کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: ابن مشغله
نام نویسنده: نادر ابراهیمی
نام انتشارات: نشر روزبهان

داستان کتاب:  ابن مشغله نام شخصیت این کتاب است که از تجربیات خود در پیدا کردن کار و رفتار های متفاوت کارمند ها و رییس ها نوشته است. در واقع به صورت طنز از چگونگی پیدا کردن کار و تاثیر آن بر روابط و زندگی گفته است.

نظر من:  حجمش کم بود تونستم تمومش کنم. اوایل جذاب ولی آخراش به دلیا به انتها نزدیک بودنش، تمومش کردم.



برش هایی از متن کتاب:

زندگی، مِلک وقف است دوست من!تو، حق‌ندادی روی آن فساد کنی و به تباهی اش بکشی،یا بگذاری که دیگران روی آن فساد کنند.
حق نداری بایر و برهنه و خلوت و بی خاصیتش نگه داری یا بگذاری که دیگران نگهش دارند. حق نداری بر آن ستم کنی و ستم را، روی آن، بر تن و روح خویش، خاموش و سر به زیر،بپذیری.
حق نداری در برابر مظالمی که دیگران روی آن انجام میدهند سکوت اختیار کنی و خود را یک تماشاگر ِناتوانِ مظلوم ِ بی پناه بنمایی. حق نداری به بازی اش بگیری، لکه دار و لجن مالش کنی، آلوده و بی حرمتش کنی،‌ یا دورش بیندازی.
حق نداری در آن، چیزی  که به زیان ِ دردمندان و ستمدیدگان باشد بکاری، برویانی و بار آوری.
حق نداری علیهش، حتی در بدترین روزگار و سخت ترین شرایط، اعلامیه صادر کنی، یا به آن دشنام بدهی.
حق نداری با رنگ های چرک و تیره‌ی شهوت، نفرت، دنائت و رذالت، رنگینش کنی.( مقدمه)

ما بدون زنان خوب، مردان کوچکیم. ( صفحه‌ی ۷۱)






نوع مطلب : نشر روزبهان، 
برچسب ها : ابن مشغله، نادر ابراهیمی، نشر روزبهان،
لینک های مرتبط :
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: یک عاشقانه آرام  
نام نویسنده: نادر ابراهیمی
نام انتشارات: نشر روزبهان




بخش هایی از متن کتاب:
  • عشق به دیگری ضرورت نیست، حادثه است.
عشق به وطن، ضرورت است،نه حادثه.
عشق به خدا ترکیبی ست از ضرورت و حادثه. (مقدمه)
  • تو از تصورِ مِه سخن می گویی، و این مِهِ خیالی تو، مثل کابوس است، و از کابوسِ مِه به بارونِ رویا نمی شود رسید چه رسد به بلورِ شفافِ واقعیت. ( صفحه ی 16 )
  • زمان نمی تواند بلور ِ اصل را کِدِر کند- مگر آنکه تو پیوسته برق انداختنِ آن را از یاد برده باشی. ( صفحه ی 17 )
  • همین قدر که مه را ساختیم، واقعیت را از صافی خودخواهانه یی گذرانده ییم. آنچه آن سوی صافی می مانَد، همه اش اندوه است و ناپاکی، و آنچه این سو، همه اش به ظاهر پاک. اصل، این سوی واقعیت نیست، تغییر دادنِ واقعیت است. سیب، در چرخشی کامل، سیب ِ سالم است یا بیمار. مِهِ ساختگی، مثل طهارتِ ساختگی ست. عمق و دوام ندارد. به بارآوردنِ درختان ِ سالم ِ سیب. به دور از جمیع ِ آفات. این، مساله ی ماست.( صفحه ی 18)
  • حرفه یی شدن، پایانِ قصه ی خواستن است.
عادت، ردِ تفکر است و ردِ تفکر، آغاز بلاهت است و ابتدای دَدی زیستن. ( صفحه ی 33)
  • -تو ... تو ... تو خطرناکی، گیله مرد کوچک!
-اعتقاد، خطرناک است آقا!
- و عشق، از آن هم خطرناک تر است. من می دانم. ( صفحه ی 34 )
  • عاشق، تَرکِ لبخند نمی کند، عسل!
لبخند، تذهیبِ زندگی ست.
و بوسه یی ست بر دست های نرم محبت.
با لبخند های کوتاه، گهگاه، این مُرصعِ زرنگار را شفافی ببخش، بانوی آذری من! ( صفحه ی 37 )
  • عشق، یک قطار مسافربری نیست تا تو اگر کمی دیر رسیدی، قطار رفته باشد و تو مانده باشی _با چمدان های سنگین ، با تاسف، با قطره های اشکی در چشمانِ حسرت.
پویشِ عشق، در خودِ عشق است نه در گُل ِ  عطرآگینی که به سینه ی عشق می زنی، یا گردنبند ِ مرواریدی که به گردنش می اندازی. ( صفحه ی 39 )
  • بانوی من! بسیاری از نخستین ها، توهم است؛ نخستین روز، نخستین ساعت؛ نخستین نگاه، نخستین کلماتِ عاشقانه ..
یاد، عینِ واقعه نیست، تخیل آن است، یا وَهمِ آن.
یاد، فریبمان می دهد. حتی عکس ها راست نمی گویند. حتی عکس ها ( صفحه ی 44 )
  • "نگذاریم شعله بمیرد. فریب حرارت را نخوریم. اصل، رقص شعله هاست نه گل های سرخی زیر قبای خاکستر" ( صفحه ی 44 )
  • مشکل، زندگی را زندگی می کند.
مشکل، به زندگی، معنی می دهد.
شیرینیِ زندگی از آنجا سرچشمه می گیرد که تو، بر مشکلات، غلبه کنی. بدونِ این غلبه، زندگی مان خالیِ خالی ست. گُل ها، حتی اگر بی آب بمانند، احساس ِ هیچ مشکلی نمی کنند، و به همین دلیل هم گُلِ خوشبخت وجود ندارد. ( صفحه ی 46 )
  • -خدای من! خدای من! چقدر کتاب! چقدر کتاب! تو، واقعا، همه ی این ها را خوانده یی؟
- بیشتر شان را.
- پس تو ... تو از پشتِ یک دیوارِ بلندِ کاغذی و مقوایی به زندگی نگاه کرده یی گیله مرد! از پشت یک دیوار ِ تنومند. تو هیچ چیز را به همان شکلی که هست ندیده یی. خدای من! چه عُمری را تلف کرده یی! چه عمری را باطل کرده یی ...
- این ها پنجره است عسل، دیوار نیست؛ عُصاره ی واقعیت است نه کاغذ و مقوا ... ( صفحه ی 47 )
  • بهترین دوست انسان، انسان است نه کتاب. کتاب ها، تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند، مُعتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلمات مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند.
تو در کوچه ها انسان خواهی شد نه در لا به لای کتاب ها.( صفحه ی 47 )
  •  ما، همان گونه که به داشتن امید محکومیم، به تصرف خوشبختی نیز. ( صفحه ی 65 )
  • هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی کند.
و هیچ چیز همچون باورِ ساده دلانه و صمیمانه ی سعادت، سعادت را به محله ما، به کوچه ما، و به خانه ما نمی آوَرَد. ( صفحه ی  66)
  • هیچ وقت همه چیز درست نمی شود؛ چون توقعاتِ ما بیشتر می شود، و تغییر می کند. هیچ قله یی آخرین قله نیست. رسیدن، غم انگیز است. " راه، بهتر از منزلگاه است. " برویم بی آنکه به رسیدن بیندیشم؛ اما، واقعا، بریم. ( صفحه ی 67 )
  • اما بگذار خالصانه قبول کنیم کوچیکیم تا بتوانیم بزرگ شویم، عوض شویم، رُشد کنیم و دیگری شویم. بزرگ، جایی برای تغییر کردن ندارد. وقتی مظروف، درست به اندازه ی ظرف بشود، دیگر چگونه تغییری در مظروف ممکن می شود جُز ریختن بر زمین و تلف شدن؟ ( صفحه ی 70 )
  • حافظه، برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است.(صفحه ی 70 )
  • خاطره، ویران کردنِ حال است، و ویران کردنِ حال، از میان بردنِ تنها بخش کاملا زنده و پر خون ِ زندگی: عشق. ( صفحه ی 71)
  • در عشق، حرفه یی شدن ممکن نیست_مگر آنکه به بدکارترین ریاکارِ تَن پرستِ بی اندیشه تبدیل شده باشیم. تو ... تماِم این حرف ها را تو گفته یی ... ( صفحه ی72 )
  • یاد های بی صدایی که صدا را در ذهنِ فرسوده ی خویش_ونه در روح _به آن می افزاییم تا ریاکارانه باور کنیم که هنوز، فریاد های دوست داشتن را می شنویم. ( صفحه ی 74)
  • من تسلیم ِ این گردباد ِ کوبنده ی ضد زندگی که اسمش را " زندگی روزمره" گذاشته اند نمی شوم. ( صفحه ی 75 )
  • عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ِ دیگری نیست؛ پیوسته نو کردن ِ خواستنی ست که خود، پیوسته، خواهان ِ نو شدن است، و دگرگون شدن.
تازگی، ذاتِ عشق است، و طراوت، بافت ِ عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت، و عشق، همچنان، عشق بماند؟ ( صفحه ی 76 )
  • غروب. غرق شدن. عشق، نجات دادنِ غریقی ست که دیگر هیچ کس به نجاتش امیدی ندارد. عشق، رَجعت به آغازِ آغاز است؛ به شروع؛ به همان لبخند، همان نگاه، همان طعم؛ اما نه خاطره آنها، خودِ آنها. ( صفحه ی 86 )
  • -برای ما، عشق، هیچ یک از این ها نبود؛ اما زمان، با اقتدارِ خوفناکِ خویش، مصمم است آنها را که در وادی عشق، زمان را انکار می کنند، لگدمال کند. ما در جنگیدن با زمان، کمی کوتاه آمدیم و چنین شد که توانست بر ما مسلط شود. ( صفحه ی 93 )
  • - اما آن سوال بزرگ، پیوسته باقی می ماند: چرا به موجِ بلندِ زمان فرصت دادیم که قایق مان را در تن پیچانِ خویش بپیچد و فرو برد؟ و آیا دیگر، هیچ امیدی به نجات این قایق ِ کوچک ِ پریشان حال ِ در آستانه ی غرق نیست؟ ( صفحه ی 95 )
  • بی حرمتی، فرزند کهنگی ست، فرزند تکرار. ( صفحه ی 95 )
  • دوست ندارم که شنبه ها را روز آغاز بدانم. شنبه، عادتِ آغاز است نه شروعی مُدلل. عادت، اراده را نابود می کند. عشق، اوج ِ خواستن است؛ خواستن، اوج اقتدار ِ اراده. عادت، بازداشت ِ کارکرد ِ اندیشه است. هرگز چیزی به اندازه ی عادت نفرت انگیز نبوده است. مارکس را اگر گهگاهی محترم داشته ام، بیزارم از اینکه گفته است " روزی خواهی رسید که انسان، همه کار هایش را ، به عادت خواهد کرد." خودکارانه زیستن، پایانِ انسانی زیستن است؛ عادتِ هر روز صبح زود برخاستن _درست سرِ ساعت، سر دقیقه. سلامی به عادت نه از راه ارادت. چای به عادت. اداره.امضا. اتوبوس. آب. چای. زنگ ِ در. کتاب خواندن. خرید، خریدِ به عادت. هرگز چیزی به اندازه عادت، نفرت انگیز نبوده است. نمازت را هم، هر روز، با شعوری نو بخوان؛ با ارتباطی نو؛ با برداشتی نو. به آنچه که میکنی بیندیش: عبادت چرا؟ سخن گفتن با آن نیروی لایزال، چرا؟ عادت، فرسودگی ست. ماندگی. آب ِ راکد. مُرداب. تغییر بده! بیندیش و جا به جا کُن! مگر هزار راه تو رابه محل ِ کارِت نمی رساند؟ خُب هر روز، با اراده، یکی از این همه راه را انتخاب کُن. کمی دور، کمی نزدیک. کمی سخت، کمی آسان. مُشتری شدن، نوعی معتاد شدن است. فقط از یک میوه فروش خرید نکن. بگذار با تمام میوه فروشان ِ سر راهت آشنا شوی. لااقل سلام های تازه. معطر. نو. ضد عادت. آیا هرگز به پاسبان سر گذر سلام کرده یی؟ سلام کن! احوال پرسی کن! بگذار با تو، زمانی، درددل کند. مگر چه عیبی دارد؟ اما نگذار به این کار عادت کنی ... نان: بربری. سنگک. مشهدی. تافتون. لوله یی. لُقمه یی. لواش. جو. شیرمال. قزوینی. بهار. تنوع ِ حلال. چرا باید با شنبه آغاز کنیم - آنگونه که انگار شنبه ها رنگ شان، بوی شان، و طراوت شان بیشتر از پنج شنبه هاست؟ بهار، همه چیزش با تابستان، با زمستان، و با پاییز فرق دارد. حق است که بهار را با یک آغاز پُر شکوه  بدانیم. نه تنها به دلیل رویشی خیره کننده؛ امروز، بوته ی سبز روشن؛ فردا غرق ِ صورتیِ گلِ محمدی؛ امروز، یاس ِ بسته ی خاموش؛ فردا سیلاب ِ نوازنده ی عطر. نه فقط به دلیل این رویش ِ خیره کننده، بل به علت ِ حسی از خواستن، طلبیدن، عاشق شدن، بالا پریدن، فریاد کشیدن، خندیدن_ برادرت شادمانه می خندد و از تهِ دل فریاد می کشد_شکوفه کردن، باز شدن روح ... ( صفحه ی 101 )
  • بچه ها را با مهربانی بیدار کن! اگر دیر بر می خیزند، به خشم نیا! لذتی دارد که از این سو به آن سو غلتیدن و تَن به بیداری ِ اجباری نسپردن. ( صفحه ی 105 )
  • بعضی ها را دیده ام که از "وقت کم" شکایت می کنند. آنها می گویند: " حیف که نمی رسیم. گرفتاریم. وقت نداریم. عقبیم.." اینها واقعا بیمار خیالبافی های کاهلانه ی خود هستند. وقت، علی الاصول، بسیار بیش از نیاز انسان است. ما، وقت بی مصرف مانده و بوی ناگرفته ی بسیاری در کیسه های مان داریم: وقتی که تباه می کنیم، می سوزانیم، به بطالت می گذرانیم. بسیاری از ما می توانم پنج برابر؛ ده برابر، یا بیش برابرِ آنچه کار می کنیم، کار کنیم، یاد بگیریم، بیافرینیم، تغییر بدهیم. انسان شهری، عجیب در بیکارگی و بطالت فرورفته است؛ بهانه جویی، وراجی، شوخی های مبتذلِ خجالت آور، ولگردی های بدون عمق، وقت کشی، خواب های طولانی ِ پیر کننده ... و همیشه در انتظار حادثه یی غریب و دگرگون کننده: اگر نه معجزه یی، دست کم کرامتی ... و ناگهان حل شدنِ جمیع ِ مشکلات ... اما این نوع برخورد با زندگی، فقط تباه کردن ِ زندگی ست ...( صفحه ی 116 )
  • در کتابخانه ها همه ی آدم ها - حتی سطحی ترین شان - متفکر و عمیق به نظر می رسند، و شاگردان ِ مدرسه ها- که احتمالا برای رونویسی ِ یک مقاله، برای سخنرانی سر کلاس به آنجا می آمده اند- شبیه فلاسفه و دانشمندان ِ بزرگ می شوند. ( صفحه ی 125 )
  • - عشق خوب دیدن است؛ خوب چشیدن؛ خوب بوییدن؛ خوب زمزمه کردن؛ و خوب لمس کردن. عشق، مجموعه یی از تجربه های زنده ی دائمی طاهرانه است؛ و این همه، نه فقط تعریفِ عشق است، که تعریفِ زندگی هم هست، و از اینجاست که حس میکنی عشق و زندگی یک مساله بیش نیست. و عجیب است که هنر هم چیزی جز همین ها نیست. هنر، عشق، و زندگی، یک چیز است به سه صورت، یا، حتی، به یک صورت: دوامِ دلخواه ِ بی زمان. ( صفحه ی 133)
  • سه شنبه ، نه مُژده ی شروع دارد نه نشاطِ پایان؛ نه سهمی از ابتدا، نه دانگی از انتها. نه راهی ست سر بالا، که به امید رسیدن به قله یی بتوان نفس زنان و کوفته پیمودش، نه سرازیر است که شادی ترک ِ قله را با شوق رسیدن به خانه و زمین گذاشتن کوله و کندن پوتین های چسبیده به پا و باز کردن ِ دگمه های بادگیر و دراز کردن ِ آسوده ی پا ها را در خود داشته باشند. ( صفحه ی 139 )
  • ما اگر آفتاب را، یک لحظه، به دورن قلب های خاکستری شده ی بچه های دردمند بتابانیم، عشق، با قبای ارغوانی بلند، صوفیانه خواهد رقصید؛ " یک پا بر زمین خواهد کوفت، یک دست بر عرش؛ چنان که زمین، یک هفته، به ضربه ی پا بلرزد، عرش، به اشاره ی دست. ( صفحه ی 140 )
  • - شما ادبیات می بافید آقا! ادبیات، تقلیدِ زندگی ست نه عین زندگی.
- ادبیات ، نوع ِ تاب ِ زندگی ست، خانم! انسان، تا درد نکشیده باشد نمی تواند درد را بنویسد- آن طور که ادبیات نوشته باشد. شما میتوانید بگویید که ما هنوز به لحظه ی انطباق ِ آنچه که باید باشد بر آنچه هست نرسیده ییم؛ انطباق ِ هنر بر زندگی ِ جاری. ( صفحه ی 141 )
  • چیزی هست- یقینا هست- به نام وجدان که می توانی به آسانی با یک گلوله خلاصش کنی و برای  همیشه از شر ِ حضورش ِ ترش رویانه اش راحت شوی؛ اما در این حال، دیگر هیچ گاه عطر ِ شادیِ خالص را نیز استشمام نخواهی کرد، و صافی کمرنگ اما عمیق ِ آرامش - خواب ِ بی دغدغه یی در یک بعد از ظهر ِ بهاری- بر زندگی ات جای نخواهی گرفت و حتی روی یک قاب ِ کوچک ِ آن ...( صفحه ی 150 )
  • حتی بسیار قطعی و مُسلم، هیچ امیدی نیست که ذره یی از ناامیدی را در خود نداشته باشد، و هیچ خوش بینی ساده دلانه یی نیست که قدری بدبینی را چاشنی نکرده باشد.
عکس این واقعیت، اما، بسیار دلنشین تر از خود این واقعیت است؛ هیچ یاسِ مسلمی  نیست که قطره یی از امید را در قلب خود نگه ندارد ، و هیچ بدبینی مُفرطی نیست که مملو از ذرات ِ شناور ِ خوش بینی نباشد. اگر بپذیری که برای اغلب ِ انسان ها ، رویای نوعی معجزه وجود دارد، که وقوعش، آن را معجزگی می اندازد و تبدیل به محصولی ایمانی - ارادی که نهایتا، اتفاق نیز در آن سهمی دارد می کند، باید بپذیری که نمی توان، تحت هیچ شرایطی، تسلیم نگره های ناامیدی کننده ی بدبینانه شد. بنابراین، باید امید را باز گفت- حتی به صورت ِ ساده ترین انشای یک طفل مدرسه یی. ( صفحه ی 152)
  • پیوسته پُر و لَب به لَب نگه داشتن، فاسد کردن است. پُر کردن، خالی کردن و باز پُر کردن ، زندگی ست. ( صفحه ی  153 )
  • - صدا ، ادراک ِ حرکتِ ذراتِ هواست.
هنر ، اما، ادراکِ حرکت، زیبای ذراتِ تفکرات و عواطف ِ انسانی ست.
موسیقی، نوعی موزون و دلنشین از ذراتِ صداست.
گفتارِ خوب، نیز.
نقاشی، ادراکِ حرکتِ مناسبِ ذره های رنگینه هاست - حتی رنگینه های سیاه.
سینما، ادراک ِانواع ِ حرکت های اندیشمندانه و زیبایی شناسانه است.چاره یی نیست. ( صفحه ی 157 )
  • "دو کوزه ی بی جان را هم اگر یک عمر کنار بگذاری، گاهی سرهایشان به هم می خورد و درد می گیرد. مهم این است که هیچ سری نشکند و لب پَر نشود." ( صفحه ی 166 )
  • ایمان، باور قلبی ست، اعتقاد، ما حصل ِ تفکر و تحلیل. ( صفحه ی 171 )
  • عسل! هرگز به زمان و تاریخ فکر نکن! تنها شکست خوردگان به این دو عنصر باطل می اندیشند و " به شبیخون ِ ظالمانه ی زمان".
ما زمان را زمین زدیم و خنجر ِ ایمان و اعتقاد را، به ضرب ، در قلب سنگی اش فرو کردیم. ما فقط حرکتیم عسل! فقط ... ( صفحه ی 178 )
  • حوادث ِ ناب و زیبا به سروقت ِ ما نمی آیند. این ما هستیم که باید به جست و جوی این حوادث برخیزیم. هیچ قله یی، خود را به زیر پای هیچ کوهنوردی نمی کشد. صعود به قله های بلند، سفر به روستاهای پرت افتاده، حرکت در کویر، حرکت در اندیشه، و هزاران حرکت ِ دیگر ...این هاست که زندگی را ناب می کند؛  و همه ی این ها را از حکومت ها، حتی خوب ترین حکومت های آرمانی و محتمل جهان هم نمی توان توقع داشت. دست از بهانه جویی برداریم. ( صفحه ی 179 )
  • - شب انگار که فخرِ رازمندی می فروشد. کلماتش، گرچه به زمزمه می ماند، ذره یی متواضعانه نیست. غروری دارد که روز ندارد.
- حق است که چنین باشد. راز های درونِ شب، معجره نیست، اما زیباست. ( صفحه ی 182 )
  • زندگی را با کوه، با آسمان، با هدف، با ایمان و عشق، پُر باید کرد، یا باید خالی و پوک و ناقابل نگه اش داشت و نام ِ زندگی را از روی آن برداشت. ( صفحه ی 183 )
  • اما یادت نرود که خوشبختی، در بسیاری از اوقات، اضطراب انگیز است. من، در لحظه هایی، از خوشبخت بودن، سخت می ترسم. 
حتی خوشبختی هم مجازاتی دارد. روزی گفتی:" بهای هر چیزی را باید پرداخت، حتی بهای خوشبختی را" راست می گفتی؛ و به همین دلیل است که کسی گفته است: " خوشبختیِ فردی ، به تعبیری، در انتظار ِ بدبختی نشستن است". فقط خوشبختی همگانی ست که اضطراب را نفی می کند؛ و این، دقیقا یعنی سیاسی اندیشیدن و سیاسی گام برداشتن. ( صفحه ی 192 )
  • عظمت، در یکنواختی حرکت نیست، در تداوم حرکت است، در باقی ماندن میل به حرکت، در ایمان به حرکت و بازگشت به حرکت. ( صفحه ی  193 )
  • عشق به دیگری، ابزاری ست برای زیبا و زیباتر ساختن ِ زندگی. آنها که سوگنامه های عاشقانه می سازند،
نویسندگانند و اهل قلم.
و آن ها که عشق را مُستمسکی می کنند برای پنهان داشتن ناتوانی های خویش، درمانده و بیمارند.
عشق به میهن و ملت، ابزاری ست برای وصول به آزادی، عدالت و صلحی پایدار در سراسر جهان. ( صفحه ی 194 )
  • عشق به خدا ابزاری ست برای تزکیه ی نفس و تعالی بخشیدن به روح. ( صفحه ی  196 )
  • یاد گرفتیم که حرف های خودمان را فقط برای خودمان بزنیم - با کمترین ارتفاع. هیچ چیز همچون صدایی که به خانه ی همسایه می رود، همسایه را از سستی بنای خانه ما، و از واماندگی های طاقت سوزِ ما آگاه نمی کند. فریاد ، مثل گرد زغال، روی اشیای خانه می نشیند و زندگی را کدر و بد رنگ می کند. عاشق، زمزمه می کند، فریاد نمی کشد. ( صفحه ی  205 )
  • انسان ، چیزی جز اراده به اقدام و حرکت نیست؛ چیزی جز حضور ِ هدفِ ناب بر پیشانی ِ خانه ی آرزو هایش، انگیزه های پاک، عشق و ایمان ...( صفحه ی  209 )
  • سکوت، مثل نور، یک نیروست؛ سخنی ست یا صدایی که به علت سرعت حرکت زیاد، به سکوت تبدیل شده است؛ مثل چرخ رنگ هایی که در چرخش، سریع، سفیدِ سفید می شوند.
زیبایی سکوت، مثل زیبایی جایی ست که سکوت در آن فرود می آید:تمامی آسمان شب. ( صفحه ی 211 )
  • عزیز من! رسیدن به هیچ قله یی، ممکن و شدنی نیست. این تویی که با تمرین، برنامه، تدارکات، و ، میل و اراده به سوی قله حرکت می کنیی تا رسیدن را شدنی کنی. ( صفحه ی 213 )
  • نکند یک روز ارتفاع ِ صدایش از حقارتِ روحش خبر بدهد! ( صفحه ی 217 )
  • پناه، سپر است. عشق، جنگی ست بی سپر. عاشق، سپر انداخته می جنگد. ( صفحه ی  234 )






نوع مطلب : نشر روزبهان، 
برچسب ها : یک عاشقانه آرام، نادر ابراهیمی، نشر روزبهان،
لینک های مرتبط :
شنبه شانزدهم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب:  چهل نامه ی کوتاه به همسرم
نام نویسنده: نادر ابراهیمی
نام انتشارات: نشر روزبهان



بخش هایی از متن کتاب:
  • کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان، تو را سخت و طولانی و عمیق بخندانم...
کاش می توانستم همچون مهربان تریم مادران، رد اشک را از گونه هایت بزدایم...
کاش نامه یی بودم، حتی یک بار، با خوب ترین اخبار ...
کاش بالشی بودم، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت...
کاش ای کاش اشاره یی داشتی، امری داشتی، نیازی داشتی، رویای دور و درازی داشتی ...
آه که این قناعت تو، این قناعت تو دل مرا عجب می شکند. (صفحه ی 16 )
  • من، هرگز، ضرورتِ اندوه را انکار نمی کنم؛ چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمی کند و الماس ِ عاطفه را صیقل نمی دهد؛ اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم؛ چرا که غم ، حریص است و بیشتر خواه و مرزناپذیر، طاغی  و سرکش و بد لِگام.
هر قدر که به غم میدان  بدهی، میدان می طلبد، و باز هم بیشتر، و بیشتر ...
هر قدر در برابرش کوتاه بیایی، قد می کشد، سلطه می طلبد، و له می کند ...
غم، عقب نمی نشیند مگر آنکه به عقب برانی اش، نمی گریزد مگر آنکه بگریزانی اش، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سرکوبش کنی ...
غم ، هرگز از تهاجم خسته نمی شود.
و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی دهد. (صفحه ی 20 )
  • قهر، زبان استیصال است.
قهر، پرتاب کدورت هاست به ورطه ی سکوت موقت؛ و این کاری ست که به کدورت ، ضخامتی آزارنده می دهد.
قهر، دو قفله کردن دری ست که به اجبار، زمانی بعد، باید گشوده شود، و هرچه تعدادِ قفل ها بیشتر باشد و چفت و بست ها محکمتر، در، ناگریز، با خشونتِ بیشتر گشوده خواهد شد. ( صفحه ی 33 )
  • از قدیم گفته اند، و خوب هم، که: عظیم ترین دروازه های ابرشهر های جهان را می توان بست؛ اما دهان حقیر آن موجودی را که نتوانسته نیروهایش را در راستای تولیدِ مفید یا در خدمت به ملت، میهن، فرهنگ، جامعه، و آرمان به کارگیرد، حتی برای لحظه یی نمی توان بست. ( صفحه ی 39)
  • زمانی که اندوه به عنوان یک مهاجمِ بد قصد ِ سخت جان می آید نه یک شاعرِ تلطیف کننده ی روان، حق است که چنین مهاجمی را به رگبار خنده ببندی ...
عزیز من!
قایق کوچک دل به دست دریای پهناورِ اندوه مسپار! لااقل بادبانی برافراز، پارویی بزن، و بر خلاف جهتِ باد، تقلایی کُن! ( صفحه ی 45)





نوع مطلب : نشر روزبهان، 
برچسب ها : چهل نامه کوتاه به همسرم، نادر ابراهیمی، نشر روزبهان،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه بیست و چهارم تیرماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: بار دیگر، شهری که دوست می داشتم 
نام نویسنده:  نادر ابراهیمی
نام انتشارات: نشر روزبهان

توضیح کتاب: این کتاب شامل سه بخش به نام های “باران رویای پاییز” ، “پنج نامه از ساحل چمخاله به ستاره آباد” و “پایان باران رویا” است.
بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، داستان پسر مردی کشاورز است که سخت دلباخته دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت می کند که معشوقه اش به نام هلیا پس از گذر روزها از فرارشان از روستایی که در آن کودکی خود را به دست جوانی سپرده بودند، او را تنها رها کرده و به خانه بازگشته است. مرد ِ عاشق پس از یازده سال طی کردن فراز و نشیب زندگی داستان عاشقانه شان از به دست آوردن هم و با هم زندگی کردن تا تنها رها کردن مرد، به روستای شان که روزگاری به خاطر علاقه اش از آن گریخته بود باز میگردد.
این کتاب کوچک، همراه با گلایه ها و واگویه های مردی عاشق است که محبوبش رهاییش کرده است.مواردی همچون عادات و معضلات اجتماعی را در چارچوب یک جامعه کوچک مورد اشاره قرار داده است.


بخش هایی از متن کتاب:

  •  هلیا. بدان که من به سوی تو بازنخواهم گشت. تو بیدار می نشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند. بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد، زیرا که نفرین بی ریا ترین پیام آور درماندگی ست.   (صفحه ی 16 )
  • آنها که تا سپیدِ صبح بیدار می نشینند ستایشگران بیداری نیستند. (صفحه ی 16 )
  • من پیش از این بار ها گفته بودم که التماس شکوه زندگی را فرو می ریزد. تمنا، بودن را بی رنگ می کند. و آنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است. (صفحه ی 19)

  • هلیا میان بیگانگی و دوگانگی هزار خانه است. آن کس که غریب نیست شاید که دوست نباشید. کسانی هستند که ما به ایشان سلام می گوییم و یا ایشان به ما. آن ها با ما گرد یک میز می نشینند، چای می خورند ، می گویند و می خندند. “شما” را به “تو”، “تو” را به هیچ بدل می کنند. آنها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمت باشند. می نشینند تا بنای تو فرو بریزد. می نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرا رسنده ی نجات بخش هستند. آنچه بخواهی برای تو می آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، سوگند می خورند که در راه مهر، مرگ چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است.(صفحه ی 21 )
  • از یاد مران این گونه شناسایی ها بیشتر از عدوات، انسان را خاک می کند. مگذار که در میان حصار گذشت ها و اندرز ها خاکسترت کنند. (صفحه ی 22 )
  • مهر، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن، ضربه یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد. عشق، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت، باز آن ها را زیر هم نوشت و باز آن ها را جمع کرد. آنچه من می شنیدم آنچه می گفتند نبود. کلمات در فضا دگرگون می شد و آنچه به گوش من می ریخت با کشنده ترین زهر ها آلوده بود. در برابر من، زنان، مردان، کودکان و ابزار ها سخن می گفتند. (صفحه ی 22)
  • آنها دوامِ محدود ِ شادی هایشان را باور نمی کنند. آنها به لحظه های سنگین ندامت نمی اندیشند. برای کودکان، مرگ سوغاتی ست که تنها به پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها می رسد. (صفحه ی 33 )
  • تو از صدای غربت، از فریاد قدرت، و از رنگ مرگ می ترسی؟هلیا! برای دوست داشتن ِ هر نَفَس ِ زندگی، دوست داشتن ِ هر دَم ِ مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز ِ نو، خراب کردن هر چیز ِ کهنه را و برای عاشق ِ عشق بودن، عاشق ِ مرگ بودن را. ( صفحه ی 44 )
  • افسوسهلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد. امکان، فرمانروای نیرومندترین سپاهیانی ست که پیروزی را بالای کلاه خود های خود چون آسمان احساس می کرده اند. هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشید و آن را نفرین می کند. هر فاتحی در درون ِ خویش ستایشگر بی ریای امکان است. امکان می آفریند و خراب می کند. امکانات ناشناس، در طول جاده ها و چون زنبوران ولگرد، به روی گمنام ترین گل های وحشی خانه می سازند. دروازه های هر امکان انتخاب را محدود کرده است. (صفحه ی 45 )
  • زندگی طغیانی ست بر تمامی ِ درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه یی که در تسلیم بگذرد لحظه یی ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد. (صفحه ی 54 )
  • آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه ی پایان آن جدایی ست. زندگی، تنهایی را نفی می کند، و عشق، بارورترین ِ تمام ِ میوه های زندگی ست. ( صفحه ی 56 )
  • اما یاد، انسان را بیمار می کند. (صفحه ی 56 )
  • در آن لحظه هایی که تو یک "آری" را با تمام زندگی تعویض می کنی، در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند، در آن لحظه  ها یی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریاد های دیگران احساس می کنی، در آن لحظه یی که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن اختتام ِ تمام ِ اندیشه ها و رویا هاست، در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش که روز ها و لحظه ها هیچ گاه باز نمی گردند. به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان. ( صفحه ی 60 )
  • ایمان من به تو ایمان من به خاک است.ایمان من به  رَجعت ِهر شوکتی ست که در تخریب بنای پوسیده ی اقتدارِ دیگران نهفته است. تو چون دست های من، چون اندیشه های سوگوار این روز های تلخ و چون تمام یاد ها از من جدا نخواهی شد. هلیای، به من بازگرد. و مرا در محبس بازوانت نگه دار. و به اسارت زنجیر های انگشتانت درآور که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است. سپر باش در میان من و دنیا که دنیا  در تو تجلی خواهد کرد. بر من ببند چون سدی عظیم که در سایه ی تو من دریاچه یی نخواهد بود. ( صفحه ی 65 )
  •  هلیا! تو زیستن در لحظه ها را بیاموز. و از جمیع ِ فردا ها پیکر کینه توز ِ بطالت را میافرین. ( صفحه ی 68 )
  • در پایدار ترین شادی ها نیز غمی نهفته است، و در پاک ترین اعمال قطره یی از ناپاکی. ( صفحه ی 84 )
  • ما در روزگاری هستیم، هلیا، که بسیاری چیز ها را می توان دید و باور نکرد و بسیاری چیز ها را ندیده باور کرد. (صفحه ی 89 )
  • در هر سر انجام، مفهوم یک آغاز نهفته است. (صفحه ی 91 ) 




نوع مطلب : نشر روزبهان، 
برچسب ها : بار دیگر، شهری که دوست می داشتم، نادر ابراهیمی، نشر روزبهان،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات