کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
نام کتاب: درمان شوپنهاور
نام نویسنده: اروین د.یالوم
نام مترجم: سپیده حبیب
نام انتشارات: نشر قطره 

داستان کتاب:  روان شناسی در چکاپ هر ساله اش متوجه  وجود خالی مشکوک بر روی بدنش می شود. در پی نمونه گیری های انجام شده مشخص می شود که غده ای بدخیم است و نهایتا تا یک سال دیگر زنده می ماند. او برای اینکه پی ببرد در این مدت طبابتش چه کمک هایی کرده با یکی از بیمارانش تماس می گیرد و می بیند که او با اینکه بیمار بوده به روان شناسی می پردازد. در ادامه روان شناس در پی درخواست بیمار برای گذراندن دوره کارآموزی به او پیشنهاد می کند در دوره های گروه درمانگر او شرکت کند. در این جلسه ها داستان نقل می شود.

نظر من: حتما بخوانید. خیلی زیباست. همانند وقتی نیچه گریست و مامان و معنای زندگی.



برش هایی از متن کتاب:
  • هر نفسی که فرو می بریم، مرگی را که مدام به ما دست اندازی می کند، پس می زند .... در نهایت این مرگ است که باید پیروز شود زیرا از هنگام تولد، بخشی از سرنوشت ما شده و فقط مدت کوتاهی پیش از بلعیدن طعمه اش، با آن بازی می کند. با این همه، ما تا آنجا که ممکن است، با علاقه ی فراوان و دلواپسی زیاد به زندگی ادامه می دهیم، همان جور که تا آنجا که ممکن است طولانی تر در یک حباب صابون می دمیم تا بزرگتر شود، 
  • گرچه با قطعیتی تمام می دانیم که خواهد ترکید. ( صفحه ی 15)
  • " هر "چنان بود" را به صورت "من آن را چنین خواستم" بازآفریدن: این است آنچه من نجات می نامم." جولیوس کلمات نیچه را این طور معنا می کرد که باید زندگی اش را برگزیند: باید آن را زندگی کند به جای آنکه با آن زنده باشد. به عبارت دیگر، باید سرنوشتش را دوست بدارد. و بالاتر از همه، پرسش تکرارشونده ی زرتشت است در این باره که آیا می خواهیم دقیقاً همان زندگی زیسته مان را بارها و بارها و تا ابد زندگی کنیم؟ آزمون فکری غریبی ست: با این حال هرچه بیشتر به آن می اندیشید، بیشتر راهنمایی اش می کرد: پیام نیچه به ما این بود که چنان زندگی کنیم که مشتاق تکرار ابدی همان زندگی باشیم. ( صفحه ی 32)
  • با استعداد، هم چون تیراندازی ست که هدفی را می زند که دیگران قادر به زدنش نیستند؛ نابغه، هم چون تیراندازی ست که هدفی را می زند که دیگران قادر به دیدنش نیستند. ( صفحه ی 62)
  • زندگی شاد ممکن نیست؛ بهتر آنکه فرد به حیاتی قهرمانانه دست یابد. ( صفحه ی 67)
  • بنیان های استوار جهان بینی ما و در نتیجه ژرف یا سطحی بودنش در سال های کودکی شکل می گیرد. چنین دیدگاهی بعد ها پیچیده تر، مفصل تر و کامل تر می شود ولی بنیادش تغییر نمی کند. ( صفحه ی 76)
  • دوران کودکی، تنها به این دلیل که فعالیت هولناک دستگاه تناسلی هنوز در خواب است ولی مغز به بالاترین میزان فعالیتش رسیده، دوران بی گناهی و شادی ست، پردیس زندگانی و بهشت گمشده ای که در باقی عمر با حسرت و آرزو به آن می نگریم.( صفحه ی 119)
  • برترین خرد آن است که لذت بردن از زمان اکنون را والاترین هدف زندگی قرار دهیم، زیرا این تنها واقعیتی ست که وجود دارد و مابقی چیزی نیست جز بازی های فکر، ولی می شود آن را بزرگترین بی خردی هم نامید زیرا آنچه تنها برای یک لحظه هست و بعد همچون رویایی ناپدید می شود، هرگز به کوششی جانفرسا نمی ارزد. ( صفحه ی 123)
  • فیلیپ دست به سینه، با گردنی خمیده به عقب و نگاهی خیره به سقف گفت: "مشاهداتی دارم و چند توصیه. نیچه یک بار گفته تفاوت اصلی انسان و گاو این بود که گاو می دونست چطور وجود داشته باشه، چطور بدون بیم - یعنی ترس - در زمان مقدس اکنون، بدون سنگینی بار گذشته و بی خبر از وحشت های آینده زندگی کنه. ولی ما انسان های بدبخت چنان در تسخیر گذشته و آینده ایم که فقط می تونیم مدت کوتاهی در اکنون پرسه بزنیم. می دونین چرا تا این حد در حسرت روزهای طلایی کودکی هستیم؟ نیچه می گه چون روزهای کودکی، روزهای بی خیالی بوده اند، روزهایی عاری از دلواپسی، روز هایی که هنوز آوار گذشته ها و خاطرات دردناک و محزون بر ما سنگینی نمی کرده اند. اجازه بدین به یک نکته ی حاشیه ای هم اشاره کنم: من از یکی از نوشته های نیچه نقل قول کردم ولی این اندیشه متعلق به او نیست: اینو هم مثل بسیاری از اندیشه هاش، از آثار شوپنهاور غنیمت برده." ( صفحه ی 140)
  • فیلیپ با لحنی موقر و با پرهیز از تماس چشمی گفت: "وقتی هفته ی پیش با گیل حرف می زدم، اشاره کردم که هرچی دلبستگی های فرد بیشتر باشه، زندگی کمرشکن تر می شه و رنجی که فرد موقع جدایی از این دلبستگی ها باید تحمل کنه هم بیشتر می شه. شوپنهاور و بودایی ها هر دو معتقدن فرد باید خود رو از دلبستگی هاش جدا کنه و..." ( صفحه ی 164)
  • فردی با استعداد های والا و نادر ذهنی که به حرفه ای صرفا مفید گمارده شود، مانند یک ظرف با ارزش تزئین شده با زیبا ترین نقش هاست که به جای دیگ آشپزخانه استفاده می شود. ( صفحه ی 174)
  • "یعنی ھمیں کاری که یک دقیقه ی پیش کردید؟ امیدوارم من باعت ناراحتی تان نشده باشم.» و جای سرش را به نرمی تکان داد و لبخندی زد: "یک بار معلمم به من گفت کسی نمی تواند دیگری را ناراحت کند. این تنھا خود فرد است که قادر است آرامش خود را بر هم زند." ( صفحه ی 190)
  • "نباید به این مسئله فکر کنیم. گونکا به ما یاد خواهد داد که باید تنها در زمان حال زندگی کنیم. دیروز و فردا وجود ندارند. یادگارهای گذشته و آرزوهای آینده فقط ناآرامی و تشویش به همراه می آورند. راه رسیدن به تعادل از مشاهده ی زمان حال می گذرد: باید اجازه دهیم بدون پریشانی در رودخانه ی آگاهی مان غوطه ور شود و پایین رود." و جای بی آنکه نگاهی به پشت سر بیندازد، بند کیفش را بر شانه انداخت، در کوپه را باز کرد و خارج شد. ( صفحه ی 193)
  • رنج های عظیم موجب می شوند رنج های کوچک تر دیگر احساس نشوند و برعکس، در نبود رنج های عظیم، حتا کوچک ترین دردسر ها و مزاحمت ها مایه عذابند. ( صفحه ی 204)
  • فیلیپ به میان صحبت دوید: " نیچه جایی چیزی گفته به این معنا که وقتی نیمه شب با ترس از خواب می پریم، دشمنانی که مدت ها پیش شکست داده ایم، بر می گردند و به سراغمان می آیند." ( صفحه ی 206)
  • در راه هند در هواپیما، متنی ابتدایی خوانده بود و تحت تاثیر قدرت و درستی چهار حقیقت برتر بودا قرار گرفته بودک
  1.  زندگی، رنج است.
  2. رنج حاصل دلبستگی هاست ( دلبستگی به اشیا ، عقاید، افراد و به زنده ماندن.)
  3. پادزهری برای رنج وجود دارد: ترک آرزو، دلبستگی و ترک خویشتن.
  4. طریقی ویزه برای رسیدن به حیاتی عاری از رنج وجود دارد: هشت مرحله ای به سوی وارستگی. ( صفحه ی 242)
  • گل پاسخ داد: ای ابله! تصور کرده ای من می شکفم تا دیده شوم؟ من برای خودم می شکفم نه برای دیگران، چون شکوفایی خرسندم می کند. سر چشمه ی شادی من در وجود خودم و در شکوفایی ام است. ( صفحه ی 245)
  • فیلیپ حرفش را قطع کرد: " افلاطون به این نتیجه رسیده که عشق در درون کسی ست که عاشقانه، نه در درون کسی که مورد عشقه." ( صفحه ی 260)
  • " همیشه سعی می کنم به خاطر بسپرم که مه ی ما محکومیم به یک زندگی سرشار از بدبختی های گریزناپذیر: زندگی ای که اگر از واقعیت هاش خبر داشتیم، هیچ کدوم مون حاضر نمی شدیم انتخابش کنیم. از این نگاه همه ی ما - به قول شوپنهاور-  همتایانی رنجوریم و همگی در طول زندگی، در نیاز به مدارا و دریافت عشق از همسایه هامون شریکیم." ( صفحه ی 266)
  • سرور و شادمانی جوانی ما بخش به این دلیل است که در حال بالا رفتن از تپه ی زندگی هستیم و مرگ را که در آن سوی کوهپایه جا خوش کرده، نمی بینیم. ( صفحه ی 269)
  • در کنار عشق به زندگی، میل جنسی خود را به صورت نیرومندترین و پابرجاترین انگیزه آشکار می کند و نیمی از نیروها و افکار بخش جوان جامعه را بی وقفه به خود اختصاص می دهد. این میل، هدف غایی تقریباً تمامی کوشش های انسانی ست. تأثیری ناخوشایند بر مهمترین روابط بشری دارد، جدی ترین دل مشغولی ها را به وقفه می اندازد و گاه برترین اذهان بشرى را برای مدتی سرگشته و حیران می کند.... میل جنسی حقیقتا بخش نامرئی هر کردار و رفتاری ست و به رغم همه ی حجاب ها و پرده هایی که بر آن می افکنند، خود را آشکار می سازد. دلیل جنگ است و هدف و مقصود صلح،... منبع بی پایان ذکاوت و شوخ طبیعی ، کلید تمامی کنایه ها و تلمیح ها، معنای همه ی اشارات رازآمیز و پیشنهادهای بر زبان نیامده و نگاه های دزدیده شده است. مایه ی خلسه ی جوانان و نیز اغلب پیران است؛ فکر همیشگی غیر پرهیزکاران است حتی بر خلاف اراده شان. ( صفحه ی 296)
  • پاسخ آرتور به پرسش خویش، بیشتر از 150 سال بعد در رشته ی روان شناسی و روان کاوی تکاملی روی داد پیش بینی می کند. او می گوید آنچه حقیقتا ما را هدایت می کند، نیاز ما نیست، بلکه نیاز بشر است. این طور ادامه میدهد که: " پایان حقیقی هر داستان عاشقانه ای- گرچه طرفین ذینفع از آن غافلند- این است که کودکی پس انداخته شود. پس آنچه بشر را در اینجا هدایت می کند، در واقع غریزه ای ست معطوف به آنچه برای گونه بهترین است در حالی که انسان تصور می کند تنها در جست و جوی اوج لذت خویش است."
او  اصول حاکم بر انتخاب جفت رابا جزئیات فراوان شرح می دهد " هرکس بر آنچه خود ندارد عاشق می شود"  ولی بارها تاکید می کند که انتخاب در واقع از قبل و به دست نبوغ گونه ی بشر انجام شده است. " انسان به وسیله ی روح گونه ی زیست شناختی اش تسخیر شده و اکنون تحت فرمانروایی این روح قرار دارد؛ دیگر متعلق به خود نیست... زیرا در نهایت، علائق خود را نمی جوید بلکه در پی علائق فرد سومی ست که قرار است به دنیا بیاید." 
بارها تأکید می کند که نیروی جنسی مقاومت ناپذیر است. "زیرا بشر تحت تاثیر تکانه ای ست نظیر همان غریزه ای که بر حشرات حاکم است و او را وامی دارد اهدافش را بی چون و چرا و به رغم همه ی استدلال های منطقی اش دنبال کند..... نمی تواند از چنگ این تکانه رها شود." و عقل و منطق را در آن راه نیست. اغلب پیش می آید که فرد خواهان کسی می شود که منطق می گوید باید از او دوری کند، ولی ندای عقل در برابر نیروی شهوت جنسی ناتوان است. او از ترنس، نمایشنامه نویس لاتینی، نقل قول می کند که: " آنچه با منطق به دست نمی آید، به حرف منطق عمل نمی کند." ( صفحه ی 296)
  • اگر رازم را مسکوت نگه دارم، آن راز زندانی من است؛ اگر بگذارم از دهانم خارج شود، این منم که زندانی آنم. بار درخت سکوت، میوه ی آرامش است. ( صفحه ی 299)
  • اگر نمیخواهیم بازیچه ی دست هر فرومایه ای و مایه ی ریشخند هر تهی مغزی باشیم، اصل اول این است که محتاط و دست نیافتنی بمانیم. ( صفحه ی 319)
  • باید برای آرزو هایمان مرزی قائل شویم، اشتیاقمان را مهار کنیم، بر خشم مان چیره شویم و همواره این واقعیت را در نظر داشته باشیم که هر کس قادر است تنها به سهم بسیار کوچکی از آنچه ارزش داشتن را دارد، دست یابد ... ( صفحه ی 352)
  • هیچ گل سرخی بی خار نیست. ولی خار های بی گل فراوانند. ( صفحه ی 358)
  • کار، دلهره، جان کندن و گرفتاری، سرنوشت همه ی انسان ها در طول زتدگی شان است. پس اگر همه ی اشتیاق ها به محض سربرآوردن، برآورده شوند، مردم چگونه زندگی شان را پر کنند و وقت بگذراند؟ فرض کنید نژاد انسان به آرمانشهر برده می شد، به جایی که همه چیز خود به خود می رویید و کبوتر ها کباب شده پرواز می کردند؛ جایی که هرکس در جای معشوقش را می یافت و در حفظ او همم مشکلی نداش؛ آن وقت مردم از ملال می مردند و خود را حلق آویز می کردند؛ یا باید می جنگیدند و همدیگر را خفه می کردند و می کشتند و در نتیجه رنجی بیش از آنچه اکنون طبیعت برایشان تدارم دیده، برای خویش فراهم می کردند. ( صفحه ی 362)
  • وقتی در یک سفر دریایی، کشتی لنگر می اندازد، از کشتی خارج می شوی تا نفسی تازه کنی و گیاه و صدفی جمع کنی. ولی همواره باید ذهنت را معطوف به کشتی نگاه داری و مدام مراقب باشی مبادا ناخدای کشتی فراخوان دهد، و باید به آن فراخوان گوش دهی و همه ی آن چیز ها را رها کنی و باز گردی و گر نه با تو هم چون گوسفندی رفتار می شود که با ریسمان می بندندش و به درون انبار کشتی می افکنند.
زندگی انسان نیز چنین است. اگر زن وفرزند جای گیاه و صدف را بگیرند، هیچ چیز نباید برای حفظشان جلودارمان باشد. ولی آن گاه که ناخدا فرا بخواندمان، باید به سوی کشتی دوید، همه ی آن چیز ها را گذاشت و رفت، و پشت سر را هم نگاه نکرد. و اگر در کهن سالی باشی، هرگز از کشتی زیاد دور مشو، مبادا که ناخدا فرا بخواندت و تو آماده نباشی. ( صفحه ی 383)
  • زندگی را می توان به تکه پارچه ای گلدوزی شده تشبیه کرد هر کس در نیمه ی نخست عمر، به تماشای رویه ی آن می نشیند و در نیمه ی دوم، پشت آن را می نگرد. پشتش چندان زیبا نیست ولی آموزنده است زیرا بیننده را قادر می سازد ببیند که چگونه رشته های نخ به هم پیوسته اند. ( صفحه ی 385)
  • " چیزای خیلی بیشتری بود. شوپنهاور متوجهم کرد که ما محکوم شده ایم تا ابد با چرخ امالمون بچرخیم: چیزی رو آرزو می کنیم، به دستش می یاریم و از لحظه ی گذرای خشنودی لذت می بریم، لحظه ای که خیلی زود به دلزدگی ختم می شه و بعد بی چون و چرا آرزوی بعدی و " می خواهم" بعدی از راه میر سه. راه برون رفت، برآورده سازی و فرونشانی آرزو ها نیست. باید به طور کامل از چرخ پایین جهید. این کاری بود که شوپنهاور کرد و کاری بود که من کردم." ( صفحه ی 444)
  • باید در برابر هر نابخردی، کاستی و پلیدی انسانی گذشت داشته باشیم و به خاطر بسپاریم که آنچه در پیش روی داریم، در واقع نابخردی ها، کاستی ها و پلیدی های خود ماست( صفحه ی 475)
  • شوپنهاور در سراسر زندگی اش با حضور همه جایی مرگ دست به گریبان بود. در نخستین کتابش که بیست و چند سالگی نوشته است، می گوید: " زندگی تن های ما، صرفا مرگی ست که مدام باز داشته شده و همواره به تاخیر انداخته شده است ... هر نفسی که فرو می بریم، مرگی را که مدام به ما دست اندازی می کند، پس می زند و  به این ترتیب هر لحظه با آن دست به گریبانیم."
مرگ را چگونه تصویر می کرد؟ استعاره های رویارویی با مرگ در نوشته هایش فراوان است؛ ما گوسفندانی هستیم که مزرعه به جست و حیز مشغولیم و مرگ، قصابی ست که هوسبازانه ما را یک به یک برای سلاخی بر می گزیند. یا کودکانی هستیم که مشتاقانه در انتظار آغاز نمایش در تماشاخانه  ایم و خوشبختانه نمی دانیم قرار است چه بلایی بر سرمان بیاید. یا دریانوردانی هستیم که کشتی هایمان را با اشتیاق  و حرارت هدایت می کنیم تا از صخره ها و گرداب ها در امان بمانند در حالی که مستقیم و بدون خطا به سوی کشتی شکستگی مصیبت بار نهایی پیش می رویم. 
توصیفش از چرخه ی زندگی همواره سفری به شدت نومیدانه را به تصویر می کشد:
 چه تفاوتی ست میان آغار و پایانمان! آغازمان با جنون اشتیاق و خلسه ی لذت جسمانی ست؛ پایانمان در ویرانی همه اجزا و بوی تعفن اجساد در مسیر تولد تا مرگ، سلام و لذت زندگی همواره در سراشیبی ست؛ کودکی رویایی سرشار از شادی و شعف، نوجوانی سرخوشانه، بزرگسالی شاق و پر زحمت، پیری رنجورانه و اغلب ترحم انگیز، عذاب آخرین بیماری و سرانجام سکرات موت. آیا دقیقا مثل این نیست که هستی گامی نادرست است که پیامد هایش به تدریج بیشتر و بیشتر نمایان می شود؟ ( صفحه ی 519)








    نوع مطلب : نشر قطره، 
    برچسب ها : درمان شوپنهاور، اروین دی.یالوم، سپیده حبیب، نشر قطره،
    لینک های مرتبط :
    سه شنبه ششم تیرماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: منِ او
    نام نویسنده: رضا امیرخانی
    نام انتشارات: نشر افق

    داستان کتاب: حاج فتاح ارباب محل و شهرستان خودشان بود. پسرش در یک سفر تجاری کشته می شود.  از تنها فرزندش دو نوه ، که یکی دختر و دیگری پسر است به یادگار می ماند. حاج فتاح کوره آجر پزی دارد. در خانه حاج فتاح که عروس و نوه هایش هم در آن سکونت دارند خانواده ای به عنوان خدمتکار در اتاقکی بغل خانه آن ها زندگی می کند.آن ها نیز پسر و دختری دارند که آن ها را گودو می نامند. پسر دوست صمیمی نوه ی حاج فتاح می شود. پسرک نیز دلباخته دختر گودویی می شود. قسمتی از داستان در این زمان سپری می شود.
    در قسمت دیگر داستان در پاریس اگر اشتباه نکنم هست که نوه های حاج فتاح به همراه دختر گودویی در کافی شاپی نشسته اند و زندگی شان روایت می شود.
    نظر من:  داستان جالب و پر کششی است. خواندنش را توصیه می کنم.



    برش هایی از متن کتاب:
    • بابا جون سر گوسفند سیاه را به علی نشون داد ... اما سر سیاه با چشم های باز به لاشه ی سمت راستی خیره شده بود.
    - میبینی؟ غرق تماشاست.
    - اما به سمت ِ راستی نگاه می کنه. شما گفتین طرف ِ چپی مال ِ منه.
    - هیچ سری به خودش، به تنِ خودش نگاه نمی کنه. همیشه به رفیقش، نگاه می کنه. این اول لوطی گریه. ( صفحه ی 16)
    • دروغ را می گفتم. خدا نیافریده کاری را که دروغ تویش راه نداشته باشد. البته نه این که نیافریده ... آفریده، ولی کم. مثلا گریه. گریه، زیاد دیده ام. از گریه ی نوزاد تا گریه ی بعد از مرگ  متوفا. هر گریهای یک جور است. ولی همه ی گریه ها از یک نظر مثل هم هستند. گریه ی دروغی نداریم. نمی شود کسی دروغی گریه کند. از نوزاد بگیر تا آدم بزرگ. این درست که هر گریه یک جور است، اما گریه ی دروغی هیچ جوری نمی شود. اصلش دروغ گفتنی است. مثلا می گویند دروغ گفت. نمی گویند دروغ رفت. نمی گویند دروغ گریه کرد. به قواره ی جمله نمی آید. یا دروغ گریست. - خیلی ادبی شد؟ نه!  ...  بی ادبی می شود : می گویند ... خورد ، اما نمی گویند دروغ ... ، می گویند دروغ گفت. یعنی - حکما- دروغ گفتنی است.
    گریه را می گفتم. من گریه زیاد دیده ام. گریه ی نوزاد... این را گفتم؟ نه؟! حالا یک جور دیگر، گریه ی نوزاد رنگ و بویی ندارد. مثل غذایی است که نپخته باشندش. مثلاً سیب زمینی و برنج و گوشت نپخته را بگذاری کنار هم و بگویی خورشِ قیمه. با آن بوی زُخم گوشت و سفتی ِبرنج و لیزیِ سیب زمینی، خب! رنگ و بو ندارد، اما همین ها را وقتی توی دیگ گذاشتی و روی در دیگ هم کمی خاکه زغال ریختی - که خوب دم بکشد و سیب زمینی را سرخ کردی - رنگ زعفران، می شود خورش قیمه... قیمه را می گفتم یا گریه را؟ آهان! ( صفحه ی 65)
    • - این فنجان را یک نفر خورده که خیلی دوست داشتنی است ... نه! دو نفر خوردند ... دو یا شاید هم سه وقت دیگر به هم می رسند. آن دو نفر ... نه! همان یک نفر ... این دو نفر، یک نفرند! شاید هم کم تر. چرا از هم این قدر دورند؟ در حالی که این قدر نزدیکند. حالا  نیتش. یا نیت شان. نمی دانم... اما خودشان که می دانند. مگر دو خط عربی خواندن و یک قبلت گفتن چه کار شاقی است،  آقای علی ِ فتاح خان! من نمی دانم تو چرا این جوری هستی، اما ... اما همین جوری هم ... ( صفحه ی 79)
    • - تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم تر می شود، دل است! دلِ آدمی زاد. باید مثل ِ اناز چلاندش، تا شیره اش در بیاید ... حکما شیره اش هم مطبوعه؟
    کریم نمی دانست " مطبوع" یعنی چه، اما سری تکان داد. درویش مصطفا دوباره به علی نگاه کرد. دستی به سر علی کشید و گفت: " تبرکا" بعد دستش را به مو ها و ریش های سپیدش کشید.
    - قبول ِ حق ... عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه، حکما عاشقه، نفسش هم تبرکه ... یا علی مددی! ( صفحه ی 138)
    • - حیوان ضاحک ... این که می گویند حیوان ناطق، عوضی است. خیالت موچه ها با هم حرف نمی زنند؟ ندیده ای وقتی توی صف به هم می رسند، دو ساعت می ایستند و حال و احوال می کنند؟ پایانه های عصبی و گیرنده های شیمیایی! حرف مفت است. می ایستند و حال و احوال می کنند. آن ها هم نطق دارند ... آدم و حیوان فقط در خندیدن توفیر می کنند. آدم ها - اگر آدم باشند- می فهمند که به همه چیز بایست خندید. انما الحیوه الدنیا لعب و لهو ... به همه چیز بایست خندید؛ حتا به رفتن ِ هفت کور تا پاریس ...(  صفحه ی 163)
    • - حکمی نمی شود گفت که آدمی زاد از چیز هایی که می داند بیش تر تقه خورده یا از چیز هایی که نمی داند. دانستن، همیشه هم به ندانستن نمی ارزد، لا علم لنا الا ما علمتنا ... یا علی مددی! ( صفحه ی 503)
    • این بار نوبت درویش بود که بخندد.
    - شیخنا که نبود؛ شیخهم! می گویی اشتباه گفت، می گوییم باشد. حکماً می گوییم صدق الله و صدق الرسول، نمی گوییم صدق الشیخ ! اما بدان على من هم با تو هم رأى هستم. مه تاب را دوست بدار! موقعش که شد با او وصلت کن، اما همیشه دوستش بدار!
     - کی با او وصلت کنم؟ امروز او آن سر دنیاست...
    - دنیا سری ندارد. مشارق و مغار بش روی هم اند. دنیا خیلی کوچک تر از این حرف هاست... رسیدنت به مه تاب، زمان می خواهد، مکان نمی خواهد.
    - کی؟!
    - هر زمانی که فهمیدی مه تاب را فقط به خاطر مهتاب دوست داری با او وصلت کن! آن موقع، حكماً خودم خبرت می کنم.
    - یعنی چه که مه تاب را به خاطر مه تاب دوست بدارم؟
    - یعنی در مهتاب هیچ نبینی به جز مه تاب. اسمش را نبینی؛ رسمش را هم. همان چیزهایی را که آن ملعون می گفت، نبینی ...
    - مه تاب بدون رسم که چیزی نیست. مه تاب موهایش باید آب شار قهوه ای باشد، بوی یاس بدهد...
    -اینها درست! اما اگر این مهتاب را این گونه دوست بداری،یک بار که تنگ در آغوشش بگیری، می فهمی که همه ی زن ها مه تاب هستند ... یا این که حکما خواهی فهمید که هیچ زنی مه تاب نیست . از ازدواج با مه تاب همان قدر پشیمان خواهی شد که از ازدواج نکردن با او.
    - پس  روابط انسانی چه ؟
    - چه نقل هایی یاد گرفته ای! اگر عشقت انسانی است، انسانی هم فکر کن، انسان و حیوان نداریم که! زن بگیر اما یکی دیگر را.
    - مه تاب است که دوستش دارم... مه تاب است که بوی یاس ...
    - این ها درست، اما هر وقت مه تاب فقط مه تاب بود، با او وصلت کن!
    - مه تاب بدون این چیزها چیزی نیست، هیچ است...
    - احسنت! هر وقت مه تاب چیزی نبود و هیچ بود، با او وصلت کن! آن روز خودت هم چیزی نیستی، آینه اگر نقش داشته باشد، می شود نقاشی، کانه همان پرت و پلاهایی که هم شیره ات می کشید و می کشد. آینه هر وقت هیچ نداشت، آن وقت نقش خورشید را درست و بی نقص برمی گرداند... آن روز خبرت می کنم تا با آینه وصلت کنی ! ( صفحه ی 555)




    نوع مطلب : نشر افق، 
    برچسب ها : منِ او، رضا امیرخانی، نشر افق،
    لینک های مرتبط :
    دوشنبه پنجم تیرماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: جز از کل
    نام نویسنده: استیو تولتز
    نام مترجم: پیمان خاکسار
    نام انتشارات: نشر چشمه

    داستان کتاب:  زندگی پسر و مادری را به تصویر می کشد که در آن پسر در پی تنبلی و کنکاش درونی به سر کار نمی رود و مادر او خرج اش را می کشد. زمانی مادر او را مجبور به سر کار رفتن می کند اما در آنجا دست به کار های عجیب می زند .....

    نظر من: یکمحجم زیاد کتاب جذابیتش را کم می کرد. خیلی به دلم ننشست ولی خوب بود.



    برش هایی از متن کتاب:
    • پوچی تلاشش کاملا آشکار بود، وقتی این همه تلاش می کنی یک نفر را فراموش کنی، خود این تلاش تبدیل به خاطره می شود. بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطر می ماند. ( صفحه ی  24)
    •  گفت: گوش کن جسپر. غرور اولینچچیزیه که باید تو زندگی از شرش خلاص بشی. غرور برای اینه که حس خوبی نسبت  به  خودت داشته باشی.  مثل این می مونه که کت تن یه هویج پلاسیده کنی و ببریش تئاتر و وانمود کنی آدم  مهمیه. اولین قدم آزاد کردن خود، رهایی از احترام به خوده. می فهمم چرا برای بعضی ها مفیده. اگر کسی همه چیزش رو از دست بده هنوز می تونه غرورش رو داشته باشه. برای همینه که فقرا اسطوره ی شریف بودن اعطا شده، چون قفسه ها لخت بودن. به حرفم گوش می دی؟ این مهمه جسپر. دلم نمی خواد خودت رو درگیر شرافت، غرور یا احترام  به خود کنی. تمام اینها یه مشت وسیله هستن برای این  که بهت کمک کنن سر خودت رو برنزه کنی.  ( صفحه ی 25)
    • مردم میگن شخصیت هر آدمی تغییرناپذیره ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی می مونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیر قابل تغییر موجودی هست که دیوانه وار در حال تکامله و به شکل غیر قابل کنترلی ماهیتش تغییر می کنه. ببین چی بهت می گم، راسخ ترین آدمی که می شناسی به احتمال قوی با تو کاملا بیگانه ست و همین طور ازش بال و شاخه و چشم سوم رشد میکنه.ممکنه ده سال توی اتاق اداره کنارش بشینی و تمام این جوانه زدن ها بغل گوشت اتفاق بیفته و روحت هم خبردار نشه. هر کسی ادعا می کنه یکی از دوستانش در طول سال ها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره ی واقعی رو نمی فهمه. ( صفحه ی  27)
    • رفتم بالای درخت. دیگر می رفتم آنجا. مخفیگاهم شده بود. چیز جالبی فهمیده بودم: مردم تقریبا هیچ وقت بالا را نگاه نمی کنند. چرایش را کی می داند؟ شاید زمین را به دنبال پیش نمایشی از برنامه های آینده تماشا می کنند. باید هم نگاه کنند. فکر می کنم هر کسی که می گوید برای آینده برنامه دارد و یک چشمش به خاک نیست، کوته نظر است. ( صفحه ی 60)
    • کاش می شد تصاویر چشم های ذهن همه رو انداخت روی پرده و بلیت فروخت. به نظرم ارزش واقعی آدم همون مقداریه که از بقیه انتظار داری بابتش پول بدن. ( صفحه ی 228)
    • ببخشید ببخشید ببخشید که چه فردا های وحشتناکی با هم خواهیم داشت، چه اقبال غیر منصفانه ای باعث شد روح تو به بدن پسر من حلول کند، پسرم پدرت از کار افتاده ی تنها عشق است. به تو یاد خواهم داد چه طور با چشم بسته معنای تمام چهره های سردرگم را درک کنی و این که هرگاه کسی گفت " نسل تو" چه طور چهره درهم کنی. به تو یاد می دهم از دشمنانت شیطان نسازی و وقتی گله ی آدم ها به قصد بلعیدنت آمدنت خودت را بدمزه ترین خوردنی روی زمین نشان بدهی. به تو یاد می دهم با دهان بسته فریاد بززنی و شادی بدزدی و تنها شادی حقیقی آواز خواندن برای خود با صدای گرفته است و دختر ها. به تو خواهم آموخت هرگز نباید در یک رستوران خالی غذا بخوری و نباید وقتی احتمال باران هست پنجره های قلبت را باز کنی و وقتی عصوی لازم قطع می شود بر جایش نشانه ی قطع شدن باقی می ماند. به تو یاد خواهم داد چه طور بفهمی چیزی از کف رفته. ( صفحه ی 275)
    • همان طور که خودتان می دانید، لازم نیست برای دعا کردن لزوما مذهبی باشید. دعا دیگر یک باور محکم نیست، چیزی است که فرهنگش از فیلم و تلویزیون به ما ارث می رشد، مثل بوسیدن در باران. ( صفحه ی 308)
    • ساده است زندگی مطابق نظر دنیا، ساده است در انزوا زندگی کردن مطابق میل شخصی، ولی مرد بزرگ کسی است که در میانه ی جمع، قادر است از استقلال و تنهایی اش لذت ببرد.( صفحه ی 325)
    • " عاشق شو جسپر. هیچ لذتی بالاتر از عشق نیست."
    " لذت؟ یعنی یه چیزی مثل یه وان پر از آب داغ توی زمستون؟"
    " آره."
    " دیگه چی؟"
    " احساس میکنی زنده ای، با تمام وجود زندگی رو حس می کنی."
    " به نظر جالب ی آد. دیگه چی؟"
    " اینقدر مست و ملنگ می شیکه دستت رو با باسنت اشتباه میگیری."
     بهش فکر کیردم. گفتم: " بابا، تا حالا عشق رو به عنوان لذت و محرک و عامل حواس پرتی تشریح کرده ی. چیز دیگه ای هم هست؟"
    " دیگه چی می خوای؟"
    " نمی دونم. یه چیزی والا تر یا عمیق تر شاید."
    " والا تر و عمیق تر؟"
    " یه چیز با معنا تر؟"
    " مثل چی؟"
    " نمی دونم." ( صفحه ی 390)
    • " من با تمام مغزم تو رو دوست دارم." تقصیر من بود که درک نمی کرد قلب اعتبار سر را دزدیده و منشا احساسات وحشی و سودایی در واقع سیستم پیچیده ی اعصاب مغز است و من به این دلیل از نام بردن از قلب به عنوان انبار تمام احساساتم اجتناب کردم چون قلب چیزی نیست جز تلمبه و تصفیه کننده ای خیس و خونین؟ تقصیر من است که مردم قادر نیستند نماد را در نهایت به واقعیت بدل نکنند؟ برای همین است که هرگز نباید وقت خود را با گفتن قصه های تمثیلی برای نژاد بشر تلف کنید _ در کمتر از یک نسل، آن را تبدیل می کنند به داده ای تاریخی با تعداد زیادی شاهد عینی. ( صفحه ی 410)
    • ند دستش را گذاشت روی شانه ام. " الان پیش خداست."
    " عجب چیزی گفتی."
    " پدرت هرگز نفهمید چه حسی داره که آدم بخشی از چیزی بزرگ تر از خودش باشه."
    اعصابم خرد شد. مردم همیشه می گویند:" خیلی خوب است بخشی از چیزی عظیم تر از خودت باشی."  ولی از اول بوده ایم. ما بخشی از چیزی عظیم هستیم. کل بشریت. خیلی عظیم است. ولی نمی توانیم آن را ببینیم. پس انتخاب با خودتان، چی؟ یک سازمان؟ یک فرهنگ؟ یک مرام و مسلک؟ این ها بزرگ تر از ما نیستند. خیلی خیلی کوچک ترند! ( صفحه ی 623)

    • از ورق  سفید خوشم می آید، من را در رودربایسی پر کردنش می گذارد. ( صفحه ی 632)
    • " جسپر، من اعتقاد دارم اساس زندگی عشقه. و این که عشق سازمان یافته قانون بنیادی جهانه." 
    " این جهانی که می گی کجاست؟ بدم نمی آد یه سری بهش بزنم و سلامی بکنم." انوک لبه ی یک بشکه ی خالی آبجو نشست. تمام وجودش اشتیاق و شعف ناب بود. شاید ادا در می آورد که از دست اتفاقاتی که او را بدل به زنی قدرتمند و پولدار کرده بود شاکی است، ولی من را نمی توانست گول بزند.
    من اعتقاد دارم افکار انسان اغلب بالفعل میشن - یعنی ما با تفکر باعث به وجود اومدن بعضی چیزها می شیم. درست؟ خب، به این فکر کن: یکی از بیماری هایی که توی دنیای غرب اپیدمی شده اعتیاد به اخباره. روزنامه، اینترنت، شبکه های خبر بیست و چهار ساعته. و این اخبار چی هستن؟ اخبار یعنی تاریخ در حال شکل گیری. پس اعتیاد به اخبار یعنی اعتیاد به حاصل تاریخ. تا حالا متوجه شدی چی گفتم؟"
    " بله. ادامه بده."
    "توی چند دهه ی گذشته اخبار به عنوان سرگرمی ارائه شده. پس اعتیاد مردم به اخبار، اعتیاد به عملکردشون به عنوان سرگرمیه. اگه قدرت تفکر رو با اعتیاد به اخبار سرگرم کننده ترکیب کنی، بخشی از وجود صدها میلیون بیننده که آرزوی برقراری صلح روی زمین رو داره، روی بخشی که فصل بعدی داستان رو میخواد سایه میندازه. هر کس که اخبار رو بگیره و ببینه که هیچ اتفاقی نیفتاده سرخورده می شه. آدمها روزی دو سه بار اخبار روچک میکنن. اونها حادثه میخوان و حادثه نه تنها یعنی مرگ، یعنی هزاران مرگ. پس بخش پنهان وجود معتادهای اخبار، آرزوی فجایع بزرگتر داره، جسدهای بیشتر، جنگ های وسیع تر، حملات وحشتناک تر دشمن، و این آرزوها هر روز وارد دنیا می شن، نمی بینی؟ الان بیشتر از هر دوره ی دیگه ی تاریخ، آرزوی بین المللی تاریک و سیاهه." ( صفحه ی 644)




    نوع مطلب : نشر چشمه، 
    برچسب ها : جز از کل، استیو تولتتز، پیمان خاکسار، نشر چشمه،
    لینک های مرتبط :
    یکشنبه چهارم تیرماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: سال بلوا
    نام نویسنده: عباس معروفی
    نام انتشارات: نشر ققنوس

    داستان کتاب: پدر خانواده که در ارتش دارای منصب بود فوت می کند. این خانواده تنها یک دختر داشت که آن هم  پس از مدت ها چشم انتظاری به این خانواده داده میشود. او دلباخته پسر کوزه سازی می شود که اصل و نسب آن مشخص نیست. در این اثنا پزشکی به خانه آن ها می آید و او را خواستگاری می کند ...

    نظر من:  داستان جالب و پر کششی است اما بین این کتاب و سمفونی مردگان، سمفونی مردگان با تفاوت بسیار در رتبه اول قرار دارد.



    برش هایی از متن کتاب:
    • من به اتاقم برگشتم، در اتاق را از تو چفت کردم و دراز کشیدم، اما نمی توانستم بخوابم، فکر او آسوده ام نمی گذاشت. گفتم اگر پنجره را باز کنم، و اگر آدمها مثل مه می توانستند به هر جا سر بکشند، اگر، اگر، مدام می آمد و می رفت. و آن شب فهمیدم که به همین سادگی آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد. نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید. همین جوری دو تا نگاه در هم گره میخورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند، میخواهد پر بکشد. ( صفحه ی 48)
    • چیزی نگفتم، حتی خداحافظی هم نکردم. از مطب زدم بیرون و همه اس به این فکر کردم که چرا این جور شد؟ من چرا مثل خروس جنگی ام؟ چرا این قدر زن ها بدبختند که همیشه باید انتظار بکشند؟ چطور یک ازدواج پا میگیرد، و این مردها چقدر خودخواهند، انگار میخواهند جنس بنجلی را بخرند، هی نگاه می کنند و پا پس میکشند. ( صفحه ی 176)
    • "افسانه نامزد نوروز را نشنیده اید؟ حتماً شنیده اید. به هر حال من برای شما می گویم."
    می دانستم.
    نامزد نوروز تمام سال را به انتظار نوروز می نشیند، میگوید چه کار کنم، چه کار نکنم؟ می گوید یک شال گردن سبز برای نوروز می بافم که وقتی آمد بهش بدهم. اما موقع سال تحویل خوابش می برد. نوروز از راه می رسد، همه جا را سبز می کند و می رود. نامزدش از خواب بیدار می شود میبیند که نوروز آمده و رفته. میگوید ای وای چه خاکی به سرم شد! تا سه روز از غصه گریه می کند، روز سوم، اگر خودش را بیندازد توی آتش، آن سال هوا آفتابی و گرم است. اگر خودش را به خاک بیندازد، آن سال باد و خاک می آید، و اگر خودش را پرت کند توی دریا، سال بارانی و خوبی در پیش است. (صفحه ی 182)
    • چه حرفی ؟ هیچ آدمی آدم دیگری نیست. عمر باخته ها، عاشق عمر دیگران می شوند، همان جور که خودشان قربانی شده اند، دیگران را هم نابود میکنند، با حرف های قشنگ، وعده های فریبنده، سلیقه های یکنواخت، زبان بازی، زبان بازی و همه اش دروغ، ظاهر دروغ، خوشگلی های دروغ، عنوان دروغی دکتر ناخن خشکی که بعدها غیرت و مردانگی نشان میداد تا رسم را به جا آورده باشدو ( صفحه ی 183)
    •  این هم غم انگیز است. مگر آدمهای نخستین چه می کرده اند که گناهشان را می شوریم و بهشان می گوییم وحشی ؟ آدم ها از ترس وحشی می شوند، از ترس به قدرت رو می آورند که چرخ آدم های دیگر را از کار بیندازند، وگرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هم هست، اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟ چرا هیچ چیز از تاریخ نمی دانند؟ چرا ما این همه در تیره بختی تکرار می شویم؟ این همه جنگ، این همه آدم برای چیزی کشته شده اند که آن چیز حالا دستشان نیست، دست فرزندانشان هم نیست. فقط می جنگیده اند که چند سالی جنگیده باشند. حالا ما حسرت چی را می خوریم؟ همان چیزهایی که در گذشته ها خون هزاران نفر را به خاطرش ریخته اند؟ خاک بر سر همه شان کند! پس چه غلطی کرده اند؟ پدر میگفت که هر جنگی به خاطر صلح در می گیرد، و هر صلحی  مقدمه ای است برای جنگ. چه کسی جلوی جنگ ها را می گیرد؟ چه کسی مانع از آدم کشی می شود؟ چه کسی صلح می آورد؟ آن آدمی که از هیچ چیز نمی ترسد و شمشیر ها را کج می کند و تفنگ ها را از کار می اندازد کیست؟ مادر می گفت: " امام زمان، اما اگر بیاید." ( صفحه ی 259)




    نوع مطلب : نشر ققنوس، 
    برچسب ها : سال بلوا، عباس معروفی،
    لینک های مرتبط :


    آمار وبلاگ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
     
     
     
    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات