کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
جمعه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: یک روز دیگر
نام نویسنده: میچ البوم
نام مترجم: گیتا گرکانی
نام انتشارات: نشر قطره 

داستان کتاب:  پسری که به خواست پدر از بچگی به دنبال ورزش بیسبال می رود. اما روزی بی‌خبر البته از دید او، پدرش میگذارد می‌رود و تا سالیان سال دلیل این رفتن را نمی‌داند. چند سال پس از فوت مادرش، او شکست‌های پیاپی در زمینه کاری و خانوادگی تجربه می‌کند و دست به خودکشی می‌زند. در این هنگام می‌اندیشد چند بار مادرش به کمکش شتافته و چند بار او قدردان مادرش نبوده؟

نظر من:  من از خواندنش لذت بردم، ارزش خواندن فکر کنم دارد.  نویسنده این کتاب همان نویسنده کتاب  پنج نفری که در هشت ملاقات می کنید است.



برش هایی از متن کتاب:
  • "این چیست؟"
  • "دعا."
  • "برای بچه؟"
  • سر تکان داد.
  • "برای من؟"
  • باز سر تکان داد.
  • "روی درخت؟"
  • " درخت‌ها تمام روز بالا به سوی خدا نگاه می‌کنند." ( صفحه‌ی ۸۴)
  • حالا خجالت می‌کشم که می‌خواستم خودم را بکشم. زندگی خیلی گرانبهاست. من کسی را نداشتم تا حرف زدن با او مرا از ناامیدی بیرون بیاورد. این یک اشتباه بود. آدم به نزدیک بودن با مردم نیاز دارد. آدم به این نیاز دارد که بگذارد مردم به قلبش راه پیدا کنند. ( صفحه‌ی ۲۱۲)




نوع مطلب : نشر قطره، 
برچسب ها : یک روز دیگر، میچ البوم، گیتا گرکانی، نشر قطره،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید
نام نویسنده: میچ البوم
نام مترجم: علیرضا نوری
نام انتشارات: نشر آوای مکتوب

داستان کتاب:   پیر مردی هشتاد و خورده‌ای ساله که از کودکی در شهربازی کار می‌کرد. روزی در شهربازی حادثه‌ای رخ می‌دهد. در پی آن حادثه به نجات جان دختر  خردسالی میشتابد که باعث فوت کردن پیر مرد می‌شود. او پس از فوتش با پنج نفر که یا تاثیری در زندگی‌ آنها داشت یا آن‌ها در زندگی‌‌اش تاثیر داشتن ملاقات می‌کند و پی به واقعیت‌هایی می برد.

نظر من: کتاب بسیار زیبا و جذابی بود. خواندنش را به شدت پیشنهاد می‌کنم.



برش هایی از متن کتاب:
  • هیچ کاری تصادفی نیست و اینکه همه ما به یک نحوی با هم در ارتباطیم و اینکه شما زندگی هیچ کس را از کس دیگر نمیتوانی جدا و بی ارتباط بدانی، مثل اینکه بخواهی نسیم را از باد جدا بدانی. ( صفحه‌ی ۳۹)
  • مرد آبی گفت: " تشییع جنازه من. به عزاداران نگاه کن. بعضی ها حتی مرا چندان نمی شناختند،با این حال آمده‌اند؟ چرا؟ تا به حال برایت سوال نشده؟ چرا وقتی کسی می‌میرد، آدم‌های دیگر هم می‌آیند؟ چرا مردم این حس را دارند که باید این کار را بکنند؟
دلیلش این است که روح انسان از اعماق قلب می‌داند که زندگی همه انسان‌ها به هم مربوط است. مرگ فقط جان یک شخص را نمی‌گیرد، از کنار دیگری هم رد می‌شود و تغییر سرنوشت و زندگی افراد در فاصله بین، با مرگ رو به رو شدن یا جای خالی دادن است.
    تو می‌گویی که تو باید جای من می‌مردی. اما وقتی که من زنده بودم، افراد هم به جای من می‌مردند. این اتفاق هر روز می‌افتد. وقتی که تو از جایی رد شدی و بعد از آن صاعقه می‌زند یا هواپیمایی که ممکن بود تو سوارش باشی، سقوط می‌کند. وقتی که همکارت مریض می‌شود ولی تو مریض نمی‌شوی. ما فکر می‌کنیم این چیز ها تصادفی است ولی در همه این‌ها تعادلی وجود دارد‌. یکی می‌پژمرد، دیگری می‌روید. تولد و مرگ بخشی از یک مجموعه‌اند.
      برای همین است ما به سمت نوزادان جذب می‌شویم... ( صفحه‌ی ۴۰)
      • ادی به شلیک ادامه داد. ناگهان فشار دردناکی را روی شانه‌اش احساس کرد.
      " بچه. حواست به من است؟" صدای میکی غرشی آرام بود. جنگ بچه‌بازی نیست، اگر قرار است تیری را شلیک کنی، شلیک کن، شنیدی؟ باکی نداشته باش، معطل نکن. تو همین جوری مرتب شلیک کن و به این فکر نکن که چه کسی را داری می‌کشی یا چرا می‌کشی، شنیدی چه گفتم؟ اگر دوست داری دوباره به خانه بازگردی، فقط شلیک کن و فکر نکن،"
      میکی باز هم بیشتر فشار داد.
      "این فکر کردن است که تو را به کشتن می‌دهد." ( صفحه‌ی ۵۰)
      • "قربانی." فرمانده گفت:" تو یک قربانی دادی. من هم قربانی دادم. ما همه قربانی می‌دهیم. اما تو به خاطر قربانی دادن عصبانی بودی. مرتب به آنچه که از دست دادی فکر می‌کردی، تو آن را به دست نیاوردی. قربانی کردن بخشی از زندگی هرکس است. قرار است همین طور باشد. نباید هم افسوس آن را خورد. باید با کمال میل قربانی کرد. قربانی‌های کوچک. قربانی‌های بزرگ. مادر کاری می‌کند تا بتواند پسرش را به مدرسه بفرستد. دختری خانه‌اش را عوض می‌کند تا بتواند از پدر مریضش مراقبت کند."
      "مردی به جنگ می‌رود..."
      او لحظه‌ای مکث کرد و به آسمان ابری تیره نگاه کرد.
      "رابوزو بیهوده از دنیا نرفت، متوجهی. او خودش را فدایی کشورش کرد و خانواده‌اش این را می‌دانستند و برادر کوچکش در ادامه راه او سعی کرد سرباز خوب و مرد بزرگی باشد. چون از او الهام گرفته بود."
      " من هم بیهوده کشته نشدم. آن شب ممکن بود همه ما روی مین برویم. بعد هم همه ما می‌مردیم."
      ادی سرش را تکان داد. "اما تو ..." او صدایش را پایین آورد. " تو جانت را از دست دادی."
       فرمانده زبانش را با صدا به دندان‌هایش زد.
      " موضوع همین جاست. گاهی تو چیز قیمتی را فدا می‌کنی،  تو در واقع آن را از دست نمی‌دهی. بلکه آن را در اختیار دیگران قرار می‌دهی."
      فرمانده به سمت کلاه آهنی، اسلحه و پلاک‌ها رفت، همان قبر نمادین که هنوز در زمین فرو رفته بود. او کلاه آهنی و پلاک‌ها را  زیر بغلش گذاشت و اسلحه را از لای گل کشید و آن را مثل نیزه پرتاب کرد. اما جایی فرو نیامد، فقط در آسمان اوج گرفت و ناپدید شد. فرمانده برگشت.
      فرمانده گفت:" من به تو شلیک کردم، درسته، تو هم چیزی را از دست دادی، البته چیزی را هم به دست آوردی. البته هنوز خبر نداری. من هم چیزی به دست آوردم." (صفحه‌ی ۷۸)
      • " پس، من برای چی اینجا هستم؟" ادی گفت:" منظورم این است که قصه شما، آتش‌سوزی، همه این‌ها قبل از تولد من اتفاق افتاده است."
      خانم گفت:" چیز هایی که قبل از تولد شما اتفاق می‌افتند هم بر شما تاثیر می‌گذارند، و آدم‌هایی که قبل از شما آمده‌اند بر شما تاثیر می‌گذارند.
      ما در زندگیمان هر روز از جاهایی رد می‌شویم که اگر به خاطر وجود افرادی که قبل از ما بودند، نبود آن‌جاها هم نبودند، محل‌های کارمان  همان جایی که زمان زیادی را در آن می‌گذرانیم ما اغلب فکر می‌کنیم شروع آن مکان با رسیدن ما به آنجاست. این درست نیست."( صفحه‌ی ۱۰۲)
      • ادی گفت:" چه دلیلی؟ چطور ممکن است دلیلی وجود داشته باشد؟ تو از دنیا رفتی. چهل و هفت سالت بود. تو بهترین کسی بودی که هر کدام از ما می‌شناختیم و تو رفتی و همه چیز را از دست دادی. من هم همه چیزم را از دست دادم. من زنی که عاشقش بودم را از دست دادم."
      او دست‌های ادی را گرفت. "نه، از دستش ندادی. من همین جا بودم. تو هم در هر حال عاشقم بودی."
      " عشق گم شده هنوز هم عشق است، ادی، فقط حالت های گوناگون به خود می‌گیرد، فقط همین. تو لبخند معشوق‌هایت را نمی بینی یا برایشان غذا نمی‌توانی بیاوری یا نمی‌توانی مویشان را پریشان کنی یا دور زمین رقص بگردانی. اما وقتی این حواس ضعیف می‌شود، حس دیگری قوی‌تر می‌شود. خاطره. خاطره همدم تو می‌شود. تو آن را پروش می‌دهی. او را در کنار میگیری. با او می‌رقصی."
      مارگریت گفت:" زندگی بالاخره تمام می‌شود." " عشق تمام نمی‌شود." ( صفحه‌ی ۱۴۱)
      • منتظر بود تا سهم خود را از راز بهشتی برگیرد: اینکه هر کسی بر دیگری اثر می‌گذارد و آن دیگری در نفر بعدی اثرگذار است و جهان پر از قصه‌هاست. اما همه داستاتنها یکی است. ( صفحه‌ی ۱۶۰)




      نوع مطلب : نشر آوای مکتوب، 
      برچسب ها : پنج نفری که در بهشت ملاقات می کنید، میچ البوم، علیرضا نوری، نشر آوای مکتوب،
      لینک های مرتبط :
      نام کتاب: اولین تماس تلفنی ازبهشت
      نام نویسنده: میچ البوم
      نام مترجم: مهرآیین اخوت
      نام انتشارات: نشر هیرمند

      داستان کتاب:‌  پشت جلد این کتاب چنین نوشته شده است:
      یک روز صبح در شهر کوچک به نام کلدواتر، چند تلفن زنگ میخورد. آن طرف خط کسانی هستند که می‌گویند از بهشت تماس گرفته اند؛ یکی با مادرش حرف می زند و  یکی با خواهرش، هر کسی با عزیزی از دست رفته، آیا معجزه ای غریب رخ داده؟ یا فریبی بزرگ در کار است؟ وقتی اخبار این تماس های عجیب پخش می‌شود ، غریبه ها دست به دسته به شهر سرازیر می شوند تا آن ها هم بخشی از این معجزه باشند.
      شهر کوچک و حتا دنیای انسانها با این معجزه زیر و زبر شده؛ اما همیشه در هر معجزه ی شادی بخش اندکی اندوه هم هست. همیشه در معجزه ای که مردم را به هم نزدیک میکند، اندکی تنهایی هست. مردی هست که دوست ندارد بپذیرد چنین معجزه ای رخ  داده، چون همسرش با او  تماس نمی گیرد تا مرهمی بر زخم دوری اش باشد؛ مادری از یادآوری اندوه فقدان پسرش دوباره افسرده می‌شود ...  امام معجزه مسیر خود را دارد: خبرنگاری که به معجزه باور ندارد، بیش از هر کس دیگری زندگی اش از نو تعریف می شود؛ مردی که با دیگران تلخ است یاد می‌گیرد محبت کند؛ مردی هم یاد می گیرد معجزه حقیقت دارد ...
       اولین تماس تلفنی از بهشت اثری دیگر از نویسنده کتاب‌هایی محبوب مثل سه شنبه ها با موری و در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند و شاید جادویی ترین و پر هیجان ترین کتاب میچ البوم باشد_ کتاب اسرار آمیز و مراقبه ای از جنس قدرت پیوند انسانی. روایت این کتاب حرکتی نرم و دلنشین دارد میان ماجراهای اختراع تلفن و روابط عاشقانه ی گراهام بل تا دنیای امروز ما که این اندازه درگیر این اختراع است. اولین تماس تلفنی از بهشت داستانی است غریب از عشق و تاریخ و ایمان.







      نوع مطلب : نشر هیرمند، 
      برچسب ها : اولین تماس تلفنی از بهشت، میچ البوم، مهرآیین اخوت، نشر هیرمند،
      لینک های مرتبط :


      آمار وبلاگ
      • کل بازدید :
      • بازدید امروز :
      • بازدید دیروز :
      • بازدید این ماه :
      • بازدید ماه قبل :
      • تعداد نویسندگان :
      • تعداد کل پست ها :
      • آخرین بازدید :
      • آخرین بروز رسانی :
       
       
       
      شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات