کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
نام کتاب: دروغگویی روی مبل
نام نویسنده: اروین دی.یالوم
نام مترجم: حسین کاظمی یزدی
نام انتشارات: نشر صبح صادق

داستان کتاب:  روانشناسی برای گذراندن دوره کارآموزی هر بار در مورد بیمارانش و حرف هایی که به آن ها می زند با روانشناسی دیگر به گفت و گو می نشیند.  این روانشناس ۵ سال تلاش می کند یکی از  بیمارانش بتواند از همسرش جدا شود.  اما در یک روز خیلی عادی خبر جدا شدنش را به این روان شناس میدهد. روان شناس جا می خورد چون با حرف های او این اتفاق رخ نداده بود. همسر این بیمار دلیل این رخداد را روانشناس همسرش میداند و بر اساس تجربه های تلخی که در گذشته با چندین روانشناس مرد داشت، برای رو کردن دست او و بیکار کردن از کارش به پیش او می رود ...

نظر من:  نویسنده این کتاب خودش روانشناسه، بر اساس همین اتفاق ها داستان پردازی میکنه. کسانی که به علم روانشناسی علاقه دارند یا در این رشته تحصیل می کنند پیشنهاد میکنم حتما سراغ کتاب های این نویسنده برن. کتاب های دیگه از این مویسنده که خوندم و لذت بردم : وقتی نیچه گریست، درمان شوپنهاور و مامان و معنی زندگی بود تا این لحظه




برش هایی از متن کتاب:




نوع مطلب : نشر صبح صادق، 
برچسب ها : دروغگویی روی مبل، اروین دی.یالوم، حسین کاظمی یزدی، نشر صبح صادق،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: درمان شوپنهاور
نام نویسنده: اروین د.یالوم
نام مترجم: سپیده حبیب
نام انتشارات: نشر قطره 

داستان کتاب:  روان شناسی در چکاپ هر ساله اش متوجه  وجود خالی مشکوک بر روی بدنش می شود. در پی نمونه گیری های انجام شده مشخص می شود که غده ای بدخیم است و نهایتا تا یک سال دیگر زنده می ماند. او برای اینکه پی ببرد در این مدت طبابتش چه کمک هایی کرده با یکی از بیمارانش تماس می گیرد و می بیند که او با اینکه بیمار بوده به روان شناسی می پردازد. در ادامه روان شناس در پی درخواست بیمار برای گذراندن دوره کارآموزی به او پیشنهاد می کند در دوره های گروه درمانگر او شرکت کند. در این جلسه ها داستان نقل می شود.

نظر من: حتما بخوانید. خیلی زیباست. همانند وقتی نیچه گریست و مامان و معنای زندگی.



برش هایی از متن کتاب:
  • هر نفسی که فرو می بریم، مرگی را که مدام به ما دست اندازی می کند، پس می زند .... در نهایت این مرگ است که باید پیروز شود زیرا از هنگام تولد، بخشی از سرنوشت ما شده و فقط مدت کوتاهی پیش از بلعیدن طعمه اش، با آن بازی می کند. با این همه، ما تا آنجا که ممکن است، با علاقه ی فراوان و دلواپسی زیاد به زندگی ادامه می دهیم، همان جور که تا آنجا که ممکن است طولانی تر در یک حباب صابون می دمیم تا بزرگتر شود، 
  • گرچه با قطعیتی تمام می دانیم که خواهد ترکید. ( صفحه ی 15)
  • " هر "چنان بود" را به صورت "من آن را چنین خواستم" بازآفریدن: این است آنچه من نجات می نامم." جولیوس کلمات نیچه را این طور معنا می کرد که باید زندگی اش را برگزیند: باید آن را زندگی کند به جای آنکه با آن زنده باشد. به عبارت دیگر، باید سرنوشتش را دوست بدارد. و بالاتر از همه، پرسش تکرارشونده ی زرتشت است در این باره که آیا می خواهیم دقیقاً همان زندگی زیسته مان را بارها و بارها و تا ابد زندگی کنیم؟ آزمون فکری غریبی ست: با این حال هرچه بیشتر به آن می اندیشید، بیشتر راهنمایی اش می کرد: پیام نیچه به ما این بود که چنان زندگی کنیم که مشتاق تکرار ابدی همان زندگی باشیم. ( صفحه ی 32)
  • با استعداد، هم چون تیراندازی ست که هدفی را می زند که دیگران قادر به زدنش نیستند؛ نابغه، هم چون تیراندازی ست که هدفی را می زند که دیگران قادر به دیدنش نیستند. ( صفحه ی 62)
  • زندگی شاد ممکن نیست؛ بهتر آنکه فرد به حیاتی قهرمانانه دست یابد. ( صفحه ی 67)
  • بنیان های استوار جهان بینی ما و در نتیجه ژرف یا سطحی بودنش در سال های کودکی شکل می گیرد. چنین دیدگاهی بعد ها پیچیده تر، مفصل تر و کامل تر می شود ولی بنیادش تغییر نمی کند. ( صفحه ی 76)
  • دوران کودکی، تنها به این دلیل که فعالیت هولناک دستگاه تناسلی هنوز در خواب است ولی مغز به بالاترین میزان فعالیتش رسیده، دوران بی گناهی و شادی ست، پردیس زندگانی و بهشت گمشده ای که در باقی عمر با حسرت و آرزو به آن می نگریم.( صفحه ی 119)
  • برترین خرد آن است که لذت بردن از زمان اکنون را والاترین هدف زندگی قرار دهیم، زیرا این تنها واقعیتی ست که وجود دارد و مابقی چیزی نیست جز بازی های فکر، ولی می شود آن را بزرگترین بی خردی هم نامید زیرا آنچه تنها برای یک لحظه هست و بعد همچون رویایی ناپدید می شود، هرگز به کوششی جانفرسا نمی ارزد. ( صفحه ی 123)
  • فیلیپ دست به سینه، با گردنی خمیده به عقب و نگاهی خیره به سقف گفت: "مشاهداتی دارم و چند توصیه. نیچه یک بار گفته تفاوت اصلی انسان و گاو این بود که گاو می دونست چطور وجود داشته باشه، چطور بدون بیم - یعنی ترس - در زمان مقدس اکنون، بدون سنگینی بار گذشته و بی خبر از وحشت های آینده زندگی کنه. ولی ما انسان های بدبخت چنان در تسخیر گذشته و آینده ایم که فقط می تونیم مدت کوتاهی در اکنون پرسه بزنیم. می دونین چرا تا این حد در حسرت روزهای طلایی کودکی هستیم؟ نیچه می گه چون روزهای کودکی، روزهای بی خیالی بوده اند، روزهایی عاری از دلواپسی، روز هایی که هنوز آوار گذشته ها و خاطرات دردناک و محزون بر ما سنگینی نمی کرده اند. اجازه بدین به یک نکته ی حاشیه ای هم اشاره کنم: من از یکی از نوشته های نیچه نقل قول کردم ولی این اندیشه متعلق به او نیست: اینو هم مثل بسیاری از اندیشه هاش، از آثار شوپنهاور غنیمت برده." ( صفحه ی 140)
  • فیلیپ با لحنی موقر و با پرهیز از تماس چشمی گفت: "وقتی هفته ی پیش با گیل حرف می زدم، اشاره کردم که هرچی دلبستگی های فرد بیشتر باشه، زندگی کمرشکن تر می شه و رنجی که فرد موقع جدایی از این دلبستگی ها باید تحمل کنه هم بیشتر می شه. شوپنهاور و بودایی ها هر دو معتقدن فرد باید خود رو از دلبستگی هاش جدا کنه و..." ( صفحه ی 164)
  • فردی با استعداد های والا و نادر ذهنی که به حرفه ای صرفا مفید گمارده شود، مانند یک ظرف با ارزش تزئین شده با زیبا ترین نقش هاست که به جای دیگ آشپزخانه استفاده می شود. ( صفحه ی 174)
  • "یعنی ھمیں کاری که یک دقیقه ی پیش کردید؟ امیدوارم من باعت ناراحتی تان نشده باشم.» و جای سرش را به نرمی تکان داد و لبخندی زد: "یک بار معلمم به من گفت کسی نمی تواند دیگری را ناراحت کند. این تنھا خود فرد است که قادر است آرامش خود را بر هم زند." ( صفحه ی 190)
  • "نباید به این مسئله فکر کنیم. گونکا به ما یاد خواهد داد که باید تنها در زمان حال زندگی کنیم. دیروز و فردا وجود ندارند. یادگارهای گذشته و آرزوهای آینده فقط ناآرامی و تشویش به همراه می آورند. راه رسیدن به تعادل از مشاهده ی زمان حال می گذرد: باید اجازه دهیم بدون پریشانی در رودخانه ی آگاهی مان غوطه ور شود و پایین رود." و جای بی آنکه نگاهی به پشت سر بیندازد، بند کیفش را بر شانه انداخت، در کوپه را باز کرد و خارج شد. ( صفحه ی 193)
  • رنج های عظیم موجب می شوند رنج های کوچک تر دیگر احساس نشوند و برعکس، در نبود رنج های عظیم، حتا کوچک ترین دردسر ها و مزاحمت ها مایه عذابند. ( صفحه ی 204)
  • فیلیپ به میان صحبت دوید: " نیچه جایی چیزی گفته به این معنا که وقتی نیمه شب با ترس از خواب می پریم، دشمنانی که مدت ها پیش شکست داده ایم، بر می گردند و به سراغمان می آیند." ( صفحه ی 206)
  • در راه هند در هواپیما، متنی ابتدایی خوانده بود و تحت تاثیر قدرت و درستی چهار حقیقت برتر بودا قرار گرفته بودک
  1.  زندگی، رنج است.
  2. رنج حاصل دلبستگی هاست ( دلبستگی به اشیا ، عقاید، افراد و به زنده ماندن.)
  3. پادزهری برای رنج وجود دارد: ترک آرزو، دلبستگی و ترک خویشتن.
  4. طریقی ویزه برای رسیدن به حیاتی عاری از رنج وجود دارد: هشت مرحله ای به سوی وارستگی. ( صفحه ی 242)
  • گل پاسخ داد: ای ابله! تصور کرده ای من می شکفم تا دیده شوم؟ من برای خودم می شکفم نه برای دیگران، چون شکوفایی خرسندم می کند. سر چشمه ی شادی من در وجود خودم و در شکوفایی ام است. ( صفحه ی 245)
  • فیلیپ حرفش را قطع کرد: " افلاطون به این نتیجه رسیده که عشق در درون کسی ست که عاشقانه، نه در درون کسی که مورد عشقه." ( صفحه ی 260)
  • " همیشه سعی می کنم به خاطر بسپرم که مه ی ما محکومیم به یک زندگی سرشار از بدبختی های گریزناپذیر: زندگی ای که اگر از واقعیت هاش خبر داشتیم، هیچ کدوم مون حاضر نمی شدیم انتخابش کنیم. از این نگاه همه ی ما - به قول شوپنهاور-  همتایانی رنجوریم و همگی در طول زندگی، در نیاز به مدارا و دریافت عشق از همسایه هامون شریکیم." ( صفحه ی 266)
  • سرور و شادمانی جوانی ما بخش به این دلیل است که در حال بالا رفتن از تپه ی زندگی هستیم و مرگ را که در آن سوی کوهپایه جا خوش کرده، نمی بینیم. ( صفحه ی 269)
  • در کنار عشق به زندگی، میل جنسی خود را به صورت نیرومندترین و پابرجاترین انگیزه آشکار می کند و نیمی از نیروها و افکار بخش جوان جامعه را بی وقفه به خود اختصاص می دهد. این میل، هدف غایی تقریباً تمامی کوشش های انسانی ست. تأثیری ناخوشایند بر مهمترین روابط بشری دارد، جدی ترین دل مشغولی ها را به وقفه می اندازد و گاه برترین اذهان بشرى را برای مدتی سرگشته و حیران می کند.... میل جنسی حقیقتا بخش نامرئی هر کردار و رفتاری ست و به رغم همه ی حجاب ها و پرده هایی که بر آن می افکنند، خود را آشکار می سازد. دلیل جنگ است و هدف و مقصود صلح،... منبع بی پایان ذکاوت و شوخ طبیعی ، کلید تمامی کنایه ها و تلمیح ها، معنای همه ی اشارات رازآمیز و پیشنهادهای بر زبان نیامده و نگاه های دزدیده شده است. مایه ی خلسه ی جوانان و نیز اغلب پیران است؛ فکر همیشگی غیر پرهیزکاران است حتی بر خلاف اراده شان. ( صفحه ی 296)
  • پاسخ آرتور به پرسش خویش، بیشتر از 150 سال بعد در رشته ی روان شناسی و روان کاوی تکاملی روی داد پیش بینی می کند. او می گوید آنچه حقیقتا ما را هدایت می کند، نیاز ما نیست، بلکه نیاز بشر است. این طور ادامه میدهد که: " پایان حقیقی هر داستان عاشقانه ای- گرچه طرفین ذینفع از آن غافلند- این است که کودکی پس انداخته شود. پس آنچه بشر را در اینجا هدایت می کند، در واقع غریزه ای ست معطوف به آنچه برای گونه بهترین است در حالی که انسان تصور می کند تنها در جست و جوی اوج لذت خویش است."
او  اصول حاکم بر انتخاب جفت رابا جزئیات فراوان شرح می دهد " هرکس بر آنچه خود ندارد عاشق می شود"  ولی بارها تاکید می کند که انتخاب در واقع از قبل و به دست نبوغ گونه ی بشر انجام شده است. " انسان به وسیله ی روح گونه ی زیست شناختی اش تسخیر شده و اکنون تحت فرمانروایی این روح قرار دارد؛ دیگر متعلق به خود نیست... زیرا در نهایت، علائق خود را نمی جوید بلکه در پی علائق فرد سومی ست که قرار است به دنیا بیاید." 
بارها تأکید می کند که نیروی جنسی مقاومت ناپذیر است. "زیرا بشر تحت تاثیر تکانه ای ست نظیر همان غریزه ای که بر حشرات حاکم است و او را وامی دارد اهدافش را بی چون و چرا و به رغم همه ی استدلال های منطقی اش دنبال کند..... نمی تواند از چنگ این تکانه رها شود." و عقل و منطق را در آن راه نیست. اغلب پیش می آید که فرد خواهان کسی می شود که منطق می گوید باید از او دوری کند، ولی ندای عقل در برابر نیروی شهوت جنسی ناتوان است. او از ترنس، نمایشنامه نویس لاتینی، نقل قول می کند که: " آنچه با منطق به دست نمی آید، به حرف منطق عمل نمی کند." ( صفحه ی 296)
  • اگر رازم را مسکوت نگه دارم، آن راز زندانی من است؛ اگر بگذارم از دهانم خارج شود، این منم که زندانی آنم. بار درخت سکوت، میوه ی آرامش است. ( صفحه ی 299)
  • اگر نمیخواهیم بازیچه ی دست هر فرومایه ای و مایه ی ریشخند هر تهی مغزی باشیم، اصل اول این است که محتاط و دست نیافتنی بمانیم. ( صفحه ی 319)
  • باید برای آرزو هایمان مرزی قائل شویم، اشتیاقمان را مهار کنیم، بر خشم مان چیره شویم و همواره این واقعیت را در نظر داشته باشیم که هر کس قادر است تنها به سهم بسیار کوچکی از آنچه ارزش داشتن را دارد، دست یابد ... ( صفحه ی 352)
  • هیچ گل سرخی بی خار نیست. ولی خار های بی گل فراوانند. ( صفحه ی 358)
  • کار، دلهره، جان کندن و گرفتاری، سرنوشت همه ی انسان ها در طول زتدگی شان است. پس اگر همه ی اشتیاق ها به محض سربرآوردن، برآورده شوند، مردم چگونه زندگی شان را پر کنند و وقت بگذراند؟ فرض کنید نژاد انسان به آرمانشهر برده می شد، به جایی که همه چیز خود به خود می رویید و کبوتر ها کباب شده پرواز می کردند؛ جایی که هرکس در جای معشوقش را می یافت و در حفظ او همم مشکلی نداش؛ آن وقت مردم از ملال می مردند و خود را حلق آویز می کردند؛ یا باید می جنگیدند و همدیگر را خفه می کردند و می کشتند و در نتیجه رنجی بیش از آنچه اکنون طبیعت برایشان تدارم دیده، برای خویش فراهم می کردند. ( صفحه ی 362)
  • وقتی در یک سفر دریایی، کشتی لنگر می اندازد، از کشتی خارج می شوی تا نفسی تازه کنی و گیاه و صدفی جمع کنی. ولی همواره باید ذهنت را معطوف به کشتی نگاه داری و مدام مراقب باشی مبادا ناخدای کشتی فراخوان دهد، و باید به آن فراخوان گوش دهی و همه ی آن چیز ها را رها کنی و باز گردی و گر نه با تو هم چون گوسفندی رفتار می شود که با ریسمان می بندندش و به درون انبار کشتی می افکنند.
زندگی انسان نیز چنین است. اگر زن وفرزند جای گیاه و صدف را بگیرند، هیچ چیز نباید برای حفظشان جلودارمان باشد. ولی آن گاه که ناخدا فرا بخواندمان، باید به سوی کشتی دوید، همه ی آن چیز ها را گذاشت و رفت، و پشت سر را هم نگاه نکرد. و اگر در کهن سالی باشی، هرگز از کشتی زیاد دور مشو، مبادا که ناخدا فرا بخواندت و تو آماده نباشی. ( صفحه ی 383)
  • زندگی را می توان به تکه پارچه ای گلدوزی شده تشبیه کرد هر کس در نیمه ی نخست عمر، به تماشای رویه ی آن می نشیند و در نیمه ی دوم، پشت آن را می نگرد. پشتش چندان زیبا نیست ولی آموزنده است زیرا بیننده را قادر می سازد ببیند که چگونه رشته های نخ به هم پیوسته اند. ( صفحه ی 385)
  • " چیزای خیلی بیشتری بود. شوپنهاور متوجهم کرد که ما محکوم شده ایم تا ابد با چرخ امالمون بچرخیم: چیزی رو آرزو می کنیم، به دستش می یاریم و از لحظه ی گذرای خشنودی لذت می بریم، لحظه ای که خیلی زود به دلزدگی ختم می شه و بعد بی چون و چرا آرزوی بعدی و " می خواهم" بعدی از راه میر سه. راه برون رفت، برآورده سازی و فرونشانی آرزو ها نیست. باید به طور کامل از چرخ پایین جهید. این کاری بود که شوپنهاور کرد و کاری بود که من کردم." ( صفحه ی 444)
  • باید در برابر هر نابخردی، کاستی و پلیدی انسانی گذشت داشته باشیم و به خاطر بسپاریم که آنچه در پیش روی داریم، در واقع نابخردی ها، کاستی ها و پلیدی های خود ماست( صفحه ی 475)
  • شوپنهاور در سراسر زندگی اش با حضور همه جایی مرگ دست به گریبان بود. در نخستین کتابش که بیست و چند سالگی نوشته است، می گوید: " زندگی تن های ما، صرفا مرگی ست که مدام باز داشته شده و همواره به تاخیر انداخته شده است ... هر نفسی که فرو می بریم، مرگی را که مدام به ما دست اندازی می کند، پس می زند و  به این ترتیب هر لحظه با آن دست به گریبانیم."
مرگ را چگونه تصویر می کرد؟ استعاره های رویارویی با مرگ در نوشته هایش فراوان است؛ ما گوسفندانی هستیم که مزرعه به جست و حیز مشغولیم و مرگ، قصابی ست که هوسبازانه ما را یک به یک برای سلاخی بر می گزیند. یا کودکانی هستیم که مشتاقانه در انتظار آغاز نمایش در تماشاخانه  ایم و خوشبختانه نمی دانیم قرار است چه بلایی بر سرمان بیاید. یا دریانوردانی هستیم که کشتی هایمان را با اشتیاق  و حرارت هدایت می کنیم تا از صخره ها و گرداب ها در امان بمانند در حالی که مستقیم و بدون خطا به سوی کشتی شکستگی مصیبت بار نهایی پیش می رویم. 
توصیفش از چرخه ی زندگی همواره سفری به شدت نومیدانه را به تصویر می کشد:
 چه تفاوتی ست میان آغار و پایانمان! آغازمان با جنون اشتیاق و خلسه ی لذت جسمانی ست؛ پایانمان در ویرانی همه اجزا و بوی تعفن اجساد در مسیر تولد تا مرگ، سلام و لذت زندگی همواره در سراشیبی ست؛ کودکی رویایی سرشار از شادی و شعف، نوجوانی سرخوشانه، بزرگسالی شاق و پر زحمت، پیری رنجورانه و اغلب ترحم انگیز، عذاب آخرین بیماری و سرانجام سکرات موت. آیا دقیقا مثل این نیست که هستی گامی نادرست است که پیامد هایش به تدریج بیشتر و بیشتر نمایان می شود؟ ( صفحه ی 519)








    نوع مطلب : نشر قطره، 
    برچسب ها : درمان شوپنهاور، اروین دی.یالوم، سپیده حبیب، نشر قطره،
    لینک های مرتبط :


    آمار وبلاگ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
     
     
     
    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات