای تندیس

داستان کتاب: جورج از مدرسه به خانه می آید که متوجه می شود جو خانه سنگین است،  دلیل آن پیدا کردن نامه پدرش بعد از یازده سال فوت کردن او بود توسط مادر زرگش در کالسکه قرمز جورج.
پدرش که متوجه می شود مریض است و مدتی دیگر همسر و فرزندش را در این دنیا  جا میگذارد تصمیم میگیرد برای کودکش نامه ای به یادگار بگذارد تا در آینده حضور او را حس کند. پسر به اتاقش می رود تا نامه را بخواند که...

پ.ن: از طریق برنامه فیدبو  این کتاب را خواندم و عکس را از صفحه این کتاب اسکرین شات گرفتم.

نظر من:  جالب و سرگرم کننده بود و در انتها جالب، ارزش خوندن داره به نظر من.











نوع مطلب : نشر کتابسرای تندیس، 
برچسب ها : دختر پرتغالی، یوستاین گاردر، مهرنوش خرمی پور، نشر کتابسرای تندیس،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: پادشاه گدا و راز شادمانی
نام نویسنده: جوئل بن ایزدی
نام مترجم: مهرآیین اخوت
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب: داستان زندگی مردی است که پیشه اش قصه گویی ست، زمانی متوجه شد در قصه گویی مهارت دارد که توانست با آن مادرش را از غم رها کند و پدرش را چند لحظه ای از فکر بیماری اش بیرون آورد. یک روز متوجه میشود که سرطان تیروئید  دارد و باید غده را بردارد، با برداشتن غده صدای او می رود و او ...

نظر من: به شدت خواندنش را پیشنهاد میکنم، من که کیفور شدم از خواندنش.


بخش هایی از متن کتاب:
  • آرام گفت: "رها کردن ... زندگی فقط یعنی همین. همه مون با مشت های گره کرده و محکم به دنیا می آییم . اما با دست های باز می میریم." کفِ دستِ راستش را بالا گرفت. " موقع ِ مردن همه خوب عمل می کنیم ؛ به همین خاطر هر روز یک ذره می میریم و تمرین می کنیم." ( صفحه ی  99)
  • " هیچ چیز به اندازه توقعات ِ ما از زندگی، زندگی رو به گند نمی کشه. دوست داریم تظاهر کنیم از خدا هم باهوش تریم که بزرگ ترین قصه گوی عالمه. به همین خاطر چه اتفاقی میوفته؟ خدا به ما نگاه می کنه و چند تایی ابله می بینه که خیال می کنند فهمیده ند زندگی یعنی چی؛ در نتیجه حتما تیپای جانانه ای نوش ِ جان می کنیم." ( صفحه ی 109)
  • خندید. "مجبور شدم موج سواری رو بگذارم کنار. اون همه وقت رفتم بیمارستان و اومدم، فقط یک سوال توی ذهنم بود ... چرا؟ چرا همچین بلایی به سرم اومد؟" دیگر قدم نزد و برگشت روی صندلی نشست. " خوب ظاهرا بقیه هم همین سوال رو دارند؛ من به اون حادثه فکر می کنم، تو به صدات. نکته همینه: همه به همچین سوالی فکر می کنند. واسه همین شاید بهتر باشه به جاش بپرسی < چرا ما؟ > جوابش هم اینه که زندگی همینه. زندگی پر از بدبختی و رنج و حرمان پشتِ حرمانه تا این که آخر سر همه چیز رو از دست بدی" ( صفحه ی 111)
  • آینده از چنگت در رفته و گذشته تموم شده و الان دیگه چیزی برات نمونده جز همین لحظه، همین اینجا، همین الان." ( صفحه ی 111)
  • " مردم خیال می کنند قصه گویی یعنی حرف زدن؛ این طور نیست. مسئله ی اصلی سکوته و شکل دادن به اون سکوت. سکوت بوم ِ نقاشیِ ماست. سکوت گِلِ ماست که باهاش دنیامون رو شکل می دیم، سنگِ مرمریه که می تراشیمش. اون وقت چطور  می تراشیمش؟ با کلمات مون! در سکوت قصه رو شروع می کنیم؛ هرچی ناب تر بهتر. ( صفحه ی 123)







نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : پادشاه گدا و راز شادمانی، جوئل بن ایزدی، مهرآیین اخوت، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :

نام کتاب: نان سال های جوانی

نام نویسنده: هاینریش بل
نام مترجم: محمد اسماعیل زاده
نام انتشارات: نشرچشمه


داستان کتاب: پسری جوان در سن ۱۶ سالگی مدرسه را پس از بار ها کلاس چهارم را افتادن کنار گذاشت و به شهر رفت تا حرفه ای را در پیش بگیرد. پدر او که با فکس رابطه خوبی نداشت تنها دو بار برای او فکس ارسال کرد: یک بار زمانی که خبر فوت همسرش را به پسرش میخواست بدهد و باری دیگر زمانی که دو پایش در تصادفی ( اگه اشتباه نکنم) شکسته بود. این بار نیز نامه ای دریافت کرد که در آن خبر یاداوری زمان رسیدن قطار دختر همکار پدرش آمده  بود. دخترک برای معلم شدن به شهر می آید که ...

نظر من: کتاب خاصی نبود.


                                                   


متن پشت جلد:
... گرسنگی قیمت ها را به من یاد داد. فکر نان تازه مرا کاملا از خود بی خود می کرد، من غروب ها ساعت های متمادی بی هدف در شهر پرسه می زدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی کردم به جز نان.
چشم هایم می سوخت، زانو هایم از ضعف خم می شد و حس می کردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست. نان.




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : نان سال های جوانی، هاینریش بل، محمد اسماعیل زاده، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: شیطان و دوشیزه پریم
نام نویسنده: پائولو کوئلیو
نام مترجم: آرش حجازی
نام انتشارات: نشر کارون

داستان کتاب: 
مردی ثروتمند که کارخانه تفنگ سازی داشت، گروهی همسر و دخترانش را گروگان می گیرند تا به آن ها خلاف قوانین انسانیت و کار تفنگ بدهد اما او که مرد نیکو ای بود این مورد را قبول نمی کند. او هم مانند همه انسان ها  با پلیس تماس حاصل می کند. هنگامی که پلیس تعدادی از افراد دون پایه در آن دستگاه را می کشند، آنها تا متوجه می شوند دختران و همسر آن مرد ثروتمند را می کشند. مرد به این نتیجه  می رسید که نیکی در دنیا معنا ندارد و دنیا فقط پلیدی و بدیست. بر اساس این دستاورد شیطان با او همنشین می شود و نور وجودی اش را کامل خاموش می کند. او برای مهر تایید زدن بر این دستاوردش یک روستا را شانسی انتخاب می کند و با هفت شمش طلا به آنجا می رود. در آنجا دختری به نام دوشیزه پریم  در هتلی کار می کند. او در زمان تولدش مادرش را از دست داده و چندی بعد پدرش را. تنها با مادر بزرگش زندگی می کرد که او را هم از دست می دهد. مرد ثروتند روستای او را انتخاب می کند ...

نظر من: یکم شاید بعضی مواقع حوصله سر برود ولی ارزش خواندن دارد.




بخش هایی از متن کتاب:

  • نخستین اسطوره شکاف، در ایران باستان زاده شد: ایزدِ زمان _زُروان_ پس از خلق گیتی، هماهنگی گردا گردش را دریافت، اما کمبود بسیار مهمی را احساس کرد_ یک همراه، که در این زیبایی با او سهیم شود.

    یک هزار سال، برای آوردن پسری نیایش کرد. داستان نمی گوید به کدام درگاه نیایش کرد، چرا که او قادر متعال بود، پروردگار یگانه و اعلی؛ هر چه بود، نیایش کرد، تا سرانجام باردار شد.

    آن گاه که ایزد زمان به تمنای دلش دست یافت، پشیمان شد، زیرا دریافت تعادل جهان بسیار ناپایدار شده است. اما دیگر بسیار دیر شده بود و پسرش در راه بود. پشیمانی اش تنها به یک نتیجه انجامید، پسر دیگری نیز از زهدانش پدید آمد.

    اسطوره می‌گوید از نیایش آغازین خدای زمان، نیکی (هورمزد ) پدید آمد و از پشیمانی اش، بدی ( اهریمن ) جفت همزاد هورمزد شد.

    پدر،نگران، همه چیز را چنان نظم داد تا هرمزد پیش از برادرش از زهدان بیرون بیاید، تا اهریمن را از شر رساندن به جهان باز دارد. اما، از آنجا که بدی چیره دست و تواناست، اهریمن توانست به نیرنگی، پیش از هورمزد زاده شود و پیش از او ستارگان رخشان را ببینند.

    خدای زمان، برآشفت و تصمیم گرفت هورمزد را یاری کند: پس زمان را کرانه‌مند کرد و نبرد میان هورمزد و اهریمن را در این زمان کرانه‌مند مقدر کرد. سپس، هورمزد تصمیم گرفت در این نبرد، برایخویش یارانی بیافریند؛ پس انسان را خلق کرد تا در پیروزی بر اهریمن یاری اش کند، تا اهریمن نتواند بر سراسر گیتی استیلا یابد.

    در اسطوره ایرانی، انسان پدید آمد تا یار نیکی باشد، و سنت میگوید که نیکی سرانجام پیروز خواهد شد. اما، سده ها بعد، داستان دیگری نیز از این شکاف عظیم شکل گرفت؛ با دیدگاهی متفاوت: در این داستان، انسان ابزار بدی بود. گمان می‌کنم همه بدانند منظورم چیست: مرد و زنی در باغ عدن می‌زیند، غرق در تمام نعمت های تصور پذیر. اما یک چیز ممنوع است: این زوج، هرگز نباید معنای نیک و بد را درک کنند. خدای متعال می گوید اما زنهار، از درخت شناخت نیک و بد نخوری.

    و روزی زیبا، مار از راه می‌رسد، و سوگند می خورد که اهمیت این شناخت، از خود بهشت، بیش تر است و باید به آن دست یابند.

    زن سر باز می‌زند و می گوید خداوند او را به مرگ تهدید کرده است، اما مار سوگند می خورد که چنین نیست: برعکس، روزی که تفاوت میان نیک و بد را بشناسند، با خدا برابر خواهند شد‌.

    حوا سرانجام می پذیرد و میوه ممنوع را می خورد و از آن به آدم نیز می‌دهد. از آن به بعد، تعادل آغازین بهشت بر هم می خورد، و این زن و شوهر گرفتار نفرین، و از بهشت رانده می‌شوند. اما خداوند، جمله بهت آوری بر زبان می‌آورد که ادعای ما را تایید می‌کند: و خداوند خدا گفت: همانا انسان همچون یکی از ما شده است که شناسای نیک و بد گردیده است

    این جا نیز، همانند خدای ایرانی زمان که هر چند خود پروردگار مطلق بود، اما به درگاه چیزی نیایش می کرد، کتاب مقدس توضیح نمی‌دهد که منظور خدای یگانه چیست، و _ اکر او یکتا است_ پس چرا می گوید یکی ار ما؟

    پاسخ هرچه باشد، نوع بشر از همان آغاز، محووم به حرکت در شکاف ابدی میان دو ضد است‌ هدف از این کتاب، پرداختن به این موضوع است؛ در بخش هایی از داستان، از اساطیر چهارگوشه زمین یاری گرفته شده است.

    با شیطان و دوشیزه پریم، سه گانه " و در روز هفتم" تکمیل می شود. دو بخش نخستین این سه گانه، رمان های کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم و ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد بوده اند.در هر سه کتاب، به یک هفته زندگی انسان هایی معمولی پرداخته می‌شود، که هر کدام، به یک باره خود را پیش‌روی عشق، مرگ، یا قدرت می یابند. همواره اعتقاد داشته ام که در هر انسان و چه در سراسر جامعه، دگرگونی های ژرف در دوره های زمانی بسیار کوتاهی رخ می دهند درست آنگاه که هیچ انتظارش را نداریم، زندگی پیش روی ما مبارزه ای می نهد تا شهامت و ارادا مان را برای دگرگونی بیازماید. از آن لحظه به بعد، حاصلی ندارد که وانمود کنیم چیزی رخ نداده است، یا بهانه بیاوریم که هنوز آماده نیستیم. این مبارزه منتظر ما نمی‌ماند. زندگی به پشت سر نمی نگرد. یک هفته فرصت زیادی است تا تصمیم بگیریم که سرنوشت خود را بپذیریم یا نه. ( یادداشت نویسنده)

  • سالخورده ها معمولا همین کار را می کنند: رویای گذشته و جوانی را می بینند، به جهانی می اندیشند که دیگر در آن سهمی ندارند، موضوعی برای گفت و گو با همسایگان می جویند. (صفحه ی 19)
  • -"به من قول دادی که اگر بیایم، به سوال هایم جواب می دهی."
-" اول آن که، به وعده ها اعتماد نکن. جهان پر از وعده است: وعده ثروت، رستگاری ابدی، عشق مطلق. بعضی فکر می کنند می توانند وعده هر چیزی را بدهند، دیگران هر وعده ای را که روزگار بهتری را برای آن ها تضمین کند، می پذیرند. این که چطور، مشکل خودشان است. کسانی که وعده می دهند و وفا نمی کنند، به اختگی و ناتوانی می رسند؛ و همین بلا به سر آن هایی می آید که دلشان را به وعده ها خوش می کنند." ( صفحه ی 32)
  • -"می خواهم معمایی برایت بگویم: از روزهای زندگی، کدام روز هرگز نمی رسد؟"
پاسخی نبود.
خارجی گفت: " فردا. اما ظاهرا تو خیال می کنی فردا می رسد، و مدام انجام کاری را که از تو خواستم، به تاخیر می اندازی. امروز آخربن روز هفته است؛ اگر چیزی نگویی، من خودم این کار را می کنم." ( صفحه ی 89)
  • آوا گفت: " نیکی وجود ندارد: پارسایی فقط یکی از چهره های وحشت است. اگر انسان این را بفهمد، پی می برد که این دنیا چیزی فراتر از یک شوخی خدا نیست." ( صفحه ی 116)
  •  - " تلاش برای کشف دلیل وجودی ات بی فایده است. اگر توضیحی می خواهی، می توانی به خودت بگویی من روشی هستم که خدا برای تنبیه خودش به خاطر این که در یک لحظه غفلت، تصمیم گرفت جهان را خلق کند." ( صفحه ی 119)
  • کشیش فکر کرد:" همیشه ترس. برای غلبه بر هر کس، کاری کن تا بترسند." (صفحه ی 195)




نوع مطلب : نشر کاروان، 
برچسب ها : نشرکاروان، آرش حجازی، پائولو کوئلیو، شیطان و دوشیزه پریم،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: یوزپلنگانی که با من دویده اند
نام نویسنده: بیژن نجدی 
نام انتشارات: نشر مرکز


موضوع کتاب:  مجموعه ای از داستان های کوتاه که توسط بیژن نجدی نوشته شده است می باشد. 

نظر من: داستان های ابتدای کتاب چندان به دلم ننشست اما داستان های انتهایی بسیار زیبایی بودند.  نکته مهم در داستان های این کتاب پایان های جالب و زیبا هست. از داستان های "سه شنبه خیس" و  "مرا بفرستید به تونل" به طور ویژه لذت برم. 


بخش های از متن کتاب:  
  • چتر صدای مچاله شدن فنر هایش را نمی شنید. داشت می مرد و دیگر نمی توانست هیچ بارانی را به یاد آورد. فقط خاطره ای دور و کمی گرم از کف دست ملیحه، هنوز در چتر بود که آن هم آرام، آهسته، آهسته و آرام، آرام و آهسته فراموش می شد.( صفحه ی 70)
  • خانم مهران گفت: شما مرا می ترسانید دکتر.
دکتر گفت: نه اصلا ترسناک نیست. غم انگیز است. همین صداهای مغز مرتضی است که بعد از مردن او هنوز مثل نبض می زند.  صدا هایی که این کامپیوتر های احمق را ترسانده، اسم ها، اعتقادات، عشق های دفن شده توی کله مرتضی حالا مثل روح او دارد از  تنش جدا می شود. گوش کنید!
....
خانم مهران گفت: بس کنید دکتر، چراغ ها، چراغ ها، روشنش کن!
بعد از روشن شدن چراغ ها، آن ها به صدای ذهن از دست رفته مرتضی گوش دادند و مرتضی از لای پلک های نیمه بازش به آن ها نگاه نکرد.
دکتر گفت: دلتان نمی خواهد بفهمید توی سرتان چه خبر است؟!
خانم مهران گفت: نه!
دکتر گفت: چرا؟ می ترسید که بفهمید یک خانم مهران غریبه توی سرتان راه می رود؟
خانم مهران گفت: نه؟
دکتر گفت: همه ما توی کله خودمان  دفن شده ایم!
خانم مهران  به دستگاه کنترل کننده ماشین ها خیره شد و گفت: من نمی فهمم!
دکتر گفت: چه چیزی را نمی فهمید؟
خانم مهران گفت: ما با این دستگاه مدت هاست داریم کار میکنیم، چرا امروز؟
دکتر گفت: برای اینکه من این طور خواستم. خودم به اینها برنامه داده ام. نگاه کنید! ( صفحه ی 56)
  •  بعد از والیوم، پدر بزرگ، بعد از لیوان آب، پدر بزرگ، بعد از سرمایی که در گلویش پایین می رفت، پدر بزرگ گفت: واقعیت اینه که اون مرده.
ملیحه گفت: واقعیت اینه که من امروز اونجا بودم ...
_که چی؟
_نمیدونم، فقط با همین چشمهام دیدم که مردم بچه ها شونو، شوهراشونو بغل کردن و رفته ن... بعد من دستهامو باز کردم، دنبال یه کسی بودم، یه چیزی ... دیدم یه چتر توی دستمه، اونو بغلش کردم، یه رویا رو که آبی بود، اون خیلی آبی بود، با خودم بردمش خونه، ما با هم حرف زدیم ...
_پس تو حالا یه چتر داری که هم واقعیت توست، هم رویاس ...
_نه ... یه ساعت پیش که از خونه می اومدم، بیرون بد طوری بارون می بارید، چتر وارونه شده بود، من هم ولش کردم.
_ چرا؟
_ واسه این که اون واقعا یه چتر بود، می فهمین پدربزرگ؟ دوباره شده بود یه چتر. (صفحه ی76)





نوع مطلب : نشر مرکز، 
برچسب ها : یوزپلنگانی که با من دویده اند، نشر مرکز، بیژن نجدی،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات