کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
جمعه پانزدهم شهریورماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: راه طولانی بود از عشق حرف زدیم
نام نویسنده: رسول یونان
نام انتشارات: نشر نیماژ

داستان کتاب:  داستان  پسریست که تنهایی را انتخاب کرده و بر اثر  این انتخاب با خانواده بحث کرده و راهی خانه پدر بزرگش در جنگل می‌شود و در آنجا با دوست پدر بزرگ و نوه‌اش آشنا می شود و ...

نظر من: من رسول یونان رو فقط شاعر میدونستم تا یکی از اعضای گروه کتاب خوانی این کتاب رو معرفی کردند، خواندنش خالی از لطف نبود ولی خیلی کتاب های بهتری از این کتاب هستند که در این کمبود وقت باید خواندشان.



برش هایی از متن کتاب:

مکثی کرد و بعد در حالی که آدم‌های کافه را نشان می‌داد ادامه داد: اما یادت باشه، با همه به یه اندازه دوستی نمی کنن. با بعضی‌ها چای می‌خورن، با بعضی‌ها نسکافه، با بعضی‌ها غذا، بعضی‌ها هم هستن که آب هم نباید باهاشون خور د. ( صفحه‌ی ۱۶)

وقتی نمی‌خواهی بمانی، بمانی هم رفته‌ای.
وقتی نمی‌گذارند بروی باید بگریزی، وگرنه درهای هیچ زندانی خود به خود باز نمی‌شوند.
وقتی گریختی پا به ناشناخته‌ها بگذار! نترس! با احتیاط جلو برو! تاریکی را کشف کن! کشف نوعی رهایی‌ست. ( صفحه‌ی ۵۶)

گفتم: حالا درباره‌ی خودت بگو! چرا فقط پنجره می‌سازی؟
گلویش را صاف کرد و جواب داد: دوس دارم آدما وقتی نیگا میکنن خوب ببینن! آدما فقط از پنجره می‌تونن دنیارو خوب ببینن!
نگاهش را به دور دست فرستاد و ادامه داد: بعد از این که زلزله اومد و مادربزرگت از دست رفت یه روز سعی کردم چهره‌ش رو بیاد بیارم، می‌خواستم ببینمش دلم واسش تنگ شده بود اما نتونستم. باغچه‌مونو که اغلب از پنجره تماشاش کرده بودم می‌تونستم با جزئیاتش تو ذهنم تصور کنم اما چهره‌ی مادربزرگتو نه، اون موقع بود که متوجه شدم وقتی آدم از پنجره نگاه می‌کنه حواسش جمع تره. از اون روز تصمیم گرفتم به همه چی از پنجره نگاه کنم. پنجره نمیذاره آدم حواسش پخش و پلا بشه.
نگاهش را از دور دست گرفت و داد به من و گفت: وقتی آدما از پنجره نگاه می‌کنن بیشتر دقت می‌کنن. آدما چیزایی رو که از پنجره می بینن بیشتر از اون چیزی که همین جوری می‌بینن به خاطر میسپارن( صفحه‌ی ۷۲)

پنجره‌ها مدلای مختلفی دارن، اما مدلاشون اصلا مهم نیست! چیزی که مهمه ماهیتشونه. هر چیزی ماهیتی داره ماهیت پنجره‌ها هم قرار دادن منظره‌ها تو چارچوبه!( صفحه‌ی ۷۳)

معتقد بوو آدم‌هایی که زخمی می‌شوند خودشان را پنهان می‌کنند تا زخمشان دیده نشود. عده‌ای پشت سکوتشان مخفی می‌شوند، عده‌ای پشت حرف‌هایشان و عده‌ای هم پشت لبخندشان. آن‌ها فکر می‌کنند اگر زخمشان دیده شود از شان و غرورشان کاسته می‌شود، هر طور شده خودشان را پشت چیزی مخفی می‌کنند تا زخمشان را درمان کنند.( صفحه‌ی ۱۰۳)

پدر بزرگ گفت: موجا تو ساحل از بین نمی‌رن‌ها‌. قشنگ نگاه کن متوجه موضوع می‌شی!
دقیق نگاه کردم. موج‌ها دوباره زیر آب آرام و بی صدا به جای اولشان بر‌میگشتند!
پدربزرگ گفت: هیچ چیز تو دنیا از بین نمی‌ره.
و ادامه داد: دریا خیلی چیزا می‌تونه به آدما یاد بده!( صفحه‌ی ۱۰۵)

گفت: تاریکی اولش خوبه، طول که بکشه اذیت می‌کنه!
شمع‌ها را روشن کردیم و در گوشه و کنار کلبه گذاشتیم! شمع ها که جان گرفتند گفت:  نور و روشنی خوبه! آدما توی تاریکی از یادها میرن.
برای این که حرفی زده باشم گفتم: من خیلی‌ها رو می‌شناسم که تو روشنی از یاد ها رفتن!
چشم‌هایش را گرد کرد و به صورتم نگریست و جواب داد: اونا خودشون خواستن!
کمی فکر کرد و گفت: لابد خودشون فراموش‌کار بودن. تو این دنیا اگر کسی یا چیزی رو به یاد نیاری خودت هم یاد آورده نمی‌شی. اغلب اونایی فراموش میشن که خودشون فراموش کارن. ( صفحه‌ی ۱۲۶)

زندگی سرشار از اتفاق‌های مختلف است. اتفاق‌های شاد، اتفاق‌های غمناک. چه بخواهیم چه نخواهیم این اتفاق‌ها می‌افتد. چیزی که مهم است این است که آدم نباید در برابر هر نوع اتفاقی خودش را گم کند. اتفاق‌ها چون موج‌ها می‌مانند. می‌آیند و  می‌گذرند و زمان آن‌ها را کهنه می‌کند؛ درست مثل تالاب پشت سرمان. ( صفحه‌ی ۲۰۷)

دربزرگ می‌گفت: مرگ و زندگی با هم برادرن، با اخلاق متفاوت. یکی لباس روشن داره، یکی تیره. زندگی آدمو به سمت روشنی می‌بره، مرگ به سمت تاریکی.
بعد اضافه می‌کر: هر دو نجات‌دهنده‌ان.
بعد به فکر فرو می‌رفت و می‌گفت: همین طور خسته‌کننده.
گلوش رو صاف می‌کرد و ادامه می‌داد: مرگ آدما رو از دست زندگی نجات می‌ده و زندگی اونا رو از دست مرگ.
خلاصه حرف‌هایش این بود: تا مرگ هست زندگی هم هست و بالعکس.
همیشه در ورای هر کدام چیزی از دیگری جریان دارد.. ( صفحه‌ی ۲۳۹)

پدربزرگ می‌گفت: سفر مهمه. دنیای آدمارو بزرگ‌تر می‌کنه!
و توضبح می‌داد که دنیا هرچه بزرگ‌تر باشد بهتر است. از دنیاهای کوچک دل خوشی نداشت.
می‌گفت: دنیای مورچه‌ها رو به خاطر اینکه کوچیکه زود آب میبره و ادامه می‌داد: وقتی قطره آبی بتونه دنیایی رو ببره، اون دنیا دیگه دنیا نیست!
عمو رحمان ادامه می‌داد: تا میتونید سفر کنین!
و توضیح می‌داد: سفر از وقتی شروع می‌ش که آدم بهش فکر می‌کنه!
وقتی می پرسیدین: اکر مسافر جایی برای رفتن نداشته باشه چی؟
یک صدا می‌گفتند: همیشه جایی برای رفتن هست!
عمو رحمان می گفت: اکثر جاده‌های بزرگ به دریا ختم می‌شن.
پدربزرگ می‌گفت:، خیلیا رو می‌شناسم که کنار دریا اتراق کردن!
وقتی سوال می‌کردیم: اگر یکی نخواد کنار دریا زندگی کنه تکلیفش چیه؟
جواب می‌دادند ما دریا رو مثالزدیم! بره به یه جای دیگه! دنیا پر از جاهای قشنگه!
بعد توضیح می‌دادند که دریا از نظر آن‌ها نام تمام جاهایی ست که در آن‌ها می‌شود راحت زندگی کرد.( صفحه‌ی ۲۳۵)

اگر روزی دنیا را دوست نداشتی جایت را عوض کن تا از زاویه‌ای دیگر به آن بنگری. دنیا در بعضی از زوایا دوست داشتنی‌ست و در بعضی زوایا نه. در  بعضی از زوایا بهتر و زیباست، در بعضی از زوایا تاریک و خسته‌کننده. یادت باشد تو باید جایت را عوض کنی چرا که دنیا هرگز از جایش تکان نمی خورد.( صفحه‌ی ۲۳۷)








نوع مطلب : نشر نیماژ، 
برچسب ها : راه طولانی بود از عشق حرف زدیم، رسول یونان، نشر نیماژ،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic