کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
نام کتاب: نامه های عاشقانه
نام نویسنده: جبران خلیل جبران
نام مترجم: آزاد مسعود نیا
نام انتشارات: نشر ثالث

داستان کتاب:  نامه‌های جبران خلیل جبران به معشوقه‌اش، امی در این کتاب آمده است. جبران خلیل جبران در اروپا زندگی می‌کند اما امی در قاهره و از طریق نامه نگاری با هم در ارتباط هستند.

نظر من:   قسمت‌‌های جالبی داشت. خواندنش خالی از لطف نیست.




برش هایی از متن کتاب:

چه می‌توانم بگویم در باره غار های ظلمانی روحم؟ من هر زمانی از رفتار و سلوک آدم ها و از باغ‌های به طرز زننده‌ای پر شکوفه‌شان و جنگل‌های زیادی پر دار و درختشان خسته می‌شوم به آن غار هایی پناه می برم که تو رل این چنین ترسانده است‌ من هر زمان که نتوانم جایی برای آرمیدن و غنودن پیدا کنم به غار های روحم پناه می برم؛ و اگر برخی از آن هایی که دوستشان می دارم به خود جرات دهند و وارد این غار ها شوند چیزی را نخواهند دید جز مردی را که روی زانوهایش نشسته و مشغول دعا کردن است. (صفحه‌ی ۵۲)

من همه نامه‌های دیگری را که روی میزم انتظارم را می‌کشیدند نادیده گرفتم، تا روزم را صرف گوش‌دادن به حرف‌هایت، که بین ملاحت و شماتت در نوسان است، بکنم. من می‌گویم شماتت، زیرا در نامه دومت برخی نکات را دیدم که اگر به آن‌ها اجازه می‌دادم، می‌توانستند درون شادم را غمگین کنند. اما چگونه می‌توانستم به خودن اجازه دهم که دلمشغول تکه ابری در یک آسمان روشن و پرستاره شوم؟ چگونه می‌توانستم چشم از یک درخت پرشکوفه برگیرم و به بی اهمیت ترین سایه یکی از شاخه‌هایش نگاه کنم؟ چگونه می‌توانستم به ضربه آرامی که از یک دست معطرِ آکنده از سنگ‌های قیمتی خورده‌ام اعتراض کنم؟
گفتگوی ما، که من و تو آن را از پنج سال سکوت نجات داده‌ایم، هرگز به سرزنش و مجادله رجعت نخواهد کرد. زیرا من همه آنچه را که تو می‌گویی می‌پذیرم، زیرا معتقدم هیچ چیزی نباید باعث شود که حتی یک اینچ هم به این هفت هزار مایلی که ما را از هم جدا کرده اضافه شود؛ به راستی، ما باید بکوشیم که کوتاه تر کنیم فاصله با آنچه را که پروردگار در ما به ودیعه نهاده، به لحاظ گرایش ما به زیبایی‌ها، اشتیاقمان برای آنچه منبع جاودانگی است، و تشنگیمان برای وصل به ابدیت. دوست من، در این روز ها به اندازه کافی درد و رنج و آشفتگی و مشکلات و موانع وجود دارد. به نظرم ایده‌ای که بتواند در برابر حقیقت مطلق و نیروهای طبیعت پایدار بماند از تاثیرات فلان کلمه یا فلان عبارت در یک کتاب یا فلان اظهارنظر در یک نامه مصون خواهد بود‌. پس بگذار و اجازه بده که این تفاوت ها را در داخل جعبه‌ای مطلا بگذاریم و آن را به دریای لبخند‌ها پرتاب کنیم. ( صفحه‌ی ۵۷)

تو همچنین از من پرسیدی‌ای که آیا در این گوشه دنیا هیچ دوست و رفیقی هم دارم.
سوگند به زندگی و همه شیرینی‌های آزارنده و همه تلخی‌های معرکه‌اش، تو دوستی در این گوشه دنیا داری و این دوست عزم خود را جزم کرده تا از تو دفاع کند، و آرزو دارد که تو خوب باشی و مراقب خواهد بود که هیچ گزندی به تو نرسد. یک دوستی که در دور دست‌ها به سر می برد بعضی وقت‌ها می‌تواند بسیار نزدیک‌تر از آن دوستی باشد که در نزدیک توست. آیا کوهستان از دریچه چشم آن کسی که در دره عبور می‌کند ابهت برانگیز تر و نمایان‌تر نیست تا آن کسی که در خود کوهستان ره می سپارد؟ ( صفحه‌ی ۶۷)

اگر تو این جا بودی به صدایم بال‌هایی ( برای پرواز) می‌دادی و نجوا هایم را به آواز ها مبدل می‌کردی. با این حال سخن خواهم گفت با علم به این که در بین آن "غریبه‌ها" یک "دوست" نامرئی هست که دارد به من گوش می‌دهد و به ملاحت و مهربانی می‌خندد. ( صفحه‌ی ۸۷)

عشق من به راهبه‌ها شاید برآمده از آن رویاهای " پر رمز و راز"ی باشد که در دوران جوانی مادرم بر ذهن و روان او مستولی شده بود. یادم هست که بیست سالم بود که یک بار مادرم به من گفت: " برای من و برای هرکس دیگری از اطرافیانم، بهتر همان بود که من وارد صومعه و راهبه می‌شدم."
من گفتم: " اگر شما وارد صومعه شده بودی، من به دنیا نمی‌آمدم."
جواب داد: " پسرم، تولد تو از پیش مقدر شده بود."
من گفتم: " بله، اما قبل از این که متولد شوم، تو را از زمان‌های بسیار دور به مادری خودم برگزیده بودم."
او جواب داد: " اگر متولد نمی‌شدی، الان به همراه فرشتگان در آسمان‌ها بودی."
من گفتم: "الان هم فرشته‌ام."
خندید و گفت: " اگر فرشته‌ای پس بال‌هایت کو؟"
دست مادرم را گرفتم و آن را روی شانه‌ام گذاشتم، و گفتم: "این جاست‌." ( صفحه‌ی ۹۵)

از بین همه عناصر "خود" هیچ عنصری تلخ‌تر از نومیدی نیست. هیچ چیزی در زندگی دشوارتر از اعلام این موضوع به "خود" نیست که : " تو مغلوب شده‌ای."
مِی، نومیدی فرونشستن موج‌های قلب. مِی، نومیدی یعنی احساس بی صدا.
...
اما در قلب هر زمستانی یک بهار می‌تپد، و در پشت پرده هر شبی سپیده دارد می‌خندد؛ بنابراین نومیدی‌ام به نوعی امید تغییر شکل داده است.( صفحه‌ی ۱۰۹)

خداروشکر ما در "این جا متوقف" نشدیم. برای این که، می، زندگی در جایی متوقف نمی‌شود، و این کاروان عظیم حیات با همه زیبایی‌اش کاری نمی‌تواند بکند جز پیش تاختن از یک ابدیت به ابدیتی دیگر.  ( صفحه‌ی ۱۲۳)

بانوی عزیزم، من می‌گویم که زندگی مردم همچون صحرایی بی آب و علف می ماند مگر این که خداوند به او دختری همچون شاهدخت کوچولوی من اعطا کند. و بانوی عزیزم، این را هم بگویم که آن کسی که دختری ندارد باید دختری را به فرزند خواندگی خویش بپذیرد، زیرا راز و معنای زمان در قلب‌های دخترکان پنهان است.( صفحه‌ی ۱۳۳)

خانم، شما از من می‌پرسید که آیا از حیث فکری، قلبی یا احساسی آدم تنهایی هستم یا نه؟ چگونه باید به این پرسش پاسخ دهم؟ احساس می کنم تنهایی من بزرگ‌تر یا شدید تر از تنهایی دیگر آدم‌ها نیست. هر یک از ما برای خودش معمایی است. هر یک از ما پوشیده در هزاران پرده‌ایم.
و چه تفاوتی بین این آدم و آن آدم تنها وجود دارد، جز این که یکی از تنهایی‌اش حرف می‌زند و آن دیگری چیزی بروز نمی‌دهد؟ آن که حرف می‌زند شاید اندکی آرامش و تسلی خاطر پیدا کند، در حالی که سکوت اختیار کردن هم می‌تواند نوعی فضیلت باشد.( صفحه‌ی ۱۴۶)

از بین همه آدم‌ها تو نزدیک‌ترین فاصله را به روحم، و نزدیک‌ترین فاصله را به قلبم داری و روح‌ها و قلب‌هایمان هرگز با هم دعوا نکرده‌اند. فقط اندیشه‌هایمان درگیر دعوا با یکدیگر شده‌اند، و اندیشه مقوله‌ای اکتسابی است که از محیط اطراف، از آنچه ما در برابرمان می بینیم، از آنچه هر روز برایمان رخ می‌دهد، منشا می‌گیرد؛ اما روح و قلب جوهره متعالی‌ای را از مدت‌ها قبل از این که اندیشه‌هایمان شکل بگیرند، در وجودمان پدید آوردند. عملکرد اندیشه سازمان دادن و مرتب کردن است، و این عملکرد خوبی است و برای زندگی‌های اجتماعیمان ضروری است، اما هیچ جایگاهی در زندگی قلبی و روحی ما ندارد.( صفحه‌ی ۱۶۴)

" ما ادبا و هنرمندان کارخانه تولید محصولات ادبی نیستیم، ما ماشین‌هایی نیستیم که بتوان از یک طرفشان جوهر و کاغذ داخل کرد و توقع داشت از طرف دیگرشان شعر و مقاله بیرون بیاید. ما موقعی می‌نویسیم که دلمان بخواهد بنویسیم، نه موقعی که شما بخواهید ما برایتان بنویسیم. پس لطفی در حق ما کنید و ما را به حال خودمان بگذارید، برای این که ما به دنیایی تعلق داریم که با دنیای شما فرق دارد، شما از ما نیستید و ما از نوع شما نیستیم." ( صفحه‌ی ۲۰۴)






نوع مطلب : نشر ثالث، 
برچسب ها : نامه های عاشقانه، جبران خلیل جبران، آزاده مسعود نیا، نشر ثالث،
لینک های مرتبط :
جمعه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: والکری ها
نام نویسنده: پائولو کوئلیو
نام مترجم: مریم الماسی
نام انتشارات: نشر ثالث

داستان کتاب:  روایتی نسبتا واقعی از دوره‌ی زندگی خود نویسنده هست.  شخصیت داستان به دنبال یادگیری جادوگری هست و در مرحله‌ای از آموزشش پی حرف زدن با فرشته‌اش می‌رود و در آن میان به دنبال دیدن فرشته خودش هست. برای آموزش در دیدن فرشته‌اش به صحرایی می رود که والکری ها با موتور هایشان در صحرا و شهر گردش می کنند و ...

نظر من: نوشته پائولو کوئلیو بود که در زیباییش شکی نیست اما خب نسبت به دیگر داستان هایش خیلی به دلم ننشست.



برش هایی از متن کتاب:
  • جی گفت:" نه. روح رودخونه‌ها رو می‌بینی. رودخانه‌هایی که به تازگی دوباره در دریا متولد شدن. اونا به آسمون میرن و اونجا می‌مونن، تا به هر دلیلی یه بار دیگه بارون بشن و به زمین برگردن."
" رودخونه ها به کوه بر میگردن، اما معرفت دریا رو همراهشون دارن." ( صفحه‌ی ۱۱)
  • حالا، بر اساس عقاید سنت، جنگ جدیدی آغاز خواهد شد. جنگی باز هم پیچیده‌تر که هیچ کس از آن زنده بیرون نمی‌آید، چون از طریق این جنگ رشد بشر کامل می‌شود. شاهد دو جبهه خواهیم بود. در یک طرف کسانی‌اند که هنوز به نژاد بشر ایمان دارند و می‌دانند گام بعدی بقایمان در گرو رشد موهبت‌های فردی است. در طرف دیگر،، کسانی قرار دارند که آینده را انکار می‌کنند، کسانی که اعتقاد دارند زندگی پایان مادی دارد و متاسفانه کسانی که، اگرچه ایمان دارند، خیال می‌کنند راه رسیدن به روشنایی را یافته‌اند و می‌خواهند دیگران هم همان راه را دنبال کنند. ( صفحه‌ی۱۷۵)
  • ما در برابر هر اتفاقی که در جهان رخ می‌دهد، مسئولیم. ما جنگجویان نور هستیم. با قدرت عشق و اراده‌مان می‌توانیم سرنوشت خود و دیگران را تغییر دهیم.
    روزی فرا می‌رسد که می‌توان مسئله گرسنگی را با نعجزه تقسیم نان برطرف کرد. روزی فرا می‌رسد که همه قلب‌ها عشق را می‌پذیرند و بدتریت تجربه بشری، یعنی تنهایی، که از گرسنگی هم بدتر است، از ردی زمین ریشه‌کن می‌شود‌ روزی کسانی که به در‌های بهشت می‌کوبند آن‌ها را باز می‌یابند؛ کسانیکه خواهان چیزی هستند آن را دریافت می‌کنند و کسانی که زاری می‌کنند تسلی می‌یابند( صفحه‌ی ۱۷۶)
  • فرا رسیدن چنین روزی برای سیاره زمین بسیار دور است. اما برای هر یک از ما، چنین روزی ممکن است فردا فرا برسد. هر فردی فقط باید واقعیتی را بپذیرد: عشق به خداوند و دیگران راه را نشانمان خواهد داد. شکست‌ها، اعماق خطرناک وجود، نفرت‌های سرکوب شده و لحظه‌های ضعف و یاس ما همگی بی‌اهمیتند. اگر می‌خواهیم ابتدا خودمان را اصلاح کنیم تا بعد بتوانیم رویاهایمان را دنبال کنیم، هرگز به بهشت نمی‌رسیم. از سویی، اگر همه ایرادهایمان را بپذیریم و به رغم آن‌ها باور داشته باشیم که لایق زندگی‌ای سعادتمندیم، آن‌گاه پنجره بزرگی را به روی عشق باز خواهیم کرد. کم‌کم عیب‌هایمان ناپدید می‌شوند، زیرا کسی که سعادتمند است فقط با عشق به جهان می‌نگرد و عشق نیرویی است که هر چه را در جهان وجود دارد از نو می‌سازد. ( صفحه‌ی ۱۷۷)
  • ما تنها نیستیم. جهان در حال تغییر است و ما بخشی از این تحولیم. فرشته‌ها ما را هدایت می‌کنند و مراقب ما هستند. برخلاف همه بی‌عدالتی‌های جهان، برخلاف چیزهایی که برایمان اتفاق می‌افتند و احساس می‌کنیم حقمان نیست، برخلاف این که بعضی از اوقات احساس می‌کنیم نمی‌توانیم بدی‌های مردم و بدی‌های دنیا را اصلاح کنیم و برخلاف ادعاهای مفتشان عقاید، عشق قوی تر است و در پیشرفت یاریمان خواهد کرد. فقط آن وقت است که می‌توانیم ستاره‌ها و معجزه‌ها را درک کنیم. ( صفحه‌ی ۱۷۸)




نوع مطلب : نشر ثالث، 
برچسب ها : والکری ها، پائولو کوئلیو، مریم الماسی، نشر ثالث،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: هزاران فرسنگ تا آزادی
نام نویسنده: یون سون کیم
نام مترجم: زینب کاظم زاده
نام انتشارات: نشر ثالث

داستان کتاب:  دختری در سن ۱۱ سالگی( اگر اشتباه نکنم) با از دست دادن پدر بزرگ‌ها، مادر بزرگ‌ها و پدرش بر اثر گشنگی و قحطی در کره شمالی، با مادر و خواهر بزرگ‌ترش تصمیم می‌گیرند از طریق رودخانه‌ای که بین کره‌ی شمالی و چین هست به چین بروند. داستان چگونگی زندگی‌شان در کره‌ی شمالی، فرار از آنجا و دوباره بازگشتن به کره‌ی شمالی و ... در این کتاب روایت می‌شود.

نظر من: همیشه ذهنم درگیر این کشور، رهبرش، زندگی مردمانش و تفاوت زندگی دو قسمت از یک سرزمین است. این کتاب با روایت واقعی به دست خود دخترک نوشته شده است که از چگونه زندگی کردن در آن فلاکت  و رسیدن به زندگی کنونی در ۲۵ سالگی‌اش می گوید.
کتاب دیگری به نام فرار از  اردوگاه ۱۴  از نشر چشمه نیز داستان واقعی پسری هست که به تنهایی از کره‌ی شمالی به کره‌ی جنوبی می‌رود. آن کتاب روایت متفاوتی از فرار  و زندگی در کره شمالی را بازگو می‌کند. تا حدی که یادم هست او خانوده اش را رقیبانش برای بقا و غذا می دانست و محل زندگی آنها در اردوگاه های کار اجباری بود. نحوه‌ی ازدواج و زندگی کردنشان روایت متفاوتی دارد که خواندن و دانستنش خالی از لطف نیست.



برش هایی از متن کتاب:





نوع مطلب : نشر ثالث، 
برچسب ها : هزاران فرسنگ تا آزادی، یون سون کیم، زینب کاظم زاده، نشر ثالث،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه چهاردهم مهرماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: آخرین انار دنیا
نام نویسنده: بختیار علی
نام مترجم: مریوان حلبچه ای
نام انتشارات: نشر ثالث

داستان کتاب: سه پسر به نام  سریاس صبحدم هستند که داستان زندگی مشابه ای دارند، هر کدام از آنها یک انار شیشه ای به یادگار از گذشته ای که از آن بی خبرند در دست دارند. مردی به نام مظفر صبحدم که پسری به نام سریاس صبحدم داشت، دو روز پس از تولدش زندانی شد. پس از بیست و یک سال آزاد می شودو پی پسرش میگردد که داستان این اتفاق ها، رفاقت ها و زندگی سه پسر هم نام  در این کتاب روایت می شود.

نظر من: جالب  بود،خیلی نچسبید ولی خب از خواندنش هم پشیمون نیستم. یکی از شخصیت هاش به نام محمد دل شیشه شخصیت جالب و خاصی هست.



بخش هایی از متن کتاب:
  • " زندگی نوری است در صندوقی دربسته. آن صندوق هم شاید در بین صندوق های دیگر باشد. هر وقت خواستی زندگی آشکار شود، باید از تاریکی بیرونش بکشی، و همه پوشش و پوسته هایش را جدا کنی ... ( صفحه ی 66)
  • شهامت آن نیست که ترسی نداشته باشیم، آن است که در مقابل ترس هایمان مقاوم باشیم. ( صفحه ی 90)
  • زندگی خوشبختی ای است که وقتی شروعش می کنی پر میشود از رنج. بهشتی است که از مجموعه ای دوزخ ریز و کوچک ساخته شده، زیبایی های بلافصلی است که زنجیر زشتی آن ها را به هم متصل کرده است. ( صفحه ی 189)
  • همیشه زنده ها خوشبخت ترند از مرده ها ... حتا اگر خاطرهایشان تلخ باشد. حتا اگر درد هایشان چون مترسکی در آتش بسوزد و در برابر باد برقصند ... در آخر زنده ها در آن دریای عظیم هستند، دریایی که نه گرفته می شود و نه آشکار می گردد و نه تفسیر می شود، مرده ها آن هایی هستند که از دریا بیرون رانده شده اند، ما تا لحظه ای که زنده ایم خوشبختیم. ( صفحه ی 190)
  • تا زمانی که انسان اسیر است زندگی برایش معنای عمیقی دارد. هیچ چیز همچون بردگی و اسارت به زندگی معنا نمی دهد. چون در آن هنگام انسان برای آزادی در پیکار بزرگی است. اما هیچ چیز هم مانند آزادی معنای زندگی را به مخاطره نمی اندازد. در آزادی است که انسان شیدایی و سرگشتگی و آرزوی خودش را به خاطر معنی از دست می دهد. گویا انسان آزاد باید انسانی تهی از معنی باشد. اما عظمت انسانی آن نیست که در بردگی معنا را جستجو کند. بلکه باید در آزادی دنبالش را بگیرد. ( صفحه ی 212)
  • زندان جای شکنجه نیست بلکه فرصتی طولانی است برای تفکر و خیال، برای تفکر به رابطه بین انسان و دیوار، انسان و طبیعت، انسان و جهان، اگر پیوسته چیزی از این جهان پهناور نبینی، بخشی از این جهان بیکرانه و بزرگ را نبینی و چیزی تو را به وجد نیاورد و چیزی را لمس نکنی، چطور تفکر و تخیل خواهی کرد؟ دوزخ آن جایی است که چیزی بر تخیلاتت زخمه نزند. یعنی هیچ چیز تو را وادار نکند که به چیز های بیکران و بزرگ فکر کنی، وادارت نکند از طریق مشاهده بزرگی جهان از دایره کوچک خودت  بیرون بیایی و نگاه کنی، و به شیوه دیگری به رابطه خودت و جهان بیندیشی. زندان واقعی تنها انسان را از انسان های دیگر جدا نمی کند، بلکه  انسان را از تمامی مظاهر زندگی، وجود و راز معنای عمیقش منفک می کند. انسان دربند کسی است که از منافذ کوچک، امیال و آرزویش را برای زندگی برانگیزد. اما وقتی تمام منافذ دیوار را بستی، زمانی که تاریک شد، دیگر از آن فراتر می رود که در زندان باشی بلکه درون دوزخی افتاده ای. ( صفحه ی 217)
  • اما شما بگویید زندگی چیست جز چرخشی عظیم حول چیز هایی عادی، چرخش عظیم حول آن چیز هایی که در مکان دیگری و طور دیگری می توانیم به آن ها برسیم و از منظر دیگری نگاهشان کنیم. ( صفحه ی 346)




نوع مطلب : نشر ثالث، 
برچسب ها : آخرین انار دنیا، بختیار علی، مریوان حلبچه ای، نشر ثالث،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic