کتاب هایی که من خواندم
درباره وبلاگ


شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست.

" فریدون مشیری "

با قلم می گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت
هر دویمان حیرانِ بازی های دوران های زشت.

"فریدون مشیری"

مدیر وبلاگ : موژان تقوی
نویسندگان
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: خیانت
نام نویسنده: پائولو کوئلیو
نام مترجم: اعظم خرام
نام انتشارات: نشر کتاب پارسه

داستان کتاب:  زنی از یکنواختی زندگی اش خسته می‌شود و در ملاقاتی عشق دوران مدرسه‌اش را  می‌بیند. این ملاقات بدین صورت بود که زنی خبرنگار که دارای دو  کودک و همسر است به سراغ مردی می‌رود که کاندیدای ریاست کشور است که او هم دارای همسری است، تا با پرسش و گرفتن پاسخ مطلب برای نشریه ‌اش تهیه کند. این زن در بین اینکه میتواند تغییری در زندگی روزمره و یکنواختی زندگی‌اش ایجاد کند دست به خیانت بزند یا سراغ این کار اصلا نرود گیر می‌کند‌ و ....

نظر من:  کتاب از پائولو کوئلیو ، موضوع هم که جالب پس خوندنش پیشنهاد میشه.



برش هایی از متن کتاب:

مثل بچه‌ها یاد می‌گیریم که اگر گریه کنیم، محبت و نوازش دریافت می کنیم، اگر غم خود را بروز دهیم دلداری داده می‌شویم‌ و اگر نتوانیم آنچه را می‌خواهیم با لبخند بگیریم قطعا با اشک هامان خواهیم گرفت.
اما در بزرگسالی دیگر گریه نمی کنیم به جز در حمام، جایی که هیچ کس هق هق ما را نمی شنود. لبخندی که به بچه هامان می زنیم به کسی دیگر نمی زنیم. احساساتمان را نشان نمی دهیم چون ممکن است دیگران فکر کنند ضعیف و آسیب پذیریم و از ما سو استفاده کنند. خواب بهترین درمان است.( صفحه ی ۵۰)

از بابت پنهان نگاه داشتن عشقی ناممکن در دل،باید طلب بخشش کرد؟ نه؛ قطعا نه.
چون عشق خدا به ما هم غیر ممکن است، عشقی که هرگز در لحظه پاسخ داده نمی شود اما خدا هنوز عاشق ماست. آن قدر عاشق ماست که پیامبرش را برای ما فرستاد تا برایمان توضیح دهد که عشق چگونه نیرویی است که خورشید و ستاره ها را به حرکت در می آورد.
ما اغلب می شنویم که چگونه می توان دنیا را تغییر داد؟ با چه ایده هایی؟ اما اینها فقط کلمات هستند، کلماتی بی روح و بی احساس، تهی از عشق و هر اندازه هم که منطقی و زیرکانه باشند، باز هم نمی توانند بر ما تاثیر بگذارند.
چرا عشق از ایمان مهم تر است؟ چون ایمان، جاده ای است که ما را به سمت عشقی بزرگ تر اهنمایی می کند.
چرا عشق از صدقه و بخشش مهم تر است؟ چون بخشش یکی از جلوه های عشق است و همیشه کل از جز مهم تر است. خیریه و صدقه تنها یکی از راه های فراوانی است که عشق استفاده می کند تا بشر را به مقصد برساند و به همنوعاتش نزدیک تر کند. ( صفحه ی ۱۱۱)

همه ما می دانیم که در هر هفته، هر مناسبت و هر موقعیت، صدقات زیادی داده می شود، بدون آنکه عشقی در آن ها نهفته باشد.
در چنین موقعیت هایی، مردم با پرداخت پولی در خیریه شرکت می کنند و با جواهر ها و لباس های گران قیمتشان نیز خوش اند. دیگر فکر نمی کنند اگر به فکر بی خانمان های سومالیایی و آوارگان یمنی و گرسنگان اتیوپی بودیم، دنیا جای بهتری می شو. در این مراسم شرکت می کنیم و دیگر خود را بابت نمایش بی رحمانه ثروت مقصر نمی دانیم و هرگز از خودمان نمی پرسیم که آن پول ها کجا می رود؟
آنها که در مراسم خیریه شرکت نمی کنند یا کسانی که توان پراخت مبلغ زیادی را در این راه ندارند، به اهدای سکه ای به فقیری قناعت می کنند. چه کاری راحت تر از پرت کردن یک سکه جلوی فقیر است؟ انجام دادن این کار حتی از انجام ندادنش راحت تر است. چه حس آسودگی و آرامشی، فقط با یک سکه؟! هم به صرفه است و هم مشکلات آن بی نوا را حل میکند؟! در حالی که اگر ما واقعا عاشق او بودیم خیلی کار های دیگر برایش انجام میدادیم؛ یا اصلا کاری نمی کردیم، آن سکه را هم نمی دادیم.
کسی چه می داند؟ شاید عذاب وجدان، عشق واقعی را در ما بیدار کند. این چیز ها را امروز بهتر می فهمم. اگر موفق ترین زن دنیا بودم، اگر بیش از ماریان مورد توجه و ستایش بودم، هیچ ارزشی نداشتم اگر عشقی در قلبم نبود. هیچ ارزشی!
هر وقت با هنرمندان،سیاست مداران، فعالان اجتماعی،پزشکان، دانشجویان و حتی خدماتی های شهر مصاحبه می کنم، ازشان می پرسم " هدف شما چیست؟" بعضی می گویند تشکیل خانواده یا موفق شدن در شغلی که دارند. اما وقتی دوباره و این بار عمیق تر می پرسم، پاسخ می دهند، تلاش برای ساختن جهانی بهتر. دلم میخواهد اعلامیه ای با حروف طلایی چاپ کنم، به پل مون بلان ژنو بروم، و به هر عابر رهگذر یا سواره ای اعلامیه ای بدهم که در آن نوشته شده باشد :
از همه کسانی که امیدوارند روزی برای بشریت کاری بکنند، میخواهم فراموش نکنند که حتی اگر کالبدشان را در راه بشریت به آتش بکشند، چنانچه عشقی درون خود نداشته باشند، چیزی به دست نخواهند آورد. هیچ. مطلقا هیچ. ( صفحه ی ۱۱۲)

چیزی مهم تر از عشقی که در زندگی خودمان بازتاب داشته باشد، نمی توانیم به دیگران ببخشیم. عشق، زبان جهانی است. در جوانی زیاد سفر کرده ام. کشور های فقیر و ثروتمند زیادی را دیده ام. در سفر ها زبان محلی مردم را نمی دانستم اما شیوایی و فصاحت بی صدای عشق و محبت، در هر جایی می تواند مرا و منظورم را به دیگران بفهماند.
پیام عشق در روش زندگی ام پنهان است، نه در الفاظ و کار هایم. عشق از عناصر زیادی تشکیل شده است. مثل نور سفید. ما در مدرسه می آموزیم که اگر منشوری را جلو پرتو نور بگیریم، منشور نور را به هفت رنگ تجزیه می کند، رنگ های رنگین کمان.
عشق نیز چون نور از عناصری تشکیل شده است. آنها فضایلی هستند که هر روز درباره شان می شنویم و هر لحظه می توانیم مرورشان کنیم.
بردباری: عشق صبور است.
مهربانی: و مهربان است
فروتنی : بدون تکبر.
ادب: بدون بی ادبی.
فداکاری: به خودش نمی اندیشد.
خوش اخلاقی: زودرنج نیست.
عشق: به دور  از مکر و تزویز است.
خلوص: از ارتکاب اشتباه خرسند نمی شوند و مشتاق صداقت است.
همه این هدایا مربوط به ماست. مربوط به زندگی روزانه مان، همین امروز و فردایمان، نه مربوط به جهانی دیگر. ( صفحه ی ۱۱۳)

مشکل اینجاست که مردم مایلند این ویژگی ها را به عشق به خدا مرتبط کنند اما عشق به خدا چگونه جلوه می کند؟ از طریق عشق به همنوع.
برای رسیدن به آرامش در بهشت، باید عشق را روی زمین بیابیم. بدون آن موجود بی ارزشی هستیم. من عشق می ورزم و هیچ کس نمی تواتد آن را از من بگیرد. من عاشق همسرم هستم، کسی که همیشه مرا حمایت می‌ کند. ( صفحه ی ۱۱۴)

-یعنی همه این شکلی هستند؟
این را وقتی بچه ها خوابیدند و ما هم برای خواب آماده شدیم،از همسرم پرسیدم.
- چه شکلی؟
- مثل من، که یا فکر می کنم عالی‌ام یا افتضاح.
- ما همیشه در حال تمرین خود کنترلی هستیم. خودمان را کنترل می کنیم و سعی می کنیم نگذاریم هیولای درونمان از مخفیگاهش بیرون بیاید.
- درست است.
- ما چیزی که خودمان می خواهیم باشیم، نیستیم. چیزی هستیم که جامعه می خواهد، چیزی هستیم که والدینمان انتخاب می کنند. ما نمی خواهیم کسی را ناامید کنیم. نیاز شدیدی به دوست داشته شدن داریم. بنابراین بهترین ها را در وجود خود خفه می کنیم. کم کم درخشش رویا هامان تبدیل به هیولای کابوس  هامان می شود. آنها کار هایی اند که انجامشان نداده ایم. ممکن هایی که ناممکن کرده ایم. ( صفحه ی ۱۳۵)

پیشنهاد کرد بلند شویم و به پارک برویم. در یکی از ورودی های پارک مهره های پلاستیکی بزرگ شطرنج قرار داده شده و صفحه سیاه و سفید شطرنج  هم روی زمین نقاشی شده بود‌. با وجود سردی هوا بعضی از مردم داشتند بازی می کردند. او به ندرت و من بی وقفه حرف می زدم‌ گاهی وقت ها با رضایت و گاهی مطابق زندگی خودم‌. جلو شطرنج غول‌آسا ایستادیم‌ به نظر می رسید بیشتر متوجه بازی است تا کلمات من. دست از آه و ناله کردن کشیدم و من هم بازی را دنبال کردم؛ گرچه علاقه ای به آن نداشتم.‌ او گفت: 
- تا آخر راه را برو
- تا اخر راه؟ یعنی همسرم را فریب بدهم، کوکائین در کیف رقیبم بگذارم و به پلیس زنگ بزنم؟
خندید.
- این بازیکن ها را می‌بینی؟ آنها همیشه مجبورند حرکت بعدی شان را انجام دهند‌ نمی توانند وسط کار از بازی دست بکشند چون این یعنی قبول شکست. زمانی می رسد که شکست اجتناب ناپذیر است اما دستکم آنها تا آخر بازی کرده اند. فکر کردن به اینکه خوبیم یا بد، پوچ و بی معنی است. امروز آسمان ژنو با ابر پوشیده شده و ممکن است ماه ها طول بکشد تا از آسمان بروند اما دیر یا زود خواهند رفت، با انجان دادن آنچه نباید  انجامش دهی، خودت را پیدا می کنی‌ همان طور که گفتم روشنایی روحت بزرگ تر از تاریکی ات است. اما برای رسیدن به این نقطه باید بازی را تمام  کنی ( صفحه ی ۱۴۹)

- فعالیت غیر اخلاقی؟ همین حالا هم جوان ها را تشویق به مصرف گرایی می کنیم. حتی وقتی تبلیغ می کنیم که سرعت اتومبیل های جدید به دویست و پنجاه کیلومتر می رسد؛ در واقع تشویق به تصادف کردن میکنیم. وقتی گزارش هایی درباره آدم های موفق می نویسیم؛ بدون انکه توضیح دهیم چگونه به آنجا رسیده اند و بقیه را متقاعد می کنیم بی ارزشند، در واقع تشویق به افسردگی و خودکشی کرده ایم. ( صفحه ی ۱۵۰)

اغلب لبخندی برای صورت و کلمه ای حاکی از دلگرمی بر زبان داریم چون هیچ کس نمی تواند تنهایی اش را برای دیگران شرح دهد، مخصوصا وقتی جزو کله گنده ها و از ما بهتران باشیم. اما این تنهایی وجود دارد و بهترین پاره های وجود ما را می خورد. چون ما باید برای ابراز شاد بودن از تمام انرژی مان استفاده کنیم. اگرچه هرگز قادر نیستیم خود را فریب دهیم، پافشار می‌کنیم، ایستادگی می‌کنیم. هر صبح فقط غنچه های روز را نشان می‌دهیم و ساقه خارداری را که به ما آسیب میزند پنهان نگه میداریم، ساقه ای که ما را از درون زخمی می کند.

حتی با دانستن اینکه هر کس از جهتی احساس تنهایی مطلق می کند، باز برایمان تحقیر آمیز است که بگوییم "من تنها هستم و نیاز به هم صحبت دارم" باید این هیولا را بکشم. همه فکر می‌کنند این هیولا مثل اژدهای افسانه ها، خیالی است. اما اینگونه نیست. من منتظر شوالیهای نجیب و اصیلم که با همه شکوهش برای مغلوب کردن آن بیاید و آن را برای همیشه به قعر دوزخ بیاندازد. اما شوالیه هرگز نمی آید .با این حال نمی توانیم امیدمان را از دست بدهیم. کارهایی کرده‌ایم که معمولاً نمی کنیم. جرئت کرده این به ورای آنچه خوب و مورد نیاز ماست برویم. تیغ های درونمان بزرگ تر خواهند شد و هر روز بیشتر ما را در بر خواهند گرفت. ما هنوز هم نباید از نیمه راه برگردیم. همه به نتیجه نهایی چشم دوخته‌اند. انگار که زندگی بازی شطرنج بزرگی است و تظاهر  میکنیم که برد و باخت در بازی برایمان مهم نیست و مهم،  رقابت است. اجازه می دهیم احساسات واقعیمان جوانه بزنند آنها را مبهم و پنهان نگه میداریم. اما بعد ...( صفحه ی ۱۵۷ )

او برایم توضیح داد که همه ما در هنگام تولد، لحظاتی از کشف و شهود داریم و این مساله نزد مونث ها رایج تر است. همان طور که هر محققی می داند، الهه های کشت و باروری همیشه زن بوده اند و بوته های شفابخش را دستان زنان به قبایل غارنشین معرفی کردند. زن ها نسبت به دنیای روحی و احساسی نفوذپذیری ترند و همین آن ها را برای پذیرش بحران ها مستعد می کند، بحران هایی که پزشکان بیشتر به آن حمله عصبی می گفتند و امروزه از اصطلاح دو قطبی برای آن استفاده می کنند، یعنی تمایل برای رفتن از مرحله رضایت کامل به مرحله افسردگی عمیق- آن هم چند بار در روز. از نظر مرد کوبایی، ارواح بیشتر تمایل دارند با زنان صحبت کنند تا با مردان، چون زن ها زبان غیر کلامی را بهتر می فهمند. من سعی کردم با زبان خودش صحبت کنم. ( صفحه ی ۱۷۳)





نوع مطلب : نشر کتاب پارسه، 
برچسب ها : خیانت، پائولو کوئلیو، اعظم خرام، نشر کتاب پارسه،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه نوزدهم تیرماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: کوه پنجم
نام نویسنده: پائولو کوئلیو
نام مترجم: دل آرا قهرمان
نام انتشارات: نشر آسیم

داستان کتاب:  کودکی بر او حرف هایی نازل می شود که در شهرش، ا را پیامبر می‌نامند. پس از آن که بزرگ می‌شود، در کشورش بر سر خدا جنگ می شود و در پی کشتن پیامبر ها بر می آید ...

نظر من:  کتاب از پائولو کوئلیو  هست که دیگه حرفی توش نیست.



برش هایی از متن کتاب:

ایلیا گفت:
-من به خداوندی خدمت کردم که اکنون مرا به دست دشمنانم رها کرده است. کاهن یهودی که از لاویان بود پاسخ داد:
- خدا، خداست. او به موسی نگفت که من خوبم یا بد فقط گفت: من هستم. او همه آن چیزی است که در زیر آسمان وجود دارد، او برق درخشانیست که خانه را می‌سوزاند، و دست انسان است که خانه را دوباره می‌سازد. (صفحه‌ی ۹)


کاهن می‌دانست که از همه سلاح های مخربی که بشر اختراع کرده است، کلام وحشتناک ترین و قوی ترین سلاح است. خنجر و نیزه  رد خون به جا می‌گذاشتند، نیزه پرتاب شده از دور دست دیده می‌شد، زهر ها را می‌شد شناخت و از آن ها اجتناب کند. اگر آیین و رسوم مقدس منتشر می‌شد بسیاری از آدمیان می کوشیدند تا برای تغییر در مسائل جهان از آن ها استفاده کنند و خدایان از این بابت آشفته می شدند. تا آن زمان تنها قشر روحانی خاطرات اجدادی را حفظ می کردند و این اسرار شفاها نقل می شد و سوگند وفاداری برای پنهان نگاه داشتن آنها واجب بود. از طرفی برای درک و فهم  حروف مصری که در دنیا پراکنده شده بود سال ها مطالعه و زحمت لازم بود و از این طریق تنها کسانی که آماده شده بودند یعنی کاتبان و کشیشان اجازه داشتند و قادر بودند که اطلاعاتی را منتقل کنند. ( صفحه ی ۷۲)

- تو نمی‌دانی چه می گویی. فاجعه ای در کار نیست. تنها چیزی که وجود دارد "گریز ناپذیر" است. هر چیزی دلیل وجودی خود را دارد و این تو هستی که باید بین آنچه گذراست و آنچخ مایدار هست تمیز و تشخیص دهی.
ایلیا پرسید:
- چه چیزی گذراست؟
- "گریز ناپذیر".
- وچه چیزی پایدار است؟
- درس هایی که از  "گریز ناپذیر" می‌آموزیم. ( صفحه ی ۱۵۲)

- اندوهی که شما در چشمان من خواندید، بخشی از داستان زندگی من است. اما بخشی کوچک که فقط چند روز بیشتر طول نمی کشد. فردا هنگامی که در جهت اورشلیم به راه بیفتم، نیروی خود را از دست می دهد و کم کم ناپدید می شودگ غم ها برای ابد ادامه ندارند، وقتی که ما به سوی آن چیزی که همواره خواسته ایم حرکت می کنیم.
-آیا همیشه باید رفت؟
-همیشه باید دانست که چه زمانی یک مرحله از زندگی پایان می یابد. اگر برای باقی ماندن در آن مرحله بیش از زمان لازم پافشاری کنی، شادی و احساس آسایش را از دست می دهی و ممکن است که خداوند تو را به راه آورد.
-خداوند سخت گیر است.
-فقط با برگزیدگانش. ( صفحه ی ۲۶۲)

ایلیا به اکبر در آن پایین نگاه کرد. بله خداوند می تواند گاهی خیلی سخت گیر باشد، اما هرگز ماورای توان یک فرد از او چیزی نمی خواهد، کودک نمی دانست که آنان در مکانی نشست اند که ایلیا به فرشته خدا ملاقات کرده و فرمان یافته بود که او را از میان مردگان بازگرداند. ( صفحه ی ۲۶۲)






نوع مطلب :
برچسب ها : کوه پنجم، پائولو کوئلیو، دل آرا قهرمان، نشر آسیم،
لینک های مرتبط :
جمعه سیزدهم اردیبهشتماه سال 1398 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: والکری ها
نام نویسنده: پائولو کوئلیو
نام مترجم: مریم الماسی
نام انتشارات: نشر ثالث

داستان کتاب:  روایتی نسبتا واقعی از دوره‌ی زندگی خود نویسنده هست.  شخصیت داستان به دنبال یادگیری جادوگری هست و در مرحله‌ای از آموزشش پی حرف زدن با فرشته‌اش می‌رود و در آن میان به دنبال دیدن فرشته خودش هست. برای آموزش در دیدن فرشته‌اش به صحرایی می رود که والکری ها با موتور هایشان در صحرا و شهر گردش می کنند و ...

نظر من: نوشته پائولو کوئلیو بود که در زیباییش شکی نیست اما خب نسبت به دیگر داستان هایش خیلی به دلم ننشست.



برش هایی از متن کتاب:
  • جی گفت:" نه. روح رودخونه‌ها رو می‌بینی. رودخانه‌هایی که به تازگی دوباره در دریا متولد شدن. اونا به آسمون میرن و اونجا می‌مونن، تا به هر دلیلی یه بار دیگه بارون بشن و به زمین برگردن."
" رودخونه ها به کوه بر میگردن، اما معرفت دریا رو همراهشون دارن." ( صفحه‌ی ۱۱)
  • حالا، بر اساس عقاید سنت، جنگ جدیدی آغاز خواهد شد. جنگی باز هم پیچیده‌تر که هیچ کس از آن زنده بیرون نمی‌آید، چون از طریق این جنگ رشد بشر کامل می‌شود. شاهد دو جبهه خواهیم بود. در یک طرف کسانی‌اند که هنوز به نژاد بشر ایمان دارند و می‌دانند گام بعدی بقایمان در گرو رشد موهبت‌های فردی است. در طرف دیگر،، کسانی قرار دارند که آینده را انکار می‌کنند، کسانی که اعتقاد دارند زندگی پایان مادی دارد و متاسفانه کسانی که، اگرچه ایمان دارند، خیال می‌کنند راه رسیدن به روشنایی را یافته‌اند و می‌خواهند دیگران هم همان راه را دنبال کنند. ( صفحه‌ی۱۷۵)
  • ما در برابر هر اتفاقی که در جهان رخ می‌دهد، مسئولیم. ما جنگجویان نور هستیم. با قدرت عشق و اراده‌مان می‌توانیم سرنوشت خود و دیگران را تغییر دهیم.
    روزی فرا می‌رسد که می‌توان مسئله گرسنگی را با نعجزه تقسیم نان برطرف کرد. روزی فرا می‌رسد که همه قلب‌ها عشق را می‌پذیرند و بدتریت تجربه بشری، یعنی تنهایی، که از گرسنگی هم بدتر است، از ردی زمین ریشه‌کن می‌شود‌ روزی کسانی که به در‌های بهشت می‌کوبند آن‌ها را باز می‌یابند؛ کسانیکه خواهان چیزی هستند آن را دریافت می‌کنند و کسانی که زاری می‌کنند تسلی می‌یابند( صفحه‌ی ۱۷۶)
  • فرا رسیدن چنین روزی برای سیاره زمین بسیار دور است. اما برای هر یک از ما، چنین روزی ممکن است فردا فرا برسد. هر فردی فقط باید واقعیتی را بپذیرد: عشق به خداوند و دیگران راه را نشانمان خواهد داد. شکست‌ها، اعماق خطرناک وجود، نفرت‌های سرکوب شده و لحظه‌های ضعف و یاس ما همگی بی‌اهمیتند. اگر می‌خواهیم ابتدا خودمان را اصلاح کنیم تا بعد بتوانیم رویاهایمان را دنبال کنیم، هرگز به بهشت نمی‌رسیم. از سویی، اگر همه ایرادهایمان را بپذیریم و به رغم آن‌ها باور داشته باشیم که لایق زندگی‌ای سعادتمندیم، آن‌گاه پنجره بزرگی را به روی عشق باز خواهیم کرد. کم‌کم عیب‌هایمان ناپدید می‌شوند، زیرا کسی که سعادتمند است فقط با عشق به جهان می‌نگرد و عشق نیرویی است که هر چه را در جهان وجود دارد از نو می‌سازد. ( صفحه‌ی ۱۷۷)
  • ما تنها نیستیم. جهان در حال تغییر است و ما بخشی از این تحولیم. فرشته‌ها ما را هدایت می‌کنند و مراقب ما هستند. برخلاف همه بی‌عدالتی‌های جهان، برخلاف چیزهایی که برایمان اتفاق می‌افتند و احساس می‌کنیم حقمان نیست، برخلاف این که بعضی از اوقات احساس می‌کنیم نمی‌توانیم بدی‌های مردم و بدی‌های دنیا را اصلاح کنیم و برخلاف ادعاهای مفتشان عقاید، عشق قوی تر است و در پیشرفت یاریمان خواهد کرد. فقط آن وقت است که می‌توانیم ستاره‌ها و معجزه‌ها را درک کنیم. ( صفحه‌ی ۱۷۸)




نوع مطلب : نشر ثالث، 
برچسب ها : والکری ها، پائولو کوئلیو، مریم الماسی، نشر ثالث،
لینک های مرتبط :
نام کتاب: شیطان و دوشیزه پریم
نام نویسنده: پائولو کوئلیو
نام مترجم: آرش حجازی
نام انتشارات: نشر کارون

داستان کتاب: 
مردی ثروتمند که کارخانه تفنگ سازی داشت، گروهی همسر و دخترانش را گروگان می گیرند تا به آن ها خلاف قوانین انسانیت و کار تفنگ بدهد اما او که مرد نیکو ای بود این مورد را قبول نمی کند. او هم مانند همه انسان ها  با پلیس تماس حاصل می کند. هنگامی که پلیس تعدادی از افراد دون پایه در آن دستگاه را می کشند، آنها تا متوجه می شوند دختران و همسر آن مرد ثروتمند را می کشند. مرد به این نتیجه  می رسید که نیکی در دنیا معنا ندارد و دنیا فقط پلیدی و بدیست. بر اساس این دستاورد شیطان با او همنشین می شود و نور وجودی اش را کامل خاموش می کند. او برای مهر تایید زدن بر این دستاوردش یک روستا را شانسی انتخاب می کند و با هفت شمش طلا به آنجا می رود. در آنجا دختری به نام دوشیزه پریم  در هتلی کار می کند. او در زمان تولدش مادرش را از دست داده و چندی بعد پدرش را. تنها با مادر بزرگش زندگی می کرد که او را هم از دست می دهد. مرد ثروتند روستای او را انتخاب می کند ...

نظر من: یکم شاید بعضی مواقع حوصله سر برود ولی ارزش خواندن دارد.




بخش هایی از متن کتاب:

  • نخستین اسطوره شکاف، در ایران باستان زاده شد: ایزدِ زمان _زُروان_ پس از خلق گیتی، هماهنگی گردا گردش را دریافت، اما کمبود بسیار مهمی را احساس کرد_ یک همراه، که در این زیبایی با او سهیم شود.

    یک هزار سال، برای آوردن پسری نیایش کرد. داستان نمی گوید به کدام درگاه نیایش کرد، چرا که او قادر متعال بود، پروردگار یگانه و اعلی؛ هر چه بود، نیایش کرد، تا سرانجام باردار شد.

    آن گاه که ایزد زمان به تمنای دلش دست یافت، پشیمان شد، زیرا دریافت تعادل جهان بسیار ناپایدار شده است. اما دیگر بسیار دیر شده بود و پسرش در راه بود. پشیمانی اش تنها به یک نتیجه انجامید، پسر دیگری نیز از زهدانش پدید آمد.

    اسطوره می‌گوید از نیایش آغازین خدای زمان، نیکی (هورمزد ) پدید آمد و از پشیمانی اش، بدی ( اهریمن ) جفت همزاد هورمزد شد.

    پدر،نگران، همه چیز را چنان نظم داد تا هرمزد پیش از برادرش از زهدان بیرون بیاید، تا اهریمن را از شر رساندن به جهان باز دارد. اما، از آنجا که بدی چیره دست و تواناست، اهریمن توانست به نیرنگی، پیش از هورمزد زاده شود و پیش از او ستارگان رخشان را ببینند.

    خدای زمان، برآشفت و تصمیم گرفت هورمزد را یاری کند: پس زمان را کرانه‌مند کرد و نبرد میان هورمزد و اهریمن را در این زمان کرانه‌مند مقدر کرد. سپس، هورمزد تصمیم گرفت در این نبرد، برایخویش یارانی بیافریند؛ پس انسان را خلق کرد تا در پیروزی بر اهریمن یاری اش کند، تا اهریمن نتواند بر سراسر گیتی استیلا یابد.

    در اسطوره ایرانی، انسان پدید آمد تا یار نیکی باشد، و سنت میگوید که نیکی سرانجام پیروز خواهد شد. اما، سده ها بعد، داستان دیگری نیز از این شکاف عظیم شکل گرفت؛ با دیدگاهی متفاوت: در این داستان، انسان ابزار بدی بود. گمان می‌کنم همه بدانند منظورم چیست: مرد و زنی در باغ عدن می‌زیند، غرق در تمام نعمت های تصور پذیر. اما یک چیز ممنوع است: این زوج، هرگز نباید معنای نیک و بد را درک کنند. خدای متعال می گوید اما زنهار، از درخت شناخت نیک و بد نخوری.

    و روزی زیبا، مار از راه می‌رسد، و سوگند می خورد که اهمیت این شناخت، از خود بهشت، بیش تر است و باید به آن دست یابند.

    زن سر باز می‌زند و می گوید خداوند او را به مرگ تهدید کرده است، اما مار سوگند می خورد که چنین نیست: برعکس، روزی که تفاوت میان نیک و بد را بشناسند، با خدا برابر خواهند شد‌.

    حوا سرانجام می پذیرد و میوه ممنوع را می خورد و از آن به آدم نیز می‌دهد. از آن به بعد، تعادل آغازین بهشت بر هم می خورد، و این زن و شوهر گرفتار نفرین، و از بهشت رانده می‌شوند. اما خداوند، جمله بهت آوری بر زبان می‌آورد که ادعای ما را تایید می‌کند: و خداوند خدا گفت: همانا انسان همچون یکی از ما شده است که شناسای نیک و بد گردیده است

    این جا نیز، همانند خدای ایرانی زمان که هر چند خود پروردگار مطلق بود، اما به درگاه چیزی نیایش می کرد، کتاب مقدس توضیح نمی‌دهد که منظور خدای یگانه چیست، و _ اکر او یکتا است_ پس چرا می گوید یکی ار ما؟

    پاسخ هرچه باشد، نوع بشر از همان آغاز، محووم به حرکت در شکاف ابدی میان دو ضد است‌ هدف از این کتاب، پرداختن به این موضوع است؛ در بخش هایی از داستان، از اساطیر چهارگوشه زمین یاری گرفته شده است.

    با شیطان و دوشیزه پریم، سه گانه " و در روز هفتم" تکمیل می شود. دو بخش نخستین این سه گانه، رمان های کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم و ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد بوده اند.در هر سه کتاب، به یک هفته زندگی انسان هایی معمولی پرداخته می‌شود، که هر کدام، به یک باره خود را پیش‌روی عشق، مرگ، یا قدرت می یابند. همواره اعتقاد داشته ام که در هر انسان و چه در سراسر جامعه، دگرگونی های ژرف در دوره های زمانی بسیار کوتاهی رخ می دهند درست آنگاه که هیچ انتظارش را نداریم، زندگی پیش روی ما مبارزه ای می نهد تا شهامت و ارادا مان را برای دگرگونی بیازماید. از آن لحظه به بعد، حاصلی ندارد که وانمود کنیم چیزی رخ نداده است، یا بهانه بیاوریم که هنوز آماده نیستیم. این مبارزه منتظر ما نمی‌ماند. زندگی به پشت سر نمی نگرد. یک هفته فرصت زیادی است تا تصمیم بگیریم که سرنوشت خود را بپذیریم یا نه. ( یادداشت نویسنده)

  • سالخورده ها معمولا همین کار را می کنند: رویای گذشته و جوانی را می بینند، به جهانی می اندیشند که دیگر در آن سهمی ندارند، موضوعی برای گفت و گو با همسایگان می جویند. (صفحه ی 19)
  • -"به من قول دادی که اگر بیایم، به سوال هایم جواب می دهی."
-" اول آن که، به وعده ها اعتماد نکن. جهان پر از وعده است: وعده ثروت، رستگاری ابدی، عشق مطلق. بعضی فکر می کنند می توانند وعده هر چیزی را بدهند، دیگران هر وعده ای را که روزگار بهتری را برای آن ها تضمین کند، می پذیرند. این که چطور، مشکل خودشان است. کسانی که وعده می دهند و وفا نمی کنند، به اختگی و ناتوانی می رسند؛ و همین بلا به سر آن هایی می آید که دلشان را به وعده ها خوش می کنند." ( صفحه ی 32)
  • -"می خواهم معمایی برایت بگویم: از روزهای زندگی، کدام روز هرگز نمی رسد؟"
پاسخی نبود.
خارجی گفت: " فردا. اما ظاهرا تو خیال می کنی فردا می رسد، و مدام انجام کاری را که از تو خواستم، به تاخیر می اندازی. امروز آخربن روز هفته است؛ اگر چیزی نگویی، من خودم این کار را می کنم." ( صفحه ی 89)
  • آوا گفت: " نیکی وجود ندارد: پارسایی فقط یکی از چهره های وحشت است. اگر انسان این را بفهمد، پی می برد که این دنیا چیزی فراتر از یک شوخی خدا نیست." ( صفحه ی 116)
  •  - " تلاش برای کشف دلیل وجودی ات بی فایده است. اگر توضیحی می خواهی، می توانی به خودت بگویی من روشی هستم که خدا برای تنبیه خودش به خاطر این که در یک لحظه غفلت، تصمیم گرفت جهان را خلق کند." ( صفحه ی 119)
  • کشیش فکر کرد:" همیشه ترس. برای غلبه بر هر کس، کاری کن تا بترسند." (صفحه ی 195)




نوع مطلب : نشر کاروان، 
برچسب ها : نشرکاروان، آرش حجازی، پائولو کوئلیو، شیطان و دوشیزه پریم،
لینک های مرتبط :
شنبه بیست و سوم مردادماه سال 1395 :: نویسنده : موژان تقوی
نام کتاب: یازده دقیقه 
نام نویسنده: پائولو کوئلیو 
نام مترجم:  کیومرث پارسای 
نام انتشارات:  نشر نی نگار





بخش هایی از متن کتاب:
  • تجربه من در زندگی، اندک است، ولی به من می آموزد که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست ... همه چیز تنها نوعی توهم است و این توهم، در مسایل مادی و معنوی وجود دارد. اگر کسی چیزی را در شرف رسیدنم به آن باشد از دست بدهد( امری که بار ها برای خودم اتفاق افتاده)، در نهایت می آموزد که هیچ چیز به او تعلق ندارد ... 
 ... و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، پس نباید اوقاتم را صرف محافظت از چیزهایی کنم که مال من نیست. بهتر است به گونه ای زندگی کنم که انگار همین امروز، نخستین ( یا آخرین) روز زندگی من است ..." (صفحه ی 43 )
  • در واقع عشق می توانست یکی از چیزهایی باشد که انسان را تغییر می دهد. دومین پدیده ای که موجب تغییر انسان می شود و او را وادار می کند که در مسیری متفاوت با آنچه از پیش برنامه ریزی کرده بود، حرکت کند. ناامیدی است. بله، شاید عشق قادر به تغییر سریع انسان شود، ولی ناامیدی، همین کار را بسیار سریع تر انجام می دهد. (صفحه ی 78)
  • او یک مرد است، یک هنرمند. باید بفهمد که بزرگ ترین هدف بشر، درک عشق به صورت کامل است. باید بفهمد که عشق درون دیگران نیست، بلکه درون خود ما است. ما آن احساس را بیدار می کنیم، ولی برای اینکه بیدار شود، به دیگران نیاز داریم. دنیا  تنها زمانی برای ما معنا دارد که بتوانیم کسی را برای شرکت دادن در هیجاناتمان بیابیم. (صفحه ی 151)
  • "عشق موجب می شود که غذا خوردن، خوابیدن، کار کردن و آرامش یک فرد، دچار اختلال شود. بسیاری از مردم از داشتن چنین احساسی می ترسند؛ زیرا زمانی که عشق ظاهر شود، گذشته را ویران می کند.
هیچ کس نمی خواهد دنیایش دچار اختلال شود. به همین دلیل، مردم در برابر این احساس تهدید کننده مقاومت می کنند و از  ویرانی نجات می یابند. آنها سازندگان ویرانی هستند.
عده دیگری تصوری برخلاف این امر دارند. بدون تفکر خود را تسلیم می کنند و منتظر می مانند تا راهی برای حل همه مشکلات خود در عشق بیابند. مسئولیت خود را برای شاد کردن به دیگران واگذار می کنند و گناه خوشبخت نبودن احتمالی خود را به گردن دیگران می اندازد. همیشه در حالت خوشبینی به سر می برند، زیرا تصور می کنند اتفاق خوشایندی خواهد افتاد و یا همیشه افسرده هستند، زیرا رویدادی غیر منتظره همه چیز را ویران خواهد کرد. (صفحه ی 157)
  • ضرب المثلی تقریبا در تمام فرهنگ های دنیا وجود دارد که می گوید زمانی که چشم نمی بیند، قلب هم احساس نمی کند ... ولی من تاکید می کنم که این گفته اشتباه است. هر کس هرچه دور تر برود، به قلب نزدیک تر خواهد بود. حتی اگه بکوشیم او را به فراموشی بسپاریم. حتی اگه در غربت زندگی کنیم، باز هم کوچکترین خاطرات مربوط به اصل و نسب خود را به یاد می آوریم. اگر از کسی که دوست داریم، دور باشیم، حتی عبور رهگذران نیز ما را به یاد او می اندازد. همه کتاب های مقدس مربوط به همه ادیان، در غربت و تبعید نوشته شده اند ... (صفحه ی 273)




نوع مطلب : نشر نی نگار، 
برچسب ها : یازده دقیقه، پائولو کوئلیو، کیومرث پارسای، نشر نی نگار،
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات