کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
یکشنبه چهارم تیرماه سال 1396 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: سال بلوا
نام نویسنده: عباس معروفی
نام انتشارات: نشر ققنوس

داستان کتاب: پدر خانواده که در ارتش دارای منصب بود فوت می کند. این خانواده تنها یک دختر داشت که آن هم  پس از مدت ها چشم انتظاری به این خانواده داده میشود. او دلباخته پسر کوزه سازی می شود که اصل و نسب آن مشخص نیست. در این اثنا پزشکی به خانه آن ها می آید و او را خواستگاری می کند ...

نظر من:  داستان جالب و پر کششی است اما بین این کتاب و سمفونی مردگان، سمفونی مردگان با تفاوت بسیار در رتبه اول قرار دارد.



برش هایی از متن کتاب:
  • من به اتاقم برگشتم، در اتاق را از تو چفت کردم و دراز کشیدم، اما نمی توانستم بخوابم، فکر او آسوده ام نمی گذاشت. گفتم اگر پنجره را باز کنم، و اگر آدمها مثل مه می توانستند به هر جا سر بکشند، اگر، اگر، مدام می آمد و می رفت. و آن شب فهمیدم که به همین سادگی آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد. نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید. همین جوری دو تا نگاه در هم گره میخورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند، میخواهد پر بکشد. ( صفحه ی 48)
  • چیزی نگفتم، حتی خداحافظی هم نکردم. از مطب زدم بیرون و همه اس به این فکر کردم که چرا این جور شد؟ من چرا مثل خروس جنگی ام؟ چرا این قدر زن ها بدبختند که همیشه باید انتظار بکشند؟ چطور یک ازدواج پا میگیرد، و این مردها چقدر خودخواهند، انگار میخواهند جنس بنجلی را بخرند، هی نگاه می کنند و پا پس میکشند. ( صفحه ی 176)
  • "افسانه نامزد نوروز را نشنیده اید؟ حتماً شنیده اید. به هر حال من برای شما می گویم."
می دانستم.
نامزد نوروز تمام سال را به انتظار نوروز می نشیند، میگوید چه کار کنم، چه کار نکنم؟ می گوید یک شال گردن سبز برای نوروز می بافم که وقتی آمد بهش بدهم. اما موقع سال تحویل خوابش می برد. نوروز از راه می رسد، همه جا را سبز می کند و می رود. نامزدش از خواب بیدار می شود میبیند که نوروز آمده و رفته. میگوید ای وای چه خاکی به سرم شد! تا سه روز از غصه گریه می کند، روز سوم، اگر خودش را بیندازد توی آتش، آن سال هوا آفتابی و گرم است. اگر خودش را به خاک بیندازد، آن سال باد و خاک می آید، و اگر خودش را پرت کند توی دریا، سال بارانی و خوبی در پیش است. (صفحه ی 182)
  • چه حرفی ؟ هیچ آدمی آدم دیگری نیست. عمر باخته ها، عاشق عمر دیگران می شوند، همان جور که خودشان قربانی شده اند، دیگران را هم نابود میکنند، با حرف های قشنگ، وعده های فریبنده، سلیقه های یکنواخت، زبان بازی، زبان بازی و همه اش دروغ، ظاهر دروغ، خوشگلی های دروغ، عنوان دروغی دکتر ناخن خشکی که بعدها غیرت و مردانگی نشان میداد تا رسم را به جا آورده باشدو ( صفحه ی 183)
  •  این هم غم انگیز است. مگر آدمهای نخستین چه می کرده اند که گناهشان را می شوریم و بهشان می گوییم وحشی ؟ آدم ها از ترس وحشی می شوند، از ترس به قدرت رو می آورند که چرخ آدم های دیگر را از کار بیندازند، وگرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هم هست، اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟ چرا هیچ چیز از تاریخ نمی دانند؟ چرا ما این همه در تیره بختی تکرار می شویم؟ این همه جنگ، این همه آدم برای چیزی کشته شده اند که آن چیز حالا دستشان نیست، دست فرزندانشان هم نیست. فقط می جنگیده اند که چند سالی جنگیده باشند. حالا ما حسرت چی را می خوریم؟ همان چیزهایی که در گذشته ها خون هزاران نفر را به خاطرش ریخته اند؟ خاک بر سر همه شان کند! پس چه غلطی کرده اند؟ پدر میگفت که هر جنگی به خاطر صلح در می گیرد، و هر صلحی  مقدمه ای است برای جنگ. چه کسی جلوی جنگ ها را می گیرد؟ چه کسی مانع از آدم کشی می شود؟ چه کسی صلح می آورد؟ آن آدمی که از هیچ چیز نمی ترسد و شمشیر ها را کج می کند و تفنگ ها را از کار می اندازد کیست؟ مادر می گفت: " امام زمان، اما اگر بیاید." ( صفحه ی 259)




نوع مطلب : نشر ققنوس، 
برچسب ها : سال بلوا، عباس معروفی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه بیستم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: سمفونی مردگان
نام نویسنده: عباس معروفی
نام انتشارات: نشر ققنوس

داستان کتاب: "سمفونی مردگان" کتابی ست که به قلم "عباس معروفی" نخستین بار در سال 6813  به چاپ رسیده است . بنیاد انتشارات ادبی فلسفی سور کامپ جایزه خود را در سال ۲۰۰۱ به کتاب سمفونی مردگان اعطا کرده استکتاب سمفونی مردگان به زبان انگلیسی با ترجمه لطف علی خنجی و نیز به آلمانی ترجمه و چاپ شده‌استاین داستان از دید راوی های متفاوت بیان می شود و این تغییر راوی به صورتی انجام می شود که رشته داستان از دست خواننده در نمی رود.

این کتاب، داستان خانواده ای شش نفره که در دوران جنگ جهانی دوم طی سال های ۱۳۱۰ تا ۱۳۳۰ در اردبیل زندگی می کنند، را به تصویر می کشد.

جابر اورخانی پدر این خانواده که همانند افراد همان موقع ایران دارای تعصب و غیرت خاصی ست. در حالی که پدر مهربانی هست ولی دید مذهبی و تعصب هایش اجازه نمی دهد تا نگرانی اش را به درستی بروز دهد. برای تصمیم گیری هایش در زمان روبه رو شدن با مشکل از دوست صمیمی اش -ایاز پاسبان- راهنمایی می گیرد. جابر در کاروان سرایی دارای حجره ای ست که در آن به آجیل فروشی مشغول می باشد.

یوسف  فرزند اول آنها ست. آیدا و آیدین دوقلو هستند. آخرین فرزند این خانواده اورهان نام دارد.

 از افراد دیگری که در این داستان حضور دارند، می توان از ایاز پاسبان نام برد که دوست صمیمی جابر-پدر خانواده- هست ؛فروزان زنی بیوه، که به آیدین علاقه مند می شود؛ سورمه دختری ست ارمنی که یک بار ازدواج کرده است و همسرش را در یک تصادف از دست داده و پس از آن  عشقی دو طرفه بین او و ایدین شکل می گیرد. آقای میرزایان - عموی سورمه- صاحب کارگاه چوب بری ست؛ عمو صابر، برادر جابر است. جابر با او  مدت زیادی ست به دلیل آنکه همیشه در میخانه سیر می کند و از کراوات استفاده می کند، قهر می باشد.

اورهان شباهت بسیار زیادی به پدر دارد و همیشه از حس حسادتش نسبت به آیدین در رنج است و برای همین هر کاری که پدر دوست دارد ،بی برو برگرد انجام می دهد.

آیدین پسری است که مطیع فرمان پدر نیست. به کتاب خواندن علاقه دارد. به پیش شاعری می رود و به سبب آن سرودن شعر را اغاز می کند. پدر به دلیل تعصب خاصی که دارد فکر می کند سرودن شعر،  نشان دهنده از راه به در شدن فرزندش هست و چندین بار کتاب های او را که دم دستش قرار می گیرد را  به آتش می کشد. باری دیگر اتاق او را از درون خانه به زیر زمین منتقل می کند. زمانی که شعر پسر خود را در روزنامه می بیند، از ایاز پاسبان راهنمایی می گیرد.پس از راهنمایی به اورهان می گوید که پیت نفت را بیاورد و به درون اتاق ایدین برود و تمام اتاق را به اتش بکشد. که همین باعث وارد شدن شوک به آیدین می شود و خانه را برای همیشه ترک می کند. یوسف  آیدین را سوجی –زمان عصبانیت پدر آیدین را این گونه صدا می زد- صدا می زند .

یوسف در اوایل داستان پسری با هوش بالا که در زمان حمله هوایی روس ها به پرواز های هواپیما و افرادی که با چتر نجات از آن به پایین می پرند، چشم می دوزد. آنگاه سعی می کند این موقعیت را برای خود با چتر پدر از بام خانه شبیه سازی کند. بر اثر لمس این رویا در واقعیت دچار اسیب می شود، به صورتی که دیگر قادر به حرکت کردن نیست. همانند یک تیکه گوشت می باشد که تنها می خورد و دفع می کند. به همین دلیل همیشه دارای بوی بدی ست و از جمع خانواده ترد می شود . پس از مدتی بودن او دیگر حس نمی شود و در نهایت طرح اخر داستان زندگی اش توسط اورهان رقم می خورد.

آیدین پس از ترک خانه ، توسط فیروزه در کارگاه چوب بری مشغول به کار می شود. پدر او برای اینکه او را پیش خود برگرداند بر خلاف جذبه و غیرتی که دارد، به کارگاه چوب بری می رود و از او می خواهد که به خانه برگردد ولی ایدین به دلیل آن که تصمیم دارد فرد مستقلی بشود،  قبول نمی کند.پس از ان به کمک هم فکری ایاز پاسبان تصمیم میگیرد به دنبال او بگردند تا به سربازی رهسپارش کنند.در این میان آقای میرزایان که فردی ارمنی ست، به او کمک می کند تا دست گیر نشود. او را به خانه خود که در کنار کلیسا هست می برد. زیر زمین خانه را به او می دهد تا دور از چشم دیگران چند سالی را سپری کند.در اولین شب حضور آیدین در خانه او ، حس خاصی به برادر زاده میرزایان پیدا می کند که در ادامه داستان معلوم می شود این حس دو طرفه هست.آیدین در زیر زمین به ساختن قاب که ابزارش توسط اقای میرزایان تهیه شده است، مشغول می شود. آیدین صمیم دارد پول حاصل از فروش قاب هایش را جمع کند تا به تهران برود و به ادامه تحصیل بپردازد. عشق آنها منجر به ازدواج می شود . حاصل این ازدواج دختری ست که برای ارث پدری که به آیدین می رسد ، خطر بزرگی برای اورهان به حساب می اید. اورهان همه جا در پی آیدین که پس از خودسوزی آیدا و فوت سورمه به فرد دیوانه ای تبدیل شده است ، می گردد.که در پی همین گشتن ها در آن سرمای استخوان سوز نفس هایش دیگر یکی پی دیگری نمی آید.

شخصیت ایدا مانند دختران آن دوران و شاید هم بعضی از دختران این زمان هست.او که با کسی برخورد نکرده بود و در داستان یک بار از زبان پدرش بیان می شود که : "کاش هیچ وقت دختر به دنیا نمی آوردی".مردی به نام آبادانی که ثروتمند بود، به خاستگاری او می اید. جابر مخالفت می کند. آیدا چون تا به حال کسی را ندیده بود ، به او دل می بندد. با او ازدواج می کند و پدر او در مراسم انها شرکت نمی کند و پس از  آن هر زمانی که ابادانی در آن خانه حضور می یافت ، او خانه را ترک می کرد. پس از ازدواج به شهر دیگری برای سکونت می روند. جابر به همسر خود اجازه نمی دهد تا به دیدن دخترش برود. ایدا و ابادانی دارای فرزند پسری می شوند. نام او را سهراب می گذارند.او  پس از متوجه شدن اتفاقی که برای ایدین افتاده است و اتفاق های دیگری که ما به عنوان خواننده بی اطلاع هستیم، در جلوی چشم تنها فرزندش خود را به اتش می کشد. متن خود سوزی ایدا را ایدین در روزنامه می خواند. چون این دو دو قلو بودند، شوک عظیمی به او وارد می شود. در ادامه آبادانی با سهراب به آمریکا نقل مکان می کند.

مادر که آیدین را طور دیگر نسبت به بقیه فرزندانش دوست دارد ، پس از دیوانه شدن او  بر اثر بیماری اسم از دنیا می رود. 

اورهان با کسی به نام آذر ازدواج می کند و پس از مدتی متوجه می شود که نمی تواند بچه دار بشود و از آذر جدا می شود . پس از جدا شدن اذر را با دو بچه می بیند و متوجه می شود مشکل از خودش بوده است.

در واقع تمام مشکلات اورهان با ایدین حس حسادتش است. در داستان از زبان اورهان بیان می شود که" ایدین هر زمان در حجره حضور پیدا می کند ، دختران برای خرید  اجیل صف می کشند" و بار ها از زیبایی ایدین حرف می زند.

تمام غم مادر برای ایدین این است که در آینده تمام حجزه به اورهان برسد و ایدین با این که بزرگ تر از اورهان هست بی نصیب بماند.

اورهان با این که برادر کوچک تر است بار ها به آیدین حرف های نادرست زده و او را مورد ضرب و شتم قرار داده.

پدر پس از ان اتفاقی که برای یوسف می افتد می خواهد ایدین راه او را ادامه دهد ولی ایدین سر در کتاب و شاعری دارد.

ایدین  پس از ترک خانه بار ها دلش برای خانه تنگ  می شود حتی برای پدرش ولی به خاطر تصمیمی که گرفته است، به دیدار آن ها حتی دیدن خانه از دور هم نمی رود.پس از ان اتفاقی که برای آیدا و سورمه می افتد هر لحظه در ذهن خود به حرف های آن دو فکر می کند و هر لحظه یکی از ان ها را در برابر خود تصور می کند. تمام ساعت های عمرش گاهی با خواندن متنی در روزنامه های تاریخ گذشته سپری می شود. این روزنامه ها را در لای جوراب خود با خود حمل می کند.

مادر ایدین بار ها به دنبال ردی از او می گردد حتی یک بار از سورمه درخواست می کند، خبری از او دهد چون حس می کند او عطر پسرش را می دهد و حتی شبیه پسرش هست. ولی اقای میرزایان و سورمه به دلیل قولی که به ایدین داده اند تا مکان مخفی شدنش را به کسی نگویند، به او خبری از ایدین نمی دهند.


نظر من: (کتابی که در عرض یه روز تمومش کردم. این کتاب با این که پر از بار منفی بود از دید من ولی وقتی دستم می گرفتمش به خاطر کششی که داشت نمی تونستم زمین بذارمش، از ساعت یازده تا الان که دو باشه بدون وقفه خوندم تا ببینم تهش آیدین چیکاره میشه؟! به شعر سرودنش می رسه؟! می تونه تحصیلاتش رو ادامه بده؟! پدرش دست از تعصب و غرورش بر می داره؟! دست از خوروندن عقاید و خواسته هاش به حلق بچه هاش دست می کشه؟! اون مادر رنگ خوشبختی رو می بینه؟! لحظه ای شادی از عمق وجود رو می تونه لمس کنه؟!آیدا چی؟! آیدا از تعصب پدر بر روی خودش خلاص می شه؟! حالا که شاده تا ته دنیا شادی باهاشه؟! مرد !! آتیش زد خودشو ؟! واسه چی ؟! چرا معلوم نیست دلیلش ؟! اون برادر می تونه با وجدان آروم بمیره ؟! این همه پی پول دویدن به نتیجه ای رسیده؟! سورملینایی که معلوم نیست چه فرشته ای بود با ایدین یک سرنوشت پیدا میکنه ؟! که نویسنده اون رو کشت و دلیلش رو بیان نکرد تا این سوال ها پس از به پایان رسوندن کتاب هم بازم تو سرم گردش کنند و تو ذهنم چند روز با خودم این کتاب رو باید حلاجی کنم ،این داستان اگر یک درصد واقعی بوده باشه ، زندگی اونها مثل جهنم  بود ، پوچ بود ، رنجش غیر قبل وصف بود ... کم پیش میاد کتابی  دستم بگیرم. از اول تا آخر کتاب تحت تاثیرم  قرار بده ، نویسنده توانایی هست ولی خب کاش اتفاق ناگوارش بیش از حد زیاد نبود)





بخش هایی از متن کتاب:

     ·       آدمیزاد باید بگوید آب، و بخورد. بگوید نفس، و بکشد. وگرنه مرده است. (صفحه ی 14)

·       چه تنهایی عجیبی! پدر خیال می کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمی دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می شود حس کرد. (صفحه ی 32)

·       به او گفتم که عشق را باید با تمام گستردگی اش پذیرفت، تنها در جسم نمی توان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا. در آینه، در خواب، در نفس کشیدن ها انگار به ریه میرود، آدم مدام احساس می کند که دارد بزرگ می شود. (صفحه ی 228)

·       گفتم: " دنیا مثل آتشگردان است. هرچه سرعتش را تندتر می کند، آدم زودتر به بیرون پرت می شود."

گفت: "بله. آنقدر سریع است که ادم سرگیجه و تنهایی اش را می فهمد."

گفتم: "پس چه باید کرد؟"

گفت: "تحمل و سکوت."

گفت: " وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش تر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد." (صفحه ی 233)

·       گفته بود: "کاش آدم می تواسنت با مرگ مبارزه کند."

گفتم: "چه جوری؟"

گفت: "جوری که نخواهد بمیرد. یک تقلای حسابی."

گفتم: "ممکن نیست. مرگ هم همیشه یک جور نیست. هر دفعه شکل تازه ای دارد." (صفحه ی 258)

·       به روز های اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد، به روز های ملال، و به روز هایی که هزاران نفرین حتی لحظه ای را بر نمی گرداند. (صفحه ی 289 )

·       احساس می کردم وقتی آدم تنها می شود، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه می زند. احساس می کند آن قدر از دیگران دور شده که دیگر هیچ وقت نمی تواند به آن ها نزدیک شود. می بیند میان این همه آدم، حسابی تنهاست. یعنی هیچ کس را ندارد. 

 





نوع مطلب : نشر ققنوس، 
برچسب ها : سمفونی مردگان، عباس معروفی، نشر ققنوس،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: عشق در زمان وبا
نام نویسنده: گابریل گارسیا مارکز
نام مترجم: بهمن فرزانه
نام انتشارات: نشر ققنوس

داستان کتاب: زندگی اش عادی و ساده است. در تلگراف خانه ای مشغول به کار می شود. این پسر عاشق دختری می شود که زندگی اش با او تفاوت دارد. او در پارک نزدیک ِ مدرسه ِ دخترک خود را مشغول خواندن روزنامه نشان می دهد. در فضای رو به روی خانه شان می نشیند تا از خاموش و روشن شدن نور اتاقش یا انجام گلدوزی در حیاط همراه عمه دخترک را ببیند. عمه دخترک متوجه توجه آن پسر به برادرزاده اش می شود. کم کم پسرک به دخترک نامه همراه با امضای خود می دهد و جواب می گیرد. سپس همراه نامه گل نیز ارسال می کند که چندین بار اول  با نامه بعدی برگشت داده می شد. سپس دیگر نامه هایشان از حالت معمولی به نامه های عاشقانه تبدیل می شود. یک روز پدر نامه ای را که باید به دست دخترش می رسید را می بیند. با دخترک حرف میزند و میبیند اصلا راه گریزی نیست. به دیدن پسرک  میرود و از او میخواهد تا به این نامه نویسی  ها ادامه ندهد ولی این دو عاشقانه همدیگر را می خواهند. پس پدر به بهانه دیدن اقوام زن فوت شده اش به مسافرتی یک ساله می رود تا فکر این پسر از سر دخترش برود اما در آنجا توسط دختر خاله اش ( اگر درست یادم باشد) راهی پیدا می کند تا به پسرک نامه بنویسد. پس از برگشت دخترک دست به حرکتی میزند که آن ...

نظر من:  داستان جالبی دارد. در فصل اول زمانی در جریان است که ادامه آن در فصل پنجم گفته می شود. پایان جالبی دارد البته نسبتا قابل حدس است اما جزییات آن قابل پیش بینی نیست.




بخش هایی از متن کتاب:
  • هر چه متعلق به شوهرش بود گریه اش را شدت می داد. دمپایی های چرمی نازک  او، پیژامای تا شده اش را در زیر نازبالش، جای خالی اش در آینه میز توالت و بوی مخصوصش روی پوست او. از فکری مبهم بر خود لرزید " کسانی که آدم دوستشان دارد باید همراه اشیای خود جهات را ترک کنند."(صفحه ی 88)
  • " ما مرد ها برده های عقاید قدیمی خود هستیم، ولی  وقتی یک زن تصمیمش  را بگیرد، هیچ سدی وجود نخواهد  داشت. قلعه های نظامی را جلوی پای خود نابود می کند، اصول اخلاقی را زیر پا می گذارد و ریشه کن می کند. خداوند هم جلودارش نیست." (صفحه ی513)






نوع مطلب : نشر ققنوس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic