کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
شنبه بیست و دوم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: آخرین رویای فروغ
نام نویسنده: سیامک گلشیری
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب:  زنی که بیمار است از نوه خود درخواست می‌کند او را به شهری ببرد وگرنه خودش به تنهایی می‌رود و درباره این سفر به دیگران چیزی نگوید، به شهر مورد نظر که می‌رسند مادربزرگ قدرت شناخت افراد را از دست می‌دهد، با فرزندانش تماس میگیرند تا آن‌ها بیایند، زمانی که میرسند .... . داستان درواقع در طول یک بعد از ظهر و شب بازگو می شود‌.


نظر من:  داستانش کشش دارد ولی خب خیلی لذت نبردم از خواندنش



برش هایی از متن کتاب:





نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : آخرین رویای فروغ، سیامک گلشیری، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: خانه لهستانی
نام نویسنده: مرجان شیر محمدی
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب:  در طی حضور هیتلر، لهستانی‌ها در نقل و انتقال‌هایی که صورت می‌گیرد، آن تعدادی که به ایران و تهران‌ می‌آیند با هم در این خانه سکنا می‌گزینند. این خانه به سبک قدیم که اتاق‌های زیادی دارد و چندین خانواده‌ در آن زندگی می کنند بود. پس از خرید و فروش‌ها و گذشت سالیان زیاد در آن خانه خانواده‌های ایرانی در آن به زندگی پرداختند. در این کتاب داستان از زبان پسر بچه‌ای که پدرش را در دوران طفولیت از دست داد و به همراه مادر، خاله و مادر بزرگش در آن خانه زندگی می‌کند بیان می‌شود. داستان زندگی خودش و همسایه‌ها در این کتاب روایت می‌شود.

نظر من:  داستانش کشش داست ولی کتاب خاصی نبود. انتهاش اتفاق خاصی نیوفتاد



برش هایی از متن کتاب:

آدم با معرفتی بود که بعد از این همه سال دوستانش را فراموش نکرده بود. مردم همه دم از معرفت می زنند، چون حرف زدن خرجی ندارد، ولی عمل کردنش را به قول بانو می کوبند به تاق نسیان. چون که حرف زدن یک چیز است و عمل کردن یک چیز دیگر. مثلا بهجت خانم خوب بلد بود بگوید حرمت همسایه واجب است، ولی کو؟ کجا؟ کی دیده بود بهجت خانم حرمت نگه دارد؟ یا سرخابی بی پدر سر صف حرف از عدالت و دوستی می زد. مثل طوطی که یک سری حرف ها را از بر کرده، برای ما سخنرانی می‌کرد، ولی وقتی  منوچهر ملاکی توی مدرسه به بقیه زور می گفت و هر آتشی می خواست می سوزاند، به خاطر رفاقتش با پدر منوچهر، زیرسبیلی رد می کرد و به روی خودش نمی آورد که این منوچهر چه آدم بی پدر و مادری است. بله آدم ها این طوری اند. مثل مادام که پیدا می شود که از تهران بکوبد و برود بندر پهلوی سراغ مرده ها. یا اینکه آنقدر معرفت داشته باشد که فقط برای این که شعر حافظ بخواند، سواد فارسی یاد بگیرد. خب این هم خودش یک جور معرفت است. یعنی من به این آدم می گویم با معرفت. حالا ممکن است یکی با من مخالف باشد و بگوید خواندت شعرِ حافظ یا از بَر کردنش چه ربطی به معرفت دارد؟ جوابی ندارم به همچین کسی بدهم، فقط می دانم که این هم از معرفت است. ( صفحه ی ۱۵۰)






نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : خانه لهستانی، مرجان شیر محمدی، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: هرس
نام نویسنده: نسیم مرعشی
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب:  داستان زندگی زن و شوهری خرمشهریست که در زمان جنگ پسرشان را از دست دادند پس از آن در شهر اهواز زندگی کردند و دو دختر به جمع خانواده‌شان اضافه شد. از سر از دست دادن مَرد های فامیل و آشنایان و فرزندش همیشه می‌گفت که دیگر مردی وجود ندارد و مردی متولد نمی شود. زمانی که برای بار سوم پس از فوت پسرش باردار شد انتظار داشت نوزادش پسر باشد طبق گفته های شوهرش ...

نظر من:  با کلی ذوق از سر کتاب پاییز فصل آخر سال است که از این نویسنده خوندم این کتاب رو خریداری کردم ولی این کتاب انتظارم رو برآورده نکرد. داستانش از یه جایی به بعد لو میرفت البته باز هم گیرایی خودش را تا حدی داشت.


برش هایی از متن کتاب:

"یه کوهی بود، از ئی کوه بلند بلندا. کوهه یه بچه ای هم داشت... اسمش یادم رفت بابا."
رسول گفت:" کوهه اسمش عذرا بود. یه کوه بلندی بود تا خود آسمون. اسم بچه‌ش هم عفرا بود."
رسول قصه را با صدای نوال به یاد می‌آورد، وقتی ظهر های تابستان اهواز زیر باد خوش بوی کولر گازی دختر هایش را با آن میخواباند. مهزیار گفت: " بچه‌ش یه کوه کوچیکی بود."
رسول گفت: " عذرا و بچه‌ش از صبح تا شب با هم بودن. ابرایه نگاه میکردن که از روشون رد می شدن. قلقلک شون می اومد. می خندیدن. رودخونه ها ازشون پایین می رفتن. عقابا می اومدن روشون خونه می ساختن. عفرا شبا سرشه می ذاشت رو شونه ی مادرش و می خوابید."
"بعد رعد و برق اومد."
"یه دیوی بود، عاشق عفرا بود. اسمش عمران بود. یه بار که سر عذرا رفته بود تو ابرا، عمران یه رعد و برق بزرگ زد. عفرایه دزدید و برد یه جای دور. خیلی دور. دیگه صداش هم نمی اومد."
"مادرش گریه کرد."
"ئی قد گریه کرد تا دیگه هیچ ابری نیومد بالا سرش. بعد دیگه بارون نیومد. آب رودخونه ها تموم شد. زمینا خشک شدن. درختا، نخلا. دیگه هیچی نبود آدما بخورن. آدما همه مردن. خدا عصبانی شد. با یه صدای بلندی عمرانه صدا زد تا بیاد. گفت عمران، عمران، عفرایه بده مادرش. عمران گفت اگه ازم بگیریش از صبح تا شب رعد و برق می زنم که زمین همه‌ش بسوزه. خدا گفت اصلا نصف‌سال برای تو، نصف سال برای مادرش. عمران قبول کرد. عفرایه فرستاد بیاد. صدای پاش که اومد عذرا دیگه گریه نکرد. عفرا که رسید به مادرش ابرا دوباره اومدن بالا سرش. بارون اومد. آب اومد تو رودخونه ها. درختا سبز شدن. عید شد. بهار شد. از او به بعد هر سال بهار و تابستان عفرا پیش مادرشه، پاییز دوباره میره پیش عمران. هر وقت که عفرا میره دوباره عذرا گریه می کنه. ابرا میرن، زمینا خشک می شن، هوا سرد میشه. بهار که عفرا می آد دوباره همه جا سبز می شه."
" گفت صدای پاش تیک تیک می‌کنه. گفت اگه دم عید سرمه بذارم رو زمین صدایه می شنوم. آره؟ می‌شنوم؟"






نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : هرس، نسیم مرعشی، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
جمعه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: اعترافات هولناک لاکپشت مرده
نام نویسنده: مرتضی برزگر
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب:  داستان مردیست که به همسرش خیانت میکند. همسرش فوت کرده و درگیر مراسم فوت و خاکسپاریش هست. در این کتاب از لحظه فوت همسرش در بیمارستان داستان شروع می‌شود و تا لحظه خاکسپاری او ادامه دارد.

نظر من: از خواندن کتاب قلب نارنجی فرشته بیشتر لذت بردم. این کتاب نیز قبلا در صفحه معرفی شده است. البته کتاب   قلب نارنجی فرشته مجموعه ای از داستان‌های کوتاه هست اما این کتاب  تنها از یک داستان تشکیل شده است. داستان این کتاب هم کشش خاصی دارد.




برش هایی از متن کتاب:





نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : اعترافات هولناک لاکپشت مرده، مرتضی برزگر، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
جمعه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: راهنمای مردن با گیاهان دارویی
نام نویسنده: عطیه عطار زاده
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب:  دختری نابینا براساس تصمیم مادرش از تمام دنیا دل می‌کنند و خود را محصور در خانه‌ای نو می‌کنند و با ساختن و آماده‌کردن گیاهان‌دارویی و پماد هزینه زندگیشان را در می‌آورند. کسی که مواد اولیه را می‌آورد و گیاهان‌دارویی ساخته آن ها را می‌برد فردی از هم شهری های قدیم مادر هست. در زمانی سرفه‌های مادر شروع می‌شود و زندگی روتین آن ها بهم میخورد...

نظر من: کتاب اول این نویسنده هست و برای کتاب اولی داستان به زیبایی نوشته شده. داستان کشش دارد و نوع روایتش عالی است.



برش هایی از متن کتاب:

  • مرگ آن است که نَفس، اعضا و جوارح را رها کند و به حال خود بگذارد. همان طور که یک صنعتگر هنگام استراحت ابزار کار خود را رها می کند؛ و این حقیقت آن زمان برای شما روشن می شود که نفس و چگونگی وجودش را بشناسی. انسان ترکیبی است از یک نظام تجردی و یک نظام مادی؛ نظام تجردی انسان روح و نظام مادی انسان بدن نامیده می شود. آن گاه که روح متعلق به بدن است و بدن در جهت خواسته های خود از آن بهره می برد‌، به آن نفس گفته می شود. پس روح و نفس یک حقیقت واحدند و به دو اعتبار متفاوت نام‌گذاری شده‌اند. نظام مادی انسان نیز دارای دو اعتبار است؛ آن زمان که با نفس در ارتباط است به آن بدن می گویند و هنگامی که این ارتباط قطع شد دیگر به آن بدن گفته نمی شود، بلکه از لفظ جسد استفاده می کنند. ( شیخ الرئیس ابوعلی سینا) ( مقدمه)
  • مادر همیشه می‌گوید معنای جهان در تن است‌. هر چیزی‌ام که باشد می‌گوید به تنم فکر کنم. مهم نیست کمرم گرفته باشد یا از چیزی ترسیده باشم یا مفاصلم بی دلیل صدا بدهند. فقط کافی است به تنم توجه کنم. می گوید ببینم تنم از من چه میخواهد، شاید باید مثل گربه ای در خود فرو بروم. شاید باید جایی ام را کش بدهم، مثلا  عضله ی پشت پایم را. عضله ی پشت پایم را میکشم که هنوز به خاطر ایستادن روی یک پا درد می کند. مادر می گوید بگذارم بدنم با من حرف بزند. میگذارم تنم حرف بزند. میتوانم صدایش را به وضوح بشنوم. فکر می کنم آدمیزاد واقعا به هر چیزی توی این جهان عادت میکند. مثل تن من که به چیزی که نیست عادت کرده. انگار از ازل نبوده. انگار وضع تن من و جهان از اولش همین طور بوده. ( صفحه‌ی ۱۰)
  • ابعاد خانه‌مان در طول سال‌ها تغییر می‌کند. اولین بار که همراه مادر خانه را اندازه میگیرم شش سالم است. آن موقع حیاط ۵۵ قدم در ۷۲ قدم و ... است. حالا اما حیاط شده ۳۰ قدم در ۴۵ قدم، .... به این ترتیب من میتوانم از روی کوچک شدن خانه بزرگ شدنم را اندازه بگیرم و خودم را فتح کنم. مادر می گوید با دانستن ابعاد دقیق هر چیز می توان آن را فتح کرد‌. می گوید باید خانه را فتح کرد. منظورش از فتح کردن قابل سکونت کردن است. اصولا درباره ی هر چیزی که باید مالکش شود یا به کنترل خودش درش بیاورد همین را می گوید. مثلا وقتی بی دلیل غمگین می شود و چند روزی توی خودش فرو می رود، عاقبت که با خودش می جنگد و از لاکش بیرون می آید، می گوید خودش را فتح کرده. وقتی بعد از چند هفته کار داروی جدیدی را که غالبا پماد است به عمل می آورد، می  گوید آن را فتح کرده. در اصل این را از گوته یاد گرفته که جایی می گوید: اگر می خواهید انسانی آزاد باشید باید هر روز آزادی خود را فتح کنید. باید اول فاتح خود بود، بعد خانه و بعد بقیه‌ی جهان، این یعنی باید دقیق به کوچک‌ترین علایم بدن خود؛ تغییرات در وضع باغچه یا حیاط یا دیوار کوچه توجه کرد. جوشی روی کمر، شته‌ای پشت یک برگ یا قطره ی آبی بی‌دلیل بر دیوار زیرزمین میتواند نشان از حادثه‌ای پنهانی داشته باشد که باید به سرعت دفع شود. باید همیشه به جزئیات دقت کرد. جزئیات اهمیتی ابدی دارند چرا که تنها در صورت فهم آن‌ها ست که میتوان با کلیات و سر آخر با جهانهماهنگ شد. ( صفحه ی ۱۳)
  • تنهایی چیز پری است و همزمان خالی. سرخ نیست چون شور نیست. گاهی ارغوانی است. یا آبی با طیف‌های گوناگون، از آبی دامن قدیمی مادر در خوی گرفته تا آبی آسمان. آدم را فرا می‌گیرد و ناگهان پرش می‌کند. می‌ریزد پشت پلک‌ها، زیر گلو، روی شانه‌ها. پاها شروع می‌کنند به سنگین شدن و موجب می‌شود آدم به عمق برود. آن‌قدر سنگین می‌شود که نمی‌تواند از فرورفتن سرباز بزند. در همین تنهایی است که من شروع می‌کنم به دیدن، دیدن چیز هایی که آدن‌های معمولی به چشم‌شان نمی‌آید. آن‌ها به قدری به دیدن چیز ها با دو چشم عادت کرده‌اند که تواتایی حقیقی دیدن را از دست داده اند. در کتابی شنیده‌ام حسِ دیدن مانند حس جهت‌یابی به مرور زمان در نوع آدمیزاد از بین رفته است. قدیم‌ها که نه نقشه‌ای در کار بود ک نه جاده و خیابانی، آدم ها مانند پرندگان چشم‌هایشان را بستند و مسیرشان را حدس می‌زدند، اما حالا ناچارند نام خیابان‌ها و کوچه‌ ها را حفظ کنند و مدام توی نقشه‌ها بگردند تا خودشان را پیدا کنند. دیدن هم همین طور است، اگر از آن استفاده نکنی ذره ذره از دستش می‌دهی. ( صفحه‌ی ۱۵)
  • بوعلی می‌گوید فکر نکردن به هیچ چیز قدرتی است که هر کس ندارد. به هیچ چیز فکر می‌کنم‌. با دست دیگرم چاقو را درست کنار چشم، روی گودی کنار بینی، می‌گذارم و فرو می‌کنم.( صفحه ی ۵۷)
  • می‌گوید آن بیرون همه‌چیز پیوسته در حال از دست رفتن است و حسرت تنها حس حقیقی آن‌جاست. ( صفحه ی ۷۵)
  • از کل چیزهایی می‌گوید که بهش فهمانده‌اند آن بیرون هیچ رویایی تحقق‌پذیر نیست، هیچ چیزی برای نجات دادن نیست چرا که آدم‌ها خودخواه‌تر از آن‌اند که بتوانند به کسی جز خودشان فکر کنند. یکتا حقیقت آن دنیا خیانت است و حسرت تنها حسی که مثل خون در رگ‌ها جاری است. صدایش طنینی دارد که انگار می‌گوید همه چیز را می‌داند. کلمات را طوری ادا می‌کند که انگار صدها بار پیش خودش زمزمه‌شان کرده. می‌گوید من همیشه‌ می‌توانم انتخاب کنم، فقط باید یادم باشد که با هر اتتخاب امکان دیگری را از دست می‌دهم. می‌گوید آدم‌های آن بیرون آن‌قدر می‌دوند تا سرشان به سنگ بخورد و وقتی به خودشان می‌آیند که دیر است. تازه می‌فهمند خانه، لباس، عشق، زندگی بهتر، آدم‌ها، کار، نجات و همه‌چیز و همه‌چیز دروغی بیش نیست. می‌فهمند باید دنبال چیزی توی خودشان باشند. چیزی که فانی نیست. آن بیرون وقتی چیزی را از دست می‌دهی واقعا از دستش می‌دهی و دیگر نمی‌توانی به دستش بیاوری، چون در واقع چیزی برای در دست گرفتن نیست. همه چیز مثل حباب است. آن‌جا هیچ چیز مال ما نیست. فقط و فقط می‌توانیم تکه‌هایی از خودمان را به دندان بگیریم و تا می‌شود از این که تکه‌تکه‌مان کنند بپرهیزیم. به همین خاطر است که باید پی انتخاب بهتری باشیم، جای دیگری که حسرت درش بی‌معناست. ( صفحه‌ی ۷۵)
  • در این جهان چیزهایی هست که هیچ‌وقت نمی‌شود کامل گفت‌شان، چیز‌هایی که وقتی به کلمه در می‌آیند از ابعادشان کاسته می‌شود. مثلا اگر کسی بگوید ترس یا تنهایی یا اگر بگوید من از تنهایی می‌ترسم، هیچ جوره نمی‌شود ابعاد این ترس را فهمید. نمی‌شود گفت منظور ترسی است که تا عضله‌ی ران بالا می‌آید یا ترسی که اتاق را پر می‌کند یا ترسی که به اندازه‌ی جهان است. ابعاد دقیق تنهایی را هم نمی‌شود معین کرد. به همین خاطر تردید دارم باقی ماجرا را بگویم. ( صفحه‌ی ۹۵)
  • گفتن حقیقت عجیب است. شبیه تماس خرطوم زالوهاست با پوست بدن. شبیه نقطه‌ای است که سِر کننده‌ی بزاق زالوها بی حسش می‌کند و می‌شود مجرای انتقال خون از یک موجود زنده به موجود زنده‌ی دیگر. آخر داستان کسی نمی‌داند کدام یک از این دو موجود زنده می‌ماند. پس حقیقت را نمی‌شود به همین سادگی گفت. به چیزی بیشتر و همزمان کمتر از کلمات نیاز است. به چیزی شبیه یک نقطه‌. آن وقت است که حقیقت مثل خون جاری می شود از تنی به تن دیگر. ( صفحه‌ی ۱۰۴)
  • به مادر اما هیچ وقت چنین میلی نداشته‌ام. در واقع جهان بدون مادر برایم قابل تصور نبوده و نیست. تنها حس حقیقی‌ام به مادر در همه‌ی عمر فقط قدردانی است. این مادر بود که با آن اندام لاغر و بلند و دامنی که همیشه تنش بود و بوی نارنج و نعنا و یاس وحشی می‌داد، دروازه‌های جهانی را به رویم گشود که کمتر کسی شجاعت کافی دارد برای قدم گذاشتن به آستانه‌اش. باز هم می‌گویم، مادر مهربان‌ترین شبحی است که می‌توان از کنار آدم بگذرد و به یادش بیاورد که در جهان هیچ چیز برای ترسیدن نیست.  ( صفحه ی ۱۰۴)
  • زمان برای مرده‌ها و کسانی که نمی‌بینند بی‌معناست. مرده‌ها و آن‌هایی که ‌نمی‌بینند می‌توانند مدتی طولانی جایی بنشینند بی‌آنکه کاری کنند و هیچ وقت نفهمند چه‌قدر آن‌جا نشسته‌اند. زمان برای آن‌ها حجمی بی‌رنگ است که هیچ‌جوره نمی‌شود درکش کرد. چیزی شبیه هوا برای زندگان و کسانی که می بینند. شیخ می‌گوید زمان فقط به واسطه‌ی حرکت است که به وجود می‌آید. درواقع در این جهان زمان مقدار حرکت است و کسی که از بند حرکت رها باشد می‌تواند از بند زمان رها شود. این همان کاری است که سال‌هاست کرده‌ام. زمان که می‌ایستد همه چیز در آنِ واحد اتفاق می‌افتد. درست در همان لحظه‌ای که من دست‌هایم را از بدنم دور میکنم، دایناسورها می‌میرند و کودکی آن سوی جهان به دنیا می آید، همزمان با این که نیوتن جاذبه را کشف می کند، دیوار برلین فرو می‌ریزد و من، چشم‌هایم را در اتاق سفید بیمارستان باز و به پدر نگاه می‌کنم که با همان عینک همیشگی‌اش جلوم ایستاده. ( صفحه ی ۱۰۶)




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : راهنمای مردن با گیاهان دارویی، عطیه عطارزاده، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
جمعه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: قلب نارنجی یک فرشته
نام نویسنده: مرتضی برزگر
نام انتشارات: نشر چشمه

موضوع کتاب:  مجموعه ای از داستان های کوتاه هست. این داستان‌ها  جوایزی چون صادق هدایت،فرشته و ... را گرفته اند.

نظر من: پایانداستان‌هایش را نمیتوان حدس زد، پیشنهاد میکنم بخوانیدش، البته متن های این نویسنده هم در صفحه‌ی اینستاگرام و هم در کانال تلگرامشون قابل پیگیری هست.
از داستان های " این پای من نیست" و " آقای نویسنده عزیز " بیشتر از دیگر داستان‌هایش لذت بردم.




برش هایی از متن کتاب:





نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : قلب نارنجی یک فرشته، مرتضی برزگر، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
دوشنبه پنجم تیرماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: جز از کل
نام نویسنده: استیو تولتز
نام مترجم: پیمان خاکسار
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب:  زندگی پسر و مادری را به تصویر می کشد که در آن پسر در پی تنبلی و کنکاش درونی به سر کار نمی رود و مادر او خرج اش را می کشد. زمانی مادر او را مجبور به سر کار رفتن می کند اما در آنجا دست به کار های عجیب می زند .....

نظر من: یکمحجم زیاد کتاب جذابیتش را کم می کرد. خیلی به دلم ننشست ولی خوب بود.



برش هایی از متن کتاب:
  • پوچی تلاشش کاملا آشکار بود، وقتی این همه تلاش می کنی یک نفر را فراموش کنی، خود این تلاش تبدیل به خاطره می شود. بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطر می ماند. ( صفحه ی  24)
  •  گفت: گوش کن جسپر. غرور اولینچچیزیه که باید تو زندگی از شرش خلاص بشی. غرور برای اینه که حس خوبی نسبت  به  خودت داشته باشی.  مثل این می مونه که کت تن یه هویج پلاسیده کنی و ببریش تئاتر و وانمود کنی آدم  مهمیه. اولین قدم آزاد کردن خود، رهایی از احترام به خوده. می فهمم چرا برای بعضی ها مفیده. اگر کسی همه چیزش رو از دست بده هنوز می تونه غرورش رو داشته باشه. برای همینه که فقرا اسطوره ی شریف بودن اعطا شده، چون قفسه ها لخت بودن. به حرفم گوش می دی؟ این مهمه جسپر. دلم نمی خواد خودت رو درگیر شرافت، غرور یا احترام  به خود کنی. تمام اینها یه مشت وسیله هستن برای این  که بهت کمک کنن سر خودت رو برنزه کنی.  ( صفحه ی 25)
  • مردم میگن شخصیت هر آدمی تغییرناپذیره ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی می مونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیر قابل تغییر موجودی هست که دیوانه وار در حال تکامله و به شکل غیر قابل کنترلی ماهیتش تغییر می کنه. ببین چی بهت می گم، راسخ ترین آدمی که می شناسی به احتمال قوی با تو کاملا بیگانه ست و همین طور ازش بال و شاخه و چشم سوم رشد میکنه.ممکنه ده سال توی اتاق اداره کنارش بشینی و تمام این جوانه زدن ها بغل گوشت اتفاق بیفته و روحت هم خبردار نشه. هر کسی ادعا می کنه یکی از دوستانش در طول سال ها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره ی واقعی رو نمی فهمه. ( صفحه ی  27)
  • رفتم بالای درخت. دیگر می رفتم آنجا. مخفیگاهم شده بود. چیز جالبی فهمیده بودم: مردم تقریبا هیچ وقت بالا را نگاه نمی کنند. چرایش را کی می داند؟ شاید زمین را به دنبال پیش نمایشی از برنامه های آینده تماشا می کنند. باید هم نگاه کنند. فکر می کنم هر کسی که می گوید برای آینده برنامه دارد و یک چشمش به خاک نیست، کوته نظر است. ( صفحه ی 60)
  • کاش می شد تصاویر چشم های ذهن همه رو انداخت روی پرده و بلیت فروخت. به نظرم ارزش واقعی آدم همون مقداریه که از بقیه انتظار داری بابتش پول بدن. ( صفحه ی 228)
  • ببخشید ببخشید ببخشید که چه فردا های وحشتناکی با هم خواهیم داشت، چه اقبال غیر منصفانه ای باعث شد روح تو به بدن پسر من حلول کند، پسرم پدرت از کار افتاده ی تنها عشق است. به تو یاد خواهم داد چه طور با چشم بسته معنای تمام چهره های سردرگم را درک کنی و این که هرگاه کسی گفت " نسل تو" چه طور چهره درهم کنی. به تو یاد می دهم از دشمنانت شیطان نسازی و وقتی گله ی آدم ها به قصد بلعیدنت آمدنت خودت را بدمزه ترین خوردنی روی زمین نشان بدهی. به تو یاد می دهم با دهان بسته فریاد بززنی و شادی بدزدی و تنها شادی حقیقی آواز خواندن برای خود با صدای گرفته است و دختر ها. به تو خواهم آموخت هرگز نباید در یک رستوران خالی غذا بخوری و نباید وقتی احتمال باران هست پنجره های قلبت را باز کنی و وقتی عصوی لازم قطع می شود بر جایش نشانه ی قطع شدن باقی می ماند. به تو یاد خواهم داد چه طور بفهمی چیزی از کف رفته. ( صفحه ی 275)
  • همان طور که خودتان می دانید، لازم نیست برای دعا کردن لزوما مذهبی باشید. دعا دیگر یک باور محکم نیست، چیزی است که فرهنگش از فیلم و تلویزیون به ما ارث می رشد، مثل بوسیدن در باران. ( صفحه ی 308)
  • ساده است زندگی مطابق نظر دنیا، ساده است در انزوا زندگی کردن مطابق میل شخصی، ولی مرد بزرگ کسی است که در میانه ی جمع، قادر است از استقلال و تنهایی اش لذت ببرد.( صفحه ی 325)
  • " عاشق شو جسپر. هیچ لذتی بالاتر از عشق نیست."
" لذت؟ یعنی یه چیزی مثل یه وان پر از آب داغ توی زمستون؟"
" آره."
" دیگه چی؟"
" احساس میکنی زنده ای، با تمام وجود زندگی رو حس می کنی."
" به نظر جالب ی آد. دیگه چی؟"
" اینقدر مست و ملنگ می شیکه دستت رو با باسنت اشتباه میگیری."
 بهش فکر کیردم. گفتم: " بابا، تا حالا عشق رو به عنوان لذت و محرک و عامل حواس پرتی تشریح کرده ی. چیز دیگه ای هم هست؟"
" دیگه چی می خوای؟"
" نمی دونم. یه چیزی والا تر یا عمیق تر شاید."
" والا تر و عمیق تر؟"
" یه چیز با معنا تر؟"
" مثل چی؟"
" نمی دونم." ( صفحه ی 390)
  • " من با تمام مغزم تو رو دوست دارم." تقصیر من بود که درک نمی کرد قلب اعتبار سر را دزدیده و منشا احساسات وحشی و سودایی در واقع سیستم پیچیده ی اعصاب مغز است و من به این دلیل از نام بردن از قلب به عنوان انبار تمام احساساتم اجتناب کردم چون قلب چیزی نیست جز تلمبه و تصفیه کننده ای خیس و خونین؟ تقصیر من است که مردم قادر نیستند نماد را در نهایت به واقعیت بدل نکنند؟ برای همین است که هرگز نباید وقت خود را با گفتن قصه های تمثیلی برای نژاد بشر تلف کنید _ در کمتر از یک نسل، آن را تبدیل می کنند به داده ای تاریخی با تعداد زیادی شاهد عینی. ( صفحه ی 410)
  • ند دستش را گذاشت روی شانه ام. " الان پیش خداست."
" عجب چیزی گفتی."
" پدرت هرگز نفهمید چه حسی داره که آدم بخشی از چیزی بزرگ تر از خودش باشه."
اعصابم خرد شد. مردم همیشه می گویند:" خیلی خوب است بخشی از چیزی عظیم تر از خودت باشی."  ولی از اول بوده ایم. ما بخشی از چیزی عظیم هستیم. کل بشریت. خیلی عظیم است. ولی نمی توانیم آن را ببینیم. پس انتخاب با خودتان، چی؟ یک سازمان؟ یک فرهنگ؟ یک مرام و مسلک؟ این ها بزرگ تر از ما نیستند. خیلی خیلی کوچک ترند! ( صفحه ی 623)

  • از ورق  سفید خوشم می آید، من را در رودربایسی پر کردنش می گذارد. ( صفحه ی 632)
  • " جسپر، من اعتقاد دارم اساس زندگی عشقه. و این که عشق سازمان یافته قانون بنیادی جهانه." 
" این جهانی که می گی کجاست؟ بدم نمی آد یه سری بهش بزنم و سلامی بکنم." انوک لبه ی یک بشکه ی خالی آبجو نشست. تمام وجودش اشتیاق و شعف ناب بود. شاید ادا در می آورد که از دست اتفاقاتی که او را بدل به زنی قدرتمند و پولدار کرده بود شاکی است، ولی من را نمی توانست گول بزند.
من اعتقاد دارم افکار انسان اغلب بالفعل میشن - یعنی ما با تفکر باعث به وجود اومدن بعضی چیزها می شیم. درست؟ خب، به این فکر کن: یکی از بیماری هایی که توی دنیای غرب اپیدمی شده اعتیاد به اخباره. روزنامه، اینترنت، شبکه های خبر بیست و چهار ساعته. و این اخبار چی هستن؟ اخبار یعنی تاریخ در حال شکل گیری. پس اعتیاد به اخبار یعنی اعتیاد به حاصل تاریخ. تا حالا متوجه شدی چی گفتم؟"
" بله. ادامه بده."
"توی چند دهه ی گذشته اخبار به عنوان سرگرمی ارائه شده. پس اعتیاد مردم به اخبار، اعتیاد به عملکردشون به عنوان سرگرمیه. اگه قدرت تفکر رو با اعتیاد به اخبار سرگرم کننده ترکیب کنی، بخشی از وجود صدها میلیون بیننده که آرزوی برقراری صلح روی زمین رو داره، روی بخشی که فصل بعدی داستان رو میخواد سایه میندازه. هر کس که اخبار رو بگیره و ببینه که هیچ اتفاقی نیفتاده سرخورده می شه. آدمها روزی دو سه بار اخبار روچک میکنن. اونها حادثه میخوان و حادثه نه تنها یعنی مرگ، یعنی هزاران مرگ. پس بخش پنهان وجود معتادهای اخبار، آرزوی فجایع بزرگتر داره، جسدهای بیشتر، جنگ های وسیع تر، حملات وحشتناک تر دشمن، و این آرزوها هر روز وارد دنیا می شن، نمی بینی؟ الان بیشتر از هر دوره ی دیگه ی تاریخ، آرزوی بین المللی تاریک و سیاهه." ( صفحه ی 644)




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : جز از کل، استیو تولتتز، پیمان خاکسار، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
شنبه بیست و ششم فروردینماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: اتحادیه ابلهان
نام نویسنده: جان کندی تول
نام مترجم: پیمان خاکسار
نام انتشارات: نشر چشمه

موضوع کتاب:  پسری ۳۰ ساله که با مادرش زندگی میکند، پس از به پایان رساندن تحصیلش در مقطع لیسانس در خانه می نشیند و مادرش خرج او را می کشد. نوع نگاه و تفکر این پسر منحصر به فرد هست. مادر او با خانه فردی تصادف میکند. باید جبران خسارت بکنند و مادر در پی به دست آوردن پول پسر خود  را مجبور به سر کار رفتن می کند ...

نظر من:  کتاب خاصی نبود. یعنی درواقع اونقدری که تعریف کردن خوب نبود.


متن پشت جلد:
داستان انتشار اتحادیه ابلهان نوشته ی جان کندی تول داستان غریبی است. جان کندی کتاب را در سی سالگی نوشت و بعد از این که هیچ ناشری زیر بار چاپ آن نرفت به زندگی خود پایان داد. مادرش یازده سال تلاش کرد تا بالاخره دانشگاه لوییزیانا راضی به انتشار کتاب شد. کتاب به محض انتشار غوغا به پا کرد و همان سال -۱۹۸۱- جایزه ی پولیتزر را ربود و پس‌از آن تبدیل به یک کالت شد. شاید بتوان محبوبیت کتاب را با ناطور دشت سلنجیر مقایسه کرد. ایگنیشس جی رایلی قهرمان کتاب یک دن کیشوت امروزی است که وادار می شود از خلوت خود بیرون بیاید و با جامعه ای که از آن متنفر  است روبه رو شود و به شیوه ی دیوانه وار خود با آن بستیزد. بسیاری از منتقدان، اتحادیه ی ابلهان را بزرگ ترین رمان کمدی قرن می دانند.

"تو اصلا تو خیابون سن ژوزف چی کار داشتی؟ اون جا که فقط انباره و اسکله. اصلا آدم از اون جا رد نمیشه. اون جا اصلا جز مسیرای ما نیست."
"راستش این رو نمی دونستم. از سر ناتوانی اونجا توقف کردم تا خستگی در کنم. گاه گداری هم رهگذری عبور می کرد که متاسفانه میلی به هات داگ نداشت."
"پس اونجا بودی. واسه همینه که هیچی نمی فروشی‌ شک ندارم که داشتی با اون گربه ی لعنتی بازی می کردی."
"حالا که اشاره کردید یاد یک و یا شاید دو حیوان اهلی افتادم که اون حوالی پرسه می زدن."
" پس داشتی با گربه هه بازی می کردی."
" نه. من با گربه بازی نمی کردم. من فقط گربه رو برداشتم تا کمی ناز و نوازشش کنم. گربه ی گل باقلی بسیار ملوسی بود. بهش یک هات داگ تعارف کردم ولی از خوردنش امتناع کرد. حیوانی بود با سلیقه  و نجیب."





نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : اتحادیه ابلهان، جان کندی تول، پیمان خاکسار، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
سه شنبه هفدهم اسفندماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب:کافه پیانو
نام نویسنده: فرهاد جعفری
نام انتشارات: نشر چشمه



بخش هایی از متن کتاب:
  • آن وقت ازم پرسید: بابایی ما پولداریم؟
گفتم: نه. ما طبقه ی متوسط رو به پایینیم.
پرسید: یعنی چی؟
گفتم: یعنی نه آنقدر داریم که ندونینم باهاش چی کار کنیم؛ نه آن قدر ندار و بدبخت بیچاره ایم که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون.
آن وقت بهش گفتم: متوسط بودن؛ حال به هم زنه گل گیسو. تا می تونی ازش فرار کن. پشت سرت جا بذارش. خب؟ ... نزار دستش بهت برسه. ( صفحه ی 18)
  • ازش پرسیدم می دونی بزرگ ترین لطفی که در حقت کردم چی یه بابایی؟
سرش را طوری تکان داد که همان معنی را می داد. در عین حال گفت: نه. چی یه؟
یک لحظه ایستادم و همین که او هم ایستاد بهش گفتم: اسمی واست انتخاب کردم که هیشکی جز خودت نداره. تو این شانسو داری که نفر اول باشی ... به اسمت یه جوری قالب بده که همه دل شون بخاد اسم بچه شونو بذارن گل گیسو ... بهم قول بده. باشه؟ ( صفحه ی 20)
  • همین طور که داشت شکلاتش را هم می زد و بدون آن که هیچ نظمی توی کارش باشد، برداشت و گفت: مبادا زندگی تونو هدر بدین. چون به خاطرش، اون دنیا به سختی تنبیه می شین. طوری که فکرشم نمی تونین بکنین.
وقتی ازش پرسیدم از کجا این طور خبر دقیقی دارد؛ گفت که دیشب آمده بودند تا او را با خودشان ببرند. اما مقاومت کرد و توانست فریب شان بدهد.
پرسیدم: کی اومده بود شما رو با خودش ببره؟
گفت اسم شان را نمی داند. فقط همین قدر می داند که آن ها ماموریت دارند تا بی مصرف ها یا آن طور که خودش می گوید یوزلس ها را از چرخه ی زندگی حذف کنند. همین طور چرخ می زنند و همین که کسی دارد زندگی اش را مفت و مسلم هدر می دهد؛ می آیند و او را با خودشان می برند. ( صفحه ی 56)
  • ازش پرسیدم وقتی پدرش مرده چه حالی داشته.
پرسید: چطور مگه؟
گفتم: هیچی. همین جوری ... می خام بدونم.
گفت که وقتی پدر پیرش داشته از بیماری کبدی می مرده؛ دستش را گرفته بوده توی دستش. داشته یواش یواش می مرده و بدنش هی سرد و سردتر می شده. برای همین، خیال می کند که دست او - یعنی پسرش که پدر من باشد- از حد معمول داغ تر است و نکند تب دارد. این است که بر می گردد و بهش می گوید تب داری بابا جان. ( صفحه ی 76)
  • که گفته بودم شب هایی که ماه کامل است؛ فکر می کنم دارم از ته یک چاه سیاه و تاریک؛ به دهانه ی چاه که خود ماه باشد نگاه می کنم. یعنی فکر می کنم شب نیست. بلکه من ته یک چاهم . آن بیرون روز است. و بعد که این طور فکر می کنم؛ دائم خدا از خودم می پرسم من این ته چیکار می کنم و حالا چطور باید خودم را برسانم آن بالا؟ این است که می ترسم بهش نگاه کنم و تا خوابم ببرد، دلشوره دارم که مبادا برای همیشه این ته بمانم و هیچ وقت خدا نتوانم خودم را برسانم آن بالا. و او مرا گرفته بود بغلش و به خودش فشار داده بود و بهم گفته بود نترس عزیز دلم. هر وقت که باشه ازش می یای بیرون.
برداشت و ازم پرسید از کارم راضی هستم یا نه. لابد می خواست از آن حال و هوایی که حس می کرد درش گی افتادم، بیرونم بیاورد.
گفتم: یه خورده سخته. نه از این جهت که کار سختی یهو از این بابت که یه کم طول می کشه تا آدم از یه نقشی که داره و بهش عادت کرده، بره تو یه نقش دیگه و اون جام احساس راحتی بکنه. درس مث اینه که یه کفش تازه خریده باشی. تا جا بیفته واسه پات که باید باهاش سر کنه. یعنی به خودش بگه همینه که هست، باید باهاش بسازی کلی طول می کشه ... بعضی وقتا سختمه که باور کنم قهوه چی ام. اما مهم نیست ... بهش عادت می کنم ( صفحه ی 79)




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : کافه پیانو، فرهاد جعفری، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
سه شنبه هفدهم اسفندماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: کیمیا خاتون
نام نویسنده: سعیده قدس
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب: کتاب روایتگر زندگی دختری به نام کیمیا خاتون فرزند محمد شاه ایرانی و کراخاتون هست. آنها در باغ بزرگی همراه با کلی خدمه  زندگی میکنند تا اینکه مدت ها پس از فوت محمد شاه ایرانی، کراخاتون همسر دوم محمد جلال الدین بلخی معروف به مولانا می شود. کیمیا خاتون زندگی پر فراز و نشیبی را تجربه میکند. او و پسر کوچک مولانا دلباخته هم می شوند. کیمیا خاتون قبل از ازدواج  دوباره مادرش یک برادر داشت و پس از ازدواج مادرش دارای دو  برادر بزرگ تر  میشود و پس از آن یک برادر و یک خواهر دیگر  به جمع آنها اضافه می شود. ولی عشق کیمیا خاتون و پسر کوچک مولانا به جایی نمی رسد و کیمیا خاتون با شمس که سنش از مولانا هم بیشتر است ازدواج میکند. ولی در انتها ....

نظر من: نمیدونم باید بگم از خواندش خوش حال شدم یا نه. اگر یه کتابی بود که داستانش ساخته و پرداخته ذهن نویسنده بود از خواندنش ناراحت می شدم ولی خب فعلا که زندگی مولانا و شمس رو خواندم! اینکه مولانا با اون همه عشق به همسر دومش بعد از پیدا شدن شمس چند ماهی خانه  و کاشانه رو رها میکنه  و خبر نمیده کجا میره و بعدش تازه فقط با پسر بزرگش از 6 فرزندی  که داره در ارتباط هست و بعد از بازگشتشم  فقط دنبال و همراه شمس و سیر و سلوکش هست میشه به حساب سیر و سلوک عرفانی گذاشت؟! رنجوندن  تعداد زیادی ادم اصلا درسته؟!
حالا بگذریم از این قسمت، قسمت بعدی شمس با آن همه سن  عاشق و شیفته کسی میشه که هنوز میشه حدس زد به 17 سالگی هم نرسیده! شایدم میشه به این نتیجه رسید که  عشق صوفی و پیر و دین دار نمی شناسه! در ادامه میشه گفت حسادت و سوء ظن هم خانه برانداز  هست ولی خب از شمسی با آن همه ویژگی بعید هست!
حالا این ها هم به کنار میرسیم به  خار و خفیف شمردن  زن! باز هم میگذریم چون اون دوران بوده و انتظار بیشتری نمیرفته!
در نهایت هیچ وقت هیچ کس در همه موضوع ها  موفق و قابل تحسین نیست. مولانا رو به خاطر اشعارش و شمس رو به خاطر درجه ای که در عرفان و سلوک داشت تحسین میکنم! و شروع میکنم اشعار مولانا رو خواندن ولی خب

پ.ن:
۱) خواندنش رو توصیه میکنم
۲ )کتاب "الفت عشق"  هم در این باره هست اما داستانی که در آن روایت می شود بسیار با این کتاب متفاوت است.


متن پشت جلد:
کیمیا خاتون  دختر محمد شاه ایرانی و کرا خاتون، زیباروی اکدشانی، که پس از مرگ شوهرش به عنوان همسر دوم به عقد و ازدواج محمد جلال الدین بلخی در آمده بود، پس از ازدواج مادرش ساکن حرم مولانا شد، و داستان حیرت انگیز زندگی وی بالمال نگاهی نیز به بخشی از زندگی واقعی، خانوادگی و به عبارت دیگر بعد انسانی حیات مولانا دارد یعنی آن بخش از زندگی او که همواره در سایه عظمت ابعاد روحانی، عرفانی و فراانسانی شخصیتش به محاق فراموشی سپرده شده. از همین روی است که هر چند این رمان تاریخی برداشتی خیال پردازانه از یک ماجرای واقعی می باشد سعی بسیار رفته تا واقعی ترین تصویر خیالی ارایه گردد
- مولف-

"...نویسنده  در این رمان تلاش می کند نهایت وفاداری خود به تاریخ و دین خود را نسبت به شخصیت های به شدت مقبول و اسطوره گون ادا کند ... هر چند برخورد نویسنده با تاریخ به رغم توجه به درستی و دقت در منابع تاریخی که حکایت از اشراف او بر منابع تاریخی دارد، در بسیاری موارد مانع تخیل آزاد وی نیست؛ بخصوص هنگامی که نویسنده به شخصیت کیمیا می پردازد و از تخیلی پویا استفاده می کند. در جایی که تاریخ به نفع داستان عقب می نشیند، حظ خواندن داستان دو چندان می شود ... مشاهده می کنیم که با رمان تاریخی ای متفاوت با رمان های تاریخی موجود مواجهیم ... اما مهم ترین امتیاز این رمان نسبت به رمان های تاریخی موجود، آشنایی زدایی از یک موضوع مالوف تاریخی و نیز شکل و ساختار و درآمیزی تکنیک های روایی سنتی و مدرن و شیوه پرداخت رمان است ... اما نگاه رمان مدرن امروز دور از قداست ها و توهم ها به طور مستقیم فردیت فرد را نشانه می رود ..."
 بهناز علی پور گسکری
جهان کتاب، سال دهم، شماره نهم

"... همه این اخبار، دستمایه خانم سعیده قدس در نگارش رمان خواندنی کیمیا خاتون شده که به نثری پاکیزه و روان نگارش یافته است. در رمان خانم سعیده قدس که بر مقالات عرفانی، وقوفی روان شناختی دارد. کیمیا، دختر کراخاتون از همسر متوفایش محمد شاه ایرانی است که پس از مرگ همسر به عقد ازدواج مولانا درآمده و وی نادختریش را به زنی شمس داد ..."
کتاب عشق نوازی های مولانا
نوشته جلال ستاری؛ نشر مرکز





نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : کیمیا خاتون، سعیده قدس، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: عقاید یک دلقک
نام نویسنده: هاینزیش بل
نام مترجم: محمد اسماعیل زاده
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب:داستان دلقکی روایت می شود که پس از زمین خوردن که به شکل عمد شبیه بود از کار دلقکی برای مدتی کناره گیری می کند تا به دنبال همسرش، ماری برود. او پس از مدت ها در هتل های شهر های مختلف از برای کار دلقکی  صبح را شب کردن به خانه خودش بر میگردد و به چگونه و از چه کسی پول قرض گرفتن می اندیشد. تمام  داستان که تقریبا از ۳۵۰ صفحه تشکیل شده است حکایت چند ساعت از زندگی این دلقک است. در این چند ساعت افرادی معرفی می شوند و از شخصیتشان پرده برداری می شود که زمانی خاطره ای در ذهن این دلقک ثبت کرده اند و اکنون دلقک در حال مرور کردنشان است. 
دلقک خود را بی دین میداند ولی همیشه بین گرایش های دینی افراد دور و برش در حال جست و جو است. از سر استمرار این بی دین بودن ماری را میتوان گفت از دست داد و در پی این مخالف و موافق بودنش نسبت به دینِ افراد در برقراری ارتباط دچار مشکل بود زیرا در هر مکالمه بر اساس دینشان حرفی به آن ها میزد.
از دوری و نبود ماری در غم به سر میبرد اما تنها در میان مرور خاطرات فکر میکرد، دنبال راه حل مناسبی نبود. او اعتقاد به تک همسری داشت.

نظر من:انتهاش به دلم ننشست شاید به دلیل اینکه تصور دیگه ای میکردم حس کردم این همه خوندن در انتها بهتر باید نوشته می شد البته در زیبایی کتاب شکی نیست ولی خب.




بخش هایی از متن کتاب :
  • هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه آهن، هزاران نفر داخل شهر می شوند تا به سر کار های خود بروند و یا در همین حال هزاران نفر دیگر از شهر خارج می شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل های کارشان را با یکدیگر عوض نمی کنند؟ صف های طویل اتومبیل ها و راه بندان های ناشی از آن در ساعت های پر رفت وآمد از روز، خود معضلی بزرگ است. اگر این دو دسته از مردم محل کار و یا سکونت شان را با یکدیگر عوض کنند، می توان از تمام مسائلی چون آلودگی هوا، درگیری های روانی و فعالیت پلیس های راهنمایی بر سر چهار راه ها اجتناب کرد: آنگاه خیابان ها آن قدر خلوت و ساکت خواهند شد که می توان بر سر تقاطع ها نشست و منچ بازی کرد. ( صفحه ی 136)
  • در زندگی یک کودک، پوچی و بیهودگی خیلی از مسائل مشاهده می گردد، چیزی که برای ما بزرگ تر ها غریب است، زندگی بدون نظم و ترتیب است، و همیشه حزن انگیز. این بچه ها، هرگز به عنوان یک طفل، آشنایی با واژه ای به نام اوقات فراغت ندارند؛ فقط زمانی که "اصول انضباطی" از طرف آن ها پذیرفته شوند می توان صحبت از تعطیلات  و اوقات فراغت کرد. من با تعصبی خاص به اوقات فراغت انسان ها که به اشکال مختلف نیز هست، می نگرم: اینکه چگونه کارگری که پاکت حقوقش را در جیب می گذارد و روی موتور سیکلت خود سوار می شود، بورس بازی که بالاخره گوشی تلفن را به زمین می گذارد، دفتر یادداشت خود را در کشوی میز می گذارد، یک خانم فروشنده ی مواد غذایی پیش بند خود را باز می کند، دست و رویش را میشوید، موهایش را مرتب می کند و به لبانش ماتیک می زند، کیف دستی اش را بر می دارد و به راه می افتد، تمام این صحنه ها آن قدر انسانی هستند که به نظر می رسد من اصلا انسان نیستم، چون من اوقات فراغت را فقط به صورت نمایش می توانم به اجرا در آورم. ( صفحه ی 137) 
  • ماری قادر است با سرعت و مهارتی خاص کاری کند که یک اتاق به نظر مرتب و منظم برسد، گرچه او به آن صورت کار خاصی انجام نمی دهد. نمی دانم، فکر می کنم رمز آن در دست های اوست. فکر درباره ی دست های ماری- تنها تصور اینکه او دست هایش را دور گردن تسوپفنر خواهد انداخت- حالت مالیخولیایی را در من تا نهایت آن افزایش می داد. یک زن قادر است خیلی چیز ها را با دست هایش بیان کند یا اینکه با آن ها تظاهر به انجام کاری کند، در حالی که وقتی به دست های یک مرد فکر می کنم، همچون کنده ی درخت بی حرکت و خشک به نظر می رسند. دست های مردان فقط به درد دست دادن، کتک زدن، طبیعتا تیراندازی و چکاندن ماشه تفنگ و امضا می خورند. فشردن دست، کتک زدن، تیراندازی کردن، امضای چک های غیر نقدی، کار هایی به حساب می آیند که دست یک مرد توانایی انجام آن را دارد، و البته: کار کردن. اما به دستان زنان در مقایسه با دست های مردان باید به گونه ای دیگر نگاه کرد: چه موقعی که کره بر روی نان می مالند و چه موقعی که مو ها را از پیشانی کنار می زنند. هنوز هیچ فقیهی به این فکر نیفتاده است که درباره ی دست های زنان در آیین پروتستان صحبت کند: در حالی که دستان زنانی چون  ورونیکا، ماگدالنا، ماریا، و مارتا - همه از جمله دستانی هستند که در آیین پروتستان با استفاده از آن ها ظرافت، لطف و مهربانی مسیحیت را به بهترین شکل ممکن نشان داده و به اثبات رسانیده اند. ( صفجه ی280)
  • هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آن ها را همان گونه که یک بار اتفاق افتاده اند، فقط تنها به خاطر آورد. ( صفحه ی 290)




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه نوزدهم آذرماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: هشت و چهل و چهار
نام نویسنده: کاوه فولاد نسب
نام انتشارات: نشر چشمه

توضیح کتاب: شخصیت اول داستان مردی به نام نیسان است که مغازه ساعت فروشی و تعمیر ساعت داره. این شغل، شغل پدر و پدر بزرگش نیز بود. پدر بزرگ داستان عاشقانه ای برایش رخ میدهد و متاسفانه پایان خوشی ندارد و این خاطره را با نوه اش در میان می گذارد. نیسان پس از فوت پدرش، دکور مغازه را تغییر میدهد و همیشه در خیالاتش در حال گفت و گو با پدر، مادر و پدر بزرگش هست. این کتاب دو زمان را روایت می کند. یکی زمان قبل از تصادف و یکی بعد از تصادف نیسان.

نظر من: کتاب رو وقتی دستم گرفتم نتونستم زمینش بذارم و در عرض یک روز خوندمش، ولی آخرش برام گنگ بود و اگه این گنگی رو نداشت جز بهترین کتاب ها برام می شد ولی این گنگی و سوال موندنش از درجه محبوبیتش کم کرد
پ.ن: کسی اگه این کتاب رو خونده میشه لطف کنه بگه نظرش در مورد ارتباط نیسان با زنی که باهاش تو بیماستان بود بگه؟ آخر داستان حس میشه اون همسرشه ولی بعد بدر به خونه اش زنگ میزنه؟! بدر مگه همون زنه نبود تو بیمارستان؟ چون داستان آشنایی شون شبیه همون آنا بدر بود ،من متوجه نشدم.



متن پشت جلد:
هشت و چهل و چهار اولین رمان کاوه فولاد نسب (1359) است. او که چندین سال است به عنوان منتقد، مترجم و مدرس داستان نویسی فعالیت های فراوانی انجام داده است، این رمان را با درون مایه ای اجتماعی- تاریخی نوشته است. رمان درباره ی یک ساعت ساز و ساعت فروش تنهاست که عاشقه  پرسه زدن در خیابان ها و کوچه های قدیمی تهران است. مردی منظم و دقیق که دوستان اندکی دارد و جهانی مملو از خاطرات. اما یک اتفاق عجیب این آرامش را بر هم می زندو منطق روزمره زمان را به هم می ریزد.اتفاقی که باعث ماجرا های تازه ای می شود ... رمان کاوه فولادی نسب با توجه به وابستگی های زمانی و مکانی ای که نوشته شده که ناگهان و طی یک فرایند تکنیکی از هم می پاشند و اجازه می دهند مخاطب او در چند وجه از تاریخ کمی دورتر ایران و تکه هایی از آن سفر کند. از سویی سوالی مهم نیز پیش روی این خواننده قرار می گیرد که اوج رمان محسوب می شود: آیا می توان به عقب بازگشت؟ با این رویه رمان هشت و چهل و چهار خواننده اش را به یک پرسه زنی پر اتفاق و غافلگیری دعوت می کند.




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : هشت و چهل و چهار، کاوه فولاد نسب، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: از میان شیشه، از میان مه
نام نویسنده: علی خدایی
نام انتشارات: نشر چشمه



توضیح کتاب: مجموعه ای از داستان های کوتاه هست که زیبا نوشته شده اند. در میان داستان هایش چندتایی به طور خاص می تواند به دلتان بنشیند.


متن پشت جلد:
از میان شیشه از میان مه اولین کتاب علی خداییی ( 1337) است که برای نخستین بار سال 1370 منتشر شد و این داستان نویسِ خاص را به ادبیات ایران معرفی کرد. سال ها نایاب بودن این کتاب و شهرت بیشتر داستان هایش که در بسیاری از آنتولوژی های داستان ایرانی باز نشر شده اند، خدایی را بر آن داشت که بعد بیست و پنج سال به انتشار مجدد این کتاب رضایت دهد. جهان داستان های خدایی ترکیبی است از حسرت ها و زمان  و مردگان. بسیاری از قهرمان های او ناگهان در هجوم خاطرات، رنگ ها و بو ها خود را بازمی یابند و درگیر روایت می شوند. احساس امنیتی که از این جهان ِ شاعرانه ی باران زده بر می خیزد، در عین دل ربایی، حاوی تلخی زمان و آگاهی به کهن سالی است. خدایی را یکی از بهترین داستان کوتاه نویسان ایران در سی سال گذشته می دانند و این صفت نشان می دهد که هر یک از آثارش با چه وسواس و دقتی نوشته شده اند. این نویسنده ی اصفهانی در داستان های دوازده گانه ی این کتاب از ردِ باران بر حافظه ی انسانش روایت می کند..




نوع مطلب : نشر چشمه، 
برچسب ها : از میان شیشه، از میان مه، علی خدایی، نشر چشمه،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی

نام کتاب: نون نوشتن

نام نویسنده: محمود دولت آبادی
نام انتشارات: نشر چشمه

موضوع کتاب: آنچه در ابتدای کتاب درباره توصیف کتاب خود نویسنده گفته اند این است: 

آنچه در این گاهی نوشتن ها  آمده است در مسیر مدتی پانزده_  شانزده ساله نوشته شده و هیچ کوششی به جهت تغییر یا تحریف آن چه اندیشیده و نوشته ام انجام نگرفته. خواسته ام هر آنچه در هر هنگام یادداشت کرده ام بیاید، از آنکه خود بدانم در چه گاه چه می اندیشیده ام و شما نیز اگر خواستید بدانید!


نظر من: در مورد کتاب کلیدر درش بسیار توضیح داده شده و نوشته های زیبایی در آن آمده است. ارزش خواندن دارد.




بخش هایی از متن کتاب:
  • اندیشیدن را جدی بگیریم. اندیشیدن. آنچه ما کم داریم، مردان و زنانی است که اندیشیدن را جدی گرفته باشند. اندیشیدن به مثابه ی یک کار مهم تلقی بشود. اندیشه ورزیدن.
بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم. نویسنده نباید-فقط- در بند گفتن باشد. برای گفتن همیشه وقت هست، اما برای اندیشیدن ممکن است دیر بشود. چرا یک نویسند نباید مغز خود را برای اندیشدن و برای تخیل تربیت کند؟ (نوشته ی ۱)
  • من که قصه ی سکندر و دارا را نخوانده ام. اما شما که خوانده اید یا می روید که بخوانید، بکوشید تا "آن" را نیک دریابید و بدانید. یعنی که خوب بفهمیدش. در نویسندگی، این خروش جوانی را باید با تدبیر در آمیخت. کم گفتن و بیشتر اندیشیدن را باید فرا گرفت. نویسنده بیشتر با خود و با آنچه در کار پرداختنش هست در گفت و گو است. نویسنده نمی خواهد و نباید در کوتاه مدت کسی را در مورد چیزی که بدان معتقد است، قانع کند. در وهله ی اول، نویسنده می باید ضمن کشمکش درونی ای که دارد، خود را به انجام کاری مجاب کند. (نوشته ی ۲)
  • به فکر رسید " وقتی هنر تحت الحمایه سیاست قرا می گیرد" درست بدان می ماند که زنی نتواند بدون اجازه شوهرش جایی برود یا کار مستقلی انجام بدهد.(نوشته ی ۴)
  • کدام نویسنده را در جهان می شناسید که از خود نپرسیده باشد " برای چه می نویسم؟!" و کدام نویسنده را می شناسید  که به دنبال این سوال دست از  نوشتن کشیده باشد؟(نوشته ی ۵)
  • استنباط کرده ام، نویسنده ای همین که مقبول جامعه افتاد، به صورت بادکنکی رنگی، به وسیله ی تبلیغات به آسمان فرستاده می شود. یعنی که سبک می شود و از خاک به هوا تبعید می شود! عکس این هم صادق است. نویسنده، پس از این که به همت سال ها رنج و دشواری هویت اجتماعی پیدا کرد، با هر چه ثقل که یافته است، به اعماق فرو می افتد. برخی در اعماق شناور و غواص؛ برخی در باتلاق عمق گم و نابود می شوند. پس نویسنده، باید بتواند، بار گران زمین را برگرده ی خود تاب بیاورد. بادبادک ها را به هوا می فرستند تا بترکند و می ترکند، تو را در اعماق پرتاب می کنند تا گم و نابود شوی، اما شناور اگر در عمق تاب بیاوری؛ امیدی به گم و نابود نشدنت است، غواصی بیاموز و تاب بیاور و تاب بیاور؛ بار گران جهان را بر گرده ی بوده ی خود تاب بیاور!( نوشته ی ۱۲)
  • احساس میکنم دشوار ترین کار ها برای نویسنده -دست کم برای من- زندگی کردن است. واقعا چگونگی باید زندگی کنم؟ همیشه احساس می کرده ام بلد نیستم زندگی کنم. و آیا برای دیگران، دشوار ترین امور زندگی کردن نیست؟ چه قدر دشوار است زندگی کردن! فقط پس از این که کاری در نوشتن  انجام می دهم، تازه به یاد می آوردم که گویا در حین کار، مشغول زندگی کردن بوده ام و بس! و چه ثمر؟ چون وقتی به یادش می افتم کار دیگر گذشته است! او را که خبر شد،خبری باز نیامد!(صفحه ی ۲۲)
  • احساس میکنم از کتاب ها میترسم. هر وقت خود را در میان کتاب ها می بینم، با صراحت بی رحمانه ای احساس نادانی می کنم. جهل! هیهات! با این جهل ثقیل و انبوه، چگونه می توان زندگی کرد؟ چگونه میتوان زندگی را شناخت و توجیه کرد؟ چگونه می توان در سرنوشت آن دخالت داشت؟(صفحه ی ۲۶)
  • جهان، وجود است.

    وجود، عشق است. عشق، ذات است.

    جهان،به وجود جهان است.

    وجود، کل است.

    کل، مطلق است.

    مطلق، بلاغیر است.

    یعنی وجود، غیر ندارد. از آنکه غیر وجود، وجود ندارد. چه، هر چه هست وجود است.پس بر وجود، ضد وجود ندارد. چرا که ضد در نسبت هاست، نه در مطلق. وجود، بیرون از وجود، وجود ندارد پس تصور ضد بیرون ِوجود گمان باطل است. در وجود، ضد هست. وجود ِضد وجود هست، اما "نیست" نیست. که اگر "نیست" بود می بود، بود. وجود بود. پس در مقابل وجود ، به وفاق یا به تضاد، "عدم" نیست. چون اگر عدم می بود، بود می بود. اگر عدم باشد، پس وجود است، و عدم بیرون از وجود نمی تواند باشد. چون وجود کل است و مطلق است و بلاغیر است. و آنچه انسان از عدم در گمان دارد ، با استناد به معیار های نسبی وجود خود است، نه با معیار مطلق وجود. چرا که در مطلق وجود، بس وجود است و وجود و آنچه آدمی به گمان عدم می پندارد، چیز هایی به جز تبدیل اشکال وجود نیستند که جهان وجود مطلق است.

    وجود، به عشق، وجود است. و عشق، ذات وجود است. عشق، عیان نیست. عشق ذات وجود و ذاتی وجود است. عشق را تجلی آن باید دید. تجلی عشق، حرکت است. بنیاد حرکت، نیرو است.  بنیاد ذات نیرو، وجود است. عشق را در تجلی نیرو - حرکت باید دید.، در شدت و حدت آن . که وجود در آشکاری و پنهان خود، نیرو است و  حرکت است و این دو ذاتی هم اند، و هر دو ذاتی وجود؛ و عشق، هم ذات و هم تجلی وجود است. که عشق ذات کشش و کشمکش و جاذبه است در وجود. عشق، هم نیرو است، هم در نیرو، هم از نیرو، هم به نیرو. عشق، هم حرکت است، هم در حرکت، هم از حرکت، هم به حرکت. عشق، هم وجود است، هم در وجود، هم از وجود، هم به وجود. عشق، نشان جاودانی و جاودانگی وجود است در وجود جاودان. عشق، عیان نیست. عشق را در تجلی وجود -شایددمی- توان دید به آهنگ و رنگ‌های گوناگون چنان چه عارف خدای را در عشق، و  عشق را در خدای می جوید ( نوشته ی 18)

  • فکر میکنم هنرمند باید بتواند در هر لحظه از زندگی خود، سه حالت عمده ی انسانی را در خود فراهم داشته باشد. یعنی در آن واحد، باور کودکانه، سرشاری و شوق جوان سرانه، تامل و بردباری پیرانه سر را یک جا در خود داشته باشد تا بتواتد متاثر بشود مثل یک کودک؛ عاشق و برانگیخته شود مثل یک جوان؛ و در تامل و بردباری زندگی را و مسائل آن را بکاود و کار خود را بسنجد و بیازماید، مثل یک انسان پخته و دوراندیش. در این معنا هر هنرمند جوانی در آن واحد کودک و پخته مردی را در خود دارد، و هر هنرمند پخته ای کودکی و جوانی سرشار از شوق را در خود دارد. یعنی که سه مرحله ی باورمندی کودکانه، آزمون و سلوک در هر مرحله ی زندگی هنرمند باید حی و حاضر و زنده باشد. یعنی اگر این جور باشد خیلی خوب است و درست است. سوال میکنید هنرمند جوان چه طور می تواند پیری را آزموده باشد؟! من از شما می پرسم مگر هنرمند جوان مدعی نیست که هنرمند است؟! و هنرمند آیا باید همه ی مقدار های زندگانی را بی واسطه لمس کرده باشد تا بتواند زندگی را درک کند؟ نه! هنرمند جوهر زندگانی را می چشد، نه اینکه همه ی مقدار های آن را بخورد!(نوشته ی ۱۹)
  • زندگی در اوج خود به هنر تبدیل می شود.
یعنی که زندگی در هنر به جلوه ی عشق عیان می شود. (نوشته ی ۲۰)
  • برای یک فرد انسانی و همچنین برای یک جامعه انسانی، فاجعه وقتی به اوج خود میرسد که احساس کند هیچ نقشی در پیش برد، تحول و دگرگونی سرنوشت خود ندارد. همین احساس فجیع کافی است تا انسان از درون متلاشی شود و با چشمان باز ببیند که دارد از پا در می آید. چون وقتی که انسان یا جلمعه و یا حتی گیاه، رشد پیش رونده ای نداشته باشد الزاما رهسپار فنا و نیستی می شود، و البته در فاصله آغاز رکود تا نیستی، بر اثر عدم پیش روندگی دچار فساد و تباهی می گردد. چه انتقام وحشت باری،چه انتقام موهنی، چه نکبت بار! وای بر ناامیدانی که ما هستیم. چون انسان ممکن است بتواند از شر طاعون نیمه جانی در ببرد، اما از شر ناامیدی ممکن نیست جان به عافیت در ببرد. وای بر ناامیدانی که ما هستیم؛ با این نفرت و ناامیدی کا چون بدترین بلا ها در روح ما  مردم رسوخ کرده است و لحظه به لحظه فراگیر تر می شود، چه جور آینده ای در انتظار  ما خواهد بود؛ چه جور آینده ای تدارک دید شده؟ جنون، جنون؛ این مردم دارند دچار جنون نومیدی  می شوند و ... وای بر ناامیدانی که ما هستیم.(نوشته ی ۳۳)
  • اما همدلی و همزبانی حٌسن بزرگی است. تو برای همدلی خود لازم نیست همه چیز را بگویی تا او اندکی از تو را بفهمد؛ بلکه کافی است اندکی بر زبان بیاوری تا او همه ی تو را دریابد. این بود که خیلی خلاصه گفتم که کلافه، بی حوصله، درمانده و بیهوده هستم. و گفتم که این حال خیلی بدی است که نمی دانم چه طوری می شود ازش نجات یافت، گفتم که این حال خیلی بدی است که نمیدانم چطور می شود ازش نجات یافت، و گفتم که نمی دانم، نمی دانم، و واقعا نمی دانستم.
تصور می کنید پدرم چه کرده و چه گفت؟
او عینکش را دوباره روی بینی جا داد، کتابش را برداشت،به بال تکیه زد و ر کمال آرامش  سادگی گفت:
"کار ... کار... کار کن. مرد را فقط کار می تواند نجات دهد."(صفحه ی ۱۰۴)
    • پس چرا این بغض از مسیر تنفسم دور نمی شود؟ دیگر خودم هم نمی دانم چرا این بغض در گلویم گیر کرده است و مثل  خود این زندگی از جا تکان نمی خورد. دلم می خواهد بگریم. گریه روح را سبک می کند. ( صفحه ی 152)
    • اما سالخوردگی پختگی می آورد و پیری به نظرم  چیزی نیست جز بی آیندگی، و اگر انسان دچار پیری زودرس می شود، برای این است که فردایی نمی بیند. چه فردای شخصی چه فردای اجتماعی. (صفحه ی۱۵۴)
    • زندگی شخص یک اتفاق است و مرگ یک حتمیت.(صفحه ی ۱۷۴)




    نوع مطلب : نشر چشمه، 
    برچسب ها : محمود دولت آبادی، نون نوشتن، نشر چشمه،
    لینک های مرتبط :
    پنجشنبه بیست و هفتم آبانماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
    نام کتاب: باشگاه مشت زنی
    نام نویسنده: چاک بالانیک
    نام مترجم: پیمان خاکسار
    نام انتشارات: نشر چشمه


    داستان کتاب: مردی که از کار، زندگی،خانه و مردم  خسته  و فراری ست، از بیماری بی خوابی رنج میبرد. به دکتری مراجعه می کند و او پیشنهاد میکند در جمع هایی که بیماران سرطانی یا نقص  عضو تشکیل میدهند حضور پیدا کند و در این زمان  با زنی آشنا می شود که آن زن هم همانند او دارای آن بیماری نیست فقط در این جمع ها حضور پیدا میکند ...

    قابل ذکر است که از روی این کتاب فیلم ساخته شده است.

    نظر من: کتاب یکم نوشته اش گنگه، یکم مرتب و منظم نیست در واقع نمیشه همون لحظه و دقیق متوجه شد که کی چی میگه و مخاطب این جمله کیه. پایانش غیر قابل حدس بود. شاید تنها مزه این کتاب انتهاش باشه.






    متن پشت جلد:
    فیلم باشگاه مشت زنی دیوید فینچر بر اساس رمانی که در دست دارید ساخته شده. کتاب در سال 1996 به چاپ رسید و بعد از موفقیت چشمگیری که پیدا کرد، سه سال بعد به فیلم تبدیل شد. چاک پالانیک _نویسنده ی کتاب_ از محبوب ترین نویسندگان معاصر آمریکاست؛ او تاکنون بیش از ده کتاب منتشر کرده، ولی هنوز هم خیلی ها اعتقاد دارند شاهکارش باشگاه مشت زنی است. خواندن رمان تجریبه ای یک سر متفاوت با تماشای فیلم است.

    به من گفت، می خوام لطفی در حق من بکنی. منو بزن. هر چی محکم تر بهتر.
    من دلم می خواست بزنمش ولی تایلر قانعم کرد. گفت که دوست ندارد بدون زخم بمیرد و این که دیگر از تماشای مشت زنی حرفه ای ها خسته شده و دوست دارد بیشتر درباره ی خودش بداند.
    درباره ی خود ویرانگری.
    آن وقت ها زندگی ام زیادی کامل بود و شاید باید همه چیزمان را خرد کنیم تا بتوانیم آدم بهتری بشویم.
    _ از متن کتاب_




    نوع مطلب : نشر چشمه، 
    برچسب ها : باشگاه مشت زنی، چاک باللنیک، پیمان خاکسار، نشر چشمه،
    لینک های مرتبط :


    ( کل صفحات : 2 )    1   2   
    آمار وبلاگ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
     
     
     
    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic