کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
نام کتاب: میشل اوباما
نام نویسنده: میشل اوباما
نام مترجم: سپیده حبیبی
نام انتشارات: نشر موسسه نگارش الکترونیک کتاب

داستان کتاب:  زندگی‌نامه میشل اوباما، همسر باراک اوباما هست. از زمان کودکی میشل اوباما که زندگی سطح پایینی در محله و شهری که  سیاه پوستان مورد حمله قرار می‌گرفتند گفته شده تا زمانی که  کاخ سفید  را به رئیس جمهور بعدی که ترامپ باشد واگذار کرده.

نظر من: مانند تمامی بیوگرافی ها که نوشته شده است، تلاش فرد برای دگرگون کردن دنیایش گفته شده. خانواده او، اولین خانواده سیاه پوستی هستند که رئیس جمهور آمریکا شدند، به نظرم ارزش خواندن داره، اما خب یکم تفاسیرش در مورد هر موضوعی زیاد هست یکم حوصله میخواد خواندنش. ولی خب بستگی به علاقه فرد داره. من از زندگی نامه خواندن لذت میبرم.




برش هایی از متن کتاب:

  • در مقدمه‌ی کتابم، به سوالی اشاره کردم که بزرگ‌ترها از بچه‌ها می‌پرسند و من از آن متنفرم. به نظرم این زشت‌ترین سوال دنیاست، این که " وقتی بزرگ شدی می‌خواهی چه‌کاره شوی؟" انگار بزرگ‌شدن متناهی است! انگار آدم هر کاره‌ای هم که بشود، همین بس است و دگر والسلام و نامه تمام! اما حقیقت این است که ممکن است انسان در زندگی چندین و چندکاره شود، مثلِ خود من که چندکاره شدم: وکیل، نائب رئیس بیمارستان، همسر، مادر و در نهایت بانوی اول آمریکا. انسان پیوسته در مسیر شکل گرفتن است، مسیری که هیچ‌وقت کامل نمی‌شود و انتهایی ندارد، چون اگر انتهایی داشته باشد و آدم از شُدن دست بکشد، دیگر چه چیزی باقی می ماند؟ ( سخن مترجم)
  • پدر و مادرم همیشه می‌گفتند تمام انسان‌های اطراف ما، گذشته‌ای ناگفته دارند و همین گذشته کافی است تا با آن‌ها مدارا کنیم. ( صفحه‌ی ۱۵)
  • تازه داشتم می‌فهمیدم که مرحله‌ی بعدی زندگیِ من خودبه‌خود باز نمی‌شود و صرفا داشتن یک مدرک تحصیلی آن‌چنانی، مرا به سمت شغلی رضایت‌بخش نمی‌برد. فهمیدم برعکس یک شغل، مسیر و حرفه‌ی آدم با دنبال کردنِ اسم‌های درون کتاب فارغ‌التحصیلان، خودبه‌خود سر نمی‌رسد و به تعمق و تلاش بیش‌تری نیاز دارد‌. من باید عجله می‌کردم و یاد می‌گرفتم. ( صفحه‌ی ۱۹۱)
  • ما نیز مثل تمام زوج‌های جدید، داشتیم دعوا کردن را یاد می‌گرفتیم. دیر به دیر دعوایمان می‌شد، اغلب بر سر چیز‌های بی‌اهمیت و بی‌خود بود. هر موقع یکی از ما یا جفتمان زیادی خسته و یا دلواپس می‌شدیم، رشته‌ای از ناراحتی‌هایی که در دلمان مانده بودند، ناگهان بیرون می‌ریخت. اما در هر صورت ما دعوا می‌کردیم، چه خوب چه بد. هر موقع من عصبانی می‌شوم، فریاد می‌زنم. هربار چیزی مرا عصبی می‌کند، احساساتم بعدی فیزیکی به خود گرفته و حس میکنم نوعی توپ آتشین در ستون فقراتم به سمت بالا حرکت می‌کند و سپس چنان منفجر می‌شود که بعد ها یادم نمی‌آید در آن لحظه چه چیزهایی گفته‌ام، اما برعکس، باراک خونسرد و منطقی می‌ماند و حرف‌هایش را پشت سرهم، اما با شیواییِ کامل بیام می‌کند که این خودش بیش‌تر حرص مرا در می‌آورد. مدت‌ها طول کشید -شاید سال‌ها- تا بفهمیم این بعد از شخصیت ما نیز جزوی از وجودمان است، ما مجموعه ای از رمز های منحصر‌به‌فرد ژنتیکی هستیم که توسط پدر و مادرمان و همین طور پدر‌ها و مادر‌های آن‌ها در ما تعبیه شده‌اند. بعد از مدتی، فهمیدیم که چطور بر عصبانیت و خشمِ گهگاهی خود چیره شویم. امروز آرام‌تر باهم دعوا می‌کنیم، اکثر اوقات به نتیجه می‌رسیم و همیشه، بی‌توجه به این که چقدر از این دعوا‌ها ناراحت هستیم، عشقمان را به همدیگر نشان می‌دهیم ( صفحه‌ی ۲۱۰)
  • قابل توجه تمام کسانی که وارد این اتاق می‌شن: اگه می‌خوای با تاسف وارد این اتاق بشی یا می‌خوای واسه زخم‌های من دلسوزی کنی، برو یه جا دیگه. من این زخم‌ها رو موقع انجام کاری که عاشقشم، به خاطر مردمی که بهشون عشق می‌ورزم و آزادی کشوری که عمیقا دوستش دارم برداشتم. من خیلی آدم قوی‌ای هستم و زود درمان می‌شم. ( صفحه‌ی ۴۴۴)




نوع مطلب : نشر موسسه نگارش الکترونیک کتاب، 
برچسب ها : میشل اوباما، سپیده حبیبی، نشر موسسه نگارش الکرتونیک کتاب،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: گربه راهنمای ما
نام نویسنده: استفان گارنیه
نام مترجم: مطهره حیدری
نام انتشارات: نشر شمعدونی

داستان کتاب:  در ارتباط با چگونه زندگی کردن،  به خود پرداختن و از این دست موارد با سنجیدن این ویژگی‌ها در گربه ها در این کتاب بیان می شود. 

نظر من: من از خواندن موارد ذکر شده در کتاب لذت نبردم. دلیلش را می‌توانم بگویم به خاطر نکات تکراری و دم دستیی بوده که بیان کرده و این موضوع مانع آن شده است که این کتاب را به پایان بگذارم. البته این نکته قابل گفته است که مترجم این کتاب ترس شدید( فوبیا) گربه داشته و پس از خوندن این کتاب با ترسش مبارزه کرده و در حال حاضر خود نیز گربه‌ای خانگی دارد.


برش هایی از متن کتاب:
  • این همان درس بزرگی است که می‌توان از زندگی گربه فراگرفت: برای داشتن رفتاری طبیعی و در عین حال، جاذبه بیشتر، فقط باید "بود!"
  • خودتان را مخفی نکنید، پشت چهره‌های ساختگی دروغ نگویید. نقشی که در وجود شما نیست به عهده نگیرید و برای اینکه توجه دیگران را به خود جلب کنید، هرگز خود را با حرکت‌های اغراق شده به تکاپو نیندازید.( صفحه‌ی ۱۸)
  • حتی جذاب‌ترین و کاریزماتیک‌ترین افراد نیز لزوما عجیب و غریب نیستند، آن‌ها ففط حضور دارند و همیشه نیز با خویشتن‌داری خاصی رفتار می‌کنند. کافی است با خودمان و دیگران صادق باشیم و خود را درست همان ‌طور که هستیم بپذیریم، بدون اینکه در غالب نقشی تصنعی قرار بگیریم که با خود واقعی ما هیج سنخیتی ندارد، در این صورت است که جذابین کاریزماتیک به تدریج در وجود ما شکل می‌گیرد( صفحه‌ی ۱۹)
  • منتظر کسی نباشید که از راه برسد و این حباب آسایش و شادکامی را برایتان به ارمغان بیاورد، رسیدن به آن تنها به دست خودتان میسر می‌شود.
  • مطمین باشید هیچ‌کس برای شما کاری نخواهد کرد. به عبارت دیگر، هیچ‌کس نمی‌داند که برای شما آسایش و شادکامی چگونه معنا می‌شود.
  • بنابراین مهار زندگیتان را در دست بگیرید و همانند گربه، قلمروی خودتان را بسازید. منطقه‌ای که در آن آسایش، شادکامی و شکوفایی فردی شما جای گرفته باشد.
  • هر روز شادی‌های کوچک را در خود پرورش دهید و هرگز این فرصت را از دست ندهید که اوقاتی خوش برای خودتان بسازید یا هدیه‌ای کوچکی برای خودتان بگیرید، چرا که شما کاملا سزاوارش هستید! هیچ‌وقت در این مسئله شک نکنید.( صفحه‌ی ۳۶)
  • به خودتان فکر کنید، به آسایش و شادی‌تان. از خود مراقبت کنید، هیچ‌کس بهتر از شما نمی‌تواند این کار را انجام دهد.( صفحه‌ی ۳۷)

  • اگر نتوانیم خود را آن‌گونه که هستیم بپذیریم، جز سرخوردگی و ناامیدی نتیجه‌ای برایمان نخواهد داشت. ما با تفاوت‌های بسیاری در این دنیا متولد شده‌ایم و بیشتر ما از کسی که هستیم و ویژگی‌هایی که داریم مثل ظاهر، شرایط و موقعیت اجتماعی‌مان چندان راضی به نظر نمی‌رسیم ...
  • افراد بسیاری در بین ما هستن که خود را دوست ندارند.
  • بیشتر ما ترجیح می‌دهیم جای فرد دیگری باشیم تا این که بخواهیم خود و موقعیت کنونی‌مان را به راحتی بپذیریم.
  • پذیرفتنِ خود، چندان ساده نیست، اما این امکان را فراهم می‌کند که بتوانیم توانایی‌ها و ظرفیت‌های خود را کشف کنیم، چرا که همه ما به صورت فردی از آن برخوردار هستیم، ...
  •  در واقع، بر خلافِ گربه، ما اغلب آنچه هستیم را رد میکنیم تا به شخصیتی که آرزو داریم به جای او باشیم غبطه بخوریم ...
  • بهترین روش برای رسیدن به بدبختی همین است.( صفحه‌ی ۳۹)
  • ک دلیل ضروری و کافی برای این که بتواند قدم‌هایش را محکم و استوار بردارد، این است که خودش باشد، به همین سادگی!( صفحه‌ی ۴۶)
  • افرادی که اعتماد به نفس دارند معمولا در "مرکز توجه" قرار داند، آزاد و کاریزماتیک هستند. آن‌ها اغلب افرادی شاد و خوشحال هستند و برای پرورش دادن استعداد‌های خود تلاش می‌کنند، استعداد ها و قابلیت هایی که به تدریج باعث پیشرفت این احساس اعتماد در آن‌ها می‌شوند.

  • به خودتان اعتماد داشته باشید!
  • شاید این جمله به ظاهر، ساده باشد، اما من به شما قول می‌دهم که پرورش ابعاد مختلف وجودتان که اعتماد به نفس را محکم می‌کند-درست به همان شیوه گربه- لذت و پیروزی هایی در زندگی به شما هدیه می‌کند که باید به طور طبیعی با آن‌ها زاده شده باشید!( صفحه‌ی ۶۷)





نوع مطلب : نشر شمعدونی، 
برچسب ها : گربه راهنمای ما، استفان گارنیه، مطهره حیدری، نشر شمعدونی،
لینک های مرتبط :
جمعه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: اولین تپش های عاشقانه قلبم
نام نویسنده: فروغ فرخزاد
نام انتشارات: نشر مروارید

داستان کتاب:   نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور  در این کتاب گردآوری شده است. این نامه ها به سه بخش قبل از ازدواج، پس از ازدواج و جداییشان که پس‌از آن فروغ به رُم ب ای تحصیل مهاجرت می کند تقسیم می‌شود. این نامه‌هادر سن  ۱۶ تا ۲۱ سالگی نوشته شده هستند، متاسفانه نامه‌های همسرش به او پیدا نشده تا در این مجموعه در کنار نامه های فروغ به چاپ برسد.

نظر من: 


برش هایی از متن کتاب:





نوع مطلب : نشر مروارید، 
برچسب ها : اولین تپش های عاشقانه قلبم، فروغ فرخزاد، نشر مروارید،
لینک های مرتبط :
جمعه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: اعترافات هولناک لاکپشت مرده
نام نویسنده: مرتضی برزگر
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب:  داستان مردیست که به همسرش خیانت میکند. همسرش فوت کرده و درگیر مراسم فوت و خاکسپاریش هست. در این کتاب از لحظه فوت همسرش در بیمارستان داستان شروع می‌شود و تا لحظه خاکسپاری او ادامه دارد.

نظر من: از خواندن کتاب قلب نارنجی فرشته بیشتر لذت بردم. این کتاب نیز قبلا در صفحه معرفی شده است. البته کتاب   قلب نارنجی فرشته مجموعه ای از داستان‌های کوتاه هست اما این کتاب  تنها از یک داستان تشکیل شده است. داستان این کتاب هم کشش خاصی دارد.




برش هایی از متن کتاب:





نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : اعترافات هولناک لاکپشت مرده، مرتضی برزگر، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: من ملاله هستم
نام نویسنده: ملاله یوسف زی و کریستینا لمب
نام مترجم: هانیه چوپانی
نام انتشارات: نشر کوله پشتی

داستان کتاب:   ملاله دختر پاکستانی است که علاقه عجیبی به درس خواندن دارد و او برای این حق طبیعی خود و هم نوعان‌ خود که در کشورش از آنها گرفته شد جنگید و سعی در روشن کردن این حق برای مردمانش کرد ( و در واقع می کند). او پس از اینکه سوات ( روستایی که در آن زندگی می‌کند) به دست طالبان می‌ افتد و برای مدتی از آنجا رفته، سپس دوباره بازگشته اما مانند همین روز‌ها طالبان با صورت کامل از پاکستان نرفته و آن روستا نیز از این قاعده مستثنی نبود . ملاله در اتوبوسی که در راه بازگشت از مدرسه به خانه با دوستانش بود، مورد  ترور قرار میگیرد و...
این داستان واقعی ملاله‌ای هست که جایزه صلح نوبل ۲۰۱۴ را از آن خود کرد.

نظر من: ارزش خواندن دارد تا قدر مواردی که داریم به صورت عادی را بداینم. در برابر هر مشکل کوچکی کمرمان خم نشود و با هر تهدید کوچکی حرف از ترس و قایم شدن نزنیم.



برش هایی از متن کتاب:
خاطرات گل مکی توجه همه را جلب کرد. تعدادی از روزنامه‌ها خلاصه این خاطرات را منتشر کردند. حتی بی بی سی با صدای دختر دیگری این خاطرات را ضبط کرد و من متوجه شدم مداد و کلماتی که به وسیله آن نوشته می‌شود می تواند بسیار قدرتمند تر از مسلسل و تانک و هلیکوپتر باشد. به این ترتیب روش مبارزه را آموختیم و یاد گرفتیم وقتی سخن بگوییم قدرت بیشتری خواهیم داشت.( صفحه‌ی ۱۷۶)
پدر نیز به او گفت: این معجزه نیست که وقتی به ملاله تیراندازی شد شما اومدید اینجا؟
دکتر جاوید پاسخ داد: من معتقدم که خداوند ابتدا راه حل رو برای ما میفرسته و بعد مشکل رو ...( صفحه‌ی ۲۸۲)ما انسان‌ها نمی‌دانیم خداوند چقدر بزرگ است. او به ما مغری شگفت‌آور و قلبی حساس و پر از عشق بخشیده است، لب و زبانی که با آن می‌توانیم سخن بگوییم و احساساتمان را بیان کنیم، دو چشم که رنگ‌ها و زیبایی‌های دنیا را ببینیم، دو پا که به وسیله آن‌ها جاده زندگی را طی کنیم، دو دست که برای ما کار کند، یک بینی که عطر خوش زندگی را به وسیله آن استشمام کنیم، و دو گوش که سخن عشق شنیده شود. هیچ کس نمی داند که چه قدرتی در هر یک از اعضای بدنش وجود دارد مگر اینکه یکی از آن ها را از دست بدهد. من از خداوند بزرگ به خاطر این پزشکان سخت‌کوش برای بهبودی دوباره ام و برای اینکه ما را به این دنیا فرستاده است تا برای زندگی مان مبارزه کنیم سپاسگزارم. بعضی از انسان ها راه درست را انتخاب می کنند و تعدادی نیر به بیراهه می روند.( صفحه‌ی ۳۱۰)




نوع مطلب : نشر کوله پشتی، 
برچسب ها : من ملاله هستم، ملاله یوسف زی، کریستینا لمب، هانیه چوپانی، نشر کوله پشتی،
لینک های مرتبط :
جمعه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: یک روز دیگر
نام نویسنده: میچ البوم
نام مترجم: گیتا گرکانی
نام انتشارات: نشر قطره 

داستان کتاب:  پسری که به خواست پدر از بچگی به دنبال ورزش بیسبال می رود. اما روزی بی‌خبر البته از دید او، پدرش میگذارد می‌رود و تا سالیان سال دلیل این رفتن را نمی‌داند. چند سال پس از فوت مادرش، او شکست‌های پیاپی در زمینه کاری و خانوادگی تجربه می‌کند و دست به خودکشی می‌زند. در این هنگام می‌اندیشد چند بار مادرش به کمکش شتافته و چند بار او قدردان مادرش نبوده؟

نظر من:  من از خواندنش لذت بردم، ارزش خواندن فکر کنم دارد.  نویسنده این کتاب همان نویسنده کتاب  پنج نفری که در هشت ملاقات می کنید است.



برش هایی از متن کتاب:
  • "این چیست؟"
  • "دعا."
  • "برای بچه؟"
  • سر تکان داد.
  • "برای من؟"
  • باز سر تکان داد.
  • "روی درخت؟"
  • " درخت‌ها تمام روز بالا به سوی خدا نگاه می‌کنند." ( صفحه‌ی ۸۴)
  • حالا خجالت می‌کشم که می‌خواستم خودم را بکشم. زندگی خیلی گرانبهاست. من کسی را نداشتم تا حرف زدن با او مرا از ناامیدی بیرون بیاورد. این یک اشتباه بود. آدم به نزدیک بودن با مردم نیاز دارد. آدم به این نیاز دارد که بگذارد مردم به قلبش راه پیدا کنند. ( صفحه‌ی ۲۱۲)




نوع مطلب : نشر قطره، 
برچسب ها : یک روز دیگر، میچ البوم، گیتا گرکانی، نشر قطره،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: من چگونه اروین یالوم شدم
نام نویسنده: اروین د.یالوم
نام مترجم: اعظم خرام
نام انتشارات: نشر کتاب پارسه

داستان کتاب:  از خاطرات و اتفاق‌های زندگی‌اش ( چه دوران کودکی و چه دوران پیری _ الان حدودا هشتاد و خورده ای سن دارد_)و چگونگی نوشتن هر رمانش می‌گوید.

نظر من: خواندنش به علاقه‌مندان این نویسنده و نوشته‌هایش پیشنهاد ویژه می‌شود.


برش هایی از متن کتاب:
  • -ببخشید. میشه بگید اینجا چه خبره؟ و اون‌ها چی دارن می خونن؟
  • او به سمت من برگشت و مستقیما در چشمان من نگاه کرد و با لهجه‌ انگلیسی شیرینش گفت:
  • - می‌گن گاناپاتی دوست‌داشتنی و محبوب ما، سال بعد هم به اینجا بیا.
  • - گاناپاتی؟
  • - دو خواهر روبرو به من زیرزیرکی خندیدند‌.
  • - می‌دانم که زبان و آداب و رسوم ما خیلی گیج‌کننده است. شاید شما اسم این خدا را "گانش" شنیده باشید.
  • - متشکرم، می‌شه بپرسم چرا اون رو در آب رودخانه غسل می‌دن؟
  • - آیین‌های مذهبی به ما قوانین عالم هستی رو یاد می‌دن. چرخه نظم به بی‌نظمی و شکل به بی‌شکلی تا ابد ادامه داره. مجسمه‌های گانش از خاک رس درست شده‌اند و شکل گرفته‌اند و در آب رودخانه حل و بی شکل می‌شن. و این به ما یا می‌ده که جسم نابود میشه ولی خدایی که در اونه، ثابت باقی می‌مونه.( صفحه‌ی ۲۷۰)
  • -چقدر جالب، ممنونم. پس بذار آخرین سوالم رو هم بپرسم. این گلوله‌های کاغذی چطور؟
  • این بار هر سه با هم به پرسش من ریزریز خندیدند.
  • -اون گلوله‌ها به جای ماه هستند. طبق یک افسانه قدیمی، گانش یک شب تعداد زیادی لادو میخوره و...
  • -لادو؟!
  • - لادو اسم نوعی کلوچه است که از آرد سرخ شده و هل دم کرده درست میشه. گانش خیلی این کلوچه ها رو دوست داشته. یه شب تعداد زیادی از اون‌ها رو می‌خوره، اون‌قدر که داشته می‌ترکیده و می‌افته زمین. ماه شاهد این ماجرا بوده و از این صحنه مضحک خنده‌اش میگیره. حالا نخند و کی بخند. گانش از خنده ماه به شدت عصبانی می‌شه و اون رو از جهان تبعید می‌کنه. ولی خیلی زود همه و حتی خدایان برای ماه دلتنگ می‌شن، اون قدر که پیش پدر گانش، یعنی خدای پیشوا، می‌رن و از اون میخوان که گانش رو راضی کنه که از گناه ماه بگذره. ماه هم از گانش معذرت خواهی میکنه. گانش تسلیم میشه و تنبیه ماه رو کم میکنه و بعد از  این ماجرا، ماه فقط اجازا داره یک شب در ماه کامل باشه و بقیه شب ها باید قسمتی از ماه پنهون بمونه.( صفحه‌ی ۲۷۱)
  • -چه داستان جالبی، ولی گانش چه خدای مسخره‌ای بوده با اون کله فیلی‌اش!
  • همسفرم چند لحظه‌ای فکر کرد و بعد اضافه کرد:
  • -لطفا نگذارید داستانی که تعریف کردم باعث بشه اهمیت اعتقادات مذهبی دست کم گرفته بشه. هر ویژگی ظاهری درگانش معنای جالبی داره.
  • او سنجاق سینه ای را که طرح گانش رویش بود، از زیر یقه‌اش باز کرد و بالا گرفت تا من آن را ببینم و ادامه داد:
  • - با دقت به گانش نگاه کنید. هر ویژگی این مجسمه پیام مهمی را به ما منتقل میکنه. سر بزرگ یعنی تفکر بزرگ داشته باشید، گوش‌های بزرگ یعنی خوب و کامل بشنوید و چشم های کوچک یعنی با دقت تمرکز کنید. آه، یه چیز خیلی مهم دیگه، دهان کوچک اونه که به ما یاد میده کمتر حرف بزنیم. و همین باعث میشه من به خودم بیام و از خودم بپرسم نکنه زیادی حرف زدم؟
  • -آه، نه، ابدا.
  • ...
  • -لطفا ادامه بدید، چرا اون فقط یک عاج داره؟
  • -تا همیشه یادمون بمونه که چیز‌های خوب رو نگه‌داریم و چیز های بد رو دور بندازیم.
  • -این چیه تو دستش؟ شبیه تیشه یا تبره، درسته؟
  • -بله، این تبر یعنی ما باید وابستگی‌هامون رو کم کنیم.
  • - بیشتر شبیه مذهب بوداست.
  • -  نباید فراموش کنیم که بودا از اقیانوس بزرگ شیوا بیرون اومده.
  • - یک سوال دیگه: یک موش زیر پای اون می‌بینم. من این موش رو در تمام مجسمه های گانش دیده‌ام.
  • -آه، این جالب ترین مشخصه اونه.
  • چشمانش مرا به خلسه می‌برد. احساس کردم در زیر نگاه خیره‌اش ذوب می‌شوم. او برایم توضیح داد:
  • - این موش نشانگر " آرزو و شهوت ماست" و گانش به ما یاد می‌ده که باید خواسته‌هامون رو تحت کنترل خودمون در بیاریم.( صفحه‌ی ۲۷۲)
  • جمله‌ای از چنین گفت زرتشت به من می‌گوید:
  • "اگر هدف و معنای خلقتم، رسیدن به همین زندگی‌ای است که به آن رسیده‌ام، خب پس دلم می‌خواهد یک بار دیگر زندگی کنم."( صفحه‌ی ۴۳۸)





نوع مطلب : نشر کتاب پارسه، 
برچسب ها : من چگونه اورین یالوم شدم، اورین دی یالوم، اعظم خرام، مشر کتاب پارسه،
لینک های مرتبط :
جمعه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: سیر عشق
نام نویسنده: آلن دو باتن
نام مترجم: زهرا باختری
نام انتشارات: نشر چترنگ

داستان کتاب:   داستان زن و شوهری از مراحل اول آشنایی و چگونگی تشکیل خانواده، دارای بچه شدن، از هم فاصله گرفتن و دوباره گرمای خانواده‌شان برگشتن را نقل می‌کند. در این میان موارد روان‌شناسانه نقل می‌شود.

نظر من: خواندنش پیشنهاد می‌شود. مطالب بسیار خوبی بیان شده است. نویسنده کتاب جستار هایی در باب عشق نیز همین شخص است.



برش هایی از متن کتاب:

  • عشق، یعنی ستایش ویژگی‌هایی از معشوق که نوید جبران ضعف‌ها و کمبودهای ما را می‌دهد، عشق کاوشی است برای کامل شدن.( صفحه‌ی ۲۹)
  • در اوایل دوران عاشقی، شخص تا حدی به آسایش خاطر محض می‌رسد، چرا که بالاخره توانسته بسیاری از چیزهایی را که قبلا حکم عرف لازم بوده نزد خود پنهان نگه دارد، برملا کند. می‌توان معترف بود که ما آن قدری که جامعه گمان می کند محترم و موقر و معتدل و متعارف نیستیم. ممکن است بچگانه رفتار کنیم یا خیال باف، تخس، آرزومند، منفی باف، آسیب‌پذیر و چند بعدی باشیم، اما همه این‌ها را معشوقمان از ما می‌پذیرد و درک می‌کند.( صفحه‌ی ۳۵)
  • در عمق هر دلخوری، مخلوطی درهم‌و‌برهم از عصبانیت شدید و میلی به همان شدت برای حرف نزدن راجع به دلیل عصبانیت وجود دارد. کسی که قهر می‌کند هم سخت نیازمند درک شدن از سوی شخص دیگر است و هم کاملا مصر است که هیچ کاری در راستای وقوع این درک انجام ندهد. خودِ نیاز به توضیح دادن، هسته این دلخوری را شکل می‌دهد: اگر طرف مقابل توضیحی بخواهد، مسلما لیاقت توضیح شنیدن ندارد. باید اضافه کنیم که این مزیتی است که دیگری با ما قهر کند: یعنی طرف مقابل آنقدری به ما احترام می‌گذارد و قبولمان دارد که فکر می‌کند ما باید ناراحتی ناگفته‌ وی را درک کنیم. این یکی از موهبت‌های عجیب و غریب عشق است.( صفحه‌ی ۷۱)
  • قهر کردن احترامی است به انگاره‌ای زیبا و خطرناک که می‌توان ریشه‌اش را در بدو خردسالی جست‌و‌جو کرد: وعده درک شدن بی هیچ کلامی. در رحم مادر، هرگز نیازی به توضیح دادن نداشتیم. همه نیازهایمان برآورده می‌شد. اسباب راحتی‌مان به درستی فراهم می‌شد. قسمتی از این رخداد دلچسب در سال‌های نخستین هم ادامه داشت.
     نیازی نبود خواسته هایمان را به زبان بیاوریم: افراد بزرگ و مهربان خواسته‌هایمان را حدس می زدند. آن‌ها از ورای اشک‌ها و کلام نامفهوم و در‌هم‌و‌برهم ما دلیل ناراحتی‌مان را که نمی‌توانستیم آن را به زبان بیاوریم، پیدا می‌کردند.
      ممکن است به همین دلیل باشد که در روابط، حتی سخنورترین افراد وقتی شریک زندگی‌شان نتواند به درستی منظورشان را درک کند، از روی غریزه ترجیح می‌دهند همه‌چیز را توضیح ندهند. تنها ذهن‌خوانی صحیح و بی‌کلام نشانه درستی است از اینکه می‌توانیم به شریک زندگی‌مان اطمینان کنیم، تنها وقتی که مجبور نیستیم توضیح بدهیم، می‌توانیم مطمین باشیم که حقیقتا درک شده‌ایم.( صفحه‌ی ۷۲)
      • وقتی کسی که دلخور است ما را هدف خشم خود قرار می‌دهد، خوشبختانه همچنان می‌توانیم به بهترین شکل ممکن بخندیم. این تضاد رقت‌انگیز قابل تشخیص است. کسی که دلخور است شاید یک متر و هشتاد سانتی‌متر قد داشته باشد و شغلی مربوط به انسان‌های بالغ داشته باشد، اما پیام حقیقی به شکل ترحم انگیزی پس‌رونده است:" من در اعماق وجودم هنوز نوزاد هستم و اکنون نیاز دارم که تو پدر و مادرم باشی. به تو نیاز دارم که دلیل ناخوشی‌ام را به درستی حدس بزنی، همان طور که وقتی بچه بودم، همان زمان که جوانه‌های عشق در من روییده شد، اطرافیانم نیازهایم را حدس می‌زدند."
      اگر بتوانیم کج خلقی‌های معشوق دلخود خود را همچون یک نوزاد در نظر بگیریم، بهترین لطف را در حق وی کرده‌ایم. ما بسیار به این اندیشه واقفیم که وقتی کم سن و سال‌تر در نظر گرفته می‌شویم در واقع مورد حمایت قرار می گیریم، اما فراموش می‌کنیم که این گاهی بهترین موهبت برای فردی است که می‌تواند از ورای بزرگسالی ما سرک بکشد تا با کودک درونمان که ناامید، خشمگین و بی‌زبان است، رابطه برقرار کند و او را ببخشد.(صفحه‌ی ۷۳)
      • دقیقا وقتی که شریک زندگی‌مان کم حرف می‌زند، می‌ترسیم، شوکه می‌شویم و حالمان بد می‌شود و متوجه می‌شویم که باید کم کم مراقب باشیم، چرا که ممکن است نشانه مسلم این باشد که به تدریج دروغ بشنویم یا از تصورات طرف مقابل حذف شویم و این حالات یا از سر مهربانی است یا اندکی ترسِ از دست دادن عشقمان. ممکن است به این معنی باشد که ما، ناخواسته، گوش خود را به روی اطلاعاتی که مطابق خواسته‌هایمان نیست می‌بندیم، خواسته‌هایی که بدین وسیله بیشتر در معرض خطر قرار خواند گرفت.( صفحه‌ی ۸۴)
      • ربیع به این می‌اندیشد که نه او و نه کرستن نیازی نیست انسان‌های کاملی باشند، آن‌ها فقط باید با علامت به هم نشان دهند که می دانند گاهی زندگی کردن با هرکدامشان چقدر سخت می‌شود.
        برای داشتن روابط خوب، نیازی نیست دائمان عاقلانه رفتار کنیم، تمام مهارتی که نیاز داریم این است که چند وقت یک بار بتوانیم با روی گشوده اقرار کنیم که شاید در یکی دو موقعیت، احمقانه رفتار کرده ایم.( صفحه‌ی ۹۴)
      • فرزندان ممکن است معلمان غیرمنتظره انسان‌هایی بشوند که خیلی از خودشان بزرگ‌ترند، و از طریق وابستگی کامل، خودخواهی و آسیب‌پذیری خود، به آن‌ها درسی عالی درباره نوعی کاملا جدید از عشق بدهند، از عشق که در آن هیچگاه عمل متقابل با رشک ورزی طلب نمی شود یا به خاطر کج خلقی پشیمانی به دنبال ندارد و هدف واقعی چیزی نیست جز تعالی یکی با کمک دیگری.( صفحه‌ی ۱۱۹)
      • فرزندان به ما می آموزند که عشق در خالصانه‌ترین شکل خود، نوعی خدمت‌رسانی است.
        ...
        آن‌ها به ما می‌آموزند که بخشنده باشیم بدون انتظار دریافت چیزی در عوض ، تنها به این خاطر که کسی شدیدا نیازمند کمک است و ما در موقعیتی هستیم که می‌توانیم کمک کننده باشیم. ما به عشقی رهنمون شده‌ایم که بر پایه ستایش نقطه قوت پی‌ریزی نشده، بلکه بر همدردی با ضعف بنیان شده، نوعی ضعف که بین تمام اعضای گونه‌های زیستی مشترک است و چیزی است که از آنِ ما بوده و در نهایت هم دوباره از آنِ ما خواهد بود. از آنجا که همیشه وسوسه می‌شویم بر استقلال خود و بی‌نیازی. از دیگران تاکید کنیم، این موجودات ناتوان اینجا هستد تا به ما یادآوری کنند که در نهایت هیچ‌کس "خودساخته" نیست، همه ما زیر بار دِین سنگینی به کسی هستیم. ما متوجه می‌شویم که زندگی به راستی به توانایی عشق ورزیدن متکی است. ( صفحه‌ی ۱۲۰)
      • کودک راجع به عشق چیزهای دیگری به بزرگسال می‌آموزد: اینکه عشق حقیقی باید دربردارنده تلاشی مداوم باشد تا هر چیزی را که در هر زمانی اتفاق می‌افتد، ورای ظاهر بغرنج و ناپسندش، با نهایت سخاوت تعبیر کنیم. ( صفحه‌ی ۱۲۲)
      • ما در جایگاه والدین، درس دیگری از عشق می‌آموزیم: اینکه چقدر روی افرادی که به ما وابسته‌اند نفوذ داریم و لذا، باید مراقب چه مسئولیت‌هایی راجع به کسانی که تحت فرمان و اراده ما هستند باشیم. ما ناخواسته با نیروی آسیب‌زننده غیرمنتظره‌ای آشنا می‌شویم: اینکه از وضعیت غیر عادی، پیش‌بینی نشده، دلواپس کننده یا تهییج آنی بترسیم. باید به خود بیاموزیم همان‌گونه باشیم که دیگران به ما نیاز دارند، نه آن‌گونه که اولین عکیس‌العمل‌های خودمان ممکن است حکم کنند. انسان بدوی باید تصمیم بگیرد جام بلورین را آرام در مشت قدرتمند خود بگیرد وگرنه ممکن است همچون برگ خشک پاییز لهش کند.( صفحه‌ی ۱۲۴)
      • تعجب‌آور نیست که در بزرگسالی، وقتی می‌خواهیم روابطمان را آغاز کنیم، مصرانه به دنبال فردی می‌گردیم که بتواند عشقی فراگیر و فداکارانه نثار ما کند. این نیز تعجب‌آور نیست که احساس سرخوردگی کنیم و سرانجام شدیدا کاممان تلخ شود که پیدا کردن چنین کسی این قدر مشکل است، و انسان ها کمتر می دانند چطور باید به ما کمک کنند. شاید از دست دیگران عصبانی شویم و آنان را سرزنش کنیم که نمی توانند نیازهایمان را درک کنند، شاید کل یک جنسیت را به خاطر سطحی نگر بودن نکوهش کنیم، تا روزی که از جست‌و‌جوی‌های آرمان‌گرایانه خود دست بکشیم و به حسی نزدیک به وارستگی خردمندانه نائل شویم و بفهمیم که تنها راه فرونشاندن این آرزو شاید این باشد که از تقاضای عشقی تمام و کمال و اشاره مدام به غیاب آن دست بکشیم و در عوض شروع کنیم به ابراز عشق ( شاید به انسانی کوچک) با اشتیاقی ناخودآگاه، بدون اینکه با رشک‌ورزی احتمال بازگشت این عشق به خودمان را در نظر بگیریم.( صفحه‌ی ۱۲۷)
      • ما بر نمایش بی‌پرده امید، اعتماد، عمل خودانگیخته، حیرت و بی‌پیرایگی کودکان برچسب "شیرین" می‌زنیم، یعنی بر ویژگی‌هایی که در خطر جدی هستند، اما عمیقا در زندگی روزمه بزرگسالی آرزویشان را داریم. شیرینی کودکان به یاد ما می‌اندازد که چقدر مجبور شده‌ایم در مسیر بلوغ فداکاری کنیم. آن شیرینی، بخشی حیاتی از وجود ماست، البته در تبعید. ( صفحه‌ی ۱۲۹)

      • ما در دیدن شیرینی و شکنندگی بچه‌ها و طبیعتا کمک کردن به آن‌ها و آرام کردنشان حسابی خبره هستیم. می دانیم که نزد آنان چطور بدترین وسواس‌ها، کینه جویی‌ها و خشم‌های خود را کنار بگذاریم. میتوانیم انتظارمان را واسنجی کنیم و توقعات کمتری نسبت به همیشه داشته باشیم، دیرتر عصبانی می‌شویم و کمی بیشتر نسبت به امکان عصبانیتِ ناخواسته هوشیاریم. ما خودخواسته با آنان با مهربانی رفتار می‌کنیم ولی به طرز عجیب و اسفناکی از بروز چنین مهری به هم سن و سالانمان روی گردانیم.
        زندگی کردن در دنیایی که انسان‌های بسیاری با بچه‌ها خوش‌رفتاری می‌کنند، فوق‌العاده است. حتی بهتر هم می‌شد اگر در جهانی زندگی میکردیم که نسبت به خصلت‌های بچگانه یکدیگر کمی خوش‌رفتارتر بودیم.( صفحه‌ی ۱۳۳) 

      • در پی این رابطه، ربیع به دیدگاه تازه‌ای درباره هدف از ازدواج می‌رسد. وقتی جوان‌تر بود، فکر می‌کرد هدف از ازدواج وقف کردن مجموعه‌ای از احساسات بخصوص است: مهربانی، میل جنسی، شور و شوق، اشتیاق. اما اکنون می‌فهمید که علاوه بر این‌ها، و با همان درجه اهمیت، ازدواج نهادی است که باید سالیان سال برقرار بماند بدون ارجال به هر تغییر گذرایی که در احساسات طرفین پیش می‌آید. حقانیت آن در پدیده‌ای با ثبات‌تر و ماندگارتر از احساسات می‌گنجد: در عملی متعهدانه که تجدیدنظر در آن راه ندارد و مهم‌تر از آن، در فرزندان، دسته‌ای از موجودات که ذاتا به خشنودی دائم کسانی که آن‌ها را به وجود آورده‌اند بی‌اعتنا هستند. ( صفحه‌ی ۱۹۸)
      • افراد کمی در این دنیا هستند که واقعا همیشه بدجنس باشند، آن‌هایی که ما را می‌رنجانند، خودشان نیز در عذاب‌اند. بنابراین واکنش مناسب به هیچ وجه بدبینی یا خشونت نیست بلکه، در آن مواقع نادری که فرد بتواند از عهده‌اش برآید، همیشه عشق است. ( صفحه‌ی ۲۲۳)
      • اما این لزوما فاجعه نیست. بدبینی روشن فکرانه رمانتیک فقط به این بسنده می‌کند که یک شخص نمی‌تواند همه‌چیز شخص دیگر باشد. ما باید دنبال راه‌هایی بگردیم تا خودمان را تا آنجا که می‌توانیم. آرام و مهربانانه با واقعیت‌های عجیب و غریب زندگی در کنار موجود گمراه شده دیگری تطبیق دهیم. همیشه فقط امکان یک ازدواح نسبتا خوب وجود دارد.
        برای اینکه به این درک برسیم، خوب است قبل از تشکیل خانواده تجربه‌هایی داشته باشیم، نه برای یافتن فرصتی برای پیدا کردن "آدم درست" بلکه به جهت داشتن فرصت کافی برای پی بردن مستقیم، و در موقعیت‌های مختلف، به این حقیقت که چنین انسانی وجود ندارد، و اینکه همه واقعا وقتی از نزدیک وارسی شوند، ایراد و اشتباه دارند.
        ربیع احساس می کند برای ازدواج آماده است زیرا از اینکه کاملا درک شود ناامید شده است.( صفحه‌ی ۲۳۱)
      • ما از "عشق" زوری سخن می گوییم که انگار چیزی یگانه و یک پارچه  است، اما عشق از دو وجه خیلی متفاوت تشکیل شده: دریافت عشق و و عشق ورزیدن. ما باید زمانی ازدواج کنیم که آماده انجام دومی باشیم و از پایبندی خطرناک و غیر طبیعی‌مان به اولی آگاه شده باشیم.
        ما در حالی آغاز میکنیم که تنها درباره "دریافت عشق" می‌دانیم. این قاعده کاملا اشتباه به نظر می‌رسد. بچه ها این طور برداشت می‌کنند که انگار پدر و مادر بی چون و چرا در خدمت آنان هستند فقط برای راحتی، راهنمایی، سرگرمی، غذارسانی و تمیز کردن آن‌ها و در عین حال خودشان هم همیشه صمیمی و سرزنده می‌مانند.( صفحه‌ی ۲۳۲)
      • ما زمانی برای ازدواج آماده‌ایم که بپذیریم در خیلی از زمینه‌ها شریک زندگی‌مان از ما با تدبیرتر، منطقی‌تر و پخته‌تر خواهد بود. باید بخواهیم که از او یاد بگیریم. باید تحمل کنیم که چیز‌هایی را به ما تذکر بدهد. و در مواقعی دیگر باید آماده باشیم که خودمان را شبیه بهترین مربی‌ها کنیم و بدون فریاد زدن یا بدون اینکه صرفا از دیگری توقع داشته باشیم که خودش از قبل بداند، نظراتمان را منتقل کنیم. تنها در صورتی که خودمان از قبل موجود کاملی بودیم، می‌توانستیم اندیشه آموزش دوطرفه را به خاطر بی‌احساس بودنش رد کنیم. (صفحه‌ی ۲۳۳)
      • دیدگاه رمانتیک نسبت به ازدواج، بر اهمیت ِ یافتن شخص "درست و مناسب" پافشاری می‌کند. که یعنی شخصی همدل با علایق و ارزش‌های فراوان ما. چنین شخصی اصلا وجود نخواهد داشت. ما بیش از حد متفاوت و منحصر به فردیم. تناسب و همخوانی همیشگی غیرممکن است. شخصی که واقعا و کاملا متناسب با ماست. کسی نیست که به طور معجزه‌آسایی همه سلایقش با ما یکی باشد، بلکه کسی است که بتواند با فراست و کلام‌خوش راجع به اختلاف سلایق گفت‌و‌گو کند.
        به جای اندیشه موهوم مکمل تام یکدیگر بودن، این توانایی تحمل تفاوت‌هاست که نشانه حقیقی شخص "درست و مناسب" است. مکمل یکدیگر بودن دستاورد عشق است، نباید به عنوان پیش شرط آن در نظر گرفته شود.( صفحه‌ی ۲۳۴)




      نوع مطلب : نشر چترنگ، 
      برچسب ها : سیر عشق، آلن دو باتن، زهرا باختری، نشر چترنگ،
      لینک های مرتبط :
      نام کتاب: کافه ای به نام چرا
      نام نویسنده: جان پی استرلکی
      نام مترجم: امیرحسین مکی
      نام انتشارات: نشر لیوسا

      داستان کتاب:  

      نظر من: 



      برش هایی از متن کتاب:

      • "بسیار خوب، همان طور که روی آب شناور بودم متوجه شدم آن لاک‌پشت حرکاتش را با حرکات آب منطبق می‌کرد. وقتی موجی برخلاف جهت لاک‌پشت به سمت ساحل می‌آمد، لاک‌پشت از تقلای بیهوده دست می‌کشید و فقط آن‌قدر باله می‌زد تا موقعیتش را حفظ کند. وقتی کشش موج به سمت اقیانوس بر می‌گشت، تندتر باله می‌زد و از مسیر حرکت آب به نفع خود استفاده می‌کرد.
      "لاک‌پشت به هیچ وجه با موج‌ها نمی‌جنگید، در عوض از آن‌ها استفاده می‌کرد. من به این علت نتوانسته بودم همپایش پیش بروم که همه‌اش دست و پا می‌زدم و تقلا می‌کردم، بی آنکه به جریان آب توجه کنم. اولش، این کار مشکلی ایجاد نکرد، و می‌توانستم در کنارش پیش بروم. حتی گاهی مجبور بودم سرعتم را کم کنم. اما هر چه با موج‌ها بیشتر جنگیدم، بیشتر خسته شدم. به این ترتیب، وقتی موج به سمت اقیانوس بر می‌گشت، دیگر انرژی چندانی نداشتم تا از آن فرصت استفاده کنم.
      " وقتی موج‌های پی در پی آمدند و برگشتند، رفته رفته خستگی و ناتوانی ام بیشتر شد. اما لاک‌پشت که حرکاتش را با حرکات آب هماهنگ کرده بود، توانست از من پیش بیفتد." ( صفحه‌ی ۵۰)
      • " گفتی وقتی کسی دلیل اینجا بودنش - هدف وجودش- را کشف کند، بعدش می‌تواند وقتش را صرف کارهایی بکند که آن هدف را برآورده می‌کنند. همین طور، گفتی آدم‌هایی که هدف وجودشان را نمی شناسند وقتشان را صرف کارهایی جورواجور می‌کنند. آنجا بود که نتیجه گرفتم آنها وقتشان را صرف کار‌هایی می کنند که به برآورده شدن هدف وجودشان کمکی نمی‌کند."
      او گفت: " تا اینجاش را خوب آمدی، کارت خیلی درست است!"
      از متلکی که انداخت، خنده‌ام گرفت. گفتم "حالا کجاش را دیدی!" و ادامه دادم: " به نظرم آن لاک‌پشت، به تو یاد داد که اگر با آنچه می‌خواهی انجام دهی هماهنگ نباشی، انرژی‌ات را صرف مسائل گوناگون خواهی کرد. بعد، اگر فرصتی فراهم شود تا به کار مورد علاقه‌ات بپردازی، دیگر نیرو یا وقتی برایت باقی نمانده که به آن بپردازی."( صفحه‌ی ۵۱)
      • گفت نکته این است که هیچ‌کس غیر از خودت نمی تواند بگوید چه چیزی باعث رضایت و خشنودی تو می‌شود، پس خودت باید آن را شناسایی کنی. (صفحه‌ی ۶۹)
      • آن مرد هم همین طور‌ میگفت پیامی که در خواب نهفته بوده، زندگی‌اش را متحول کرده است. از آن به بعد، متوجه شده که خودش مسوول تعیین سرنوشتش است. حالا، هر وقت مسئله‌ای او را دچار استیصال و سردرگمی می‌کند، به خودش نهیب می‌زند که توپ گلف را جا‌به‌جا کند‌. می‌گفت با به زبان آوردن این جمله به خودش یادآوری می‌کند که به جای تن دادن به ترس، باید دست به کاری بزند که دلش می‌خواهد."( صفحه‌ی ۹۴)
      • جان، زندگی حکایتی بی نظیر است. فقط بعضی از آدم‌ها متوجه نمی‌شوند که خودشان نویسنده‌ی این حکایت هسنتد و می‌توانند آن را هر طور که می‌خواهند بنویسند."( صفحه‌ی ۱۰۳)




      نوع مطلب : نشر لیوسا، 
      برچسب ها : کافه ای به نام چرا، جان پی استرلکی، امیرحسین مکی، نشر لیوسا،
      لینک های مرتبط :
      نام کتاب: بریت ماری اینجا بود
      نام نویسنده: فردریک بکمن
      نام مترجم: فرناز تیمورازف
      نام انتشارات: نشر نون

      داستان کتاب:  زنی به نام بریت ماری پس از اینکه شوهرش پی زن دیگری می رود از سر ترس اینکه مبادا بمیرد و بو بگیرد و کسی از فوتش با خبر نشود به سراغ پیدا کردن کار می‌رود. او برای کار به یک شهر کوچک فرستاده می شود ...

      نظر من: این کتاب از نویسنده"مردی به نام اوه" هست، سبک و روند داستانش کاملا مشخص بود از این نویسنده هست، اگر وقت زیادی دارید، پیشنهاد میکنم سراغ خواندن این کتاب بروید.



      برش هایی از متن کتاب:
      • فقط چند لحظه. یک انسان، هر کدام ما، آن قدر فرصت کم دارد که می‌تواند فقط در یکی از این لحظه ها زندگی کند. که بی‌خیال زمان و گذرش شود. ناخودآگاه به چیزی دل‌بسته می شود‌. از شور و شوق منفجر می‌شود. شاید فقط چند بار؛ وقتی هنوز کوچک هستیم، اگر اصلا اجازه‌اش را داشته باشیم. ولی بعدا چند تا از نفس هایمان را به میل خودمان می‌کشیم؟ چند مرتبه احساسات حقیقی و خالص ما را بر می‌انگیزاند تا فریاد بلند شادی سر دهیم بدون اینکه خجالت بکشیم؟ چند بار فرصتی دست می‌دهد تا مغزمان را خاموش کنیم و بدون هیچ فکر و خیالی به آرامش برسیم؟
      شور و شوق بچگانه است. مبتذل و ساده است. چیزی نیست که بشود آن را یاد گرفت، غریزی است. بنابراین، ما را در خود غرق می‌کند. زیر و رویمان می‌کند. ما را با خود می‌برد. بقیه احساسات فقط روی زمین‌اند ولی شور و شوق در بی وزنی است. جدای از این، احساسات فقط روی زمین اند ولی شور و شوق در بی وزنی است. جدای از این، احساسات ارزش خودشان را دارند. ارزششان چیزی نیست که به ما اعطا می‌کنند، چیزی است که ما به خاطرشان خطر می‌کنیم. عزتمان است. ناتوانی در درک دیگران و تکات دادن خودپسندانه سر به نشانه نفی است. ( صفحه‌ی ۳۲۹)





      نوع مطلب : نشر نون، 
      برچسب ها : بریت ماری اینجا بود، فردریک بکمن، فرناز تیمورازف، نشر نون،
      لینک های مرتبط :
      جمعه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
      نام کتاب: آن فرانک
      نام نویسنده: آن فرانک
      نام مترجم: شهلا طهماسبی
      نام انتشارات: نشر کتاب پارسه

      داستان کتاب:  دختری به نام " آن فرانک"  که یهودی است، با قیام هیتلر و به روی کار آمدن نازی‌ها با هماهنگی‌های پدرش با خواهر و مادرش به قرارگاهی پنهانی می‌روند و  تمام طول جنگ را در اتاقی که در کارخانه‌ای قرار دارد سر می‌کنند. این کتاب حاصل نوشته های دخترک در دفترچه خاطراتش هست، که چند مدت پس از اتمام جنگ توسط یکی از خویشاوندانش منتشر  می‌شود.

      نظر من: دفترچه خاطرات روزانه یک یهودی که در خانه ای به همراه خانواده و تعدادی از آشنا ها پنهان شده به خاطر هیتلر مطمینن نمیتونه روز های متفاوت زیاد و داستان جالب داشته باشه، به نظرم این حجم کتاب واین داستان واقعی زندگی برام خیلی خواندنش لذت بخش نبود.



      برش هایی از متن کتاب:





      نوع مطلب : نشر کتاب پارسه، 
      برچسب ها : آن فرانک، شهلا طهماسبی، نشر کتاب پارسه،
      لینک های مرتبط :
      نام کتاب: مخلوقات فانی
      نام نویسنده: اروین د.یالوم
      نام مترجم: نیلوفر رحمانیان و مرجان معتمد حسینی
      نام انتشارات: نشر آوای مکتوب

      داستان کتاب:  این کتاب توسط یک روانشناس نوشته شده که کتا‌ب‌های دیگری همچون "وقتی نیچه گریست"، "درمان شوپنهاور"، " مامان و معنی زندگی" و ... نوشته شده است. این کتاب از ده داستان کوتاه تشکیل شده است. داستان ها شرح جلساتی است که برای ده مراجعه کننده این روانشناس سپری می‌شود. در این داستان‌ها چگونگی پیش بردن جلسات، نحوه‌ی برخورد و کمک کردن در شرایط و مشکلات مختلف بازگو می شود.

      نظر من: کتاب بسیار خوبی برای افراد روانشناس هست و برای افرادی که به این رشته علاقه دارند خواندنش پیشنهاد می‌شود.



      برش هایی از متن کتاب:

        • این هم اون نکته‌ای که توی فکرش بودم: " ما همه مخلوقات فانی هستیم؛ به مثابه آن که به یاد می‌آورد و آن که به یاد آورده می‌شود. همه زود گذرند، چه خاطره و چه آن چه به خاطر می آید. زمان آن هنگام رخ می‌نماید، که همه چیز ما را به فراموشی سپرده باشد. همواره به خاطر بسپار که به زودی هیچ‌کس و هیچ‌کجا نخواهی بود."
        • این یکی هم هست: " خاطرات همه چیز، به آرامی در خلیج ابدیت دفن می‌شود."( صفحه‌ی ۱۸۷)
        • اندرو ادامه داد: "پس، اون به من یاد می‌ده فقط، ادراک خود شخص می‌تونه موجبات آزارش رو فراهم کنه! مشاهدات خودت رو عوض کن و آزار ها رو باهاش از بین ببر! هیچ چیزی از بیرون نمی‌تونه اذیتت کنه، چون فقط صدای خودته که توانایی آزارت رو داره! تنها راه غلبه به این دشمن هم اینه که شبیه‌اش نباشی!شاید ساده باشه اما براز من یه بینش به وسعت جهانه! بذار یه مثالی برات بزنم. دیروز همسر من خیلی استرس داشت و به خاطر اینکه کتاب مورد نیازش رو جا به جا گذاشته بودم، عاجزم کرده بود. می‌تونستم حس کنم که دارم به طرف یه انفجار خشم نسبت به همسرم پیش میرم. تا این که حرف‌های مارکوس اورلیوس رو به خاطرم آوردم:" قضاوت را ... من آزار دیده‌ام را " بگیرید و آن آزار گرفته می‌شود. شروع کردم به تجسم تمام استرس‌هایی که همسرم تحت فشارشون بود. از مشکلات محل کارش، پدر در حال مرگش، دردسرهاش با بچه‌هامون ... و بعد بلافاصله محو شد و من پر از حس شفقت نسبت همسرم شدم و توی آب‌های آروم و ساحل بی‌موج کشتی روندم!"( صفحه‌ی ۱۹۴)




        نوع مطلب : نشر آوای مکتوب، 
        برچسب ها : مخلوقات فانی، اروین دی یالوم، نیلوفر رحمانیان، مرجان معتمد حسینی، نشر آوای مکتوب،
        لینک های مرتبط :
        نام کتاب: پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید
        نام نویسنده: میچ البوم
        نام مترجم: علیرضا نوری
        نام انتشارات: نشر آوای مکتوب

        داستان کتاب:   پیر مردی هشتاد و خورده‌ای ساله که از کودکی در شهربازی کار می‌کرد. روزی در شهربازی حادثه‌ای رخ می‌دهد. در پی آن حادثه به نجات جان دختر  خردسالی میشتابد که باعث فوت کردن پیر مرد می‌شود. او پس از فوتش با پنج نفر که یا تاثیری در زندگی‌ آنها داشت یا آن‌ها در زندگی‌‌اش تاثیر داشتن ملاقات می‌کند و پی به واقعیت‌هایی می برد.

        نظر من: کتاب بسیار زیبا و جذابی بود. خواندنش را به شدت پیشنهاد می‌کنم.



        برش هایی از متن کتاب:
        • هیچ کاری تصادفی نیست و اینکه همه ما به یک نحوی با هم در ارتباطیم و اینکه شما زندگی هیچ کس را از کس دیگر نمیتوانی جدا و بی ارتباط بدانی، مثل اینکه بخواهی نسیم را از باد جدا بدانی. ( صفحه‌ی ۳۹)
        • مرد آبی گفت: " تشییع جنازه من. به عزاداران نگاه کن. بعضی ها حتی مرا چندان نمی شناختند،با این حال آمده‌اند؟ چرا؟ تا به حال برایت سوال نشده؟ چرا وقتی کسی می‌میرد، آدم‌های دیگر هم می‌آیند؟ چرا مردم این حس را دارند که باید این کار را بکنند؟
        دلیلش این است که روح انسان از اعماق قلب می‌داند که زندگی همه انسان‌ها به هم مربوط است. مرگ فقط جان یک شخص را نمی‌گیرد، از کنار دیگری هم رد می‌شود و تغییر سرنوشت و زندگی افراد در فاصله بین، با مرگ رو به رو شدن یا جای خالی دادن است.
          تو می‌گویی که تو باید جای من می‌مردی. اما وقتی که من زنده بودم، افراد هم به جای من می‌مردند. این اتفاق هر روز می‌افتد. وقتی که تو از جایی رد شدی و بعد از آن صاعقه می‌زند یا هواپیمایی که ممکن بود تو سوارش باشی، سقوط می‌کند. وقتی که همکارت مریض می‌شود ولی تو مریض نمی‌شوی. ما فکر می‌کنیم این چیز ها تصادفی است ولی در همه این‌ها تعادلی وجود دارد‌. یکی می‌پژمرد، دیگری می‌روید. تولد و مرگ بخشی از یک مجموعه‌اند.
            برای همین است ما به سمت نوزادان جذب می‌شویم... ( صفحه‌ی ۴۰)
            • ادی به شلیک ادامه داد. ناگهان فشار دردناکی را روی شانه‌اش احساس کرد.
            " بچه. حواست به من است؟" صدای میکی غرشی آرام بود. جنگ بچه‌بازی نیست، اگر قرار است تیری را شلیک کنی، شلیک کن، شنیدی؟ باکی نداشته باش، معطل نکن. تو همین جوری مرتب شلیک کن و به این فکر نکن که چه کسی را داری می‌کشی یا چرا می‌کشی، شنیدی چه گفتم؟ اگر دوست داری دوباره به خانه بازگردی، فقط شلیک کن و فکر نکن،"
            میکی باز هم بیشتر فشار داد.
            "این فکر کردن است که تو را به کشتن می‌دهد." ( صفحه‌ی ۵۰)
            • "قربانی." فرمانده گفت:" تو یک قربانی دادی. من هم قربانی دادم. ما همه قربانی می‌دهیم. اما تو به خاطر قربانی دادن عصبانی بودی. مرتب به آنچه که از دست دادی فکر می‌کردی، تو آن را به دست نیاوردی. قربانی کردن بخشی از زندگی هرکس است. قرار است همین طور باشد. نباید هم افسوس آن را خورد. باید با کمال میل قربانی کرد. قربانی‌های کوچک. قربانی‌های بزرگ. مادر کاری می‌کند تا بتواند پسرش را به مدرسه بفرستد. دختری خانه‌اش را عوض می‌کند تا بتواند از پدر مریضش مراقبت کند."
            "مردی به جنگ می‌رود..."
            او لحظه‌ای مکث کرد و به آسمان ابری تیره نگاه کرد.
            "رابوزو بیهوده از دنیا نرفت، متوجهی. او خودش را فدایی کشورش کرد و خانواده‌اش این را می‌دانستند و برادر کوچکش در ادامه راه او سعی کرد سرباز خوب و مرد بزرگی باشد. چون از او الهام گرفته بود."
            " من هم بیهوده کشته نشدم. آن شب ممکن بود همه ما روی مین برویم. بعد هم همه ما می‌مردیم."
            ادی سرش را تکان داد. "اما تو ..." او صدایش را پایین آورد. " تو جانت را از دست دادی."
             فرمانده زبانش را با صدا به دندان‌هایش زد.
            " موضوع همین جاست. گاهی تو چیز قیمتی را فدا می‌کنی،  تو در واقع آن را از دست نمی‌دهی. بلکه آن را در اختیار دیگران قرار می‌دهی."
            فرمانده به سمت کلاه آهنی، اسلحه و پلاک‌ها رفت، همان قبر نمادین که هنوز در زمین فرو رفته بود. او کلاه آهنی و پلاک‌ها را  زیر بغلش گذاشت و اسلحه را از لای گل کشید و آن را مثل نیزه پرتاب کرد. اما جایی فرو نیامد، فقط در آسمان اوج گرفت و ناپدید شد. فرمانده برگشت.
            فرمانده گفت:" من به تو شلیک کردم، درسته، تو هم چیزی را از دست دادی، البته چیزی را هم به دست آوردی. البته هنوز خبر نداری. من هم چیزی به دست آوردم." (صفحه‌ی ۷۸)
            • " پس، من برای چی اینجا هستم؟" ادی گفت:" منظورم این است که قصه شما، آتش‌سوزی، همه این‌ها قبل از تولد من اتفاق افتاده است."
            خانم گفت:" چیز هایی که قبل از تولد شما اتفاق می‌افتند هم بر شما تاثیر می‌گذارند، و آدم‌هایی که قبل از شما آمده‌اند بر شما تاثیر می‌گذارند.
            ما در زندگیمان هر روز از جاهایی رد می‌شویم که اگر به خاطر وجود افرادی که قبل از ما بودند، نبود آن‌جاها هم نبودند، محل‌های کارمان  همان جایی که زمان زیادی را در آن می‌گذرانیم ما اغلب فکر می‌کنیم شروع آن مکان با رسیدن ما به آنجاست. این درست نیست."( صفحه‌ی ۱۰۲)
            • ادی گفت:" چه دلیلی؟ چطور ممکن است دلیلی وجود داشته باشد؟ تو از دنیا رفتی. چهل و هفت سالت بود. تو بهترین کسی بودی که هر کدام از ما می‌شناختیم و تو رفتی و همه چیز را از دست دادی. من هم همه چیزم را از دست دادم. من زنی که عاشقش بودم را از دست دادم."
            او دست‌های ادی را گرفت. "نه، از دستش ندادی. من همین جا بودم. تو هم در هر حال عاشقم بودی."
            " عشق گم شده هنوز هم عشق است، ادی، فقط حالت های گوناگون به خود می‌گیرد، فقط همین. تو لبخند معشوق‌هایت را نمی بینی یا برایشان غذا نمی‌توانی بیاوری یا نمی‌توانی مویشان را پریشان کنی یا دور زمین رقص بگردانی. اما وقتی این حواس ضعیف می‌شود، حس دیگری قوی‌تر می‌شود. خاطره. خاطره همدم تو می‌شود. تو آن را پروش می‌دهی. او را در کنار میگیری. با او می‌رقصی."
            مارگریت گفت:" زندگی بالاخره تمام می‌شود." " عشق تمام نمی‌شود." ( صفحه‌ی ۱۴۱)
            • منتظر بود تا سهم خود را از راز بهشتی برگیرد: اینکه هر کسی بر دیگری اثر می‌گذارد و آن دیگری در نفر بعدی اثرگذار است و جهان پر از قصه‌هاست. اما همه داستاتنها یکی است. ( صفحه‌ی ۱۶۰)




            نوع مطلب : نشر آوای مکتوب، 
            برچسب ها : پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید، میچ البوم، علیرضا نوری، نشر آوای مکتوب،
            لینک های مرتبط :
            جمعه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
            نام کتاب: مادام بواری
            نام نویسنده: گوستاو فالوبر
            نام مترجم: مشفق همدانی
            نام انتشارات: نشر امیرکبیر

            داستان کتاب:  پزشکی برای درمان کسی که پایش آسیب دیده به خانه او می‌رود و دل به دختر آن مرد می‌بندد. پیش از این دلدادگی به خواست مادرش با زنی بزرگ تر از خودش ازدواج. میکند. آن زن فوت می‌کند و این دکتر به سراغ آن دختر می‌رود ...


            نظر من: کتاب معروفی است اما برای من کمی حوصله سر بر بود زیرا در قسمت هایی به توضیحاتی میپردازد که در روند داستان نقشی ندارد و داستان بی دلیل طولانی می شد.
            نکته ای که توجه ام رو جلب کرد این بوده که در سایت "گود ریدز" این کتاب با این مترجم ۵۰۰ صفحه ثبت شده است اما کتابی که من خواندم۳۸۰ صفحه بوده، شاید به همین دلیل به دلم ننشست.




            برش هایی از متن کتاب:

            لئون گفت: درست مثل من. واقعا هم چه لذتی بهتر از این که آدمی شب در کنار آتش بنشیند و به خواندن کتابی پردازد، در حالی که باد به شیشه ها می خورد و چراغ روشن است؟
            اِما در حالی با چشمان درشت سیاه خود به او خیره شده بود گفت: آیا حق با من نیست؟
            لئون ادامه داد: آدم به هیچ وجه مرور زمان را احساس نمی‌کند و بدون آنکه از جای خود تکان بخورد سرزمین‌هایی را سیر می‌نماید و فکرت با خیال آمیخته می‌شود با لذت فراوان به تاخت و تاز می پردازد و جزییات حوادث را دنبال می‌کند به جلد قهرمانان فرو می‌رود و گویی لباس آنان را به تن داری.
            اِما گفت: درست است! درست است! ( صفحه‌ی ۱۰۰)




              نوع مطلب : نشر امیرکبیر، 
              برچسب ها : مادام بواری، گوستاو فالوبر، مشفق همدانی، نشر امیرکبیر،
              لینک های مرتبط :
              جمعه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
              نام کتاب: راهنمای مردن با گیاهان دارویی
              نام نویسنده: عطیه عطار زاده
              نام انتشارات: نشر چشمه

              داستان کتاب:  دختری نابینا براساس تصمیم مادرش از تمام دنیا دل می‌کنند و خود را محصور در خانه‌ای نو می‌کنند و با ساختن و آماده‌کردن گیاهان‌دارویی و پماد هزینه زندگیشان را در می‌آورند. کسی که مواد اولیه را می‌آورد و گیاهان‌دارویی ساخته آن ها را می‌برد فردی از هم شهری های قدیم مادر هست. در زمانی سرفه‌های مادر شروع می‌شود و زندگی روتین آن ها بهم میخورد...

              نظر من: کتاب اول این نویسنده هست و برای کتاب اولی داستان به زیبایی نوشته شده. داستان کشش دارد و نوع روایتش عالی است.



              برش هایی از متن کتاب:

              • مرگ آن است که نَفس، اعضا و جوارح را رها کند و به حال خود بگذارد. همان طور که یک صنعتگر هنگام استراحت ابزار کار خود را رها می کند؛ و این حقیقت آن زمان برای شما روشن می شود که نفس و چگونگی وجودش را بشناسی. انسان ترکیبی است از یک نظام تجردی و یک نظام مادی؛ نظام تجردی انسان روح و نظام مادی انسان بدن نامیده می شود. آن گاه که روح متعلق به بدن است و بدن در جهت خواسته های خود از آن بهره می برد‌، به آن نفس گفته می شود. پس روح و نفس یک حقیقت واحدند و به دو اعتبار متفاوت نام‌گذاری شده‌اند. نظام مادی انسان نیز دارای دو اعتبار است؛ آن زمان که با نفس در ارتباط است به آن بدن می گویند و هنگامی که این ارتباط قطع شد دیگر به آن بدن گفته نمی شود، بلکه از لفظ جسد استفاده می کنند. ( شیخ الرئیس ابوعلی سینا) ( مقدمه)
              • مادر همیشه می‌گوید معنای جهان در تن است‌. هر چیزی‌ام که باشد می‌گوید به تنم فکر کنم. مهم نیست کمرم گرفته باشد یا از چیزی ترسیده باشم یا مفاصلم بی دلیل صدا بدهند. فقط کافی است به تنم توجه کنم. می گوید ببینم تنم از من چه میخواهد، شاید باید مثل گربه ای در خود فرو بروم. شاید باید جایی ام را کش بدهم، مثلا  عضله ی پشت پایم را. عضله ی پشت پایم را میکشم که هنوز به خاطر ایستادن روی یک پا درد می کند. مادر می گوید بگذارم بدنم با من حرف بزند. میگذارم تنم حرف بزند. میتوانم صدایش را به وضوح بشنوم. فکر می کنم آدمیزاد واقعا به هر چیزی توی این جهان عادت میکند. مثل تن من که به چیزی که نیست عادت کرده. انگار از ازل نبوده. انگار وضع تن من و جهان از اولش همین طور بوده. ( صفحه‌ی ۱۰)
              • ابعاد خانه‌مان در طول سال‌ها تغییر می‌کند. اولین بار که همراه مادر خانه را اندازه میگیرم شش سالم است. آن موقع حیاط ۵۵ قدم در ۷۲ قدم و ... است. حالا اما حیاط شده ۳۰ قدم در ۴۵ قدم، .... به این ترتیب من میتوانم از روی کوچک شدن خانه بزرگ شدنم را اندازه بگیرم و خودم را فتح کنم. مادر می گوید با دانستن ابعاد دقیق هر چیز می توان آن را فتح کرد‌. می گوید باید خانه را فتح کرد. منظورش از فتح کردن قابل سکونت کردن است. اصولا درباره ی هر چیزی که باید مالکش شود یا به کنترل خودش درش بیاورد همین را می گوید. مثلا وقتی بی دلیل غمگین می شود و چند روزی توی خودش فرو می رود، عاقبت که با خودش می جنگد و از لاکش بیرون می آید، می گوید خودش را فتح کرده. وقتی بعد از چند هفته کار داروی جدیدی را که غالبا پماد است به عمل می آورد، می  گوید آن را فتح کرده. در اصل این را از گوته یاد گرفته که جایی می گوید: اگر می خواهید انسانی آزاد باشید باید هر روز آزادی خود را فتح کنید. باید اول فاتح خود بود، بعد خانه و بعد بقیه‌ی جهان، این یعنی باید دقیق به کوچک‌ترین علایم بدن خود؛ تغییرات در وضع باغچه یا حیاط یا دیوار کوچه توجه کرد. جوشی روی کمر، شته‌ای پشت یک برگ یا قطره ی آبی بی‌دلیل بر دیوار زیرزمین میتواند نشان از حادثه‌ای پنهانی داشته باشد که باید به سرعت دفع شود. باید همیشه به جزئیات دقت کرد. جزئیات اهمیتی ابدی دارند چرا که تنها در صورت فهم آن‌ها ست که میتوان با کلیات و سر آخر با جهانهماهنگ شد. ( صفحه ی ۱۳)
              • تنهایی چیز پری است و همزمان خالی. سرخ نیست چون شور نیست. گاهی ارغوانی است. یا آبی با طیف‌های گوناگون، از آبی دامن قدیمی مادر در خوی گرفته تا آبی آسمان. آدم را فرا می‌گیرد و ناگهان پرش می‌کند. می‌ریزد پشت پلک‌ها، زیر گلو، روی شانه‌ها. پاها شروع می‌کنند به سنگین شدن و موجب می‌شود آدم به عمق برود. آن‌قدر سنگین می‌شود که نمی‌تواند از فرورفتن سرباز بزند. در همین تنهایی است که من شروع می‌کنم به دیدن، دیدن چیز هایی که آدن‌های معمولی به چشم‌شان نمی‌آید. آن‌ها به قدری به دیدن چیز ها با دو چشم عادت کرده‌اند که تواتایی حقیقی دیدن را از دست داده اند. در کتابی شنیده‌ام حسِ دیدن مانند حس جهت‌یابی به مرور زمان در نوع آدمیزاد از بین رفته است. قدیم‌ها که نه نقشه‌ای در کار بود ک نه جاده و خیابانی، آدم ها مانند پرندگان چشم‌هایشان را بستند و مسیرشان را حدس می‌زدند، اما حالا ناچارند نام خیابان‌ها و کوچه‌ ها را حفظ کنند و مدام توی نقشه‌ها بگردند تا خودشان را پیدا کنند. دیدن هم همین طور است، اگر از آن استفاده نکنی ذره ذره از دستش می‌دهی. ( صفحه‌ی ۱۵)
              • بوعلی می‌گوید فکر نکردن به هیچ چیز قدرتی است که هر کس ندارد. به هیچ چیز فکر می‌کنم‌. با دست دیگرم چاقو را درست کنار چشم، روی گودی کنار بینی، می‌گذارم و فرو می‌کنم.( صفحه ی ۵۷)
              • می‌گوید آن بیرون همه‌چیز پیوسته در حال از دست رفتن است و حسرت تنها حس حقیقی آن‌جاست. ( صفحه ی ۷۵)
              • از کل چیزهایی می‌گوید که بهش فهمانده‌اند آن بیرون هیچ رویایی تحقق‌پذیر نیست، هیچ چیزی برای نجات دادن نیست چرا که آدم‌ها خودخواه‌تر از آن‌اند که بتوانند به کسی جز خودشان فکر کنند. یکتا حقیقت آن دنیا خیانت است و حسرت تنها حسی که مثل خون در رگ‌ها جاری است. صدایش طنینی دارد که انگار می‌گوید همه چیز را می‌داند. کلمات را طوری ادا می‌کند که انگار صدها بار پیش خودش زمزمه‌شان کرده. می‌گوید من همیشه‌ می‌توانم انتخاب کنم، فقط باید یادم باشد که با هر اتتخاب امکان دیگری را از دست می‌دهم. می‌گوید آدم‌های آن بیرون آن‌قدر می‌دوند تا سرشان به سنگ بخورد و وقتی به خودشان می‌آیند که دیر است. تازه می‌فهمند خانه، لباس، عشق، زندگی بهتر، آدم‌ها، کار، نجات و همه‌چیز و همه‌چیز دروغی بیش نیست. می‌فهمند باید دنبال چیزی توی خودشان باشند. چیزی که فانی نیست. آن بیرون وقتی چیزی را از دست می‌دهی واقعا از دستش می‌دهی و دیگر نمی‌توانی به دستش بیاوری، چون در واقع چیزی برای در دست گرفتن نیست. همه چیز مثل حباب است. آن‌جا هیچ چیز مال ما نیست. فقط و فقط می‌توانیم تکه‌هایی از خودمان را به دندان بگیریم و تا می‌شود از این که تکه‌تکه‌مان کنند بپرهیزیم. به همین خاطر است که باید پی انتخاب بهتری باشیم، جای دیگری که حسرت درش بی‌معناست. ( صفحه‌ی ۷۵)
              • در این جهان چیزهایی هست که هیچ‌وقت نمی‌شود کامل گفت‌شان، چیز‌هایی که وقتی به کلمه در می‌آیند از ابعادشان کاسته می‌شود. مثلا اگر کسی بگوید ترس یا تنهایی یا اگر بگوید من از تنهایی می‌ترسم، هیچ جوره نمی‌شود ابعاد این ترس را فهمید. نمی‌شود گفت منظور ترسی است که تا عضله‌ی ران بالا می‌آید یا ترسی که اتاق را پر می‌کند یا ترسی که به اندازه‌ی جهان است. ابعاد دقیق تنهایی را هم نمی‌شود معین کرد. به همین خاطر تردید دارم باقی ماجرا را بگویم. ( صفحه‌ی ۹۵)
              • گفتن حقیقت عجیب است. شبیه تماس خرطوم زالوهاست با پوست بدن. شبیه نقطه‌ای است که سِر کننده‌ی بزاق زالوها بی حسش می‌کند و می‌شود مجرای انتقال خون از یک موجود زنده به موجود زنده‌ی دیگر. آخر داستان کسی نمی‌داند کدام یک از این دو موجود زنده می‌ماند. پس حقیقت را نمی‌شود به همین سادگی گفت. به چیزی بیشتر و همزمان کمتر از کلمات نیاز است. به چیزی شبیه یک نقطه‌. آن وقت است که حقیقت مثل خون جاری می شود از تنی به تن دیگر. ( صفحه‌ی ۱۰۴)
              • به مادر اما هیچ وقت چنین میلی نداشته‌ام. در واقع جهان بدون مادر برایم قابل تصور نبوده و نیست. تنها حس حقیقی‌ام به مادر در همه‌ی عمر فقط قدردانی است. این مادر بود که با آن اندام لاغر و بلند و دامنی که همیشه تنش بود و بوی نارنج و نعنا و یاس وحشی می‌داد، دروازه‌های جهانی را به رویم گشود که کمتر کسی شجاعت کافی دارد برای قدم گذاشتن به آستانه‌اش. باز هم می‌گویم، مادر مهربان‌ترین شبحی است که می‌توان از کنار آدم بگذرد و به یادش بیاورد که در جهان هیچ چیز برای ترسیدن نیست.  ( صفحه ی ۱۰۴)
              • زمان برای مرده‌ها و کسانی که نمی‌بینند بی‌معناست. مرده‌ها و آن‌هایی که ‌نمی‌بینند می‌توانند مدتی طولانی جایی بنشینند بی‌آنکه کاری کنند و هیچ وقت نفهمند چه‌قدر آن‌جا نشسته‌اند. زمان برای آن‌ها حجمی بی‌رنگ است که هیچ‌جوره نمی‌شود درکش کرد. چیزی شبیه هوا برای زندگان و کسانی که می بینند. شیخ می‌گوید زمان فقط به واسطه‌ی حرکت است که به وجود می‌آید. درواقع در این جهان زمان مقدار حرکت است و کسی که از بند حرکت رها باشد می‌تواند از بند زمان رها شود. این همان کاری است که سال‌هاست کرده‌ام. زمان که می‌ایستد همه چیز در آنِ واحد اتفاق می‌افتد. درست در همان لحظه‌ای که من دست‌هایم را از بدنم دور میکنم، دایناسورها می‌میرند و کودکی آن سوی جهان به دنیا می آید، همزمان با این که نیوتن جاذبه را کشف می کند، دیوار برلین فرو می‌ریزد و من، چشم‌هایم را در اتاق سفید بیمارستان باز و به پدر نگاه می‌کنم که با همان عینک همیشگی‌اش جلوم ایستاده. ( صفحه ی ۱۰۶)




              نوع مطلب : نشر چشمه، 
              برچسب ها : راهنمای مردن با گیاهان دارویی، عطیه عطارزاده، نشر چشمه،
              لینک های مرتبط :


              ( کل صفحات : 2 )    1   2   
              آمار وبلاگ
              • کل بازدید :
              • بازدید امروز :
              • بازدید دیروز :
              • بازدید این ماه :
              • بازدید ماه قبل :
              • تعداد نویسندگان :
              • تعداد کل پست ها :
              • آخرین بازدید :
              • آخرین بروز رسانی :
               
               
               
              شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic