کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
جمعه پانزدهم شهریورماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: اتفاق
نام نویسنده: گلی ترقی
نام انتشارات: نشر نیلوفر

داستان کتاب:   برادر و خواهر دو قلویی در کودکی میان گشت و گذار در کوچه پس کوچه های محل زندگی با دختری اشنا می‌شوند که در همان زمان‌ها پسرک را شیفته خود کرده، پس از ارتباط‌هایی در عالم بچگی ناگهان دخترک بدون حرفی از آن محل نقل مکان میکند و پسرک میماند بدان خبر، خانواده پسرک را به بهانه‌ی ادامه تحصیل برای فراموش کردن دخترک به خارج از ایران فرستاده و ...


نظر من: خواندنش خالی از لطف نبود ولی کتاب خاصی هم از نظر من طبق سلیقه من نبود.



برش هایی از متن کتاب:




نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
برچسب ها : اتفاق، گلی ترقی، نشرنیلوفر،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد
نام نویسنده: شهرام رحیمیان
نام انتشارات: نشر نیلوفر

داستان کتاب:  دکتر نون و زنش از بچگی عاشق و معشوق بودند. دکتر فاطمی و دکتر نون از آشنایان دکتر مصدق بودند. قبل از کودتا با مصدق هر دو دست می دهند تا هم پیمان مصدق بمانند، سر کودتا دکتر فاطمی می ماند اما دکتر نون ...

نظر من:  به افرادی که غرق یک ماتم از سر قولی که دادن و نتونستن عمل کنن یا اشتباه کردن و از سر این پشیمانی تمام ثانیه های پس از اون زندگیشون رو غرق غم و ماتم میکنن این کتاب پیشنهاد میشه. به قول معروف اونایی که از نبود ماه تمام  روز رو گریه میکنن سرشون رو بالا نمیبرن که خورشید رو هم ببینن خیلی مفید هست. کتاب بدی نبود.



برش هایی از متن کتاب:




نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
برچسب ها : دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد، شهرام رحیمیان، نشر نیلوفر،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشتماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب:کافکا در کرانه
نام نویسنده: هاروکی موراکامی
نام مترجم: مهدی غبرائی
نام انتشارات: نشر نیلوفر

داستان کتاب:  پسری به نام کافکا در سن پانزده سالگی از خانه فرار می کند. او زمانی که کودکی چهار ساله بود مادر و خواهرش او و پدرش را ترک کردند.
در زمان جنگ در روستایی دور زمانی که معلمی بچه های دبستانی را میبرد در جنگل تا قارچ خوراکی بچینندناگهان همگی با هم به کما می روند اما دقایقی بعد به هوش می آیند به جز یک نفر که داستان زندگی او در زمان بزرگ سالی که آدم متفاوتی ست، متفاوت است.
داستان این دو شخصیت در کنار هم روایت می شود. شروع، داستان و پایان بسیار زیبایی دارد.

نظر من:  شش صد صفحه ارزش خواندن را داشت. داستان کشش دارد و به زیبایی اتفاق ها روایت می شود و شروع و پایان عالی دارد.



برش هایی از متن کتاب:
  • اوشیما می گوید: " در ضیافت افلاتون از قول اریستوفان نقل شده است که در جهان باستان سه دسته مردم وجود داشتند. این موضوع را شندیدی؟"
" نه."
" در زمان باستان مردم فقط مذکر یا مونث نبودند، بلکه سه قسم بودند: مذکر/ مذکر، مذکر/ مونث و مونث/ مونث. به عبارت دیگر هر کس از اجزا دو نفر ساخته شده بود. همه از این نظم و نسق خوشحال بودند و واقعا چندان به فکرش نبودند. اما بعد خدا کاردی برداشت و هر یک را درست از وسط به دو نیم کرد. از آن پس دنیا به مرد و زن تقسیم شد، نتیجه اش این شد که مردم این در و آن در بزنند تا نیمه گمشده خود را بیابند."
" چرا خدا این کار را کرد؟"
" تقسیم مردم به دو قسمت؟ مچم را گرفتی. از اسرار خدا که نمی شود سر درآورد. یک چیزی هم به اسم خشم خداوند داریم، تمام آن ایده آلیسم افراطی و غیره. حدس من این است که مجازات کاری بود. بنا به قول کتاب مقدس. آدم و حوا و هبوط و الی آخر."
می گویم: " گناه اولیه."
" درست است، گناه اولیه." اوشیما مداد را لای انگشت وسط و انگشت اشاره می گیرد، کمی تاب می دهد، انگار که بخواهد تعادل آن را بسنجد. "بهرحال، منظورم این است که مردم واقعا نمی توانند تنها به سربرند." ( صفحه ی 63)
  • " درست است. اسمم ناکاتاست. و اسم شما؟"
گربه گفت: " اسمم یادم رفته. یکی داشتم، می دانم، اما یک جایی وسط راه گفتم دیگر لازمش ندارم. بنابراین یادم رفته."
پیرمرد که سر می خاراند،  گفن: " میدانم. فراموش کردن چیز هایی که دیگر نمی خواهی راحت است. ناکاتا دقیقا همین جور است. پس آقا گربه، حرفت این است که مال خانواده ای، جایی، نیستی؟" ( صفحه ی 73)
  • اوشیما می گوید: " من صد ها تبعیض را تجربه کرده ام. فقط کسانی که طعم تبعیض را چشیده اند، واقعا می دانند که چقدر آزاردهنده است. هرکس درد را به شیوه خودش حس می کند و هرکس زخم های خودش را دارد. بنابراین من هم مثل همه دغدغه انصاف و عدالت را دارم. اما آنچه بیشتر مایه انزجارم می شود، آدم هایی هستند که قوه تخیل ندارند. همان جور آدم هایی که تی.اس.الیوت به آن ها می گوید " انسان پوک" . آنهایی که فقدان تخیل را با چیز بی جانی مثل پَر کاه پُر می کنند و از کار خودشان بی خبرند. آدم های بی عاطفه ای که خرواری کلمه تو خالی نثارت می کنند و می کوشند تو را به کاری که نمی خواهی وادارندو مثل همان جفت پُر غَمیشی که دیدیم." ( صفحه ی 243)
  • " پس خدا شلوارک می پوشد، سوتی به گردنش آویزان است و چشمش به ساعت؟"
هوشینو گفت: " میدانی که منظورم این نیست."
" خدای ژاپنی با خدای خارجی قوم و خویش است، یا شاید دشمن؟"
"از کجا بدانم؟"
" گوش کن- خدا فقط در ذهن مردم هست. بخصوص در ژاپن خدا همیشه یک جور مفهوم انعطاف پذیر بوده. ببین بعد از جنگ چه اتفاقی افتاد. داگلس مک آرتور به امپراتور آسمانی دستور داد از ادعای خدایی دست بکشد و او هم همین کار را کرد و طی نطقی گفت که او فقط یک آدم عادی است. پس بعد از 1946 او دیگر خدا نیست.خدایان ژاپنی همین جورند - می توان گوششان را کشید و اصلاحشان کرد. یک آمریکایی با چوبدست جادویش اشاره ای می کند و به طرفه العینی خدا دیگر خدا نیست. کاری خیلی پست مدرنیستی. اگر فکر کنی خدا هست، پس هست. اگر فکر کنی نیست، نیست. و اگر خدا همین جور باشد، من از این بابت نگرانی ندارم." ( صفحه ی 376)
  • " هرکس عاشق بشود، دنبال نیمه گمشده خودش می گردد. پس عاشق که به معشوق فکر می کند، غمگین می شود. مثل قدم گذاشتن در اتاقی است که از آن خاطرات خوشی داری و سال ها آن را ندیده باشی. این احساس طبیعی است. تو تنها کسی نیستی که این احساس را کشف کرده ای، پس سعی نکن به خودت امتیاز بدهی، باشد؟" ( صفحه ی 389)
  • اوشیما پکر می گوید:" شاید. شاید بیشتر آدم های دنیا سعی نمی کنند آزاد باشند، کافکا. فقط فکر می کنند که آزادند. همه اش توهم است. بیشتر آدم های دنیا اگر آزادشان بگذاری ، بدجوری تو هچل می افتند. بهتر است که یادت باشد. مردم عملا ترجیح می دهند آزاد نباشند."
" خودت هم همین طور؟"
" آره. خودم هم ترجیح می دهم آزاد نباشم. ژان ژاک روسو می گوید تمدن از وقتی شروع شد که مردم نرده ها را ساختند. نظری بسیار هوشمندانه. درست هم هست- همه تمدن محصول فقدان آزادی است که دورش نرده کشیده اند. هر چند بومیان استرالیا استثنا هستند. آنها تا سده هفدهم میلادی تمدنی بدون نرده و حصار فراهم آورده بودند. آن ها در آزادی کامل بودند.می توانستند هر وقت به هر جا که دلشان بخواهد بروند و هر چه دلشان خواست بکنند. زندگیشان سفر دایمی بود. سفر صحرا استعاره کاملی برای زندگیشان است. بریتانیایی ها که از راه رسیدند و برای گله های خود نرده درست کردند، بومیان از فهم آن درماندند. این است که با نادیده گرفتن اصول رایج آن ها را در مقوله خطرناک و ضد اجتماعی  گنجاندند و به بر وبیابان راندند. پس من میخواهم احتیاط کنم. آن هایی که نرده های بلند و محکم می سازند، بهتر باقی می مانند. اگر این واقعیت را انکار کنی، خودت را در معرض خطر رانده شدن به بیابان گذاشته ای ..." ( صفحه ی  412)
  • از او می پرسم: " باید کمکم کنی. چه کار کنم؟"
به سادگی می گوید: " هیچ کاری نباید بکنی."
"هیچی؟ "
سر می جنباند. " به همین دلیل می برمت کوهستان."
" ولی آنجا که رسیدیم، چه کنم؟"
می گوید: " فقط به صدای باد گوش بده. کم همیشه همین کار را می کنم."
به حرفش خوب فکر می کنم.
به ملایمت دست روی دستم می گذارد. "خیلی چیز ها هست که تقصیر تو نیست. یا تقصیر من. تقصیر پیشگویی ها هم نیست، یا نفرین ها یا DNA ، یا پوچی. تقصیر ساختارگرایی یا سومین انقلاب صنعتی هم نیست. همه می میریم و ناپدید می شویم، ولی علتش این است که نظام خود دنیا را بر پایه ویرانی و فقدان گذاشته اند. زندگی ما سایه هایی از این اصل رهنماست. مثلا باد می وزد. می تواند باد شدید و خشن باشد. یا نسیم ملایم. اما سرانجام هر بادی فرو می رود و ناپدید می شود. باد شکل ندارد. فقط حرکت هواست. باید به دقت گوش بدهی، بعد استعاره را میفهمی." ( صفحه ی 439)
  • " آهنگساز کر مثل آشپزی است که حس چشایی خود را از  دست داده باشد. یا قورباغه ای که پاهای پرده دارش از بین رفته باشد. یا راننده کامیونی که گواهینامه اش باطل شده باشد. این موضوع هر کسی را خلع سلاح می کند. اما بتهوون نگذاشت چنین چیزی او را از پا درآورد. طبعا در اول کار کمی افسرده شد، اما نگذاشت این بدبختی حریفش شود. این مشکل بود؟ کدام مشکل؟ بیش از همیشه آهنگ ساخت و بهترین آثارش را در موسیقی نوشت. من این آدم را از ته دل تحسین می کنم. مثل این " ارکستر سه نفره آرشیدوک" - داشت کر می شد که آهنگش را نوشت، باورت می شود؟ چیزی که می خواهم بگویم، این است که بیسواد بودن شاید برایت سخت باشد، اما دنیا که به آخر نرسیده. شاید نتوانی بخوانی، اما کار هایی هست که تنها خودت به انجام دادنش قادری. باید روی آن متمرکز شوی - روی نقطه قوتت. مثل توانایی صحبت با سنگ."
" آره، حالا می توانم کمی با آن حرف بزنم. ناکاتا به صحبت با گربه ها عادت داشت."
"دیگر هیچ کس قادر به این کار نیست، درست؟ دیگران می توانند هر کتابی را که دلشلن بخواهد بخوانند، با این حال نمی دانند چطور با سنگ ها یا گربه ها حرف بزنند."
" اما این روز ها ناکاتا خیلی خواب می بیند. تو این خواب ها، به دلیلی که برایم روشن نیست می توانم بخوانم. مثل حالا دیگر کودن نیستم. خیلی خوشحالم و به کتابخانه می روم و کتاب زیاد می خوانم. فکر می کنم اگر آدم بتواند بخواند چقدر معرکه است. کتاب ها را یکی پس از دیگری می خوانم، اما بعد چراغ کتابخانه خاموش می شود و همه جا تاریک است. یکی چراغ را خاموش کرده است و من چیزی نمی بینم. دیگر نمی توانم کتاب بخوانم. بعد بیدار می شوم. با اینکه این خواب است، اما خواندن چه معرکه است."
هوشینو گفت: " جالب است ... مرا ببین که می توانم بخوانم و کمتر کتابی دستم می گیرم. دنیا جای شلم شوربایی است، در این موضوع شک نیست." ( صفحه ی 467)
  • میس سائه کی گفت: " من هم سال هاست که دوستی نداشته ام، جز در خاطراتم."
"میس سائه کی؟"
"بله؟"
" در واقع من خاطره ای هم ندارم. من کودنم. متوجهید؟ پس می شود به من بگویید خاطره، چه جوری است؟"
میس سائه کی به دست های خود روی میز زل می زد، بعد سر برداشت و باز به ناکاتا نگاه کرد. " خاطرات از درون گرمت می کنند. اما در عین حال دو پاره ات می کنند."
ناکاتا سری تکان داد. " پس چیز خشنی است. ناکاتا هنوز چیزی از آن سر در نمی آورد. تنها چیزی که می فهمم حال است."
میس سائه کی گفت: " من درست برعکسم." ( صفجه ی 508)
  • پس از اینکه زنگ تلفن قطع می شود، می گوید: " هر یک از ما چیزی را از دست می دهیم که برایمان عزیز است. فرصت های از دست رفته، امکانات از دست رفته، احساساتی که هرگز نمی توانیم برشان گردانیم. این قسمتی از آن چیزی است که به آن می گویند زنده بودن. اما در درون کله ما - دست کم این جایی است  که من تصور می کنم - جای کمی هست که این خاطرات را در آن بیانباریم. اتاقی با قفسه هایی نظیر این کتابخانه. برای فهم کارکرد قلب مان باید مثل کتابخانه فیش درست کنیم. باید چندی به چندی از همه چیز گردگیری کنیم، بگذاریم هوای تازه وارد شود و آب گلدان های گل را عوض کنیم. به عبارت دیگر، همیشه در کتابخانه خصوصی خودت به سر می بری. " ( صفحه ی 602)




نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
برچسب ها : کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی، مهدی غبرائی، نشر نیلوفر،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه بیستم بهمنماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: 1984
نام نویسنده: جورج اورول
نام مترجم: صالح حسینی
نام انتشارات: نشر نیلوفر

داستان کتاب:‌ بیشتر دنیا در دست کسی است به نام ناظر کبیر که از طریق تله اسکرین هر حرکت و هر حرفی حتی نجوا ها را زیر نظر می گیرد. در این جامعه غذا ها بر اساس رتبه افراد سرو می شود. وزارت آنها از وزارت حقیقت، وزارت عشق، وزارت فراوانی و ... تشکیل شده است. در صورتی که حرفی خلاف حکومت زده شود توسط وزارت عشق دستگیر می شود. این حکومت همیشه درگیر جنگ برای به تصرف در آوردن کشور های بیشتری هست. در صورتی که خطایی از کسی سر بزن او را تبخیر می کنند و اسم او را از همه جا پاک میکنند انگاری چنین فردی اصلا متولد نشده است. کودکان را چنان تحت تاثیر قرار می دهند که آنها پدر و مادرشان را در صورتی که اعمال و کار های آنها بر خلاف قوانین حکومت باشد به پلیس گزارش می دهند.
مردی به نام وینستون که شخصیت اصلی داستان هست در یکی از وزارت خانه ها به تصحیح هر خبر، هر اتفاق‌تاریخی و پیش بینی قبلی که اکنون اشتباه از آب  در آمده است مشغول می باشد. او ازدواج میکند اما بر اساس خواست حکومت که به دلیل تفاوتشان از هم بدون گرفتن طلاق جدا می شوند( در این حکومت گرفتن طلاق مجاز نیست) . در آنجا به این فکر می افتد که در گذشته چنین نبوده است و سعی میکند علیه ناظر کبیر به پا خیزد که اولین اقدام او نوشتن متن هایی در دفتری چرمی همراه با خود نویس که با رتبه او در تناقض بود در خارج از تیرس تله اسکرین است.
در موقع حرکت در راهرو زنی به نام جولیا به او برخورد می کند و در میان دستانش پنهانی کاغذی میگذارد و این ابتدای شروع قانون شکنی است.
در سایت گود ریدز در قسمت معرفی این کتاب چنین نوشته شده است:
"این کتاب بیانیه سیاسی شاخصی در رد نظام‌های تمامیت‌خواه (توتالیتر) و نیز کمونیسم شمرده می‌شود. ۱۹۸۴ کتابی پاد آرمانشهری به شمار می‌آید. جرج اورول در این کتاب، آینده ای را برای جامعه به تصویر می‌کشد که در آن خصوصیاتی همچون تنفر نسبت به دشمن و علاقهٔ شدید نسبت به برادر بزرگ (ناظر کبیر) (رهبر حزب با شخصیت دیکتاتوری فرهمند) وجود دارد. در جامعه‌ی تصویرشده گناه‌کاران به راحتی اعدام می‌شوند و آزادی‌های فردی و حریم خصوصی افراد به‌شدت توسط قوانین حکومتی پایمال می‌شوند، به نحوی که حتی صفحات نمایش در خانه‌ها از شهروندان جاسوسی می‌کنند."

نظر من: قسمت هایی از متن کتاب رو می‌شد از روش پرید. ولی داستان جالبی از این نظر هست که چگونه می شود یک نفر به خاطر جاه و مقامش مردم را به تصرف خودش در بیاورد و با حضور در همه جا  آن ها را در استفاده کردن از قدرت تفکر و عقلشان منع کند.


متن پشتت جلد:
... اورول در 1984 بی صبرانه درصدد پیش بینی امری ناگزیر بود، ایمان داشت که مردم عادی اگر بخواهند، هر چیزی را می توانند تغییر بدهند... مصمم و مطمین بود که ما به این باور راسخ باز می گردیم: جهان در آخرین دم به نیکی می گراید و شفقت آدمی همچون محبت پدر و مادر  به وقوع خواهد پیوست. باوری چنان شکوهمند که حالا کم و بیش می توانیم اورول، و شاید خودمان را نیز تصور کنیم، که سوگند می خوریم تا دست به هرکاری بزنیم تا مگر ممانعت کنیم از آنچه حالا پیشاپیش از وقوع آن مطلع شده ایم.
توماس پینچون




نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
برچسب ها : 1984، جورح اورول، صالح حسینی، نشر نیلوفر،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: جستار هایی در باب عشق
نام نویسنده: آلن دو باتن
نام مترجم: گلی امامی
نام انتشارات: نشر نیلوفر


داستان کتاب: روایت داستان دو مسافر است که کنار هم در هواپیما می نشینند. از آنجا دوست داشتن شروع می شود و به عاشق شدن می رسد ولی پس از یک فراز  و رسیدن به قله فرودی در پی دارد و این رابطه به پایان می‌رسد. پس از به پایان رسیدن این ماجرا افسردگی گریبان مرد را میگیرد. اما در یک جلسه کاری می بیند که می تواند دوباره عاشق یک فرد جدید شود. 
داستان از زبان یک مرد روایت می شود. در هر فصل که با شماره پاراگراف هایی جدا شده است ،در جایی خود داستان نقل می شود و در جایی دیگر از دید روانشناسی  به تحلیل آن پرداخته می شود.

نظر من: ابتداش گیرا و خوب بود ولی پس از مدتی گفته ها حوصله سر بر میشود ولی گفته های جالبی در کل در کتاب آمده است.



بخش هایی از متن کتاب:
  • وقتی عاشق میشویم، تصادف های طبیعی زندگی را، پشت حجابی از هدفمندی پنهان می کنیم. هرچند اگر منصفانه قضاوت کنیم، ملاقات با ناجی مان کاملاً تصادفی و ناگزیر غیرممکن است، اما باز اصرار می ورزیم که این رخداد از ازل در طوماری ثبت شده بوده و اینک در زیر گنبد مینایی به آهستگی از هم باز می شود. (با دست خودمان) سرنوشتی می بافیم تا از اضطراب ناشی از این واقعیت که 
  • هر حکمتی در زندگی مان هرچند اندک، ساختهٔ خود ماست، نجات پیدا کنیم، ( فراموش می کنیم) که طوماری (و طبعاً سرنوشت از پیش مقرر شده ای) وجود ندارد؛ اینکه چه کسی را در هواپیما ملاقات بکنیم یا نکنیم حکمتی جز آنچه خودمان به آن اطلاق میکنیم ندارد - به عبارت دیگر می خواهیم از اضطراب ناشی از اینکه کسی زندگینامهٔ ما را ننوشته و عشق های ما را بیمه نکرده است 
  • پرهیز کنیم. ( صفحه ی 18)
  • الیاس کانتی میگوید: "دیدن ورای آدم ها آسان است، ولی ما را به جایی نمی رساند." به عبارت دیگر چه آسان و چه بی فایده در افراد عیب می یابیم. آیا وقتی عاشق می شویم بعضا به این دلیل نیست که ، حتی به بهای کوری خودمان در این فرایند و آن لحظه خواسته ایم، دیدن ورای آدم ها را نفی کنیم؟ اگر بدبینی و عشق دو گزینه متقابل باشند، آیا عاشق شدن ما به این دلیل نیست که می خواهیم از موضع ضعف بدبینی، نجات یابیم؟ آیا در هر " عشق در نگاه اول" نوعی گزافه پردازی نیست به خصوصیات معشوق وجود ندارد؟ نوعی گزافه پردازی که ما را از منفی نگری معمول مان منفک می کند و تمرکز و نیرویمان را معطوف کسی می کند که چنان باورش داریم که هرگز حتی خود را چنین باور نداشته ایم. ( صفحه ی 20)
  • به این نتیجه رسیده بودم که کشش و جذابیت، مترادف از دست دادن هر گونه خصوصیات شخصی بود، خود واقعی ام، لزوما در مقابل کمال معشوق، با خود در جدال بود و اصولا ارزشی نداشت. ( صفحه ی 43 )
  • مدتها پیش از آنکه فرصت پیدا کنیم واقعا با معشوق مان آشنا شویم، ممکن است براین باور باشیم که او را به خویی می شناسیم. احتمالا به نظر می رسد که حتی قبلا او را جایی دیده ایم، شاید در زندگی پیشین یا در رویای مان. در "ضیافت " افلاطون، اریستوفانس به این حس آشنایی اشاره می کند و مدعی می شود که معشوق "نیمه" از مدت ها پیش گم شده خود ماست که بدن ما را در اصل به آن متصل بوده. در آغاز تمام موجودات "نر- ماده" هایی با دو پشت، دو تهیگاه، چهار دست و پا و دو صورت در جهت مخالف هم بوده اند. این موجودات نر-ماده چنان قدرتمند و از خود راضی بودند که زئوس مجبور شد آنان را از میان دو نیمه کند، دو نیمه نر وماده - و از آن روز به بعد، هر مرد و زنی در غم غربت مبهمی برای وصل شدن به نیمه جداشده اش به سر می برد. ( صفحه ی 60)
  • منظور من از این داستان چیست؟ فقط نشان می دهد، اگرچه ممکن است دچار توهم شویم ( عاشق، یا تخم مرغ بودن) ، اگر بخش مکمل آن را بیابیم (دلداده ای مانند کلوئه که دچار توهمی مشابهی بود، یا یک تکه نان برشته) احتمالا همه چیز به خوشی می انجامید. توهم ها به خودی خود زیان آور نیستند، فقط وقتی آزار می دهند که در باور آنها تنها باشیم، و زمانی که نتوانیم حال و هوایی به وجود بیاوریم که آن را حفظ کنیم . تا زمانی که کلوئه و من می توانستیم زرده تخم مرغ عشقمان را سالم نگه داریم، چه اهمیتی داشت واقعیت چه بود؟ ( صفحه ی 110)
  • "انسان می تواند در تنهایی همه چیز به دست آورد، الا شخصیت"، منظورش این بود که شخصیت در ذاتش، واکنش دیگران است به گفتار و اعمال ما. "خود" های ما سیال هستند و به مرز پیرامونی محدود کننده ای نیزا دارند که توسط افراد اطرافمان حاصل می شود. ( صفحه ی 122)
  • چرا ما چنین زندگی می کردیم؟ شاید به این دلیل بود که، لذت بردن در زمان حال، به عوض پنهان شدن پشت باور «دست یابی به خوشبختی در زندگی بعدی»، ما را درگیر واقعیتی ناقص و به نحو خطرناکی فرار می کرد. زندگی در زمان آینده کامل، بدین معنی است که زندگی ای آرمانی، خلاف ِ زندگیِ زمان حال داشته باشیم، زندگی ای که ما را از متعهد شدن به موقعیت مان نجات می دهد. الگویی مشابه دستورات برخی از مذاهب، که معتقدند زندگی در کرهٔ زمین فقط پیش درآمدی است به زندگی ای بهشتی و دلپذیر و ابدی در جهانی دیگر. دیدگاه ما نسبت به تعطیلات، میهمانی ها، کار، و چه بسا عشق، خاصیتی فناناپذیر دارد، گویی آنقدر زنده می مانیم که مجبور نخواهیم شد. این حقارت را بپذیریم که این (فعالیت)ها عمر محدودی دارند_ و ناگزیر مجبوریم بیشترین ارزش را از آنها کسب کنیم. ( صفحه ی 151)
  • روزی به همراه کلوئه از کنار زنی فقیر رد شدیم، کلوئه از من پرسید، «اگر یک ماه گرفتگی بزرگ روی صورتم داشتم، مثل مال این زن، باز هم دوستم می داشتی؟» توقع این است که پاسخ مثبت باشد - پاسخی که عشق را فراتر از نقص های پیش پا افتاده جسمی قرار می دهد یا به ویژه نقص هایی که غیرقابل تغییر است. من ترا دوست خواهم داشت نه برای هوشمندی، استعداد و زیبایی ات، بلکه به سادگی چون تو خودت هستی، بدون هر گونه قید و شرطی. ترا دوست دارم برای آن کسی که در عمق وجودت هست، نه برای رنگ چشمانت یا میزان دارایی ات. نیاز درونی، خواستار آن است که معشوق ما را بدون در نظر گرفتن حسن های ظاهری امان، و فقط برای جوهر وجودمان تحسین کند، و آماده باشد همان عشقی را عرضه کند که گفته می شود میان پدر و مادرها و فرزندانشان وجود دارد. خود واقعی، چیزی است که شخص انتخاب می کند که باشد، حال اگر خال درشتی روی پیشانی مان درآمد یا به دلیل بالارفتن سن پژمرده شدیم. یا تورم ورشکست مان کند، باید به دلیل حوادثی که فقط ظاهرمان را خدشه دار کرده، بخشوده بشویم. و حتی اگر زیبا یا ثروتمند هستیم، نمیخواهیم که ما را به دلیل این چیزها دوست بدارند، چون اگر این خصوصیات از بین بروند، عشق هم به همراهش می رود. من ترجیح می دهم که شما از ذهنم تعریف کنید و نه از چهره ام، و اگر مجبور باشید در آن صورت ترجیح می دهم در مورد لبخندم اظهارنظر بکنید تا دماغم. ما محتاجیم که دوست داشته شویم، حتی اگر همه چیزمان را از دست بدهیم: همه چیز ترک شود جز "من" ، این "من" اسرارآمیز در ضعیف ترین و آسیب پذیر ترین وضع اش.
آیا اگر حتی در مقابلت ضعیف باشم دوستم خواهی داشت؟ همه قوی بودن را دوست دارند، اما آیا تو مرا برای ضعف هایم دوست می داری؟ این آزمایش واقعی است. آیا اگر تمام چیز هایی که از دست می روند را از دست بدهم، باز هم مرا به خاطر چیز هایی که همیشه خواهم داشت، دوست می داری؟ ( صفحه ی 161)
  • هر انسان آن چیزی را نیک می پندارد که به او لذت و شعف می بخشد، و آن چیزی را بد که خوش آیندش نیست: از آنجا که ذات هر فرد متفاوت از دیگری است، تشخیص ساده نیک و بد نیز با هم تفاوت دارند. و اصولا مقوله ای با عنوان "آگاتون هپلوس" یا به سادگی نیک( مطلق) وجود ندارد." ( صفحه ی 189 )




                نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
                برچسب ها : جستار هایی در باب عشق، آلن دو باتن، گلی امامی، نشر نیلوفر،
                لینک های مرتبط :
                نام کتاب: مائده های زمینی و مائده های تازه
                نام نویسنده: آندره ژید
                نام مترجم: مهستی بحرینی
                نام انتشارات: نشر نیلوفر 

                توضیح کتاب: در پشت جلد کتاب چنین آمده است:
                آندره ژید معتقد بود که مهم ترین اصل برای هر کسی آن است که به رغم همه ابهامات و چندگانگی هایی که در درون خود سراغ دارد، با خویشتن خویش صادق باشد. سرتاسر مائده های زمینی گواه این مدعا ست. او هرگز در پی آن نبوده که مریدان و پیروانی برای خود گرد آورد و به صراحت گفته است: " کتابم را به دور افکن ... گمان مبر که کسی دیگر بر حقیقت " تو" دست یابد ..." به خود بگو که این تنها یکی از هزاران نگرش ممکن در رویارویی با زندگی است. نگرش خود را بجوی.

                نظر من: یکم حوصله سر می بره اما اگه روزی سه چهار صفحه ازش فقط بخونید خوبه.



                بخش هایی از متن کتاب:
                • ای کاش "اهمیت" در نگاه تو باشد، و نه در آن چیزی که بدان نگاه می کنی، (صفحه ی ۲۵)
                • افسردگی چیزی نیست جز شور و شوقی فرو مرده.
                 هر موجودی میتواند عریان باشد و هر هیجانی سرشار.
                هیجانات من همچون مذهبی پذیرنده است. میتوانی این را درک کنی: هر احساسی " حضوری" بی منتهاست.
                ناتانائیل، من بهتو شور و شوقی خواهم آموخت.
                اعمال ما وابسته به ماست، همچنان که روشنایی فسفر به فسفر. راست است که ما را می سوزاند،اما برایمان شکوه و درخشش به ارمغان می آورد. و اگر جان  ما ارزشی داشته باشد، برای این است که سخت تر از برخی جان های دیگر سوخته است.(صفحه ی ۲۷)
                • هر انسانی امکاناتی  شگفت انگیز دارد. زمان حال سرشار از آینده هاست. البته اگر گذشته پیشاپیش داستانی برای آن طرح ریزی نکرده باشد. اما افسوس! گذشته ای یگانه زمینه ساز آینده ای یگانه است- و آن را همچون پلی بی انتها در فضا، فراروی ما برپا می دارد.(صفحه ی۲۸)
                • ناتانائیل، تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن، ناتانائیل، یعنی در نیافتن اینکه او را هم اکنون در وجود خود داری. تمایزی میان خدا و خوشبختی قائل مشو و همه خوشبختی خود را در همین دم قرار ده.(صفحه ی ۳۵)
                • ناتانائیل، هرگز آرزو مکن که باز طعم آب های گذشته را بچشی. 
                ناتانائیل، در پی آن مباش که در آیند گذشته را مگر بازیابی. تازگی بی همانند هر لحظه را دریاب و شادمانی هایت را تدارک مبین، یا بدان که به جای شادی تدارک یافته، شادی " دیگری" تو را به شگفتی خواهد افکند.(صفحه ی۴۵)
                • گمان می بری که بتوانی در این لحظه خاص از احساس نیرومند، کامل و بی واسطه زندگی لذت ببری بی آنکه آنچه زندگی نیست به فراموشی بسپری؟! راه و رسم اندیشه ات کار را بر تو دشوار کرده است. تو در گذشته زندگی می کنی، و در آینده، و هیچ چیز را به خودی خود در نمیابی.
                میرتیل، ما جز در آنات زندگی هیچ نیستیم. تمامی گذشته در لحظه جان می سپرد. پیش از آنکه چیزی متعلق به آینده در آن زاده شود. لحظه ها! میرتیل، پی خواهی برد که "حضور شان" چه نیرویی دارد! چرا که هر لحظه ای از زندگی ما ذاتا منحصر به فرد است؛ بیاموز که گاه منحصرا در لحظه استقرار یابی. (صفحه ی ۸۵)
                • در پس همه درهای بسته تو، خدا ایستاده است. همه شکل های خدا دوست داشتنی است، و همه چیز شکل اوست.(صفحه ی ۸۶)
                • ذهن اندیشه را آسان تر به چنگ می آرود،
                تا دست ما آنچه دیده مان آرزو میکند.
                آه ناتانائیل، کاش آنچه می توانی بدان دست یازی
                همان باشد که آرزویش را داری، (صفحه ی ۹۲)
                • لوتر گفت: -من برف را دوست ندارم. ماده ای است یکسر عرفانی که هنوز با زمین سازگار نشده است. از سپیدی نامعلومش که راه بر چشم انداز می بندد، بیزارم. برف سرد است و زندگی را از خویش دریغ می ورزد. میدانم که در نهان  زندگی را آماد می سازد و  آن را پاس می دارد اما زندگی تا برف را آب نکند از آن زاده نمی شود. بدین سان، برفی را دوست دارم که خاکستری و چرکین باشد، و نیز نیمه مذاب و کمابیش برای آبیاری گیاهان و تبدیل به آب گردیده. ( صفحه ی ۹۸)
                • اعمال ما وابسته به ماست همچون پرتو فسفر به فسفر؛ راست است که درخشش و شکوه ما از این اعمال است، اما این امر صورت نمی پذیر مگر به بهای فرسایش ما. ( صفحه ی ۱۷۵)
                • نگرش خود را بجوی.آنچه دیگری نیز می تواند به خوبی تو انجام دهد، انجام مده. آنچه دیگری نیز می تواند به خوبی تو بگوید و بنویسد،مگو و منویس. در درون خویش تنها  به چیزی دل ببند که احساس می کنی در هیچ جا جز در تو نیست و از خویشتن، با شکیبایی یا ناشکیبایی،آه! موجودی بیافریت که جانشین  برایش متصور نباشد. ( صفحه ی ۱۹۲)
                • آنچه مرا وا می دارد تا هر روز به ابداع خدا دست بزنم، حق شناسی دل من است. تا چشم از خواب باز می کنم، از بودن خود به شگفت درمی آیم و همچنان حیرت زده بر جا میمانم. چرا شادی از میان رفتن درد و رنج کمتر از اندوهی است که از پایان یافتن شادی پدید می آید؟ چون هنگامی که دچار اندوهی، به سعادتی می اندیشی که به سبب اندوه
                از آن بی نصیب مانده ای، و حال آنکه در
                آغوش خوشبختی هرگز از اندیشه ات نمیگذرد که از چه رنج هایی بر کنار مانده ای؛ زیرا خوشبخت بودن در نظرت امری طبیعی است.
                برای هر آفریده ای سهمی از خوشبختی، بسته به اینکه حواسش و دلش تاب تحمل آن را داشته باشد، نهاده اند. سعادتی که از من دریغ می دارند،هر اندازه ناچیز باشد، بازگویی آن را از من ربوده اند. هیچ نمیدانم آیا پیش از هستی  یافتن، زندگی را طلب می کردم یا نه. اما اکنون که زنده ام، همه چیز حق من است. اما حق شناسی به اندازه ای شیرین است و دوست داشتن چنان به  ضرورت دلپذیر، که کمترین نوازشی نسیم سپاسی در دلم بر می انگیزد. نیاز به حق شناسی به من می آموزد که هرچه را به سویم می آید مایه خوشبختی خود قرار دهم. ( صفحه ی ۲۰۹)
                • من اینک یکسر در تنگنای گذشته خویشم. امروز حرکتی از من سر نمی زند که " من" دیروز موجب آن نباشد. اما آنکه در این لحظه هستم: ناگهانی، ناپایدار، منحصر به فرد، در حال گریز است.... ( صفحه ی ۲۱۰)




                نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
                برچسب ها : مائده های زمینی و مائده های تازه، آندره ژید، مهستی بحرینی، نشر نیلوفر،
                لینک های مرتبط :
                سه شنبه بیست و سوم شهریورماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی

                نام کتاب:ارکستر شبانه چوب ها

                نام نویسنده: رضا قاسمی

                نام انتشارات: نشر نیلوفر

                داستان کتاب: داستان زندگی مردی در یک خانه ی چند اتاقه در طبقه پنجم هست که همسایه هایی دارد که هر کدام زندگی و داستان خاص خود را دارند. داستان در دو زمان روایت می شود که بعد از اتفاق و قبل از آن است. 
                انتخاب اسم کتاب  جالب و به زیبایی در داستان به کار رفته است.

                پ.ن: این کتاب از برنامه فیدیبو خوانده شده است.

                نظر من: نوع روایتش جالب بود. خیلی خاص نبود ولی جالب بود. 











                نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
                برچسب ها : همنوایی شبانه ارکستر چوب ها، رضا قاسمی، نشر نیلوفر،
                لینک های مرتبط :
                دوشنبه هجدهم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
                نام کتاب: دنیای سوفی
                نام نویسنده: یوستین گردر
                نام مترجم: حسن کامشاد
                نام انتشارات: نشر چشمه


                داستان کتاب: دنیای سوفی اثر “یوستین گردر” نویسنده نروژی رمانیست فلسفی که اولین چاپ آن در سال ۱۹۹۱ میلادی در نروژ انتشار یافت. این اثر تاریخ فلسفه را به زبان ساده تشریح می‌کند. این کتاب تاکنون به ۵۴ زبان برگردانده شده. این کتاب را نخستین بار “حسن کامشاد” به فارسی ترجمه کرد و توسط “نشر نیلوفر” منتشر شد. چهار ترجمۀ دیگر از این کتاب و نسخه‌ای با خط بریل برای نابینایان و نسخه‌ای صوتی از آن نیز منتشر شده‌است و فیلمی به همین نام نیز ساخته شده است.
                بر روی جلد پشت کتاب نوشته شده است :نویسندۀ این کتاب، یوستین گُردر، در ۱۹۵۲ در نروژ به دنیا آمد. سالها در برگن فلسفه تدریس کرد؛ و پیوسته در فکر متن فلسفی ساده ای بود که به درد شاگردان جوانش بخورد: چون متن مناسبی نیافت خود نشست و دنیای سوفی ( 1991) را نوشت.کتاب با استقبال غیر منتظره ای رو به رو گردید و در همان چند سال اول انتشار به بیش از سی زبان ترجمه شد و تا کنون میلیون ها نسخه در جهان فروش رفته است.
                گرد استاد ساده نویسی و ایجاز است.سه هزار سال اندیشه را در600 صفحه می گنجاند، و زیرکانه از قول گوته می گوید :”کسی که از سه هزار سال بهره نگیرد تنگدست به سر می برد.” و چه راحت مباحث پیچیده فلسفه غرب را، بی آنکه مبتذل شود، به زبان ساده و شیوا و همه فهم بیان می کند: از جمله بهره جویی مسیحیت را از نظریه های افلاطون و ارسطو ، ریشه گرفتن فرهنگ اروپایی را از فرهنگ سامی و هند – اروپایی ، هگل را و بحث آنچه عقلی است ماندنی است، و دوران خود ما را و انسان محکوم به آزادی را و غیره و غیره.
                توجه داشته باشید که دنیای سوفی رمان است ، رمانی خودآموز ، با طرح و بسطی گیرا و دلنشین درباره هستی ، و علت محبوبیت عجیب و پیگیر آن در سراسر جهان همین است.

                نویسنده این کتاب برای آن که کسل بودن یادگیری فلسفه را از بین ببرد، داستان را طوری می نویسد که در میان اتفاق هایی که برای شخصیت اصلی داستان به نام سوفی می افتد -داستان سوفی کشش خاصی دارد- فلسفه نیز در آن میان تدریس شود. 
                کتاب با روایت سوم شخص به ماجراهای «سوفی آموندسن»، دختر چهارده ساله نروژی که در آستانه آن است که جشن تولد پانزده سالگی خود را بگیرد ، می‌پردازد . او به دلیل آنکه پدرش ملوان هست ، بیشتر مواقع با مادرش روزش را شب می کند.
                در ابتدای داستان، سوفی نامه‌هایی با پاکت کوچک به رنگ سفید از یک فردِ ناشناس دریافت می‌کند که در آن‌ها سوال‌هایی مانند «تو کیستی؟» و «جهان چگونه به وجود آمده؟» نوشته شده‌ است. مدتی بعد او پاکت های بزرگتر از قبل به رنگ قهوه ای دریافت می‌کند که نشانه شروع یک دوره آموزش فلسفه هستند. سوفی به زودی پی می‌برد که تمام بسته‌ها توسط «آلبرتو ناکس» برای وی ارسال می‌شوند. آلبرتو سوفی را قدم به قدم با تمدن یونان باستان، ظهور مسیحیت و تاثیر آن روی فلسفهٔ یونانی، قرون وسطی و نیز دوران رنسانس و روشن فکری، باروک و رمانتیسیسم آشنا می‌کند. 
                واقع ماجراهایی بین سوفی و مادرش و دوستش به اسم یووانا رخ می‌دهد، که این ماجراها همان اتفاق هایی ست که در دنیای واقعی برای هر نوجوانی رخ می دهد یا شاید درباره این اتفاق ها در اطراف خود شنیده باشد.این اتفاق ها به خوبی توسط این نویسنده انتخاب شده و یوستین گرد با کشش خاصی برای نوجوانان این مطالب را به رشته تحریر در آورده است. این کتاب ، تاریخ فلسفه را به‌صورت طبقه‌بندی شده به خواننده آموزش می دهد.
                در بین این اتفاق ها و تدریس فلسفه ، سوفی کارت هایی دریافت می کند از ارسال کننده آن ناشناس است و روی آن نوشته می شود از طرف سوفی به هیلده ،که او را هم نمی شناسد .
                در اواسط داستان معلوم می شود که تولد سوفی و هیلده در یک روز است و کارت های ارسالی توسط پدر هیلده که سرگردی ست در لبنان در حال خدمت ، ارسال می شود.
                در انتهای داستان معلم فلسفه سوفی به همراه سوفی تصمیم می گیرد که کاری کنند تا از دست تحت کنترل بودن پدر هیلده رهایی یابند. در انتهای داستان معلوم می شود که سوفی و آلبرتو ناکس تنها شخصیتی بودند برای هدیه تولد هیلده از طرف پدرش.


                بخش هایی از متن کتاب:

                • عجیب نبود که نمی دانست کیست؟ و بی انصافی نیست که انسان در قیافه خود دستی ندارد. این قیافه را به او قالب کرده بودند. آدم می تواند دوستانش را خود انتخاب کند، اما انتخاب خودش دست خودش نیست. حتی بشر بودنش هم دست خودش نیست. (صفحه ی 14)
                • به محض آنکه به زنده بودن فکر می کرد فکر مردن نیز به ذهنش می آمد، و برعکس: زیرا زمانی که غرق فکر مرگ بود، به ارزش زندگی پی می برد. مرگ و زندگی دو روی یک سکه بودند که دائم در ذهن می چرخاند. و هرچه یک روی سکه بزرگ تر و روشن تر می شد، روی دیگر هم بزرگ تر و روشن تر جلوه می نمود.
                فکر کرد، اگر ندانیم که می میریم طعم زنده بودن را نمی توانیم بچشیم. و بدون دریافت شگفتی شگرف زندگی ، تصور مرگ ناممکن است. (صفحه ی 15 )
                • ما سیاره ای زنده ایم، سوفی! ما کشتی بزرگی هستیم که در جهان کائنات بر گرد خورشیدی سوزان بادبان کشیده است. ولی هر کدام ما در عین حال نوعی کشتن حامل ژن بر پهنه زندگی هستیم. چنانچه این محموله را ایمن در بندر بعدی برسانیم- بیهوده نزیسته ایم ... ( صفحه ی 501 )

                 





                نوع مطلب : نشر نیلوفر، 
                برچسب ها : دنیای سوفی، یوستین گردر، حسن کامشاد، نشر نیلوفر،
                لینک های مرتبط :


                آمار وبلاگ
                • کل بازدید :
                • بازدید امروز :
                • بازدید دیروز :
                • بازدید این ماه :
                • بازدید ماه قبل :
                • تعداد نویسندگان :
                • تعداد کل پست ها :
                • آخرین بازدید :
                • آخرین بروز رسانی :
                 
                 
                 
                شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات