کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: یه مرد 
نام نویسنده: اوریانا فالاچی
نام مترجم: یغما گلرویی
نام انتشارات: نشر دارینوش


داستان کتاب:  کتاب در مورد مرد مبارزیست که برای به دست آوردن آزادی سخت ترین شکنجه ها و تحقیر ها را تحمل می کند. برای این که کشور و مردمش را آزاد کند. عضو هیچ حذب و اتحادیه ای نمی شود. با نقشه های مختلف با اینکه در تبعید هست  برای نجات خود و مردمش تلاش می کند.
به دلیل اینکه مدت ها پیش این کتاب را خوانده ام  نام شخصیت های آن به درستی در  ذهنم نیست. این کتاب بر اساس زندگی واقعی یک فرد نوشته شده است.




بخش هایی از متن کتاب:

  • ... و ساعت ِ بی عقربه همچنان شماره می کند.
عبورِ سوزانِ خاطره ها را! ( صفحه ی 23 )
  • " -بهم کمک نکنین! منو تحویل اون جاسوسا بدین! آخه چرا باید ... "
" - ... رنج برد و مبارزه کرد؟ واسه زنده گی! پسرم! هر کس تسلیم شده زنده گی نمی کنه، فقط نفس می کشه! ... بهم بگو تو سرت  دنبال چی می گردی؟ "
" - فقط یه چیز: یه کم آزادی! "
" - نشونه گیری و تیرا نداختن بلدی؟ "
" - نه! "
" - بلدی بمب بسازی؟ "
" - نه! "
" -حاضری بمیری؟ " 
" -آره! "
"- خب! مردن از زنده گی کردن آسون تره ... اما من کمکت میکنم! " ( صفحه ی 30)
  • تو جنگ بعضی از سوالا معنی ندارن. تو جنگ  باید تیر بندازی، به هر کی خورد، خورده! تو جنگ دشمن یه آدم نیست، یه هدفه که باید بهش نشونه رفت. همین و بس! ( صفحه ی 35 )
  • چرا همه یه دفعه باهات مهربون شده بودن؟ آدما عجب دم دمی ان. وقتی ازشون توقع داری هیچی بهت نمی دن ولی وقتی ناامید شدی همه زنده گی رُ بهت می دن. همه ی زنده گی؟ آره! بعضی وقتا یه نخ سیگار همه ی زنده گیه. ( صفحه ی 81 )
  • عادت بدترین بیماریه! کاری می کنه که آدم به هر بدبختی و هر درد و هر نکبتی سر خم کنه و بتونه کنارِ آدمای نفرت انگیز دووم بیاره. زنجیراشو تحمل کنه و تسلیم بی عدالتی و تنهایی و رنج و عذاب بشه. عادت بی رحم ترین سم تموم دنیاس، چون آروم آروم تو مغزِ آدم میره و تا به خودت بحنبی میبینی که با تمومِ گوشت و پوستت اسیرش شدی. اون شب که از خیر فرار گذشتی درست همین اتفاق افتاده بود. ( صفحه ی 163 )
  • کشفِ نبودنِ خدا، کلمه سرنوشت رُ کشت ... اما بی خیالِ سرنوشت شدن یه جور شجاعته. گفتن ِ این که ما سرنوشت خودمونو می سازیم دوونه گیه ولی اگه سرنوشت رُ قبول نداشته باشی، زندگی بدل میشه به یه عالمه فرصت که از دست دادی شون! اون وقت تو حسرت چیزایی که نداشتی و می تونستی داشته باشی زمون ِ حالو ضایع می کنی. ( صفحه ی 185 )
  • مستی سه تا مرحله داره: مرحله ی بیداریِ ذهنه! زبونِ سرخ رُ به کار می ندازه و به قول ِ سقراط دواخوری رُ به محفلِ روشن فکری بدل می کنه! مرحله دوم شکستنِ سد های درونی آدمه! آدم با رها شدن از فکر و خیال، به مرز ِ فراموشی نزدیک میشه! مرحله ی سوم رسیدن به سرزمین ِ فراموشیه! فرو رفتنِ اسرار آمیزی به درون! یه استراحت مطلق! مرگِ موقت! ( صفحه ی 245 )




نوع مطلب : نشر دارینوش، 
برچسب ها : یه مرد، اوریانا فالاچی، یغما گلرویی، نشر دارینوش،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
نام نویسنده: اوریانا فلاچی 
نام مترجم: یغما گلرویی 
نام انتشارات: نشر دارینوش


داستان کتاب: کتاب “نامه به کودکی که هرگز زاده نشد” به قلم “اوریانا فلاچی” – نویسنده و خبرنگار ایتالیایی- نخستین بار در سال ۲۵۳۶ شاهنشاهی با عنوان ” به کودکی که هرگز زاده نشد” توسط مانی ارژنگی به فارسی ترجمه و توسط موسسه انتشارات امیر کبیر در ایران منتشر شد. دومین ترجمه کتاب با عنوان «نامه به کودکی که هرگز متولد نشد» توسط ویدا مشفق به فارسی ترجمه شد و انتشارات جاویدان آن را در سال ۱۳۵۵ منتشر کرد. در سال ۱۳۸۲ یغما گلرویی ترجمه چهارم این کتاب را انجام داد و انتشارات دارینوش آن را به چاپ رساند.

داستان این کتاب از زبان زنی ( زاویه دید اول شخص ) روایت می شود که در اثر هم خوابگی با مردی، باردار می شود . از روز اول که احساس می کند باردار است با کودک خود شروع به صحبت می کند. در ذهن خود در حال تصمیم گیری است که آیا کودکی که هنوز نطفه ای بیش نیست را نگه دارد یا نه؟ در صحبتش با کودک از او می خواهد که علامتی بدهد که نشان دهنده میل داشتن او برای پا به این دنیا گذاشتن باشد. با کودک از سختی های زندگی بر روی زمین در کنار آدم ها می گوید. گاهی از بابت باردار بودن و منع کردنش از جانب دکتر برای انجام کار ها و فعالیت هایی که دوست دارد شکایت می کند ولی در روز بعد بابت شکایتش از جنینی که درون بدنش جا خوش کرده است عذر خواهی می کند. در این بین وقتی سه ماه از طول عمر جنین در بدن این زن می گذرد او به یک سفر کاری می رود و بعد از برگشت از سفر به خاطر درد هایی که در ناحیه شکم خود حس می کند به دکتر مراجعه می کند. دکتر به او می گوید که فرزندش مدتی است رشد نکرده و سقط شده است. پس از آن دادگاهی پیش خود تجسم می کند که در آن دو دکتر خود، پدر آن بچه، پدر و مادرش رای صادر می کنند که آیا او قاتل به حساب می آید یا نه. این نویسنده نظر هایی که این افراد می دهند که در نهایت رای خود را اعلام کنند را به زیبایی به رشته تحریر در آورده است.



بخش هایی از متن کتاب:

  • زنده گی یعنی خسته گی! کوچولو! زنده گی یه جنگه که هر روز تکرار میشه و عوض شادی هاش _که تنها قد یه پلک به هم زدن دووم دارن – باید بهای زیادی بدی!( صفحه ی 12)
  • وقتی خوش حالم فکر می کنم کارش درست بوده و وقتی غمگینم فکر می کنم اشتباه کرده! (صفحه ی 12)
  • بازم می گم از درد نمی ترسم! درد با ما به دنیا میاد، با ما قد می کشه و باهامون اُخت میشه! جوری که حس می کنیم مث دستُ پا همیشه باید باهامون باشه(صفحه ی 12)
  • حتم دارم تازه از اولین موجودی که اسمشُ آدم گذاشتن پرسیده بودن: دوست داری به دنیا بیای؟ از ترس و دلهره به خودش می پیچیدُ جواب منفی می داد! ولی هیشکی از اون چیزی نپرسیدُ اون به دنیا اومدُ زنده گی کردُ بعد از این که موجودای دیگه یی_که کسی از اونا هم چیزی نپرسید_ رُ پس انداخت، مُرد! خلاصه همه همین کارُ کردنُ این ماجرا هزارون سال ادامه داشتُ لابد اگه اجباری نبود ماهم حالا زنده نبودیم
شجاع باش! کوچولو! به دنیا بیا! فکر میکنی تخم یه گیاه که زمینُ سوراخ می کنه وُ نم نمک جوونه می زنه شجاع نیست؟ کافیه یه نسیم بوزه و وجود اون جوونه رُ به هیچ بدل کنه، یا پای یه بچه موش یه کم محکم تر از حد معمول رو ساقه ش بره وُ دوباره برگردونتش زیرِ خاک! با تمومِ اینا اون نمی ترسه وُ قد می کشه و ُ تخمای دیگه درس می کنه و باهاشون یه جنگل می سازه!)صفحه ی 15)

  • مهم اینه که وقتی فهمیدیم انسان درخت نیست، وقتی فهمیدیم غصه ها وُ رنجایی که انسان می کشه هزارون بار بزرگ تر از دردِ درختاس، وقتی فهمیدیم ما نیازی نداریم که جنگل درست کنیم؛ وقتی فهمیدیم هر دونه یی بدل به درخت نمیشه و اکثر دونه ها قبلِ قد کشیدن گم میشن یا می میرن، نظرمونُ عوض نکنیم! ( صفحه ی 16)
  • مَردا که حامله نمی شن! راستی به نظرِ تو حامله نشدنِ مردا براشون یه نقصِ یا یه مزیت؟ تا دیروز گمان می کردم مزیته، ولی حالا می دونم یه بدبختیه! خیلی خوبه که آدم بتونه یه موجود زنده رُ تو شکمش داشته باشه وُ خودشُ جای یه نفر، دو نفر بدونه! تو حاملگی لحظه هایی هست که فکر می کنی دنیا رُ فتح کردی! نه دردایی که باید بکشیُ نه آزادیایی که با وجودِ بچه ازت سلب شده نمی تونن آرامشی که داریُ کم رنگ کنن!
تو دختری یا پسر؟ دلم می خواد دختر باشیُ یه روز چیزایی که من الان حس می کنمُ حس کنی! مادرم میگه: دختر دنیا اومدن یه بدبختیه بزرگه! و من اصلا حرفشُ قبول ندارم! وقتی خیلی دلش میگیره می گه" آخ! کاش مَرد به دنیا اومده بودم!" می دونم دنیای ما با دستِ مردا و برای مردا ساخته شده و زورگوییُ استبداد تو وجودش ریشه هایی قدیمی داره! تو قصه هایی که مردها برای توجیه کردنِ خودشون ساختن اولین موجود یه زن نیست، یه مردِ به اسمِ آدم! بعد ها سرُ کله ی حوا پیدا میشه تا آدمُ از تنهایی در بیاره و براش دردسر درست کنه! تو نقاشیای درُ دیوارِ کلیساها، خدا، یه پیرمردِ ریش سفیدِ نه یه پیره زن مو سفید! تمومِ قهرمانا هم مردن! از پرومته که آتیشُ اختراع کرد تا ایکار که دلش می خواس پرواز کنه! مادر مسیح هم که پسر روح القدسه، یه مادر ِ رضاعی بوده! با تمامِ این حرفا حتی اگه نقشِ یه مرغِ کرچ بازی کنی، زن بودن خیلی قشنگه! چیزیه که یه شجاعتِ تموم نشدنی می خواد! یه جنگ ِ که پایون نداره! اگه دختر به دنیا بیای خیلی چیزا رُ باید یاد بگیری! ( صفحه ی 17 )
  • بس که این حقُ فریاد می زنی خسته میشیُ تقریبا تمومِ مواقع شکست می خوری! ولی نباید دل سرد بشی! جنگیدن زیبا تر از پیروزیه! به سمت مقصد رفتن، از رسیدن به اون با ارزش تره! وقتی برنده می شی یا به مقصد می رسی یه خلا رُ تو خودت حس می کنی ! واسه پر کردنِ همین خلا باید دوباره راه بیفتیُ مقصدِ تازه یی پیدا کنی!( صفحه ی 18)
  • اگه پسر باشی باید یه جورِ دیگه از ستم ها وُ بردگی ها رُ تحمل کنی! خیال نکن زنده گی واسه مردا خیلی آسونه! اگه قوی باشی یه سری مسئولیتِ سنگین روسرت آوار میشه! چون ریش داری اگه نوازش بخوای یا گریه کنی همه بهت می خندن! بهت دستور میدن تو جنگا آدم بکشی یا خودت کشته بشی! چه بخوای و چه نخوای تو رُ تو ظلمُ ستمای عتیقه شون شریک می کنن! ولی شاید واسه تمومِ اینا مرد بودن یه ماجرای دوست داشتنی باشه! دلم می خواد اگه پسر بودی وقتی بزرگ شدی اون مردی بشی که من همیشه تو رویاهام داشتم! با ضعیفا مهربونُ با ظالما خشن، با کسایی که دوسش دارن نرمُ با حاکما، بی رحم! دشمن شماره ی یک کسایی که میگن مسیح پسرِ زنی که به دنیاش آورد نیست!
مرد بودن یعنی کسی شدن! برای من مهمه که تو کسی باشی! آدم بودن عبارتِ قشنگیِ چون فرقی بین زنُ مرد، بینِ اون که دُم داره وُ اون که دُم نداره نمی ذاره!قلبُ مغزِ آدما جنسیت نداره! هیچ وقت به زور از تو نمی خوام که چون مردی یا زنی باید فلان کارُ داشته باشی! فقط دو تا چیز از تو می خوام! یکی این که از معجزه ی به دنیا اومدن تموِ استفاده رُ ببری و ُ دومی این که هیچ وقت تن به پستی ندی! پستی به جونورِ خون خوارِ که همیشه سرِ راهمون کمین کرده! ناخوناشُ به بهونه هایی مثِ مصلحتُ عقلُ اِحتیاط تو تن تموم آدما فرو میکنه و کمتر کسی هست که جلوش تاب بیاره!. ( صفحه ی 19) 
  • شاید دلواپسیم از زنگای این تلفن باشه! زنگ تلفن تلخیا و ناراحتیایی که یادم رفته بودُ دوباره برام زنده می کنه! ناراحتیای که از یه مُش خیالِ خوش درس شده بودن که به من فهموند عشق یه نمایشِ پیچیده س! زخما خوب می شنُ جاشونم کم کم از بین میره ولی یه زنگ تلفن واسه برگردوندنِ تمومِ دردا بسه! دردِ شکستنای کهنه تو وقتی که زمان می گذره! ( صفحه ی 27)
  • هیچ وقت دو تا غریبه با یه سرنوشتِ مشترک اندازه ما از هم بی خبر نبودن!
هیچ وقت دو تا ناشناس که هر دو یه تن دارن به اندازه ما از هم دور نبودن! ( صفحه ی 32 )
  • زنگِ هزار تا زنگوله تو صدای خنده هاشه! هیچ وقت نفهمیدم چه طور این جوری می خنده ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادشه! فقط کسایی که زیاد گریه می کنن می تونن قدرِ قشنگیای زنده گی رُ بدوننُ خوب بخندن! ( صفحه ی  40 )
  • آدمِ تنها، زودتر طغیان می کنه وُ وقتی با کسای دیگه س  تن به سرنوشت می سپاره! ( صفحه ی 43 )
  • یه سری دل بسته گیا به وجود میانُ مثِ درختایی که جلو طوفان سینه سپر می کنن، تو وجود ِ ما ریشه می دن! مثِ گرسنه گی ُ تشنگی نمیشه باهاشون طرف شد! حتا با منطق ُ اراده نمیشه از دستشون فرار کرد! آدم گمون می کنه فراموش شون کرده ولی یهو می بینه دوباره زنده شدنُ بی رحم تراز هر جلادی یه طنابُ دور ِ گردنش انداختنُ نفسشُ گرفتن! ( صفحه ی 44 )
  • اینم یه حقیقت از بین حقایق زیادی که تو شانسِ فهمیدنشونُ از دست دادی: تو آتیشِ انتظارِ ثروت و عشقُ آزادی می سوزیُ ذوب میشی، واسه گرفتن حقت از پا در میای، ولی وقتی به دستش میاری دیگه برات لذتی نداره! پس هدرش می دیُ بیخیالش می شی، دلت می خواد برگردی عقبُ دوباره بجنگیُ و درد بکشی! وقتی به آرزوت می رسی، حس می کنی گمش کردی! خوش به حال کسایی که به خودشون می گن: دلم می خواد راه برم، نمی خوام به جایی برسم! بیچاره کسایی که به خودشون می گن: می خوام برسم اونجا! رسیدن یعنی مردن! آدم بین راه فقط می تونه لحظه های کوتاهیُ استراحت کنه!. )صفحه ی 108 )




نوع مطلب : نشر دارینوش، 
برچسب ها : نامه به کودکی که هرگز زاده نشد، اوریانا فلاچی، یغما گلرویی، نشر دارینوش،
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و دوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: کیمیاگر 
نام نویسنده: پائلو کوئلیو
نام مترجم: دل آرا قهرمان
نام انتشارات: نشر دارینوش

داستان کتاب: در پشت جلد چنین نوشته شده است:
در میان نویسندگان آمریکای لاتین، فقط گابریل گارسیا مارکز است که از آثار پائولو کوئلیو خوانندگان بیشتری دارد. از کتاب هایی که او نوشته تا کنون 6 میلیون نسخه به فروش رفته است و از آن میان، کیمیاگر از همه محبوبیت بیشتری دارد.
اکونو میست، مارس 1995

برای نگارش یک اثر ممتاز دانش وسیع و ژرف نگری های بسیار لازم است ... قوت اندیشه کوئلیو آنقدر است که به یک فرهنگ و یک زبان محدود نشود.
همشهری، آبان 1374



بخش هایی از متن کتاب:
  • مرد جوان شگفت زده پرسید: و این بزرگ ترین دروغ عالم کدامست؟
 -اینست: در زندگی ما لحظه ای فرا می  رسد که تسلط بر زندگی را از دست می دهیم و از آن پس، سرنوشت، بر هستی ما مسلط می شود و این بزرگ ترین گزافه عالم است. ( صفحه ی 21 )
  • -منظور آن چیزیست که تو همیشه آرزو داری که انجام دهی. هر یک از ما از ابتدای جوانی می داند که " افسانه شخصی" اش چیست.
در آن سن و سال همه چیز روشن و واضح است، همه چیز امکان پذیر است و آدم نمی ترسد که خیالبافی کند و هر چه را که در زندگی دوست دارد مجسم کند و آرزو کند. معذالک با گذشتن زمان، نیرویی اسرارآمیز شروع به مداخله می کند تا ثابت کند که تحقق " افسانه شخصی" محال است. ( صفحه ی 24 )
  • اگر تو با وعده دادن آنچه که هنوز نداری براه افتی، میل به دست آوردن آن را از دست خواهی داد. ( صفحه ی 27 )
  • آیا من گنجینه ام را خواهم یافت؟
دستش را دوباره داخل خورجین کرد تا یکی از سنگ ها را بیرون بیاورد که آنها لغزیدند و از سوراخی که در پارچه ته خورجین بود به زمین افتادند. خم شد آنها را برداشت. اصلا متوجه سوراخ ته خورجین مشده بود. وقتی خواست "اوریم" و "تممیم" را دوباره در آن بگذارد به یاد یک جمله دیگر پیرمرد افتاد:
-سعی کن نشانه ها را بیابی و به آن ها احترام بگذاری.
این خودش یک علامت بود. مرد جوان خنده اش گرفت. آن ها را داخل خورجین گذاشت بدون آنکه  قصد دوختن آن را بکند، سنگ ها می توانستند هر وقت دلشان خواست از آن سوراخ بگریزند. فهمید که مطالبی هست که نباید درباره آنها کنجکاوی کرد چون نباید از سرنوشت گریخت. ( صفحه ی 42 )
  • ناگهان این حس به او دست داد که هم می تواند دنیا را با چشمان یک غارت شده بدبخت نگاه کند و هم با چشمان یک ماجراجوی در جستجوی گنج. ( صفحه ی 43 )
  • همه چیز در زندگی نشانه است. جهان به زبانی ساخته شده که همه می توانند بشنوند ولی آن را فراموش کرده اند. من به دنبال این زبان جهانی هستم، یعنی یکی از چیز هایی که به دنبالش هستم این است. برای همین هم اینجا هستم. ( صفحه ی 68 )
  • برای همه این ها فقط یک دلیل وجود داشت، پیچ و خم ها برای کاروان مهم نبود چون هدف همواره ثابت بود. هنگامی که از همه موانع عبور می کردند دوباره ستاره ای را در مقابل خود می یافتند که راه واحه را نشان می داد و هنگامی که کاروانیان این ستاره درخشان را در آسمان سحرگاه می دیدند در می یافتند به آنها جایی را نشان می دهد که در آن آب پیدا می شود و درخت خرما و زن. ( صفحه ی 73 )
  • من پیشگویی زندگی خود را تامین می کنم و دانش ترکه ها را آموخته ام و می توانم از آنها برای نفوذ در این فضایی که همه چیز قبلا در آن نوشته شده است؛استفاده کنم. من می توانم گذشته را بخوانم و آنچه را که فراموش شده است کشف کنم و علائم حال را دریابم. اما آینده را نمی توانم بخوانم. فقط میتوانم حدس بزنم. زیرا آینده به خدا تعلق دارد و تنها اوست که آن را آشکار می کند. پس من چطور آینده را حدس می زنم؟ به کمک نشانه های زمان حال. راز آینده در زمان حال است، اگر تو به حال توجه کنی، آن را بهتر خواهی کرد و اگر حال را بهتر کنی، آنچه پس از آن می آید، بهتر خواهد شد. آینده را فراموش کن و هر روز را مطابق با قوانین شرع، با اعتماد به عنایت خداوند به بندگانش بگذران . هر روز ابدیت را در خود دارد.
  • "تنها ترس ما اینست که آنچه را داریم از دست بدهیم، خواه زندگیمان باشد و خواه مزارعمان. اما این ترس زمانی از بین می رود که بفهمیم که داستان زندگی ما و داستان جهان هر دو را یک دست واحد رقم زده است." ( صفحه ی 74 )
  • -این همان اصلی ست که همه چیز را به حرکت در می آورد و در کیمیا به آن  " روح جهان " می گویند. وقتی که انسان با تمام وجود چیزی را آرزو می کند، به  "روح جهان" نزدیک تر است و " روح جهان" نیرویی همواره مثبت است.
سپس افزود: روح در انحصار آدمیان نیست و هر آنچه که روی زمین یافت می شود روح دارد، خواه سنگ باشد، خواه گیاه، خواه حیوان یا حتی اندیشه.
هر چه در سطح زمین است بطور مداوم در حال تغییر است، چون زمین هم زنده است و زمین هم روح دارد و ما به ندرت می دانیم که زمین در جهت منافع ما کار می کند. شما باید بفهمید که در مغازه بلور فروشی، حتی گلدان ها هم در جهت موفقیت شما حرکت می کردند. ( صفحه ی 76 )
  • من دارم می خورم تا وقتی که در حال خوردن هستم حواسم فقط به این کار است، وقتی راه می روم همین طور و اگر قرار شد یک روز بجنگم، خوب خواهم جنگید، برای مردن همه روز ها مثل هم هستند. چون من نه در گذشته ام زندگی می کنم و نه در آینده. من فقط زمان حال را دارم و تنها حال برایم جالب است. آن وقت می فهمی که در صحرا زندگی هست و در آسمان ستاره ها و اگر جنگجویان می جنگند این هم بخشی از زندگی انسان هاست. اگر در زمان حال باشی زندگی تبدیل به جشنی دائمی می شود، به عیدی بزرگ چون همیشه در لحظه ای که در آن زندگی می کنیم جریان دارد و فقط در آن لحظه. ( صفحه ی 82 )
  • برای موفق شدن نباید از شکست بترسم. ترس از شکست آن چیزی است که تاکنون مانع از آغاز کار من بوده است. ( صفحه ی 95 )
  • در حقیقت اشیا به خودی خود چیزی را آشکار نمی کنند، این انسان ها هستند که با نگاه کردن به اشیا طریقه ورود به روح جهان را در می یابند. ( صفحه ی  98 )
  • - شاید هم می خواهم آینده را بشناسم تا خود را برای آنچه که اتفاق خواهد افتاد آماده کنم.
- اگر چیز های خوبی باشند تو بطور خوشایندی غافلگیر خواهی شد، و اگر چیز های بدی باشند، خیلی پیش از آنکه اتفاق بیفتد رنج خواهی برد. ( صفحه ی 98 )
  • من با پیشگویی زندگی خود را تامین می کنم. و دانش ترکه ها را آموخته ام و می توانم از آن ها برای نفوذ در این فضایی که همه چیز قبلا در آن نوشته شده است، استفاده کنم. من می توانم گذشته را بخوانم و آنچه را که فراموش شده است کشف کنم و علایم حال را دریابم. اما آینده را نمی توانم بخوانم، فقط می توانم حدس بزنم. زیرا آینده به خدا تعلق دارد و تنها اوست که آن را آشکار می کند. پس من چطور آینده را حدس می زنم؟ به کمک نشانه های زمان حال. راز آینده در زمان حال است، اگر تو به حال توجه کنی، آن را بهتر خواهی کرد و اگر حال را بهتر کنی، آنچه پس از آن می آید، بهتر خواهد شد. آینده را فراموش کن و هر روز را مطابق با قوانین شرع، با اعتماد به عنایت خداوند به بندگانش بگذران. هر روز ابدیت را در خود دارد. ( صفحه ی 99)
  • دیگر چیزی نگو، آدم دوست دارد چون دوست دارد، همین هیچ دلیلی برای دوست داشتن وجود ندارد. ( صفحه ی  117)
  • - به آنچه که پشت سر گذاشته ای فکر نکن. همه چیز در روح جهان حک شده و برای همیشه در آن باقی خواهد ماند.( صفحه ی  118)
  • اگر آنچه یافته ای خالص باشد، هرگز فاسد نخواهدشد. و می توانی روزی به سوی آن بازگردی. ولی اگر درخششی ناپایدار باشد، مثل انفجار  یک ستاره، آن وقت در بازگشت چیزی نخواهی یافت. فقط یک انفجار نو دیده ای و خود این هم ارزش تجربه کردن داشته است. ( صفحه ی  119)




نوع مطلب : نشر دارینوش، 
برچسب ها : کیمیاگر، پائلو کوئلیو، دل آرا قهرمان، نشر دارینوش،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic