کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
پنجشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: از میان شیشه، از میان مه
نام نویسنده: علی خدایی
نام انتشارات: نشر چشمه



توضیح کتاب: مجموعه ای از داستان های کوتاه هست که زیبا نوشته شده اند. در میان داستان هایش چندتایی به طور خاص می تواند به دلتان بنشیند.


متن پشت جلد:
از میان شیشه از میان مه اولین کتاب علی خداییی ( 1337) است که برای نخستین بار سال 1370 منتشر شد و این داستان نویسِ خاص را به ادبیات ایران معرفی کرد. سال ها نایاب بودن این کتاب و شهرت بیشتر داستان هایش که در بسیاری از آنتولوژی های داستان ایرانی باز نشر شده اند، خدایی را بر آن داشت که بعد بیست و پنج سال به انتشار مجدد این کتاب رضایت دهد. جهان داستان های خدایی ترکیبی است از حسرت ها و زمان  و مردگان. بسیاری از قهرمان های او ناگهان در هجوم خاطرات، رنگ ها و بو ها خود را بازمی یابند و درگیر روایت می شوند. احساس امنیتی که از این جهان ِ شاعرانه ی باران زده بر می خیزد، در عین دل ربایی، حاوی تلخی زمان و آگاهی به کهن سالی است. خدایی را یکی از بهترین داستان کوتاه نویسان ایران در سی سال گذشته می دانند و این صفت نشان می دهد که هر یک از آثارش با چه وسواس و دقتی نوشته شده اند. این نویسنده ی اصفهانی در داستان های دوازده گانه ی این کتاب از ردِ باران بر حافظه ی انسانش روایت می کند..




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : از میان شیشه، از میان مه، علی خدایی، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: دفترچه یادداشت قرمز
نام نویسنده: آنتوان لورن
نام مترجم: شکیبا محب علی
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب: داستان زنی ست که همسرش را از دست داده و در جلوی در خانه اش کیف قرمز رنگش ربوده می شود. او هنگام جلوگیری از سرقت کیفش به سرش ضربه ای وارد می شود. 
فردای آن روز مردی کیفش را بر روی زباله ها پیدا میکند و ...

 نظر من: جالب بود، خوب هم ترجمه شده بود ولی خیلی گیرا نبود.




متن پشت جلد:
دفترچه ی یادداشتی گم می شود. مرد کتاب فروشی پیدایش می کند. یادداشت های خصوصی زن را مثل کتابی ممنوع می خواند، اشتیاق آغاز می شود، شوق دیدار ... .
سبک جذاب نویسنده در تمام صفحات این رمان کوتاه ( اما عمیق) خود نمایی می کند.




نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : دفترچه یادداشت قرمز، آنتوان لورن، شکیبا محب علی، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: طریقت عشق

نام نویسنده: الیف شفق

نام مترجم: اکرم غفاروند

نام انتشارات: نشر فکر آذین


داستان کتاب:‌   زنی پس از بزرگ کردن سه فرزند،  به دنبال علاقه‌اش که ادبیات بود می‌رود و شغل ویراستاری را با کتاب طریقت عشق شروع می‌کند. در زمان خواندنش در زندگی مشکلاتی برایش پیش می‌آید. او در زندگی که باعشق شروع کرده بود دیگر اثری از عشق نمی‌بیند. او نام نویسنده کتاب را در اینترنت سرچ میکند و به سایت او دست پیدا می‌کند. او که در آن زمان نیاز داشت با کسی حرف بزند به او ایمیل می‌زند و فوری به ایمیل او بسیار دوستانه پاسخ داده می‌شود و ...
شمس برای اینکه نقش خودش را در دنیا ایفا کند  به دنبال تقدیرش میرود. به او گفته می‌شود به پیش مولانا برود و او را به درجه‌ای برساند که شعر بسراید و سماع کند و به درجه بالاتری از عرفان برسد. چگونگی این آشنایی و حرف های مردم، فرزندان و همسر مولانا در این میان نیز بیان می‌شود. چگونگی فوت شمس و روز های بدون شمس مولانا در انتها بیان میشود.  
در میان بیان داستان چهل قانون شمس برای رسیدن به خدا و خط راه عرفان نیز بیان می‌شود.

نظر من: حتما این کتاب را بخوانید. من که خیلی خیلی کیفور شدم و لذت بردم. بسیار زیباست. از این به بعد اگر بخواهم کتاب هدیه بدهم حتما یکی از گزینه هایم این کتاب هست. این کتاب در انتشارات ققنوس با نام ملت عشق به دست ارسلان فصیحی نیز به چاپ رسیده.





بخش هایی از متن کتاب:
  • عشق به هیچ صفت و ملکی نیاز ندارد. به خودی خود، دنیایی است عشق. یا درون آنی و در مرکزش یا بیرون از آن در حسرتش. (ابتدای کتاب)
  • بهنگام فرو افتادن سنگی در رودخانه، تاثیری بر جای می‌ماند، که زیاد قابل درک نیست. به شکل خفیفی سطح آب شکافته و مواج می شود. صدای «تپ » مانندی ایجاد می‌کند که در هیاهوی صدای رود، حتی شنیده نمی شود. اما همین سنگ اگر در میان برکه ای افتد، تأثیرش به مراتب ماندگارتر و تکان دهنده تر خواهد بود. آه این سنگ! چه مرداب‌هایی را که به حرکت وا می دارد. جایی که سنگ به سینه آب می خورد، ابتدا حلقه ای پدیدار می شود. این حلقه، جوانه می زند، جوانه گل می دهد، می شکفد تا چشم ببندی و باز کنی، این سنگ کوچک چه ها به روزگارت می آورد. نقش آن به تمام سطح آب کشیده می شود و ناگهان می بینی که همه جا را پر کرده، حلقه ها از حلقه ها به وجود می  آیند تا آخرین آنها به ساحل برخورد کند و بمیرد. رود به بی نظمی و جریان تند و دیوانه وار عادت دارد. در واقع برای طغیان به دنبال بهانه ای است. به تندی می خروشد و به آسانی سیلاب می شود. سنگی را که پرتاب کنی به درون می کشد. نگاهی به آن می اندازد، هضمش می کند، و به فراموشی اش می سپارد. هر چه باشد آشفتگی در طبیعت اوست. حال اگر برکه آماده چنین مواج شدنی نباشد، یک سنگ کوچک هم برای زیر و رو کردن، و تکان دادنش از اعماق، کافی است. بعد از آنکه برکه توسط سنگ گل آلود شد، دیگر هرگز مثل اولش  نمی شود. ( صفحه ی ۷)
  • زمانی که انسانی را می کشی حتما چیزی از او، به تو منتقل می شود: یک تصویر، یک بو یا نفس، یک آه، یک صدا، من به آن " نفرین مقتول" می گویم. به جسمت می چسبد و می ماند. شروع به سوراخ کردن درونت می کند تا جایی که به اعماق قلبت دست یابد. آنجا ماندگار می شود و دوبار در تو جان می گیرد. وارد رویاهایت می شود، خواب  هایت را آشفته می کند. روز ها را به شکلی می توانی بگذرانی اما شب، وقت تنهایی، روی بسترت به سردی عرق می کنی. هر مقتول در قاتل خود به زندگی ادامه می دهد. ( صفحه ی ۳۵)
  • قانون اول: کلماتی که خداوند را  با آن توصیف می کنیم، آیینه ای است که می توانیم خود را در آن ببینیم. اگر با نام خدا ابتدا موجودی به ذهنت می آید که باید از او ترسید و خجالت کشید، در آن صورت ترس و شرم بر فضای درونت حاکم است. ولی اگر با نام خدا در ابتدا عشق و رحمت و شفقت احساس می کنی، بدان معنی است که این صفات در درون تو نیز به میزان زیاد موجود است. (صفحه ی ۶۰)
  • قانون دوم: رفتن در راه حق کار دل است نه کار عقل. میزانت همیشه دل باشد نه عقل. از کسانی باش که نفس خود را می شناسد نه از آن ها که نفسشان را انکار می کنند. (صفحه ی ۶۰)
  • قانون سوم: قرآن در چهار سطح می تواند خوانده شود. سطح اول، معنای ظاهری است. بعد از آن معنای باطنی. سوم، باطن معنای باطنی است و چهارمین سطح چنان عمیق است که کلمات برای بیان کردنش بی کفایتند. ( صفحه ی ۷۲)
  • قانون چهارم: در دل هر ذره ای از کائنات می توانی صفات خداوند را بیابی. زیرا او در مسجد، کلیسا یا صومعه نیست. هر لحظه و در هر جاست. کسی نیست که بعد از دیدن خداوند زندگی کرده باشدبه همان شکل، کسی هم نیست که  بعد از دیدن خداوند، بمیرد. هر که او را یافته، تا ابد در  او باقی می ماند. ( صفحه ی ۸۱)
  • قانون پنجم: کیمیای عقل و کیمیای عشق بسیار متفاوتند. عقل محتاط است و هر قدمی را با ترس و احتیاط بر می دارد و هر آن، با جمله " مراقب باش" هشدار می دهد اما عشق! عشق مگر چنین است؟! فقط می گوید خود را رها کن، بگذار و بگذر. عقل به آسانی از پا نمی افتد عشق اما خود را خراب و ویران می کند و می  دانی، خزائن و گنج ها همیشه در میان خرابه ها یافت می شوند. هر چه هست، در دلی خراب و ویران شده است. (  صفحه ی ۸۸)
  • قانون ششم: در این دنیا بیشتر خصومت ها، تنش ها و پیش داوری ها از زبان سرچشمه می گیرند، برای کلمات اهمیت زیادی قائل نشو. چون در سرزمین عشق، زبان حاکمیتش را از دست می دهد. عشق، زبانی برای سخن گفتن ندارد. ( صفحه ی ۸۹  )
  • قانون هفتم: در این دنیا به تنهایی و در انزوا، و با شنیدن انعکاس صدای خودت نمی توانی حقیقت را کشف کنی، بلکه فقط در آینه انسانی دیگر می توانی خود را به تمامی بینی. (صفحه ی ۹۵)
  • قانون هشتم: هر چه بر سرت آید، هرگز تسلیم ناامیدی مشو. حتی اگر همه در ها بسته شود، در پایان او از جایی که هیچ کس نمی داند، پنجره ای می گشاید. هر چند تو ابتدا نمی توانی ببینی اما پشت روزنه های تنگ، چه بهشت هایی که پنهان است. شکر کن. وقتی به مراد خود رسیده باشی، شکر کردن آسان است اما صوفی کسی است که حتی زمان برآورده نشدن آرزویش هم می تواند شاکر باشد. ( صفحه ی ۹۷)
  • قانون نهم: صبر کردن به معنی نشستن و منتظر ماندن نیست. داشتن چشم اندازی برای آینده است. صبر چیست؟! به خار نگریستن و گل را دیدن، به شب نگریستن و روز را به خاطر آوردن. عاشقان الهی صبر را چون شهد گل قطره قطره می چشند و می دانند گذر ماه از هلال به بدر، زمان می طلبد. (صفحه ی ۹۸)
  • قانون دهم: به هر سمتی که می خواهی برو: شمال، جنوب، شرق یا غرب. به هر سفری که راهی شده ای، آن را سفری به درون خود فرض کن. هر که در درون خود سفر کند، در پایان ارض را طی خواهد کرد. ( صفحه ی ۱۰۹)
  • قانون یازدهم: قابله می داند که بی حسی درد، زایمانی نخواهد بود و از رحم مادر راهی برای کودک گشوده نخواند شد. برای ظهور "تویی" متفاوت تر و نو تر از " تو" نیاز است، آماده مقابله با سختی ها و درد ها باشی. ( صفحه ی ۱۰۹)
  • قانون دوازدهم: عشق یک سفر است. هر که راهی این سفر شود، خواه ناخواه از فرق سر تا  نوک پا تغییر می کند. رفتن به سفر عشق، بی تغییر امکان پذیر نیست. ( صفحه ی ۱۰۹)
  • قانون سیزدهم: در این دنیا بیشتر از ستارگان آسمان، استاد و شیخ دروغین هست. مرشد واقعی تو را به نگاه کردن در درونت و کشف زیبایی های آن رهنمون می شود. نه اینکه تمام سعی اش در این باشد که تو را مرید و شیفته خود کند. ( صفحه ی ۱۱۱)
  • قانون چهاردهم: در مقابل تغییراتی که خداوند در مسیرت قرار می دهد، به جای مقاومت تسلیم باش. بگذار زندگی نه برخلاف تو که همراهت جاری شود. نگران نباش که " زندگی ام زیر و رو می شود" از کجا می دانی زیر زندگی ات بهتر از روی آن نباشد؟! ( صفحه ی ۱۲۴)
  • قانون پانزدهم: تک تک ما چون اثر هنری نشده ای هستیم که خداوند در هر لحظه مشغول به کمال رساندن ماست. هر حادثه ای که برای ما رخ می دهد و هر جریانی که در زندگی با آن مواجه می شویم در جهت بر طرف کردن نقص های ما طراحی شده ، چون هدف از خلق اثری به نام بشریت ،بی نقصی و کمال است. ( صفحه ی ۱۲۵)
  • اگر جذامی بودن نقطه مثبتی داشته باشد، همین است. به التماس و گریه و زاری و توضیح اینکه چقدر بدبخت و پریشانم، نیازی نیست. نشان دادن صورتم با هزاران کلمه برابری می کند. امروز هم چنین کردم. زمان زیادی نگذشته بود که در کاسه ام چند سکه مسی افتاد. کاش درمانشان سکه طلایی هم بود. همراه سکه ها، چند برگ خشک هم از درختی که زیرش نشسته بودم، کنده شد و بر دامنم ریخت.. به نظرم آمد که با درخت وجوه مشترکی داریم. آیا درختی که در پاییز برگ هایش می ریزد به یک جذامی که هر روز تکه ای از بدنش جدا می شود، شبیه نیست؟! من هم چون درختی لخت و بی برگم که هر روز قسمتی از بدنم مرا ترک می کند، اما تفاوت اینجاست که بر عکس درخت، من آنچه را که از دست داده ام، به دست نخواهم آورد. برای من بهاری که در آن جوانه بزنم، وجود ندارد.  ( صفحه ی ۱۲۹)
  • خداوند در طبقه هفتم آسمان بر تختی جلوس نکرده بلکه به تک تک ما بسیار نزدیک است. تمام رنج هایی که می کشیم، همه دشواری ها و مصائب در اصل، ما را به خالقمان نزدیک تر می کند. به دست هایتان توجه کنید. مدام انگشتان در حال باز و بسته شدنند. می گیریم و رها می کنیم. رها می کنیم و می گیریم. بودنمان نیز چنین است.  گاهی دلمان تنگ می شود و گاه فراخ. این احوال متضاد، ذات هستی اند. به پرندگانی که در حال پروازند، بنگرید. پر هایشان را گاه به پایین و گاه به سمت بالا حرکت می دهند. گاهی غم و گاهی شادی، این چنین است زندگی! همه چیز با آهنگی زیبا، رو به تعادل دارد. ( صفحه ی ۱۳۱)
  • قانون شانزدهم: دوست داشتن خداوندی که هیچ نقضی در او راه ندارد، سهل است. آنچه سخت است، دوست داشتن انسان های فانی است با همه خطا و ثوابشان.فراموش مکن آدمی هر چیزی را به اندازه ای میفهمد که نسبت به آن عشق دارد. پس تا زمانی که برای دیگران از صمیم قلب آغوش نگشایی و به خاطر خالق، مخلوق را دوست نداشته باشی نه می توانی چنان که شایسته است بفهمی و  نه به شکلی لایق دوست بداری. ( صفحه ی ۱۳۴)
  • قانون هفدهم: آلودگی واقعی در ظاهر لباس نیست که در درون و قلب آدمی است. هر لکه زشتی با شستشو پاک می شود و با آب منزه. تنها چرکی که با شستن از بین نمی رود، حسد و سو نیتی است که در قلب ها جای گرفته. ( صفحه ی ۱۳۶)
  • گفتم: "هر انسانی در اصل همانند کتابی است گشوده و منتظر خوانده شدن. کافی است خود را بخوانیم و بشناسیم. خواه فاحشه باشی یا باکره، معتبر باشی یا بی اعتبار، آرزوی یافتن خداوند در اعماق قلب همه ما چون رازی پنهان است. از لحظه تولد، گوهر عشق را در درون داریم. این گوهر به انتظار کشف شدن همان جا می ماند. و این یکی از قوانین ماست." ( صفحه ی ۱۳۷)
  • قانون هجدهم: تمامی کائنات در درون ما پنهان است و شیطان آن مخلوق وحشتناکی که در ظاهر برای گمراه کردنمان تلاش می کند، نیست.. بلکه شیطان صدایی است در درون ما. او را در درون خودت جستجو کن نه در دیگران.  و بدان! هر که نفسش را بشناسد، خدای خود را می شناسد و انسانی که به جای غیر، با خود مجادله کند، در نهایت پاداشش شناختن پروردگار خواهد بود. ( صفحه ی ۱۳۸)
  • قانون نوزدهم: وقتی از دیگران انتظار احترام و محبت داری بدان که همه این ها را ابتدا بدهکار خود هستی. کسی که خود را دوست ندارد، محال است توسط دیگران  دوست داشته شود. اگر روزی در حالی که خودت را دوست داری، دنیا برایت خار فرستاد خوشحال باش، چون این بدان معنی است که به زودی سبدی پر از گل به تو هدیه خواهد کرد. ( صفحه ی ۱۶۱)
  • گذشته همچون گردابی است، بی آنکه بفهمی تو را به درون خود می کشد در حالی که آنچه تو نیاز داری فقط اکنون است. تو فقط باید حقیقت این لحظه را  بفهمی. ( صفحه ی ۱۶۲)
  • قانون بیستم: عاقبتمان را ما نمی دانیم. اندیشیدن به انتهای راهی که در آنیم، کار بیهوده ای است. تو فقط مسئول برداشتن قدم اولی، بقیه خود به خود پیش خواهد آمد. ( صفحه ی 162)
  • قانون بیست و یکم: هر کداممان به صفتی ویژه، موصوفیم. شاید اگر خداوند می خواست همه بندگانش چون یکدیگر باشند، بی شک چنین می کرد. احترام نگذاشتن به تفاوت ها و تحمیل عقیده خود به دیگران بی احترامی به نظام مقدس الهی است. ( صفحه ی ۱۶۶)
  • قانون بیست و دوم: عاشق حقیقی خداوند اگر پای به میخانه گذارد آنجا برایش سجده‌گاه می شود اما میخواره اگر به سجده‌گاه رود، میخانه اش می انگارد. در این دنیا آنچه در اعمالم مان تفاوت ایجاد می کند، نیت است، ظاهر و برچسب نیست. ( صفحه ی ۱۶۷)
  • قانون بیست و سوم: زندگی چون وسیله بازی رنگارنگی است  که به امانت در دستمان نهاده شده. بعضی ها این وسیله را چنان جدی میگیرند که برایش می گریند و حالشان پریشان می شود. بعضی ها بعد از آنکه آن را در دست گرفتند، نگاهی کرده پرتش می کنند و آن را می شکنند. یا بیش از حد اهمیت قائل می شویم یا هیچ اهمیتی نمی دهیم. از افراط بر حذر باش. صوفی نه در افراط است نه در تفریط. همواره در محل تعادل است. ( صفحه ی ۱۸۰)
  • قانون بیست و چهارم:  از آنجا که انسان اشرف مخلوقات است یعنی شریف ترین موجود هستی است، باید با هر قدمی که بر می دارد، به یاد آورد که خلیفه خدا بر روی زمین است. اگر فقیر شود، مورد تهمت و افترا قرار بگیرد، زندانی و یا حتی اسیر شود، باز هم باید همچون خلیفه ای سر بلند، محترم و مطمئن رفتار کند. ( صفحه ی ۲۱۳)
  • قانون بیست و پنجم: به دنبال جهنم و بهشت در آخرت نباش. هر دو هم اکنون موجودند. هر زمان که بتوانیم کسی را بی چشمداشت و بی معادله دوست بداریم، در بهشتیم و هر زمان که آلوده به حسد، نفرت و کین شویم، در اصل به جهنم سرنگون شده ایم. ( صفحه ی 214)
  • بی هیچ نقصانی زندگی ات را سپری می کنی یا تصور می کنی چنین است. اسیر عادات شده، به تکرار خو می کنی، فکر می کنی تاکنون به هر شکلی که زندگی کرده ای از این پس نیز چنان خواهد بود. اما در لحظه ای غیرمنتظره کسی می آید که شبیه هیچ کسی در اطرافت نیست. در آینه او شروع به دیدن خودت می کنی. این آینه ای سحرآمیز است که کاستی هایت را نشان می دهد و تو میفهمی این همه وقت در اصل چیزی کم داشته و در حسرتش بوده ای. حقیقت چون سیلی بر صورت فرود می آید. کسی که خلا درون تو را می تواند نشان دهد، ممکن است یک پیر، استاد، دوست، رفیق، همسر، یا حتی یک کودک باشد، آنچه مهم است یافتن روحی است که تو را کامل کند. همه پیامبران پندی واحد داده اند: «انسانی را که بتواند آینه تو باشد، بیاب!» و این آینه برای من، شمس است. ( صفحه ی  ۲۲۳)
  • قانون بیست و ششم: کائنات یک وجود و هستی واحد است. همه چیز و همه کس با ریسمانی نامریی به همدیگر متصلند. هرگز راه کسی را نگیر، موجب آزار کسی مشو به خصوص کسی که از تو ضعیف تر است. فراموش مکن که اندوه انسانی در آن سوی دنیا، می تواند انسانیت را تحت تاثیر قرار دهد و سعادت یک شخص می تواند بر چهره همه خنده ای بنشاند. ( صفحه ی ۲۳۸)
  • قانون بیست و هفتم : این دنیا همچون کوهی است هرگونه که آن را  صدا بزنی، او هم به همان شکل پاسخت را می دهد. اگر از دهانت سخنی خیر بیرون بیاید، انعکاس آن هم خیر است اگر شر بگویی، انعکاس آن هم شر است. از این جهت هر کس که از تو بدگویی می کند، چهل روز و شب در موردش به زیبایی بیندیش. بعد از  پایان چهل روز خواهی دید همه چیز عوض شده است. اگر قلب تو تغییر کند، دنیا تغییر خواهد کرد. ( صفحه ی  ۲۴۴)
  • قانون بیست و هشتم: گذشته چون ابر مه آلودی است که ذهنمان را تسخیر می کند و آینده به خودی خود پرده ای از خیال. نه می توانیم از آینده مان خبر بگیریم و نه می توانیم گذشتته مان را تغییر دهیم، صوفی همواره در حقیقت اکنون زندگی می کند. ( صفحه ی ۲۵۱)
  • قانون بیست و نهم: تقدیر تمامی راه را تعیین نمی کند بلکه فقط در نقطه ای که راه ها از هم جدا می شوند، موثر است. هر چند گذرگاه مشخص شده ولی همه تغییر جهت ها  و پیچ ها به عهده مسافر است. از این رو نه حاکمیت مطلق بر زندگی ات داری و نه در برابر زندگی درمانده. ( صفحه ی ۲۵۸) 
  •  قانون سی ام: صوفی واقعی کسی است که حتی اگر از طرف دیگران شماتت شده مورد بدگویی و تهمت و افترا واقع شود، زبانش را برای گفتن کلمه بد در مورد انسانی باز نمی کند، صوفی قصور را نمی بیند قصور را می پوشاند. ( صفحه ی ۲۶۳)
  •  قانون سی و یکم: برای نزدیک شدن به خداوند باید قلبی نرم چون مخمل داشته باشی. هر انسانی در طول زندگیش به شکلی، رقت قلب را می آموزد، دچار حادثه یا بیماری صعب العلاجی می شود. درد جدایی را می کشد، یا مال و اموالش را از دست می دهد. همه فرصتی می یابیم تا سختی قلبمان را نرم کنیم. اما بعضی ها حکمت این حوادث را می فهمند و قلبشان را برای نزدیک شدن به خداوند، رقیق می کنند و برخی متاسفانه خشن تر شده از این امتحان با دلی چون سنگ بیرون می آیند. ( صفحه ی ۲۸۴)
  • قانون سی و دوم: تمام پرده های حائل را تک تک از میان بردار تا بتوانی با عشقی  بی واسطه به خدا دل ببندی. اصولی داشته باش اما اصولت را برای متهم کردن و طرد کردن دیگران به کار نگیر! به خصوص ای دوست از بت ها دور باش و آنچه را که درست می پنداری برای خودت بت مکن! ایمانت بزرگ باشد اما با ایمانت تظاهر به بزرگی مکن! ( صفحه ی ۲۸۷)
  • قانون سی و سوم: در این دنیا، که همه در تلاشند چیزی شوند، تو هیچ شو! مقصدت، نیستی باشد. به کوزه  نگاه کن. آنچه کوزه را نگه می دارد، شکل ظاهری  اش نیست بلکه خلا درونش هست. انسان هم باید به واسطه آگاهی اش از " هیچ بودن" استوار باشد نه به واسطه ظن منیت. ( صفحه ی ۳۱۰)
  • قانون سی و چهارم: تسلیم شدن در برابر خداوند نه به معنی ضعیف بودن و نه به معنی بلاتکلیفی است کاملا برعکس، چنین تسلیم شدن نیازمند داشتن قدرتی واقعی است تا از گرداب ها و منجلاب ها رها شده در سرزمینی امن، زندگی کنی. ( صفحه ی ۳۴۰)
  • قانون سی و ششم: از حیله و دسیسه اندیشه مکن. اگر کسانی برای تو دام می نهند و قصد آسیب زدن به  تو را دارند، خداوند هم برای آنها دام می نهد. هر که گودال می کند، خودش در آن می افتد. این نظام بر اساس عمل و عکس العمل کار می کند. نه یک قطره خیر بی پاداش می ماند  و نه یک قطره شر. بی اراده او حتی  یک  برگ از درخت نمی افتد. تو فقط به این ایمان داشته باش. ( صفحه ی ۳۶۸)
  • قانون سی و هفتم: خداوند استاد ساعت سازی است که با ظرافت و دقت هر مویی را چهل بار می شکافد. چنان دقیق است که در سایه اش همه چیز در زمان خود اتفاق می افتد. نه یک ثانیه زودتر و نه یک ثانیه دیر تر. برای هر انسانی زمانی برای عاشق شدن و زمانی برای مرگ وجود دارد.( صفحه ی ۳۷۱)
  • قانون سی و هشتم: هرگز برای پرسیدن این سوال که آیا برای تغییر دادن زندگی و دگرگونی خودم آمادگی دارم، دیر نیست. در هر سن و سالی که باشیم، هر اتفاقی که برایمان افتاده باشد به تمامی نباختن ممکن است. حیف است حتی اگر یک روزمان دقیقا تکرار روز دیگرمان باشد. باید در هر آن و هر نفس، نو شد. برای متولد شدن در یک زندگی جدید، قبل از مرگ، باید مرد. ( صفحه ی ۳۷۴)
  • قانون سی و نهم: جز ها اگر مدام تغییر کنند، کل، همان است. به ازای هر راهزنی که از این دنیا می رود، راهزنی دیگر به دنیا می آید و جای هر انسان درست را انسان دیگری می گیرد. کل هرگز تغییر نمی کند. همه چیز در جای خود می ماند در مرکزش. علاوه بر آن از یک روز به روز دیگر همه چیز چون قبل نمی شود. به جای هر صوفی که می میرد، یک صوفی دیگر زاده می شود. ( صفحه ی ۳۸۳)
  • قانون چهلم: زندگی ای که بدون عشق بگذرد، یک عمر بیهوده است. هرگز مپرس  که آیا به دنبال عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق دنیوی یا عشق سماوی.چون عشق، به هیچ صفت و مکملی نیاز ندارد. به خودی خود دنیایی است عشق. یا درون آنی در مرکزش یا بیرون از آن، در حسرتش. ( صفحه ی ۳۹۲)




نوع مطلب : نشر فکر آذین، 
برچسب ها : طریقت عشق، الیف شفق، اکرم غفاروند، نشر فکر آذین،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی

نام کتاب: نون نوشتن

نام نویسنده: محمود دولت آبادی
نام انتشارات: نشر چشمه

موضوع کتاب: آنچه در ابتدای کتاب درباره توصیف کتاب خود نویسنده گفته اند این است: 

آنچه در این گاهی نوشتن ها  آمده است در مسیر مدتی پانزده_  شانزده ساله نوشته شده و هیچ کوششی به جهت تغییر یا تحریف آن چه اندیشیده و نوشته ام انجام نگرفته. خواسته ام هر آنچه در هر هنگام یادداشت کرده ام بیاید، از آنکه خود بدانم در چه گاه چه می اندیشیده ام و شما نیز اگر خواستید بدانید!


نظر من: در مورد کتاب کلیدر درش بسیار توضیح داده شده و نوشته های زیبایی در آن آمده است. ارزش خواندن دارد.




بخش هایی از متن کتاب:
  • اندیشیدن را جدی بگیریم. اندیشیدن. آنچه ما کم داریم، مردان و زنانی است که اندیشیدن را جدی گرفته باشند. اندیشیدن به مثابه ی یک کار مهم تلقی بشود. اندیشه ورزیدن.
بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم. نویسنده نباید-فقط- در بند گفتن باشد. برای گفتن همیشه وقت هست، اما برای اندیشیدن ممکن است دیر بشود. چرا یک نویسند نباید مغز خود را برای اندیشدن و برای تخیل تربیت کند؟ (نوشته ی ۱)
  • من که قصه ی سکندر و دارا را نخوانده ام. اما شما که خوانده اید یا می روید که بخوانید، بکوشید تا "آن" را نیک دریابید و بدانید. یعنی که خوب بفهمیدش. در نویسندگی، این خروش جوانی را باید با تدبیر در آمیخت. کم گفتن و بیشتر اندیشیدن را باید فرا گرفت. نویسنده بیشتر با خود و با آنچه در کار پرداختنش هست در گفت و گو است. نویسنده نمی خواهد و نباید در کوتاه مدت کسی را در مورد چیزی که بدان معتقد است، قانع کند. در وهله ی اول، نویسنده می باید ضمن کشمکش درونی ای که دارد، خود را به انجام کاری مجاب کند. (نوشته ی ۲)
  • به فکر رسید " وقتی هنر تحت الحمایه سیاست قرا می گیرد" درست بدان می ماند که زنی نتواند بدون اجازه شوهرش جایی برود یا کار مستقلی انجام بدهد.(نوشته ی ۴)
  • کدام نویسنده را در جهان می شناسید که از خود نپرسیده باشد " برای چه می نویسم؟!" و کدام نویسنده را می شناسید  که به دنبال این سوال دست از  نوشتن کشیده باشد؟(نوشته ی ۵)
  • استنباط کرده ام، نویسنده ای همین که مقبول جامعه افتاد، به صورت بادکنکی رنگی، به وسیله ی تبلیغات به آسمان فرستاده می شود. یعنی که سبک می شود و از خاک به هوا تبعید می شود! عکس این هم صادق است. نویسنده، پس از این که به همت سال ها رنج و دشواری هویت اجتماعی پیدا کرد، با هر چه ثقل که یافته است، به اعماق فرو می افتد. برخی در اعماق شناور و غواص؛ برخی در باتلاق عمق گم و نابود می شوند. پس نویسنده، باید بتواند، بار گران زمین را برگرده ی خود تاب بیاورد. بادبادک ها را به هوا می فرستند تا بترکند و می ترکند، تو را در اعماق پرتاب می کنند تا گم و نابود شوی، اما شناور اگر در عمق تاب بیاوری؛ امیدی به گم و نابود نشدنت است، غواصی بیاموز و تاب بیاور و تاب بیاور؛ بار گران جهان را بر گرده ی بوده ی خود تاب بیاور!( نوشته ی ۱۲)
  • احساس میکنم دشوار ترین کار ها برای نویسنده -دست کم برای من- زندگی کردن است. واقعا چگونگی باید زندگی کنم؟ همیشه احساس می کرده ام بلد نیستم زندگی کنم. و آیا برای دیگران، دشوار ترین امور زندگی کردن نیست؟ چه قدر دشوار است زندگی کردن! فقط پس از این که کاری در نوشتن  انجام می دهم، تازه به یاد می آوردم که گویا در حین کار، مشغول زندگی کردن بوده ام و بس! و چه ثمر؟ چون وقتی به یادش می افتم کار دیگر گذشته است! او را که خبر شد،خبری باز نیامد!(صفحه ی ۲۲)
  • احساس میکنم از کتاب ها میترسم. هر وقت خود را در میان کتاب ها می بینم، با صراحت بی رحمانه ای احساس نادانی می کنم. جهل! هیهات! با این جهل ثقیل و انبوه، چگونه می توان زندگی کرد؟ چگونه میتوان زندگی را شناخت و توجیه کرد؟ چگونه می توان در سرنوشت آن دخالت داشت؟(صفحه ی ۲۶)
  • جهان، وجود است.

    وجود، عشق است. عشق، ذات است.

    جهان،به وجود جهان است.

    وجود، کل است.

    کل، مطلق است.

    مطلق، بلاغیر است.

    یعنی وجود، غیر ندارد. از آنکه غیر وجود، وجود ندارد. چه، هر چه هست وجود است.پس بر وجود، ضد وجود ندارد. چرا که ضد در نسبت هاست، نه در مطلق. وجود، بیرون از وجود، وجود ندارد پس تصور ضد بیرون ِوجود گمان باطل است. در وجود، ضد هست. وجود ِضد وجود هست، اما "نیست" نیست. که اگر "نیست" بود می بود، بود. وجود بود. پس در مقابل وجود ، به وفاق یا به تضاد، "عدم" نیست. چون اگر عدم می بود، بود می بود. اگر عدم باشد، پس وجود است، و عدم بیرون از وجود نمی تواند باشد. چون وجود کل است و مطلق است و بلاغیر است. و آنچه انسان از عدم در گمان دارد ، با استناد به معیار های نسبی وجود خود است، نه با معیار مطلق وجود. چرا که در مطلق وجود، بس وجود است و وجود و آنچه آدمی به گمان عدم می پندارد، چیز هایی به جز تبدیل اشکال وجود نیستند که جهان وجود مطلق است.

    وجود، به عشق، وجود است. و عشق، ذات وجود است. عشق، عیان نیست. عشق ذات وجود و ذاتی وجود است. عشق را تجلی آن باید دید. تجلی عشق، حرکت است. بنیاد حرکت، نیرو است.  بنیاد ذات نیرو، وجود است. عشق را در تجلی نیرو - حرکت باید دید.، در شدت و حدت آن . که وجود در آشکاری و پنهان خود، نیرو است و  حرکت است و این دو ذاتی هم اند، و هر دو ذاتی وجود؛ و عشق، هم ذات و هم تجلی وجود است. که عشق ذات کشش و کشمکش و جاذبه است در وجود. عشق، هم نیرو است، هم در نیرو، هم از نیرو، هم به نیرو. عشق، هم حرکت است، هم در حرکت، هم از حرکت، هم به حرکت. عشق، هم وجود است، هم در وجود، هم از وجود، هم به وجود. عشق، نشان جاودانی و جاودانگی وجود است در وجود جاودان. عشق، عیان نیست. عشق را در تجلی وجود -شایددمی- توان دید به آهنگ و رنگ‌های گوناگون چنان چه عارف خدای را در عشق، و  عشق را در خدای می جوید ( نوشته ی 18)

  • فکر میکنم هنرمند باید بتواند در هر لحظه از زندگی خود، سه حالت عمده ی انسانی را در خود فراهم داشته باشد. یعنی در آن واحد، باور کودکانه، سرشاری و شوق جوان سرانه، تامل و بردباری پیرانه سر را یک جا در خود داشته باشد تا بتواتد متاثر بشود مثل یک کودک؛ عاشق و برانگیخته شود مثل یک جوان؛ و در تامل و بردباری زندگی را و مسائل آن را بکاود و کار خود را بسنجد و بیازماید، مثل یک انسان پخته و دوراندیش. در این معنا هر هنرمند جوانی در آن واحد کودک و پخته مردی را در خود دارد، و هر هنرمند پخته ای کودکی و جوانی سرشار از شوق را در خود دارد. یعنی که سه مرحله ی باورمندی کودکانه، آزمون و سلوک در هر مرحله ی زندگی هنرمند باید حی و حاضر و زنده باشد. یعنی اگر این جور باشد خیلی خوب است و درست است. سوال میکنید هنرمند جوان چه طور می تواند پیری را آزموده باشد؟! من از شما می پرسم مگر هنرمند جوان مدعی نیست که هنرمند است؟! و هنرمند آیا باید همه ی مقدار های زندگانی را بی واسطه لمس کرده باشد تا بتواند زندگی را درک کند؟ نه! هنرمند جوهر زندگانی را می چشد، نه اینکه همه ی مقدار های آن را بخورد!(نوشته ی ۱۹)
  • زندگی در اوج خود به هنر تبدیل می شود.
یعنی که زندگی در هنر به جلوه ی عشق عیان می شود. (نوشته ی ۲۰)
  • برای یک فرد انسانی و همچنین برای یک جامعه انسانی، فاجعه وقتی به اوج خود میرسد که احساس کند هیچ نقشی در پیش برد، تحول و دگرگونی سرنوشت خود ندارد. همین احساس فجیع کافی است تا انسان از درون متلاشی شود و با چشمان باز ببیند که دارد از پا در می آید. چون وقتی که انسان یا جلمعه و یا حتی گیاه، رشد پیش رونده ای نداشته باشد الزاما رهسپار فنا و نیستی می شود، و البته در فاصله آغاز رکود تا نیستی، بر اثر عدم پیش روندگی دچار فساد و تباهی می گردد. چه انتقام وحشت باری،چه انتقام موهنی، چه نکبت بار! وای بر ناامیدانی که ما هستیم. چون انسان ممکن است بتواند از شر طاعون نیمه جانی در ببرد، اما از شر ناامیدی ممکن نیست جان به عافیت در ببرد. وای بر ناامیدانی که ما هستیم؛ با این نفرت و ناامیدی کا چون بدترین بلا ها در روح ما  مردم رسوخ کرده است و لحظه به لحظه فراگیر تر می شود، چه جور آینده ای در انتظار  ما خواهد بود؛ چه جور آینده ای تدارک دید شده؟ جنون، جنون؛ این مردم دارند دچار جنون نومیدی  می شوند و ... وای بر ناامیدانی که ما هستیم.(نوشته ی ۳۳)
  • اما همدلی و همزبانی حٌسن بزرگی است. تو برای همدلی خود لازم نیست همه چیز را بگویی تا او اندکی از تو را بفهمد؛ بلکه کافی است اندکی بر زبان بیاوری تا او همه ی تو را دریابد. این بود که خیلی خلاصه گفتم که کلافه، بی حوصله، درمانده و بیهوده هستم. و گفتم که این حال خیلی بدی است که نمی دانم چه طوری می شود ازش نجات یافت، گفتم که این حال خیلی بدی است که نمیدانم چطور می شود ازش نجات یافت، و گفتم که نمی دانم، نمی دانم، و واقعا نمی دانستم.
تصور می کنید پدرم چه کرده و چه گفت؟
او عینکش را دوباره روی بینی جا داد، کتابش را برداشت،به بال تکیه زد و ر کمال آرامش  سادگی گفت:
"کار ... کار... کار کن. مرد را فقط کار می تواند نجات دهد."(صفحه ی ۱۰۴)
    • پس چرا این بغض از مسیر تنفسم دور نمی شود؟ دیگر خودم هم نمی دانم چرا این بغض در گلویم گیر کرده است و مثل  خود این زندگی از جا تکان نمی خورد. دلم می خواهد بگریم. گریه روح را سبک می کند. ( صفحه ی 152)
    • اما سالخوردگی پختگی می آورد و پیری به نظرم  چیزی نیست جز بی آیندگی، و اگر انسان دچار پیری زودرس می شود، برای این است که فردایی نمی بیند. چه فردای شخصی چه فردای اجتماعی. (صفحه ی۱۵۴)
    • زندگی شخص یک اتفاق است و مرگ یک حتمیت.(صفحه ی ۱۷۴)




    نوع مطلب : نشر چشمه، 
    برچسب ها : محمود دولت آبادی، نون نوشتن، نشر چشمه،
    لینک های مرتبط :
    پنجشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: زندگی در پیش رو
    نام نویسنده: رومن گاری
    نام مترجم: لیلی گلستان
    نام انتشارات: نشر بازتاب نگار


    داستان کتاب: داستان زندگی پسری است که بر اساس بی احتیاطی یک زن و مرد از همخوابگی، تنها برای مدتی کنار هم پا به این دنیا گذاشته است. او با زنی به همراه تعداد دیگری بچه همانند خودش زندگی میکند. آن زن که دیگر پیر شده است و با بیماری های مختلف دست و پنجه نرم میکند. داستان اتفاق  هایی که می افتد در این مدت را بیان میکند.پایان جالبی دارد.


    نظر من: نوع کلمات و نحو صدا کردن افراد یکم برای من ناخوشایند بود ولی پایانش رو  میپسندیدم و برام جالب بود.





    بخش هایی از متن کتاب:
    • حس می کردم از این که مرا متهم کرده کمی ناراحت است. اما باید بهش حق می دادم. چون تنها چیزی که برایش مانده بود، زندگی بود. آدم ها بیش از هر چیزی به زندگی چسبید اند و شنیدن این حرف وقتی بامزه می شود که به تمام چیز های قشنگی که در این دنیا هست فکر کنیم.(صفحه ی ۴۸)
    • این قضیه برای من یک خیال بود و برای او یک کابوس. همیشه میگفت کابوس همان رویاست که در پیری به کابوس مبدل می شود.(صفحه ی ۵۶)
    • آقای هامیل می گوید که بشریت ویرگولی است در کتاب قطور زندگی.(صفحه ی ۸۲)
    • آقای هامیل می گوید با کلمات می شود همه کار کرد، بی آن که کسی را به کشتن بدهیم. به وقتش خواهیم دید. آقای هامیل می گوید کلمات از هر چیزی قوی ترند.(صفحه ی ۱۰۰)




    نوع مطلب : نشر بازتاب نگار، 
    برچسب ها : زندگی در پیش رو، رومن گاری، لیلی گلستان، نشر بازتاب نگار،
    لینک های مرتبط :
    نام کتاب: مائده های زمینی و مائده های تازه
    نام نویسنده: آندره ژید
    نام مترجم: مهستی بحرینی
    نام انتشارات: نشر نیلوفر 

    توضیح کتاب: در پشت جلد کتاب چنین آمده است:
    آندره ژید معتقد بود که مهم ترین اصل برای هر کسی آن است که به رغم همه ابهامات و چندگانگی هایی که در درون خود سراغ دارد، با خویشتن خویش صادق باشد. سرتاسر مائده های زمینی گواه این مدعا ست. او هرگز در پی آن نبوده که مریدان و پیروانی برای خود گرد آورد و به صراحت گفته است: " کتابم را به دور افکن ... گمان مبر که کسی دیگر بر حقیقت " تو" دست یابد ..." به خود بگو که این تنها یکی از هزاران نگرش ممکن در رویارویی با زندگی است. نگرش خود را بجوی.

    نظر من: یکم حوصله سر می بره اما اگه روزی سه چهار صفحه ازش فقط بخونید خوبه.



    بخش هایی از متن کتاب:
    • ای کاش "اهمیت" در نگاه تو باشد، و نه در آن چیزی که بدان نگاه می کنی، (صفحه ی ۲۵)
    • افسردگی چیزی نیست جز شور و شوقی فرو مرده.
     هر موجودی میتواند عریان باشد و هر هیجانی سرشار.
    هیجانات من همچون مذهبی پذیرنده است. میتوانی این را درک کنی: هر احساسی " حضوری" بی منتهاست.
    ناتانائیل، من بهتو شور و شوقی خواهم آموخت.
    اعمال ما وابسته به ماست، همچنان که روشنایی فسفر به فسفر. راست است که ما را می سوزاند،اما برایمان شکوه و درخشش به ارمغان می آورد. و اگر جان  ما ارزشی داشته باشد، برای این است که سخت تر از برخی جان های دیگر سوخته است.(صفحه ی ۲۷)
    • هر انسانی امکاناتی  شگفت انگیز دارد. زمان حال سرشار از آینده هاست. البته اگر گذشته پیشاپیش داستانی برای آن طرح ریزی نکرده باشد. اما افسوس! گذشته ای یگانه زمینه ساز آینده ای یگانه است- و آن را همچون پلی بی انتها در فضا، فراروی ما برپا می دارد.(صفحه ی۲۸)
    • ناتانائیل، تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن، ناتانائیل، یعنی در نیافتن اینکه او را هم اکنون در وجود خود داری. تمایزی میان خدا و خوشبختی قائل مشو و همه خوشبختی خود را در همین دم قرار ده.(صفحه ی ۳۵)
    • ناتانائیل، هرگز آرزو مکن که باز طعم آب های گذشته را بچشی. 
    ناتانائیل، در پی آن مباش که در آیند گذشته را مگر بازیابی. تازگی بی همانند هر لحظه را دریاب و شادمانی هایت را تدارک مبین، یا بدان که به جای شادی تدارک یافته، شادی " دیگری" تو را به شگفتی خواهد افکند.(صفحه ی۴۵)
    • گمان می بری که بتوانی در این لحظه خاص از احساس نیرومند، کامل و بی واسطه زندگی لذت ببری بی آنکه آنچه زندگی نیست به فراموشی بسپری؟! راه و رسم اندیشه ات کار را بر تو دشوار کرده است. تو در گذشته زندگی می کنی، و در آینده، و هیچ چیز را به خودی خود در نمیابی.
    میرتیل، ما جز در آنات زندگی هیچ نیستیم. تمامی گذشته در لحظه جان می سپرد. پیش از آنکه چیزی متعلق به آینده در آن زاده شود. لحظه ها! میرتیل، پی خواهی برد که "حضور شان" چه نیرویی دارد! چرا که هر لحظه ای از زندگی ما ذاتا منحصر به فرد است؛ بیاموز که گاه منحصرا در لحظه استقرار یابی. (صفحه ی ۸۵)
    • در پس همه درهای بسته تو، خدا ایستاده است. همه شکل های خدا دوست داشتنی است، و همه چیز شکل اوست.(صفحه ی ۸۶)
    • ذهن اندیشه را آسان تر به چنگ می آرود،
    تا دست ما آنچه دیده مان آرزو میکند.
    آه ناتانائیل، کاش آنچه می توانی بدان دست یازی
    همان باشد که آرزویش را داری، (صفحه ی ۹۲)
    • لوتر گفت: -من برف را دوست ندارم. ماده ای است یکسر عرفانی که هنوز با زمین سازگار نشده است. از سپیدی نامعلومش که راه بر چشم انداز می بندد، بیزارم. برف سرد است و زندگی را از خویش دریغ می ورزد. میدانم که در نهان  زندگی را آماد می سازد و  آن را پاس می دارد اما زندگی تا برف را آب نکند از آن زاده نمی شود. بدین سان، برفی را دوست دارم که خاکستری و چرکین باشد، و نیز نیمه مذاب و کمابیش برای آبیاری گیاهان و تبدیل به آب گردیده. ( صفحه ی ۹۸)
    • اعمال ما وابسته به ماست همچون پرتو فسفر به فسفر؛ راست است که درخشش و شکوه ما از این اعمال است، اما این امر صورت نمی پذیر مگر به بهای فرسایش ما. ( صفحه ی ۱۷۵)
    • نگرش خود را بجوی.آنچه دیگری نیز می تواند به خوبی تو انجام دهد، انجام مده. آنچه دیگری نیز می تواند به خوبی تو بگوید و بنویسد،مگو و منویس. در درون خویش تنها  به چیزی دل ببند که احساس می کنی در هیچ جا جز در تو نیست و از خویشتن، با شکیبایی یا ناشکیبایی،آه! موجودی بیافریت که جانشین  برایش متصور نباشد. ( صفحه ی ۱۹۲)
    • آنچه مرا وا می دارد تا هر روز به ابداع خدا دست بزنم، حق شناسی دل من است. تا چشم از خواب باز می کنم، از بودن خود به شگفت درمی آیم و همچنان حیرت زده بر جا میمانم. چرا شادی از میان رفتن درد و رنج کمتر از اندوهی است که از پایان یافتن شادی پدید می آید؟ چون هنگامی که دچار اندوهی، به سعادتی می اندیشی که به سبب اندوه
    از آن بی نصیب مانده ای، و حال آنکه در
    آغوش خوشبختی هرگز از اندیشه ات نمیگذرد که از چه رنج هایی بر کنار مانده ای؛ زیرا خوشبخت بودن در نظرت امری طبیعی است.
    برای هر آفریده ای سهمی از خوشبختی، بسته به اینکه حواسش و دلش تاب تحمل آن را داشته باشد، نهاده اند. سعادتی که از من دریغ می دارند،هر اندازه ناچیز باشد، بازگویی آن را از من ربوده اند. هیچ نمیدانم آیا پیش از هستی  یافتن، زندگی را طلب می کردم یا نه. اما اکنون که زنده ام، همه چیز حق من است. اما حق شناسی به اندازه ای شیرین است و دوست داشتن چنان به  ضرورت دلپذیر، که کمترین نوازشی نسیم سپاسی در دلم بر می انگیزد. نیاز به حق شناسی به من می آموزد که هرچه را به سویم می آید مایه خوشبختی خود قرار دهم. ( صفحه ی ۲۰۹)
    • من اینک یکسر در تنگنای گذشته خویشم. امروز حرکتی از من سر نمی زند که " من" دیروز موجب آن نباشد. اما آنکه در این لحظه هستم: ناگهانی، ناپایدار، منحصر به فرد، در حال گریز است.... ( صفحه ی ۲۱۰)




    نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
    برچسب ها : مائده های زمینی و مائده های تازه، آندره ژید، مهستی بحرینی، نشر نیلوفر،
    لینک های مرتبط :
    پنجشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: باشگاه مشت زنی
    نام نویسنده: چاک بالانیک
    نام مترجم: پیمان خاکسار
    نام انتشارات: نشر چشمه


    داستان کتاب: مردی که از کار، زندگی،خانه و مردم  خسته  و فراری ست، از بیماری بی خوابی رنج میبرد. به دکتری مراجعه می کند و او پیشنهاد میکند در جمع هایی که بیماران سرطانی یا نقص  عضو تشکیل میدهند حضور پیدا کند و در این زمان  با زنی آشنا می شود که آن زن هم همانند او دارای آن بیماری نیست فقط در این جمع ها حضور پیدا میکند ...

    قابل ذکر است که از روی این کتاب فیلم ساخته شده است.

    نظر من: کتاب یکم نوشته اش گنگه، یکم مرتب و منظم نیست در واقع نمیشه همون لحظه و دقیق متوجه شد که کی چی میگه و مخاطب این جمله کیه. پایانش غیر قابل حدس بود. شاید تنها مزه این کتاب انتهاش باشه.






    متن پشت جلد:
    فیلم باشگاه مشت زنی دیوید فینچر بر اساس رمانی که در دست دارید ساخته شده. کتاب در سال 1996 به چاپ رسید و بعد از موفقیت چشمگیری که پیدا کرد، سه سال بعد به فیلم تبدیل شد. چاک پالانیک _نویسنده ی کتاب_ از محبوب ترین نویسندگان معاصر آمریکاست؛ او تاکنون بیش از ده کتاب منتشر کرده، ولی هنوز هم خیلی ها اعتقاد دارند شاهکارش باشگاه مشت زنی است. خواندن رمان تجریبه ای یک سر متفاوت با تماشای فیلم است.

    به من گفت، می خوام لطفی در حق من بکنی. منو بزن. هر چی محکم تر بهتر.
    من دلم می خواست بزنمش ولی تایلر قانعم کرد. گفت که دوست ندارد بدون زخم بمیرد و این که دیگر از تماشای مشت زنی حرفه ای ها خسته شده و دوست دارد بیشتر درباره ی خودش بداند.
    درباره ی خود ویرانگری.
    آن وقت ها زندگی ام زیادی کامل بود و شاید باید همه چیزمان را خرد کنیم تا بتوانیم آدم بهتری بشویم.
    _ از متن کتاب_




    نوع مطلب : نشر چشمه، 
    برچسب ها : باشگاه مشت زنی، چاک باللنیک، پیمان خاکسار، نشر چشمه،
    لینک های مرتبط :
    پنجشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: ما دروغگو بودیم
    نام نویسنده: امیلی لاکهات
    نام مترجم: مهرآیین اخوت
    نام انتشارات: نشر هیرمند

    داستان کتاب: خانواده ای آمریکایی که بسیار به خودشان مغرور اند، هر سال تابستان در جزیره خصوصی  خانواده شان  کنار هم جمع می شوند. در تابستان 15 سالگی نوه بزرگ تر، مادر بزرگ پسری که داستان را روایت می کند  فوت می کند. در سال بعد  این نوه خاطره ای یادش نمی آید و تنها میداند سرش به جایی خورده و دچار میگرن شده و در پی کشف اتفاقی که رخ داده است هست.

    نظر من: نوع روایت و انتخاب اسمش جالب بود.






    متن پشت جلد:
    پدرم آخرین چمدان را روی صندلی عقب مرسدس گذاشت و استارت زد.
    بعد یک تپانچه در آورد و توی سینه ام شلیک کرد. من در باغچه ایستاده بودم و افتادم.سوراخ گلوله باز باز شد و قلبم از قفسه ی سینه درآمد و وسط گُل ها اقتاد. خون شتک زد از زخم باز، بعد از چشم هایم، دهنم.
    ما دروغگو بودیم رمانی پیچیده و مدرن با فضایی تعلیقی و پایان بندی بی نهایت غافل گیرانه است که بعید است به این آسانی فراموشش کنید. کتاب را بخوانید و اگر کسی پرسید پایان ِ قصه چه می شود، مثل همه ی شخصیت های داستان دروغ بگویید.






    نوع مطلب : نشر هیرمند، 
    برچسب ها : ما دروغگو بودیم، امیلی لاکهات، مهرآیین اخوت، نشر هیرمند،
    لینک های مرتبط :


    آمار وبلاگ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
     
     
     
    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic