کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
شنبه شانزدهم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: جیرجیرک
نام نویسنده:  احمد غلامی
نام انتشارات: نشر چشمه

داستان کتاب: داستان پسری تک فرزند است که پدرش عاشق پیشه فوتبال است، میخواهد هر آنچه که خود نتوانسته است از طریق پسرش محقق بشود. 
داستان پسری است که سربازی اش با دوران جنگ با عراق یکی شده است.
داستان پسری است که  میان روزنامه نگاری با بنفشه ای دلباخته می شود. 
میان بازجویی زندان بنفشه ...
میان جنگ ...

نظر من: اونقدری متنش کشش داشت که بدون کنار گذاشتنش پشت هم بخوانمش، اوایلش یکم یه جوری بود ولی در ادامه اش جالب و زیبا بود، اینکه هر قسمت ناگهان  به صحنه و اتفاق دیگه ای میره جالبه و به دل میشینه، از خواندنش لذت بردم.




بخش هایی از متن کتاب:
    • پایان هر چیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آن را تجربه نکند، نمی فهمد و وقتی تجربه کرد، تجربه اش برای خودش و دیگران فایده ای ندارد. ( صفحه ی 1 )
    • بنفشه گفت: "خیلی کیف داشت. رگمو زدم، احساس سبکی کردم. انگار خونی که از رگ هام بیرون  می زد باعث همه ی بدبختی هام بود. داشتم سبک می شدم، مادرم نذاشت. وگرنه الان مثل پر کلاغ سبک شده و رفته  بودم بالا به آسمون."
    همیشه  مادر ها هستند که  نمی گذارند ما سبک بشویم و به آسمان برویم. آن قدر ما را دوست دارند که نخ ما را می بندند به انگشت خودشان تا باد ما را نبرد. ( صفحه ی 33 )
    • انفرادی اتاق کوچکی است که کفش پتوی سربازی انداخته اند با دست شویی و توالت و سکوت. و زمانی بسیار طولانی که تا هر چقدر دلت می خواهد خیال را جولان بدهی تا به همه جا سرک بکشد. یاد چیز ها، حرف ها و کسانی می افتی که تعجب می کنی آن ها را چه طور فراموش کرده بودی. من در  انفرادی دنبال خود گشتم. هر کس که ساختن زندانی انفرادی به کله اش زده، آدم جالبی بوده و خوب می دانسته با آدم ها چه طور بازی کند. یعنی درست تر آن است که بگویم می دانسته آدم بهترین دشمن ِ خودش است. لازم نیست او را کتک بزنند یا زیر شکنجه لت و پارش کنند. بهترین راه این است که خودش را با خودش تنها بگذارند تا خودش دخل ِ خودش را بیاورد. ( صفحه ی 38)
    • خنده ی کم رمقی روی لب هاش دوید. گفت: "نمی دونم چرا کار ما فقیر بیچاره ها همه ش به خدا می افته." ( صفحه ی 63 )




    نوع مطلب : نشر چشمه، 
    برچسب ها : جیرجیرک، احمد غلامی، نشر چشمه،
    لینک های مرتبط :


    آمار وبلاگ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
     
     
     
    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات