کتاب هایی که من خواندم شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست! خوشترین مایه دلبستگی من با اوست. " فریدون مشیری " با قلم می گویم: ای همزاد، ای همراه، ای هم سرنوشت هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت. "فریدون مشیری" http://fly74.mihanblog.com 2020-09-25T03:01:20+01:00 text/html 2019-09-06T06:59:45+01:00 fly74.mihanblog.com موژان تقوی راز فال ورق = یوستین گوردر + عباس مخبر + نشر مرکز http://fly74.mihanblog.com/post/308 <div><b style="color: rgb(36, 24, 1); text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام کتاب: راز فال ورق</b></div><div><div style="text-align: right;"><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-IransansBold"><b>نام نویسنده:&nbsp;</b></font><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">یوستین گوردر</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام مترجم: عباس مخبر</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام انتشارات: نشر مرکز</b></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: right;"><u style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;"><b>داستان کتاب:&nbsp;</b></u><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">&nbsp;</span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">پدر و پسری راهی سفری می‌شوند تا مادر پسرک را بعد از سال‌ها برگردانند. آنها بعد از سال‌ها از طریق خواندن مجله‌ی مد پی میبرند که او در کجا به چه کاری مشغول است. در مسیر پرک با کوتوله‌ای برخورد میکند و از این دیدار به یادگار یک ذره بین و کتابی که در کلوچه جا گرفته بود به جا می‌ماند. پسرک با ذره بین کتاب را می‌خواند و ...</font></div><div><br></div><div style="text-align: right;"><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-size: 10.6667px; font-family: Tahoma; text-align: justify;"><font style="font-size: small; font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">نظر من</font><font size="2" style="font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">:</font><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><font face="Tahoma" style="text-decoration-line: underline; font-weight: bold;">&nbsp;</font></font></font></span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">خوانشش توصیه می‌شود. معما گونه و جالب است، مسخ داستان می‌شوید.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><hr style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Tahoma"><br></font></div></div><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">برش هایی از متن کتاب:</u></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></u></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" style="" size="2">در اینجا پرسیدم، درباره‌ی بدشانس‌ها چه می‌گویید؟</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">تقریبا با فریاد گفت، آن‌ها وجود ندارند! آن‌ها هرگز به دنیا نیامده‌اند، زندگی بخت آزمایی بزرگی است که در آن فقط بلیط‌های برنده را می‌توان دید.( صفحه‌ی ۱۱۸)</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><br></div><div style=""><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">برایت یک مثال می‌زنم:درست پیش از آنکه دوستی تلفن بزند یا وارد خانه من شود، درباره‌ او فکر میکنم. بسیاری از مردم، این هم آیندی را پدیده‌ای ماوراطبیعی می‌دانند، اما اگر این دوست تلفن هم نزند، من به او فکر می‌کنم. بعلاوه، او بیشتر اوقات به من تلفن می‌زند، بدون آنکه من به او فکر کنم.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">مساله این است که مردم آن مواردی را به خاطر می سپارند که دو حادثه، همزمان اتفاق می‌افتند. اگر درست زمانی که به پول احتیاج مبرم دارند پولی پیدا کنند، عقیده دارند که علت آن چیزی ماوراطبیعی بوده است. آن‌ها حتی هنگامی که برای به دست آوردن مقداری پول خود را به آب و آتش می‌زنند نیز این کار را می‌کنند. به این ترتیب، یک سلسه شایعات درباره تجارب گوناگون ماوراطبیعی به راه می افتد، تجاربی که عمه ها و عمو ها در سراسر جهان آن را دیده‌اند. مردم آن قدر به این جور چیز ها علاقه دارند که به سرعت یک مجموعه داستان ساخته می‌شود. اما در اینجا نیز فقط بلیط های برنده قابل دیدن‌اند. وقتی من ژوکر جمع می کنم خیلی عجیب نیست یک کشو پر از ژوکر داشته باشم!</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">وقتی مردم به ماوراطبیعه علاقه نشان می‌دهند، گرفتار نوعی نابینایی جدی‌اند. آنها اسرارآمیزترین چیزی را که در مقابلشان است نمی بینند-اینکه جهان وجود دارد. به مریخی ها و بشقاب‌های پرنده‌ بیشتر علاقه نشان می‌دهند تا کل این آفرینش گیج‌کننده‌ای که پیش پای ما گشوده می‌شود. فکر نمیکنم. دنیا نوعی هم‌آیندی باشد، هانس توماس.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">آخر سر به طرف من خم شد و زمزمه‌وار گفت، به نظر من کل جهان قصد شده است. خواهی دید که پشت هزاران ستاره و کهکشانی که مشاهده میکنیم هدف وجود دارد. (صفحه‌ی ۱۱۹)</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><span style="font-family: Mihan-IransansLight; font-size: small;">میدانی، ما زنده‌ایم، اما فقط یکبار زندگی می‌کنیم. آغوشمان را می‌گشاییم و اعلام می‌کنیم وجود داریم، اما سپس روفته و به اعماق تاریخ سپرده می‌شویم. چون مصرف می‌شویم. بخشی از یک بالماسکه جاودانی هستیم که در آن نقاب‌ها می‌آیند و می‌روند. اما سزاوار چیزی بیش از این هستیم، هانس توماس. من و تو شایستگی آن را داریم که نام‌مان روی چیزی جاودانی حک شود، چیزی که در این جعبه ماسه بزرگ شسته نشود.( صفحه‌ی ۲۲۴)</span></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style=""><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-IransansLight; font-size: small;">نشسته بودم و فکر می‌کردم چقدر غم‌انگیز است که مردم طوری بار می‌آیند که به چیزی شگفت‌انگیز چون زندگی عادت می‌کنند. یک روز ناگهان، این واقعیت را که وجود داریم بدیهی فرض میکنیم- و از آن به بعد، بله، از آن به بعد دیگر تا نزدیکی‌های وقتی که میخواهیم دوباره دنیا را ترک کنیم، در این باره فکر نمیکنیم.( صفحه‌ی ۲۹۷)</span></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style=""><font color="#241801" face="Tahoma"><span style="font-size: 10.6667px;"><br></span></font></div></div><div style="text-decoration-line: underline; color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><br></div></span></div></div></div> text/html 2019-09-06T06:58:18+01:00 fly74.mihanblog.com موژان تقوی اتفاق = گلی ترقی + نشر نیلوفر http://fly74.mihanblog.com/post/307 <div><b style="color: rgb(36, 24, 1); text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام کتاب: اتفاق</b></div><div><div style="text-align: right;"><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-IransansBold"><b>نام نویسنده:&nbsp;</b></font><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">گلی ترقی</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام انتشارات: نشر نیلوفر</b></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: right;"><u style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;"><b>داستان کتاب:&nbsp;</b></u><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">&nbsp;</span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;برادر و خواهر دو قلویی در کودکی میان گشت و گذار در کوچه پس کوچه های محل زندگی با دختری اشنا می‌شوند که در همان زمان‌ها پسرک را شیفته خود کرده، پس از ارتباط‌هایی در عالم بچگی ناگهان دخترک بدون حرفی از آن محل نقل مکان میکند و پسرک میماند بدان خبر، خانواده پسرک را به بهانه‌ی ادامه تحصیل برای فراموش کردن دخترک به خارج از ایران فرستاده و ...</font></div><div><br></div><div><br></div><div style="text-align: right;"><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-size: 10.6667px; font-family: Tahoma; text-align: justify;"><font style="font-size: small; font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">نظر من</font><font size="2" style="font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">:</font><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><font face="Tahoma" style="text-decoration-line: underline; font-weight: bold;">&nbsp;</font></font></font></span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">خواندنش خالی از لطف نبود ولی کتاب خاصی هم از نظر من طبق سلیقه من نبود.</font></div><div style="text-align: right;"><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><hr style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Tahoma"><br></font></div></div><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">برش هایی از متن کتاب:</u></div></div></div></div> text/html 2019-09-06T06:45:00+01:00 fly74.mihanblog.com موژان تقوی راه طولانی بود از عشق حرف زدیم = رسول یونان + نشرن نیماژ http://fly74.mihanblog.com/post/306 <div><b style="color: rgb(36, 24, 1); text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام کتاب: راه طولانی بود از عشق حرف زدیم</b></div><div><div style="text-align: right;"><div><div style="text-align: right; color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><font size="2" face="Mihan-IransansBold"><b>نام نویسنده: رسول یونان</b></font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام انتشارات: نشر نیماژ</b></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: right;"><u style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;"><b>داستان کتاب:&nbsp;</b></u><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">&nbsp;</span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">داستان&nbsp; پسریست که تنهایی را انتخاب کرده و بر اثر&nbsp; این انتخاب با خانواده بحث کرده و راهی خانه پدر بزرگش در جنگل می‌شود و در آنجا با دوست پدر بزرگ و نوه‌اش آشنا می شود و ...</font></div><div><br></div><div><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-size: 10.6667px; font-family: Tahoma; text-align: justify;"><font style="font-size: small; font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">نظر من</font><font size="2" style="font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">:</font><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><font face="Tahoma" style="text-decoration-line: underline; font-weight: bold;">&nbsp;</font></font></font></span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">من رسول یونان رو فقط شاعر میدونستم تا یکی از اعضای گروه کتاب خوانی این کتاب رو معرفی کردند، خواندنش خالی از لطف نبود ولی خیلی کتاب های بهتری از این کتاب هستند که در این کمبود وقت باید خواندشان.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><span style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><br></font></font></span></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><hr style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Tahoma"><br></font></div></div><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">برش هایی از متن کتاب:</u></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></u></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight">مکثی کرد و بعد در حالی که آدم‌های کافه را نشان می‌داد ادامه داد: اما یادت باشه، با همه به یه اندازه دوستی نمی کنن. با بعضی‌ها چای می‌خورن، با بعضی‌ها نسکافه، با بعضی‌ها غذا، بعضی‌ها هم هستن که آب هم نباید باهاشون خور د. ( صفحه‌ی ۱۶)</font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight"><br></font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight"><div>وقتی نمی‌خواهی بمانی، بمانی هم رفته‌ای.</div><div>وقتی نمی‌گذارند بروی باید بگریزی، وگرنه درهای هیچ زندانی خود به خود باز نمی‌شوند.</div><div>وقتی گریختی پا به ناشناخته‌ها بگذار! نترس! با احتیاط جلو برو! تاریکی را کشف کن! کشف نوعی رهایی‌ست. ( صفحه‌ی ۵۶)</div><div><br></div><div><div>گفتم: حالا درباره‌ی خودت بگو! چرا فقط پنجره می‌سازی؟</div><div>گلویش را صاف کرد و جواب داد: دوس دارم آدما وقتی نیگا میکنن خوب ببینن! آدما فقط از پنجره می‌تونن دنیارو خوب ببینن!</div><div>نگاهش را به دور دست فرستاد و ادامه داد: بعد از این که زلزله اومد و مادربزرگت از دست رفت یه روز سعی کردم چهره‌ش رو بیاد بیارم، می‌خواستم ببینمش دلم واسش تنگ شده بود اما نتونستم. باغچه‌مونو که اغلب از پنجره تماشاش کرده بودم می‌تونستم با جزئیاتش تو ذهنم تصور کنم اما چهره‌ی مادربزرگتو نه، اون موقع بود که متوجه شدم وقتی آدم از پنجره نگاه می‌کنه حواسش جمع تره. از اون روز تصمیم گرفتم به همه چی از پنجره نگاه کنم. پنجره نمیذاره آدم حواسش پخش و پلا بشه.</div><div>نگاهش را از دور دست گرفت و داد به من و گفت: وقتی آدما از پنجره نگاه می‌کنن بیشتر دقت می‌کنن. آدما چیزایی رو که از پنجره می بینن بیشتر از اون چیزی که همین جوری می‌بینن به خاطر میسپارن( صفحه‌ی ۷۲)</div></div></font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight"><br></font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight">پنجره‌ها مدلای مختلفی دارن، اما مدلاشون اصلا مهم نیست! چیزی که مهمه ماهیتشونه. هر چیزی ماهیتی داره ماهیت پنجره‌ها هم قرار دادن منظره‌ها تو چارچوبه!( صفحه‌ی ۷۳)</font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight"><br></font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight"><div>معتقد بوو آدم‌هایی که زخمی می‌شوند خودشان را پنهان می‌کنند تا زخمشان دیده نشود. عده‌ای پشت سکوتشان مخفی می‌شوند، عده‌ای پشت حرف‌هایشان و عده‌ای هم پشت لبخندشان. آن‌ها فکر می‌کنند اگر زخمشان دیده شود از شان و غرورشان کاسته می‌شود، هر طور شده خودشان را پشت چیزی مخفی می‌کنند تا زخمشان را درمان کنند.( صفحه‌ی ۱۰۳)</div><div><br></div><div><div>پدر بزرگ گفت: موجا تو ساحل از بین نمی‌رن‌ها‌. قشنگ نگاه کن متوجه موضوع می‌شی!</div><div>دقیق نگاه کردم. موج‌ها دوباره زیر آب آرام و بی صدا به جای اولشان بر‌میگشتند!</div><div>پدربزرگ گفت: هیچ چیز تو دنیا از بین نمی‌ره.</div><div>و ادامه داد: دریا خیلی چیزا می‌تونه به آدما یاد بده!( صفحه‌ی ۱۰۵)</div></div><div><br></div><div><div>گفت: تاریکی اولش خوبه، طول که بکشه اذیت می‌کنه!</div><div>شمع‌ها را روشن کردیم و در گوشه و کنار کلبه گذاشتیم! شمع ها که جان گرفتند گفت:&nbsp; نور و روشنی خوبه! آدما توی تاریکی از یادها میرن.</div><div>برای این که حرفی زده باشم گفتم: من خیلی‌ها رو می‌شناسم که تو روشنی از یاد ها رفتن!</div><div>چشم‌هایش را گرد کرد و به صورتم نگریست و جواب داد: اونا خودشون خواستن!</div><div>کمی فکر کرد و گفت: لابد خودشون فراموش‌کار بودن. تو این دنیا اگر کسی یا چیزی رو به یاد نیاری خودت هم یاد آورده نمی‌شی. اغلب اونایی فراموش میشن که خودشون فراموش کارن. ( صفحه‌ی ۱۲۶)</div></div><div><br></div><div>زندگی سرشار از اتفاق‌های مختلف است. اتفاق‌های شاد، اتفاق‌های غمناک. چه بخواهیم چه نخواهیم این اتفاق‌ها می‌افتد. چیزی که مهم است این است که آدم نباید در برابر هر نوع اتفاقی خودش را گم کند. اتفاق‌ها چون موج‌ها می‌مانند. می‌آیند و&nbsp; می‌گذرند و زمان آن‌ها را کهنه می‌کند؛ درست مثل تالاب پشت سرمان. ( صفحه‌ی ۲۰۷)</div><div><br></div><div><div>دربزرگ می‌گفت: مرگ و زندگی با هم برادرن، با اخلاق متفاوت. یکی لباس روشن داره، یکی تیره. زندگی آدمو به سمت روشنی می‌بره، مرگ به سمت تاریکی.</div><div>بعد اضافه می‌کر: هر دو نجات‌دهنده‌ان.</div><div>بعد به فکر فرو می‌رفت و می‌گفت: همین طور خسته‌کننده.</div><div>گلوش رو صاف می‌کرد و ادامه می‌داد: مرگ آدما رو از دست زندگی نجات می‌ده و زندگی اونا رو از دست مرگ.</div><div>خلاصه حرف‌هایش این بود: تا مرگ هست زندگی هم هست و بالعکس.</div><div>همیشه در ورای هر کدام چیزی از دیگری جریان دارد.. ( صفحه‌ی ۲۳۹)</div></div></font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight"><br></font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight"><div>پدربزرگ می‌گفت: سفر مهمه. دنیای آدمارو بزرگ‌تر می‌کنه!</div><div>و توضبح می‌داد که دنیا هرچه بزرگ‌تر باشد بهتر است. از دنیاهای کوچک دل خوشی نداشت.</div><div>می‌گفت: دنیای مورچه‌ها رو به خاطر اینکه کوچیکه زود آب میبره و ادامه می‌داد: وقتی قطره آبی بتونه دنیایی رو ببره، اون دنیا دیگه دنیا نیست!</div><div>عمو رحمان ادامه می‌داد: تا میتونید سفر کنین!</div><div>و توضیح می‌داد: سفر از وقتی شروع می‌ش که آدم بهش فکر می‌کنه!</div><div>وقتی می پرسیدین: اکر مسافر جایی برای رفتن نداشته باشه چی؟</div><div>یک صدا می‌گفتند: همیشه جایی برای رفتن هست!</div><div>عمو رحمان می گفت: اکثر جاده‌های بزرگ به دریا ختم می‌شن.</div><div>پدربزرگ می‌گفت:، خیلیا رو می‌شناسم که کنار دریا اتراق کردن!</div><div>وقتی سوال می‌کردیم: اگر یکی نخواد کنار دریا زندگی کنه تکلیفش چیه؟</div><div>جواب می‌دادند ما دریا رو مثالزدیم! بره به یه جای دیگه! دنیا پر از جاهای قشنگه!</div><div>بعد توضیح می‌دادند که دریا از نظر آن‌ها نام تمام جاهایی ست که در آن‌ها می‌شود راحت زندگی کرد.( صفحه‌ی ۲۳۵)</div><div><br></div><div>اگر روزی دنیا را دوست نداشتی جایت را عوض کن تا از زاویه‌ای دیگر به آن بنگری. دنیا در بعضی از زوایا دوست داشتنی‌ست و در بعضی زوایا نه. در&nbsp; بعضی از زوایا بهتر و زیباست، در بعضی از زوایا تاریک و خسته‌کننده. یادت باشد تو باید جایت را عوض کنی چرا که دنیا هرگز از جایش تکان نمی خورد.( صفحه‌ی ۲۳۷)</div><div><br></div><div><br></div></font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight"><br></font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></span></div></div></div> text/html 2019-07-13T17:39:44+01:00 fly74.mihanblog.com موژان تقوی آخرین رویای فروغ = سیامک گلشیری + نشر چشمه http://fly74.mihanblog.com/post/305 <div><b style="color: rgb(36, 24, 1); text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام کتاب: آخرین رویای فروغ</b></div><div><div style="text-align: right;"><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-IransansBold"><b>نام نویسنده:&nbsp;</b></font><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">سیامک گلشیری</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام انتشارات: نشر چشمه</b></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: right;"><u style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;"><b>داستان کتاب:&nbsp;</b></u><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">&nbsp;</span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">زنی که بیمار است از نوه خود درخواست می‌کند او را به شهری ببرد وگرنه خودش به تنهایی می‌رود و درباره این سفر به دیگران چیزی نگوید، به شهر مورد نظر که می‌رسند مادربزرگ قدرت شناخت افراد را از دست می‌دهد، با فرزندانش تماس میگیرند تا آن‌ها بیایند، زمانی که میرسند .... . داستان درواقع در طول یک بعد از ظهر و شب بازگو می شود‌.</font></div><div><br></div><div><br></div><div style="text-align: right;"><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-size: 10.6667px; font-family: Tahoma; text-align: justify;"><font style="font-size: small; font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">نظر من</font><font size="2" style="font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">:</font><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><font face="Tahoma" style="text-decoration-line: underline; font-weight: bold;">&nbsp;</font></font></font></span><font color="#241801" size="2"><font face="Mihan-IransansLight"><u>&nbsp;</u></font></font><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">داستانش کشش دارد ولی خب خیلی لذت نبردم از خواندنش</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><span style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><br></font></font></span></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><hr style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Tahoma"><br></font></div></div><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">برش هایی از متن کتاب:</u></div></div><div><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></u></div></div></div> text/html 2019-07-13T17:37:44+01:00 fly74.mihanblog.com موژان تقوی موآ = منصور ضابطیان + نشر مثلث http://fly74.mihanblog.com/post/304 <div><b style="color: rgb(36, 24, 1); text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام کتاب: موآ</b></div><div><div style="text-align: right;"><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-IransansBold"><b>نام نویسنده:&nbsp;</b></font><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">منصور ضابطیان</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام انتشارات: نشر مثلث</b></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: right;"><u style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;"><b>داستان کتاب:&nbsp;</b></u><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">&nbsp;</span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">نویسنده این کتاب خبرنگار هستند و به کشور های مختلف یا بر اساس انتخاب خودشان یا موقعیت های کاری که برایشان پیش می آید سفر میکنند. اتفاق هایی که در آن کشور برایشان رخ میدهد یا مناظر و دیدار هایی که به وقوع می پیوندد که نشان دهنده ی آن کشور از نظر آداب و رسوم و نوع برخورد و رفتار های مردمانش هست را بازگو می کنند. در این کتاب در مورد سفر به ویتنام صحبت شده است. موآ به معنی باران هست</font></div><div><br></div><div><br></div><div style="text-align: right;"><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-size: 10.6667px; font-family: Tahoma; text-align: justify;"><font style="font-size: small; font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">نظر من</font><font size="2" style="font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">:</font><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><font face="Tahoma" style="text-decoration-line: underline; font-weight: bold;">&nbsp;</font></font></font></span><font color="#241801" size="2"><font face="Mihan-IransansLight"><u>&nbsp;</u></font></font><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">برعکس دیگر کتاب‌های قبلی این نویسنده این کتاب جامع تر بود و موارد بیشتری از سفرشان را بازگو کرده بودند.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><span style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><br></font></font></span></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><hr style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Tahoma"><br></font></div></div><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">برش هایی از متن کتاب:</u></div></div><div><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></u></div></div></div> text/html 2019-07-13T17:33:32+01:00 fly74.mihanblog.com موژان تقوی دختری که از چنگ داعش گریخت = فریدا خلف + سمیه نصرالهی + نشر مهرگان خرد http://fly74.mihanblog.com/post/303 <div><b style="color: rgb(36, 24, 1); text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام کتاب: دختری که از چنگ داعش گریخت</b></div><div><div style="text-align: right;"><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-IransansBold"><b>نام نویسنده:&nbsp;</b></font><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">فریدا خلف</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام مترجم: سمیه نصرالهی</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام انتشارات: نشر مهرگان خرد</b></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: right;"><u style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;"><b>داستان کتاب:&nbsp;</b></u><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">&nbsp;</span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">دختری با خانواده‌اش در روستایی زندگی‌ میکند. پس از مدتی متوجه نزدیک شدن داعش به روستایشان می‌شوند و...&nbsp;</font></div><div><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">در این کتاب چگونگی دستگیری و جدا کردن افراد خانواده و استفاده کردن از آنها تا مرحله‌ای که از دست داعش گریختند و بر اساس گرفتن کمک هزینه به کشور اروپایی برای درس مهاجرت کردند روایت می‌شود. داستانی واقعیست که برای خود نویسنده رخ داده است.</font></div><div><br></div><div style="text-align: right;"><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-size: 10.6667px; font-family: Tahoma; text-align: justify;"><font style="font-size: small; font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">نظر من</font><font size="2" style="font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">:</font><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><font face="Tahoma" style="text-decoration-line: underline; font-weight: bold;">&nbsp;</font></font></font></span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">کتابش تلخ هست ولی خب اتفاقی هست که برای افرادی که گیر داعش افتادند رخ داده، خواندنش خالی از لطف نیست،</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><span style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><br></font></font></span></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><hr style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Tahoma"><br></font></div></div><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">برش هایی از متن کتاب:</u></div></div></div></div> text/html 2019-07-10T17:35:05+01:00 fly74.mihanblog.com موژان تقوی خبانت = پائولو کوئلیو + اعظم خرام + نشر کتاب پارسه http://fly74.mihanblog.com/post/301 <div><b style="color: rgb(36, 24, 1); text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام کتاب: خیانت</b></div><div><div style="text-align: right;"><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-IransansBold"><b>نام نویسنده:&nbsp;</b></font><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">پائولو کوئلیو</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام مترجم: اعظم خرام</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام انتشارات: نشر کتاب پارسه</b></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: right;"><u style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;"><b>داستان کتاب:&nbsp;</b></u><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">&nbsp;</span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">زنی از یکنواختی زندگی اش خسته می‌شود و در ملاقاتی عشق دوران مدرسه‌اش را&nbsp; می‌بیند. این ملاقات بدین صورت بود که زنی خبرنگار که دارای دو&nbsp; کودک و همسر است به سراغ مردی می‌رود که کاندیدای ریاست کشور است که او هم دارای همسری است، تا با پرسش و گرفتن پاسخ مطلب برای نشریه ‌اش تهیه کند. این زن در بین اینکه میتواند تغییری در زندگی روزمره و یکنواختی زندگی‌اش ایجاد کند دست به خیانت بزند یا سراغ این کار اصلا نرود گیر می‌کند‌ و ....</font></div><div><br></div><div style="text-align: right;"><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-size: 10.6667px; font-family: Tahoma; text-align: justify;"><font style="font-size: small; font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">نظر من</font><font size="2" style="font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">:</font><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><font face="Tahoma" style="text-decoration-line: underline; font-weight: bold;">&nbsp;</font></font></font></span><font color="#241801" size="2"><font face="Mihan-IransansLight"><u>&nbsp;</u></font></font><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">کتاب از پائولو کوئلیو ، موضوع هم که جالب پس خوندنش پیشنهاد میشه.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><span style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><br></font></font></span></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><hr style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Tahoma"><br></font></div></div><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">برش هایی از متن کتاب:</u></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></u></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" style="" size="2">مثل بچه‌ها یاد می‌گیریم که اگر گریه کنیم، محبت و نوازش دریافت می کنیم، اگر غم خود را بروز دهیم دلداری داده می‌شویم‌ و اگر نتوانیم آنچه را می‌خواهیم با لبخند بگیریم قطعا با اشک هامان خواهیم گرفت.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">اما در بزرگسالی دیگر گریه نمی کنیم به جز در حمام، جایی که هیچ کس هق هق ما را نمی شنود. لبخندی که به بچه هامان می زنیم به کسی دیگر نمی زنیم. احساساتمان را نشان نمی دهیم چون ممکن است دیگران فکر کنند ضعیف و آسیب پذیریم و از ما سو استفاده کنند. خواب بهترین درمان است.( صفحه ی ۵۰)</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style=""><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">از بابت پنهان نگاه داشتن عشقی ناممکن در دل،باید طلب بخشش کرد؟ نه؛ قطعا نه.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">چون عشق خدا به ما هم غیر ممکن است، عشقی که هرگز در لحظه پاسخ داده نمی شود اما خدا هنوز عاشق ماست. آن قدر عاشق ماست که پیامبرش را برای ما فرستاد تا برایمان توضیح دهد که عشق چگونه نیرویی است که خورشید و ستاره ها را به حرکت در می آورد.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">ما اغلب می شنویم که چگونه می توان دنیا را تغییر داد؟ با چه ایده هایی؟ اما اینها فقط کلمات هستند، کلماتی بی روح و بی احساس، تهی از عشق و هر اندازه هم که منطقی و زیرکانه باشند، باز هم نمی توانند بر ما تاثیر بگذارند.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">چرا عشق از ایمان مهم تر است؟ چون ایمان، جاده ای است که ما را به سمت عشقی بزرگ تر اهنمایی می کند.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">چرا عشق از صدقه و بخشش مهم تر است؟ چون بخشش یکی از جلوه های عشق است و همیشه کل از جز مهم تر است. خیریه و صدقه تنها یکی از راه های فراوانی است که عشق استفاده می کند تا بشر را به مقصد برساند و به همنوعاتش نزدیک تر کند. ( صفحه ی ۱۱۱)</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style=""><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">همه ما می دانیم که در هر هفته، هر مناسبت و هر موقعیت، صدقات زیادی داده می شود، بدون آنکه عشقی در آن ها نهفته باشد.</font></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">در چنین موقعیت هایی، مردم با پرداخت پولی در خیریه شرکت می کنند و با جواهر ها و لباس های گران قیمتشان نیز خوش اند. دیگر فکر نمی کنند اگر به فکر بی خانمان های سومالیایی و آوارگان یمنی و گرسنگان اتیوپی بودیم، دنیا جای بهتری می شو. در این مراسم شرکت می کنیم و دیگر خود را بابت نمایش بی رحمانه ثروت مقصر نمی دانیم و هرگز از خودمان نمی پرسیم که آن پول ها کجا می رود؟</font></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">آنها که در مراسم خیریه شرکت نمی کنند یا کسانی که توان پراخت مبلغ زیادی را در این راه ندارند، به اهدای سکه ای به فقیری قناعت می کنند. چه کاری راحت تر از پرت کردن یک سکه جلوی فقیر است؟ انجام دادن این کار حتی از انجام ندادنش راحت تر است. چه حس آسودگی و آرامشی، فقط با یک سکه؟! هم به صرفه است و هم مشکلات آن بی نوا را حل میکند؟! در حالی که اگر ما واقعا عاشق او بودیم خیلی کار های دیگر برایش انجام میدادیم؛ یا اصلا کاری نمی کردیم، آن سکه را هم نمی دادیم.</font></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">کسی چه می داند؟ شاید عذاب وجدان، عشق واقعی را در ما بیدار کند. این چیز ها را امروز بهتر می فهمم. اگر موفق ترین زن دنیا بودم، اگر بیش از ماریان مورد توجه و ستایش بودم، هیچ ارزشی نداشتم اگر عشقی در قلبم نبود. هیچ ارزشی!</font></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">هر وقت با هنرمندان،سیاست مداران، فعالان اجتماعی،پزشکان، دانشجویان و حتی خدماتی های شهر مصاحبه می کنم، ازشان می پرسم " هدف شما چیست؟" بعضی می گویند تشکیل خانواده یا موفق شدن در شغلی که دارند. اما وقتی دوباره و این بار عمیق تر می پرسم، پاسخ می دهند، تلاش برای ساختن جهانی بهتر. دلم میخواهد اعلامیه ای با حروف طلایی چاپ کنم، به پل مون بلان ژنو بروم، و به هر عابر رهگذر یا سواره ای اعلامیه ای بدهم که در آن نوشته شده باشد :</font></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">از همه کسانی که امیدوارند روزی برای بشریت کاری بکنند، میخواهم فراموش نکنند که حتی اگر کالبدشان را در راه بشریت به آتش بکشند، چنانچه عشقی درون خود نداشته باشند، چیزی به دست نخواهند آورد. هیچ. مطلقا هیچ. ( صفحه ی ۱۱۲)</font></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2"><div style="">چیزی مهم تر از عشقی که در زندگی خودمان بازتاب داشته باشد، نمی توانیم به دیگران ببخشیم. عشق، زبان جهانی است. در جوانی زیاد سفر کرده ام. کشور های فقیر و ثروتمند زیادی را دیده ام. در سفر ها زبان محلی مردم را نمی دانستم اما شیوایی و فصاحت بی صدای عشق و محبت، در هر جایی می تواند مرا و منظورم را به دیگران بفهماند.</div><div style="">پیام عشق در روش زندگی ام پنهان است، نه در الفاظ و کار هایم. عشق از عناصر زیادی تشکیل شده است. مثل نور سفید. ما در مدرسه می آموزیم که اگر منشوری را جلو پرتو نور بگیریم، منشور نور را به هفت رنگ تجزیه می کند، رنگ های رنگین کمان.</div><div style="">عشق نیز چون نور از عناصری تشکیل شده است. آنها فضایلی هستند که هر روز درباره شان می شنویم و هر لحظه می توانیم مرورشان کنیم.</div><div style="">بردباری: عشق صبور است.</div><div style="">مهربانی: و مهربان است</div><div style="">فروتنی : بدون تکبر.</div><div style="">ادب: بدون بی ادبی.</div><div style="">فداکاری: به خودش نمی اندیشد.</div><div style="">خوش اخلاقی: زودرنج نیست.</div><div style="">عشق: به دور&nbsp; از مکر و تزویز است.</div><div style="">خلوص: از ارتکاب اشتباه خرسند نمی شوند و مشتاق صداقت است.</div><div style="">همه این هدایا مربوط به ماست. مربوط به زندگی روزانه مان، همین امروز و فردایمان، نه مربوط به جهانی دیگر. ( صفحه ی ۱۱۳)</div><div style=""><br></div><div style=""><div>مشکل اینجاست که مردم مایلند این ویژگی ها را به عشق به خدا مرتبط کنند اما عشق به خدا چگونه جلوه می کند؟ از طریق عشق به همنوع.</div><div>برای رسیدن به آرامش در بهشت، باید عشق را روی زمین بیابیم. بدون آن موجود بی ارزشی هستیم. من عشق می ورزم و هیچ کس نمی تواتد آن را از من بگیرد. من عاشق همسرم هستم، کسی که همیشه مرا حمایت می‌ کند. ( صفحه ی ۱۱۴)</div></div><div style=""><br></div><div style=""><div>-یعنی همه این شکلی هستند؟</div><div>این را وقتی بچه ها خوابیدند و ما هم برای خواب آماده شدیم،از همسرم پرسیدم.</div><div>- چه شکلی؟</div><div>- مثل من، که یا فکر می کنم عالی‌ام یا افتضاح.</div><div>- ما همیشه در حال تمرین خود کنترلی هستیم. خودمان را کنترل می کنیم و سعی می کنیم نگذاریم هیولای درونمان از مخفیگاهش بیرون بیاید.</div><div>- درست است.</div><div>- ما چیزی که خودمان می خواهیم باشیم، نیستیم. چیزی هستیم که جامعه می خواهد، چیزی هستیم که والدینمان انتخاب می کنند. ما نمی خواهیم کسی را ناامید کنیم. نیاز شدیدی به دوست داشته شدن داریم. بنابراین بهترین ها را در وجود خود خفه می کنیم. کم کم درخشش رویا هامان تبدیل به هیولای کابوس&nbsp; هامان می شود. آنها کار هایی اند که انجامشان نداده ایم. ممکن هایی که ناممکن کرده ایم. ( صفحه ی ۱۳۵)</div></div><div style=""><br></div><div style=""><div>پیشنهاد کرد بلند شویم و به پارک برویم. در یکی از ورودی های پارک مهره های پلاستیکی بزرگ شطرنج قرار داده شده و صفحه سیاه و سفید شطرنج&nbsp; هم روی زمین نقاشی شده بود‌. با وجود سردی هوا بعضی از مردم داشتند بازی می کردند. او به ندرت و من بی وقفه حرف می زدم‌ گاهی وقت ها با رضایت و گاهی مطابق زندگی خودم‌. جلو شطرنج غول‌آسا ایستادیم‌ به نظر می رسید بیشتر متوجه بازی است تا کلمات من. دست از آه و ناله کردن کشیدم و من هم بازی را دنبال کردم؛ گرچه علاقه ای به آن نداشتم.‌ او گفت:&nbsp;</div><div>- تا آخر راه را برو</div><div>- تا اخر راه؟ یعنی همسرم را فریب بدهم، کوکائین در کیف رقیبم بگذارم و به پلیس زنگ بزنم؟</div><div>خندید.</div><div>- این بازیکن ها را می‌بینی؟ آنها همیشه مجبورند حرکت بعدی شان را انجام دهند‌ نمی توانند وسط کار از بازی دست بکشند چون این یعنی قبول شکست. زمانی می رسد که شکست اجتناب ناپذیر است اما دستکم آنها تا آخر بازی کرده اند. فکر کردن به اینکه خوبیم یا بد، پوچ و بی معنی است. امروز آسمان ژنو با ابر پوشیده شده و ممکن است ماه ها طول بکشد تا از آسمان بروند اما دیر یا زود خواهند رفت، با انجان دادن آنچه نباید&nbsp; انجامش دهی، خودت را پیدا می کنی‌ همان طور که گفتم روشنایی روحت بزرگ تر از تاریکی ات است. اما برای رسیدن به این نقطه باید بازی را تمام&nbsp; کنی ( صفحه ی ۱۴۹)</div></div><div style=""><br></div><div style="">- فعالیت غیر اخلاقی؟ همین حالا هم جوان ها را تشویق به مصرف گرایی می کنیم. حتی وقتی تبلیغ می کنیم که سرعت اتومبیل های جدید به دویست و پنجاه کیلومتر می رسد؛ در واقع تشویق به تصادف کردن میکنیم. وقتی گزارش هایی درباره آدم های موفق می نویسیم؛ بدون انکه توضیح دهیم چگونه به آنجا رسیده اند و بقیه را متقاعد می کنیم بی ارزشند، در واقع تشویق به افسردگی و خودکشی کرده ایم. ( صفحه ی ۱۵۰)</div><div style=""><br></div><div style=""><div>اغلب لبخندی برای صورت و کلمه ای حاکی از دلگرمی بر زبان داریم چون هیچ کس نمی تواند تنهایی اش را برای دیگران شرح دهد، مخصوصا وقتی جزو کله گنده ها و از ما بهتران باشیم. اما این تنهایی وجود دارد و بهترین پاره های وجود ما را می خورد. چون ما باید برای ابراز شاد بودن از تمام انرژی مان استفاده کنیم. اگرچه هرگز قادر نیستیم خود را فریب دهیم، پافشار می‌کنیم، ایستادگی می‌کنیم. هر صبح فقط غنچه های روز را نشان می‌دهیم و ساقه خارداری را که به ما آسیب میزند پنهان نگه میداریم، ساقه ای که ما را از درون زخمی می کند.</div><div><br></div><div>حتی با دانستن اینکه هر کس از جهتی احساس تنهایی مطلق می کند، باز برایمان تحقیر آمیز است که بگوییم "من تنها هستم و نیاز به هم صحبت دارم" باید این هیولا را بکشم. همه فکر می‌کنند این هیولا مثل اژدهای افسانه ها، خیالی است. اما اینگونه نیست. من منتظر شوالیهای نجیب و اصیلم که با همه شکوهش برای مغلوب کردن آن بیاید و آن را برای همیشه به قعر دوزخ بیاندازد. اما شوالیه هرگز نمی آید .با این حال نمی توانیم امیدمان را از دست بدهیم. کارهایی کرده‌ایم که معمولاً نمی کنیم. جرئت کرده این به ورای آنچه خوب و مورد نیاز ماست برویم. تیغ های درونمان بزرگ تر خواهند شد و هر روز بیشتر ما را در بر خواهند گرفت. ما هنوز هم نباید از نیمه راه برگردیم. همه به نتیجه نهایی چشم دوخته‌اند. انگار که زندگی بازی شطرنج بزرگی است و تظاهر&nbsp; میکنیم که برد و باخت در بازی برایمان مهم نیست و مهم،&nbsp; رقابت است. اجازه می دهیم احساسات واقعیمان جوانه بزنند آنها را مبهم و پنهان نگه میداریم. اما بعد ...( صفحه ی ۱۵۷ )</div></div><div style=""><br></div><div style="">او برایم توضیح داد که همه ما در هنگام تولد، لحظاتی از کشف و شهود داریم و این مساله نزد مونث ها رایج تر است. همان طور که هر محققی می داند، الهه های کشت و باروری همیشه زن بوده اند و بوته های شفابخش را دستان زنان به قبایل غارنشین معرفی کردند. زن ها نسبت به دنیای روحی و احساسی نفوذپذیری ترند و همین آن ها را برای پذیرش بحران ها مستعد می کند، بحران هایی که پزشکان بیشتر به آن حمله عصبی می گفتند و امروزه از اصطلاح دو قطبی برای آن استفاده می کنند، یعنی تمایل برای رفتن از مرحله رضایت کامل به مرحله افسردگی عمیق- آن هم چند بار در روز. از نظر مرد کوبایی، ارواح بیشتر تمایل دارند با زنان صحبت کنند تا با مردان، چون زن ها زبان غیر کلامی را بهتر می فهمند. من سعی کردم با زبان خودش صحبت کنم. ( صفحه ی ۱۷۳)</div></font></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-size: 10.6667px; font-family: Tahoma; text-decoration-line: underline;"><br></div></div></span></div></div></div> text/html 2019-07-10T17:32:17+01:00 fly74.mihanblog.com موژان تقوی کوه پنجم = پائولو کوئلیو + دل آرا قهرمان + نشر آسیم http://fly74.mihanblog.com/post/300 <div><b style="color: rgb(36, 24, 1); text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام کتاب: کوه پنجم</b></div><div><div style="text-align: right;"><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-IransansBold"><b>نام نویسنده:&nbsp;</b></font><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">پائولو کوئلیو</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام مترجم: دل آرا قهرمان</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام انتشارات: نشر آسیم</b></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><br></div><div><u style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;"><b>داستان کتاب:&nbsp;</b></u><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">&nbsp;</span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">کودکی بر او حرف هایی نازل می شود که در شهرش، ا را پیامبر می‌نامند. پس از آن که بزرگ می‌شود، در کشورش بر سر خدا جنگ می شود و در پی کشتن پیامبر ها بر می آید ...</font></div><div><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style="text-align: right;"><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-size: 10.6667px; font-family: Tahoma; text-align: justify;"><font style="font-size: small; font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">نظر من</font><font size="2" style="font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">:</font><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><font face="Tahoma" style="text-decoration-line: underline; font-weight: bold;">&nbsp;</font></font></font></span><font color="#241801" size="2"><font face="Mihan-IransansLight">&nbsp;</font></font><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">کتاب از پائولو کوئلیو&nbsp; هست که دیگه حرفی توش نیست.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><span style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><br></font></font></span></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><hr style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Tahoma"><br></font></div></div><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">برش هایی از متن کتاب:</u></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></u></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" style="" size="2"><div style="color: rgb(36, 24, 1);">ایلیا گفت:</div><div style="color: rgb(36, 24, 1);">-من به خداوندی خدمت کردم که اکنون مرا به دست دشمنانم رها کرده است. کاهن یهودی که از لاویان بود پاسخ داد:</div><div style="color: rgb(36, 24, 1);">- خدا، خداست. او به موسی نگفت که من خوبم یا بد فقط گفت: من هستم. او همه آن چیزی است که در زیر آسمان وجود دارد، او برق درخشانیست که خانه را می‌سوزاند، و دست انسان است که خانه را دوباره می‌سازد. (صفحه‌ی ۹)</div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><br></div><div style=""><div style=""><font color="#241801"><br></font></div><div style=""><font color="#241801">کاهن می‌دانست که از همه سلاح های مخربی که بشر اختراع کرده است، کلام وحشتناک ترین و قوی ترین سلاح است. خنجر و نیزه&nbsp; رد خون به جا می‌گذاشتند، نیزه پرتاب شده از دور دست دیده می‌شد، زهر ها را می‌شد شناخت و از آن ها اجتناب کند. اگر آیین و رسوم مقدس منتشر می‌شد بسیاری از آدمیان می کوشیدند تا برای تغییر در مسائل جهان از آن ها استفاده کنند و خدایان از این بابت آشفته می شدند. تا آن زمان تنها قشر روحانی خاطرات اجدادی را حفظ می کردند و این اسرار شفاها نقل می شد و سوگند وفاداری برای پنهان نگاه داشتن آنها واجب بود. از طرفی برای درک و فهم&nbsp; حروف مصری که در دنیا پراکنده شده بود سال ها مطالعه و زحمت لازم بود و از این طریق تنها کسانی که آماده شده بودند یعنی کاتبان و کشیشان اجازه داشتند و قادر بودند که اطلاعاتی را منتقل کنند. ( صفحه ی ۷۲)</font></div><div style=""><font color="#241801"><br></font></div><div style=""><font color="#241801"><div>- تو نمی‌دانی چه می گویی. فاجعه ای در کار نیست. تنها چیزی که وجود دارد "گریز ناپذیر" است. هر چیزی دلیل وجودی خود را دارد و این تو هستی که باید بین آنچه گذراست و آنچخ مایدار هست تمیز و تشخیص دهی.</div><div>ایلیا پرسید:</div><div>- چه چیزی گذراست؟</div><div>- "گریز ناپذیر".</div><div>- وچه چیزی پایدار است؟</div><div>- درس هایی که از&nbsp; "گریز ناپذیر" می‌آموزیم. ( صفحه ی ۱۵۲)</div><div><br></div><div><div>- اندوهی که شما در چشمان من خواندید، بخشی از داستان زندگی من است. اما بخشی کوچک که فقط چند روز بیشتر طول نمی کشد. فردا هنگامی که در جهت اورشلیم به راه بیفتم، نیروی خود را از دست می دهد و کم کم ناپدید می شودگ غم ها برای ابد ادامه ندارند، وقتی که ما به سوی آن چیزی که همواره خواسته ایم حرکت می کنیم.</div><div>-آیا همیشه باید رفت؟</div><div>-همیشه باید دانست که چه زمانی یک مرحله از زندگی پایان می یابد. اگر برای باقی ماندن در آن مرحله بیش از زمان لازم پافشاری کنی، شادی و احساس آسایش را از دست می دهی و ممکن است که خداوند تو را به راه آورد.</div><div>-خداوند سخت گیر است.</div><div>-فقط با برگزیدگانش. ( صفحه ی ۲۶۲)</div><div><br></div><div>ایلیا به اکبر در آن پایین نگاه کرد. بله خداوند می تواند گاهی خیلی سخت گیر باشد، اما هرگز ماورای توان یک فرد از او چیزی نمی خواهد، کودک نمی دانست که آنان در مکانی نشست اند که ایلیا به فرشته خدا ملاقات کرده و فرمان یافته بود که او را از میان مردگان بازگرداند. ( صفحه ی ۲۶۲)</div></div><div><br></div><div><br></div></font></div></div></font></span></div></div></div> text/html 2019-07-10T17:28:53+01:00 fly74.mihanblog.com موژان تقوی عامه پسند = چارلز بوکوفسکی + محمد صادق سبط الشیخ + نشر چلچله http://fly74.mihanblog.com/post/299 <div><b style="color: rgb(36, 24, 1); text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام کتاب: عامه پسند</b></div><div><div style="text-align: right;"><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-IransansBold"><b>نام نویسنده:&nbsp;</b></font><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">چارلز بوکوفسکی</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام مترجم: محمد صادق سیط الشیخ</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام انتشارات: نشر چلچه</b></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: right;"><u style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;"><b>داستان کتاب:&nbsp;</b></u><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">&nbsp;</span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">مردی که کارآگاه هست، در طول داستان سه پرونده به او محول میشه، یکی پیدا کردن پرنده قرمز، دیگری اثبات اینکه مردی که چندین سال پیش خبر فوتش پیچیده بود، هنوز زنده است. این&nbsp; پرونده از طرف بانوی مرگ بهش داده شده. دیگری اثبات خیانتکار بودن زن به همسرش است تا او بتواند از زنش طلاق بگیرد. و در کتاب به حل این پرونده ها می‌پردازد.</font></div><div><br></div><div style="text-align: right;"><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-size: 10.6667px; font-family: Tahoma; text-align: justify;"><font style="font-size: small; font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">نظر من</font><font size="2" style="font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">:</font><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><font face="Tahoma" style="text-decoration-line: underline; font-weight: bold;">&nbsp;</font></font></font></span><font color="#241801" size="2"><font face="Mihan-IransansLight"><u>&nbsp;</u></font></font><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">کتاب خاصی نبود، اما از نظر اتفاق ها جالب است. قبل از خوندنش یه سر به بیوگرافی نویسنده بزنید‌.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><span style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><br></font></font></span></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><hr style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Tahoma"><br></font></div></div><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">برش هایی از متن کتاب:</u></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></u></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight">زندگی عجیب است؟ مگر نه؟ آنها همیشه مرا به عنوان آخرین نفر برای تیم بیسبال یارکشی می‌کردند چون فقط من بودم که آن عوضی‌ها را آن همه راه تا انور با ماشینم می‌بردم. راسو های حسود چون من با استعداد بودم، یعنی هستم. بعضی وقت‌ها به دست‌هایم نگاه که می‌کردم با خودم می‌گفتم که من می‌توانستم پیانیست بزرگی شوم. یا چیزی شبیه این‌. ولی دست‌هایم چه گناهی کرده‌اند؟ یا جایی از بدنم را با آن خارانده بودم یا چک نوشته است، بند کفش بسته، سیفون کشیده‌ام. با خودم گفتم هم دست‌هایم را حرام کردم هم استعدادم را. ( صفحه ی ۱۷)</font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight"><br></font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight">مدت‌ها صبر کردیم و انتظار کشیدیم. این دکتر نمی‌داند همین انتظار کشیدن یکی از چیز هایی است که آدم را دیوانه می‌کند؟ مردم دائما انتظار می‌کشند در صف پول، در انتظار ازدواج، انتظار میکشند تا باران بیاید و بعد منتظر می‌مانند تا بند بیاید. منتظر غذا می‌مانند تا آماد شود پس از خوردت منتظرند تا سیر شوند و بعد انتظار می‌کشند تا دوباره گرسنه شوند. تو مطب روان‌پزشک با بقیه دیوانه‌ها انتظار می‌کشی و نمی‌دانی که تو هم جزئی از این روانی‌ها هستی یا نه؟( صفحه ی ۱۶۳)</font></span></div></div></div> text/html 2019-07-10T17:25:13+01:00 fly74.mihanblog.com موژان تقوی جنگل نروژی = هاروکی موراکامی + م.عمرانی + نشر نوای مکتوب http://fly74.mihanblog.com/post/298 <div><b style="color: rgb(36, 24, 1); text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام کتاب: جنگل نروژی</b></div><div><div style="text-align: right;"><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-IransansBold"><b>نام نویسنده:&nbsp;</b></font><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">هاروکی موراکامی</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام مترجم: م. عمرانی</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام انتشارات: نشر نوای مکتوب</b></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: right;"><u style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;"><b>داستان کتاب:&nbsp;</b></u><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">&nbsp;</span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">پسری تنها دوستش را بر اثر خودکشی در سن ۱۷ سالگی از دست می دهد. برای فراموشی به شهر دیگر می رود تا وارد دانشگاه شود. با دوست دختر دوستش ارتباطش را ادامه میدهد تا سن ۲۱ سالگی که داستان این مدت زندگی شان روایت می شود.</font></div><div><br></div><div style="text-align: right;"><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-size: 10.6667px; font-family: Tahoma; text-align: justify;"><font style="font-size: small; font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">نظر من</font><font size="2" style="font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">:</font><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><font face="Tahoma" style="text-decoration-line: underline; font-weight: bold;">&nbsp;</font></font></font></span><font color="#241801" size="2"><font face="Mihan-IransansLight"><u>&nbsp;</u></font></font><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">چند داستان کوتاه از این نویسنده خواندم که اصلا به دلم ننشست،&nbsp; اما دو رمان به نام کافکا در کرانه و جنگل نروژی&nbsp; بسیار دلچسب بودند.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><span style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><br></font></font></span></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><hr style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Tahoma"><br></font></div></div><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">برش هایی از متن کتاب:</u></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></u></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight">در مرکز زندگی، همه چیز حول محور مرگ می‌چرخید. ( صفحه ی ۳۶)</font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight"><br></font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight">مرگ وجود دارد، نه به عنوان چیزی مقابل زندگی، بلکه به عنوان بخشی از آن! ( صفحه ی ۳۵)</font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight"><br></font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" size="2" face="Mihan-IransansLight"><div style="">" خیلی مد روز نیستند."</div><div style="">" به همین خاطر آن‌ها را می‌خوانم. اگر فقط کتاب هایی را بخوانی که دیگران می‌خوانند، همان طور فکر خواهی کرد که دیگران فکر می‌کنند. این دنیای احمق‌ها و نادان‌هاست. انسان ‌های واقعی از انجام چنین کاری شرم دارند. متوجه نشده‌ای، واتانابه؟ من و تو تنها انسان‌های واقعی این خوابگاه هستیم. بقیه همه آشغال هستند." ( صفحه ی ۴۴)</div></font></span></div></div></div> text/html 2019-07-10T17:17:19+01:00 fly74.mihanblog.com موژان تقوی معرفی کتاب برای نمایشگاه http://fly74.mihanblog.com/post/297 <div><font face="Mihan-IransansLight" size="2">لیستی از کتابایی که به نظرم ارزش وقت گذاشتن و خواندن دارن رو تهیه کردم.&nbsp; پیشنهاد می کنم به سراغ این کتاب ها حتما بروید.</font></div><div><font face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div><ul><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">سلوک- محمود دولت آبادی- نشر چشمه ( در مورد پیرمردی ست که دل در گرو دختر جوانی داده است و .... . مکالمات این پیرمرد با خود و داستان آن عشق به صورت پراکنده از زبان راوی های مختلف بیان می شود.)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">جای خالی سلوچ- محمود دولت آبادی- نشر چشمه ( داستان زندگی خانواده ای در روستایی است که پدر صبحی بی خبر از روستا پی پیدا کردن کار می رود و همسرش و فرزندانش می مانند. داستان آن ها روایت می شود.)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">سمفونی مردگان- عباس معروفی- نشر ققنوس ( داستان خانواده ای هفت نفره در زمان جنگ اگر اشتباه نکنم که پدر متعصبی دارند روایت می شود.)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">پادشاه گدا و راز شادمانی- جوئل بن ایزدی- مهرآیین اخوت- نشر هیرمند ( داستان مردیست که به قصه گویی مشغول است اما ....بین هر فصل داستان کوتاه مجزایی تعریف می شود.)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">یوزپلنگانی که با من دویدند- بیژن نجدی - نشر مرکز ( مجموعه ای از چند داستان کوتاه هست)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">یادداشت یک پزشک جوان- میخائیل بولگاکف- آبتین گلکار-&nbsp; نشر ماهی ( تجربه خود نویسنده هست. او پس از فاغ التحصیل شدن برای گذراندن دوره اش به روستایی فرستاده می شود. او که می ترسد زمان درمان اشتباه کند اولین تجربه های خودش از درمان کردن مریضی های متفاوت را به نگارش درآورده است.)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">جیرجیرک- احمد غلامی- نشر چشمه ( مجموعه چند داستان کوتاه هست)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">پائیز فصل آخر است- نسیم مرعشی- نشر چشمه ( داستان زندگی سه دوست اگر اشتباه نکنم هست. هر کدام در زندگی اتفاق هایی برای آن ها می افتد و در داستان موازی هم داستان زندگی شان بهه زیبایی روایت می شود)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">لذتی که حرفش بود- پیمان هوشمند زاده- نشر چشمه ( در مورد عکس و عکاس هست . ارتباط جالبی بین آدم ها و عکس ها پیدا کرده اند. داستان نیست ولی زیباست)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">اگر بمانم- گیل فورمن- مهرآیین اخوت- نشر هیرمند( فیلمش هم هست) ( یک روز برفی که مدارس تعطیل هستند خانواده ای چهار نفره سوار ماشین میشوند تا به دیدن پدر بزرگ و مادر بزرگ فرزندانشان بروند اما در راه تصادفی صورت می گیرد و ...)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">بخت پریشان- جان گرین- مریم فرادی- نشر هیرمند( فیلمش هم هست) ( دختری که با بیماری سرطان ریه دست و پنجه نرم می کند به یک جلسه ای می رود که افراد آن خودِ بیماران ِ سرطانی هستند. در آنجا با پسری آشنا می شود ...)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد- پائولو کوئیلیو- دل آرا قهرمان- نشر فرزان ( فیلمش هم هست) ( دختری بابت مشکلاتش از زندگی سیر می شود و خودکشی می کند. پدر و مادرش او را به تیمارستانی می برند و در آنجا دکتر ...)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">چشم هایش- بزرگ علوی- نشر نگاه( فیلمش هم هست) ( نقاش تابلویی می کشد و اسم آن را به جای چشم ها می گذارد چشم هایش و پس از فوت او یکی از دوست دارانش دنبال صاحب آن چشم می گردد تا داستان پشت آن تابلو را متوجه&nbsp; شود ...)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">شیطان و دوشیزه پریم- پائولو کوئیلیو- آرش حجازی- نشر کاروان (مردی که صاحب کارخانه اسلحه سازی است خانواده اش به دلیلی از دنیا می روند. او در پی نیک یا بد بودن دنیا و مهربانی کردن به روستایی می رود ...)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">پسری با پیژامه راه راه- جان بوبن- پروانه فتاحی- نشر هیرمند ( فیلمش هم هست) ( پسر بچه ای که پدرش جز فرمانده های سپاه نازی ها بوده است به دستور هیتلر با خانواده اش به اردوگاهی نقل مکان می کند. در آن جا ...)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">انسان ها- مت هیگ- گیتا گرکانی- نشر هیرمند ( ریاضیدانی جواب مساله ای را پیدا می کند که پیدا کردن آن باعث تغییر جهان می شود. برای همین انسان های فضایی در پی از بین بردن او می شوند. در این کتاب اخلاق و رفتار انسان ها بیان می شود.)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">جین ایر- شارلوت برونته- هانیه چوپانی- نشر فراروی ( دختری مادرش فوت می کند و به پیش دایی اش می رود. دایی او که فوت می کند، زن دایی اش او را به مدرسه شبانه روزی می فرستد. او بزرگ می شود و ...)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">جستار هایی در باب عشق- آلن دوباتن- گلی امامی- نشر نیلوفر ( داستان عشقی بیان می شود که موازی آن به تحلیل آن هم پرداخته می شود. آن عشق از ابتدای شکل گیری و از بین رفتنش توضیح داده می شود و عللش بررسی می شود.)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">مامان و معنی زندگی- اروین یالوم- سپیده حبیب- نشر قطره ( مجموعه ای از چند داستان هست. در آن ها به بیمارانی که مشکل روحی دارند و چگونگی درمان آن پرداخته می شود.&nbsp; که داستان ها واقعی و تجربه خود نویسنده هست)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">مردی به نام اوه- فردریک بکمن- فرناز تیمورازف- نشر نون ( فیلمش هست) ( داستان پیرمردی با اخلاق خاص هست. او همسری را که بسیار دوست داشت را از دست داده و در پی خودکششی خود هست اما...)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;طریقت عشق- الیف شفق- اکرم غفاروند- نشر فکر آذین ( داستان زندگی مولانا موازی داستان زندگی زنی بیان می شود که بسیار زیباست.)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">آخرین انار دنیا- بختیار علی- مریوان حلبچه ای- نشر ثالث (&nbsp; سه پسر به نام&nbsp; سریاس صبحدم هستند که داستان زندگی مشابه ای دارند ...)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">بخارای من، ایل من- محمد بهمن بیگی- نشر تخت جمشید ( داستان زندگی خود نویسنده است تا جایی که در خاطرم هست. او که از عشایر بود به دانشگاه می رود و پس از تحصیل بر می گردد و معلم کودکان عشایری می شود. ..)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">قلب سگی- میخاییل بولگاکف- آبتین گلکار- نشر ماهی ( داستان پزشکی است که می خواهد غده هیپوفیز انسان را در سگ جایگذاری کند تا ...)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">مارک و پلو- منصور ضابطیان- نشر مثلث ( سفرنامه های منصور ضابطیان روزنامه نویس به کشور های مختلف است. جلد دیگر این کتاب مارک و دو پلو هست)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">فراتر از بودن- کریستین بوبن- سید حبیب گوهری راد- نشر رادمهر&nbsp;</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">و نیچه گریه کرد- اروین یالوم- مهشید میر معزی- نشر نی ( داستان زندگی دکتری است که از طریقی به مداوای نیچه می پردازد ...)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">ته خیار- هوشنگ مرادی کرمانی- نشر معین ( مجموعه ای از داستان های کوتاه هست)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">جغرافیای من و تو- جنیفر اسمیت- مهرآیین اخوت- نشر هیرمند ( دختری به دلیل مسافرت رفتن پدر و مادرش در خانه شان در برجی تنهاست. برق قطع می شود. او و پسر سرایدار در آسانسور محبوس می شوند ...)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">1984- جورج اورول- صالح حسینی- نشر نیلوفر( داستان مردی ست که در خانه اش هر جا دوربینی قرار دارد که رییس اعظم تمام حرف ها و حرکات تمامی مردم را زیر نظر بگیرد و ...)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">مزرعه حیوانات- جورج اورول- احمد کسایی پو- نشر ماهی ( حیوانات مزرعه ای روزی علیه ارباب شان شورش می کنند و او را از مزرعه بیرون می کنند تا خودشان سرور خودشان باشند و ...)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">من نجود هستم، ده ساله و طلاق گرفته- دلفین مینویی- عطیه سادات میرخانی- نشر هیرمند ( داستان واقعی دختری ده ساله است که او را شوهر می دهند و نتیجه این ازدواج طلاق می شود آن هم درخواست طلاق توسط خودش&nbsp; که دختری افغانی است اگر اشتباه نکنم)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">نوه ی آقای لین- فیلیپ کلودل- سوسن ضیا- نشر قطره ( پیرمردی خانواده اش را در جنگ از دست می دهد و تنها نوه اش که نوزادی بیش نیست زنده می ماند. او را به عنوان پناهنده به کشور دیگری می برند و داستان این رفتن ها و نگه داری از نوه بیان&nbsp; می شود.)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">در اندرون- افسانه اتحادیه- نازیلا خلخالی-نشر فرزان ( داستان اندرون یا همان حرمسرای ناصرالدین شاه قاجار هست که فکر کنم از زبان یکی از همسرانش روایت می شود)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">مجموعه ماجرا های بچه های بدشانس- لمونی اسنیکت- رضا دهقان-نشر ماهی( مجموعه ای 13 جلدی برای رده سنی نوجوانان هست. داستان سه کودکی است که در آتش سوزی پدر و مادرشان را از دست می دهند و هر بار پیش یکی از قیم هایشان می روند اما به دلیل به ارث رسیدن دارایی بسیار به آنها فردی در پی تصاحب آن ها هست ...)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">قلندر و قلعه- سید یحیی یثربی- نشر قو&nbsp; - ( داستان زندگی شیخ شهاب الدین سهروردی هست)</font></li><li style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">کافکا در کرانه- هاروکی موراکامی- مهدی غبرائی- نشر نیلوفر ( داستان پسری است که در سن چهار سالگی مادر و خواهرش، او و پدرش را ترک می کنند. کافکا در پانزده سالگی از خانه فرار می کند. مردی به ناکاتا در زمانی که به دبستان می رفت اتفاقی برای او رخ می دهد و حالا که فردی بزرگسال است می تواند با گربه ها حرف بزند ...)</font></li></ul></div> text/html 2019-07-10T17:12:52+01:00 fly74.mihanblog.com موژان تقوی من لوسی بارتون هستم = الیزابت استروت + مریم سرلگ + نشر کوله پشتی http://fly74.mihanblog.com/post/296 <div><b style="color: rgb(36, 24, 1); text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام کتاب: من لوسی بارتون هستم</b></div><div><div style="text-align: right;"><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-IransansBold"><b>نام نویسنده:&nbsp;</b></font><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">الیزابت استروت</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام مترجم: مریم سرلگ</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام انتشارات: نشر کوله پشتی</b></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: right;"><u style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;"><b>داستان کتاب:&nbsp;</b></u><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">&nbsp;</span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">داستان دختری روستاییست که برای زندگی بهتر برخلاف حرف‌های مادر و پدر روستا را ترک کرده و به شهر می‌آید. در آنجا تشکیل زندگی می‌دهد و دارای دو فرزند می‌شود. در این مدت خانواده‌اش از صحبت با او امتناع می‌کنند تا اینکه زمانی مریض می‌شود و در بیمارستان بستری می‌شود. مادرش را با تلفنی که شوهرش به خانواده‌اش می‌‌زند، بعد از مدت‌ها می بیند. در&nbsp; این کتاب خلاصه ای از قبل و بعد ماجرای زندگی‌اش روایت شده.</font></div><div><br></div><div style="text-align: right;"><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-size: 10.6667px; font-family: Tahoma; text-align: justify;"><font style="font-size: small; font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">نظر من</font><font size="2" style="font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">:</font><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><font face="Tahoma" style="text-decoration-line: underline; font-weight: bold;">&nbsp;</font></font></font></span><font color="#241801" size="2"><font face="Mihan-IransansLight"><u>&nbsp;&nbsp;</u></font></font><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">کتاب خاصی نبود.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><span style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><br></font></font></span></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><hr style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Tahoma"><br></font></div></div><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">برش هایی از متن کتاب:</u></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></u></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><span style="text-align: justify;"><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" style="" size="2">بکا، دختر دل‌نازک‌تر من یک بار به من گفت: «مامان وقتی تو یه رمان می‌نویسی می‌تونی اون رو بازنویسی کنی، اما وقتی با یکی بیست سال زندگی کردی مثل یه رمانه که دیگه نمی‌شه بازنویسیش کرد!»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" style="" size="2">&nbsp;بچه‌ی عزیز من، نفس من، چطور این فکر به ذهنت رسید؟ با این سن کم. وقتی او این حرف را به من زد نگاهش کردم و گفتم: «درست می‌گی.»</font></div><div style="font-size: small; font-family: Mihan-Iransans; text-decoration-line: underline;"><br></div></span></div></div></div> text/html 2019-07-10T17:08:20+01:00 fly74.mihanblog.com موژان تقوی از به = رضا امیرخانی + نشر کتاب نیستان http://fly74.mihanblog.com/post/295 <div><b style="color: rgb(36, 24, 1); text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام کتاب: از به</b></div><div><div style="text-align: right;"><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-IransansBold"><b>نام نویسنده:&nbsp;</b></font><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">رضا امیرخانی</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام انتشارات: نشر کتاب نیستان</b></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: right;"><u style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;"><b>داستان کتاب:&nbsp;</b></u><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">&nbsp;</span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">خلبانی که کلی افتخارات دارد در جنگ ایران و عراق طی عملیاتی دچار سانحه شده و دو پای خود را از دست می‌دهد. این کتاب مجموعه‌ای نامه هست از افراد مختلف از جمله دختری که طی موشک باران پدر و مادرش را از دست داده، زنان خلبان‌ها به هم و ...</font></div><div style="text-align: right;"><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-size: 10.6667px; font-family: Tahoma; text-align: justify;"><font style="font-size: small; font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">نظر من</font><font size="2" style="font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">:</font><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><font face="Tahoma" style="text-decoration-line: underline; font-weight: bold;">&nbsp;</font></font></font></span><font color="#241801" size="2"><font face="Mihan-IransansLight"><u>&nbsp;</u></font></font><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">خواندنش خالی از لطف نیست ولی کتاب خاصی نیست.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><span style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><br></font></font></span></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><hr style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Tahoma"><br></font></div></div><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">برش هایی از متن کتاب:</u></div></div></div></div> text/html 2019-07-10T17:02:27+01:00 fly74.mihanblog.com موژان تقوی سه شنبه ها با موری = میچ آلبوم + علیرضا نوری + آوای مکتوب http://fly74.mihanblog.com/post/294 <div><b style="color: rgb(36, 24, 1); text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام کتاب: سه شنبه ها با موری</b></div><div><div style="text-align: right;"><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-IransansBold"><b>نام نویسنده: میچ البوم</b></font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام مترجم: علیرضا نوری</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام انتشارات: نشر آواری مکتوب</b></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: right;"><u style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;"><b>داستان کتاب:&nbsp;</b></u><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">&nbsp;</span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">استاد دانشگاه با کلی مدارک و افتخاراتی که دارد بر اثر بیماری نادری کم کم عضله هایش از واکنش نشان دادن و دستور گرفتن از مغز باز می‌ماند و بر روی ویلچر آن مدت از زندگی‌اش را می‌گذراند. اما در این زمان باز هم خوش‌بین است و با تلاش بسیار وضعیت کنونی زندگی اش را قبول می‌کند. دانشجوی باهوش او که در جشن فارغ التحصیلی به او قول داده بود تا با او در ارتباط باشد اما درگیر زندگی می‌شود و خبری از استادش نمی‌گیرد تا اینکه روزی در تلویزیون اسم استادش را می‌شنود ... .</font></div><div><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style="text-align: right;"><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-size: 10.6667px; font-family: Tahoma; text-align: justify;"><font style="font-size: small; font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">نظر من</font><font size="2" style="font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">:</font></span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2"><u>&nbsp;</u>پیشنهادش می‌کنم. برای کسانی که افسرده هستند یا برای زندگی و راضی بودن دنبال دلیل می‌گردند، می‌تواند اندکی از این کتاب کمک بگیرد.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><span style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><br></font></font></span></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><hr style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Tahoma"><br></font></div></div><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">برش هایی از متن کتاب:</u></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></u></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" style="" size="2">«آیا برایت از کشمکش اضداد حرف زده‌ام؟»</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;کشمکش اضداد؟</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«زندگی‌ مجموعه‌ای‌ از فراز و نشیب‌هاست. دلت می‌‌خواهد کاری‌ بکنی‌، اما مجبوری‌ کار دیگری‌ انجام دهی‌. از چیزی‌ ناراحتی‌ اما می‌‌دانی‌ که نباید باشی‌، چیزهایی‌ را امر مسلم می‌‌پنداری‌ و این در حالی‌ است که می‌‌دانی‌ هرگز نباید چیزی‌ را امر مسلم فرض کنی‌.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«کشمکش اضداد به کشیدن یک لاستیک می‌‌ماند. همه ما جایی‌ در این میانه زندگی‌ می‌‌کنیم.»</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;می‌‌گویم به یک مسابقه کشتی‌ شباهت دارد.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«مسابقه کشتی‌؟» بعد می‌‌خندد. «بله، می‌‌توانی‌ زندگی‌ را این گونه توصیف کنی‌.»</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;می‌‌پرسم، حالا چه کسی‌ برنده می‌‌شود؟</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«چه کسی‌ برنده می‌‌شود؟»</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;تبسمی‌ می‌‌کند، چشمانش تابی‌ می‌‌خورد، دندان‌های‌ کج شده‌اش خودی‌ نشان می‌‌دهد.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«عشق برنده می‌‌شود، برنده همیشه عشق است.»</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style=""><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«میچ، تو به موضوع توجه داشتن من به کسانی‌ اشاره کردی‌ که آنها را نمی‌‌شناسم. اما می‌‌دانی‌ از این بیماری‌ چه چیزهایی‌ می‌‌آموزم؟</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">چه چیزهایی‌؟</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«مهمترین چیزها در زندگی‌ این است که بدانی‌ چگونه به دیگران عشق بورزی‌ و چگونه مورد مهر و عشق آنها واقع شوی‌.»</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;صدایش به نجوا تبدیل شد. «بگذار عشق به درونت رخنه کند. فکر می‌‌کنیم که شایسته این عشق نیستیم. فکر می‌‌کنیم اگر عشق را به وجودمان راه دهیم، بیش از اندازه نرم می‌‌شویم. اما فرزانه‌ای‌ به نام لی‌ واین جان کلام را گفت. او گفت: ‎ عشق تنها حرکت منطقی‌ است.»</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;موری‌ دوباره حرفش را تکرار کرد: «‎ عشق تنها حرکت منطقی‌ است.» سپس مکثی‌ کرد تا تأثیر حرفش را روی‌ من ارزیابی‌ کند.</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1);"><font face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style=""><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">از موری‌ پرسیدم آیا به حال خود متأسف است.</font></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;جواب داد: «بعضی‌ وقت‌ها به هنگام صبح ناراحت می‌‌شوم. به حال خودم سوگواری‌ می‌‌کنم. انگشت‌ها و دستم و آنچه را هنوز برایم باقی‌ مانده تکان می‌‌دهم و به حال آنچه از دست داده‌ام تأسف می‌‌خورم. برای‌ خودم سوگواری‌ می‌‌کنم، برای‌ خودم که به تدریج و به آرامی‌ به سوی‌ مرگ می‌‌روم. بعد دست از سوگواری‌ برمی‌‌دارم.»</font></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;به همین شکل؟</font></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">«اگر لازم باشد به قدر کافی‌ گریه می‌‌کنم، بعد به همه نعمت‌ها و جنبه‌های‌ مثبتی‌ فکر می‌‌کنم که هنوز برایم باقی‌ مانده است. به کسانی‌ فکر می‌‌کنم که هنوز به دیدنم می‌‌آیند، به داستان‌ها و حکایت‌هایی‌ فکر می‌‌کنم که قرار است برایم تعریف شود و اگر سه‌شنبه باشد، به تو فکر می‌‌کنم. آخر ما مردمان روز سه‌شنبه هستیم.»</font></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;می‌‌خندم. مردمان روز سه‌شنبه.</font></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">«میچ، بیش از این خودم را ناراحت نمی‌‌کنم. اندکی‌ ابراز تأسف هرروز صبح، ریختن چند قطره اشک، همین. همین اندازه کافیست.»</font></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">به یاد همه کسانی‌ افتادم که ساعت‌های‌ طولانی‌ از اوقات روزشان را با تأسف خوردن به حال خود می‌‌گذرانند. چقدر خوب است که برای‌ تأسف خوردن به حال خودمان نیز زمان مشخص و محدودی‌ در نظر بگیریم. چند دقیقه اشک بریزیم و بعد به استقبال روزی‌ برویم که در پیش رو داریم و اگر موری‌ با آن حال وخیمش می‌‌توانست چنین کاری‌ بکند...</font></div><div style=""><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style=""><font color="#241801" style=""><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">موری‌ دوباره گفت: «همه می‌‌دانند که روزی‌ می‌‌میرند، اما کسی‌ این را باور نمی‌‌کند. اگر باور می‌‌کردیم، رفتارمان را تغییر می‌‌دادیم.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;گفتم به عبارت دیگر درباره مرگ خودمان را فریب می‌‌دهیم.</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«بله. اما راه بهتری‌ هم وجود دارد. راه بهترش این است که بدانی‌ روزی‌ می‌‌میری‌ و برای‌ این مردن آماده باشی‌. این گونه بهتر می‌‌توانی‌ تا روزی‌ که زنده هستی‌ درگیر زندگی‌ باشی‌.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;چگونه می‌‌توان برای‌ مردن آماده شد؟</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«باید کار بودایی‌‌ها را بکنی‌. فرض کن همه روزه پرنده‌ای‌ بر شانه‌ات می‌‌نشیند و می‌‌پرسد: ‎ آیا امروز همان روز است؟ آیا حاضر هستم؟ آیا همه آن کارهایی‌ را که لازم است انجام می‌‌دهم؟ آیا همان کسی‌ هستم که می‌‌خواهم؟»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style=""><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">در حالی‌ که چشمانش هنوز بسته بود ادامه داد: «می‌‌خواهم دل بکنم.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;دل بکنید؟</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«بله، دل بکنم. و این موضوع بسیار مهمی‌ است. نه تنها برای‌ کسی‌ چون من در حال احتضار، بلکه حتی‌ برای‌ کسانی‌ مثل تو که از سلامت کامل برخوردارند. باید دل کندن را یاد گرفت.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;چشمانش را باز کرد و هوا را از ریه‌هایش خارج ساخت. «می‌‌دانی‌ بودایی‌‌ها چه می‌‌گویند؟ توصیه می‌‌کنند که به چیزی‌ دل نبندیم. همه چیز موقتی‌ است.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;گفتم اما مگر شما همیشه توصیه نمی‌‌کردید که زندگی‌ را تجربه کنیم؟ همه احساسات خوش و همه احساسات ناخوشایند را تجربه کنیم؟</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«چرا.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;در این صورت چگونه می‌‌توانید منفصل بشوید؟</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«میچ، داری‌ فکر می‌‌کنی‌. اما دل کندن و منفصل شدن بدین معنا نیست که نگذارید تجربه‌ای‌ به شما نفوذ کند. برعکس، اجازه می‌‌دهید تا عمیقا تجربه کنید. تنها این گونه است که به دل کندن می‌‌رسید.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;متوجه منظورتان نیستم.</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«هر احساسی‌ را که می‌‌خواهی‌ در نظر بگیر. عشق به یک زن، یا احساس اندوه به خاطر یکی‌ از عزیزان و یا شرایطی‌ که من دارم، هراس و تألم از یک بیماری‌ مهلک. اگر نگذاری‌ که این احساس را به طور کامل تجربه کنی‌، هرگز به انفصال نمی‌‌رسی‌. نمی‌‌توانی‌ دست بکشی‌، دل بکنی‌. در واقع گرفتارتر از آن هستی‌ که بترسی‌. از درد می‌‌ترسی‌، از اندوه می‌‌ترسی‌، از آسیب‌پذیری‌ ملازم عشق می‌‌ترسی‌.</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«اما اگر در این احساسات غرق شوی‌. اگر به درون این احساسات شیرجه بروی‌، آن را به طور کامل تجربه می‌‌کنی‌. می‌‌دانی‌ که درد چه معنایی‌ دارد. می‌‌دانی‌ که عشق چیست. می‌‌دانی‌ اندوه کدامست. تنها در این صورت است که می‌‌توانی‌ بگویی‌ ‎ بسیار خوب، این احساس را تجربه کردم. این احساس را شناختم. حالا می‌‌خواهم برای‌ لحظاتی‌ از این احساس منفصل شوم.û»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;موری‌ از سخن بازایستاد و نگاهی‌ به من کرد. شاید می‌‌خواست مطمئن شود&nbsp;</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«می‌‌دانم فکر می‌‌کنی‌ که موضوع صرفا بر سر مردن است. اما این حرف مرا فراموش نکن. وقتی‌ مردن را می‌‌آموزی‌، زندگی‌‌کردن را یاد می‌‌گیری‌.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;موری‌ از عمیق‌ترین هراس‌هایش حرف زد: وقتی‌ گرفتار سرفه‌های‌ شدید می‌‌شد و یا زمانی‌ که نمی‌‌دانست نفس بعدی‌ او از کجا تأمین خواهد شد. می‌‌گفت اینها لحظات بسیار وحشتناکی‌ هستند. نخستین احساسات او وحشت، هراس و اضطراب بود. اما تنها وقتی‌ در این احساسات غرق می‌‌شد، وقتی‌ آنها را به دقت تجربه می‌‌کرد، می‌‌توانست بگوید: «بسیار خوب، این ترس است. از آن فاصله بگیر، دور شو.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">به این فکر افتادم که روزی‌ چند بار باید این را تجربه کنیم. چگونه است که به شدت احساس تنهایی‌ می‌‌کنیم. به حدی‌ که اشک چشمانمان را پر می‌‌کند اما نمی‌‌گذاریم قطره‌ای‌ از آن به بیرون تراوش کند، چرا که قرار نیست گریه کنیم. و یا در عشق کسی‌ می‌‌سوزیم، اما حرفی‌ نمی‌‌زنیم، نمی‌‌دانیم که این حرف روی‌ روابطمان چه تأثیری‌ بر جای‌ می‌‌گذارد.</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;طرز برخورد موری‌ کاملاً عکس این بود. شیر را باز کنید. خود را بااحساس شستشو دهید. گزندی‌ متوجه شما نیست. تنها به شما کمک می‌‌کند. اگر هراس را به درون خود راه دهی‌، اگر آن را مانند یکی‌ از پیراهن‌های‌ آشنایت بپوشی‌، می‌‌توانی‌ به خودت بگویی‌: «بسیار خوب، این ترس است. مجبور نیستم بگذارم بر من چیره شود. آن را به همان شکلی‌ که هست می‌‌بینم.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;درباره تنهایی‌ هم همین مطلب صادق است: «دست می‌‌کشید، رها می‌‌کنید. می‌‌گذارید تا اشکتان سرازیر شود. آن را به طور کامل احساس می‌‌کنید و سرانجام به شرایطی‌ می‌‌رسید که می‌‌توانید بگویید: «بسیار خوب، این لحظات تنهایی‌ من بود. از تنهایی‌ نمی‌‌ترسم. اما حالا می‌‌خواهم این احساس تنهایی‌ را به کنار بگذارم و به این توجه کنم که احساسات دیگری‌ نیز در این دنیا وجود دارد. می‌‌خواهم آنها را نیز تجربه کنم.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;موری‌ دوباره تکرار کرد: «انفصال، دل کندن.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;بعد چشمانش را بست و سرفه کرد.</font></div></div><div style=""><br></div><div style=""><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«اینهمه تأکید بر جوانی‌ ــ من یکی‌ خریدارش نیستم. گوش کن، خوب می‌‌دانم که جوانی‌ تا چه اندازه می‌‌تواند فلاکت‌بار باشد. از این رو آن‌قدر از عظمتش برایم حرف نزن. چه بسیار جوان‌هایی‌ که به من مراجعه می‌‌کردند، هرکدام در اندوه محنتی‌ به سر می‌‌بردند، احساس نابسندگی‌ داشتند، زندگیشان فلاکت‌بار بود، آن‌قدر بد که می‌‌خواستند خودشان را بکشند و راحت شوند...</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«و افزون بر همه این ناملایمات، جوان‌ها عاقل نیستند. از زندگی‌ اطلاع چندانی‌ ندارند. چگونه می‌‌توان همه‌روزه زندگی‌ کرد و ندانست که در پیرامونت چه می‌‌گذرد؟ همه در حال بهره‌برداری‌ از تو هستند، تشویقت می‌‌کنند که این عطر را بخری‌ یا آن لباس را بپوشی‌ تا زیبا و جذاب شوی‌. و تو هم حرفشان را باور می‌‌کنی‌. واقعا بی‌‌معناست.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;پرسیدم یعنی‌ شما از پیر شدن نمی‌‌ترسیدید؟</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«میچ، من پیری‌ را در آغوش می‌‌کشم.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;در آغوش می‌‌کشید؟</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«خیلی‌ ساده است. وقتی‌ رشد می‌‌کنی‌ و بزرگ می‌‌شوی‌، مطالب بیشتری‌ می‌‌آموزی‌. اگر قرار بود در بیست و دو سالگی‌ باقی‌ می‌‌ماندی‌، عقلت هم به همان اندازه باقی‌ می‌‌ماند. پیرشدن صرفا زوال و تحلیل رفتن نیست. رشد هم هست. چیزی‌ بیشتر از نزدیک‌تر شدن به مرگ است. همه‌اش جنبه منفی‌ نیست، جنبه مثبت هم دارد. می‌‌فهمی‌ که باید بمیری‌ و با این علم و اطلاع بهتر زندگی‌ می‌‌کنی‌.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;گفتم، بله، اما اگر پیر شدن تا این اندازه ارزشمند است، چرا مردم همیشه می‌‌گویند: «آه، اگر می‌‌توانستم روزی‌ دوباره جوان شوم.» کسی‌ را ندیدم که بگوید: «کاش شصت و پنج ساله بودم.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;تبسمی‌ کرد. «می‌‌دانی‌ این نشان‌دهنده چیست؟ زندگی‌ ناموفق. زندگی‌ به دور از معنا. زیرا اگر به معنا برسی‌، دیگر دلت نمی‌‌خواهد که به عقب بازگردی‌. می‌‌خواهی‌ به جلو بروی‌. می‌‌خواهی‌ بیشتر ببینی‌، کارهای‌ بیشتری‌ بکنی‌. نمی‌‌توانی‌ تا شصت و پنج سالگی‌ صبر کنی‌.</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«گوش کن. مطلبی‌ هست که باید بدانی‌. اگر همیشه با پیر شدن نبرد کنی‌، ناخشنودیت را جاودانه می‌‌کنی‌. زیرا پیر شدن اتفاقی‌ است که به هرصورت می‌‌افتد.</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style=""><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">« میچ، به این سادگی‌ که تو فکر می‌‌کنی‌ نیست.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;بله می‌‌دانم.</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«با این حال به نظرم می‌‌رسد مطالبی‌ هست که می‌‌توان به آنها اشاره کرد: اگر به همسرت احترام نگذاری‌، به دردسر می‌‌افتی‌. اگر ندانی‌ چگونه با او به سازش و تفاهم برسی‌، با مشکل روبه‌رو می‌‌شوی‌. اگر نتوانی‌ آشکارا درباره روابطت با او حرف بزنی‌، مشکل پیدا می‌‌کنی‌. و بالاخره داشتن ارزش‌های‌ مشترک هم ضرورت دارد.» اگر ارزش‌های‌ مشترک نداشته باشید، با مشکل روبه‌رو می‌‌شوید. ارزش‌هایتان باید مشترک باشد.</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«می‌‌دانی‌ مهمترین این ارزش‌ها کدامست میچ؟»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;کدامست؟</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«اعتقاد به اهمیت ازدواجت.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;دماغش را بالا کشید و برای‌ لحظه‌ای‌ چشمانش را بست.</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;در حالی‌ که هنوز چشمانش بسته بود، آه کشید. «شخصا فکر می‌‌کنم ازدواج امر بسیار مهمی‌ است و اگر ازدواج نکنی‌، موهبت‌های‌ بسیاری‌ را از دست می‌‌دهی‌.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;بعد موضوع را با اقتباس از شعری‌ که به آن علاقه داشت به پایان برد: «یکدیگر را دوست بدارید یا فنا شوید.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style=""><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">احساس کردم کسی‌ از موری‌ خواسته تا آخرین حرف زندگیش را بزند.</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;موری‌ به نجوا گفت: «با هم مهربان باشید و در قبال هم قبول مسئولیت کنید. اگر این را رعایت کنیم، دنیایمان مکان بهتری‌ برای‌ زندگی‌ می‌‌شود.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;نفسی‌ کشید و گفته مشهورش را تکرار کرد: «یکدیگر را دوست بدارید یا بمیرید.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;مصاحبه تمام شد، اما به دلیلی‌ دوربین همچنان روشن باقی‌ ماند. آخرین صحنه هم فیلمبرداری‌ شد.</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style=""><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«تنها دیگران نیستند که باید آنها را ببخشاییم میچ، باید خودمان را هم مورد عفو قرار دهیم.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">&nbsp;خودمان را؟</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«بله، به خاطر همه آن کارهایی‌ که نکردیم، همه کارهایی‌ که باید می‌‌کردیم. تأسف‌خوردن به آنها بی‌‌فایده است، بخصوص که کسی‌ حال و روز مرا پیدا کند.</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«همیشه دلم می‌‌خواست بیشتر کار می‌‌کردم، دلم می‌‌خواست کتاب‌های‌ بیشتری‌ می‌‌نوشتم. در گذشته خودم را از این حیث سرزنش می‌‌کردم. حال می‌‌بینم که این سرزنش کمکی‌ به من نمی‌‌کرد. کاری‌ کن که به آرامش برسی‌. صلح کن. با خودت صلح کن، با همه اطرافیانت صلح کن.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2"><br></font></div><div style=""><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«بسیار خوب. تفاوت ما با گیاهان و حیوانات این است.</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" size="2">«تا زمانی‌ که بتوانیم یکدیگر را دوست بداریم و مهر و عشقی‌ را که داشتیم به خاطر بیاوریم، می‌‌توانیم بی‌ آنکه واقعا برویم، بمیریم. عشقی‌ که ایجاد می‌‌کنید پایدار باقی‌ می‌‌ماند، خاطراتی‌ که می‌‌آفرینی‌ باقی‌ می‌‌ماند. زنده باقی‌ می‌‌مانی‌ ــ در دل همه کسانی‌ که روی‌ آنها اثر گذاشته‌ای‌.»</font></div><div style=""><font face="Mihan-IransansLight" style="" size="2">&nbsp;صدایش می‌‌لرزید.</font></div><div style="font-size: 10.6667px; text-decoration-line: underline; font-family: Tahoma;"><br></div><div style="font-size: 10.6667px; text-decoration-line: underline; font-family: Tahoma;"><br></div></div></div></div></div></div></font></div></div></div></span></div></div></div> text/html 2019-07-10T16:59:17+01:00 fly74.mihanblog.com موژان تقوی خانه لهستانی = مرجان شیر محمدی + نشر چشمه http://fly74.mihanblog.com/post/293 <div><b style="color: rgb(36, 24, 1); text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام کتاب: خانه لهستانی</b></div><div><div style="text-align: right;"><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-IransansBold"><b>نام نویسنده:&nbsp;</b></font><b style="text-align: right; font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">مرجان شیر محمدی</b></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><b style="font-family: Mihan-IransansBold; font-size: small;">نام انتشارات: نشر چشمه</b></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px; text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: right;"><u style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;"><b>داستان کتاب:&nbsp;</b></u><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Mihan-Iransans; font-size: small; text-align: justify;">&nbsp;</span><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">در طی حضور هیتلر، لهستانی‌ها در نقل و انتقال‌هایی که صورت می‌گیرد، آن تعدادی که به ایران و تهران‌ می‌آیند با هم در این خانه سکنا می‌گزینند. این خانه به سبک قدیم که اتاق‌های زیادی دارد و چندین خانواده‌ در آن زندگی می کنند بود. پس از خرید و فروش‌ها و گذشت سالیان زیاد در آن خانه خانواده‌های ایرانی در آن به زندگی پرداختند. در این کتاب داستان از زبان پسر بچه‌ای که پدرش را در دوران طفولیت از دست داد و به همراه مادر، خاله و مادر بزرگش در آن خانه زندگی می‌کند بیان می‌شود. داستان زندگی خودش و همسایه‌ها در این کتاب روایت می‌شود.</font></div><div><br></div><div style="text-align: right;"><span style="color: rgb(36, 24, 1); font-size: 10.6667px; font-family: Tahoma; text-align: justify;"><font style="font-size: small; font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">نظر من</font><font size="2" style="font-weight: bold; text-decoration-line: underline;">:</font><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><font face="Tahoma" style="text-decoration-line: underline; font-weight: bold;">&nbsp;</font></font></font></span><font color="#241801" size="2"><font face="Mihan-IransansLight">&nbsp;</font></font><font color="#241801" face="Mihan-IransansLight" size="2">داستانش کشش داست ولی کتاب خاصی نبود. انتهاش اتفاق خاصی نیوفتاد</font></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><span style="text-align: justify;"><font face="Mihan-IransansLight"><font size="2"><br></font></font></span></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><hr style="text-align: justify;"><div style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Tahoma"><br></font></div></div><div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">برش هایی از متن کتاب:</u></div></div><div style="color: rgb(36, 24, 1); font-family: Tahoma; font-size: 10.6667px;"><u style="text-align: justify; font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;"><br></u></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Mihan-Iransans" size="2">آدم با معرفتی بود که بعد از این همه سال دوستانش را فراموش نکرده بود. مردم همه دم از معرفت می زنند، چون حرف زدن خرجی ندارد، ولی عمل کردنش را به قول بانو می کوبند به تاق نسیان. چون که حرف زدن یک چیز است و عمل کردن یک چیز دیگر. مثلا بهجت خانم خوب بلد بود بگوید حرمت همسایه واجب است، ولی کو؟ کجا؟ کی دیده بود بهجت خانم حرمت نگه دارد؟ یا سرخابی بی پدر سر صف حرف از عدالت و دوستی می زد. مثل طوطی که یک سری حرف ها را از بر کرده، برای ما سخنرانی می‌کرد، ولی وقتی&nbsp; منوچهر ملاکی توی مدرسه به بقیه زور می گفت و هر آتشی می خواست می سوزاند، به خاطر رفاقتش با پدر منوچهر، زیرسبیلی رد می کرد و به روی خودش نمی آورد که این منوچهر چه آدم بی پدر و مادری است. بله آدم ها این طوری اند. مثل مادام که پیدا می شود که از تهران بکوبد و برود بندر پهلوی سراغ مرده ها. یا اینکه آنقدر معرفت داشته باشد که فقط برای این که شعر حافظ بخواند، سواد فارسی یاد بگیرد. خب این هم خودش یک جور معرفت است. یعنی من به این آدم می گویم با معرفت. حالا ممکن است یکی با من مخالف باشد و بگوید خواندت شعرِ حافظ یا از بَر کردنش چه ربطی به معرفت دارد؟ جوابی ندارم به همچین کسی بدهم، فقط می دانم که این هم از معرفت است. ( صفحه ی ۱۵۰)</font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Mihan-Iransans" size="2"><u><br></u></font></span></div><div style=""><span style="text-align: justify;"><font color="#241801" face="Mihan-Iransans" size="2"><u><br></u></font></span></div></div></div>