کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: کوه پنجم
نام نویسنده: پائولو کوئلیو
نام مترجم: دل آرا قهرمان
نام انتشارات: نشر آسیم

داستان کتاب:  کودکی بر او حرف هایی نازل می شود که در شهرش، ا را پیامبر می‌نامند. پس از آن که بزرگ می‌شود، در کشورش بر سر خدا جنگ می شود و در پی کشتن پیامبر ها بر می آید ...

نظر من:  کتاب از پائولو کوئلیو  هست که دیگه حرفی توش نیست.



برش هایی از متن کتاب:

ایلیا گفت:
-من به خداوندی خدمت کردم که اکنون مرا به دست دشمنانم رها کرده است. کاهن یهودی که از لاویان بود پاسخ داد:
- خدا، خداست. او به موسی نگفت که من خوبم یا بد فقط گفت: من هستم. او همه آن چیزی است که در زیر آسمان وجود دارد، او برق درخشانیست که خانه را می‌سوزاند، و دست انسان است که خانه را دوباره می‌سازد. (صفحه‌ی ۹)


کاهن می‌دانست که از همه سلاح های مخربی که بشر اختراع کرده است، کلام وحشتناک ترین و قوی ترین سلاح است. خنجر و نیزه  رد خون به جا می‌گذاشتند، نیزه پرتاب شده از دور دست دیده می‌شد، زهر ها را می‌شد شناخت و از آن ها اجتناب کند. اگر آیین و رسوم مقدس منتشر می‌شد بسیاری از آدمیان می کوشیدند تا برای تغییر در مسائل جهان از آن ها استفاده کنند و خدایان از این بابت آشفته می شدند. تا آن زمان تنها قشر روحانی خاطرات اجدادی را حفظ می کردند و این اسرار شفاها نقل می شد و سوگند وفاداری برای پنهان نگاه داشتن آنها واجب بود. از طرفی برای درک و فهم  حروف مصری که در دنیا پراکنده شده بود سال ها مطالعه و زحمت لازم بود و از این طریق تنها کسانی که آماده شده بودند یعنی کاتبان و کشیشان اجازه داشتند و قادر بودند که اطلاعاتی را منتقل کنند. ( صفحه ی ۷۲)

- تو نمی‌دانی چه می گویی. فاجعه ای در کار نیست. تنها چیزی که وجود دارد "گریز ناپذیر" است. هر چیزی دلیل وجودی خود را دارد و این تو هستی که باید بین آنچه گذراست و آنچخ مایدار هست تمیز و تشخیص دهی.
ایلیا پرسید:
- چه چیزی گذراست؟
- "گریز ناپذیر".
- وچه چیزی پایدار است؟
- درس هایی که از  "گریز ناپذیر" می‌آموزیم. ( صفحه ی ۱۵۲)

- اندوهی که شما در چشمان من خواندید، بخشی از داستان زندگی من است. اما بخشی کوچک که فقط چند روز بیشتر طول نمی کشد. فردا هنگامی که در جهت اورشلیم به راه بیفتم، نیروی خود را از دست می دهد و کم کم ناپدید می شودگ غم ها برای ابد ادامه ندارند، وقتی که ما به سوی آن چیزی که همواره خواسته ایم حرکت می کنیم.
-آیا همیشه باید رفت؟
-همیشه باید دانست که چه زمانی یک مرحله از زندگی پایان می یابد. اگر برای باقی ماندن در آن مرحله بیش از زمان لازم پافشاری کنی، شادی و احساس آسایش را از دست می دهی و ممکن است که خداوند تو را به راه آورد.
-خداوند سخت گیر است.
-فقط با برگزیدگانش. ( صفحه ی ۲۶۲)

ایلیا به اکبر در آن پایین نگاه کرد. بله خداوند می تواند گاهی خیلی سخت گیر باشد، اما هرگز ماورای توان یک فرد از او چیزی نمی خواهد، کودک نمی دانست که آنان در مکانی نشست اند که ایلیا به فرشته خدا ملاقات کرده و فرمان یافته بود که او را از میان مردگان بازگرداند. ( صفحه ی ۲۶۲)






نوع مطلب :
برچسب ها : کوه پنجم، پائولو کوئلیو، دل آرا قهرمان، نشر آسیم،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
نام نویسنده:  پائولو کوئیلیو
نام مترجم: دل آرا قهرمان
نام انتشارات:  نشر فرزان


داستان کتاب:   ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد » روایتی ست که « پائولو کوئیلیو » نویسنده برزیلی آن را به صورت کتاب در آورده است.

در ایران این کتاب با چندین مترجم و توسط انتشارات مختلف به چاپ رسیده ، که برخی از آن ها عبارت اند از:
انتشارات کاروان با ترجمه آرش حجازی – انتشارات پر با ترجمه میترا میرشکار – انتشارات فرزان با ترجمه دل آرا قهرمان
فیلم این کتاب نیز در سال ۲۰۰۹، توسط امیلی یانگ ساخته شده است.
همان طور که در مقدمه کتاب که توسط پائولو کوئیلیو نوشته شده است خود او تجربه اقامت در بیمارستان روانی را داشته است .
همان طور که از نام کتاب پیداست، داستان درباره دختری به نام “ورونیکا” ست که پس از به پایان رساندن تحصیلش در دانشگاه در رشته حقوق در کتابخانه مشغول به کار می شود. او در سن 24 سالگی، در یک روز معمولی تصمیم می گیرد به خاطر معمولی و تکراری شدن زندگی اش دست به خودکشی بزند. او با خوردن تعدادی قرص خواب آور این تصمیمش را عملی می کند. بعد از مدتی به هوش می آید. زمانی که چشمانش را باز می کند متوجه می شود به دیوانه خانه ای به نام “ویلت” در “اسلووِنی” به سر می برد. ورونیکا در آن دیوانه خانه هم در فکر خودکشی کردن دوباره است تا زمانی که در آنجا دکتر به او می گوید که نهایتاً تا هفته آینده قلبش از پس تپیدن بر می آید زیرا قلب او دچار مشکل شده است. او با متوجه شدن این حقیقت سعی می کند در این یک هفته باقی مانده زندگی کند و کار هایی که دوست دارد و انجام نداده است را انجام دهد.در واقع از زاویه دیگر به زندگی اش در مدت باقی مانده نگاه کند. از آن پس دوست دار ِ زنده بودن می شود. او نگاهی به زندگی این مدتش می کند، می بیند همه مواردی که برای شادی و رضایت داشتن از زندگی باید وجود داشته باشد را داشته ولی چرا او راضی نبوده؟ انگاری همیشه در زندگی اش چیزی کم بوده است. در آن تیمارستان حس ترس را که نوع آن ترس از مرگ است را تجربه می کند و در کنار این حس، حس نفرت و کنجکاوی و عشق و … را نیز لمس می کند.

در اولین روز ورودش با کسی به نام زدکا هم کلام می شود و تجربه غیر مادی زندگی او را می شنود. افرادی را در آنجا ملاقات می کند که بی پروا و بدون توجه به نگاه هایی که به سمتشان هست کار های دلخواه شان را انجام می دهند. داستان زنده ماندن ورونیکا حداکثر تا هفت روز دیگر، بیشتر افراد آنجا را تحت تاثیر قرار می دهد. همه را به فکر وا می دارد .همین موضوع باعث می شود فردی که سالم بود ولی ترجیح می داد در آنجا بماند به دنیای بیرون از تیمارستان بازگردد. او شبی حس می کند نیاز به نواختن پیانو دارد. پای ساز می نشیند و شروع به نواختن می کند. پسری به نام ادوارد به نواختن او گوش فرا می دهد. مختصری از زندگی ادوارد هم نیز در طول داستان بیان می شود.این حس نواختن توسط ورونیکا و گوش دادن توسط ادوارد دو روز ادامه پیدا می کند. ورونیکا به وسیله او عشق را در آنجا تجربه می کند و چون فکر می کند او دچار بیماری است و درد جدایی را نمی تواند حس کند، بی پروا این عشق را به او ابراز می کند. در طول این یک هفته چند بار حمله قلبی به او دست می دهد. بر اثر همین حس علاقه شکل گرفته بین این دو به ادوارد شوک الکتریکی می دهند تا این عشق از سر او بی افتد
در پایان شب ششمین روز پس از تشخیص بیماری اش با ادوارد تصمیم به فرار از آنجا می گیرند تا روز آخر از زندگی ورونیکا را عاشقانه با هم سپری کنند. تمام داستان بیماری ورونیکا تنها داستانی ساختگی توسط دکترش بود تا تحقیق خود را بر روی اثر یک روش درمان بر روی او مشاهده کند. تئوری دکتر ایگور این بود که : آدمها با حرکت در جهت خلاف طبیعت و خلاف خواست حقیقی خویش ماده ای تلخ به نام ویتریول در بدن خود تولید می کنند که آن ها را به سمت نیستی می کشاند. آگاهی از مرگ و در مرحله نهایی آگاهی از زندگی درمان موثر مبارزه با ویتریول می باشد .
ورونیکا بهترین شاهد اثبات این تئوری دکتر ایگور بوده است.

 


بخش هایی از متن کتاب:

  • کافی بود که به قول یکی از افراد “جنون خود را تحت تسلط ” در آورد. می توانست گریه کند، نگران شود، آزرده شود مثل هر آدم به هنجار دیگری به شرط اینکه فراموش نکند که روحش، آن بالا، به همه این مشکلات می خندد. ( صفحه ی 56 )
  •   -می دانم ولی دلیلی برایش ندارم. یادت هست اولین سوالی که از من کردی یادت هست؟
-که یک دیوانه یعنی چه ؟
-دقیقا . این بار می توانم جوابت را بدهم بدون تقلب: دیوانگی، یعنی عدم توانایی انتقال باور ها و تصورات. انگار که تو در  سرزمینی بیگانه هستی: تو همه چیز را می بینی، هرچه در اطرافت می گذرد درک می کنی، اما ناتوان ازتوضیح دادن و کمک گرفتن هستی چون زبان مردم را نمی دانی.
-ما همه یک زمان چنین احساسی داریم.
-ما همه دیوانه ایم، هر کس به نوعی. )صفحه ی 64 )
  • آن سوی حفاظ پنجره ها، ستارگان در آسمان می درخشیدند، و ماه نیمه از پشت کوهستان سر بر می آورد،  شاعران ماه تمام را دوست می داشتند و بهترین اشعار را برای آن سروده بودند اما ورونیکا این ماه نیمه را ترجیح می داد چون برای بزرگ تر شدن هنوز جا داشت می توانست وسعت یابد و پیش از کاستی گرفتن به تمامیت نورش دست یابد.صفحه ی 65 )
  • - من هم برای همین گریه می کردم. وقتی آن قرص ها را خوردم برای کشتن کسی بود که ازش نفرت داشتم. نمی دانستم که ورونیکاهای دیگری هم هستند که می توانم دوستشان بدارم.
-چه چیزی باعث می شود که آدم از خودش بیزار شود؟
- شاید سستی و بی غیرتی. یا ترس مداوم از اشتباه کردن و طبق خواسته ی دیگران عمل نکردن. چند دقیقه پیش بی خیال بودم،محکومیت خودم به مرگ را فراموش کرده بودم. وقتی دوباره موقعیت خودم را به یاد آوردم وحشت برم داشت. ( صفحه ی 68 )

  • او از عشقی که ارزانی اش شده بود نفرت داشت، چون چیزی در عوض از او نخواسته بودند، و این احمقانه، غیر واقعی و خلاف قوانین طبیعت بود. ( صفحه ی 71 ) 
  • به آسمان پر ستاره نگاهی انداخت، ماه در ربع اولش بود _شکلی که او ترجیح می داد_ و تالار را با نور لطیفش روشن کرده بود. دوباره احساس کرد که بی نهایت و ابدیت دست در دست هم گام بر می دارند و کافیست به یکی نگاه کنی، کیهان بی انتها، تا بتوانی حضور آن دیگری را احساس کنی، زمان بی انتها، بی حرکت، لنگر انداخته در زمان حاضر، در حالی که حاوی همه ی اسرار حیات است . ( صفحه ی  72 )
  • دقیقا به همین دلیل او مدیر یک بیمارستان روانی بود و نه از بیماران آنجا: چون او پیش از گرفتن یک تصمیم مدت زیادی به آن فکر می کرد.(صفحه ی75)
  • در تلاش برای حفظ خویش از حملات بیرونی آنها رشد درونی خود را نیز محدود می کنند. آنها سر کار می روند، تلویزیون نگاه می کنند از ترافیک شکایت می کنند، بچه دار می شوند اما همه ی این کار ها را به طور اتوماتیک انجام می دهند بدون هیچ عاطفه ی درونی، چون همه چیز باید تحت کنترل باشد. ( صفحه ی 94)
  • آنقدر به این که مزاحم هستی فکر نکن! اگر کسی خوشش نیاید باید اعتراض کند، و اگر شهامت اعتراض ندارد مشکل اوست. ( صفحه ی 102)
  • به نظر من اگر زنی که فرصت زیادی برای زندگی ندارد، تصمیم میگیرد که وقت اندکش را در کنار تختی بگذراند و به مردی که روی آن خوابیده نگاه کند، یعنی اینجا عشق هست. حتی بیش از آن، اگر این زن یک حمله ی قلبی را پشت سر گذاشته و ساکت مانده است فقط برای اینکه از این مرد دور نشود یعنی این عشق می تواند بزرگ تر شود. ( صفحه ی 164 )
  • ما هر کدام در دنیای خودمان زندگی می کنیم. اما اگر تو به آسمان پر ستاره نگاه کنی می بینی که همه ی این دنیا ها با هم ترکیب  می شوند و منظومه های خورشیدی، صورت فلکی و کهکشان ها را می سازند. ( صفحه ی 164)
  •  حتی بدتر، فکر می کردم که نه تنها آهنگسازان رنج کشیده اند بلکه این دختر که با تمام روحش آنها را اجرا می کند چون می داند که دارد می میرد. و من، آیا من هم نخواهم مرد؟ من روحم را کجا جا گذاشته ام، اگر بخواهم موسیقی حیات خودم را با همین شور و شوق اجرا کنم؟ ( صفحه ی  175)

  •   "مثل یک چشمه جوشان باش و از خود سر ریز کن، نه مثل یک مرداب که همواره همان آب را در بر دارد.". ( صفحه ی 204)




نوع مطلب : نشر فرزان، 
برچسب ها : ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد، پائولو کوئیلیو، دل آرا قهرمان، نشر فرزان،
لینک های مرتبط :
جمعه بیست و دوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: کیمیاگر 
نام نویسنده: پائلو کوئلیو
نام مترجم: دل آرا قهرمان
نام انتشارات: نشر دارینوش

داستان کتاب: در پشت جلد چنین نوشته شده است:
در میان نویسندگان آمریکای لاتین، فقط گابریل گارسیا مارکز است که از آثار پائولو کوئلیو خوانندگان بیشتری دارد. از کتاب هایی که او نوشته تا کنون 6 میلیون نسخه به فروش رفته است و از آن میان، کیمیاگر از همه محبوبیت بیشتری دارد.
اکونو میست، مارس 1995

برای نگارش یک اثر ممتاز دانش وسیع و ژرف نگری های بسیار لازم است ... قوت اندیشه کوئلیو آنقدر است که به یک فرهنگ و یک زبان محدود نشود.
همشهری، آبان 1374



بخش هایی از متن کتاب:
  • مرد جوان شگفت زده پرسید: و این بزرگ ترین دروغ عالم کدامست؟
 -اینست: در زندگی ما لحظه ای فرا می  رسد که تسلط بر زندگی را از دست می دهیم و از آن پس، سرنوشت، بر هستی ما مسلط می شود و این بزرگ ترین گزافه عالم است. ( صفحه ی 21 )
  • -منظور آن چیزیست که تو همیشه آرزو داری که انجام دهی. هر یک از ما از ابتدای جوانی می داند که " افسانه شخصی" اش چیست.
در آن سن و سال همه چیز روشن و واضح است، همه چیز امکان پذیر است و آدم نمی ترسد که خیالبافی کند و هر چه را که در زندگی دوست دارد مجسم کند و آرزو کند. معذالک با گذشتن زمان، نیرویی اسرارآمیز شروع به مداخله می کند تا ثابت کند که تحقق " افسانه شخصی" محال است. ( صفحه ی 24 )
  • اگر تو با وعده دادن آنچه که هنوز نداری براه افتی، میل به دست آوردن آن را از دست خواهی داد. ( صفحه ی 27 )
  • آیا من گنجینه ام را خواهم یافت؟
دستش را دوباره داخل خورجین کرد تا یکی از سنگ ها را بیرون بیاورد که آنها لغزیدند و از سوراخی که در پارچه ته خورجین بود به زمین افتادند. خم شد آنها را برداشت. اصلا متوجه سوراخ ته خورجین مشده بود. وقتی خواست "اوریم" و "تممیم" را دوباره در آن بگذارد به یاد یک جمله دیگر پیرمرد افتاد:
-سعی کن نشانه ها را بیابی و به آن ها احترام بگذاری.
این خودش یک علامت بود. مرد جوان خنده اش گرفت. آن ها را داخل خورجین گذاشت بدون آنکه  قصد دوختن آن را بکند، سنگ ها می توانستند هر وقت دلشان خواست از آن سوراخ بگریزند. فهمید که مطالبی هست که نباید درباره آنها کنجکاوی کرد چون نباید از سرنوشت گریخت. ( صفحه ی 42 )
  • ناگهان این حس به او دست داد که هم می تواند دنیا را با چشمان یک غارت شده بدبخت نگاه کند و هم با چشمان یک ماجراجوی در جستجوی گنج. ( صفحه ی 43 )
  • همه چیز در زندگی نشانه است. جهان به زبانی ساخته شده که همه می توانند بشنوند ولی آن را فراموش کرده اند. من به دنبال این زبان جهانی هستم، یعنی یکی از چیز هایی که به دنبالش هستم این است. برای همین هم اینجا هستم. ( صفحه ی 68 )
  • برای همه این ها فقط یک دلیل وجود داشت، پیچ و خم ها برای کاروان مهم نبود چون هدف همواره ثابت بود. هنگامی که از همه موانع عبور می کردند دوباره ستاره ای را در مقابل خود می یافتند که راه واحه را نشان می داد و هنگامی که کاروانیان این ستاره درخشان را در آسمان سحرگاه می دیدند در می یافتند به آنها جایی را نشان می دهد که در آن آب پیدا می شود و درخت خرما و زن. ( صفحه ی 73 )
  • من پیشگویی زندگی خود را تامین می کنم و دانش ترکه ها را آموخته ام و می توانم از آنها برای نفوذ در این فضایی که همه چیز قبلا در آن نوشته شده است؛استفاده کنم. من می توانم گذشته را بخوانم و آنچه را که فراموش شده است کشف کنم و علائم حال را دریابم. اما آینده را نمی توانم بخوانم. فقط میتوانم حدس بزنم. زیرا آینده به خدا تعلق دارد و تنها اوست که آن را آشکار می کند. پس من چطور آینده را حدس می زنم؟ به کمک نشانه های زمان حال. راز آینده در زمان حال است، اگر تو به حال توجه کنی، آن را بهتر خواهی کرد و اگر حال را بهتر کنی، آنچه پس از آن می آید، بهتر خواهد شد. آینده را فراموش کن و هر روز را مطابق با قوانین شرع، با اعتماد به عنایت خداوند به بندگانش بگذران . هر روز ابدیت را در خود دارد.
  • "تنها ترس ما اینست که آنچه را داریم از دست بدهیم، خواه زندگیمان باشد و خواه مزارعمان. اما این ترس زمانی از بین می رود که بفهمیم که داستان زندگی ما و داستان جهان هر دو را یک دست واحد رقم زده است." ( صفحه ی 74 )
  • -این همان اصلی ست که همه چیز را به حرکت در می آورد و در کیمیا به آن  " روح جهان " می گویند. وقتی که انسان با تمام وجود چیزی را آرزو می کند، به  "روح جهان" نزدیک تر است و " روح جهان" نیرویی همواره مثبت است.
سپس افزود: روح در انحصار آدمیان نیست و هر آنچه که روی زمین یافت می شود روح دارد، خواه سنگ باشد، خواه گیاه، خواه حیوان یا حتی اندیشه.
هر چه در سطح زمین است بطور مداوم در حال تغییر است، چون زمین هم زنده است و زمین هم روح دارد و ما به ندرت می دانیم که زمین در جهت منافع ما کار می کند. شما باید بفهمید که در مغازه بلور فروشی، حتی گلدان ها هم در جهت موفقیت شما حرکت می کردند. ( صفحه ی 76 )
  • من دارم می خورم تا وقتی که در حال خوردن هستم حواسم فقط به این کار است، وقتی راه می روم همین طور و اگر قرار شد یک روز بجنگم، خوب خواهم جنگید، برای مردن همه روز ها مثل هم هستند. چون من نه در گذشته ام زندگی می کنم و نه در آینده. من فقط زمان حال را دارم و تنها حال برایم جالب است. آن وقت می فهمی که در صحرا زندگی هست و در آسمان ستاره ها و اگر جنگجویان می جنگند این هم بخشی از زندگی انسان هاست. اگر در زمان حال باشی زندگی تبدیل به جشنی دائمی می شود، به عیدی بزرگ چون همیشه در لحظه ای که در آن زندگی می کنیم جریان دارد و فقط در آن لحظه. ( صفحه ی 82 )
  • برای موفق شدن نباید از شکست بترسم. ترس از شکست آن چیزی است که تاکنون مانع از آغاز کار من بوده است. ( صفحه ی 95 )
  • در حقیقت اشیا به خودی خود چیزی را آشکار نمی کنند، این انسان ها هستند که با نگاه کردن به اشیا طریقه ورود به روح جهان را در می یابند. ( صفحه ی  98 )
  • - شاید هم می خواهم آینده را بشناسم تا خود را برای آنچه که اتفاق خواهد افتاد آماده کنم.
- اگر چیز های خوبی باشند تو بطور خوشایندی غافلگیر خواهی شد، و اگر چیز های بدی باشند، خیلی پیش از آنکه اتفاق بیفتد رنج خواهی برد. ( صفحه ی 98 )
  • من با پیشگویی زندگی خود را تامین می کنم. و دانش ترکه ها را آموخته ام و می توانم از آن ها برای نفوذ در این فضایی که همه چیز قبلا در آن نوشته شده است، استفاده کنم. من می توانم گذشته را بخوانم و آنچه را که فراموش شده است کشف کنم و علایم حال را دریابم. اما آینده را نمی توانم بخوانم، فقط می توانم حدس بزنم. زیرا آینده به خدا تعلق دارد و تنها اوست که آن را آشکار می کند. پس من چطور آینده را حدس می زنم؟ به کمک نشانه های زمان حال. راز آینده در زمان حال است، اگر تو به حال توجه کنی، آن را بهتر خواهی کرد و اگر حال را بهتر کنی، آنچه پس از آن می آید، بهتر خواهد شد. آینده را فراموش کن و هر روز را مطابق با قوانین شرع، با اعتماد به عنایت خداوند به بندگانش بگذران. هر روز ابدیت را در خود دارد. ( صفحه ی 99)
  • دیگر چیزی نگو، آدم دوست دارد چون دوست دارد، همین هیچ دلیلی برای دوست داشتن وجود ندارد. ( صفحه ی  117)
  • - به آنچه که پشت سر گذاشته ای فکر نکن. همه چیز در روح جهان حک شده و برای همیشه در آن باقی خواهد ماند.( صفحه ی  118)
  • اگر آنچه یافته ای خالص باشد، هرگز فاسد نخواهدشد. و می توانی روزی به سوی آن بازگردی. ولی اگر درخششی ناپایدار باشد، مثل انفجار  یک ستاره، آن وقت در بازگشت چیزی نخواهی یافت. فقط یک انفجار نو دیده ای و خود این هم ارزش تجربه کردن داشته است. ( صفحه ی  119)




نوع مطلب : نشر دارینوش، 
برچسب ها : کیمیاگر، پائلو کوئلیو، دل آرا قهرمان، نشر دارینوش،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات