کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
سه شنبه ششم تیرماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: منِ او
نام نویسنده: رضا امیرخانی
نام انتشارات: نشر افق

داستان کتاب: حاج فتاح ارباب محل و شهرستان خودشان بود. پسرش در یک سفر تجاری کشته می شود.  از تنها فرزندش دو نوه ، که یکی دختر و دیگری پسر است به یادگار می ماند. حاج فتاح کوره آجر پزی دارد. در خانه حاج فتاح که عروس و نوه هایش هم در آن سکونت دارند خانواده ای به عنوان خدمتکار در اتاقکی بغل خانه آن ها زندگی می کند.آن ها نیز پسر و دختری دارند که آن ها را گودو می نامند. پسر دوست صمیمی نوه ی حاج فتاح می شود. پسرک نیز دلباخته دختر گودویی می شود. قسمتی از داستان در این زمان سپری می شود.
در قسمت دیگر داستان در پاریس اگر اشتباه نکنم هست که نوه های حاج فتاح به همراه دختر گودویی در کافی شاپی نشسته اند و زندگی شان روایت می شود.
نظر من:  داستان جالب و پر کششی است. خواندنش را توصیه می کنم.



برش هایی از متن کتاب:
  • بابا جون سر گوسفند سیاه را به علی نشون داد ... اما سر سیاه با چشم های باز به لاشه ی سمت راستی خیره شده بود.
- میبینی؟ غرق تماشاست.
- اما به سمت ِ راستی نگاه می کنه. شما گفتین طرف ِ چپی مال ِ منه.
- هیچ سری به خودش، به تنِ خودش نگاه نمی کنه. همیشه به رفیقش، نگاه می کنه. این اول لوطی گریه. ( صفحه ی 16)
  • دروغ را می گفتم. خدا نیافریده کاری را که دروغ تویش راه نداشته باشد. البته نه این که نیافریده ... آفریده، ولی کم. مثلا گریه. گریه، زیاد دیده ام. از گریه ی نوزاد تا گریه ی بعد از مرگ  متوفا. هر گریهای یک جور است. ولی همه ی گریه ها از یک نظر مثل هم هستند. گریه ی دروغی نداریم. نمی شود کسی دروغی گریه کند. از نوزاد بگیر تا آدم بزرگ. این درست که هر گریه یک جور است، اما گریه ی دروغی هیچ جوری نمی شود. اصلش دروغ گفتنی است. مثلا می گویند دروغ گفت. نمی گویند دروغ رفت. نمی گویند دروغ گریه کرد. به قواره ی جمله نمی آید. یا دروغ گریست. - خیلی ادبی شد؟ نه!  ...  بی ادبی می شود : می گویند ... خورد ، اما نمی گویند دروغ ... ، می گویند دروغ گفت. یعنی - حکما- دروغ گفتنی است.
گریه را می گفتم. من گریه زیاد دیده ام. گریه ی نوزاد... این را گفتم؟ نه؟! حالا یک جور دیگر، گریه ی نوزاد رنگ و بویی ندارد. مثل غذایی است که نپخته باشندش. مثلاً سیب زمینی و برنج و گوشت نپخته را بگذاری کنار هم و بگویی خورشِ قیمه. با آن بوی زُخم گوشت و سفتی ِبرنج و لیزیِ سیب زمینی، خب! رنگ و بو ندارد، اما همین ها را وقتی توی دیگ گذاشتی و روی در دیگ هم کمی خاکه زغال ریختی - که خوب دم بکشد و سیب زمینی را سرخ کردی - رنگ زعفران، می شود خورش قیمه... قیمه را می گفتم یا گریه را؟ آهان! ( صفحه ی 65)
  • - این فنجان را یک نفر خورده که خیلی دوست داشتنی است ... نه! دو نفر خوردند ... دو یا شاید هم سه وقت دیگر به هم می رسند. آن دو نفر ... نه! همان یک نفر ... این دو نفر، یک نفرند! شاید هم کم تر. چرا از هم این قدر دورند؟ در حالی که این قدر نزدیکند. حالا  نیتش. یا نیت شان. نمی دانم... اما خودشان که می دانند. مگر دو خط عربی خواندن و یک قبلت گفتن چه کار شاقی است،  آقای علی ِ فتاح خان! من نمی دانم تو چرا این جوری هستی، اما ... اما همین جوری هم ... ( صفحه ی 79)
  • - تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم تر می شود، دل است! دلِ آدمی زاد. باید مثل ِ اناز چلاندش، تا شیره اش در بیاید ... حکما شیره اش هم مطبوعه؟
کریم نمی دانست " مطبوع" یعنی چه، اما سری تکان داد. درویش مصطفا دوباره به علی نگاه کرد. دستی به سر علی کشید و گفت: " تبرکا" بعد دستش را به مو ها و ریش های سپیدش کشید.
- قبول ِ حق ... عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه، حکما عاشقه، نفسش هم تبرکه ... یا علی مددی! ( صفحه ی 138)
  • - حیوان ضاحک ... این که می گویند حیوان ناطق، عوضی است. خیالت موچه ها با هم حرف نمی زنند؟ ندیده ای وقتی توی صف به هم می رسند، دو ساعت می ایستند و حال و احوال می کنند؟ پایانه های عصبی و گیرنده های شیمیایی! حرف مفت است. می ایستند و حال و احوال می کنند. آن ها هم نطق دارند ... آدم و حیوان فقط در خندیدن توفیر می کنند. آدم ها - اگر آدم باشند- می فهمند که به همه چیز بایست خندید. انما الحیوه الدنیا لعب و لهو ... به همه چیز بایست خندید؛ حتا به رفتن ِ هفت کور تا پاریس ...(  صفحه ی 163)
  • - حکمی نمی شود گفت که آدمی زاد از چیز هایی که می داند بیش تر تقه خورده یا از چیز هایی که نمی داند. دانستن، همیشه هم به ندانستن نمی ارزد، لا علم لنا الا ما علمتنا ... یا علی مددی! ( صفحه ی 503)
  • این بار نوبت درویش بود که بخندد.
- شیخنا که نبود؛ شیخهم! می گویی اشتباه گفت، می گوییم باشد. حکماً می گوییم صدق الله و صدق الرسول، نمی گوییم صدق الشیخ ! اما بدان على من هم با تو هم رأى هستم. مه تاب را دوست بدار! موقعش که شد با او وصلت کن، اما همیشه دوستش بدار!
 - کی با او وصلت کنم؟ امروز او آن سر دنیاست...
- دنیا سری ندارد. مشارق و مغار بش روی هم اند. دنیا خیلی کوچک تر از این حرف هاست... رسیدنت به مه تاب، زمان می خواهد، مکان نمی خواهد.
- کی؟!
- هر زمانی که فهمیدی مه تاب را فقط به خاطر مهتاب دوست داری با او وصلت کن! آن موقع، حكماً خودم خبرت می کنم.
- یعنی چه که مه تاب را به خاطر مه تاب دوست بدارم؟
- یعنی در مهتاب هیچ نبینی به جز مه تاب. اسمش را نبینی؛ رسمش را هم. همان چیزهایی را که آن ملعون می گفت، نبینی ...
- مه تاب بدون رسم که چیزی نیست. مه تاب موهایش باید آب شار قهوه ای باشد، بوی یاس بدهد...
-اینها درست! اما اگر این مهتاب را این گونه دوست بداری،یک بار که تنگ در آغوشش بگیری، می فهمی که همه ی زن ها مه تاب هستند ... یا این که حکما خواهی فهمید که هیچ زنی مه تاب نیست . از ازدواج با مه تاب همان قدر پشیمان خواهی شد که از ازدواج نکردن با او.
- پس  روابط انسانی چه ؟
- چه نقل هایی یاد گرفته ای! اگر عشقت انسانی است، انسانی هم فکر کن، انسان و حیوان نداریم که! زن بگیر اما یکی دیگر را.
- مه تاب است که دوستش دارم... مه تاب است که بوی یاس ...
- این ها درست، اما هر وقت مه تاب فقط مه تاب بود، با او وصلت کن!
- مه تاب بدون این چیزها چیزی نیست، هیچ است...
- احسنت! هر وقت مه تاب چیزی نبود و هیچ بود، با او وصلت کن! آن روز خودت هم چیزی نیستی، آینه اگر نقش داشته باشد، می شود نقاشی، کانه همان پرت و پلاهایی که هم شیره ات می کشید و می کشد. آینه هر وقت هیچ نداشت، آن وقت نقش خورشید را درست و بی نقص برمی گرداند... آن روز خبرت می کنم تا با آینه وصلت کنی ! ( صفحه ی 555)




نوع مطلب : نشر افق، 
برچسب ها : منِ او، رضا امیرخانی، نشر افق،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: زنان کوچک
نام نویسنده: لوییزا می آلکوت
نام مترجم: کیوان عبیدی آشتیانی
نام انتشارات: نشر افق

زنان کوچک نام رمان بلندی از لوییزا می الکات (زاده ۱۸۳۲، درگذشت ۱۸۸۸)، نویسنده آمریکایی است که در سال 1880 اولین بار منتشر شده است.فیلم‌های زیادی براساس این کتاب ساخته شده است که معروف­ترین آن‌ها فیلم " Little Women " محصول سال ۱۹۹۴ آمریکاست.

داستان کتاب: داستان در مورد زندگی چهار خواهر به نام­های مگی، ایمی، بت و جو است.آن­ها در خانه ­ای با مادر خود برعکس گذشته زندگی فقیرانه ­ای دارند زندگیمی کنند. پدر خانواده به جنگ رفته است. هر یک از این دختر­ها براساس سن­ شان مسئولیتی را بر عهده دارند.

ژوزفین که "جو" صدایش می­ کنند دختری 15 ساله است. او به عنوان همدم در خانه عمه ­ی مسن خود کار می­ کند. به خواندن و نوشتن  علاقه­ مند است. او دوست دارد که پسر باشد.

مارگارت که به نام "مگ" فراخوانده می­ شود بزرگ­ترین دختر خانواده است. شغل او معلمی ست. او که زندگی قبلا­شان را به یاد دارد دوستدار ثروت و تجمل است. زیبا ترین دختر در آن خانواده است.

بت که فرزند سوم خانواده است به نواختن پیانو علاقه دارد و با نواختن پیانو می­ تواند آرامش بگیرد و بر ذهنش تسلط پیدا کند. به دلیل آن که فردی خجالتی ست  درس را  تا زمانی که پدرش بود با او و پس از آن به تنهایی در خانه می­خواند.

ایمی کوچکترین دختر خانواده است.

علاوه بر این چهار خواهر شخصیت­ هایی همچون لاری، آقای لاری، آقای بروک ، هانا، خانم مارچ و مادرشان نیز حضور دارند.

لاریکه نام واقعی او تئودور است پسر ایتالیایی است که در همسایگی آن­ها زندگی می­کند و به دلیل از دست دادن والدینش پیش پدربزرگ پدری­ اش زندگی می­کند و دوست مورد علاقه جو است. او به نواختن موسیقی ـ به خصوص پیانو ـ علاقه زیادی دارد ولی پدربزرگ او به دلیل خاطره­ای که از پسرش دارد، دوست ندارد لاری هنرمند شود و می‌خواهد او را وادار کند تا همچون خودش بازرگان شود.

آقای بروک معلم خصوصی لاری است که به مرور دلباخته یکی از چهار خواهر می­شود.

خانم مارچ همان عمه پدر دختران است که جو در خانه او کار می­کند.

داستان این کتاب روایتگر اتفاق­­ های یک سال زندگی آن­ها است. درس چگونه گذشت کردن و مهربان بودن در کنار خوش­گذرانی را آموزش می­دهد. این کتاب برای رده سنی نو جوانان نوشته شده است.


پ.ن: این کتاب از طریق برنامه فیدیبو خوانده شده است.


نظر من: در سن کمتر این کتاب رو می خواندم لذت بیشتری مطمینا می بردم.










نوع مطلب : نشر افق، 
برچسب ها : زنان کوچک، لوییزا می آلکوت، کیوان عبیدی آشتیانی، نشر افق،
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و دوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: موسیقی شانس
نام نویسنده:  پل استر 
نام مترجم: خجسته کیهان
نام انتشارات: نشر افق

داستان کتاب:  مرد آتش نشانی پس از جدایی از همسرش، دخترش را به خواهرش می سپارد تا همراه دیگر خواهر زاده هایش در محیط گرم و صمیمی خانواده رشد پیدا کند.
در این میان با دخترش هفته ای تنها دو بار تماس می گیرد تا مبادا دخترش او را فراموش کند.
ناگهان وکیلی با او تماس می گیرد و می گوید پدرش که تنها شاید فقط 3 بار طی این همه سال او را دیده بود، حالا فوت کرده است و تمام دارایی اش بین او و خواهرش تقسیم می شود. سپس به پیش خواهرش می رود تا دخترش را به پیش خود آورد و برای او پرستاری بگیرد اما می بیند دخترش با او همچون فرد ناشناس برخورد می کند و همسر خواهرش را پدر خود می داند.
او همراه با خواهرش تصمیم می گیرد  در بانک حسابی به نام دخترک باز کند و قسمتی از آن پول را برای او پس انداز کند. پس از آن بر می گردد و از آتش نشانی استعفا می دهد. خانه و وسایلش را همه را می فروشد و تنها یک چمدان از وسایل خود را بر می دارد. با ماشین شروع می کند راندن. راندنی که مقصدی برای آن تعیین نشده است.
هنگامی که تنها ده هزار دلار از  ارثش باقی مانده است. ( این مقدار را نقدی از بانک دریافت می کند تا مقدار خرجش را بتواند تنظیم کند) در پمپ بنزین پس از بنزین زدن با پسر جوانی آشنا می شود که تمام صورتش خونی و لباس هایش پاره است.
بعد ها برای آن دو اتفاق هایی رخ می دهد و اعتماد هایی میان آن دو  شکل می گیرد که ...







بخش هایی از متن کتاب:

  • لذت سرعت بالا تر از همه چیز بود، اشتیاقی که باید به هر قیمت ارضا می شد. هیچ چیز پیرامونش بیش از لحظه ای دوام نداشت، و در حالی که هر لحظه پشت لحظه ی دیگر می رسید، به نظر می آمد موجودیت اوست که دوام دارد. او نقطه ای ثابت در گرداب تغییرات بود، تنی کاملا ساکن که جهان شتابان از آن می گذشت و ناپدید می شد. اتومبیل به خلوتگاه مقدسی تبدیل شده بود که او را ضربه ناپذیر می کرد، مکانی که از آن پس در پناه آن هیچ چیز نمی توانست او را بیازارد. ( صفحه ی 21)




نوع مطلب : نشر افق، 
برچسب ها : موسیقی شانس، پل استر، خجسته کیهان، نشر افق،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات