کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
شنبه بیست و دوم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: آخرین رویای فروغ
نام نویسنده: سیامک گلشیری
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب:  زنی که بیمار است از نوه خود درخواست می‌کند او را به شهری ببرد وگرنه خودش به تنهایی می‌رود و درباره این سفر به دیگران چیزی نگوید، به شهر مورد نظر که می‌رسند مادربزرگ قدرت شناخت افراد را از دست می‌دهد، با فرزندانش تماس میگیرند تا آن‌ها بیایند، زمانی که میرسند .... . داستان درواقع در طول یک بعد از ظهر و شب بازگو می شود‌.


نظر من:  داستانش کشش دارد ولی خب خیلی لذت نبردم از خواندنش



برش هایی از متن کتاب:





نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : آخرین رویای فروغ، سیامک گلشیری، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
شنبه بیست و دوم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: موآ
نام نویسنده: منصور ضابطیان
نام انتشارات: نشر مثلث

داستان کتاب:  نویسنده این کتاب خبرنگار هستند و به کشور های مختلف یا بر اساس انتخاب خودشان یا موقعیت های کاری که برایشان پیش می آید سفر میکنند. اتفاق هایی که در آن کشور برایشان رخ میدهد یا مناظر و دیدار هایی که به وقوع می پیوندد که نشان دهنده ی آن کشور از نظر آداب و رسوم و نوع برخورد و رفتار های مردمانش هست را بازگو می کنند. در این کتاب در مورد سفر به ویتنام صحبت شده است. موآ به معنی باران هست


نظر من:  برعکس دیگر کتاب‌های قبلی این نویسنده این کتاب جامع تر بود و موارد بیشتری از سفرشان را بازگو کرده بودند.



برش هایی از متن کتاب:





نوع مطلب : نشر مثلث، 
برچسب ها : موآ، منصور ضابطیان، نشر مثلث،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: دختری که از چنگ داعش گریخت
نام نویسنده: فریدا خلف
نام مترجم: سمیه نصرالهی
نام انتشارات: نشر مهرگان خرد

داستان کتاب:  دختری با خانواده‌اش در روستایی زندگی‌ میکند. پس از مدتی متوجه نزدیک شدن داعش به روستایشان می‌شوند و... 
در این کتاب چگونگی دستگیری و جدا کردن افراد خانواده و استفاده کردن از آنها تا مرحله‌ای که از دست داعش گریختند و بر اساس گرفتن کمک هزینه به کشور اروپایی برای درس مهاجرت کردند روایت می‌شود. داستانی واقعیست که برای خود نویسنده رخ داده است.

نظر من: کتابش تلخ هست ولی خب اتفاقی هست که برای افرادی که گیر داعش افتادند رخ داده، خواندنش خالی از لطف نیست،



برش هایی از متن کتاب:




نوع مطلب : نشر مهرگان خرد، 
برچسب ها : دختری که از چنگ داعش گریخت، فریدا خلف، سمیه نصرالهی، نشر مهرگان خرد،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: خیانت
نام نویسنده: پائولو کوئلیو
نام مترجم: اعظم خرام
نام انتشارات: نشر کتاب پارسه

داستان کتاب:  زنی از یکنواختی زندگی اش خسته می‌شود و در ملاقاتی عشق دوران مدرسه‌اش را  می‌بیند. این ملاقات بدین صورت بود که زنی خبرنگار که دارای دو  کودک و همسر است به سراغ مردی می‌رود که کاندیدای ریاست کشور است که او هم دارای همسری است، تا با پرسش و گرفتن پاسخ مطلب برای نشریه ‌اش تهیه کند. این زن در بین اینکه میتواند تغییری در زندگی روزمره و یکنواختی زندگی‌اش ایجاد کند دست به خیانت بزند یا سراغ این کار اصلا نرود گیر می‌کند‌ و ....

نظر من:  کتاب از پائولو کوئلیو ، موضوع هم که جالب پس خوندنش پیشنهاد میشه.



برش هایی از متن کتاب:

مثل بچه‌ها یاد می‌گیریم که اگر گریه کنیم، محبت و نوازش دریافت می کنیم، اگر غم خود را بروز دهیم دلداری داده می‌شویم‌ و اگر نتوانیم آنچه را می‌خواهیم با لبخند بگیریم قطعا با اشک هامان خواهیم گرفت.
اما در بزرگسالی دیگر گریه نمی کنیم به جز در حمام، جایی که هیچ کس هق هق ما را نمی شنود. لبخندی که به بچه هامان می زنیم به کسی دیگر نمی زنیم. احساساتمان را نشان نمی دهیم چون ممکن است دیگران فکر کنند ضعیف و آسیب پذیریم و از ما سو استفاده کنند. خواب بهترین درمان است.( صفحه ی ۵۰)

از بابت پنهان نگاه داشتن عشقی ناممکن در دل،باید طلب بخشش کرد؟ نه؛ قطعا نه.
چون عشق خدا به ما هم غیر ممکن است، عشقی که هرگز در لحظه پاسخ داده نمی شود اما خدا هنوز عاشق ماست. آن قدر عاشق ماست که پیامبرش را برای ما فرستاد تا برایمان توضیح دهد که عشق چگونه نیرویی است که خورشید و ستاره ها را به حرکت در می آورد.
ما اغلب می شنویم که چگونه می توان دنیا را تغییر داد؟ با چه ایده هایی؟ اما اینها فقط کلمات هستند، کلماتی بی روح و بی احساس، تهی از عشق و هر اندازه هم که منطقی و زیرکانه باشند، باز هم نمی توانند بر ما تاثیر بگذارند.
چرا عشق از ایمان مهم تر است؟ چون ایمان، جاده ای است که ما را به سمت عشقی بزرگ تر اهنمایی می کند.
چرا عشق از صدقه و بخشش مهم تر است؟ چون بخشش یکی از جلوه های عشق است و همیشه کل از جز مهم تر است. خیریه و صدقه تنها یکی از راه های فراوانی است که عشق استفاده می کند تا بشر را به مقصد برساند و به همنوعاتش نزدیک تر کند. ( صفحه ی ۱۱۱)

همه ما می دانیم که در هر هفته، هر مناسبت و هر موقعیت، صدقات زیادی داده می شود، بدون آنکه عشقی در آن ها نهفته باشد.
در چنین موقعیت هایی، مردم با پرداخت پولی در خیریه شرکت می کنند و با جواهر ها و لباس های گران قیمتشان نیز خوش اند. دیگر فکر نمی کنند اگر به فکر بی خانمان های سومالیایی و آوارگان یمنی و گرسنگان اتیوپی بودیم، دنیا جای بهتری می شو. در این مراسم شرکت می کنیم و دیگر خود را بابت نمایش بی رحمانه ثروت مقصر نمی دانیم و هرگز از خودمان نمی پرسیم که آن پول ها کجا می رود؟
آنها که در مراسم خیریه شرکت نمی کنند یا کسانی که توان پراخت مبلغ زیادی را در این راه ندارند، به اهدای سکه ای به فقیری قناعت می کنند. چه کاری راحت تر از پرت کردن یک سکه جلوی فقیر است؟ انجام دادن این کار حتی از انجام ندادنش راحت تر است. چه حس آسودگی و آرامشی، فقط با یک سکه؟! هم به صرفه است و هم مشکلات آن بی نوا را حل میکند؟! در حالی که اگر ما واقعا عاشق او بودیم خیلی کار های دیگر برایش انجام میدادیم؛ یا اصلا کاری نمی کردیم، آن سکه را هم نمی دادیم.
کسی چه می داند؟ شاید عذاب وجدان، عشق واقعی را در ما بیدار کند. این چیز ها را امروز بهتر می فهمم. اگر موفق ترین زن دنیا بودم، اگر بیش از ماریان مورد توجه و ستایش بودم، هیچ ارزشی نداشتم اگر عشقی در قلبم نبود. هیچ ارزشی!
هر وقت با هنرمندان،سیاست مداران، فعالان اجتماعی،پزشکان، دانشجویان و حتی خدماتی های شهر مصاحبه می کنم، ازشان می پرسم " هدف شما چیست؟" بعضی می گویند تشکیل خانواده یا موفق شدن در شغلی که دارند. اما وقتی دوباره و این بار عمیق تر می پرسم، پاسخ می دهند، تلاش برای ساختن جهانی بهتر. دلم میخواهد اعلامیه ای با حروف طلایی چاپ کنم، به پل مون بلان ژنو بروم، و به هر عابر رهگذر یا سواره ای اعلامیه ای بدهم که در آن نوشته شده باشد :
از همه کسانی که امیدوارند روزی برای بشریت کاری بکنند، میخواهم فراموش نکنند که حتی اگر کالبدشان را در راه بشریت به آتش بکشند، چنانچه عشقی درون خود نداشته باشند، چیزی به دست نخواهند آورد. هیچ. مطلقا هیچ. ( صفحه ی ۱۱۲)

چیزی مهم تر از عشقی که در زندگی خودمان بازتاب داشته باشد، نمی توانیم به دیگران ببخشیم. عشق، زبان جهانی است. در جوانی زیاد سفر کرده ام. کشور های فقیر و ثروتمند زیادی را دیده ام. در سفر ها زبان محلی مردم را نمی دانستم اما شیوایی و فصاحت بی صدای عشق و محبت، در هر جایی می تواند مرا و منظورم را به دیگران بفهماند.
پیام عشق در روش زندگی ام پنهان است، نه در الفاظ و کار هایم. عشق از عناصر زیادی تشکیل شده است. مثل نور سفید. ما در مدرسه می آموزیم که اگر منشوری را جلو پرتو نور بگیریم، منشور نور را به هفت رنگ تجزیه می کند، رنگ های رنگین کمان.
عشق نیز چون نور از عناصری تشکیل شده است. آنها فضایلی هستند که هر روز درباره شان می شنویم و هر لحظه می توانیم مرورشان کنیم.
بردباری: عشق صبور است.
مهربانی: و مهربان است
فروتنی : بدون تکبر.
ادب: بدون بی ادبی.
فداکاری: به خودش نمی اندیشد.
خوش اخلاقی: زودرنج نیست.
عشق: به دور  از مکر و تزویز است.
خلوص: از ارتکاب اشتباه خرسند نمی شوند و مشتاق صداقت است.
همه این هدایا مربوط به ماست. مربوط به زندگی روزانه مان، همین امروز و فردایمان، نه مربوط به جهانی دیگر. ( صفحه ی ۱۱۳)

مشکل اینجاست که مردم مایلند این ویژگی ها را به عشق به خدا مرتبط کنند اما عشق به خدا چگونه جلوه می کند؟ از طریق عشق به همنوع.
برای رسیدن به آرامش در بهشت، باید عشق را روی زمین بیابیم. بدون آن موجود بی ارزشی هستیم. من عشق می ورزم و هیچ کس نمی تواتد آن را از من بگیرد. من عاشق همسرم هستم، کسی که همیشه مرا حمایت می‌ کند. ( صفحه ی ۱۱۴)

-یعنی همه این شکلی هستند؟
این را وقتی بچه ها خوابیدند و ما هم برای خواب آماده شدیم،از همسرم پرسیدم.
- چه شکلی؟
- مثل من، که یا فکر می کنم عالی‌ام یا افتضاح.
- ما همیشه در حال تمرین خود کنترلی هستیم. خودمان را کنترل می کنیم و سعی می کنیم نگذاریم هیولای درونمان از مخفیگاهش بیرون بیاید.
- درست است.
- ما چیزی که خودمان می خواهیم باشیم، نیستیم. چیزی هستیم که جامعه می خواهد، چیزی هستیم که والدینمان انتخاب می کنند. ما نمی خواهیم کسی را ناامید کنیم. نیاز شدیدی به دوست داشته شدن داریم. بنابراین بهترین ها را در وجود خود خفه می کنیم. کم کم درخشش رویا هامان تبدیل به هیولای کابوس  هامان می شود. آنها کار هایی اند که انجامشان نداده ایم. ممکن هایی که ناممکن کرده ایم. ( صفحه ی ۱۳۵)

پیشنهاد کرد بلند شویم و به پارک برویم. در یکی از ورودی های پارک مهره های پلاستیکی بزرگ شطرنج قرار داده شده و صفحه سیاه و سفید شطرنج  هم روی زمین نقاشی شده بود‌. با وجود سردی هوا بعضی از مردم داشتند بازی می کردند. او به ندرت و من بی وقفه حرف می زدم‌ گاهی وقت ها با رضایت و گاهی مطابق زندگی خودم‌. جلو شطرنج غول‌آسا ایستادیم‌ به نظر می رسید بیشتر متوجه بازی است تا کلمات من. دست از آه و ناله کردن کشیدم و من هم بازی را دنبال کردم؛ گرچه علاقه ای به آن نداشتم.‌ او گفت: 
- تا آخر راه را برو
- تا اخر راه؟ یعنی همسرم را فریب بدهم، کوکائین در کیف رقیبم بگذارم و به پلیس زنگ بزنم؟
خندید.
- این بازیکن ها را می‌بینی؟ آنها همیشه مجبورند حرکت بعدی شان را انجام دهند‌ نمی توانند وسط کار از بازی دست بکشند چون این یعنی قبول شکست. زمانی می رسد که شکست اجتناب ناپذیر است اما دستکم آنها تا آخر بازی کرده اند. فکر کردن به اینکه خوبیم یا بد، پوچ و بی معنی است. امروز آسمان ژنو با ابر پوشیده شده و ممکن است ماه ها طول بکشد تا از آسمان بروند اما دیر یا زود خواهند رفت، با انجان دادن آنچه نباید  انجامش دهی، خودت را پیدا می کنی‌ همان طور که گفتم روشنایی روحت بزرگ تر از تاریکی ات است. اما برای رسیدن به این نقطه باید بازی را تمام  کنی ( صفحه ی ۱۴۹)

- فعالیت غیر اخلاقی؟ همین حالا هم جوان ها را تشویق به مصرف گرایی می کنیم. حتی وقتی تبلیغ می کنیم که سرعت اتومبیل های جدید به دویست و پنجاه کیلومتر می رسد؛ در واقع تشویق به تصادف کردن میکنیم. وقتی گزارش هایی درباره آدم های موفق می نویسیم؛ بدون انکه توضیح دهیم چگونه به آنجا رسیده اند و بقیه را متقاعد می کنیم بی ارزشند، در واقع تشویق به افسردگی و خودکشی کرده ایم. ( صفحه ی ۱۵۰)

اغلب لبخندی برای صورت و کلمه ای حاکی از دلگرمی بر زبان داریم چون هیچ کس نمی تواند تنهایی اش را برای دیگران شرح دهد، مخصوصا وقتی جزو کله گنده ها و از ما بهتران باشیم. اما این تنهایی وجود دارد و بهترین پاره های وجود ما را می خورد. چون ما باید برای ابراز شاد بودن از تمام انرژی مان استفاده کنیم. اگرچه هرگز قادر نیستیم خود را فریب دهیم، پافشار می‌کنیم، ایستادگی می‌کنیم. هر صبح فقط غنچه های روز را نشان می‌دهیم و ساقه خارداری را که به ما آسیب میزند پنهان نگه میداریم، ساقه ای که ما را از درون زخمی می کند.

حتی با دانستن اینکه هر کس از جهتی احساس تنهایی مطلق می کند، باز برایمان تحقیر آمیز است که بگوییم "من تنها هستم و نیاز به هم صحبت دارم" باید این هیولا را بکشم. همه فکر می‌کنند این هیولا مثل اژدهای افسانه ها، خیالی است. اما اینگونه نیست. من منتظر شوالیهای نجیب و اصیلم که با همه شکوهش برای مغلوب کردن آن بیاید و آن را برای همیشه به قعر دوزخ بیاندازد. اما شوالیه هرگز نمی آید .با این حال نمی توانیم امیدمان را از دست بدهیم. کارهایی کرده‌ایم که معمولاً نمی کنیم. جرئت کرده این به ورای آنچه خوب و مورد نیاز ماست برویم. تیغ های درونمان بزرگ تر خواهند شد و هر روز بیشتر ما را در بر خواهند گرفت. ما هنوز هم نباید از نیمه راه برگردیم. همه به نتیجه نهایی چشم دوخته‌اند. انگار که زندگی بازی شطرنج بزرگی است و تظاهر  میکنیم که برد و باخت در بازی برایمان مهم نیست و مهم،  رقابت است. اجازه می دهیم احساسات واقعیمان جوانه بزنند آنها را مبهم و پنهان نگه میداریم. اما بعد ...( صفحه ی ۱۵۷ )

او برایم توضیح داد که همه ما در هنگام تولد، لحظاتی از کشف و شهود داریم و این مساله نزد مونث ها رایج تر است. همان طور که هر محققی می داند، الهه های کشت و باروری همیشه زن بوده اند و بوته های شفابخش را دستان زنان به قبایل غارنشین معرفی کردند. زن ها نسبت به دنیای روحی و احساسی نفوذپذیری ترند و همین آن ها را برای پذیرش بحران ها مستعد می کند، بحران هایی که پزشکان بیشتر به آن حمله عصبی می گفتند و امروزه از اصطلاح دو قطبی برای آن استفاده می کنند، یعنی تمایل برای رفتن از مرحله رضایت کامل به مرحله افسردگی عمیق- آن هم چند بار در روز. از نظر مرد کوبایی، ارواح بیشتر تمایل دارند با زنان صحبت کنند تا با مردان، چون زن ها زبان غیر کلامی را بهتر می فهمند. من سعی کردم با زبان خودش صحبت کنم. ( صفحه ی ۱۷۳)





نوع مطلب : نشر کتاب پارسه، 
برچسب ها : خیانت، پائولو کوئلیو، اعظم خرام، نشر کتاب پارسه،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: کوه پنجم
نام نویسنده: پائولو کوئلیو
نام مترجم: دل آرا قهرمان
نام انتشارات: نشر آسیم

داستان کتاب:  کودکی بر او حرف هایی نازل می شود که در شهرش، ا را پیامبر می‌نامند. پس از آن که بزرگ می‌شود، در کشورش بر سر خدا جنگ می شود و در پی کشتن پیامبر ها بر می آید ...

نظر من:  کتاب از پائولو کوئلیو  هست که دیگه حرفی توش نیست.



برش هایی از متن کتاب:

ایلیا گفت:
-من به خداوندی خدمت کردم که اکنون مرا به دست دشمنانم رها کرده است. کاهن یهودی که از لاویان بود پاسخ داد:
- خدا، خداست. او به موسی نگفت که من خوبم یا بد فقط گفت: من هستم. او همه آن چیزی است که در زیر آسمان وجود دارد، او برق درخشانیست که خانه را می‌سوزاند، و دست انسان است که خانه را دوباره می‌سازد. (صفحه‌ی ۹)


کاهن می‌دانست که از همه سلاح های مخربی که بشر اختراع کرده است، کلام وحشتناک ترین و قوی ترین سلاح است. خنجر و نیزه  رد خون به جا می‌گذاشتند، نیزه پرتاب شده از دور دست دیده می‌شد، زهر ها را می‌شد شناخت و از آن ها اجتناب کند. اگر آیین و رسوم مقدس منتشر می‌شد بسیاری از آدمیان می کوشیدند تا برای تغییر در مسائل جهان از آن ها استفاده کنند و خدایان از این بابت آشفته می شدند. تا آن زمان تنها قشر روحانی خاطرات اجدادی را حفظ می کردند و این اسرار شفاها نقل می شد و سوگند وفاداری برای پنهان نگاه داشتن آنها واجب بود. از طرفی برای درک و فهم  حروف مصری که در دنیا پراکنده شده بود سال ها مطالعه و زحمت لازم بود و از این طریق تنها کسانی که آماده شده بودند یعنی کاتبان و کشیشان اجازه داشتند و قادر بودند که اطلاعاتی را منتقل کنند. ( صفحه ی ۷۲)

- تو نمی‌دانی چه می گویی. فاجعه ای در کار نیست. تنها چیزی که وجود دارد "گریز ناپذیر" است. هر چیزی دلیل وجودی خود را دارد و این تو هستی که باید بین آنچه گذراست و آنچخ مایدار هست تمیز و تشخیص دهی.
ایلیا پرسید:
- چه چیزی گذراست؟
- "گریز ناپذیر".
- وچه چیزی پایدار است؟
- درس هایی که از  "گریز ناپذیر" می‌آموزیم. ( صفحه ی ۱۵۲)

- اندوهی که شما در چشمان من خواندید، بخشی از داستان زندگی من است. اما بخشی کوچک که فقط چند روز بیشتر طول نمی کشد. فردا هنگامی که در جهت اورشلیم به راه بیفتم، نیروی خود را از دست می دهد و کم کم ناپدید می شودگ غم ها برای ابد ادامه ندارند، وقتی که ما به سوی آن چیزی که همواره خواسته ایم حرکت می کنیم.
-آیا همیشه باید رفت؟
-همیشه باید دانست که چه زمانی یک مرحله از زندگی پایان می یابد. اگر برای باقی ماندن در آن مرحله بیش از زمان لازم پافشاری کنی، شادی و احساس آسایش را از دست می دهی و ممکن است که خداوند تو را به راه آورد.
-خداوند سخت گیر است.
-فقط با برگزیدگانش. ( صفحه ی ۲۶۲)

ایلیا به اکبر در آن پایین نگاه کرد. بله خداوند می تواند گاهی خیلی سخت گیر باشد، اما هرگز ماورای توان یک فرد از او چیزی نمی خواهد، کودک نمی دانست که آنان در مکانی نشست اند که ایلیا به فرشته خدا ملاقات کرده و فرمان یافته بود که او را از میان مردگان بازگرداند. ( صفحه ی ۲۶۲)






نوع مطلب :
برچسب ها : کوه پنجم، پائولو کوئلیو، دل آرا قهرمان، نشر آسیم،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: عامه پسند
نام نویسنده: چارلز بوکوفسکی
نام مترجم: محمد صادق سیط الشیخ
نام انتشارات: نشر چلچه

داستان کتاب:  مردی که کارآگاه هست، در طول داستان سه پرونده به او محول میشه، یکی پیدا کردن پرنده قرمز، دیگری اثبات اینکه مردی که چندین سال پیش خبر فوتش پیچیده بود، هنوز زنده است. این  پرونده از طرف بانوی مرگ بهش داده شده. دیگری اثبات خیانتکار بودن زن به همسرش است تا او بتواند از زنش طلاق بگیرد. و در کتاب به حل این پرونده ها می‌پردازد.

نظر من:  کتاب خاصی نبود، اما از نظر اتفاق ها جالب است. قبل از خوندنش یه سر به بیوگرافی نویسنده بزنید‌.



برش هایی از متن کتاب:

زندگی عجیب است؟ مگر نه؟ آنها همیشه مرا به عنوان آخرین نفر برای تیم بیسبال یارکشی می‌کردند چون فقط من بودم که آن عوضی‌ها را آن همه راه تا انور با ماشینم می‌بردم. راسو های حسود چون من با استعداد بودم، یعنی هستم. بعضی وقت‌ها به دست‌هایم نگاه که می‌کردم با خودم می‌گفتم که من می‌توانستم پیانیست بزرگی شوم. یا چیزی شبیه این‌. ولی دست‌هایم چه گناهی کرده‌اند؟ یا جایی از بدنم را با آن خارانده بودم یا چک نوشته است، بند کفش بسته، سیفون کشیده‌ام. با خودم گفتم هم دست‌هایم را حرام کردم هم استعدادم را. ( صفحه ی ۱۷)

مدت‌ها صبر کردیم و انتظار کشیدیم. این دکتر نمی‌داند همین انتظار کشیدن یکی از چیز هایی است که آدم را دیوانه می‌کند؟ مردم دائما انتظار می‌کشند در صف پول، در انتظار ازدواج، انتظار میکشند تا باران بیاید و بعد منتظر می‌مانند تا بند بیاید. منتظر غذا می‌مانند تا آماد شود پس از خوردت منتظرند تا سیر شوند و بعد انتظار می‌کشند تا دوباره گرسنه شوند. تو مطب روان‌پزشک با بقیه دیوانه‌ها انتظار می‌کشی و نمی‌دانی که تو هم جزئی از این روانی‌ها هستی یا نه؟( صفحه ی ۱۶۳)




نوع مطلب :
برچسب ها : عامه پسند، چارلز بوکوفسکی، محمد صادق سبط الشیخ، نشر چلچله،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: جنگل نروژی
نام نویسنده: هاروکی موراکامی
نام مترجم: م. عمرانی
نام انتشارات: نشر نوای مکتوب

داستان کتاب:  پسری تنها دوستش را بر اثر خودکشی در سن ۱۷ سالگی از دست می دهد. برای فراموشی به شهر دیگر می رود تا وارد دانشگاه شود. با دوست دختر دوستش ارتباطش را ادامه میدهد تا سن ۲۱ سالگی که داستان این مدت زندگی شان روایت می شود.

نظر من:  چند داستان کوتاه از این نویسنده خواندم که اصلا به دلم ننشست،  اما دو رمان به نام کافکا در کرانه و جنگل نروژی  بسیار دلچسب بودند.



برش هایی از متن کتاب:

در مرکز زندگی، همه چیز حول محور مرگ می‌چرخید. ( صفحه ی ۳۶)

مرگ وجود دارد، نه به عنوان چیزی مقابل زندگی، بلکه به عنوان بخشی از آن! ( صفحه ی ۳۵)

" خیلی مد روز نیستند."
" به همین خاطر آن‌ها را می‌خوانم. اگر فقط کتاب هایی را بخوانی که دیگران می‌خوانند، همان طور فکر خواهی کرد که دیگران فکر می‌کنند. این دنیای احمق‌ها و نادان‌هاست. انسان ‌های واقعی از انجام چنین کاری شرم دارند. متوجه نشده‌ای، واتانابه؟ من و تو تنها انسان‌های واقعی این خوابگاه هستیم. بقیه همه آشغال هستند." ( صفحه ی ۴۴)




نوع مطلب :
برچسب ها : جنگل نروژی، هاروکی موراکامی، م.عمرانی، نشر نوای مکتوب،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
لیستی از کتابایی که به نظرم ارزش وقت گذاشتن و خواندن دارن رو تهیه کردم.  پیشنهاد می کنم به سراغ این کتاب ها حتما بروید.

  • سلوک- محمود دولت آبادی- نشر چشمه ( در مورد پیرمردی ست که دل در گرو دختر جوانی داده است و .... . مکالمات این پیرمرد با خود و داستان آن عشق به صورت پراکنده از زبان راوی های مختلف بیان می شود.)
  • جای خالی سلوچ- محمود دولت آبادی- نشر چشمه ( داستان زندگی خانواده ای در روستایی است که پدر صبحی بی خبر از روستا پی پیدا کردن کار می رود و همسرش و فرزندانش می مانند. داستان آن ها روایت می شود.)
  • سمفونی مردگان- عباس معروفی- نشر ققنوس ( داستان خانواده ای هفت نفره در زمان جنگ اگر اشتباه نکنم که پدر متعصبی دارند روایت می شود.)
  • پادشاه گدا و راز شادمانی- جوئل بن ایزدی- مهرآیین اخوت- نشر هیرمند ( داستان مردیست که به قصه گویی مشغول است اما ....بین هر فصل داستان کوتاه مجزایی تعریف می شود.)
  • یوزپلنگانی که با من دویدند- بیژن نجدی - نشر مرکز ( مجموعه ای از چند داستان کوتاه هست)
  • یادداشت یک پزشک جوان- میخائیل بولگاکف- آبتین گلکار-  نشر ماهی ( تجربه خود نویسنده هست. او پس از فاغ التحصیل شدن برای گذراندن دوره اش به روستایی فرستاده می شود. او که می ترسد زمان درمان اشتباه کند اولین تجربه های خودش از درمان کردن مریضی های متفاوت را به نگارش درآورده است.)
  • جیرجیرک- احمد غلامی- نشر چشمه ( مجموعه چند داستان کوتاه هست)
  • پائیز فصل آخر است- نسیم مرعشی- نشر چشمه ( داستان زندگی سه دوست اگر اشتباه نکنم هست. هر کدام در زندگی اتفاق هایی برای آن ها می افتد و در داستان موازی هم داستان زندگی شان بهه زیبایی روایت می شود)
  • لذتی که حرفش بود- پیمان هوشمند زاده- نشر چشمه ( در مورد عکس و عکاس هست . ارتباط جالبی بین آدم ها و عکس ها پیدا کرده اند. داستان نیست ولی زیباست)
  • اگر بمانم- گیل فورمن- مهرآیین اخوت- نشر هیرمند( فیلمش هم هست) ( یک روز برفی که مدارس تعطیل هستند خانواده ای چهار نفره سوار ماشین میشوند تا به دیدن پدر بزرگ و مادر بزرگ فرزندانشان بروند اما در راه تصادفی صورت می گیرد و ...)
  • بخت پریشان- جان گرین- مریم فرادی- نشر هیرمند( فیلمش هم هست) ( دختری که با بیماری سرطان ریه دست و پنجه نرم می کند به یک جلسه ای می رود که افراد آن خودِ بیماران ِ سرطانی هستند. در آنجا با پسری آشنا می شود ...)
  • ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد- پائولو کوئیلیو- دل آرا قهرمان- نشر فرزان ( فیلمش هم هست) ( دختری بابت مشکلاتش از زندگی سیر می شود و خودکشی می کند. پدر و مادرش او را به تیمارستانی می برند و در آنجا دکتر ...)
  • چشم هایش- بزرگ علوی- نشر نگاه( فیلمش هم هست) ( نقاش تابلویی می کشد و اسم آن را به جای چشم ها می گذارد چشم هایش و پس از فوت او یکی از دوست دارانش دنبال صاحب آن چشم می گردد تا داستان پشت آن تابلو را متوجه  شود ...)
  • شیطان و دوشیزه پریم- پائولو کوئیلیو- آرش حجازی- نشر کاروان (مردی که صاحب کارخانه اسلحه سازی است خانواده اش به دلیلی از دنیا می روند. او در پی نیک یا بد بودن دنیا و مهربانی کردن به روستایی می رود ...)
  • پسری با پیژامه راه راه- جان بوبن- پروانه فتاحی- نشر هیرمند ( فیلمش هم هست) ( پسر بچه ای که پدرش جز فرمانده های سپاه نازی ها بوده است به دستور هیتلر با خانواده اش به اردوگاهی نقل مکان می کند. در آن جا ...)
  • انسان ها- مت هیگ- گیتا گرکانی- نشر هیرمند ( ریاضیدانی جواب مساله ای را پیدا می کند که پیدا کردن آن باعث تغییر جهان می شود. برای همین انسان های فضایی در پی از بین بردن او می شوند. در این کتاب اخلاق و رفتار انسان ها بیان می شود.)
  • جین ایر- شارلوت برونته- هانیه چوپانی- نشر فراروی ( دختری مادرش فوت می کند و به پیش دایی اش می رود. دایی او که فوت می کند، زن دایی اش او را به مدرسه شبانه روزی می فرستد. او بزرگ می شود و ...)
  • جستار هایی در باب عشق- آلن دوباتن- گلی امامی- نشر نیلوفر ( داستان عشقی بیان می شود که موازی آن به تحلیل آن هم پرداخته می شود. آن عشق از ابتدای شکل گیری و از بین رفتنش توضیح داده می شود و عللش بررسی می شود.)
  • مامان و معنی زندگی- اروین یالوم- سپیده حبیب- نشر قطره ( مجموعه ای از چند داستان هست. در آن ها به بیمارانی که مشکل روحی دارند و چگونگی درمان آن پرداخته می شود.  که داستان ها واقعی و تجربه خود نویسنده هست)
  • مردی به نام اوه- فردریک بکمن- فرناز تیمورازف- نشر نون ( فیلمش هست) ( داستان پیرمردی با اخلاق خاص هست. او همسری را که بسیار دوست داشت را از دست داده و در پی خودکششی خود هست اما...)
  •  طریقت عشق- الیف شفق- اکرم غفاروند- نشر فکر آذین ( داستان زندگی مولانا موازی داستان زندگی زنی بیان می شود که بسیار زیباست.)
  • آخرین انار دنیا- بختیار علی- مریوان حلبچه ای- نشر ثالث (  سه پسر به نام  سریاس صبحدم هستند که داستان زندگی مشابه ای دارند ...)
  • بخارای من، ایل من- محمد بهمن بیگی- نشر تخت جمشید ( داستان زندگی خود نویسنده است تا جایی که در خاطرم هست. او که از عشایر بود به دانشگاه می رود و پس از تحصیل بر می گردد و معلم کودکان عشایری می شود. ..)
  • قلب سگی- میخاییل بولگاکف- آبتین گلکار- نشر ماهی ( داستان پزشکی است که می خواهد غده هیپوفیز انسان را در سگ جایگذاری کند تا ...)
  • مارک و پلو- منصور ضابطیان- نشر مثلث ( سفرنامه های منصور ضابطیان روزنامه نویس به کشور های مختلف است. جلد دیگر این کتاب مارک و دو پلو هست)
  • فراتر از بودن- کریستین بوبن- سید حبیب گوهری راد- نشر رادمهر 
  • و نیچه گریه کرد- اروین یالوم- مهشید میر معزی- نشر نی ( داستان زندگی دکتری است که از طریقی به مداوای نیچه می پردازد ...)
  • ته خیار- هوشنگ مرادی کرمانی- نشر معین ( مجموعه ای از داستان های کوتاه هست)
  • جغرافیای من و تو- جنیفر اسمیت- مهرآیین اخوت- نشر هیرمند ( دختری به دلیل مسافرت رفتن پدر و مادرش در خانه شان در برجی تنهاست. برق قطع می شود. او و پسر سرایدار در آسانسور محبوس می شوند ...)
  • 1984- جورج اورول- صالح حسینی- نشر نیلوفر( داستان مردی ست که در خانه اش هر جا دوربینی قرار دارد که رییس اعظم تمام حرف ها و حرکات تمامی مردم را زیر نظر بگیرد و ...)
  • مزرعه حیوانات- جورج اورول- احمد کسایی پو- نشر ماهی ( حیوانات مزرعه ای روزی علیه ارباب شان شورش می کنند و او را از مزرعه بیرون می کنند تا خودشان سرور خودشان باشند و ...)
  • من نجود هستم، ده ساله و طلاق گرفته- دلفین مینویی- عطیه سادات میرخانی- نشر هیرمند ( داستان واقعی دختری ده ساله است که او را شوهر می دهند و نتیجه این ازدواج طلاق می شود آن هم درخواست طلاق توسط خودش  که دختری افغانی است اگر اشتباه نکنم)
  • نوه ی آقای لین- فیلیپ کلودل- سوسن ضیا- نشر قطره ( پیرمردی خانواده اش را در جنگ از دست می دهد و تنها نوه اش که نوزادی بیش نیست زنده می ماند. او را به عنوان پناهنده به کشور دیگری می برند و داستان این رفتن ها و نگه داری از نوه بیان  می شود.)
  • در اندرون- افسانه اتحادیه- نازیلا خلخالی-نشر فرزان ( داستان اندرون یا همان حرمسرای ناصرالدین شاه قاجار هست که فکر کنم از زبان یکی از همسرانش روایت می شود)
  • مجموعه ماجرا های بچه های بدشانس- لمونی اسنیکت- رضا دهقان-نشر ماهی( مجموعه ای 13 جلدی برای رده سنی نوجوانان هست. داستان سه کودکی است که در آتش سوزی پدر و مادرشان را از دست می دهند و هر بار پیش یکی از قیم هایشان می روند اما به دلیل به ارث رسیدن دارایی بسیار به آنها فردی در پی تصاحب آن ها هست ...)
  • قلندر و قلعه- سید یحیی یثربی- نشر قو  - ( داستان زندگی شیخ شهاب الدین سهروردی هست)
  • کافکا در کرانه- هاروکی موراکامی- مهدی غبرائی- نشر نیلوفر ( داستان پسری است که در سن چهار سالگی مادر و خواهرش، او و پدرش را ترک می کنند. کافکا در پانزده سالگی از خانه فرار می کند. مردی به ناکاتا در زمانی که به دبستان می رفت اتفاقی برای او رخ می دهد و حالا که فردی بزرگسال است می تواند با گربه ها حرف بزند ...)




نوع مطلب : خوانش ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نام کتاب: من لوسی بارتون هستم
نام نویسنده: الیزابت استروت
نام مترجم: مریم سرلگ
نام انتشارات: نشر کوله پشتی

داستان کتاب:  داستان دختری روستاییست که برای زندگی بهتر برخلاف حرف‌های مادر و پدر روستا را ترک کرده و به شهر می‌آید. در آنجا تشکیل زندگی می‌دهد و دارای دو فرزند می‌شود. در این مدت خانواده‌اش از صحبت با او امتناع می‌کنند تا اینکه زمانی مریض می‌شود و در بیمارستان بستری می‌شود. مادرش را با تلفنی که شوهرش به خانواده‌اش می‌‌زند، بعد از مدت‌ها می بیند. در  این کتاب خلاصه ای از قبل و بعد ماجرای زندگی‌اش روایت شده.

نظر من:   کتاب خاصی نبود.



برش هایی از متن کتاب:

بکا، دختر دل‌نازک‌تر من یک بار به من گفت: «مامان وقتی تو یه رمان می‌نویسی می‌تونی اون رو بازنویسی کنی، اما وقتی با یکی بیست سال زندگی کردی مثل یه رمانه که دیگه نمی‌شه بازنویسیش کرد!»
 بچه‌ی عزیز من، نفس من، چطور این فکر به ذهنت رسید؟ با این سن کم. وقتی او این حرف را به من زد نگاهش کردم و گفتم: «درست می‌گی.»





نوع مطلب :
برچسب ها : من لوسی بارتون هستم، الیزابت استروت، مریم سرلگ، نشر کوله پشتی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: از به
نام نویسنده: رضا امیرخانی
نام انتشارات: نشر کتاب نیستان

داستان کتاب:  خلبانی که کلی افتخارات دارد در جنگ ایران و عراق طی عملیاتی دچار سانحه شده و دو پای خود را از دست می‌دهد. این کتاب مجموعه‌ای نامه هست از افراد مختلف از جمله دختری که طی موشک باران پدر و مادرش را از دست داده، زنان خلبان‌ها به هم و ...
نظر من:  خواندنش خالی از لطف نیست ولی کتاب خاصی نیست.



برش هایی از متن کتاب:




نوع مطلب :
برچسب ها : از به، رضا امیرخانی، نشر کتاب نیستان،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: سه شنبه ها با موری
نام نویسنده: میچ البوم
نام مترجم: علیرضا نوری
نام انتشارات: نشر آواری مکتوب

داستان کتاب:  استاد دانشگاه با کلی مدارک و افتخاراتی که دارد بر اثر بیماری نادری کم کم عضله هایش از واکنش نشان دادن و دستور گرفتن از مغز باز می‌ماند و بر روی ویلچر آن مدت از زندگی‌اش را می‌گذراند. اما در این زمان باز هم خوش‌بین است و با تلاش بسیار وضعیت کنونی زندگی اش را قبول می‌کند. دانشجوی باهوش او که در جشن فارغ التحصیلی به او قول داده بود تا با او در ارتباط باشد اما درگیر زندگی می‌شود و خبری از استادش نمی‌گیرد تا اینکه روزی در تلویزیون اسم استادش را می‌شنود ... .

نظر من: پیشنهادش می‌کنم. برای کسانی که افسرده هستند یا برای زندگی و راضی بودن دنبال دلیل می‌گردند، می‌تواند اندکی از این کتاب کمک بگیرد.



برش هایی از متن کتاب:

«آیا برایت از کشمکش اضداد حرف زده‌ام؟»
 کشمکش اضداد؟
«زندگی‌ مجموعه‌ای‌ از فراز و نشیب‌هاست. دلت می‌‌خواهد کاری‌ بکنی‌، اما مجبوری‌ کار دیگری‌ انجام دهی‌. از چیزی‌ ناراحتی‌ اما می‌‌دانی‌ که نباید باشی‌، چیزهایی‌ را امر مسلم می‌‌پنداری‌ و این در حالی‌ است که می‌‌دانی‌ هرگز نباید چیزی‌ را امر مسلم فرض کنی‌.
«کشمکش اضداد به کشیدن یک لاستیک می‌‌ماند. همه ما جایی‌ در این میانه زندگی‌ می‌‌کنیم.»
 می‌‌گویم به یک مسابقه کشتی‌ شباهت دارد.
«مسابقه کشتی‌؟» بعد می‌‌خندد. «بله، می‌‌توانی‌ زندگی‌ را این گونه توصیف کنی‌.»
 می‌‌پرسم، حالا چه کسی‌ برنده می‌‌شود؟
«چه کسی‌ برنده می‌‌شود؟»
 تبسمی‌ می‌‌کند، چشمانش تابی‌ می‌‌خورد، دندان‌های‌ کج شده‌اش خودی‌ نشان می‌‌دهد.
«عشق برنده می‌‌شود، برنده همیشه عشق است.»

«میچ، تو به موضوع توجه داشتن من به کسانی‌ اشاره کردی‌ که آنها را نمی‌‌شناسم. اما می‌‌دانی‌ از این بیماری‌ چه چیزهایی‌ می‌‌آموزم؟
چه چیزهایی‌؟
«مهمترین چیزها در زندگی‌ این است که بدانی‌ چگونه به دیگران عشق بورزی‌ و چگونه مورد مهر و عشق آنها واقع شوی‌.»
 صدایش به نجوا تبدیل شد. «بگذار عشق به درونت رخنه کند. فکر می‌‌کنیم که شایسته این عشق نیستیم. فکر می‌‌کنیم اگر عشق را به وجودمان راه دهیم، بیش از اندازه نرم می‌‌شویم. اما فرزانه‌ای‌ به نام لی‌ واین جان کلام را گفت. او گفت: ‎ عشق تنها حرکت منطقی‌ است.»
 موری‌ دوباره حرفش را تکرار کرد: «‎ عشق تنها حرکت منطقی‌ است.» سپس مکثی‌ کرد تا تأثیر حرفش را روی‌ من ارزیابی‌ کند.

از موری‌ پرسیدم آیا به حال خود متأسف است.
 جواب داد: «بعضی‌ وقت‌ها به هنگام صبح ناراحت می‌‌شوم. به حال خودم سوگواری‌ می‌‌کنم. انگشت‌ها و دستم و آنچه را هنوز برایم باقی‌ مانده تکان می‌‌دهم و به حال آنچه از دست داده‌ام تأسف می‌‌خورم. برای‌ خودم سوگواری‌ می‌‌کنم، برای‌ خودم که به تدریج و به آرامی‌ به سوی‌ مرگ می‌‌روم. بعد دست از سوگواری‌ برمی‌‌دارم.»
 به همین شکل؟
«اگر لازم باشد به قدر کافی‌ گریه می‌‌کنم، بعد به همه نعمت‌ها و جنبه‌های‌ مثبتی‌ فکر می‌‌کنم که هنوز برایم باقی‌ مانده است. به کسانی‌ فکر می‌‌کنم که هنوز به دیدنم می‌‌آیند، به داستان‌ها و حکایت‌هایی‌ فکر می‌‌کنم که قرار است برایم تعریف شود و اگر سه‌شنبه باشد، به تو فکر می‌‌کنم. آخر ما مردمان روز سه‌شنبه هستیم.»
 می‌‌خندم. مردمان روز سه‌شنبه.
«میچ، بیش از این خودم را ناراحت نمی‌‌کنم. اندکی‌ ابراز تأسف هرروز صبح، ریختن چند قطره اشک، همین. همین اندازه کافیست.»
به یاد همه کسانی‌ افتادم که ساعت‌های‌ طولانی‌ از اوقات روزشان را با تأسف خوردن به حال خود می‌‌گذرانند. چقدر خوب است که برای‌ تأسف خوردن به حال خودمان نیز زمان مشخص و محدودی‌ در نظر بگیریم. چند دقیقه اشک بریزیم و بعد به استقبال روزی‌ برویم که در پیش رو داریم و اگر موری‌ با آن حال وخیمش می‌‌توانست چنین کاری‌ بکند...

موری‌ دوباره گفت: «همه می‌‌دانند که روزی‌ می‌‌میرند، اما کسی‌ این را باور نمی‌‌کند. اگر باور می‌‌کردیم، رفتارمان را تغییر می‌‌دادیم.»
 گفتم به عبارت دیگر درباره مرگ خودمان را فریب می‌‌دهیم.
«بله. اما راه بهتری‌ هم وجود دارد. راه بهترش این است که بدانی‌ روزی‌ می‌‌میری‌ و برای‌ این مردن آماده باشی‌. این گونه بهتر می‌‌توانی‌ تا روزی‌ که زنده هستی‌ درگیر زندگی‌ باشی‌.»
 چگونه می‌‌توان برای‌ مردن آماده شد؟
«باید کار بودایی‌‌ها را بکنی‌. فرض کن همه روزه پرنده‌ای‌ بر شانه‌ات می‌‌نشیند و می‌‌پرسد: ‎ آیا امروز همان روز است؟ آیا حاضر هستم؟ آیا همه آن کارهایی‌ را که لازم است انجام می‌‌دهم؟ آیا همان کسی‌ هستم که می‌‌خواهم؟»

در حالی‌ که چشمانش هنوز بسته بود ادامه داد: «می‌‌خواهم دل بکنم.»
 دل بکنید؟
«بله، دل بکنم. و این موضوع بسیار مهمی‌ است. نه تنها برای‌ کسی‌ چون من در حال احتضار، بلکه حتی‌ برای‌ کسانی‌ مثل تو که از سلامت کامل برخوردارند. باید دل کندن را یاد گرفت.»
 چشمانش را باز کرد و هوا را از ریه‌هایش خارج ساخت. «می‌‌دانی‌ بودایی‌‌ها چه می‌‌گویند؟ توصیه می‌‌کنند که به چیزی‌ دل نبندیم. همه چیز موقتی‌ است.»
 گفتم اما مگر شما همیشه توصیه نمی‌‌کردید که زندگی‌ را تجربه کنیم؟ همه احساسات خوش و همه احساسات ناخوشایند را تجربه کنیم؟
«چرا.»
 در این صورت چگونه می‌‌توانید منفصل بشوید؟
«میچ، داری‌ فکر می‌‌کنی‌. اما دل کندن و منفصل شدن بدین معنا نیست که نگذارید تجربه‌ای‌ به شما نفوذ کند. برعکس، اجازه می‌‌دهید تا عمیقا تجربه کنید. تنها این گونه است که به دل کندن می‌‌رسید.»
 متوجه منظورتان نیستم.
«هر احساسی‌ را که می‌‌خواهی‌ در نظر بگیر. عشق به یک زن، یا احساس اندوه به خاطر یکی‌ از عزیزان و یا شرایطی‌ که من دارم، هراس و تألم از یک بیماری‌ مهلک. اگر نگذاری‌ که این احساس را به طور کامل تجربه کنی‌، هرگز به انفصال نمی‌‌رسی‌. نمی‌‌توانی‌ دست بکشی‌، دل بکنی‌. در واقع گرفتارتر از آن هستی‌ که بترسی‌. از درد می‌‌ترسی‌، از اندوه می‌‌ترسی‌، از آسیب‌پذیری‌ ملازم عشق می‌‌ترسی‌.
«اما اگر در این احساسات غرق شوی‌. اگر به درون این احساسات شیرجه بروی‌، آن را به طور کامل تجربه می‌‌کنی‌. می‌‌دانی‌ که درد چه معنایی‌ دارد. می‌‌دانی‌ که عشق چیست. می‌‌دانی‌ اندوه کدامست. تنها در این صورت است که می‌‌توانی‌ بگویی‌ ‎ بسیار خوب، این احساس را تجربه کردم. این احساس را شناختم. حالا می‌‌خواهم برای‌ لحظاتی‌ از این احساس منفصل شوم.û»
 موری‌ از سخن بازایستاد و نگاهی‌ به من کرد. شاید می‌‌خواست مطمئن شود 
«می‌‌دانم فکر می‌‌کنی‌ که موضوع صرفا بر سر مردن است. اما این حرف مرا فراموش نکن. وقتی‌ مردن را می‌‌آموزی‌، زندگی‌‌کردن را یاد می‌‌گیری‌.»
 موری‌ از عمیق‌ترین هراس‌هایش حرف زد: وقتی‌ گرفتار سرفه‌های‌ شدید می‌‌شد و یا زمانی‌ که نمی‌‌دانست نفس بعدی‌ او از کجا تأمین خواهد شد. می‌‌گفت اینها لحظات بسیار وحشتناکی‌ هستند. نخستین احساسات او وحشت، هراس و اضطراب بود. اما تنها وقتی‌ در این احساسات غرق می‌‌شد، وقتی‌ آنها را به دقت تجربه می‌‌کرد، می‌‌توانست بگوید: «بسیار خوب، این ترس است. از آن فاصله بگیر، دور شو.»
به این فکر افتادم که روزی‌ چند بار باید این را تجربه کنیم. چگونه است که به شدت احساس تنهایی‌ می‌‌کنیم. به حدی‌ که اشک چشمانمان را پر می‌‌کند اما نمی‌‌گذاریم قطره‌ای‌ از آن به بیرون تراوش کند، چرا که قرار نیست گریه کنیم. و یا در عشق کسی‌ می‌‌سوزیم، اما حرفی‌ نمی‌‌زنیم، نمی‌‌دانیم که این حرف روی‌ روابطمان چه تأثیری‌ بر جای‌ می‌‌گذارد.
 طرز برخورد موری‌ کاملاً عکس این بود. شیر را باز کنید. خود را بااحساس شستشو دهید. گزندی‌ متوجه شما نیست. تنها به شما کمک می‌‌کند. اگر هراس را به درون خود راه دهی‌، اگر آن را مانند یکی‌ از پیراهن‌های‌ آشنایت بپوشی‌، می‌‌توانی‌ به خودت بگویی‌: «بسیار خوب، این ترس است. مجبور نیستم بگذارم بر من چیره شود. آن را به همان شکلی‌ که هست می‌‌بینم.»
 درباره تنهایی‌ هم همین مطلب صادق است: «دست می‌‌کشید، رها می‌‌کنید. می‌‌گذارید تا اشکتان سرازیر شود. آن را به طور کامل احساس می‌‌کنید و سرانجام به شرایطی‌ می‌‌رسید که می‌‌توانید بگویید: «بسیار خوب، این لحظات تنهایی‌ من بود. از تنهایی‌ نمی‌‌ترسم. اما حالا می‌‌خواهم این احساس تنهایی‌ را به کنار بگذارم و به این توجه کنم که احساسات دیگری‌ نیز در این دنیا وجود دارد. می‌‌خواهم آنها را نیز تجربه کنم.»
 موری‌ دوباره تکرار کرد: «انفصال، دل کندن.»
 بعد چشمانش را بست و سرفه کرد.

«اینهمه تأکید بر جوانی‌ ــ من یکی‌ خریدارش نیستم. گوش کن، خوب می‌‌دانم که جوانی‌ تا چه اندازه می‌‌تواند فلاکت‌بار باشد. از این رو آن‌قدر از عظمتش برایم حرف نزن. چه بسیار جوان‌هایی‌ که به من مراجعه می‌‌کردند، هرکدام در اندوه محنتی‌ به سر می‌‌بردند، احساس نابسندگی‌ داشتند، زندگیشان فلاکت‌بار بود، آن‌قدر بد که می‌‌خواستند خودشان را بکشند و راحت شوند...
«و افزون بر همه این ناملایمات، جوان‌ها عاقل نیستند. از زندگی‌ اطلاع چندانی‌ ندارند. چگونه می‌‌توان همه‌روزه زندگی‌ کرد و ندانست که در پیرامونت چه می‌‌گذرد؟ همه در حال بهره‌برداری‌ از تو هستند، تشویقت می‌‌کنند که این عطر را بخری‌ یا آن لباس را بپوشی‌ تا زیبا و جذاب شوی‌. و تو هم حرفشان را باور می‌‌کنی‌. واقعا بی‌‌معناست.»
 پرسیدم یعنی‌ شما از پیر شدن نمی‌‌ترسیدید؟
«میچ، من پیری‌ را در آغوش می‌‌کشم.»
 در آغوش می‌‌کشید؟
«خیلی‌ ساده است. وقتی‌ رشد می‌‌کنی‌ و بزرگ می‌‌شوی‌، مطالب بیشتری‌ می‌‌آموزی‌. اگر قرار بود در بیست و دو سالگی‌ باقی‌ می‌‌ماندی‌، عقلت هم به همان اندازه باقی‌ می‌‌ماند. پیرشدن صرفا زوال و تحلیل رفتن نیست. رشد هم هست. چیزی‌ بیشتر از نزدیک‌تر شدن به مرگ است. همه‌اش جنبه منفی‌ نیست، جنبه مثبت هم دارد. می‌‌فهمی‌ که باید بمیری‌ و با این علم و اطلاع بهتر زندگی‌ می‌‌کنی‌.»
 گفتم، بله، اما اگر پیر شدن تا این اندازه ارزشمند است، چرا مردم همیشه می‌‌گویند: «آه، اگر می‌‌توانستم روزی‌ دوباره جوان شوم.» کسی‌ را ندیدم که بگوید: «کاش شصت و پنج ساله بودم.»
 تبسمی‌ کرد. «می‌‌دانی‌ این نشان‌دهنده چیست؟ زندگی‌ ناموفق. زندگی‌ به دور از معنا. زیرا اگر به معنا برسی‌، دیگر دلت نمی‌‌خواهد که به عقب بازگردی‌. می‌‌خواهی‌ به جلو بروی‌. می‌‌خواهی‌ بیشتر ببینی‌، کارهای‌ بیشتری‌ بکنی‌. نمی‌‌توانی‌ تا شصت و پنج سالگی‌ صبر کنی‌.
«گوش کن. مطلبی‌ هست که باید بدانی‌. اگر همیشه با پیر شدن نبرد کنی‌، ناخشنودیت را جاودانه می‌‌کنی‌. زیرا پیر شدن اتفاقی‌ است که به هرصورت می‌‌افتد.

« میچ، به این سادگی‌ که تو فکر می‌‌کنی‌ نیست.»
 بله می‌‌دانم.
«با این حال به نظرم می‌‌رسد مطالبی‌ هست که می‌‌توان به آنها اشاره کرد: اگر به همسرت احترام نگذاری‌، به دردسر می‌‌افتی‌. اگر ندانی‌ چگونه با او به سازش و تفاهم برسی‌، با مشکل روبه‌رو می‌‌شوی‌. اگر نتوانی‌ آشکارا درباره روابطت با او حرف بزنی‌، مشکل پیدا می‌‌کنی‌. و بالاخره داشتن ارزش‌های‌ مشترک هم ضرورت دارد.» اگر ارزش‌های‌ مشترک نداشته باشید، با مشکل روبه‌رو می‌‌شوید. ارزش‌هایتان باید مشترک باشد.
«می‌‌دانی‌ مهمترین این ارزش‌ها کدامست میچ؟»
 کدامست؟
«اعتقاد به اهمیت ازدواجت.»
 دماغش را بالا کشید و برای‌ لحظه‌ای‌ چشمانش را بست.
 در حالی‌ که هنوز چشمانش بسته بود، آه کشید. «شخصا فکر می‌‌کنم ازدواج امر بسیار مهمی‌ است و اگر ازدواج نکنی‌، موهبت‌های‌ بسیاری‌ را از دست می‌‌دهی‌.»
 بعد موضوع را با اقتباس از شعری‌ که به آن علاقه داشت به پایان برد: «یکدیگر را دوست بدارید یا فنا شوید.»

احساس کردم کسی‌ از موری‌ خواسته تا آخرین حرف زندگیش را بزند.
 موری‌ به نجوا گفت: «با هم مهربان باشید و در قبال هم قبول مسئولیت کنید. اگر این را رعایت کنیم، دنیایمان مکان بهتری‌ برای‌ زندگی‌ می‌‌شود.»
 نفسی‌ کشید و گفته مشهورش را تکرار کرد: «یکدیگر را دوست بدارید یا بمیرید.»
 مصاحبه تمام شد، اما به دلیلی‌ دوربین همچنان روشن باقی‌ ماند. آخرین صحنه هم فیلمبرداری‌ شد.

«تنها دیگران نیستند که باید آنها را ببخشاییم میچ، باید خودمان را هم مورد عفو قرار دهیم.»
 خودمان را؟
«بله، به خاطر همه آن کارهایی‌ که نکردیم، همه کارهایی‌ که باید می‌‌کردیم. تأسف‌خوردن به آنها بی‌‌فایده است، بخصوص که کسی‌ حال و روز مرا پیدا کند.
«همیشه دلم می‌‌خواست بیشتر کار می‌‌کردم، دلم می‌‌خواست کتاب‌های‌ بیشتری‌ می‌‌نوشتم. در گذشته خودم را از این حیث سرزنش می‌‌کردم. حال می‌‌بینم که این سرزنش کمکی‌ به من نمی‌‌کرد. کاری‌ کن که به آرامش برسی‌. صلح کن. با خودت صلح کن، با همه اطرافیانت صلح کن.»

«بسیار خوب. تفاوت ما با گیاهان و حیوانات این است.
«تا زمانی‌ که بتوانیم یکدیگر را دوست بداریم و مهر و عشقی‌ را که داشتیم به خاطر بیاوریم، می‌‌توانیم بی‌ آنکه واقعا برویم، بمیریم. عشقی‌ که ایجاد می‌‌کنید پایدار باقی‌ می‌‌ماند، خاطراتی‌ که می‌‌آفرینی‌ باقی‌ می‌‌ماند. زنده باقی‌ می‌‌مانی‌ ــ در دل همه کسانی‌ که روی‌ آنها اثر گذاشته‌ای‌.»
 صدایش می‌‌لرزید.






نوع مطلب :
برچسب ها : سه شنبه ها با موری، میچ آلبوم، علیرضا نوری، نشر آوای مکتوب،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: خانه لهستانی
نام نویسنده: مرجان شیر محمدی
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب:  در طی حضور هیتلر، لهستانی‌ها در نقل و انتقال‌هایی که صورت می‌گیرد، آن تعدادی که به ایران و تهران‌ می‌آیند با هم در این خانه سکنا می‌گزینند. این خانه به سبک قدیم که اتاق‌های زیادی دارد و چندین خانواده‌ در آن زندگی می کنند بود. پس از خرید و فروش‌ها و گذشت سالیان زیاد در آن خانه خانواده‌های ایرانی در آن به زندگی پرداختند. در این کتاب داستان از زبان پسر بچه‌ای که پدرش را در دوران طفولیت از دست داد و به همراه مادر، خاله و مادر بزرگش در آن خانه زندگی می‌کند بیان می‌شود. داستان زندگی خودش و همسایه‌ها در این کتاب روایت می‌شود.

نظر من:  داستانش کشش داست ولی کتاب خاصی نبود. انتهاش اتفاق خاصی نیوفتاد



برش هایی از متن کتاب:

آدم با معرفتی بود که بعد از این همه سال دوستانش را فراموش نکرده بود. مردم همه دم از معرفت می زنند، چون حرف زدن خرجی ندارد، ولی عمل کردنش را به قول بانو می کوبند به تاق نسیان. چون که حرف زدن یک چیز است و عمل کردن یک چیز دیگر. مثلا بهجت خانم خوب بلد بود بگوید حرمت همسایه واجب است، ولی کو؟ کجا؟ کی دیده بود بهجت خانم حرمت نگه دارد؟ یا سرخابی بی پدر سر صف حرف از عدالت و دوستی می زد. مثل طوطی که یک سری حرف ها را از بر کرده، برای ما سخنرانی می‌کرد، ولی وقتی  منوچهر ملاکی توی مدرسه به بقیه زور می گفت و هر آتشی می خواست می سوزاند، به خاطر رفاقتش با پدر منوچهر، زیرسبیلی رد می کرد و به روی خودش نمی آورد که این منوچهر چه آدم بی پدر و مادری است. بله آدم ها این طوری اند. مثل مادام که پیدا می شود که از تهران بکوبد و برود بندر پهلوی سراغ مرده ها. یا اینکه آنقدر معرفت داشته باشد که فقط برای این که شعر حافظ بخواند، سواد فارسی یاد بگیرد. خب این هم خودش یک جور معرفت است. یعنی من به این آدم می گویم با معرفت. حالا ممکن است یکی با من مخالف باشد و بگوید خواندت شعرِ حافظ یا از بَر کردنش چه ربطی به معرفت دارد؟ جوابی ندارم به همچین کسی بدهم، فقط می دانم که این هم از معرفت است. ( صفحه ی ۱۵۰)






نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : خانه لهستانی، مرجان شیر محمدی، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: نامه های عاشقانه
نام نویسنده: جبران خلیل جبران
نام مترجم: آزاد مسعود نیا
نام انتشارات: نشر ثالث

داستان کتاب:  نامه‌های جبران خلیل جبران به معشوقه‌اش، امی در این کتاب آمده است. جبران خلیل جبران در اروپا زندگی می‌کند اما امی در قاهره و از طریق نامه نگاری با هم در ارتباط هستند.

نظر من:   قسمت‌‌های جالبی داشت. خواندنش خالی از لطف نیست.




برش هایی از متن کتاب:

چه می‌توانم بگویم در باره غار های ظلمانی روحم؟ من هر زمانی از رفتار و سلوک آدم ها و از باغ‌های به طرز زننده‌ای پر شکوفه‌شان و جنگل‌های زیادی پر دار و درختشان خسته می‌شوم به آن غار هایی پناه می برم که تو رل این چنین ترسانده است‌ من هر زمان که نتوانم جایی برای آرمیدن و غنودن پیدا کنم به غار های روحم پناه می برم؛ و اگر برخی از آن هایی که دوستشان می دارم به خود جرات دهند و وارد این غار ها شوند چیزی را نخواهند دید جز مردی را که روی زانوهایش نشسته و مشغول دعا کردن است. (صفحه‌ی ۵۲)

من همه نامه‌های دیگری را که روی میزم انتظارم را می‌کشیدند نادیده گرفتم، تا روزم را صرف گوش‌دادن به حرف‌هایت، که بین ملاحت و شماتت در نوسان است، بکنم. من می‌گویم شماتت، زیرا در نامه دومت برخی نکات را دیدم که اگر به آن‌ها اجازه می‌دادم، می‌توانستند درون شادم را غمگین کنند. اما چگونه می‌توانستم به خودن اجازه دهم که دلمشغول تکه ابری در یک آسمان روشن و پرستاره شوم؟ چگونه می‌توانستم چشم از یک درخت پرشکوفه برگیرم و به بی اهمیت ترین سایه یکی از شاخه‌هایش نگاه کنم؟ چگونه می‌توانستم به ضربه آرامی که از یک دست معطرِ آکنده از سنگ‌های قیمتی خورده‌ام اعتراض کنم؟
گفتگوی ما، که من و تو آن را از پنج سال سکوت نجات داده‌ایم، هرگز به سرزنش و مجادله رجعت نخواهد کرد. زیرا من همه آنچه را که تو می‌گویی می‌پذیرم، زیرا معتقدم هیچ چیزی نباید باعث شود که حتی یک اینچ هم به این هفت هزار مایلی که ما را از هم جدا کرده اضافه شود؛ به راستی، ما باید بکوشیم که کوتاه تر کنیم فاصله با آنچه را که پروردگار در ما به ودیعه نهاده، به لحاظ گرایش ما به زیبایی‌ها، اشتیاقمان برای آنچه منبع جاودانگی است، و تشنگیمان برای وصل به ابدیت. دوست من، در این روز ها به اندازه کافی درد و رنج و آشفتگی و مشکلات و موانع وجود دارد. به نظرم ایده‌ای که بتواند در برابر حقیقت مطلق و نیروهای طبیعت پایدار بماند از تاثیرات فلان کلمه یا فلان عبارت در یک کتاب یا فلان اظهارنظر در یک نامه مصون خواهد بود‌. پس بگذار و اجازه بده که این تفاوت ها را در داخل جعبه‌ای مطلا بگذاریم و آن را به دریای لبخند‌ها پرتاب کنیم. ( صفحه‌ی ۵۷)

تو همچنین از من پرسیدی‌ای که آیا در این گوشه دنیا هیچ دوست و رفیقی هم دارم.
سوگند به زندگی و همه شیرینی‌های آزارنده و همه تلخی‌های معرکه‌اش، تو دوستی در این گوشه دنیا داری و این دوست عزم خود را جزم کرده تا از تو دفاع کند، و آرزو دارد که تو خوب باشی و مراقب خواهد بود که هیچ گزندی به تو نرسد. یک دوستی که در دور دست‌ها به سر می برد بعضی وقت‌ها می‌تواند بسیار نزدیک‌تر از آن دوستی باشد که در نزدیک توست. آیا کوهستان از دریچه چشم آن کسی که در دره عبور می‌کند ابهت برانگیز تر و نمایان‌تر نیست تا آن کسی که در خود کوهستان ره می سپارد؟ ( صفحه‌ی ۶۷)

اگر تو این جا بودی به صدایم بال‌هایی ( برای پرواز) می‌دادی و نجوا هایم را به آواز ها مبدل می‌کردی. با این حال سخن خواهم گفت با علم به این که در بین آن "غریبه‌ها" یک "دوست" نامرئی هست که دارد به من گوش می‌دهد و به ملاحت و مهربانی می‌خندد. ( صفحه‌ی ۸۷)

عشق من به راهبه‌ها شاید برآمده از آن رویاهای " پر رمز و راز"ی باشد که در دوران جوانی مادرم بر ذهن و روان او مستولی شده بود. یادم هست که بیست سالم بود که یک بار مادرم به من گفت: " برای من و برای هرکس دیگری از اطرافیانم، بهتر همان بود که من وارد صومعه و راهبه می‌شدم."
من گفتم: " اگر شما وارد صومعه شده بودی، من به دنیا نمی‌آمدم."
جواب داد: " پسرم، تولد تو از پیش مقدر شده بود."
من گفتم: " بله، اما قبل از این که متولد شوم، تو را از زمان‌های بسیار دور به مادری خودم برگزیده بودم."
او جواب داد: " اگر متولد نمی‌شدی، الان به همراه فرشتگان در آسمان‌ها بودی."
من گفتم: "الان هم فرشته‌ام."
خندید و گفت: " اگر فرشته‌ای پس بال‌هایت کو؟"
دست مادرم را گرفتم و آن را روی شانه‌ام گذاشتم، و گفتم: "این جاست‌." ( صفحه‌ی ۹۵)

از بین همه عناصر "خود" هیچ عنصری تلخ‌تر از نومیدی نیست. هیچ چیزی در زندگی دشوارتر از اعلام این موضوع به "خود" نیست که : " تو مغلوب شده‌ای."
مِی، نومیدی فرونشستن موج‌های قلب. مِی، نومیدی یعنی احساس بی صدا.
...
اما در قلب هر زمستانی یک بهار می‌تپد، و در پشت پرده هر شبی سپیده دارد می‌خندد؛ بنابراین نومیدی‌ام به نوعی امید تغییر شکل داده است.( صفحه‌ی ۱۰۹)

خداروشکر ما در "این جا متوقف" نشدیم. برای این که، می، زندگی در جایی متوقف نمی‌شود، و این کاروان عظیم حیات با همه زیبایی‌اش کاری نمی‌تواند بکند جز پیش تاختن از یک ابدیت به ابدیتی دیگر.  ( صفحه‌ی ۱۲۳)

بانوی عزیزم، من می‌گویم که زندگی مردم همچون صحرایی بی آب و علف می ماند مگر این که خداوند به او دختری همچون شاهدخت کوچولوی من اعطا کند. و بانوی عزیزم، این را هم بگویم که آن کسی که دختری ندارد باید دختری را به فرزند خواندگی خویش بپذیرد، زیرا راز و معنای زمان در قلب‌های دخترکان پنهان است.( صفحه‌ی ۱۳۳)

خانم، شما از من می‌پرسید که آیا از حیث فکری، قلبی یا احساسی آدم تنهایی هستم یا نه؟ چگونه باید به این پرسش پاسخ دهم؟ احساس می کنم تنهایی من بزرگ‌تر یا شدید تر از تنهایی دیگر آدم‌ها نیست. هر یک از ما برای خودش معمایی است. هر یک از ما پوشیده در هزاران پرده‌ایم.
و چه تفاوتی بین این آدم و آن آدم تنها وجود دارد، جز این که یکی از تنهایی‌اش حرف می‌زند و آن دیگری چیزی بروز نمی‌دهد؟ آن که حرف می‌زند شاید اندکی آرامش و تسلی خاطر پیدا کند، در حالی که سکوت اختیار کردن هم می‌تواند نوعی فضیلت باشد.( صفحه‌ی ۱۴۶)

از بین همه آدم‌ها تو نزدیک‌ترین فاصله را به روحم، و نزدیک‌ترین فاصله را به قلبم داری و روح‌ها و قلب‌هایمان هرگز با هم دعوا نکرده‌اند. فقط اندیشه‌هایمان درگیر دعوا با یکدیگر شده‌اند، و اندیشه مقوله‌ای اکتسابی است که از محیط اطراف، از آنچه ما در برابرمان می بینیم، از آنچه هر روز برایمان رخ می‌دهد، منشا می‌گیرد؛ اما روح و قلب جوهره متعالی‌ای را از مدت‌ها قبل از این که اندیشه‌هایمان شکل بگیرند، در وجودمان پدید آوردند. عملکرد اندیشه سازمان دادن و مرتب کردن است، و این عملکرد خوبی است و برای زندگی‌های اجتماعیمان ضروری است، اما هیچ جایگاهی در زندگی قلبی و روحی ما ندارد.( صفحه‌ی ۱۶۴)

" ما ادبا و هنرمندان کارخانه تولید محصولات ادبی نیستیم، ما ماشین‌هایی نیستیم که بتوان از یک طرفشان جوهر و کاغذ داخل کرد و توقع داشت از طرف دیگرشان شعر و مقاله بیرون بیاید. ما موقعی می‌نویسیم که دلمان بخواهد بنویسیم، نه موقعی که شما بخواهید ما برایتان بنویسیم. پس لطفی در حق ما کنید و ما را به حال خودمان بگذارید، برای این که ما به دنیایی تعلق داریم که با دنیای شما فرق دارد، شما از ما نیستید و ما از نوع شما نیستیم." ( صفحه‌ی ۲۰۴)






نوع مطلب : نشر ثالث، 
برچسب ها : نامه های عاشقانه، جبران خلیل جبران، آزاده مسعود نیا، نشر ثالث،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
سال میلادی  ۲۰۱۷ چند روزی هست که به پایان رسیده. در طی این یک سال همچون سال گذشته روند کتابخوانی‌ام را در سایت گود ریدز ثبت کرده‌ام و در آخر سال خلاصه‌ای از فعالیتم را به من نشان داد.
امسال به گفته او ۴۶ کتاب خوانده‌ام که مجموع صفحات آن‌ها ۱۳۶۰۱ بوده. البته قابل ذکر هست تعدادی از کتاب ها را در سایت ثبت نکردم در نتیجه در شمارش قرار نگرفته‌اند و متاسفانه نام‌هایشان هم فراموشم شده.
 
نام‌های کتاب‌هایی که خوانده‌ام به شرح زیر است: 
۱. مادر- ماکسیم گورکی- علی اصغر سروش- نشرهیرمند 
۲. جستار هایی در باب عشق- آلن دو باتن- گلی امامی- نشرنیلوفر 
۳. عقاید یک دلقک- هاینریش بل- محمد اسماعیل زاده- نشر چشمه 
۴. کوری- ژوزه ساراماگو- زهره روشن فکر 
۵. تاکسی نوشت- ناصر غیاثی- نشر کندر 
۶.  ۱۹۸۴- جورج اورول- صالح حسینی- نشر نیلوفر 
۷. بهترین بچه ی عالم- جیمز توماس- اسدالله امرایی- نشر قطره 
۸. چقدر خوبیم ما- ابراهیم رها- نشر مروارید 
۹. وقتی نیچه گریست- اروین یالوم- مهشید میرمعری- نشر نی 
۱۰. فراتر از بودن و موتسارت و باران- کریستین بوبن- نگار صدقی 
۱۱. من دانای کل هستم- مصطفی مستور- نشر ققنوس 
۱۲. بار هستی- میلان کندرا- پرویز همایون پور- نشر قطره 
۱۳. قلب سگی- میخاییل بولگاکف- آبتین گلکار- نشر ماهی 
۱۴. عطر سنبل، عطر کاج- فیروزه جزایری دوما- محمد سلیمانی نیا- نشر قصه 
۱۵. سرپناه کاغذی- مارگارت اتوود- گلاره جمشیدی- نشر نون 
۱۶. مارک و پلو- منصور ضابطیان- نشر مثلث 
۱۷. ناتور دشت- جی.دی سلینجر- محمد نجفی- نشر نیلا 
۱۸. بایکوت- علی قاضی نظام- نشر 360 
۱۹. کافکا در کرانه- هاروکی موراکامی- مهدی غبرایی- نشر نیلوفر 
۲۰. جز از کل- استیو تولتز- پیمان خاکسار- نشر چشمه 
۲۱. مزرعه حیوانات- جورج اورول- احمد کسایی پور- نشر ماهی 
۲۲. کجا ممکن است پیدایش کنم- هاروکی موراکامی- بزرگمهر شرف الدین- نشر چشمه 
۲۳. سال بلوا- عباس معروفی- نشر ققنوس 
۲۴. منِ او- رضا امیرخانی 
۲۵. درمان شوپنهاور- اروین دی. یالوم- سپیده حبیب- نشر سوره مهر 
۲۶. هزار و یک شب- عبدالطیف تسوجی  
۲۷. عطیه برتر- پائولو کوئلیو- آرش حجازی- نشر کاروان 
۲۸. قهوه ی سرد آقای نویسنده- روزبه معین- نشر نیماژ 
۲۹. سووشون- سیمین دانشور- نشر خوارزمی 
۳۰. دنیای قشنگ نو- آلدوس هاکسلی- سعید حمیدیان- نشر نیلوفر 
۳۱. جاسوس- پائولو کوئلیو- اعظم خرام- نشر پارسه 
۳۲. دروغگویی روی مبل- اروین دی.یالوم- حسین کاظمی یزدی- نشر صبح صادق 
۳۳. دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد- شهرام رحیمیان- نشر نیلوفر 
۳۴. آدم های خوشبخت کتاب می خوانند و قهوه می نوشند- انیس مارتن- لوگان- ابوالفضل الله دادی- نشر به نگار 
۳۵. کنت مونت کریستو- الکساندر دوما- محسن فرزاد- 
۳۶. اثر انگشت علیرضا آذر- نشر نیماژ 
۳۷. هرس- نسیم مرعشی- نشر چشمه 
۳۸. خرده جنایت های زناشوهری- اریک امانوئل اشمیت- شهلا حائری- نشر قطره 
۳۹. گیتار عشق- ا. چشمه خضر- نشر ورسه 
۴۰. خیانت- پائولو کوئلیو- اعظم خرام- نشر پارسه 
۴۱. عامه پسند- چارلز بوکوفسکی- محمد صادق سبط الشیخ- نشر چلچله 
۴۲. کوه پنجم- پائولو کوئلیو- دل آرا قهرمان- نشر آسیم 
۴۳. جنگل نروژی- هاروکی موراکامی- م.عمرانی- نوای مکتوب 
۴۴. همسایه ها- احمد محمود 
۴۵. موش ها و آدم ها- جان اشتاین بک- سروش حبیبی- نشر ماهی 
۴۶. ابن مشغله- نادر ابراهیمی- نشر روزبهان 
۴۷. هر سه کتاب عادل دانتیسم 
 
خب! هرکدام عطر و طعم خودشان را داشتند. تعدادی از کتاب‌ها باعث شدن من سمت دیگر کتاب‌های آن نویسنده بروم، تعدادی فقط برای یک بار نوشته آن نویسنده را خواندن کفایت کردند و تعدادی هم نصفه نیمه رها شدند ( البته کم پیش میاد چون خودم رو مجبور می کنم تا انتها بخونمشون). تعدادی را تنها به قصد خرید همان کتاب‌ها به کتاب‌فروشی رفتم، تعدادی را گذری انتخاب کردم و گرفتم و تعدادی را هم هدیه گرفتم. 

نام کتاب‌هایی که به شدت پیشنهاد شان می کنم: 
۱۹۸۴ ( داستان زندگی متفاوت یک فرد آزادیخواه زیر حکومت یک دیکتاتور واقعی در عصری متفاوت) – کوری( داستان رخ دادن کم کم نابینایی میان مردم به جز یک نفر و ...) - چقدر خوبیم ما ( نگارشی به حالت طنز دارد. به خصوصیات و اخلاق‌های نادرست مردم ایران می پردازد_داستان نیست-) – فراتر از بودن و موتسارت و باران ( نویسنده همسرش را از دست می‌دهد و توسط نوشته‌های پراکنده از حس حضور او می‌نویسند _ داستان نیست_ به نویسنده‌اش علاقه‌مند شدم ولی باید کتاب بیشتری ازش بخوانم تا مطمین بشوم)- قلب سگی ( داستان یک پزشکیست که می‌خواهد با قرار دادن قسمتی از سر انسان در سگ آزمایش کند ببیند سگ می‌تواند همچون انسان رفتار کند)-مزرعه حیوانات ( حیواناتبه خاطر ظلم مزرعه دار شورش می‌کنند و می‌شوند صاحب مزرعه اما ...)- من او ( ...)-  

 نام کتاب‌هایی که تنها پیشنهادشان می‌کنم: 
بایکوت (مجموعه ای از نوشته‌های علی قاضی نظام) - جستار هایی در باب عشق ( داستان یک آشنایی، ازدواج و سپس جدایی در کنار بررسی دلایل آن) – مارک و پلو ( مارک و دو پلو هم فکر کنم نام جلد دیگرش هست. سفرنامه‌های منصور ضابطیان)- قهوه‌ی سرد آقای نویسنده ( داستان نویسنده‌ای که با کسی قصد ازدواج دارد برای نوشتن در مورد شخصیتی سعی می‌کند شرایط او را زندگی کند اما ناگهان ناپدید می‌شود و نامزدش در پی پیدا کردن او ...)- سووشون ( ...) – دنیای قشنگ نو (داستان- زندگی انسان‌ها در آینده‌ای شاید دور شاید نزدیک ) – سه کتاب عادل دانتیسم که مجموعه‌ای از نوشته‌هایشان هست. 

 نویسنده‌هایی که حتما مجموعه‌ای از تمامی کتاب‌های آن‌ها در آینده خواهم داشت: 
اروین دی یالوم ( وقتی نیچه گریست- دروغگویی روی مبل- مامان و معنی زندگی- درمان شوپنهاور . نویسنده خودش روانشناس هست و کتاب‌هایش تم داستانی ولی با موضوعات رواشناسی دارد) 
پائولو کوئلیو ( ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد- کوه پنجم- خیانت- جاسوس- شیطان و دوشیزه پریم- کیمیاگر- عطیه برتر) 
هاروکی موراکامی- البته فقط رمان ها نه داستان‌های کوتاهشان ( کافکا در کرانه- جنگل نروژی) 
 
 نویسنده‌هایی که دیگر سمت کتاب‌هایشان نمی‌روم: 
مصطفی مستور ( استخوان‌های خوک و دستان جذامی- من دانای کل هستم)






نوع مطلب : خوانش ها، 
برچسب ها : خوانش ها، 2017،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: هرس
نام نویسنده: نسیم مرعشی
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب:  داستان زندگی زن و شوهری خرمشهریست که در زمان جنگ پسرشان را از دست دادند پس از آن در شهر اهواز زندگی کردند و دو دختر به جمع خانواده‌شان اضافه شد. از سر از دست دادن مَرد های فامیل و آشنایان و فرزندش همیشه می‌گفت که دیگر مردی وجود ندارد و مردی متولد نمی شود. زمانی که برای بار سوم پس از فوت پسرش باردار شد انتظار داشت نوزادش پسر باشد طبق گفته های شوهرش ...

نظر من:  با کلی ذوق از سر کتاب پاییز فصل آخر سال است که از این نویسنده خوندم این کتاب رو خریداری کردم ولی این کتاب انتظارم رو برآورده نکرد. داستانش از یه جایی به بعد لو میرفت البته باز هم گیرایی خودش را تا حدی داشت.


برش هایی از متن کتاب:

"یه کوهی بود، از ئی کوه بلند بلندا. کوهه یه بچه ای هم داشت... اسمش یادم رفت بابا."
رسول گفت:" کوهه اسمش عذرا بود. یه کوه بلندی بود تا خود آسمون. اسم بچه‌ش هم عفرا بود."
رسول قصه را با صدای نوال به یاد می‌آورد، وقتی ظهر های تابستان اهواز زیر باد خوش بوی کولر گازی دختر هایش را با آن میخواباند. مهزیار گفت: " بچه‌ش یه کوه کوچیکی بود."
رسول گفت: " عذرا و بچه‌ش از صبح تا شب با هم بودن. ابرایه نگاه میکردن که از روشون رد می شدن. قلقلک شون می اومد. می خندیدن. رودخونه ها ازشون پایین می رفتن. عقابا می اومدن روشون خونه می ساختن. عفرا شبا سرشه می ذاشت رو شونه ی مادرش و می خوابید."
"بعد رعد و برق اومد."
"یه دیوی بود، عاشق عفرا بود. اسمش عمران بود. یه بار که سر عذرا رفته بود تو ابرا، عمران یه رعد و برق بزرگ زد. عفرایه دزدید و برد یه جای دور. خیلی دور. دیگه صداش هم نمی اومد."
"مادرش گریه کرد."
"ئی قد گریه کرد تا دیگه هیچ ابری نیومد بالا سرش. بعد دیگه بارون نیومد. آب رودخونه ها تموم شد. زمینا خشک شدن. درختا، نخلا. دیگه هیچی نبود آدما بخورن. آدما همه مردن. خدا عصبانی شد. با یه صدای بلندی عمرانه صدا زد تا بیاد. گفت عمران، عمران، عفرایه بده مادرش. عمران گفت اگه ازم بگیریش از صبح تا شب رعد و برق می زنم که زمین همه‌ش بسوزه. خدا گفت اصلا نصف‌سال برای تو، نصف سال برای مادرش. عمران قبول کرد. عفرایه فرستاد بیاد. صدای پاش که اومد عذرا دیگه گریه نکرد. عفرا که رسید به مادرش ابرا دوباره اومدن بالا سرش. بارون اومد. آب اومد تو رودخونه ها. درختا سبز شدن. عید شد. بهار شد. از او به بعد هر سال بهار و تابستان عفرا پیش مادرشه، پاییز دوباره میره پیش عمران. هر وقت که عفرا میره دوباره عذرا گریه می کنه. ابرا میرن، زمینا خشک می شن، هوا سرد میشه. بهار که عفرا می آد دوباره همه جا سبز می شه."
" گفت صدای پاش تیک تیک می‌کنه. گفت اگه دم عید سرمه بذارم رو زمین صدایه می شنوم. آره؟ می‌شنوم؟"






نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : هرس، نسیم مرعشی، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات