کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
جمعه پانزدهم شهریورماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: راز فال ورق
نام نویسنده: یوستین گوردر
نام مترجم: عباس مخبر
نام انتشارات: نشر مرکز

داستان کتاب:  پدر و پسری راهی سفری می‌شوند تا مادر پسرک را بعد از سال‌ها برگردانند. آنها بعد از سال‌ها از طریق خواندن مجله‌ی مد پی میبرند که او در کجا به چه کاری مشغول است. در مسیر پرک با کوتوله‌ای برخورد میکند و از این دیدار به یادگار یک ذره بین و کتابی که در کلوچه جا گرفته بود به جا می‌ماند. پسرک با ذره بین کتاب را می‌خواند و ...

نظر من: خوانشش توصیه می‌شود. معما گونه و جالب است، مسخ داستان می‌شوید.


برش هایی از متن کتاب:

در اینجا پرسیدم، درباره‌ی بدشانس‌ها چه می‌گویید؟
تقریبا با فریاد گفت، آن‌ها وجود ندارند! آن‌ها هرگز به دنیا نیامده‌اند، زندگی بخت آزمایی بزرگی است که در آن فقط بلیط‌های برنده را می‌توان دید.( صفحه‌ی ۱۱۸)

برایت یک مثال می‌زنم:درست پیش از آنکه دوستی تلفن بزند یا وارد خانه من شود، درباره‌ او فکر میکنم. بسیاری از مردم، این هم آیندی را پدیده‌ای ماوراطبیعی می‌دانند، اما اگر این دوست تلفن هم نزند، من به او فکر می‌کنم. بعلاوه، او بیشتر اوقات به من تلفن می‌زند، بدون آنکه من به او فکر کنم.
مساله این است که مردم آن مواردی را به خاطر می سپارند که دو حادثه، همزمان اتفاق می‌افتند. اگر درست زمانی که به پول احتیاج مبرم دارند پولی پیدا کنند، عقیده دارند که علت آن چیزی ماوراطبیعی بوده است. آن‌ها حتی هنگامی که برای به دست آوردن مقداری پول خود را به آب و آتش می‌زنند نیز این کار را می‌کنند. به این ترتیب، یک سلسه شایعات درباره تجارب گوناگون ماوراطبیعی به راه می افتد، تجاربی که عمه ها و عمو ها در سراسر جهان آن را دیده‌اند. مردم آن قدر به این جور چیز ها علاقه دارند که به سرعت یک مجموعه داستان ساخته می‌شود. اما در اینجا نیز فقط بلیط های برنده قابل دیدن‌اند. وقتی من ژوکر جمع می کنم خیلی عجیب نیست یک کشو پر از ژوکر داشته باشم!
وقتی مردم به ماوراطبیعه علاقه نشان می‌دهند، گرفتار نوعی نابینایی جدی‌اند. آنها اسرارآمیزترین چیزی را که در مقابلشان است نمی بینند-اینکه جهان وجود دارد. به مریخی ها و بشقاب‌های پرنده‌ بیشتر علاقه نشان می‌دهند تا کل این آفرینش گیج‌کننده‌ای که پیش پای ما گشوده می‌شود. فکر نمیکنم. دنیا نوعی هم‌آیندی باشد، هانس توماس.
آخر سر به طرف من خم شد و زمزمه‌وار گفت، به نظر من کل جهان قصد شده است. خواهی دید که پشت هزاران ستاره و کهکشانی که مشاهده میکنیم هدف وجود دارد. (صفحه‌ی ۱۱۹)

میدانی، ما زنده‌ایم، اما فقط یکبار زندگی می‌کنیم. آغوشمان را می‌گشاییم و اعلام می‌کنیم وجود داریم، اما سپس روفته و به اعماق تاریخ سپرده می‌شویم. چون مصرف می‌شویم. بخشی از یک بالماسکه جاودانی هستیم که در آن نقاب‌ها می‌آیند و می‌روند. اما سزاوار چیزی بیش از این هستیم، هانس توماس. من و تو شایستگی آن را داریم که نام‌مان روی چیزی جاودانی حک شود، چیزی که در این جعبه ماسه بزرگ شسته نشود.( صفحه‌ی ۲۲۴)

نشسته بودم و فکر می‌کردم چقدر غم‌انگیز است که مردم طوری بار می‌آیند که به چیزی شگفت‌انگیز چون زندگی عادت می‌کنند. یک روز ناگهان، این واقعیت را که وجود داریم بدیهی فرض میکنیم- و از آن به بعد، بله، از آن به بعد دیگر تا نزدیکی‌های وقتی که میخواهیم دوباره دنیا را ترک کنیم، در این باره فکر نمیکنیم.( صفحه‌ی ۲۹۷)







نوع مطلب : نشر مرکز، 
برچسب ها : راز فال ورق، یوستین گوردر، عباس مخبر، نشر مرکز،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: یوزپلنگانی که با من دویده اند
نام نویسنده: بیژن نجدی 
نام انتشارات: نشر مرکز


موضوع کتاب:  مجموعه ای از داستان های کوتاه که توسط بیژن نجدی نوشته شده است می باشد. 

نظر من: داستان های ابتدای کتاب چندان به دلم ننشست اما داستان های انتهایی بسیار زیبایی بودند.  نکته مهم در داستان های این کتاب پایان های جالب و زیبا هست. از داستان های "سه شنبه خیس" و  "مرا بفرستید به تونل" به طور ویژه لذت برم. 


بخش های از متن کتاب:  
  • چتر صدای مچاله شدن فنر هایش را نمی شنید. داشت می مرد و دیگر نمی توانست هیچ بارانی را به یاد آورد. فقط خاطره ای دور و کمی گرم از کف دست ملیحه، هنوز در چتر بود که آن هم آرام، آهسته، آهسته و آرام، آرام و آهسته فراموش می شد.( صفحه ی 70)
  • خانم مهران گفت: شما مرا می ترسانید دکتر.
دکتر گفت: نه اصلا ترسناک نیست. غم انگیز است. همین صداهای مغز مرتضی است که بعد از مردن او هنوز مثل نبض می زند.  صدا هایی که این کامپیوتر های احمق را ترسانده، اسم ها، اعتقادات، عشق های دفن شده توی کله مرتضی حالا مثل روح او دارد از  تنش جدا می شود. گوش کنید!
....
خانم مهران گفت: بس کنید دکتر، چراغ ها، چراغ ها، روشنش کن!
بعد از روشن شدن چراغ ها، آن ها به صدای ذهن از دست رفته مرتضی گوش دادند و مرتضی از لای پلک های نیمه بازش به آن ها نگاه نکرد.
دکتر گفت: دلتان نمی خواهد بفهمید توی سرتان چه خبر است؟!
خانم مهران گفت: نه!
دکتر گفت: چرا؟ می ترسید که بفهمید یک خانم مهران غریبه توی سرتان راه می رود؟
خانم مهران گفت: نه؟
دکتر گفت: همه ما توی کله خودمان  دفن شده ایم!
خانم مهران  به دستگاه کنترل کننده ماشین ها خیره شد و گفت: من نمی فهمم!
دکتر گفت: چه چیزی را نمی فهمید؟
خانم مهران گفت: ما با این دستگاه مدت هاست داریم کار میکنیم، چرا امروز؟
دکتر گفت: برای اینکه من این طور خواستم. خودم به اینها برنامه داده ام. نگاه کنید! ( صفحه ی 56)
  •  بعد از والیوم، پدر بزرگ، بعد از لیوان آب، پدر بزرگ، بعد از سرمایی که در گلویش پایین می رفت، پدر بزرگ گفت: واقعیت اینه که اون مرده.
ملیحه گفت: واقعیت اینه که من امروز اونجا بودم ...
_که چی؟
_نمیدونم، فقط با همین چشمهام دیدم که مردم بچه ها شونو، شوهراشونو بغل کردن و رفته ن... بعد من دستهامو باز کردم، دنبال یه کسی بودم، یه چیزی ... دیدم یه چتر توی دستمه، اونو بغلش کردم، یه رویا رو که آبی بود، اون خیلی آبی بود، با خودم بردمش خونه، ما با هم حرف زدیم ...
_پس تو حالا یه چتر داری که هم واقعیت توست، هم رویاس ...
_نه ... یه ساعت پیش که از خونه می اومدم، بیرون بد طوری بارون می بارید، چتر وارونه شده بود، من هم ولش کردم.
_ چرا؟
_ واسه این که اون واقعا یه چتر بود، می فهمین پدربزرگ؟ دوباره شده بود یه چتر. (صفحه ی76)





نوع مطلب : نشر مرکز، 
برچسب ها : یوزپلنگانی که با من دویده اند، نشر مرکز، بیژن نجدی،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic