کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
نام کتاب: خرده جنایت های زناشوهری
نام نویسنده: اریک امانوئل اشمیت
نام مترجم: شهلا حائری
نام انتشارات: نشر قطره

داستان کتاب:  زنی شوهرش را که حافظه‌اش را از دست داده به خانه می‌آورد و سعی می‌کند خاطرات را برای او یادآوری کند و امید به آن دارد که با دیدن وسایل شخصی‌اش حافظه او برگردد،در این میان شوهر از حرف‌های زد و نقیض همسرش به فکر فرو می‌رود و ...

نظر من:  



برش هایی از متن کتاب:

ژیل: درباره ی همه چیز این طوری نظریه می دم؟
لیزا: تقریبا.‌ خدا نکنه روی میز کارت رو مرتب کنم دیگه واویلا! اسم شلوغی کاغذ های انبار شده روی میزت رو گذاشتی " نظم بایگانی تاریخی". دایم میگی که کتابخونه بدون خاک مثل کتابخونه های اتاق انتظاره. به نظر تو چون خود نون رو میخوریم خرده های نون هم کثیف نیستن. حتا همین چند وقت پیش با اطمینان ادعا می کردی که خرده های نون اشک های نون هستن که وقتی میبریمش از شدت درد از چشم هاش سرازیر میشه. نتیجه این که تو دل مبل ها و تخت ها پر از غم و غصه است. لامپ های سوخته رو عوض نمی کنی به بهانه ی اینکه باید چند روزی برای مرگ روشنایی عزاداری کرد. 

ژیل: تازه مسخره ام هم میکنی؟
لیزا: (دارد کیف میکند) ژیل، محشره، حالت بهتر شده، داری خودت می شی: این تکیه کلام توست: "این دیگه چه مرضیه که هر بار سراغم می آد میخواین دوا به خوردم بدین؟" این خود خودته. همیشه از آدمایی که از خشم،غصه دلهره یا عصبانیت شون فرار می کردن و قرصای آرام بخش می خوردن بدت می اومد. فرضیه ات هم این بود: این دوره زمونه مردم رو ان‌قدر ناز نازی کرده که حتی میخواد وجدان آدما رو هم به دوا ببنده ولی موفق نمیشه که انسان بودنمونو معالجه کنه.

ژیل: " خرده جنایت های زِناشوهری"، مجموعه داستان‌های کوتاه، بهتره بگم مجموعه داستان‌های کوتاه مزخرف، بسکه نظریه‌هاش بدبینانه است. تو این کتاب زندگی زناشویی رو مثل مشارکت دو قاتل معرفی می‌کنم. چرا؟ برای این‌که از همون اول، تنها چیزی که باعث می‌شه یک زن و مرد با هم باشن خشونته، این کششی که اونارو به جون هم می‌اندازه، که بدنشونو به هم می‌چسبونه، ضربه‌هایی که با آه و ناله و عرق و داد و بیداد توأمه، این نبردی که با تموم شدن نیروشون خاتمه می‌گیره، این آتش‌بسی که اسمشو لذت می‌ذارن همه‌اش خشونته. حالا اگه این دو قاتل شراکتشونو ادامه بدن و ترک مخاصمه کنن و با هم ازدواج کنن، با هم متحد می‌شن که علیه جامعه بجنگن. ادعای حق و حقوق و مزایا می‌کنن، ثمره‌ی کُشتیشون یعنی بچه‌هاشونو به رخ جامعه می‌کشن تا سکوت و احترام بقیه رو کسب کنن. دیگه شاهکاری می‌شه از کلاهبرداری! دو تا دشمن با هم سازش می‌کنن تا تحت عنوان خانواده پدر همه‌رو درآرن. خانواده! این دیگه حد اعلای کلاهبرداری‌شونه! حالا که هم‌آغوشی وحشیانه و پرلذت‌شونو به‌عنوان خدمت به جامعه جا زدن، دیگه هر کاری می‌تونن بکنن: به اسم تعلیم و تربیت به بچه‌هاشون اردنگی و توسری بزنن و برای بقیه مزاحمت ایجاد کنن و حماقت و سر و صداشون رو به همه تحمیل کنن. خانواده یا به‌عبارتی دیگه خودخواهی در لباس نوع‌دوستی... بعد قاتل‌ها پیر می‌شن و بچه‌هاشون می‌رن تا زوج‌های قاتل دیگه‌ای بسازن. این بار این درنده‌های پیر که دیگه نمی‌دونن چطوری خشونت‌شونو خالی کنن به جون هم می‌افتن، درست مثل اوایل آشنایی‌شون، با این تفاوت که از ضربه‌های دیگه‌ای به‌جای پایین‌تنه استفاده می‌کنن. دیگه ضربه‌ها کاری‌تر و ماهرانه‌تر. تو این نبرد هر کاری مجازه: مریضی، کری، بی‌تفاوتی، خرفتی. اونی پیروز می‌شه که بیش‌تر عمر کنه. آره اینه زندگی زناشویی، مشارکتی که اولش پدر مردمو درمی‌آره بعدش پدر همدیگه‌رو. یک راه دور و درازیه به‌طرف مرگ با جنازه‌هایی که به‌جا می‌ذاره. یک زوج جوان می‌خواد از شر بقیه راحت شه تا با هم تنها بمونن. وقتی پیر شدن هر کدوم می‌خوان از شر اون یکی خلاص شن. وقتی یه زن و مرد را سر سفره‌ی عقد می‌بینین هیچ‌وقت از خودتون می‌پرسین کدوم‌شون قراره قاتل اون یکی بشه؟ 

لیزا: تو هیچ‌وقت مأیوس نمی‌شی؟
 ژیل: چرا.
 لیزا: اون‌وقت چه‌کار می‌کنی؟
 ژیل: به تو نگاه می‌کنم و از خودم سؤال می‌کنم که علی‌رغم تردیدها، سوءظن‌ها، خستگی‌ها، آیا دلم می‌خواد این زنو از دست بدم؟ و جوابشو پیدا می‌کنم. همیشه یکیه. با این جواب، امید و شجاعتم هم برمی‌گرده. عشق و عاشقی کار غیرعاقلانه‌ای است، یک آرزوی واهیه که دیگه مال این دوره زمونه نیست، اصلاً معنی نداره، عملی نیست، تنها توجیهش خودشه.
لیزا: اگه یک روزی قادر شم به تو اعتماد کنم دیگه اون‌وقت به خودم اطمینان نخواهم داشت. برام  سخته اعتماد داشته باشم.
 ژیل: اعتماد «داشتن». آدم هیچ‌وقت اعتماد «نداره». اعتماد مالکیت‌پذیر نیست. می‌تونه در اختیار کسی قرار بگیره. آدم اعتماد «می‌کنه».
 لیزا: دقیقاً. همین برام سخته.ژیل: برای این‌که در جایگاه تماشاچی و قاضی قرار می‌گیری. از عشق توقع داری.
 لیزا: آره.
 ژیل: درحالی‌که این عشقه که از تو توقع داره. تو می‌خوای که عشق بهت ثابت کنه که وجود داره. چه اشتباهی! این تویی که باید ثابت کنی که اون وجود داره.
 لیزا: چطوری؟
 ژیل: با اعتماد کردن. 
 لیزا می‌فهمد ولی قادر به درک و احساس حرف‌های ژیل نیست. احساس ناامنی تمام وجودش را احاطه کرده است. نمی‌داند با خودش و بدنش چه‌کار کند.







نوع مطلب : نشر قطره، 
برچسب ها : خرده جنایت های زناشوهری، اریک امانوئل اشمیت، شهلا حائری، نشر قطره،
لینک های مرتبط :
جمعه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: یک روز دیگر
نام نویسنده: میچ البوم
نام مترجم: گیتا گرکانی
نام انتشارات: نشر قطره 

داستان کتاب:  پسری که به خواست پدر از بچگی به دنبال ورزش بیسبال می رود. اما روزی بی‌خبر البته از دید او، پدرش میگذارد می‌رود و تا سالیان سال دلیل این رفتن را نمی‌داند. چند سال پس از فوت مادرش، او شکست‌های پیاپی در زمینه کاری و خانوادگی تجربه می‌کند و دست به خودکشی می‌زند. در این هنگام می‌اندیشد چند بار مادرش به کمکش شتافته و چند بار او قدردان مادرش نبوده؟

نظر من:  من از خواندنش لذت بردم، ارزش خواندن فکر کنم دارد.  نویسنده این کتاب همان نویسنده کتاب  پنج نفری که در هشت ملاقات می کنید است.



برش هایی از متن کتاب:
  • "این چیست؟"
  • "دعا."
  • "برای بچه؟"
  • سر تکان داد.
  • "برای من؟"
  • باز سر تکان داد.
  • "روی درخت؟"
  • " درخت‌ها تمام روز بالا به سوی خدا نگاه می‌کنند." ( صفحه‌ی ۸۴)
  • حالا خجالت می‌کشم که می‌خواستم خودم را بکشم. زندگی خیلی گرانبهاست. من کسی را نداشتم تا حرف زدن با او مرا از ناامیدی بیرون بیاورد. این یک اشتباه بود. آدم به نزدیک بودن با مردم نیاز دارد. آدم به این نیاز دارد که بگذارد مردم به قلبش راه پیدا کنند. ( صفحه‌ی ۲۱۲)




نوع مطلب : نشر قطره، 
برچسب ها : یک روز دیگر، میچ البوم، گیتا گرکانی، نشر قطره،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: درمان شوپنهاور
نام نویسنده: اروین د.یالوم
نام مترجم: سپیده حبیب
نام انتشارات: نشر قطره 

داستان کتاب:  روان شناسی در چکاپ هر ساله اش متوجه  وجود خالی مشکوک بر روی بدنش می شود. در پی نمونه گیری های انجام شده مشخص می شود که غده ای بدخیم است و نهایتا تا یک سال دیگر زنده می ماند. او برای اینکه پی ببرد در این مدت طبابتش چه کمک هایی کرده با یکی از بیمارانش تماس می گیرد و می بیند که او با اینکه بیمار بوده به روان شناسی می پردازد. در ادامه روان شناس در پی درخواست بیمار برای گذراندن دوره کارآموزی به او پیشنهاد می کند در دوره های گروه درمانگر او شرکت کند. در این جلسه ها داستان نقل می شود.

نظر من: حتما بخوانید. خیلی زیباست. همانند وقتی نیچه گریست و مامان و معنای زندگی.



برش هایی از متن کتاب:
  • هر نفسی که فرو می بریم، مرگی را که مدام به ما دست اندازی می کند، پس می زند .... در نهایت این مرگ است که باید پیروز شود زیرا از هنگام تولد، بخشی از سرنوشت ما شده و فقط مدت کوتاهی پیش از بلعیدن طعمه اش، با آن بازی می کند. با این همه، ما تا آنجا که ممکن است، با علاقه ی فراوان و دلواپسی زیاد به زندگی ادامه می دهیم، همان جور که تا آنجا که ممکن است طولانی تر در یک حباب صابون می دمیم تا بزرگتر شود، 
  • گرچه با قطعیتی تمام می دانیم که خواهد ترکید. ( صفحه ی 15)
  • " هر "چنان بود" را به صورت "من آن را چنین خواستم" بازآفریدن: این است آنچه من نجات می نامم." جولیوس کلمات نیچه را این طور معنا می کرد که باید زندگی اش را برگزیند: باید آن را زندگی کند به جای آنکه با آن زنده باشد. به عبارت دیگر، باید سرنوشتش را دوست بدارد. و بالاتر از همه، پرسش تکرارشونده ی زرتشت است در این باره که آیا می خواهیم دقیقاً همان زندگی زیسته مان را بارها و بارها و تا ابد زندگی کنیم؟ آزمون فکری غریبی ست: با این حال هرچه بیشتر به آن می اندیشید، بیشتر راهنمایی اش می کرد: پیام نیچه به ما این بود که چنان زندگی کنیم که مشتاق تکرار ابدی همان زندگی باشیم. ( صفحه ی 32)
  • با استعداد، هم چون تیراندازی ست که هدفی را می زند که دیگران قادر به زدنش نیستند؛ نابغه، هم چون تیراندازی ست که هدفی را می زند که دیگران قادر به دیدنش نیستند. ( صفحه ی 62)
  • زندگی شاد ممکن نیست؛ بهتر آنکه فرد به حیاتی قهرمانانه دست یابد. ( صفحه ی 67)
  • بنیان های استوار جهان بینی ما و در نتیجه ژرف یا سطحی بودنش در سال های کودکی شکل می گیرد. چنین دیدگاهی بعد ها پیچیده تر، مفصل تر و کامل تر می شود ولی بنیادش تغییر نمی کند. ( صفحه ی 76)
  • دوران کودکی، تنها به این دلیل که فعالیت هولناک دستگاه تناسلی هنوز در خواب است ولی مغز به بالاترین میزان فعالیتش رسیده، دوران بی گناهی و شادی ست، پردیس زندگانی و بهشت گمشده ای که در باقی عمر با حسرت و آرزو به آن می نگریم.( صفحه ی 119)
  • برترین خرد آن است که لذت بردن از زمان اکنون را والاترین هدف زندگی قرار دهیم، زیرا این تنها واقعیتی ست که وجود دارد و مابقی چیزی نیست جز بازی های فکر، ولی می شود آن را بزرگترین بی خردی هم نامید زیرا آنچه تنها برای یک لحظه هست و بعد همچون رویایی ناپدید می شود، هرگز به کوششی جانفرسا نمی ارزد. ( صفحه ی 123)
  • فیلیپ دست به سینه، با گردنی خمیده به عقب و نگاهی خیره به سقف گفت: "مشاهداتی دارم و چند توصیه. نیچه یک بار گفته تفاوت اصلی انسان و گاو این بود که گاو می دونست چطور وجود داشته باشه، چطور بدون بیم - یعنی ترس - در زمان مقدس اکنون، بدون سنگینی بار گذشته و بی خبر از وحشت های آینده زندگی کنه. ولی ما انسان های بدبخت چنان در تسخیر گذشته و آینده ایم که فقط می تونیم مدت کوتاهی در اکنون پرسه بزنیم. می دونین چرا تا این حد در حسرت روزهای طلایی کودکی هستیم؟ نیچه می گه چون روزهای کودکی، روزهای بی خیالی بوده اند، روزهایی عاری از دلواپسی، روز هایی که هنوز آوار گذشته ها و خاطرات دردناک و محزون بر ما سنگینی نمی کرده اند. اجازه بدین به یک نکته ی حاشیه ای هم اشاره کنم: من از یکی از نوشته های نیچه نقل قول کردم ولی این اندیشه متعلق به او نیست: اینو هم مثل بسیاری از اندیشه هاش، از آثار شوپنهاور غنیمت برده." ( صفحه ی 140)
  • فیلیپ با لحنی موقر و با پرهیز از تماس چشمی گفت: "وقتی هفته ی پیش با گیل حرف می زدم، اشاره کردم که هرچی دلبستگی های فرد بیشتر باشه، زندگی کمرشکن تر می شه و رنجی که فرد موقع جدایی از این دلبستگی ها باید تحمل کنه هم بیشتر می شه. شوپنهاور و بودایی ها هر دو معتقدن فرد باید خود رو از دلبستگی هاش جدا کنه و..." ( صفحه ی 164)
  • فردی با استعداد های والا و نادر ذهنی که به حرفه ای صرفا مفید گمارده شود، مانند یک ظرف با ارزش تزئین شده با زیبا ترین نقش هاست که به جای دیگ آشپزخانه استفاده می شود. ( صفحه ی 174)
  • "یعنی ھمیں کاری که یک دقیقه ی پیش کردید؟ امیدوارم من باعت ناراحتی تان نشده باشم.» و جای سرش را به نرمی تکان داد و لبخندی زد: "یک بار معلمم به من گفت کسی نمی تواند دیگری را ناراحت کند. این تنھا خود فرد است که قادر است آرامش خود را بر هم زند." ( صفحه ی 190)
  • "نباید به این مسئله فکر کنیم. گونکا به ما یاد خواهد داد که باید تنها در زمان حال زندگی کنیم. دیروز و فردا وجود ندارند. یادگارهای گذشته و آرزوهای آینده فقط ناآرامی و تشویش به همراه می آورند. راه رسیدن به تعادل از مشاهده ی زمان حال می گذرد: باید اجازه دهیم بدون پریشانی در رودخانه ی آگاهی مان غوطه ور شود و پایین رود." و جای بی آنکه نگاهی به پشت سر بیندازد، بند کیفش را بر شانه انداخت، در کوپه را باز کرد و خارج شد. ( صفحه ی 193)
  • رنج های عظیم موجب می شوند رنج های کوچک تر دیگر احساس نشوند و برعکس، در نبود رنج های عظیم، حتا کوچک ترین دردسر ها و مزاحمت ها مایه عذابند. ( صفحه ی 204)
  • فیلیپ به میان صحبت دوید: " نیچه جایی چیزی گفته به این معنا که وقتی نیمه شب با ترس از خواب می پریم، دشمنانی که مدت ها پیش شکست داده ایم، بر می گردند و به سراغمان می آیند." ( صفحه ی 206)
  • در راه هند در هواپیما، متنی ابتدایی خوانده بود و تحت تاثیر قدرت و درستی چهار حقیقت برتر بودا قرار گرفته بودک
  1.  زندگی، رنج است.
  2. رنج حاصل دلبستگی هاست ( دلبستگی به اشیا ، عقاید، افراد و به زنده ماندن.)
  3. پادزهری برای رنج وجود دارد: ترک آرزو، دلبستگی و ترک خویشتن.
  4. طریقی ویزه برای رسیدن به حیاتی عاری از رنج وجود دارد: هشت مرحله ای به سوی وارستگی. ( صفحه ی 242)
  • گل پاسخ داد: ای ابله! تصور کرده ای من می شکفم تا دیده شوم؟ من برای خودم می شکفم نه برای دیگران، چون شکوفایی خرسندم می کند. سر چشمه ی شادی من در وجود خودم و در شکوفایی ام است. ( صفحه ی 245)
  • فیلیپ حرفش را قطع کرد: " افلاطون به این نتیجه رسیده که عشق در درون کسی ست که عاشقانه، نه در درون کسی که مورد عشقه." ( صفحه ی 260)
  • " همیشه سعی می کنم به خاطر بسپرم که مه ی ما محکومیم به یک زندگی سرشار از بدبختی های گریزناپذیر: زندگی ای که اگر از واقعیت هاش خبر داشتیم، هیچ کدوم مون حاضر نمی شدیم انتخابش کنیم. از این نگاه همه ی ما - به قول شوپنهاور-  همتایانی رنجوریم و همگی در طول زندگی، در نیاز به مدارا و دریافت عشق از همسایه هامون شریکیم." ( صفحه ی 266)
  • سرور و شادمانی جوانی ما بخش به این دلیل است که در حال بالا رفتن از تپه ی زندگی هستیم و مرگ را که در آن سوی کوهپایه جا خوش کرده، نمی بینیم. ( صفحه ی 269)
  • در کنار عشق به زندگی، میل جنسی خود را به صورت نیرومندترین و پابرجاترین انگیزه آشکار می کند و نیمی از نیروها و افکار بخش جوان جامعه را بی وقفه به خود اختصاص می دهد. این میل، هدف غایی تقریباً تمامی کوشش های انسانی ست. تأثیری ناخوشایند بر مهمترین روابط بشری دارد، جدی ترین دل مشغولی ها را به وقفه می اندازد و گاه برترین اذهان بشرى را برای مدتی سرگشته و حیران می کند.... میل جنسی حقیقتا بخش نامرئی هر کردار و رفتاری ست و به رغم همه ی حجاب ها و پرده هایی که بر آن می افکنند، خود را آشکار می سازد. دلیل جنگ است و هدف و مقصود صلح،... منبع بی پایان ذکاوت و شوخ طبیعی ، کلید تمامی کنایه ها و تلمیح ها، معنای همه ی اشارات رازآمیز و پیشنهادهای بر زبان نیامده و نگاه های دزدیده شده است. مایه ی خلسه ی جوانان و نیز اغلب پیران است؛ فکر همیشگی غیر پرهیزکاران است حتی بر خلاف اراده شان. ( صفحه ی 296)
  • پاسخ آرتور به پرسش خویش، بیشتر از 150 سال بعد در رشته ی روان شناسی و روان کاوی تکاملی روی داد پیش بینی می کند. او می گوید آنچه حقیقتا ما را هدایت می کند، نیاز ما نیست، بلکه نیاز بشر است. این طور ادامه میدهد که: " پایان حقیقی هر داستان عاشقانه ای- گرچه طرفین ذینفع از آن غافلند- این است که کودکی پس انداخته شود. پس آنچه بشر را در اینجا هدایت می کند، در واقع غریزه ای ست معطوف به آنچه برای گونه بهترین است در حالی که انسان تصور می کند تنها در جست و جوی اوج لذت خویش است."
او  اصول حاکم بر انتخاب جفت رابا جزئیات فراوان شرح می دهد " هرکس بر آنچه خود ندارد عاشق می شود"  ولی بارها تاکید می کند که انتخاب در واقع از قبل و به دست نبوغ گونه ی بشر انجام شده است. " انسان به وسیله ی روح گونه ی زیست شناختی اش تسخیر شده و اکنون تحت فرمانروایی این روح قرار دارد؛ دیگر متعلق به خود نیست... زیرا در نهایت، علائق خود را نمی جوید بلکه در پی علائق فرد سومی ست که قرار است به دنیا بیاید." 
بارها تأکید می کند که نیروی جنسی مقاومت ناپذیر است. "زیرا بشر تحت تاثیر تکانه ای ست نظیر همان غریزه ای که بر حشرات حاکم است و او را وامی دارد اهدافش را بی چون و چرا و به رغم همه ی استدلال های منطقی اش دنبال کند..... نمی تواند از چنگ این تکانه رها شود." و عقل و منطق را در آن راه نیست. اغلب پیش می آید که فرد خواهان کسی می شود که منطق می گوید باید از او دوری کند، ولی ندای عقل در برابر نیروی شهوت جنسی ناتوان است. او از ترنس، نمایشنامه نویس لاتینی، نقل قول می کند که: " آنچه با منطق به دست نمی آید، به حرف منطق عمل نمی کند." ( صفحه ی 296)
  • اگر رازم را مسکوت نگه دارم، آن راز زندانی من است؛ اگر بگذارم از دهانم خارج شود، این منم که زندانی آنم. بار درخت سکوت، میوه ی آرامش است. ( صفحه ی 299)
  • اگر نمیخواهیم بازیچه ی دست هر فرومایه ای و مایه ی ریشخند هر تهی مغزی باشیم، اصل اول این است که محتاط و دست نیافتنی بمانیم. ( صفحه ی 319)
  • باید برای آرزو هایمان مرزی قائل شویم، اشتیاقمان را مهار کنیم، بر خشم مان چیره شویم و همواره این واقعیت را در نظر داشته باشیم که هر کس قادر است تنها به سهم بسیار کوچکی از آنچه ارزش داشتن را دارد، دست یابد ... ( صفحه ی 352)
  • هیچ گل سرخی بی خار نیست. ولی خار های بی گل فراوانند. ( صفحه ی 358)
  • کار، دلهره، جان کندن و گرفتاری، سرنوشت همه ی انسان ها در طول زتدگی شان است. پس اگر همه ی اشتیاق ها به محض سربرآوردن، برآورده شوند، مردم چگونه زندگی شان را پر کنند و وقت بگذراند؟ فرض کنید نژاد انسان به آرمانشهر برده می شد، به جایی که همه چیز خود به خود می رویید و کبوتر ها کباب شده پرواز می کردند؛ جایی که هرکس در جای معشوقش را می یافت و در حفظ او همم مشکلی نداش؛ آن وقت مردم از ملال می مردند و خود را حلق آویز می کردند؛ یا باید می جنگیدند و همدیگر را خفه می کردند و می کشتند و در نتیجه رنجی بیش از آنچه اکنون طبیعت برایشان تدارم دیده، برای خویش فراهم می کردند. ( صفحه ی 362)
  • وقتی در یک سفر دریایی، کشتی لنگر می اندازد، از کشتی خارج می شوی تا نفسی تازه کنی و گیاه و صدفی جمع کنی. ولی همواره باید ذهنت را معطوف به کشتی نگاه داری و مدام مراقب باشی مبادا ناخدای کشتی فراخوان دهد، و باید به آن فراخوان گوش دهی و همه ی آن چیز ها را رها کنی و باز گردی و گر نه با تو هم چون گوسفندی رفتار می شود که با ریسمان می بندندش و به درون انبار کشتی می افکنند.
زندگی انسان نیز چنین است. اگر زن وفرزند جای گیاه و صدف را بگیرند، هیچ چیز نباید برای حفظشان جلودارمان باشد. ولی آن گاه که ناخدا فرا بخواندمان، باید به سوی کشتی دوید، همه ی آن چیز ها را گذاشت و رفت، و پشت سر را هم نگاه نکرد. و اگر در کهن سالی باشی، هرگز از کشتی زیاد دور مشو، مبادا که ناخدا فرا بخواندت و تو آماده نباشی. ( صفحه ی 383)
  • زندگی را می توان به تکه پارچه ای گلدوزی شده تشبیه کرد هر کس در نیمه ی نخست عمر، به تماشای رویه ی آن می نشیند و در نیمه ی دوم، پشت آن را می نگرد. پشتش چندان زیبا نیست ولی آموزنده است زیرا بیننده را قادر می سازد ببیند که چگونه رشته های نخ به هم پیوسته اند. ( صفحه ی 385)
  • " چیزای خیلی بیشتری بود. شوپنهاور متوجهم کرد که ما محکوم شده ایم تا ابد با چرخ امالمون بچرخیم: چیزی رو آرزو می کنیم، به دستش می یاریم و از لحظه ی گذرای خشنودی لذت می بریم، لحظه ای که خیلی زود به دلزدگی ختم می شه و بعد بی چون و چرا آرزوی بعدی و " می خواهم" بعدی از راه میر سه. راه برون رفت، برآورده سازی و فرونشانی آرزو ها نیست. باید به طور کامل از چرخ پایین جهید. این کاری بود که شوپنهاور کرد و کاری بود که من کردم." ( صفحه ی 444)
  • باید در برابر هر نابخردی، کاستی و پلیدی انسانی گذشت داشته باشیم و به خاطر بسپاریم که آنچه در پیش روی داریم، در واقع نابخردی ها، کاستی ها و پلیدی های خود ماست( صفحه ی 475)
  • شوپنهاور در سراسر زندگی اش با حضور همه جایی مرگ دست به گریبان بود. در نخستین کتابش که بیست و چند سالگی نوشته است، می گوید: " زندگی تن های ما، صرفا مرگی ست که مدام باز داشته شده و همواره به تاخیر انداخته شده است ... هر نفسی که فرو می بریم، مرگی را که مدام به ما دست اندازی می کند، پس می زند و  به این ترتیب هر لحظه با آن دست به گریبانیم."
مرگ را چگونه تصویر می کرد؟ استعاره های رویارویی با مرگ در نوشته هایش فراوان است؛ ما گوسفندانی هستیم که مزرعه به جست و حیز مشغولیم و مرگ، قصابی ست که هوسبازانه ما را یک به یک برای سلاخی بر می گزیند. یا کودکانی هستیم که مشتاقانه در انتظار آغاز نمایش در تماشاخانه  ایم و خوشبختانه نمی دانیم قرار است چه بلایی بر سرمان بیاید. یا دریانوردانی هستیم که کشتی هایمان را با اشتیاق  و حرارت هدایت می کنیم تا از صخره ها و گرداب ها در امان بمانند در حالی که مستقیم و بدون خطا به سوی کشتی شکستگی مصیبت بار نهایی پیش می رویم. 
توصیفش از چرخه ی زندگی همواره سفری به شدت نومیدانه را به تصویر می کشد:
 چه تفاوتی ست میان آغار و پایانمان! آغازمان با جنون اشتیاق و خلسه ی لذت جسمانی ست؛ پایانمان در ویرانی همه اجزا و بوی تعفن اجساد در مسیر تولد تا مرگ، سلام و لذت زندگی همواره در سراشیبی ست؛ کودکی رویایی سرشار از شادی و شعف، نوجوانی سرخوشانه، بزرگسالی شاق و پر زحمت، پیری رنجورانه و اغلب ترحم انگیز، عذاب آخرین بیماری و سرانجام سکرات موت. آیا دقیقا مثل این نیست که هستی گامی نادرست است که پیامد هایش به تدریج بیشتر و بیشتر نمایان می شود؟ ( صفحه ی 519)








    نوع مطلب : نشر قطره، 
    برچسب ها : درمان شوپنهاور، اروین دی.یالوم، سپیده حبیب، نشر قطره،
    لینک های مرتبط :
    نام کتاب: مامان و معنی زندگی
    نام نویسنده: اروین د یالوم
    نام مترجم: سپیده حبیب
    نام انتشارات: نشر قطره


    داستان کتاب: کتاب از ۶ داستان کوتاه تشکیل شده است که توسط یک روانشناس نوشته شده است. اسم داستان به این دلیل مامان و معنی زندگی است که نام یکی از داستان های این کتاب هست و در مورد مرگ و رویارویی با آن نوشته شده است. داستان های دیگر هم در مورد زندگی و افراد مختلف و نوع نگرش آنها نوشته شده است.
    در مقدمه کتاب چنین آمده است: شخصیت ها و موضوع داستان های اول، دوم، سوم و چهارن واقعی اند، ولی نام، خصوصیات و موقعیتشان تغییر یافته است. داستان سوم بر اساس وقایع حقیقی نوشته شده، ولی جزئیات شخصیتی و موقعیت ها تغییر داده شده است. داستان های پنجم و ششم تخیلی اند و هرگونه شباهت شخصیت ها با اشخاص حقیقی زنده یا مرده کاملا اتفاقی است.

    پ.ن: این کتاب از برنامه فیدیبو خوانده شده است.

    نظر من:خیلی جالب بود. باید حتما یه دور این کتاب رو خواند. پیشنهاد می شود مخصوصا اگر درگیر فکر به مرگ و زندگی و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات هستید. ین کتاب از برنامه فیدبو خوانده شده است.



    بخش هایی از متن کتاب:
    • "ولی تو متوجه نشدی. مامان ما باید از هم جدا بشیم. نباید همدیگه رو به زنجیر بکشیم. انسان شدن این جوریه. این درست همون چیزیه که درباره اش در این کتابا نوشته ام. این همون چیزیه که میخواهم بچه های خودم و همه ی بچه  ها باشند. استقلال یافته."
    "یعنی چی؟ چی چی یافته؟"
    " نه، نه، استقلال یافتن، به معنی آزاد و رها شدن. متوجه منظورم نمی شوی، مامان. این جوری بگم: در اصل هر آدمی تو دنیا تنهاست. این سخت است. ولی این جوریه دیگه و ما باید با این مساله رو به رو بشیم. "
    • او بودکه به من آموخت پذیرش مشتاقانه و صادقانه مرگ، اجازه می دهد زندگی را به شیوه ای غنی تر و راضی تر سپری کنی، من شک داشتم. صحبتش از دوران طلایی را مبالغه آمیز و ناشی از اغراق معنوی خاص خودش می دانستم. " طلایی؟ آخر به چیز طلایی ای می تواند در مردن باشد. پائولا؟"
    سرزنشم می کرد: " ارو. این سوال نادرست است! سعی کن بفهمی چیزی که طلایی است، نه مرگ، که به تمامی زیستن زندگی به رغم رویا رویی بت مرگ است. فکر کن هر آخرین باری، چقدر اندوهبار و در عین حال با ارزش است. آخرین بهار، آخرین پرواز کرک قاصدک و آخرین بار شکفتن گل های گلیسین."
    • آهسته و در حالی که با ادای هر کلمه انگشتش را برایم تکان می داد، تکرار می کرد: " درسته! هیچ بی خدایی در سنگر نیست. خدای مسیحی، خدای یهودی، خدای چینی، هر خدای دیگری. بالاخره یک خدایی لازمه!بدون خدا نمیشه جنگید."
    آن تصویر چروک خورده که غریبه ای به من بخشیده بود. جادویم کرد. این عکس از نورماندی و خدا می داند چند جنگ دیگر جان به در برده بود. شاید فکر می کردم شگون دارد، شاید هم فکر می کردم بتعث می شود، بالاخره خدا به من توجه کند. آن عکس دو سال تمام در کیفم بود. هر چند وقت یک بار بیرون می کشیدمش و به آن فکر می کردم. تا اینکه یک روز از خودم پرسیدم: " خب؟ اگر درست باشد که هیچ بی خدایی در سنگر نیست، چه می شود؟ این فقط شک گرایی  را تقویت می کند.: البته که جایی که ترس شدیدتر است، ایمان بیشتر می شود. نکته همین جاست: ترس ایمان را به وجود می آورد، ما نیازمند خداییم و می طلبیمش، ولی طلب به تنهایی کاری از پیش نمی برد. ایمان هر قدر محکم، هر قدر خالص و هر قدر هم که کارآمد باشد حقیقت وجود خدا را اثبات نمی کند." روز بعد عکس را که حالا دیگر قدرتش را از دست داده بود، در یک کتاب فروشی از کیفم بیرون کشیدم - هنوز مراقبش بودم. چون لایق احترام بود- و لای اوراق کتابی بهنامش آرامش ذهن گذاشتم تا شاید روح جنگجوی دیگری پیدایش کند و استفاده ی بهتری از آن بکند.
    • ارنست جلو رفت و همان طور که با پنجه ی بزرگ میرجش را نوازش می کرد، گفت: " در کارم یاد گرفته ام آن هایی که بیش از بقیه از  مرگ می ترسند، کسانی هستند که با حجم زیادی از زندگی نزیسته به مرگ نزدیک می شوند. بهتر است از همه ی زندگی استفاده کنیم. برای مرگ چیزی جز تفاله باقی نگذاریم، هیچ چیز جز یک قلعه ی سوخته."




    نوع مطلب : نشر قطره، 
    برچسب ها : مامان و معنی زندگی، اروین د یالوم، سپیده حبیب، نشر قطره،
    لینک های مرتبط :


    آمار وبلاگ
    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :
     
     
     
    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic