کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: خیانت
نام نویسنده: پائولو کوئلیو
نام مترجم: اعظم خرام
نام انتشارات: نشر کتاب پارسه

داستان کتاب:  زنی از یکنواختی زندگی اش خسته می‌شود و در ملاقاتی عشق دوران مدرسه‌اش را  می‌بیند. این ملاقات بدین صورت بود که زنی خبرنگار که دارای دو  کودک و همسر است به سراغ مردی می‌رود که کاندیدای ریاست کشور است که او هم دارای همسری است، تا با پرسش و گرفتن پاسخ مطلب برای نشریه ‌اش تهیه کند. این زن در بین اینکه میتواند تغییری در زندگی روزمره و یکنواختی زندگی‌اش ایجاد کند دست به خیانت بزند یا سراغ این کار اصلا نرود گیر می‌کند‌ و ....

نظر من:  کتاب از پائولو کوئلیو ، موضوع هم که جالب پس خوندنش پیشنهاد میشه.



برش هایی از متن کتاب:

مثل بچه‌ها یاد می‌گیریم که اگر گریه کنیم، محبت و نوازش دریافت می کنیم، اگر غم خود را بروز دهیم دلداری داده می‌شویم‌ و اگر نتوانیم آنچه را می‌خواهیم با لبخند بگیریم قطعا با اشک هامان خواهیم گرفت.
اما در بزرگسالی دیگر گریه نمی کنیم به جز در حمام، جایی که هیچ کس هق هق ما را نمی شنود. لبخندی که به بچه هامان می زنیم به کسی دیگر نمی زنیم. احساساتمان را نشان نمی دهیم چون ممکن است دیگران فکر کنند ضعیف و آسیب پذیریم و از ما سو استفاده کنند. خواب بهترین درمان است.( صفحه ی ۵۰)

از بابت پنهان نگاه داشتن عشقی ناممکن در دل،باید طلب بخشش کرد؟ نه؛ قطعا نه.
چون عشق خدا به ما هم غیر ممکن است، عشقی که هرگز در لحظه پاسخ داده نمی شود اما خدا هنوز عاشق ماست. آن قدر عاشق ماست که پیامبرش را برای ما فرستاد تا برایمان توضیح دهد که عشق چگونه نیرویی است که خورشید و ستاره ها را به حرکت در می آورد.
ما اغلب می شنویم که چگونه می توان دنیا را تغییر داد؟ با چه ایده هایی؟ اما اینها فقط کلمات هستند، کلماتی بی روح و بی احساس، تهی از عشق و هر اندازه هم که منطقی و زیرکانه باشند، باز هم نمی توانند بر ما تاثیر بگذارند.
چرا عشق از ایمان مهم تر است؟ چون ایمان، جاده ای است که ما را به سمت عشقی بزرگ تر اهنمایی می کند.
چرا عشق از صدقه و بخشش مهم تر است؟ چون بخشش یکی از جلوه های عشق است و همیشه کل از جز مهم تر است. خیریه و صدقه تنها یکی از راه های فراوانی است که عشق استفاده می کند تا بشر را به مقصد برساند و به همنوعاتش نزدیک تر کند. ( صفحه ی ۱۱۱)

همه ما می دانیم که در هر هفته، هر مناسبت و هر موقعیت، صدقات زیادی داده می شود، بدون آنکه عشقی در آن ها نهفته باشد.
در چنین موقعیت هایی، مردم با پرداخت پولی در خیریه شرکت می کنند و با جواهر ها و لباس های گران قیمتشان نیز خوش اند. دیگر فکر نمی کنند اگر به فکر بی خانمان های سومالیایی و آوارگان یمنی و گرسنگان اتیوپی بودیم، دنیا جای بهتری می شو. در این مراسم شرکت می کنیم و دیگر خود را بابت نمایش بی رحمانه ثروت مقصر نمی دانیم و هرگز از خودمان نمی پرسیم که آن پول ها کجا می رود؟
آنها که در مراسم خیریه شرکت نمی کنند یا کسانی که توان پراخت مبلغ زیادی را در این راه ندارند، به اهدای سکه ای به فقیری قناعت می کنند. چه کاری راحت تر از پرت کردن یک سکه جلوی فقیر است؟ انجام دادن این کار حتی از انجام ندادنش راحت تر است. چه حس آسودگی و آرامشی، فقط با یک سکه؟! هم به صرفه است و هم مشکلات آن بی نوا را حل میکند؟! در حالی که اگر ما واقعا عاشق او بودیم خیلی کار های دیگر برایش انجام میدادیم؛ یا اصلا کاری نمی کردیم، آن سکه را هم نمی دادیم.
کسی چه می داند؟ شاید عذاب وجدان، عشق واقعی را در ما بیدار کند. این چیز ها را امروز بهتر می فهمم. اگر موفق ترین زن دنیا بودم، اگر بیش از ماریان مورد توجه و ستایش بودم، هیچ ارزشی نداشتم اگر عشقی در قلبم نبود. هیچ ارزشی!
هر وقت با هنرمندان،سیاست مداران، فعالان اجتماعی،پزشکان، دانشجویان و حتی خدماتی های شهر مصاحبه می کنم، ازشان می پرسم " هدف شما چیست؟" بعضی می گویند تشکیل خانواده یا موفق شدن در شغلی که دارند. اما وقتی دوباره و این بار عمیق تر می پرسم، پاسخ می دهند، تلاش برای ساختن جهانی بهتر. دلم میخواهد اعلامیه ای با حروف طلایی چاپ کنم، به پل مون بلان ژنو بروم، و به هر عابر رهگذر یا سواره ای اعلامیه ای بدهم که در آن نوشته شده باشد :
از همه کسانی که امیدوارند روزی برای بشریت کاری بکنند، میخواهم فراموش نکنند که حتی اگر کالبدشان را در راه بشریت به آتش بکشند، چنانچه عشقی درون خود نداشته باشند، چیزی به دست نخواهند آورد. هیچ. مطلقا هیچ. ( صفحه ی ۱۱۲)

چیزی مهم تر از عشقی که در زندگی خودمان بازتاب داشته باشد، نمی توانیم به دیگران ببخشیم. عشق، زبان جهانی است. در جوانی زیاد سفر کرده ام. کشور های فقیر و ثروتمند زیادی را دیده ام. در سفر ها زبان محلی مردم را نمی دانستم اما شیوایی و فصاحت بی صدای عشق و محبت، در هر جایی می تواند مرا و منظورم را به دیگران بفهماند.
پیام عشق در روش زندگی ام پنهان است، نه در الفاظ و کار هایم. عشق از عناصر زیادی تشکیل شده است. مثل نور سفید. ما در مدرسه می آموزیم که اگر منشوری را جلو پرتو نور بگیریم، منشور نور را به هفت رنگ تجزیه می کند، رنگ های رنگین کمان.
عشق نیز چون نور از عناصری تشکیل شده است. آنها فضایلی هستند که هر روز درباره شان می شنویم و هر لحظه می توانیم مرورشان کنیم.
بردباری: عشق صبور است.
مهربانی: و مهربان است
فروتنی : بدون تکبر.
ادب: بدون بی ادبی.
فداکاری: به خودش نمی اندیشد.
خوش اخلاقی: زودرنج نیست.
عشق: به دور  از مکر و تزویز است.
خلوص: از ارتکاب اشتباه خرسند نمی شوند و مشتاق صداقت است.
همه این هدایا مربوط به ماست. مربوط به زندگی روزانه مان، همین امروز و فردایمان، نه مربوط به جهانی دیگر. ( صفحه ی ۱۱۳)

مشکل اینجاست که مردم مایلند این ویژگی ها را به عشق به خدا مرتبط کنند اما عشق به خدا چگونه جلوه می کند؟ از طریق عشق به همنوع.
برای رسیدن به آرامش در بهشت، باید عشق را روی زمین بیابیم. بدون آن موجود بی ارزشی هستیم. من عشق می ورزم و هیچ کس نمی تواتد آن را از من بگیرد. من عاشق همسرم هستم، کسی که همیشه مرا حمایت می‌ کند. ( صفحه ی ۱۱۴)

-یعنی همه این شکلی هستند؟
این را وقتی بچه ها خوابیدند و ما هم برای خواب آماده شدیم،از همسرم پرسیدم.
- چه شکلی؟
- مثل من، که یا فکر می کنم عالی‌ام یا افتضاح.
- ما همیشه در حال تمرین خود کنترلی هستیم. خودمان را کنترل می کنیم و سعی می کنیم نگذاریم هیولای درونمان از مخفیگاهش بیرون بیاید.
- درست است.
- ما چیزی که خودمان می خواهیم باشیم، نیستیم. چیزی هستیم که جامعه می خواهد، چیزی هستیم که والدینمان انتخاب می کنند. ما نمی خواهیم کسی را ناامید کنیم. نیاز شدیدی به دوست داشته شدن داریم. بنابراین بهترین ها را در وجود خود خفه می کنیم. کم کم درخشش رویا هامان تبدیل به هیولای کابوس  هامان می شود. آنها کار هایی اند که انجامشان نداده ایم. ممکن هایی که ناممکن کرده ایم. ( صفحه ی ۱۳۵)

پیشنهاد کرد بلند شویم و به پارک برویم. در یکی از ورودی های پارک مهره های پلاستیکی بزرگ شطرنج قرار داده شده و صفحه سیاه و سفید شطرنج  هم روی زمین نقاشی شده بود‌. با وجود سردی هوا بعضی از مردم داشتند بازی می کردند. او به ندرت و من بی وقفه حرف می زدم‌ گاهی وقت ها با رضایت و گاهی مطابق زندگی خودم‌. جلو شطرنج غول‌آسا ایستادیم‌ به نظر می رسید بیشتر متوجه بازی است تا کلمات من. دست از آه و ناله کردن کشیدم و من هم بازی را دنبال کردم؛ گرچه علاقه ای به آن نداشتم.‌ او گفت: 
- تا آخر راه را برو
- تا اخر راه؟ یعنی همسرم را فریب بدهم، کوکائین در کیف رقیبم بگذارم و به پلیس زنگ بزنم؟
خندید.
- این بازیکن ها را می‌بینی؟ آنها همیشه مجبورند حرکت بعدی شان را انجام دهند‌ نمی توانند وسط کار از بازی دست بکشند چون این یعنی قبول شکست. زمانی می رسد که شکست اجتناب ناپذیر است اما دستکم آنها تا آخر بازی کرده اند. فکر کردن به اینکه خوبیم یا بد، پوچ و بی معنی است. امروز آسمان ژنو با ابر پوشیده شده و ممکن است ماه ها طول بکشد تا از آسمان بروند اما دیر یا زود خواهند رفت، با انجان دادن آنچه نباید  انجامش دهی، خودت را پیدا می کنی‌ همان طور که گفتم روشنایی روحت بزرگ تر از تاریکی ات است. اما برای رسیدن به این نقطه باید بازی را تمام  کنی ( صفحه ی ۱۴۹)

- فعالیت غیر اخلاقی؟ همین حالا هم جوان ها را تشویق به مصرف گرایی می کنیم. حتی وقتی تبلیغ می کنیم که سرعت اتومبیل های جدید به دویست و پنجاه کیلومتر می رسد؛ در واقع تشویق به تصادف کردن میکنیم. وقتی گزارش هایی درباره آدم های موفق می نویسیم؛ بدون انکه توضیح دهیم چگونه به آنجا رسیده اند و بقیه را متقاعد می کنیم بی ارزشند، در واقع تشویق به افسردگی و خودکشی کرده ایم. ( صفحه ی ۱۵۰)

اغلب لبخندی برای صورت و کلمه ای حاکی از دلگرمی بر زبان داریم چون هیچ کس نمی تواند تنهایی اش را برای دیگران شرح دهد، مخصوصا وقتی جزو کله گنده ها و از ما بهتران باشیم. اما این تنهایی وجود دارد و بهترین پاره های وجود ما را می خورد. چون ما باید برای ابراز شاد بودن از تمام انرژی مان استفاده کنیم. اگرچه هرگز قادر نیستیم خود را فریب دهیم، پافشار می‌کنیم، ایستادگی می‌کنیم. هر صبح فقط غنچه های روز را نشان می‌دهیم و ساقه خارداری را که به ما آسیب میزند پنهان نگه میداریم، ساقه ای که ما را از درون زخمی می کند.

حتی با دانستن اینکه هر کس از جهتی احساس تنهایی مطلق می کند، باز برایمان تحقیر آمیز است که بگوییم "من تنها هستم و نیاز به هم صحبت دارم" باید این هیولا را بکشم. همه فکر می‌کنند این هیولا مثل اژدهای افسانه ها، خیالی است. اما اینگونه نیست. من منتظر شوالیهای نجیب و اصیلم که با همه شکوهش برای مغلوب کردن آن بیاید و آن را برای همیشه به قعر دوزخ بیاندازد. اما شوالیه هرگز نمی آید .با این حال نمی توانیم امیدمان را از دست بدهیم. کارهایی کرده‌ایم که معمولاً نمی کنیم. جرئت کرده این به ورای آنچه خوب و مورد نیاز ماست برویم. تیغ های درونمان بزرگ تر خواهند شد و هر روز بیشتر ما را در بر خواهند گرفت. ما هنوز هم نباید از نیمه راه برگردیم. همه به نتیجه نهایی چشم دوخته‌اند. انگار که زندگی بازی شطرنج بزرگی است و تظاهر  میکنیم که برد و باخت در بازی برایمان مهم نیست و مهم،  رقابت است. اجازه می دهیم احساسات واقعیمان جوانه بزنند آنها را مبهم و پنهان نگه میداریم. اما بعد ...( صفحه ی ۱۵۷ )

او برایم توضیح داد که همه ما در هنگام تولد، لحظاتی از کشف و شهود داریم و این مساله نزد مونث ها رایج تر است. همان طور که هر محققی می داند، الهه های کشت و باروری همیشه زن بوده اند و بوته های شفابخش را دستان زنان به قبایل غارنشین معرفی کردند. زن ها نسبت به دنیای روحی و احساسی نفوذپذیری ترند و همین آن ها را برای پذیرش بحران ها مستعد می کند، بحران هایی که پزشکان بیشتر به آن حمله عصبی می گفتند و امروزه از اصطلاح دو قطبی برای آن استفاده می کنند، یعنی تمایل برای رفتن از مرحله رضایت کامل به مرحله افسردگی عمیق- آن هم چند بار در روز. از نظر مرد کوبایی، ارواح بیشتر تمایل دارند با زنان صحبت کنند تا با مردان، چون زن ها زبان غیر کلامی را بهتر می فهمند. من سعی کردم با زبان خودش صحبت کنم. ( صفحه ی ۱۷۳)





نوع مطلب : نشر کتاب پارسه، 
برچسب ها : خیانت، پائولو کوئلیو، اعظم خرام، نشر کتاب پارسه،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: من چگونه اروین یالوم شدم
نام نویسنده: اروین د.یالوم
نام مترجم: اعظم خرام
نام انتشارات: نشر کتاب پارسه

داستان کتاب:  از خاطرات و اتفاق‌های زندگی‌اش ( چه دوران کودکی و چه دوران پیری _ الان حدودا هشتاد و خورده ای سن دارد_)و چگونگی نوشتن هر رمانش می‌گوید.

نظر من: خواندنش به علاقه‌مندان این نویسنده و نوشته‌هایش پیشنهاد ویژه می‌شود.


برش هایی از متن کتاب:
  • -ببخشید. میشه بگید اینجا چه خبره؟ و اون‌ها چی دارن می خونن؟
  • او به سمت من برگشت و مستقیما در چشمان من نگاه کرد و با لهجه‌ انگلیسی شیرینش گفت:
  • - می‌گن گاناپاتی دوست‌داشتنی و محبوب ما، سال بعد هم به اینجا بیا.
  • - گاناپاتی؟
  • - دو خواهر روبرو به من زیرزیرکی خندیدند‌.
  • - می‌دانم که زبان و آداب و رسوم ما خیلی گیج‌کننده است. شاید شما اسم این خدا را "گانش" شنیده باشید.
  • - متشکرم، می‌شه بپرسم چرا اون رو در آب رودخانه غسل می‌دن؟
  • - آیین‌های مذهبی به ما قوانین عالم هستی رو یاد می‌دن. چرخه نظم به بی‌نظمی و شکل به بی‌شکلی تا ابد ادامه داره. مجسمه‌های گانش از خاک رس درست شده‌اند و شکل گرفته‌اند و در آب رودخانه حل و بی شکل می‌شن. و این به ما یا می‌ده که جسم نابود میشه ولی خدایی که در اونه، ثابت باقی می‌مونه.( صفحه‌ی ۲۷۰)
  • -چقدر جالب، ممنونم. پس بذار آخرین سوالم رو هم بپرسم. این گلوله‌های کاغذی چطور؟
  • این بار هر سه با هم به پرسش من ریزریز خندیدند.
  • -اون گلوله‌ها به جای ماه هستند. طبق یک افسانه قدیمی، گانش یک شب تعداد زیادی لادو میخوره و...
  • -لادو؟!
  • - لادو اسم نوعی کلوچه است که از آرد سرخ شده و هل دم کرده درست میشه. گانش خیلی این کلوچه ها رو دوست داشته. یه شب تعداد زیادی از اون‌ها رو می‌خوره، اون‌قدر که داشته می‌ترکیده و می‌افته زمین. ماه شاهد این ماجرا بوده و از این صحنه مضحک خنده‌اش میگیره. حالا نخند و کی بخند. گانش از خنده ماه به شدت عصبانی می‌شه و اون رو از جهان تبعید می‌کنه. ولی خیلی زود همه و حتی خدایان برای ماه دلتنگ می‌شن، اون قدر که پیش پدر گانش، یعنی خدای پیشوا، می‌رن و از اون میخوان که گانش رو راضی کنه که از گناه ماه بگذره. ماه هم از گانش معذرت خواهی میکنه. گانش تسلیم میشه و تنبیه ماه رو کم میکنه و بعد از  این ماجرا، ماه فقط اجازا داره یک شب در ماه کامل باشه و بقیه شب ها باید قسمتی از ماه پنهون بمونه.( صفحه‌ی ۲۷۱)
  • -چه داستان جالبی، ولی گانش چه خدای مسخره‌ای بوده با اون کله فیلی‌اش!
  • همسفرم چند لحظه‌ای فکر کرد و بعد اضافه کرد:
  • -لطفا نگذارید داستانی که تعریف کردم باعث بشه اهمیت اعتقادات مذهبی دست کم گرفته بشه. هر ویژگی ظاهری درگانش معنای جالبی داره.
  • او سنجاق سینه ای را که طرح گانش رویش بود، از زیر یقه‌اش باز کرد و بالا گرفت تا من آن را ببینم و ادامه داد:
  • - با دقت به گانش نگاه کنید. هر ویژگی این مجسمه پیام مهمی را به ما منتقل میکنه. سر بزرگ یعنی تفکر بزرگ داشته باشید، گوش‌های بزرگ یعنی خوب و کامل بشنوید و چشم های کوچک یعنی با دقت تمرکز کنید. آه، یه چیز خیلی مهم دیگه، دهان کوچک اونه که به ما یاد میده کمتر حرف بزنیم. و همین باعث میشه من به خودم بیام و از خودم بپرسم نکنه زیادی حرف زدم؟
  • -آه، نه، ابدا.
  • ...
  • -لطفا ادامه بدید، چرا اون فقط یک عاج داره؟
  • -تا همیشه یادمون بمونه که چیز‌های خوب رو نگه‌داریم و چیز های بد رو دور بندازیم.
  • -این چیه تو دستش؟ شبیه تیشه یا تبره، درسته؟
  • -بله، این تبر یعنی ما باید وابستگی‌هامون رو کم کنیم.
  • - بیشتر شبیه مذهب بوداست.
  • -  نباید فراموش کنیم که بودا از اقیانوس بزرگ شیوا بیرون اومده.
  • - یک سوال دیگه: یک موش زیر پای اون می‌بینم. من این موش رو در تمام مجسمه های گانش دیده‌ام.
  • -آه، این جالب ترین مشخصه اونه.
  • چشمانش مرا به خلسه می‌برد. احساس کردم در زیر نگاه خیره‌اش ذوب می‌شوم. او برایم توضیح داد:
  • - این موش نشانگر " آرزو و شهوت ماست" و گانش به ما یاد می‌ده که باید خواسته‌هامون رو تحت کنترل خودمون در بیاریم.( صفحه‌ی ۲۷۲)
  • جمله‌ای از چنین گفت زرتشت به من می‌گوید:
  • "اگر هدف و معنای خلقتم، رسیدن به همین زندگی‌ای است که به آن رسیده‌ام، خب پس دلم می‌خواهد یک بار دیگر زندگی کنم."( صفحه‌ی ۴۳۸)





نوع مطلب : نشر کتاب پارسه، 
برچسب ها : من چگونه اورین یالوم شدم، اورین دی یالوم، اعظم خرام، مشر کتاب پارسه،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات