کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
پنجشنبه بیست و یکم بهمنماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: خاطرات
نام نویسنده: دیوید فوئنکینوس
نام مترجم: ساناز فلاح فر
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب:‌  پشت جلد این کتاب چنین نوشته شده است:
می‌خواستم به پدر بزرگم بگویم که دوستش دارم ولی نمی توانستم. اغلب در بیان احساسات و کلماتی که می خواستم بگویم ضعیف بودم. هرگز قادر نخواهم بود به عقب برگردم. غیر از حالا که شاید با نوشتن می‌توانم به او ابراز علاقه کنم.
 دیوید فوئنکینوس در داستانی که با ظرافت؛ شوخ طبعی و با روش های ساده و شاعرانه تعریف می کند، ما را به اندیشیدن در مورد پیری، خانه سالمندان، سختی ارتباط با والدین، عشق زناشویی و لذت رویارویی با ماجراجویی دعوت می نماید. او نویسنده ۱۳ رمان از جمله شارلوت، جدایی های ما، خاطرات ،لطافت و ... و یک نمایشنامه به نام مجردهاست.کتاب های او تاکنون به زبان های بسیاری ترجمه شده اند و ترجمه فارسی آثار را برای اولین بار از این با مترجم می خوانید.


بخشی از متن کتاب:
  •  آن ها هشت سال کنار هم زندگی کردند. وقتی به سنی رسید که می توانست تراژدی خانوادگی را درک کند، پدربزرگش به او گفت:" ما از مرگ جستیم، پس این ما را مجبور می کنه همدیگه رو دوست داشته باشیم." چهل و پنج سال بعد، او این خاطره را به یاد داشت و وقتی یک روزنامه نگار دانمارکی درمورد مرگ در آثارش از او پرسید این گونه جواب داد:" مرگ، ما را مجبور به دوست داشتن میکند." ( صفحه ی 123)




نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : خاطرات، دیوید فوئنکینوس، ساناز فلاح فر، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و یکم بهمنماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب:جغرافیای من و تو
نام نویسنده: جنیفر اسمیت
نام مترجم: مهرآیین اخوت
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب:‌  پشت جلد این کتاب چنین نوشته شده است:
لوسی در طبقه ی بیست و چهارم زندگی می‌کند. ایوان در زیر زمین. در نتیجه طبیعی است که جایی در این میانه یک دیگر را ببینند: در آسانسوری که به علت رفتن برق در تمام شهر نیویورک گیر کرده. بعد از این که نجات پیدا می کنند در خیابان های تاریک با هم قدم می زنند و غرق تماشای ستاره های آسمان می شون که منظره ای نادر در نیویورک است. همان ساعات اندک تاریکی آن ها را به دنیایی خیال انگیز می کشاند. اما وقتی برق می آید،  واقعیت‌های تلخ هم همراهش  هست. لوسی و خانواده اش به خارج از کشور می روند و ایوان هم همراه با پدرش به سمت دیگر آمریکا.
اما مدت کوتاهی که با هم سپری کرده اند ردی در زندگی شان باقی گذاشته. آیا فاصله مرگِ دوستی ها نیست؟ چون فاصله یا با غم پر می شود ...  یا با تردید


متن پشت جلد:
لوسی در طبقه ی بیست و چهارم زندگی می کند. ایوان در زیر زمین. در نتیجه طبیعی است که جایی در این میانه یک دیگر را ببینند: در آسانسوری که به علت رفتن برق در تمامی شهر نیویورک گیر کرده. بعد از اینکه نجات پیدا می کنند در خیابان های تاریک با هم قدم می زنند و غرق تماشای ستاره های آسمان می شوند که منظره ای نادر در نیویورک است. همان ساعات اندک تاریکی آن ها را به دنیایی خیال انگیر می کشاند. اما وقتی برق می آید، واقعیت های تلخ هم همراهش هست. لوسی و خانواده اش به خارج از کشور می روند و ایوان هم همراه با پدرش به سمت دیگر آمریکا.
اما مدت کوتاهی که با هم سپری کرده اند ردی در زندگی شان باقی گذاشته.
آیا فاصله مرگ دوستی ها نیست؟ چون فاصله یا با غم پر می شود ... یا با تردید.





نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : جغرافیای من و تو، جنیفر اسمیت، مهرآیین اخوت، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: اولین تماس تلفنی ازبهشت
نام نویسنده: میچ البوم
نام مترجم: مهرآیین اخوت
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب:‌  پشت جلد این کتاب چنین نوشته شده است:
یک روز صبح در شهر کوچک به نام کلدواتر، چند تلفن زنگ میخورد. آن طرف خط کسانی هستند که می‌گویند از بهشت تماس گرفته اند؛ یکی با مادرش حرف می زند و  یکی با خواهرش، هر کسی با عزیزی از دست رفته، آیا معجزه ای غریب رخ داده؟ یا فریبی بزرگ در کار است؟ وقتی اخبار این تماس های عجیب پخش می‌شود ، غریبه ها دست به دسته به شهر سرازیر می شوند تا آن ها هم بخشی از این معجزه باشند.
شهر کوچک و حتا دنیای انسانها با این معجزه زیر و زبر شده؛ اما همیشه در هر معجزه ی شادی بخش اندکی اندوه هم هست. همیشه در معجزه ای که مردم را به هم نزدیک میکند، اندکی تنهایی هست. مردی هست که دوست ندارد بپذیرد چنین معجزه ای رخ  داده، چون همسرش با او  تماس نمی گیرد تا مرهمی بر زخم دوری اش باشد؛ مادری از یادآوری اندوه فقدان پسرش دوباره افسرده می‌شود ...  امام معجزه مسیر خود را دارد: خبرنگاری که به معجزه باور ندارد، بیش از هر کس دیگری زندگی اش از نو تعریف می شود؛ مردی که با دیگران تلخ است یاد می‌گیرد محبت کند؛ مردی هم یاد می گیرد معجزه حقیقت دارد ...
 اولین تماس تلفنی از بهشت اثری دیگر از نویسنده کتاب‌هایی محبوب مثل سه شنبه ها با موری و در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند و شاید جادویی ترین و پر هیجان ترین کتاب میچ البوم باشد_ کتاب اسرار آمیز و مراقبه ای از جنس قدرت پیوند انسانی. روایت این کتاب حرکتی نرم و دلنشین دارد میان ماجراهای اختراع تلفن و روابط عاشقانه ی گراهام بل تا دنیای امروز ما که این اندازه درگیر این اختراع است. اولین تماس تلفنی از بهشت داستانی است غریب از عشق و تاریخ و ایمان.







نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : اولین تماس تلفنی از بهشت، میچ البوم، مهرآیین اخوت، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
دوشنبه بیستم دیماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: مادر
نام نویسنده: ماکسیم گورکی
نام مترجم: علی اصغر سروش
نام انتشارات: نشر هیرمند


داستان کتاب: مادری به اشتباه همسر خود را انتخاب کرد و بر اساس این اشتباه در هر لحظه مورد ضرب و شتم او قرار می گرفت. آنها دارای فرزند پسری بودند. پس از فوت همسرش، پسر او عضو گروهی می شود که در آن به خواندن کتاب می پردازند تا دانسته هایی برای دفاع از حقوق خود که حقوق کارگر باشد به دست آورند. پس از آن پسرش شروع به مدیریت این گروه که توده باشد در روستای خود میکند. ابتدا او تعدادی از جلسه ها را در خانه برگزار میکند و مادر در این مدت به پسرش ایمان می آورد و به همراهی او می پردازد. در این داستان بیشتر به روایت فعالیت آنها در راه توده پرداخته می شود.

نظر من: اگر به توده و فعالیت این گروه علاقه دارید داستان جالبیست، یکم چون حجم کتاب زیاد هست در صورت علاقه نداشتن کسل کننده می شود. البته قابل ذکر هست کشش مناسب را دارد و داستان این مادر و فداکاری هایش جالب است.


متن پشت جلد:
رمان مادر گورکی، نه فقط در روسیه پیش از انقلاب 1917، که در شوروی پس از آن و دو چندین دهه، در بیشتر کشور های جهان سومی آن روزگار و پیرامونی این روزگار، با هر نسل تازه و نوپایی که در عرصه فرهنگ و سیاست می نهاد، این روند نقی در نقی را زیسته است. هم از این روست که گرچه بر قله ی ادبیات روسیه غول هایی چون تولستوی، داستایوسفکی و چخوف سر بر آسمان نمی سایند، اما تاریخ ادبیات شوروی را بدون رمان گورکی نمی توان نوشت.
در داستان گورکی، مادر، زنی است میان سال با غباری از غم و اندوه بر چهره و تحمل رنج و تحقیری که سال هاست بر جسم و روحش تازیانه می زند و اما هنوز پر توان و مقاوم است. در برابر ناملایمات زندگی هم دوش پاول - پسرش- مبارزه می کند، اعلامیه ها را مخفیانه میان کارگران و کشاورزان پخش می کند و ... همواره چشمان نگرانش مراقب پاول و دوستان هم رزم اوست. مادر ممنوعه بود اما دست به دست می گشت و رونویس می شد. داستان پاول و مادر در خلوت خانه ها، هسته های سازمانی، کنج زندان ها و ... خوانده می شد و مادر با آن نگاه مهربان و درد کشیده همیشه برنده بود.
مخاطب گورکی ذهن های بیدار و جواتی ست که تشنه ی حقیقت اند. سرکوب گران می پندارند، ستم همواره ماندنی است اما گورکی آرام و مطمین به جوانان می گوید : " آنچه می نماید بدین قرار نخواهد ماند ... در این عشق سوزانی که بچه های ما به جهان دارند، زندگی نویی آفریده می شود."




نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : مادر، ماکسیم گورکی، علی اصغر سروش، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: دفترچه یادداشت قرمز
نام نویسنده: آنتوان لورن
نام مترجم: شکیبا محب علی
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب: داستان زنی ست که همسرش را از دست داده و در جلوی در خانه اش کیف قرمز رنگش ربوده می شود. او هنگام جلوگیری از سرقت کیفش به سرش ضربه ای وارد می شود. 
فردای آن روز مردی کیفش را بر روی زباله ها پیدا میکند و ...

 نظر من: جالب بود، خوب هم ترجمه شده بود ولی خیلی گیرا نبود.




متن پشت جلد:
دفترچه ی یادداشتی گم می شود. مرد کتاب فروشی پیدایش می کند. یادداشت های خصوصی زن را مثل کتابی ممنوع می خواند، اشتیاق آغاز می شود، شوق دیدار ... .
سبک جذاب نویسنده در تمام صفحات این رمان کوتاه ( اما عمیق) خود نمایی می کند.




نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : دفترچه یادداشت قرمز، آنتوان لورن، شکیبا محب علی، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: ما دروغگو بودیم
نام نویسنده: امیلی لاکهات
نام مترجم: مهرآیین اخوت
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب: خانواده ای آمریکایی که بسیار به خودشان مغرور اند، هر سال تابستان در جزیره خصوصی  خانواده شان  کنار هم جمع می شوند. در تابستان 15 سالگی نوه بزرگ تر، مادر بزرگ پسری که داستان را روایت می کند  فوت می کند. در سال بعد  این نوه خاطره ای یادش نمی آید و تنها میداند سرش به جایی خورده و دچار میگرن شده و در پی کشف اتفاقی که رخ داده است هست.

نظر من: نوع روایت و انتخاب اسمش جالب بود.






متن پشت جلد:
پدرم آخرین چمدان را روی صندلی عقب مرسدس گذاشت و استارت زد.
بعد یک تپانچه در آورد و توی سینه ام شلیک کرد. من در باغچه ایستاده بودم و افتادم.سوراخ گلوله باز باز شد و قلبم از قفسه ی سینه درآمد و وسط گُل ها اقتاد. خون شتک زد از زخم باز، بعد از چشم هایم، دهنم.
ما دروغگو بودیم رمانی پیچیده و مدرن با فضایی تعلیقی و پایان بندی بی نهایت غافل گیرانه است که بعید است به این آسانی فراموشش کنید. کتاب را بخوانید و اگر کسی پرسید پایان ِ قصه چه می شود، مثل همه ی شخصیت های داستان دروغ بگویید.






نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : ما دروغگو بودیم، امیلی لاکهات، مهرآیین اخوت، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: پادشاه گدا و راز شادمانی
نام نویسنده: جوئل بن ایزدی
نام مترجم: مهرآیین اخوت
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب: داستان زندگی مردی است که پیشه اش قصه گویی ست، زمانی متوجه شد در قصه گویی مهارت دارد که توانست با آن مادرش را از غم رها کند و پدرش را چند لحظه ای از فکر بیماری اش بیرون آورد. یک روز متوجه میشود که سرطان تیروئید  دارد و باید غده را بردارد، با برداشتن غده صدای او می رود و او ...

نظر من: به شدت خواندنش را پیشنهاد میکنم، من که کیفور شدم از خواندنش.


بخش هایی از متن کتاب:
  • آرام گفت: "رها کردن ... زندگی فقط یعنی همین. همه مون با مشت های گره کرده و محکم به دنیا می آییم . اما با دست های باز می میریم." کفِ دستِ راستش را بالا گرفت. " موقع ِ مردن همه خوب عمل می کنیم ؛ به همین خاطر هر روز یک ذره می میریم و تمرین می کنیم." ( صفحه ی  99)
  • " هیچ چیز به اندازه توقعات ِ ما از زندگی، زندگی رو به گند نمی کشه. دوست داریم تظاهر کنیم از خدا هم باهوش تریم که بزرگ ترین قصه گوی عالمه. به همین خاطر چه اتفاقی میوفته؟ خدا به ما نگاه می کنه و چند تایی ابله می بینه که خیال می کنند فهمیده ند زندگی یعنی چی؛ در نتیجه حتما تیپای جانانه ای نوش ِ جان می کنیم." ( صفحه ی 109)
  • خندید. "مجبور شدم موج سواری رو بگذارم کنار. اون همه وقت رفتم بیمارستان و اومدم، فقط یک سوال توی ذهنم بود ... چرا؟ چرا همچین بلایی به سرم اومد؟" دیگر قدم نزد و برگشت روی صندلی نشست. " خوب ظاهرا بقیه هم همین سوال رو دارند؛ من به اون حادثه فکر می کنم، تو به صدات. نکته همینه: همه به همچین سوالی فکر می کنند. واسه همین شاید بهتر باشه به جاش بپرسی < چرا ما؟ > جوابش هم اینه که زندگی همینه. زندگی پر از بدبختی و رنج و حرمان پشتِ حرمانه تا این که آخر سر همه چیز رو از دست بدی" ( صفحه ی 111)
  • آینده از چنگت در رفته و گذشته تموم شده و الان دیگه چیزی برات نمونده جز همین لحظه، همین اینجا، همین الان." ( صفحه ی 111)
  • " مردم خیال می کنند قصه گویی یعنی حرف زدن؛ این طور نیست. مسئله ی اصلی سکوته و شکل دادن به اون سکوت. سکوت بوم ِ نقاشیِ ماست. سکوت گِلِ ماست که باهاش دنیامون رو شکل می دیم، سنگِ مرمریه که می تراشیمش. اون وقت چطور  می تراشیمش؟ با کلمات مون! در سکوت قصه رو شروع می کنیم؛ هرچی ناب تر بهتر. ( صفحه ی 123)







نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : پادشاه گدا و راز شادمانی، جوئل بن ایزدی، مهرآیین اخوت، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: وهم جدایی 
نام نویسنده: سایمون ون بوی
نام مترجم: عرفان مجیب 
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب: در جلد پشتی کتاب چنین نوشته شده است:
گاهی بیدار می شوم و آن قدر همین طور می مانم که صدای افتادن گلبرگی از گلدان را می شنوم. گاهی بیدار می مانم و آرزو می کنم کاش کسی بود و صدای فرو ریختنم را می شنید. در حریم امن تختم، بر این طناب بندبازی میان رویا و بیداری، تخیلاتم خیلی واقعی می نماید - فقط چند قدم آن طرف تر- همین نزدیکی هایی که هرچه میروی به آن نمی رسی.
پدرم پرده ها را آرام باز می کند تا از روز  پرده برداری کند. هر روز شاهکاری است، حتی اگر آدم را له کند.



بخش هایی از متن کتاب:
  • زندگی تکه تکه سراغ آدم می آید. بعضی تکه ها این قدر بزرگ هستند که نمی شود ازشان در رفت. (صفحه ی  35 )
  • باران گرفت اما من ادامه دادم.
بعد دیگر قطره ها از سرعتی که دست من می توانست بنویسد تندتر شد ولی من ادامه دادم، آن قدر ادامه دادم تا دیگر چیزی نماند که بشود دید، که بشود خواند؛ هیچ چیز نماند جز لحظه ای دلتنگی که آمد و رفت؛ بعدش هیچ نبود و قبلش هیچ نبود.
هدیه دنی بود این. ( صفحه ی 39 )
  • آن ها هم مثل ما هستند، فقط کوچک تر. مثل ما چیز هایی تو جیبشان دارند، حال خوب دارند و حال بد، گاهی بی اختیار عاشق می شوند یا بی رحم. خمیازه می کشند و آنها هم بی خواب دراز می کشند، نمی توانند بخوابند، از بس دارند بحث و جدل ها را مرور می کنند یا بیچاره ی تمنایی شده اند. بچه های پلاستیکی می زایند؛ بچه هایی که پدران شان در ایستگاه های قطار کار می کنند. قطار ها حتی شب ها هم تعمیر لازیم دارند. ( صفحه ی 45 )
  • باران هر چه را که ما نمی توانیم به هم بگوییم، می گوید. صدایی است باستانی که حیات را به هست شدن می خواند، اما مدت ها بر عدم می بارد. 
سکوت، بعد از باران همیشه بلند تر است. از آن پایین، از روی شاخه ها صدای پرنده ها می آید که دعای خیر می کنند. قلب هایشان را از ذهن می گذرانم و یکی شان را مثل دانه ای گرم در دستم احساس میکنم. ( صفحه ی 60 )
  • گاهی بیدار می شوم و آن قدر همین طور می مانم که صدای افتادن گلبرگی از گلدان را می شنوم. گاهی بیدار می مانم و آرزو می کنم کاش کسی بود و صدای فرو ریختنم را می شنید. در حریم امن تختم، بر این طناب بندبازی میان رویا و بیداری، تخیلاتم خیلی واقعی می نماید - فقط چند قدم آن طرف تر- همین نزدیکی هایی که هرچه می روی به آن نمی رسی.
پدرم پرده ها را آرام باز می کند تا از روز پرده برداری کند. هر روز شاهکاری است، حتی اگه آدم را له کند. نور می پاشد و روی صورتم. پلک می زنم اما چیزی نمی بینم. ( صفحه ی  63 )
  • به نظرم آدم ها خوشبخت تر می بودند اگر خیلی چیز ها را زودتر اعتراف می کردند. همه ی ما به تعبیری زندانی فلان خاطره، یا ترس، یا سرخوردگی هستیم - هویت ما ساخته ی آن چیز هایی است که نمی توانیم تغییر بدهیم. ( صفحه ی 75 )
  • خواب رفتن مثل راه رفتن روی دریاچه ای یخ زده است. یخ نازک و نازک تر می شود تا اینکه ناگهان فرو می روی. ( صفحه ی 76 )
  • به نفخه ی آخر خاموش خواهیم شد که دیگر هیچ- هیچ نخواهد ماند جز عطر حیات مان در این جهان؛ چون عطر گلی، به جا مانده بر دستی. ( صفحه ی 156 )





نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : سایمون ون بوی، وهم جدایی، عرفان مجیب، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: من نجود هستم، ده ساله و طلاق گرفته
نام نویسنده: دلفین مینویی
نام مترجم: عطیه سادات میرخانی
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب:  در جلد پشتی کتاب چنین نوشته شده است:
نجود در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کند. پدر که از پس مخارج فرزندان خود بر نمی آید، تصمیم می گیرد. دختر نه ساله اش را به عقد مردی بسیار بزرگ تر از خودش درآورد. نجود با تمام رویاهای کودکانه ای که در سر می پروراند، مجبور به ازدواج می شود. این داستان واقعی ست و می تواند الهام بخش تمام زنانی باشد که حتی برای به دست آوردن کوچک ترین حقوق شان هم مجبور به مبارزه هستند.


بخش هایی از متن کتاب:
  • راننده گفت: " قات ... تراژدیِ ملیِ ما! آن قدر آب این سرزمین را می خورد که ما در این کشور از تشنگی می میریم."
فکر کردم زندگی چقدر عجیب است. فقط آدم های بد نیستند که بدبختی را پخش می کنند، حتی چیز های زیبا هم می توانند مضر  باشند. چقدر فهمیدن آن سخت است! ( صفحه ی 52 )
  •  " خدا طبیعت را خشن آفریده، اما خوشبختانه مردان را حتی خشن تر." ( صفحه ی55)




نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : من نجود هستم، ده ساله و طلاق گرفته، دلفین مینویی، عطیه سادات میرخانی، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
نام کتاب:عشق در زمستان آغاز می شود
نام نویسنده: سایمون ون بوی 
نام مترجم: عرفان مجیب
نام انتشارات: نشر هیرمند
 
توضیح کتاب: در پشت جلد چنین نوشته شده است:
مجموعه ی عشق در زمستان آغاز می شود متشکل از چهار داستان است که همگی حول زندگی شخصیت هایی جریان دارند که در زندگی تا آستانه ی استیصال پیش رفته اند ولی نیرویی درونی همچنان آن ها را به ادامه دادن واداشته است. داستان های این مجموعه درباره ی زخم های قدیمی آدم هاست؛ زخم هایی که با این که دیگر درد نمی کنند اما جایشان روی پوست مانده است و هنوز حس می شوند.



بخشی از متن کتاب:
  • هدایایِ در گذشتگان نه تنها خوشبختی مان را تقلیل نمی داد بلکه آن را هدایت می کرد و به آن ژرفا می بخشید، ما را از علاقه ای می انباشت که برای زنده نگه داشتن عشق مان در روز های رو به رو به آن احتیاج داشتیم.
یادآوری ملایم این نکته که هر آنچه داریم همین حالا هم از دست رفته است. ( صفحه ی 88 )





نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : عشق در زمستان آغاز می شود، سایمون ون بوی، عرفان مجیب، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: دختری در قطار
نام نویسنده: پائولا هاوکینز
نام مترجم: مهرآیین اخوت
نام انتشارات: نشر هیرمند


داستان کتاب: دختری به نام ریچل که دایم الخمر هست و این دائم الخمری اش زمانی شروع شد که متوجه شد نمی تواند بچه دار شود. او هر روز و هر شب در قطاری که بین راه محل کارش تا خانه اش هست، از کنار خانه قدیمی خود که با همسر سابقش به نام تام در آن زندگی می کرد میگذرد. چهار خانه آن طرف تر هر بار زوجی را می بیند که بینهایت هم را دوست دارند و برای آن ها اسم های مستعار می گذارد تا اینکه ...

نظر من: می تونم بگم نه از خوندنش پشیمونم نه ذوق زدم اسم کتاب جالب و مناسب داستانی که نقل میشه هست. نوع نوشتار داستان که هر بخش از زبان افراد مهم  داستان نقل می شه جالب و انتخاب درستیه به نظرم. تا نزدیکی های انتهای داستان از متن کتاب من نتونستم حدس بزنم که گره داستان به دست کدوم شخصیت باز میشه این خودش یه امتیاز مهمه.
نویسنده به طوری کتاب رو نوشته که گیرایی و کشش خواستی داره. هر لحظه منتظری ادامه اش رو ببینی کی چیکار  کرده و چی شده. 
به نظرم این ترجمه درست و خوبی هست.






متن پشت جلد:
دختری در قطار کتابی است سراسر عاطفی از زبان شخصیت هایی قربانی و مهاجم و بینهایت عادی. داستانی است تعلیقی با پایان پیش بینی ناپذیر و شخصیت هایی چنان ملموس و حقیقی که از همه شان متنفر می شوید؛ حتا از قربانی ها.





نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : دختری در قطار، پائولا هاوکینز، مهرآیین اخوت، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: پسری با پیژامه ی راه راه 
نام نویسنده:  جان بوین
نام مترجم: پروانه فتاحی
نام انتشارات: نشر هیرمند

در سال ۲۰۰۶ «جان بوین» نویسنده‌ ایرلندی با رمان جمع‌وجور “پسرکی با پیژامه‌ راه‌راه” به جدول پرفروش‌ترین رمان‌های دنیای ادبیات انگلیسی‌ زبان راه یافت. رمانی که نوشتنش برای «جان بوین» تنها یک هفته و چند روز طول کشیده بود، از سوی بنیاد کودکان و جنگ جایزه‌ اثر برگزیده‌ سال را دریافت کرد و کمی بعدتر دستمایه‌ فیلمی به کارگردانی “مارک هرمن” انگلیسی در سال ۲۰۰۸ شد.
در انتهای کتاب حاضر، علاوه بر گفتگوی ناشر کتاب با نویسنده رمان و یادداشتی کوتاه از جان بوین، نوشته ای تحت عنوان راهنمای خوانندگان منتشر شده که جان بوین در آن سولاتی درباره محتوا و شخصیت های کتاب برای خواننده مطرح کرده است، سوالاتی که در واقع حکم تلنگری برای فعال کردن ذهن خواننده برای اندیشیدن درباره درونمایه رمان، مطرح شده است و این تمهید در نوع خود کاری متفاوت و جالب توجه محسوب می شود. .

داستان کتاب:  شخصیت اصلی داستان پسری ۹ ساله به نام “برونو” است که همراه پدر و مادرش و خواهری به نام "گرتل "در برلین زندگی می کند. 
برونو در مور شغل پدر تنها می داند که شغل مهمی دارد و فرد مهمی است.
او در خانه ای بزرگ که از پنج طبقه تشکیل شده است زندگی می کند و می تواند از روی نرده های طبقه پنجم سُر بخورد تا به جلوی در ورودی خانه برسد. او می خواهد در آینده کاشف بشود.
گرتل با اینکه تنها نزدیک به 4 سال از برونو بزرگ تر است ولی خود را آدمی بالغ می داند و برونو را بچه ای نادان فرض می کند.
یک شب کشیش با همسرش به خانه آنها می آید و پدرش را به فرمانداری مکانی منصوب می کند.
آنها از آن خانه به جایی که مایل ها از برلین فاصله دارد نقل مکان می کنند. آنجا را برونو “پرت” می نامد ولی گرتل می گوید نام درستش”اردوگاه” است. 
در آنجا نه خبر از بچه ای هست، نه خبر از میوه فروشی و نه خبر از مکانی سر سبز. تنها آنها هستند با مردمی که در آن طرف حصار با پیژامه و کلاهی راه راه زندگی می کنند.
برونو سر در نمی آورد که شغل پدر چیست و افراد آن طرف حصار چرا چنین لباسی می پوشند؟! چرا با حصاری از آنها جدا شده اند؟!
به دلیل آنکه پدر او نظامی ست در نتیجه فرد سخت گیری هست، نمی تواند این سوال ها را در خانه از کسی بپرسد.
برای پاسخ دادن به این سوال ها به دنبال علاقه اش که اکتشاف هست می رود، در امتداد حصار قدم می زند تا به پسر بچه ای بر می خورد که آن را کشف خود می داند. با هم دوست می شوند، اما دوستی آنها متفاوت است زیرا بر عکس تمامی دوستی های قبلی شان نمی توانند بازی کنند تنها می توانند با هم به گفت و گو بپردازند. برونو از نارضایتی اش از زندگی در این جا می گوید و پسرک به درد و رنجی که در آن طرف حصار در حال دست و پنجه نرم کردن است تنها اشاره ای می کند و از زندگی آرامشان در قدیم که پدرش ساعت سازی داشت می گوید.
برونو آلمانی است و پدرش از دستورات هیتلر پیروی می کند. برونو بر روی بازو بندهای دوستان پدرش علامت فاشیسم را می بیند. دوست برونو اهل لهستان و یهودی است و بر روی لباس های یک شکل آنها ستاره ای پنج پر با رنگ های متفاوت وجود دارد.
آنها هر روز بعدظهر هم دیگر را می بینند و تا یک سال می گذرد، بعد از یک سال مادر برونو از زندگی در آنجا شکایت می کند و تصمیم به بازگشت می گیرد ولی روز آخر چند ساعت قبل از رفتن، در قرار بین برونو و دوستش حادثه ای رقم می خورد...

نظر من: پیشنهاد میکنم حتما مطالعه اش کنید. فیلم این کتاب هم هست. البته داستات تلخی ست و پایان تلخ تری دارد.


                                                     پسری با پیژامه‌ی راه راه


متن پشت جلد:
  • ” بعضی چیز ها نشسته اند و منتظرند تا کشف شوند، بعضی دیگر را هم بهتر است به حال خود رها کرد.”
    برونوی نه ساله پرسش های زیادی در ذهن دارد. پیشوا کیست؟ چرا آنها را مجبور کرد خانه ی قشنگشان را در برلین ترک کرده و به جای پرت بروند؟ آدم های پیژامه پوش آن طرف سیم های خاردار که هستند؟
    بزرگ تر ها توضیح قانع کننده ای نمی دهند. بنابراین برونو تصمیم می گیرد به تنهایی دست به اکتشاف بزند و پاسخ سوالاتش را پیدا کند. یک دوست جدید کشف می کند. پسری با تاریخ تولد یکسان با خودش، پسری پیژامه پوش.
    اما چرا آنها هیچ وقت نمی توانند با هم بازی کنند؟




نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : پسری با پیژامه راه راه، جان بوین، پروانه فتاحی، نشر هیرمند،
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و پنجم تیرماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: بخت پریشان
نام نویسنده: جان گرین
نام مترجم: مریم فرادی
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب:  داستان دختری است 16 ساله به نام "هیزل" که در اولین تشخیص دارای سرطان تیرویید  بود ولی بعدا به دلیل متاستاز، آن غده ها به ریه های او نیز رسوخ کردند. او امکان  رهایی از این بیماری را نداشت و تنها شانس بیشتری برای زندگی با استفاده یک سری از دارو ها را داشت.

به دلیل اصرار مادرش در گروه خودیاری شرکت میکند.گروهی که کودکان بهبود یافته یا کودکانی که در حال دست و پنجه نرم کردن با این بیماری هستند در آن شرکت می کنند.

در این گروه با پسری 17 ساله به نام "گوس" آشنا  میشود که پایش را به خاطر داشتن سرطان استخوان از دست داده است و پای مصنوعی دارد. پس از قطع پایش دکتر ها به او گفتند که به احتمال 75 درصد دیگر از غده ها به هیچ عنوان خبری نمی شود. 

هیزل تنها یک کتاب را به دلیل علاقه اش بار هامیخواند، و به دلیل داشتن پایان باز دلش میخواهد ادامه داستان را بداند. بار ها به نویسنده  کتاب نامه ارسال  میکند ولی پاسخی دریافت نمیکند. آنها لحظه های بسیار خوبی را با هم سپری کردند.

آنها با جور کردن شرایطی به دیدن نویسنده آن کتاب میروند و ...


پ.ن: از روی این کتاب فیلم "the fault in our stars " ساخته شده است.


نظر منچند مدت پیش به شهر کتاب بوستان رفتم تا کتاب هایی رو بر عکس همیشه بدون انتخاب و فکر قبلی تهیه  کنم ، 

تنها  دلیل این کارمم گرفتن کارت باشگاه اعضای شهر کتاب بوستان بود. چون برای گرفتن اون کارت باید اولین بار حداقل صد هزار تومن خرید می شد.
کتاب هایی که خریدم همشون مال نشر هیرمند بودند. میتونم بگم کتاب های عالی بودن بهتر از اون کتاب هایی که با فکر قبلی سراغ تهیه شون رفتم.
کتابی که بعد از کتاب اگر بمانم خوندم کتاب دیگری از این نشر بود. 
اون کتاب اسمش بخت پریشان هست و برای من تداعی گر هیچ  فیلمی نبود، ولی بعد از خوندن دو صفحه متوجه شدم این کتاب همان فیلمی (the fault in our stars ) ست که بسیار تحت تاثیرم قرار داد. 
پس  از متوجه شدن این واقعیت باز هم کتاب رو تا انتها خوندم و باز هم به نویسنده اش غبطه خوردم. داستانش تلخه ولی زیبایی خاصی داره.




بخش هایی از متن کتاب:

  •  در خانه ی گاس جمله ی قشنگی بود که به نظر من و او همیشه تسلی بخش می آمد: "بدون درد هرگز نمی دانستیم، شادی چیست."
  • چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم دوباره روی برگه ی رو به رویم تمرکز کنم. " نمیتوانم از عشقمان بگویم، پس از ریاضی می گویم. من ریاضی دان نیستم ، اما می دانم بی نهایت عدد بین ۰ و ۱ وجود دارد. ۰.۱ ، ۰.۱۲ ، ۰.۱۱۲ و مجموعه ای نامتناهی از دیگر اعداد. بعضی بینهایت ها بزرگ تر از بعضی دیگرند. نویسنده ای که قبل ها دوستش داشتیم، این را به ما یاد داد. روز هایی هستند، بسیاری از روز ها، که در آن ها افسوس کوچک بودن اندازه ی مجموعه اعداد نامتناهی ام را می خوردم. دوست داشتم نسبت به آن چیزی که در اختیارم قرار داده شده ، اعداد بیشتری می داشتم و خدای بزرگ، دوست داشتم آگوستوس واترز هم نسبت به آن چیزی که در اختیارش قرار داده شد، اعداد بیشتری می داشت. اما، گوس، عشق من، نمی توانم بگویم چقدر برای ابدیت کوتاهی که با هم داشتیم، شکرگزارم. آن را با هیچ چیز در این دنیا عوض نمی کنم. تو در خلال روز های انگشت شماری که داشتی، به من ابدیت را هدیه دادی، از تو سپاسگزارم." ( صفحه ی ۲۳۷)







نوع مطلب : نشر هیرمند، 
برچسب ها : بخت پریشان، نشر هیرمند، جان گرین، مریم فرادی،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: انسان ها هیچ جا خانه نمی شود
نام نویسنده: مت هیگ
نام مترجم: گیتا گرکانی
نام انتشارات: نشر هیرمند

داستان کتاب: ریاضیدانی مساله ریاضی که قابل حل نبود را حل می کند و چون حل این مساله باعث پیشرفت وسیع دنیا می شود، موجوداتی در سیاره ای بسیار دور از زمین متوجه این دستاورد می شوند.
آنها  چون در پی جلوگیری از پیشرفت کردن موجوات زمینی هستند ریاضیدان را می کشند و فردی را با چهره او به زمین می فرستند تا هر کسی را که از حل آن مساله با خبر است بکشد. او با این دید به زمین می آید که انسان ها موجودات بسیار بدی از هر لحاظ هستند. بعد از مدتی با معاشرت با دیگران و زندگی در خانواده که قبلا "خانواده داشتن" برای او معنا نداشت متوجه اشتباهش می شود و دست از کشتن آنها می کشد ولی ...

نظر من: در این کتاب به نظر من آن کشش خاصی که هر رمانی باید داشته باشد تا خواننده را تشویق کند برای به انتها رساندنش، وجود ندارد.
در این کتاب به  اخلاق های کلی انسان و رفتار های خوب و بدشان اشاره می شود. کتاب خیلی خوبی نیست ولی بد هم نیست.



بخش هایی از متن کتاب:
    • بعداً متوجه شدم این سیاره ای از چیزهایی پیچیده در چیز های دیگر است. غذا ها داخل لایه ها. بدن ها داخل لباس ها. رضایت داخل لبخند ها. همه چیز پنهان شده بود.( صفحه ی 30)
    • انسان ها قابل اعتماد نیستند. آن ها حتی به خودشان اعتماد ندارند. ( صفحه ی 151 )
    • گوش کنید، احساسات منطقی دارند. بدون احساسات انسان ها از همدیگر مواظبت نمی کنند، این موجودات اگر از هم مواظبت نکنند، می میرند.
    مواظبت از دیگران حفظ خود است. شما از کسی مواظبت می کنید و او هم از شما. ( صفحه ی 219 )
    • دلیل وجود داشتن عشق این بود که به تو کمک کند تا جان به در ببری. برای این بود که معنا را فراموش کنی. دست از جست و جو برداری و شروع کنی به زندگی کردن. معنی اش این بود که دست کسی را بگیری که برایش اهمیت قائلی و در  زمان حال زندگی کنی. گذشته و آینده توهم بود. گذشته فقط زمان حال مرده بود و آینده به هر حال هرگز وجود نداشت، برای اینکه هر بار ما به آن آینده می رسیدیم، به زمان حال بدل می شد. زمان حال تنها چیزی بود که وجود داشت. ( صفحه ی 269)
    • آنها می توانند اتومبیلی را هر روز سی مایل برانند و به خاطر بازیافت چند قوطی خالی مربا نسبت به خودشان احساس خوبی داشته باشند. آن ها نمی توانند در مورد اینکه صلح چیز خوبی است، حرف بزنند، با این حال جنگ را با شکوه ندانند. آن ها می توانند مردی را سرزنش کنند که زنش را بر اثر خشم کشته اما سرباز بی تفاوتی را که با انداختن یک بمب صد بچه را می کشد، ستایش کنند. ( صفحه ی 297 )
    • فکر می کنند خدا همیشه طرف آن هاست، حتی اگر طرف آن ها در تضاد با بقیه ی هم نوعان شان باشد. آن ها نمی توانند در مورد دو واقعه بسیار مهم که به صورت زیستی برایشان اتفاق می افتد - تولید مثل و مرگ- به توافق برسند. تظاهر می کنند می دانند پول برایشان خوشبختی نمی خرد، با این حال هر بار پول را ترجیح می دهند. در هر فرصت ممکن چیز های معمولی را می ستایند و عاشق این اند که شاهد بدشانسی دیگران باشند. آن ها بیشتر از صد هزار نسل روی این سیاره زندگی کرده اند و با این حال هنوز نمی دانند واقعا کی هستند و واقعا چطور باید زندگی کنند. در حقیقت، آنها حالا کمتر از گذشته می دانند.( صفحه ی 298)
    • در هر زندگی یک لحظه است. یک بحران. بحرانی که می گوید: آنچه من به آن اعتقاد دارم اشتباه است. این برای هر کس اتفاق می افتد، تنها تفاوت این است که این آگاهی چطور آدم ها را تغییر می دهد. در بیشتر موارد، نتیجه اش به سادگی دفن آن آگاهی و تظاهر به این است  که آنجا نیست. انسان ها این طوری پیر می شوند. این چیزی ست که در نهایت چهره شان را چروکیده و پشت شان را خمیده می کند و دهان و جاه طلبی شان را تحلیل می برد. سنگینی انکار. اضطراب ناشی از آن. این در انسان ها منحصر به فرد نیست. بزرگ ترین اقدام شجاعانه یا دیوانگی که هر کس قادر است انجام بدهد، تغییر است. ( صفحه ی 312)




    نوع مطلب : نشر هیرمند، 
    برچسب ها : انسان ها هیچ جا خانه نمی شود، مت هیگ، گیتا گرکانی، نشر هیرمند،
    لینک های مرتبط :
    دوشنبه بیست و یکم تیرماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: اگر بمانم
    نام نویسنده: گیل فورمن
    نام مترجم: مهرآیین اخوت
    نام انتشارات: نشر هیرمند

    گیل فورمن از نویسندگان قرن بیستم آمریکا است. از روی این رمان فیلم هم ساخته شده است. 

    داستان کتاب: "دختری به نام "میا" که فرزند اول خانواده­ای راک­باز است. او در کمال ناباوری و تفاوت، به ساز ویولن­ سل که سازی کلاسیک است علاقه ­مند می­شود. او در دوران دبیرستان با کسی به نام "آدام" دوست  می­شود. کم کم به هم علاقه ­مند می ­شوند. آدام برای متوجه کردن میا از علاقه­ اش نسبت به او با دستمزد حاصل از دو هفته پیتزا رساندن به در منازل، او را به کنسرت بهترین ویولن ­سل زن که "یویو " نام دارد می­برد. در روز برفی که تدی_ برادر کوچک مایا_ غرق خوشحالی از تعطیل شدن مدارس است، پدر مایا هم به تبع چون معلم است آن روز روز تعطیلی او به شمار می­رود. در نتیجه مادر او هم با مدیرش تماس می­گیرد و اعلام می­کند که به سر کار نمی رود تا همه در کنار هم این روز را بگذرانند. آنها تصمیم می­گیرند به یکی از دوستانشان سر بزنند و سپس در آخر برای شام به پیش مادر­بزرگ و پدر­بزرگ بچه­ ها بروند. در راه برای گوش دادن به موسیقی هر کس با سلیقه خودش موسیقی مختلفی را انتخاب می­کند و به نوبت آنها پخش می­شوند ولی ناگهان در حالی که اولین موسیقی پخش می­شود ...

    داستان در دو زمان مختلف روایت می­شود ولی در هر دو زمان راوی "مایا" هست. یکی در زمانیست که مایا از جسم خود جدا است و شاهد اتفاق­های دور و برش برای تصمیم­ گیری درباره بودن یا نبودنش هست و دیگری در خاطرات گذشته که شامل به دنیا آمدن او و تدی، داستان آشنایی او با آدام و  رفتن او به دانشکده موسیقی مشهور در نیویورک است.

    داستان به صورتی نوشته و ترجمه شده است که میتوان صحنه ها را تصور  کرد. هنگام خواندن این کتاب احساسات خواننده تحریک می­شود.


    نظر من: خواندنش را پیشنهاد می کنم. همانند کتاب بخت پریشان برای من بود. در ضمت قابل گفتن است که فیلم این کتاب نیز بسیار زیباست.





    متن پشت جلد:
    هر چیز خوب و کاملی، مثل خانواده یا عشق، ممکن است در چشم به هم زدنی زیر و رو شود.
    میا هیچ خاطره ای از آن تصادف ندارد؛ تنها پس از آن را به خاطر می آورد: بدن آسیب دیده و غرق در خون خود را می بیند، می بیند که او را سوار آمبولانس می کنند، خانواده اش را هم می بیند که ...
    اندک اندک باید خود را باز یابد، باید بفهمد چه وضعیتی دارد، باید بفهمد چه از دست داده و زندگی اش چگونه خواهد بود؛ اما بدنش روی تخت بیمارستان است و خود او سرگردان و نامریی، مهم تر از همه آن که می فهمد خود او باید تصمیم بگیرد بماند یا برود.
    داستانی زیبا که بی شک دل خواننده را به درد می آورد اما شاید نگاه ما را به زندگی و خانواده و عشق تغییر دهد.




      نوع مطلب : نشر هیرمند، 
      برچسب ها : اگر بمانم، نشر هیرمند، گیل فورمن، مهرآیین اخوت،
      لینک های مرتبط :


      ( کل صفحات : 2 )    1   2   
      آمار وبلاگ
      • کل بازدید :
      • بازدید امروز :
      • بازدید دیروز :
      • بازدید این ماه :
      • بازدید ماه قبل :
      • تعداد نویسندگان :
      • تعداد کل پست ها :
      • آخرین بازدید :
      • آخرین بروز رسانی :
       
       
       
      شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات