کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: سه شنبه ها با موری
نام نویسنده: میچ البوم
نام مترجم: علیرضا نوری
نام انتشارات: نشر آواری مکتوب

داستان کتاب:  استاد دانشگاه با کلی مدارک و افتخاراتی که دارد بر اثر بیماری نادری کم کم عضله هایش از واکنش نشان دادن و دستور گرفتن از مغز باز می‌ماند و بر روی ویلچر آن مدت از زندگی‌اش را می‌گذراند. اما در این زمان باز هم خوش‌بین است و با تلاش بسیار وضعیت کنونی زندگی اش را قبول می‌کند. دانشجوی باهوش او که در جشن فارغ التحصیلی به او قول داده بود تا با او در ارتباط باشد اما درگیر زندگی می‌شود و خبری از استادش نمی‌گیرد تا اینکه روزی در تلویزیون اسم استادش را می‌شنود ... .

نظر من: پیشنهادش می‌کنم. برای کسانی که افسرده هستند یا برای زندگی و راضی بودن دنبال دلیل می‌گردند، می‌تواند اندکی از این کتاب کمک بگیرد.



برش هایی از متن کتاب:

«آیا برایت از کشمکش اضداد حرف زده‌ام؟»
 کشمکش اضداد؟
«زندگی‌ مجموعه‌ای‌ از فراز و نشیب‌هاست. دلت می‌‌خواهد کاری‌ بکنی‌، اما مجبوری‌ کار دیگری‌ انجام دهی‌. از چیزی‌ ناراحتی‌ اما می‌‌دانی‌ که نباید باشی‌، چیزهایی‌ را امر مسلم می‌‌پنداری‌ و این در حالی‌ است که می‌‌دانی‌ هرگز نباید چیزی‌ را امر مسلم فرض کنی‌.
«کشمکش اضداد به کشیدن یک لاستیک می‌‌ماند. همه ما جایی‌ در این میانه زندگی‌ می‌‌کنیم.»
 می‌‌گویم به یک مسابقه کشتی‌ شباهت دارد.
«مسابقه کشتی‌؟» بعد می‌‌خندد. «بله، می‌‌توانی‌ زندگی‌ را این گونه توصیف کنی‌.»
 می‌‌پرسم، حالا چه کسی‌ برنده می‌‌شود؟
«چه کسی‌ برنده می‌‌شود؟»
 تبسمی‌ می‌‌کند، چشمانش تابی‌ می‌‌خورد، دندان‌های‌ کج شده‌اش خودی‌ نشان می‌‌دهد.
«عشق برنده می‌‌شود، برنده همیشه عشق است.»

«میچ، تو به موضوع توجه داشتن من به کسانی‌ اشاره کردی‌ که آنها را نمی‌‌شناسم. اما می‌‌دانی‌ از این بیماری‌ چه چیزهایی‌ می‌‌آموزم؟
چه چیزهایی‌؟
«مهمترین چیزها در زندگی‌ این است که بدانی‌ چگونه به دیگران عشق بورزی‌ و چگونه مورد مهر و عشق آنها واقع شوی‌.»
 صدایش به نجوا تبدیل شد. «بگذار عشق به درونت رخنه کند. فکر می‌‌کنیم که شایسته این عشق نیستیم. فکر می‌‌کنیم اگر عشق را به وجودمان راه دهیم، بیش از اندازه نرم می‌‌شویم. اما فرزانه‌ای‌ به نام لی‌ واین جان کلام را گفت. او گفت: ‎ عشق تنها حرکت منطقی‌ است.»
 موری‌ دوباره حرفش را تکرار کرد: «‎ عشق تنها حرکت منطقی‌ است.» سپس مکثی‌ کرد تا تأثیر حرفش را روی‌ من ارزیابی‌ کند.

از موری‌ پرسیدم آیا به حال خود متأسف است.
 جواب داد: «بعضی‌ وقت‌ها به هنگام صبح ناراحت می‌‌شوم. به حال خودم سوگواری‌ می‌‌کنم. انگشت‌ها و دستم و آنچه را هنوز برایم باقی‌ مانده تکان می‌‌دهم و به حال آنچه از دست داده‌ام تأسف می‌‌خورم. برای‌ خودم سوگواری‌ می‌‌کنم، برای‌ خودم که به تدریج و به آرامی‌ به سوی‌ مرگ می‌‌روم. بعد دست از سوگواری‌ برمی‌‌دارم.»
 به همین شکل؟
«اگر لازم باشد به قدر کافی‌ گریه می‌‌کنم، بعد به همه نعمت‌ها و جنبه‌های‌ مثبتی‌ فکر می‌‌کنم که هنوز برایم باقی‌ مانده است. به کسانی‌ فکر می‌‌کنم که هنوز به دیدنم می‌‌آیند، به داستان‌ها و حکایت‌هایی‌ فکر می‌‌کنم که قرار است برایم تعریف شود و اگر سه‌شنبه باشد، به تو فکر می‌‌کنم. آخر ما مردمان روز سه‌شنبه هستیم.»
 می‌‌خندم. مردمان روز سه‌شنبه.
«میچ، بیش از این خودم را ناراحت نمی‌‌کنم. اندکی‌ ابراز تأسف هرروز صبح، ریختن چند قطره اشک، همین. همین اندازه کافیست.»
به یاد همه کسانی‌ افتادم که ساعت‌های‌ طولانی‌ از اوقات روزشان را با تأسف خوردن به حال خود می‌‌گذرانند. چقدر خوب است که برای‌ تأسف خوردن به حال خودمان نیز زمان مشخص و محدودی‌ در نظر بگیریم. چند دقیقه اشک بریزیم و بعد به استقبال روزی‌ برویم که در پیش رو داریم و اگر موری‌ با آن حال وخیمش می‌‌توانست چنین کاری‌ بکند...

موری‌ دوباره گفت: «همه می‌‌دانند که روزی‌ می‌‌میرند، اما کسی‌ این را باور نمی‌‌کند. اگر باور می‌‌کردیم، رفتارمان را تغییر می‌‌دادیم.»
 گفتم به عبارت دیگر درباره مرگ خودمان را فریب می‌‌دهیم.
«بله. اما راه بهتری‌ هم وجود دارد. راه بهترش این است که بدانی‌ روزی‌ می‌‌میری‌ و برای‌ این مردن آماده باشی‌. این گونه بهتر می‌‌توانی‌ تا روزی‌ که زنده هستی‌ درگیر زندگی‌ باشی‌.»
 چگونه می‌‌توان برای‌ مردن آماده شد؟
«باید کار بودایی‌‌ها را بکنی‌. فرض کن همه روزه پرنده‌ای‌ بر شانه‌ات می‌‌نشیند و می‌‌پرسد: ‎ آیا امروز همان روز است؟ آیا حاضر هستم؟ آیا همه آن کارهایی‌ را که لازم است انجام می‌‌دهم؟ آیا همان کسی‌ هستم که می‌‌خواهم؟»

در حالی‌ که چشمانش هنوز بسته بود ادامه داد: «می‌‌خواهم دل بکنم.»
 دل بکنید؟
«بله، دل بکنم. و این موضوع بسیار مهمی‌ است. نه تنها برای‌ کسی‌ چون من در حال احتضار، بلکه حتی‌ برای‌ کسانی‌ مثل تو که از سلامت کامل برخوردارند. باید دل کندن را یاد گرفت.»
 چشمانش را باز کرد و هوا را از ریه‌هایش خارج ساخت. «می‌‌دانی‌ بودایی‌‌ها چه می‌‌گویند؟ توصیه می‌‌کنند که به چیزی‌ دل نبندیم. همه چیز موقتی‌ است.»
 گفتم اما مگر شما همیشه توصیه نمی‌‌کردید که زندگی‌ را تجربه کنیم؟ همه احساسات خوش و همه احساسات ناخوشایند را تجربه کنیم؟
«چرا.»
 در این صورت چگونه می‌‌توانید منفصل بشوید؟
«میچ، داری‌ فکر می‌‌کنی‌. اما دل کندن و منفصل شدن بدین معنا نیست که نگذارید تجربه‌ای‌ به شما نفوذ کند. برعکس، اجازه می‌‌دهید تا عمیقا تجربه کنید. تنها این گونه است که به دل کندن می‌‌رسید.»
 متوجه منظورتان نیستم.
«هر احساسی‌ را که می‌‌خواهی‌ در نظر بگیر. عشق به یک زن، یا احساس اندوه به خاطر یکی‌ از عزیزان و یا شرایطی‌ که من دارم، هراس و تألم از یک بیماری‌ مهلک. اگر نگذاری‌ که این احساس را به طور کامل تجربه کنی‌، هرگز به انفصال نمی‌‌رسی‌. نمی‌‌توانی‌ دست بکشی‌، دل بکنی‌. در واقع گرفتارتر از آن هستی‌ که بترسی‌. از درد می‌‌ترسی‌، از اندوه می‌‌ترسی‌، از آسیب‌پذیری‌ ملازم عشق می‌‌ترسی‌.
«اما اگر در این احساسات غرق شوی‌. اگر به درون این احساسات شیرجه بروی‌، آن را به طور کامل تجربه می‌‌کنی‌. می‌‌دانی‌ که درد چه معنایی‌ دارد. می‌‌دانی‌ که عشق چیست. می‌‌دانی‌ اندوه کدامست. تنها در این صورت است که می‌‌توانی‌ بگویی‌ ‎ بسیار خوب، این احساس را تجربه کردم. این احساس را شناختم. حالا می‌‌خواهم برای‌ لحظاتی‌ از این احساس منفصل شوم.û»
 موری‌ از سخن بازایستاد و نگاهی‌ به من کرد. شاید می‌‌خواست مطمئن شود 
«می‌‌دانم فکر می‌‌کنی‌ که موضوع صرفا بر سر مردن است. اما این حرف مرا فراموش نکن. وقتی‌ مردن را می‌‌آموزی‌، زندگی‌‌کردن را یاد می‌‌گیری‌.»
 موری‌ از عمیق‌ترین هراس‌هایش حرف زد: وقتی‌ گرفتار سرفه‌های‌ شدید می‌‌شد و یا زمانی‌ که نمی‌‌دانست نفس بعدی‌ او از کجا تأمین خواهد شد. می‌‌گفت اینها لحظات بسیار وحشتناکی‌ هستند. نخستین احساسات او وحشت، هراس و اضطراب بود. اما تنها وقتی‌ در این احساسات غرق می‌‌شد، وقتی‌ آنها را به دقت تجربه می‌‌کرد، می‌‌توانست بگوید: «بسیار خوب، این ترس است. از آن فاصله بگیر، دور شو.»
به این فکر افتادم که روزی‌ چند بار باید این را تجربه کنیم. چگونه است که به شدت احساس تنهایی‌ می‌‌کنیم. به حدی‌ که اشک چشمانمان را پر می‌‌کند اما نمی‌‌گذاریم قطره‌ای‌ از آن به بیرون تراوش کند، چرا که قرار نیست گریه کنیم. و یا در عشق کسی‌ می‌‌سوزیم، اما حرفی‌ نمی‌‌زنیم، نمی‌‌دانیم که این حرف روی‌ روابطمان چه تأثیری‌ بر جای‌ می‌‌گذارد.
 طرز برخورد موری‌ کاملاً عکس این بود. شیر را باز کنید. خود را بااحساس شستشو دهید. گزندی‌ متوجه شما نیست. تنها به شما کمک می‌‌کند. اگر هراس را به درون خود راه دهی‌، اگر آن را مانند یکی‌ از پیراهن‌های‌ آشنایت بپوشی‌، می‌‌توانی‌ به خودت بگویی‌: «بسیار خوب، این ترس است. مجبور نیستم بگذارم بر من چیره شود. آن را به همان شکلی‌ که هست می‌‌بینم.»
 درباره تنهایی‌ هم همین مطلب صادق است: «دست می‌‌کشید، رها می‌‌کنید. می‌‌گذارید تا اشکتان سرازیر شود. آن را به طور کامل احساس می‌‌کنید و سرانجام به شرایطی‌ می‌‌رسید که می‌‌توانید بگویید: «بسیار خوب، این لحظات تنهایی‌ من بود. از تنهایی‌ نمی‌‌ترسم. اما حالا می‌‌خواهم این احساس تنهایی‌ را به کنار بگذارم و به این توجه کنم که احساسات دیگری‌ نیز در این دنیا وجود دارد. می‌‌خواهم آنها را نیز تجربه کنم.»
 موری‌ دوباره تکرار کرد: «انفصال، دل کندن.»
 بعد چشمانش را بست و سرفه کرد.

«اینهمه تأکید بر جوانی‌ ــ من یکی‌ خریدارش نیستم. گوش کن، خوب می‌‌دانم که جوانی‌ تا چه اندازه می‌‌تواند فلاکت‌بار باشد. از این رو آن‌قدر از عظمتش برایم حرف نزن. چه بسیار جوان‌هایی‌ که به من مراجعه می‌‌کردند، هرکدام در اندوه محنتی‌ به سر می‌‌بردند، احساس نابسندگی‌ داشتند، زندگیشان فلاکت‌بار بود، آن‌قدر بد که می‌‌خواستند خودشان را بکشند و راحت شوند...
«و افزون بر همه این ناملایمات، جوان‌ها عاقل نیستند. از زندگی‌ اطلاع چندانی‌ ندارند. چگونه می‌‌توان همه‌روزه زندگی‌ کرد و ندانست که در پیرامونت چه می‌‌گذرد؟ همه در حال بهره‌برداری‌ از تو هستند، تشویقت می‌‌کنند که این عطر را بخری‌ یا آن لباس را بپوشی‌ تا زیبا و جذاب شوی‌. و تو هم حرفشان را باور می‌‌کنی‌. واقعا بی‌‌معناست.»
 پرسیدم یعنی‌ شما از پیر شدن نمی‌‌ترسیدید؟
«میچ، من پیری‌ را در آغوش می‌‌کشم.»
 در آغوش می‌‌کشید؟
«خیلی‌ ساده است. وقتی‌ رشد می‌‌کنی‌ و بزرگ می‌‌شوی‌، مطالب بیشتری‌ می‌‌آموزی‌. اگر قرار بود در بیست و دو سالگی‌ باقی‌ می‌‌ماندی‌، عقلت هم به همان اندازه باقی‌ می‌‌ماند. پیرشدن صرفا زوال و تحلیل رفتن نیست. رشد هم هست. چیزی‌ بیشتر از نزدیک‌تر شدن به مرگ است. همه‌اش جنبه منفی‌ نیست، جنبه مثبت هم دارد. می‌‌فهمی‌ که باید بمیری‌ و با این علم و اطلاع بهتر زندگی‌ می‌‌کنی‌.»
 گفتم، بله، اما اگر پیر شدن تا این اندازه ارزشمند است، چرا مردم همیشه می‌‌گویند: «آه، اگر می‌‌توانستم روزی‌ دوباره جوان شوم.» کسی‌ را ندیدم که بگوید: «کاش شصت و پنج ساله بودم.»
 تبسمی‌ کرد. «می‌‌دانی‌ این نشان‌دهنده چیست؟ زندگی‌ ناموفق. زندگی‌ به دور از معنا. زیرا اگر به معنا برسی‌، دیگر دلت نمی‌‌خواهد که به عقب بازگردی‌. می‌‌خواهی‌ به جلو بروی‌. می‌‌خواهی‌ بیشتر ببینی‌، کارهای‌ بیشتری‌ بکنی‌. نمی‌‌توانی‌ تا شصت و پنج سالگی‌ صبر کنی‌.
«گوش کن. مطلبی‌ هست که باید بدانی‌. اگر همیشه با پیر شدن نبرد کنی‌، ناخشنودیت را جاودانه می‌‌کنی‌. زیرا پیر شدن اتفاقی‌ است که به هرصورت می‌‌افتد.

« میچ، به این سادگی‌ که تو فکر می‌‌کنی‌ نیست.»
 بله می‌‌دانم.
«با این حال به نظرم می‌‌رسد مطالبی‌ هست که می‌‌توان به آنها اشاره کرد: اگر به همسرت احترام نگذاری‌، به دردسر می‌‌افتی‌. اگر ندانی‌ چگونه با او به سازش و تفاهم برسی‌، با مشکل روبه‌رو می‌‌شوی‌. اگر نتوانی‌ آشکارا درباره روابطت با او حرف بزنی‌، مشکل پیدا می‌‌کنی‌. و بالاخره داشتن ارزش‌های‌ مشترک هم ضرورت دارد.» اگر ارزش‌های‌ مشترک نداشته باشید، با مشکل روبه‌رو می‌‌شوید. ارزش‌هایتان باید مشترک باشد.
«می‌‌دانی‌ مهمترین این ارزش‌ها کدامست میچ؟»
 کدامست؟
«اعتقاد به اهمیت ازدواجت.»
 دماغش را بالا کشید و برای‌ لحظه‌ای‌ چشمانش را بست.
 در حالی‌ که هنوز چشمانش بسته بود، آه کشید. «شخصا فکر می‌‌کنم ازدواج امر بسیار مهمی‌ است و اگر ازدواج نکنی‌، موهبت‌های‌ بسیاری‌ را از دست می‌‌دهی‌.»
 بعد موضوع را با اقتباس از شعری‌ که به آن علاقه داشت به پایان برد: «یکدیگر را دوست بدارید یا فنا شوید.»

احساس کردم کسی‌ از موری‌ خواسته تا آخرین حرف زندگیش را بزند.
 موری‌ به نجوا گفت: «با هم مهربان باشید و در قبال هم قبول مسئولیت کنید. اگر این را رعایت کنیم، دنیایمان مکان بهتری‌ برای‌ زندگی‌ می‌‌شود.»
 نفسی‌ کشید و گفته مشهورش را تکرار کرد: «یکدیگر را دوست بدارید یا بمیرید.»
 مصاحبه تمام شد، اما به دلیلی‌ دوربین همچنان روشن باقی‌ ماند. آخرین صحنه هم فیلمبرداری‌ شد.

«تنها دیگران نیستند که باید آنها را ببخشاییم میچ، باید خودمان را هم مورد عفو قرار دهیم.»
 خودمان را؟
«بله، به خاطر همه آن کارهایی‌ که نکردیم، همه کارهایی‌ که باید می‌‌کردیم. تأسف‌خوردن به آنها بی‌‌فایده است، بخصوص که کسی‌ حال و روز مرا پیدا کند.
«همیشه دلم می‌‌خواست بیشتر کار می‌‌کردم، دلم می‌‌خواست کتاب‌های‌ بیشتری‌ می‌‌نوشتم. در گذشته خودم را از این حیث سرزنش می‌‌کردم. حال می‌‌بینم که این سرزنش کمکی‌ به من نمی‌‌کرد. کاری‌ کن که به آرامش برسی‌. صلح کن. با خودت صلح کن، با همه اطرافیانت صلح کن.»

«بسیار خوب. تفاوت ما با گیاهان و حیوانات این است.
«تا زمانی‌ که بتوانیم یکدیگر را دوست بداریم و مهر و عشقی‌ را که داشتیم به خاطر بیاوریم، می‌‌توانیم بی‌ آنکه واقعا برویم، بمیریم. عشقی‌ که ایجاد می‌‌کنید پایدار باقی‌ می‌‌ماند، خاطراتی‌ که می‌‌آفرینی‌ باقی‌ می‌‌ماند. زنده باقی‌ می‌‌مانی‌ ــ در دل همه کسانی‌ که روی‌ آنها اثر گذاشته‌ای‌.»
 صدایش می‌‌لرزید.






نوع مطلب :
برچسب ها : سه شنبه ها با موری، میچ آلبوم، علیرضا نوری، نشر آوای مکتوب،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic